تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

چهارشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۸

دموکراسی تا بیخ!


تا حالا شنیده بودیم که بگویند که لطفا ملاحظه بفرمائید، یعنی مصالح را رعایت کنید. یا مثلا در مرحله پائین تر بگویند مواظب باشید حرفی نفرمائید که دیگران سوء استفاده کنند، یا یک کمی دیگر اگر پائین تر برویم ممکن است بگویند مواظب حرف هایی که می زنید باشید، اما این دیگر بیخ بیخ بیخ بیخ اش است که آقای رهبر بگوید " مواظب حرف هایی که نمی زنید هم باشید." در راستای اینکه می خواهیم و قطعا دیگران هم می خواهند مواظب حرف هایی که نمی زنند هم باشند، متن حرف هایی که می زنند و حرف هایی که مواظب هستند نزنند را برای آموزش دموکراسی تا ته منتشر می کنیم.

ممکنه بره، باور کن

جمله مواظبت شده، عبدالله نوری گفت: " اواسط دهه پنجاه هم کسی فکر نمی کرد روزی شاه از مملکت برود."

جمله مواظبت نشده، عبدالله نوری گفت: " اواسط دهه پنجاه هم کسی فکر نمی کرد روزی شاه از مملکت برود، مثلا همین آقای خامنه ای، هنوز باورش نمی شه که ممکنه یک سال دیگه بره واقعا."

 

هاشمی؟ اغتشاشگر؟

جمله مواظبت شده، عماد افروغ گفت: " فرایند تفکیک در جامعه باید پاس داشته شود."

جمله مواظبت نشده، عماد افروغ گفت: " نمی شه که موسوی و هاشمی رو هم گذاشت جزو اغتشاشگرها، می شه؟ بالاخره فرایند تفکیک در جامعه باید پاس داشته شود."

 

شادی، بازی، تماشا

جمله مواظبت شده، رئیس سازمان جوانان خراسان رضوی گفت: " مشهد شهر شادی برای جوانان نیست!"

جمله مواظبت نشده، رئیس سازمان جوانان خراسان رضوی گفت: " مشهد شهر شادی برای جوانان نیست! مثلا همین آقای احمدی نژاد، وقتی ایشون هر ماه یک بار می آد مشهد دیگه نشاطی برای جوانان شهر نمی مونه"

 

دشمنان، از جمله مردم

جمله مواظبت شده، آیت الله قریشی گفت: " سخنان هاشمی در خطبه های نماز جمعه دشمنان خدا و رسولش را شاد کرد."

جمله مواظبت نشده، آیت الله قریشی گفت: " سخنان هاشمی در خطبه های نماز جمعه دشمنان خدا و رسولش را شاد کرد، از جمله مردم ایران و سایر دشمنان نظام."

 

اکبر! بدو جانمونی!

جمله مواظبت شده، میرحسین موسوی گفت: " امروز حتی هاشمی رفسنجانی را هم تحمل نمی کنند."

جمله مواظبت نشده، میرحسین موسوی گفت: " ما که رفتیم توی فهرست اغتشاشگرها، ولی واقعا امروز حتی هاشمی رفسنجانی را هم تحمل نمی کنند."

 

بهتر از من چه کسی، اول تر از من چه کسی؟

جمله مواظبت شده، صفار هرندی گفت: " برخی برای ولایت جان می دهند، اما کسانی از خواسته های کوچک خود نمی گذرند."

جمله مواظبت نشده، صفار هرندی گفت: " برخی برای ولایت جان می دهند، از جمله خود من که الهی قدشون سر چشمم در بیاد، اما کسانی مثل این احمدی نژاد از خواسته های کوچک خودشان مثلا معاون اول شدن پدر عروسشان نمی گذرند، مگر ما معاون اول بدی هستیم؟"

 

باور کن، حرفامو باور کن!

جمله مواظبت شده، رحیم مشائی گفت: " تلاش کرده ام در صحنه مدیریت دروغ نگفته باشم."

جمله مواظبت نشده، رحیم مشائی گفت: " باور کنید دست خودم نبود، من خیلی تلاش کرده ام در صحنه مدیریت دروغ نگفته باشم، ولی همه اش زیر سر محمود بود."

 

آسفالت، مار، عقرب

جمله مواظبت شده، آیت الله خزعلی اظهار داشت: " اگر از ولایت فقیه بگذریم، هیچ چیز باقی نمی ماند."

جمله مواظبت نشده، آیت الله خزعلی اظهار داشت: " اگر از ولایت فقیه بگذریم، هیچ چیز باقی نمی ماند، از جمله مراجع، روحانیون، مسوولان، مدیران، مردم، شهر، خیابان، آسفالت، تونل، شیر آب، مار، عقرب، شیر، پلنگ و حتی همین تلویزیون."

 

نمی شناسینش چه ... یه!

جمله مواظبت شده، احمدی نژاد گفت: " متاسفانه برخی مشائی را نمی شناسند."

جمله مواظبت نشده، احمدی نژاد گفت: " متاسفانه برخی مشائی را نمی شناسند، وگرنه چنان گیرش می آوردند یک گوشه ای و آی می زدند، آی می زدند."

 

روند این، روند آن

جمله مواظبت شده، حجت الاسلام روانبخش گفت: " هاشمی با این روند به سرنوشت منتظری دچار می شود."

جمله مواظبت نشده، حجت الاسلام روانبخش گفت: " هاشمی با این روند به سرنوشت منتظری دچار می شود، و بعید نیست آقای خامنه ای هم با این روند به سرنوشت آقای خمینی دچار شوند."

 

تقلب و امتحان

جمله مواظبت شده، هاشمی در پاسخ به تهدید آیت الله خامنه ای که گفته بود " موفق نشدن نخبگان در امتحان موجب سقوط آنان خواهد شد" ، در گزارشی از خاطراتش نوشت" واژه ترس برای ما معنایی ندارد، برای هر نسلی امتحانی در راه است."

جمله مواظبت نشده، هاشمی در پاسخ به تهدید آیت الله خامنه ای که گفته بود " موفق نشدن نخبگان مثلا همین هاشمی که گیر داده توی نماز جمعه در امتحان موجب سقوط آنان خواهد شد، می گذارمش کنار از شورای تشخیص مصلحت ایکی ثانیه" ، در گزارشی از خاطراتش نوشت" برو بینیم بابا! بچه می ترسونی! خوبه خودم نشوندمت روی اون صندلی، اصلا واژه ترس برای ما معنایی ندارد، برای هر نسلی امتحانی در راه است، ده سال نشستی بغل دست من سر امتحان از روی برگه من نوشتی، اون وقت می گی کدوم تقلب؟"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:8  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۸

و خدا صدای آن زن را شنید


بارگاه الهی، خداوند نشسته است که یکباره صدای جیغ و فریاد زنی را می شنود، صدای شادی صدر است که دستگیر شده و در حالی که کشان کشان به طرف اتومبیل نیروهای امنیتی برده می شود، جیغ می کشد. خداوند مسوول واحد اطلاعات و اخبار بارگاه الهی را احضار می کند.

 

مسوول واحد اطلاعات و اخبار بارگاه الهی ظاهر می شود.

 

خداوند: صدای زنی را شنیدم، این صدا از کجا بود؟

مسوول واحد خبر: خانومی رو کتک زدن و دستگیر کردن.

 

خداوند: احتمالا حجابش بد بوده، عربستان بود؟

مسوول واحد خبر: نه، اتفاقا حجابش هم خوب بود، مهاجمین حجابش رو درآوردن و بدون روسری بردنش توی اتومبیل.

 

خداوند عصبانی می شود: بی حیثیت ها! حتما توی آلمان این اتفاق افتاده، این جنایتکارهای نژادپرست با زنهای باحجاب از این کارها می کنند.

مسوول واحد خبر: نه، توی آلمان نبود، توی ایران بود.

 

خداوند تعجب می کند: توی ایران معمولا بزور حجاب می ذارن، بزور ورنمی دارن. حتما خانومی بوده که می خواسته کارهای خلاف شرع بکنه.

مسوول واحد خبر: نه حضرت پروردگار! اتفاقا برعکس، داشته می رفته نماز جمعه بخونه.

 

خداوند باز هم تعجب می کند: جدی می گی! پس چرا پلیس به زنه کمک نکرده؟

مسوول واحد خبر: پلیس خودش این خانوم رو دزدیده.

 

خداوند: عجب! یعنی پلیس ایران زنی که داشته می رفته نماز بخونه دزدیده، اون وقت یک آدم باغیرت پیدا نشده توی نماز جمعه که این زن رو نجات بده؟

مسوول واحد خبر: حاج آقا! آدمهای باغیرتش داشتن به مردم گاز اشک آور می زدن، بقیه مردم هم گاز اشک آور می خوردن و نمی تونستن بهش کمک کنن.

 

خداوند: نمی فهمم چی شد! کی داشته گاز اشک آور می زده به کجا؟

مسوول واحد خبر: پلیس و بعضی از مومنین داشتن گاز اشک آور می زدن به کسانی که رفته بودن نماز جمعه بخونن.

 

خداوند: متوجه نمی شم، این اتفاق توی اسرائیل افتاده یا توی ایران؟

مسوول واحد خبر: توی ایران اتفاق افتاده، من مطمئنم، خبرم رو با بی بی سی هم چک کردم.

 

خداوند: یعنی می خوای بگی حکومت ایران عوض شده؟

مسوول واحد خبر: نه حاج آقا! تا همین نیم ساعت قبل اسماشون رو چک کردم همون قبلی ها هستند، حکومت عوض نشده، وگرنه برای حفظ ظاهر هم شده بچه ها به ما می گفتن.

 

خداوند مامور اطلاعات و اخبار را بیرون می کند و با خودش می گوید: خیلی وقته به ایران سر نزدم، باید برم اطلاعات مو به روز کنم.

 

نمایش تمام می شود و پرده می افتد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۸

محاکمه صلواتی یا قاضی صلواتی؟



جناب آقای قاضی صلواتی

 

اینجانب سید ابراهیم نبوی، موکل آقای نعمت احمدی وکیل پایه یک دادگستری، از سوی آن شعبه محترم قضائی، احضاریه ای به تاریخ نهم تیرماه 1388 دریافت نموده که این احضاریه توسط فکس بسرعت به من اطلاع داده شد و قرار بود، اینجانب در معیت وکیل محترم خود، در روز مقرر در محل مقرر حاضر شوم، ولی چنانکه مستحضر هستید، برخلاف انتظار، وزارت کشور جمهوری اسلامی به جای اینکه نام آقای میرحسین موسوی را به عنوان برنده انتخابات معرفی نماید، به دروغ و در اثر تبانی با شخص مجرم به اسم محمود احمدی نژاد، نام وی را به عنوان رئیس جمهور اعلام نموده و به همین دلیل سفر اینجانب جهت حضور در دادگاه نیز به تعویق افتاد، چون مجبورم برای اصلاح این اشکال وزارت کشور، در خارج  از کشور یا اگر محل مناسبی با دسترسی به اینترنت در اوین آماده شود، در آنجا فعالیت کنم.

 

به قرار اطلاع جنابعالی وکیل اینجانب را مدتی در بازداشت نگه داشته و با او به عتاب سخن گفته اید، در حالی که این کارتان اصلا کار خوبی نبوده است، البته اگر شما با ایشان مشکلی دارید، به من مربوط نیست، شما می توانید ایشان را به صد سال زندان هم محکوم کنید و حتی بدون دادگاه زندانی کنید، من که وکیل ایشان نیستم، ایشان وکیل من است، ولی فی الحال اینجانب در عسر و حرج می باشم و تا وقتی آقای احمدی نژاد ریاست جمهوری را غصب نموده و حق آقای میرحسین موسوی را خورده و دو قورت و نیم آب هم بالاش، من برای حفظ کیان مملکت نمی توانم به این زودی به ایران برگردم و از شما به عنوان رئیس شعبه، تا زمان رفتن آقای احمدی نژاد و ریاست جمهوری آقای موسوی تقاضای استمهال می نمایم. از همین رو و با توجه به هماهنگی با جناب آقای نعمت احمدی در مورد جرائم اینجانب که کلا در فاصله سالهای 1377 تا 1379 رخ داده است، موارد زیر را توضیح می دهم.

 

یک: قاضی اول اینجانب که دستور بازداشت من را داد و یک روز هم مرا بازجویی کرد،  یعنی آقای قاضی مقدس ترور و مرحوم شده و شخص ترور کننده نیز اعدام شده و هنوز پرونده من باز است. من می ترسم تا من به تهران برسم شما و قاضی مرتضوی تشریف برده باشید به ولتای علیا و یا به رحمت ایزدی رفته باشید و پرونده هنوز باز باشد، این پرونده را اینقدر باز نگذارید، خدای ناکرده سرما می خورد. به همین دلیل و دلایل دیگر درخواست می کنم زیاد عجله نکنید و فرض کنید که پرونده من هم مثل پرونده قتل های زنجیره ای سی چهل سال وقت رسیدگی لازم دارد.

 

دو: شاکیان من یکی شان رئیس صدا و سیما بود که حالا رئیس مجلس است، آن یکی رئیس قوه قضائیه بود که حالا عضو شورای نگهبان است، یکی شان مسوول نیروی انتظامی بود که خودش به اتهام ارتباطات مشکوک با چند بانوی محترم برکنار شده، یکی نماینده اقلیت مجلس بود، که حالا نماینده اکثریت مجلس سابق شده است. یکی از کسانی که من به اتهام توهین به او بازداشت شدم، آقای هاشمی رفسنجانی است، که حالا بخاطر توهین به او باید به من جایزه بدهید. یکی دیگر از شاکیان من مدیرمسوول یک روزنامه محافظه کار بود که روزنامه او هم توقیف شده و حالا نه شاکی که متهم است. با همه این احوال می خواهم ببینم آیا باز هم کسی از من شکایتی دارد؟ اصلا شاکیان یادشان هست که از من شکایت کردند؟ یک دفعه نکند راه بیفتم و با هزینه کردن حداقل یک میلیون تومان بیایم تهران و ببینم هیچ کس از من شاکی نیست و تبرئه بشوم و آبرویم پیش مردم برود.

 

سوم: از آن قاضی محترم صلواتی درخواست می گردد با عنایت به اینکه در حال حاضر این متهم بالفطره به قول آقای مرتضوی که در هنگام دستگیری اینجانب 33 سال داشت و در هنگام صدور حکم 35 ساله شده و وقتی 40 ساله بود، محکوم به هشت ماه زندان می باشم، و ایشان مرا یک بار از بلژیک احضار کرد و حالا در 45 سالگی باز هم قصد محاکمه مرا دارد، و برای اینکه من هشت ماه زندان بروم احتمالا باید هجده سال انتظار بکشد و بکشم، اول برای من یک محل در زندان آماده کنید تا من برگردم، چون برحسب اطلاع واصله از سخنگوی ناجا و قوه قضائیه فعلا 1500 زندانی در اوین منتظر محاکمه اند و با این وضع که پیش می رود، به نظر می رسد تا زمانی که من به تهران برسم، 15 هزار زندانی بلاتکلیف باشند، با این اوضاع به من حق بدهید که حداقل در لیست انتظار بمانم تا وقتی سلول زندان خالی شد به تهران( منظور همان اوین است) برگردم، یا لااقل بفرمائید واحد اماکن قوه قضائیه برای اینجانب یک منزل مسکونی در همان حوالی اوین و درکه اجاره کند، تا وقتی به تهران رسیدم علاف نشوم. ضمنا به صاحب خانه بگوئید که من شب ها دیر به خانه برمی گردم، نگران نشود.

 

چهارم: جناب آقای قاضی صلواتی( صلوات الله و سلام علیه) در جریان می باشند که ما حداکثر جرم مان اهانت به فلان نماینده مجلس یا اهانت به صدا و سیما و اهانت به رئیس قوه قضائیه است، در حالی که طی ده سال گذشته در سایه امنیت و عدالت موجود در کشور کار به جایی رسیده است که اهانت به رئیس جمهور و همینطور بروید بالاتر، یکی از فعالیت های طبیعی روزانه و شبانه میلیونها ایرانی است. این طور نباشد که ما بیاییم آنجا و محاکمه علنی برگزار شود و مردم وقتی جرایم ما را می شنوند، ما را مسخره کنند. برای خود آن قاضی هم خوب نیست که ما زندانی بشویم و صدها هزار نفر به جرم اغتشاش و اقدام علیه امنیت ملی تحت تعقیب باشند و رئیس جمهور سابق و روسای مجلس سابق و نمایندگان سابق مجلس و رئیس مجلس خبرگان و اعضای شورای تشخیص مصلحت نظام و رئیس آن جرم شان ایجاد اغتشاش باشد، بخدا ما خجالت می کشیم، لااقل برای ما یک جرم سنگین مثل محاربه یا هواپیماربایی یا خیانت جنگی جور کنید که جلوی ملت متهم ایران سرافکنده نباشیم.

 

پنجم: به اطلاع قاضی صلواتی می رسانم که زمانی که بنده متهم شدم هنوز طالبان در افغانستان بود و صدام رئیس جمهور عراق بود و اسلام گراها در ترکیه سرکار نرفته بودند و پاکستان دست ژنرال مشرف بود، در این مدت بیل کلینتون کنار رفت و بوش سرکار آمد و عملیات یازده سپتامبر اتفاق افتاد و دو حکومت به فاصله دوازده متری دادگاه انقلاب عوض شد، شما هنوز ما را ول نمی نمائید؟ با توجه به همه این راستاهایی که عرض کردم، خواهشمند است دستور فرمائید یک بار دیگر پرونده اینجانب را مطالعه نمایید که اگر باز هم نظرتان بر ادامه محاکمه بود، در صورت امکان وکیل اینجانب یا یکی از وکلا که اکثرا زندانی هستند، به جای ما زندان بروند، تا اگر عمر من و آقای مرتضوی و قاضی صلواتی باقی بود، ما هم برگردیم و اگر زنده بودیم زندان برویم، در غیر این صورت اینجانب در اینجا منتظر نتیجه انتخابات ریاست جمهوری می باشم.

 

با تقدیم احترامات فائقه آتشین

سید ابراهیم نبوی

مددجوی زندان اوین، 209، 248 و چند جای دیگر

29 تیرماه 1388

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۸

هشت معجزه


هشت معجزه احمدی نژاد که پیامبران بزرگ الهی نداشتند

عصای موسی: حضرت موسی عصا را به اژدها تبدیل می کرد و به مردم کمک می کرد، حضرت محمود باتوم را به نیروی ضد شورش تبدیل می کند و به جان مردم می اندازد.

کشتی نوح: حضرت نوح در کشتی اش همه جور جانوری را نگه می داشت، حضرت محمود در کابینه اش همه جور جانوری را نگه می دارد.

دم عیسی: حضرت عیسی مرده ها را زنده می کرد، حضرت محمود در یک ماه ظهورش در دوره جدید صد زنده را مرده کرده است.

زبان سلیمان: حضرت سلیمان با هر حیوانی می توانست به هر زبانی حرف بزند، حضرت محمود با هیچ آدمی هم نمی تواند حرف بزند.

جمال یوسف: حضرت یوسف آنقدر زیبا بود که هر وقت زنان او را می دیدند به او خیره می شدند و دستشان را می بریدند، حضرت محمود طوری است که تا تصویرش پخش می شود، زنان می گویند خاموش کن مرده شور اون قیافه نکبتت رو ببره

کتاب آسمانی: معجزه حضرت محمد کتاب آسمانی بود که بر وی نازل شد، معجزه حضرت محمود کتاب " معجزه هزاره سوم" بود که بر فاطی الهام شد.

مرغ ابراهیم: معجزه حضرت ابراهیم این بود که چهار مرغ مرده را زنده کرد، معجزه حضرت محمود این بود که در چهار سال کاری کرد قیمت مرغ سه برابر  بشود.

شق القمر: یکی از معجزات حضرت محمد این بود که کره ماه را در عربستان به دو نیمه کرد و در حقیقت شق القمر کرد، معجزه حضرت محمود این بود که در نیویورک دور خودش هاله نور دید.

نقل از کتاب قصص الائمه الکفر، فصل محمود پیامبر، صفحه 234

یازده قسمت از بدن آیت الله خامنه ای که به آن نیازی ندارد

گوش: رهبری نیاز به گوش ندارد، چون افرادی که با او حرف می زنند، همان چیزهایی را می گویند که خودش گفته است، به همین دلیل اصلا نیازی به شنیدن آنچه گفته است، ندارد.

چشم: به گفته پزشکان رهبری نیاز به چشم هم ندارد، چون دشمنانی را که وجود ندارند و شبیخون کرده اند از ده هزار کیلومتری می بیند.

دست: رهبری نیاز به دست ندارد، چون همه جا دست دارد، و مشکلی هم احساس نمی کند.

معده: به گفته پزشکان رهبری نیاز به معده ندارد، چون اگر داشته باشد، ممکن است گرسنه اش بشود و یادش بیفتد که مردم گرسنه اند، به همین دلیل اصلا نیازی به آن ندارد.

دماغ: به گفته پزشکان دماغ یا برای احساس کردن بوی خطر است، که رهبری اصلا این بو را احساس نمی کند، یا برای نگه داشتن عینک است که عینک به درد کسی می خورد که بخواهد از چشمش استفاده کند، که ایشان بدون عینک هم در جریان همه چیز هست.

سایر انگشت ها: اصولا به گفته پزشکان سایر انگشت ها( بجز انگشت اشاره) یا برای گرفتن چیزی است یا برای دادن چیزی به کسی، ایشان که همه چیزها را گرفته، چیزی هم نمی خواهد بدهد، می ماند یک انگشت اشاره که هر وقت بلندش می کند، بیست تا روزنامه نگار می افتند زندان.

پا: انسان شناسان معتقدند عضوی به نام پا برای رفتن است، وقتی همه چیز پیش شما بیاید، نیازی به رفتن ندارید.

ابرو: ابرو یک عضو در صورت است که معمولا یا برای خوشگلی است یا برای حفظ امنیت نظام، وقتی کسی نتواند بگوید بالای چشم آقا ابروست، و اگر بگوید باید برود زندان یا حداقل سه هزار کیلومتر فاصله بگیرد، ابرو به درد آقا نمی خورد.

خال لب: رهبری به خال لب دوست گرفتار نمی شود، برخلاف رهبر سابق( آیت الله خمینی که به خال لب دوستش گرفتار شد) ایشان یک خصوصیتی دارد که هر کس به او توجه کند، در هر حال گرفتار می شود، به همین دلیل نیازی به خال لب ندارد.

سیستم عصبی: سیستم عصبی برای نشان دادن واکنش است، مثلا شما دارید سقوط می کنید، سیستم عصبی به شما هشدار می دهد، یا در یک سطح شیب دار بطرف پائین هستید، سیستم عصبی به شما می گوید که دارید پائین می روید، یا شب ها صدای مرگ بر دیکتاتور می شنوید، سیستم عصبی به شما می گوید باید زودتر یک کاری بکنید. به گفته پزشکان معالج رهبری این سیستم مدتهاست از بین رفته است.

غدد اشکی: معمولا غدد اشکی در انسان این خاصیت را دارد که وقتی اشک تولید می کند، انسان آرام و معتدل می شود، در رهبری هر وقت اشک تولید می شود، مثل هجده تیر 78 یا بیست و پنجم خرداد 88 یک روز بعد تعداد زیادی ادم یا زندانی یک مجروح می شوند، به نظر می رسد بخش فریاد حنجره ایشان با غدد اشکی کارکردش تغییر کرده، به همین دلیل وجود آن غیر ضروری است.

نقل از کتاب طب الکبیر اثر محمد سرورالدین از دانشگاه آکسفورد، صص 220-228

هشت مساله اساسی در سقوط هواپیمای کاسپین

سقوط هواپیما یا تصادف اتومبیل مثل فوتبال مستقیما با وضع سیاسی کشور رابطه دارد، هفته گذشته در جریان پرواز هواپیمای فوکر در مسیر تهران ایروان 152 نفر کشته شدند، یکی از کارشناسان کاسپین گفته است که در این شرکت هواپیمایی همه می دانستند این هواپیما نقص فنی دارد و نباید پرواز کند، اما مثل خیلی چیزهای دیگر پرواز کرد و مثل خیلی چیزهای دیگر در مملکت ما سقوط کرد، بیایید ببینیم چه چیزهایی در مملکت ایراد دارد که ملت ما یا دائم در سقوط هواپیما کشته می شوند، یا تصادف رانندگی یا درگیری خیابانی

اول: رهبری، خودش معلول یک حادثه است و از نظر آناتومی اشکال فنی دارد و برای پرواز مناسب نیست.

دوم: رئیس جمهور رادارش کار نمی کند، یا هاله نور می بیند، یا تصور می کند با پیغمبر حرف می زند، یا از نظر محاسبات و فنی ایراد دارد، اصلا چنین موجودی برای امر پیچیده ای مثل پرواز مناسب نیست.

سوم: فرمانده ارتش، خودش بطور طبیعی 150 کیلو اضافه بار دارد و اگر سوار هواپیمای سالم هم بشود، آن هواپیما دچار نقص فنی خواهد شد.

چهارم: فرمانده نیروی هوایی، مهم ترین فرماندهان نیروی هوایی ایران به دلیل سقوط هواپیما کشته شده اند.

پنجم: مسوول سازمان هواپیمایی و زارت راه و ترابری، تقریبا همه مسوولان وزارت راه و سازمان هواپیمایی کشوری خودشان در سقوط هواپیما کشته شده اند، چه انتظاری از مردم عادی داریم؟

ششم: قطار باربری، پنج شش سال قبل یک قطار باربری که ده نفر خدمه داشت تصادف کرد و 350 نفر در این تصادف کشته شدند. پس مشکل از هواپیما هم نیست.

هفتم: ماشین های سواری، هر سال در ایران ما رکورددار بیشترین تصادف هستیم و به اندازه یک جنگ یا ده انقلاب هر سال قربانی تصادف می دهیم، سالانه 35 هزار نفر در تصادفات جاده ای می میرند.

هشتم: راهپیمایی سکوت: یک ماه قبل در تهران سه میلیون نفر در سکوت راهپیمایی کردند، آنها حتی شعار هم نمی دادند، نمی دویدند و با هم حرف نمی زدند، فقط راه می رفتند. در نتیجه هزار نفر زندانی و صد نفر کشته شدند.

نتیجه گیری اخلاقی: یک عکس احمدی نژاد، عکس خامنه ای، عکس شاهرودی، عکس لاریجانی و عکس مرتضوی را داخل هر وسیله نقلیه ای بگذارید قطعا تصادف می کند. ربطی به سرنوشت هم ندارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:6  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه ۲۵ تير ۱۳۸۸

آداب نماز جمعه


در راستای اینکه نماز جمعه این هفته یک اجتماع است که سی سال است حکمش را وزارت کشور صادر کرده و امت شهید پرور و غیره( فعلا سبزها شهید پرور هستند) در آن شرکت می نمایند و آقای موسوی هم اعلام کرده در نماز جمعه ای که مردم شرکت می کنند حضور پیدا می کند و با توجه به اینکه مردم اطراف تهران و کرج و غیره هم لازم است در این فریضه حاضر شده و بخاطر اینکه تلویزیون تصاویرش را برای عمه جان مجتبی که چند سالی در عراق آب شور بغداد در معیت مسعود رجوی می خورد، پخش نکند، بر کلیه سبزها لازم است که دوربین و موبایل و سایر موارد فراموش نشود و تصاویر آن را برای همدیگر بفرستند، در کل از همه سبزها دعوت می کنیم با همان جمعیت چهار پنج میلیونی شرکت کنند و آن صد هزار نفری که ریگ ته جوی نماز جمعه هستند، ببینند جمعیت میلیونی یعنی چی. در همین راستا به برخی سووالات پاسخ داده می شود.

 

نماز جمعه چیست؟

نماز جمعه یک فریضه الهی است، که این فریضه الهی مثل سایر چیزهای الهی دیگر از جمله رای ملت که حفظ آن توسط دولت از فرایض الهی است، به سرقت رفته است، نماز جمعه نیز از سالها قبل توسط برادران حزب الله مورد دستبرد قرار گرفته و برای مسلمانانی که دوست دارند این فریضه الهی را انجام بدهند، فعلا در شرایط غیبت بسر می برد.

 

آیا رفتن به نماز جمعه برای کسانی که اهل نماز نیستند، فریضه الهی است؟

مسلما نه، چون فریضه الهی زمانی اتفاق می افتد که آدم به آن اعتقاد داشته باشد، اما اگر آدم به آن اعتقاد نداشته باشد، می تواند این کار را بکند، منتهی بعدش وقتی به خانه برگشت به جای آن می تواند یک فیلم درست و حسابی تماشا کند که اثر آن کمرنگ شود. اصولا نماز جمعه یک آئین سیاسی عبادی است که اگر قرار باشد سبز بشود، ممکن است آدمی که فرایضش را به جا نمی آورد، در آن چیزهای دیگری بجا بیاورد.

 

آیا نرفتن به نماز جمعه سبز مباح است

رفتن به نماز جمعه سبز واجب تخییری است، یعنی حالشو می برید و اهل نماز و روزه هستید شرکت کنید، اما اگر یک سبز اهل نماز نباشد، می تواند در همان اطراف یک لنگی حاضر شده و پس از پایان نماز در بلوار کشاورز و غیره حضور فعال داشته باشد. بنا براین نرفتن به نماز مباح است، ولی گیر دادن به اینکه نمی رم ضدحال مکروه است.

 

شرایط امام جمعه چیست؟

امام جمعه باید عادل باشد، سفیه نباشد، عاقل و بالغ باشد و یک تفنگ هم در دست داشته باشد. ضمنا باید یک آقایی به او گفته باشد " شما این هفته نماز بخون" پس نتیجه می گیریم که اگر امام جمعه عادل باشد احتمالا یا مثل منتظری او را در حصر نگه می دارند، یا مثل کدیور می اندازند زندان، یا مثل صانعی ممنوع التصویر می کنند، یا مثل هاشمی بی آبرو می کنند.

 

علت اینکه امام جمعه تفنگ در دستش می گیرد چیست؟

برای حفظ وحدت بین مسلمین.

 

وزیر شعار کیست؟

یک آقایی که نیات درونی آدمها و خواسته های آنها را از پشت بلندگو اعلام می کند، تا مردم با تکرار آنها بفهمند که خواسته های شان چیست. در نماز جمعه نوع سبز وظیفه وزیر شعار بین مردم تقسیم می شود تا هرکسی همان شعاری را که دوست دارد بدهد و همه چیز همانطوری بشود که مردم دوست دارند بشود.

 

چرا قبل از نمازجمعه یک نفر سخنرانی می کند؟

برای اینکه ده نفر نمی توانند سخنرانی کنند و کسی هم نمی تواند آواز بخواند( آن جایی که ده نفر در آن آواز می خوانند اسمش فستیوال یا کنسرت است.)

 

چرا نماز جمعه واجب است؟

غلط کرده هر کی گفته نماز جمعه واجب است. نماز جمعه واجب تخییری است، یعنی همان حالشو ببر، اگر دوست داشتید و حالشو می بردید می روید نماز جمعه.

 

صفوف نماز جمعه چطوری است؟

بطور طبیعی دشمن شکن است، اما اگر سبزها نماز جمعه بخوانند ممکن است دشمن شاد کن یا همینجوری بشود.

 

رسانه ملی چطور می فهمد نماز جمعه فردا با حضور میلیونها نمازگزار برگزار می شود؟

چون خیلی زرنگ و با شعور است و آی کیو بالاست و می تواند همه چیز را حدس بزند.

 

اگر کسی نماز بلد نباشد و به نماز جمعه برود چکار می کند؟

در ایران این امکانپذیر نیست، چون بطور طبیعی بچه ها بعد از اینکه رفتند مدرسه نماز را یاد می گیرند، در خارج هم نماز جمعه برگزار نمی شود، در موارد خاص هم ممکن است کسی نماز جمعه بلد نباشد، ولی وقتی رفت آنجا حرکاتش را یاد می گیرد و اذکار را هم نمی خواند، بلکه به جای آن می گوید " مامور ضد شورش، این محمودو بشورش" یا در هنگام قنوت می خواند" خدایا می شه زودتر شر اینها رو از سر ما کم کنی" یا در حالات دیگر با خودش پچ پچ می کند.

 

اگر امام جمعه عادل نباشد چه اتفاقی می افتد؟

می شود ولی فقیه و بقیه امام جمعه هایی که عادل نیستند و رئیس جمهور را تعیین می کند.

 

در چه شرایطی خواندن نماز وحشت در نماز جمعه لازم می شود؟

در حالتی که ماموران ضدشورش اطراف محل برگزاری نماز جمعه را گرفته باشند.

 

در چه شرایطی نماز میت بعد از نماز جمعه واجب می شود؟

وقتی که آیت الله جنتی امام جمعه باشد و بعد از دو دور کیلومتر صفر کردن هنوز هم بخواهد نماز بخواند و وسطش یکباره ریق رحمت را سر بکشد( جام زهر سابق)

 

حکم داشتن شال یا روسری یا دستبند سبز در نماز جمعه چیست؟

بهتر است آن را حتی به محرم هم نشان ندهد و وقتی مطمئن شد که " گل پری جون" همه آن را بیرون بیاورند و یک دفعه سبز بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 7:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه ۲۴ تير ۱۳۸۸

او فقط یک مگس بود!


در راستای حضور یک خرمگس در برنامه تلویزیونی محمود احمدی نژاد در استودیوی صدا و سیما، سربازان گمنام امام زمان، همراه با یک گردان حفاظت رئیس جمهور وی را دستگیر کرده و پس از تفهیم اتهام به وی به عنوان تبلیغ علیه نظام، اهانت به رئیس جمهور و سوء استفاده از امکانات دولتی و همچنین نفوذ به ارکان نظام وی به سلول انفرادی زندان اوین انتقال یافته و مورد بازجویی قرار گرفت. متن بازجویی مگس مذکور ابتدا در روزنامه کیهان، ایران، سایت ایرنا، رجا نیوز و چند نشریه دیگر منتشر شد و سپس برای تصمیم گیری برای قاضی ارسال شد.

 

النجات فی الصدق

 

بازجو: نام، نام خانوادگی، شغل

مگس: ویزززززززز

بازجو: گفتی اسمت امیر تاج زاده است و در بخش اطلاعات و روابط عمومی مشارکت کار می کردی، به کلیه روابط خودتان با مددجو موسوم به مصطفی تاج زاده اعتراف کنید.

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: پس قبول می کنی که به دلیل رابطه خویشاوندی با شخص موسوم به مصطفی تاج زاده مددجوی زندان اوین به مدت چهار سال در روابط عمومی جبهه ضد انقلابی مشارکت کار می کردی و برای نفوذ در ارکان مهم نظام از جمله صدا و سیما و ریاست جمهوری تلاش می کردی. دقیقا اعتراف کن از چه طریقی قصد داشتی رئیس جمهور را ترور کنی و چه کسانی همدست تو بودند؟

مگس: ویززززززززززززززز

بازجو: اینقدر تند حرف نزن( با مگس کش آرام توی سرش می زند)

مگس: و ی ز...

بازجو: پس قبول می کنی که قصد ترور داشتی... دقیق تر توضیح بده....

مگس( بیحال است): ویز... ویز...

بازجو: اعتراف کردی که می خواستی در استودیو اغتشاش ایجاد کنی و در نتیجه تصویر سیاهی از نظام برای ملت بوجود بیاری و با این کار می خواستی به تبلیغ علیه نظام بپردازی، چه کسی یا کدام یک از جریانهای نفاق اولین بار تو و جبهه مشارکت را به ضدیت با نظام ترغیب کرد؟

مگس: ویز ویز ویزززز

بازجو: داری راه می افتی، اگه همین جوری حرف بزنی که هیچی وگرنه تارومارت می کنم، ضمنا از وکیل خبری نیست، وکلا خودشون فعلا متهم ان...

مگس: ویززززز

بازجو: یعنی اعتراف می کنی که با همدستی منافقین در روز سی خرداد قرار بود شورش ایجاد کنید و بعدا به صدا و سیما حمله کنید و با تصرف صدا و سیما در ابتدا سرود شاهنشاهی و سپس سرود ای ایران رو پخش کنید.... حمله به صدا و سیما نقشه کی بود؟

مگس: ویزززززززززززز

بازجو: پس قبول می کنی که از طرف شخص بهزاد نبوی، مسعود رجوی، محسن سازگارا، رضا پهلوی و مایکل لدین در یک ویدئو کنفرانس در دفتر مشارکت برنامه تصرف صدا و سیما رو ریختید؟ آیا دولت خارجی خاصی غیر از آمریکا و اروپا و اقیانوسیه و اتحادیه عرب و کشورهای آسیایی با شما همکاری می کردند؟

مگس: ویز ویز

بازجو: زر زیادی نزن، هی وز وز می کنی، گفتم اسم بقیه عوامل توطئه رو بگو.....

مگس: ویزززززززز

بازجو: عوامل سیا و موساد و اینتلیجنت سرویس رو که خودمون می دونیم، آیا رابطه ای هم با گروه هشت بصورت مستقیم داشتید؟

مگس: ویز

بازجو: نه و کوفت، نه و زهر مار( مگس را یک دقیقه زیر حشره کش تارومار می گذارد، مگس بیهوش می شود اما بلافاصله پنجره را باز می کنند و به او مقداری شیرینی می دهند)

 

مگس: ویزززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: باریکلا، این شد حرف حسابی. پس اعتراف می کنی که در سال 1360 برای اولین بار دستگیر شدی و پس از اینکه توبه کردی آزاد شدی و بعد بطور غیرقانونی رفتی عراق و مدتی در اردوگاه نجف بودی تا اینکه از اونجا توسط آمریکایی ها انتخاب شدی که بری در پنتاگون دوره ببینی و بعدش هم اعتراف کردی که با مایکل جکسون در بوخارست همدست بودی و تونستی انقلاب مخملی راه بندازی و بعدا هم افتادی توی خط انقلاب مخملی. کی اومدی ایران و وارد جبهه اصلاحات شدی؟

مگس: ویززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: اعتراف می کنی که با اسم مستعار شروع به راه اندازی روزنامه جامعه کردی و بعد هم در بستن سلام و شورش 18 تیر نقش داشتی و مسوولیت کشته شدن عنصر ضد انقلاب یعنی عزت ابراهیم نژاد و دزدی ریش تراش از کوی دانشگاه رو هم قبول می کنی. بعدا هم تحصن مجلس رو شکل دادی و اصولا تئوری موج سبز مال تو بود.....

مگس: ویزززززززززززززززززز

بازجو: پس اعتراف می کنی که برژینسکی اولین بار یک دستبند سبز بهت داد و بهت یاد داد چطوری دستبند گره بزنی و بعد از دیدن دوره در پراگ برگشتی به ایران و از زمان انتخاب دکتر احمدی نژاد در تمام سفرهای استانی همراهش بودی؟ درسته؟

مگس: ویززززززززززززززز

بازجو: یعنی توی خیانتکار منحرف منافق تربیت شده دشمن می خوای بگی فقط با بوی رایحه رئیس جمهور به دنبال او بودی و در تمام این چهار سال همه جا همراهی اش کردی؟ آیا خبرش رو به جایی دادی؟

مگس: ویزز

بازجو: لازم نیست به ابوالفضل قسم بخوری، ما خودمون می فهمیم کی دروغ می گه کی راست. پس به چه دلیل در اغتشاشات اخیر دست داشتی؟ اصلا چرا رفتی قاطی سبزها؟

مگس: ویززززز

بازجو: یعنی بطور طبیعی به بوی بدن لباس شخصی ها و نیروی ضد شورش علاقه داری؟ برو بیخیال حاجی! ما صد تا مثل تو مگس رو اینجا آوردیم توبه کردن فرستادیم کیهان الآن عضو هیات تحریریه هستند، همچی به گه خوردن بیفتی که

مگس: ویززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: دوست داری به گه خوردن بیفتی؟ نه عزیز من، شما شخصیت داری. شما باید مهرورزی بشی، همین جوری که نیست.

مگس: ویززززز

بازجو: هر چی ما بگیم قبول می کنی و به هر چی بگیم اعتراف می کنی؟

مگس: ویز

بازجو: شرط داری؟ می زنم تارومارت می کنم، برای من شرط می ذاری!

مگس: ویزززززز

بازجو: پس قبول می کنی که جاسوس سیا و اینتلیجنت سرویس و موساد بودی؟

مگس: ویز

بازجو: پس قبول داری، قبول می کنی با منافقین بودی؟

مگس: ویز

بازجو: پس قبول داری، آیا اعتراف می کنی قصد انقلاب مخملی داشتی و انتخابات برات بهانه بود؟

مگس: ویز

بازجو: پس اینم قبول کردی. آیا قبول می کنی به تحریک یکی از نامزدها برای اغتشاشات خیابانی برنامه ریزی کردی و با رسانه های استکباری ارتباط داشتی؟

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: پس همه چیز رو قبول کردی، آیا حاضری همه اینها رو جلوی دوربین اعتراف کنی؟

مگس: ویز

بازجو: خب، ده دقیقه صبر کن برم بگم از صدا و سیما بیان اعتراف تو ضبط کنن دیگه آزادی بری، همین جا پنجره رو وامی کنم بری، خوبه؟

مگس:.....

بازجو: چه مرگته، چرا حرف نمی زنی؟

مگس: ......

بازجو: ببین، حرف نزنی تارومارت می کنم، کاری می کنم به گه خوردن بیفتی.....

مگس: ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

بازجو: زرشک، می خوای به گه خوردن بیفتی، خب، خره، افتادی دیگه.....

مگس: ویززززززز

بازجو: ببین دوربین داره آماده می شه، دیگه چه شرطی داری؟

مگس: ویز ویز ویز

بازجو: نه برادر، اصلا نمی شه، یعنی چه، شما اعتراف تو کردی، به گه خوردن هم افتادی، دیگه نمی شه بری دفتر رئیس جمهور....

مگس: ویز ویز

بازجو: من نمی دونم، ولی اگر قراره به گه خوردن بیفتی ما فقط می تونیم یکی دو ماه نگهت داریم، ولی اگر بخوای بری دفتر ریاست جمهوری حتما باید یک دوره بری کیهان، بعدا با موافقت حراست ریاست جمهوری بری اونجا.

 

( و سرانجام مگس قبول کرد که گه خوردن را مدتی در کیهان تجربه کند تا بتواند همواره از رایحه خوش خدمت برخوردار شود.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 7:3  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۲۳ تير ۱۳۸۸

تیرانداز چپ دست


در راستای اینکه مشغول برخی اعترافات در برخی موارد می باشیم که خودش چند روز طول می کشد و ضمنا مطالب طنز فراوانی دست مان رسیده است که تصمیم داریم آنها را در دوم دام دات کام منتشر کنیم و با توجه به اینکه هنوز کسی نمی داند بالاخره باید برویم به نماز جمعه سبز یا اینکه اصولا نماز جمعه سبز نمی شود و اینکه هاشمی رفسنجانی قرار است بیاید و حالا که قرار است بیاید ما هم داریم برایش نامه می نویسیم و تا فردا منتشر می کنیم، که نامه ننوشته از دنیا نرفته باشیم، طرح برخی سووالات لازم دیده شد، اگر حال داشتید جوابش را برای بقیه ارسال و جایزه را از همان ها بگیرید، من که نمی توانم هر دفعه جایزه بدهم.

 

سووال اول: معاون وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد از نویسندگان برای یاری رساندن به دولت جدید دعوت کرد. به نظر شما کتاب هایی که در سال آینده جایزه بهترین کتاب ها را خواهد گرفت کدام کتاب هاست؟

گزینه اول: " خشم و هیاهو" نوشته سردار تیمسار قزوه

گزینه دوم: " شورش با دلیل" نوشته سردار قزوه

گزینه سوم: " برباد داده" نوشته دریادار قزوه 

گزینه چهارم: " تیرانداز چپ دست" نوشته سردار سرلشگر قزوه

 

سووال دوم: ستاد مشترک نیروهای مسلح اعلام کرد جرائم نیروهای مسلح 37 درصد کاهش نشان می دهد، نسبت به چه زمانی؟

گزینه اول: یک ماه بعد

گزینه دوم: سه ماه بعد

گزینه سوم: آینده نزدیک

گزینه چهارم: شش ماه بعد

 

سووال سوم: قنبری گفت " باید رسانه ملی را نجات داد." به نظر شما این جمله در چه حالتی بیان شده است؟

گزینه اول: امید موهوم

گزینه دوم: خوشبینی زیاده از حد همراه با سر درد شدید

گزینه سوم: خیالپردازی بی دلیل

گزینه چهارم: هر سه گزینه صحیح است

 

سووال چهارم: آیت الله جنتی اعلام کرد " انتخابات واقعا سالم بود." با توجه به سالم بودن انتخابات چند چیز سالم دیگر را معرفی کنید.

گزینه اول: مدرک دکترای کردان

گزینه دوم: هاله نور احمدی نژاد

گزینه سوم: برج های تجارت جهانی پس از اصابت هواپیمای تروریست ها

گزینه چهارم: ماشین فروغ فرخزاد پس از تصادف

 

سووال پنجم: محسن نامجو به دلیل خواندن قرآن به شکل نامتعارف به پنج سال زندان محکوم شد. با توجه به گزاره فوق، گزینه مناسب را انتخاب کنید.

گزینه اول: محسن کدیور به دلیل خواندن قرآن به شکل متعارف به سه سال زندان محکوم شد.

گزینه دوم: آیت الله منتظری به دلیل تفسیر قرآن به شکل متعارف سالها ممنوع الملاقات شد.

گزینه سوم: محمد علی ابطحی به دلیل خواندن قرآن به شکل متعارف زندانی شد.

گزینه چهارم: اصغر و اکبر به دلیل گفتن الله اکبر به شکل متعارف دستگیر شدند.

 

سووال ششم: پورمحمدی، قائم مقام سابق وزارت اطلاعات و وزیر کشور سابق اعلام کرد "حاشیه امن انتقاد برای رسانه ها ایجاد می کنیم." با توجه به بافت شهر تهران دولت قصد دارد در کدام منطقه حاشیه امن انتقاد برای کدام رسانه ها ایجاد کند؟

گزینه اول: توپخانه، روزنامه کیهان

گزینه دوم: زندان اوین، روزنامه یاس نو

گزینه سوم: زندان قصر، یک روزنامه دیگر

گزینه چهارم: زندان رجایی شهر، کلا روزنامه

 

سووال هفتم: با توجه به اینکه سردار احمدی مقدم فرمانده ناجا گفته است " لباس شخصی ها هیچ ارتباطی با هیچ سازمان و نهادی نداشتند و از هیچ کجا دستور نمی گرفتند" به نظر شما کدام گزینه درست است؟

گزینه اول: تهران تگزاس است.

گزینه دوم: بخشی از تهران تگزاس است.

گزینه سوم: بخش هایی از تهران به تگزاس نزدیک است.

گزینه چهارم: بطور کلی تگزاس

 

سووال هشتم: ضرغامی رئیس صدا و سیما گفته است " تصویر قتل ندا آقا سلطان ساختگی است" بهترین پاسخ به ضرغامی کدام است؟

گزینه اول: ببند گاله رو!

گزینه دوم: بکش زیپو!

گزینه سوم: گل بگیر درشو!

گزینه چهارم: آخه [...] گنده! تو نباید قبل از حرف زدن دو دقیقه فکر کنی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 7:1  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه ۲تير ۲ ۱۳۸۸

فیروزآبادی
دروغ می گه!


محضر مبارک و محترم آقای مهدی امام زمان

اینجانب سید ابراهیم نبوی در راستای نامه سرلشگر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و عضو شورای عالی امنیت ملی مواردی را بعرض می رساند که مبادا آن بزرگوار را فریب دهند. بخصوص در مورد این فیروزآبادی می خواستم به اطلاع برسانم که ایشان دروغ می گوید و اصلا حرف هایشان را باور نکنید، خودتان هم اگر دقت کنید، اول نامه اش این همه از شما و خانواده محترم تعریف کرده و چاپلوسی کرده که گندکاری های دولت احمدی نژاد را بپوشاند، وگرنه یک آدم دویست کیلویی که برای حمل و نقلش تراکتور یا نفربر باید استفاده شود، اصلا کجاش به آدم راستگو می خورد؟

 

اصلا مهدی جان! شما خودتان بگوئید این آدم می تواند معرفت داشته باشد؟ مگر نمی گویند "اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی" این خرس گنده کجایش شبیه مومنان است؟ نصف بودجه نظامی مملکت فقط برای صبحانه و ناهار و شام این فرمانده کل مصرف می شود. البته خودتان بهتر می دانید، این آقا، با آن هیکل، که یک مشت لات و چاقوکش را فرستاده مردم بیگناه را کتک بزنند، اگر یک روده راست توی شکم گنده اش بود، این همه چاپلوسی می کرد اول نامه اش و به پدران شما و اجدادتان و پهلوی شکسته حضرت زهرا قسم می خورد و قضیه مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین را مطرح می کرد. یک جوری حرف زده انگار مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین هم به دست ما صورت گرفته.

 

آقای مهدی!

اگر می خواهید بفهمید این سردار قطور چقدر دروغگوست فقط نگاه کنید به اینکه در نامه اش نوشته است " سلام بر نايب بزرگوارت خميني بت شكن" و " سلام بر امت مسلمان و امت خاص و آزاده‌ات ايرانيان سرافراز" و سلام بر " مراجع عظام تقليد، روحانيت معزز و خانواده بزرگوار شهيدان و ايثارگران." آقای مهدی! همه این سلام های این خرس گنده دروغ است. شما که از همان بالاها خودتان در جریان هستید، اولا تمام فامیل آقای خمینی را یا رد صلاحیت کردند، یا هر روز در روزنامه هایشان به آنها فحش می دهند و دامادشان را هم گرفتند الآن زندان است، آن وقت این خرس گنده سلام می کند، چه سلامی! چه علیکی! اگر کسی فامیل شما را زندانی کند، بعد به شما سلام کند، شما نمی زنید توی دهنش؟ در مورد مراجع هم دروغ می گوید، اینجوری می گوید که سرتان را گول بمالد، فکر کنید اوضاع خیلی خوب است و بیایید شما را هم مثل آقای منتظری و صانعی و چند نفر دیگر از مراجع تقلید بندازند توی یک خانه و حصرتان کنند و یکهو دیدید از خودتان هم مرتضوی اعتراف گرفت. اصلا حرف این خرس گنده را باور نکنید. در مورد روحانیت هم دروغ می گوید مثل چی! ابطحی بیچاره را که می شناسید، همان که وبلاگ می نوشت، او را گرفتند و زندانی کردند، کلی از روحانیون را زندانی کردند، بعضی ها را خلع لباس هم کردند. تو رو خدا گول اینها را نخورید، من مطمئنم به شما هم گفته اند مهدی بیا مهدی بیا که به محض اینکه آمدید توی همان فرودگاه پاسپورت تان را بگیرند و یا یک راست ببرند زندان. راستی شما که پاسپورت هم ندارید، دردسرتان دوبرابر است.

 

آقای مهدی جان!

این فیروزآبادی چاپلوس از قول حضرت علی، جد شما برداشته نوشته که " به خدا سوگند كه از انتساب هيچ منكري به من خودداري ننمودند و در رفتار ميان من و خود رعايت انصاف نكردند ايشان حقي را طلب مي‌كنند كه خود آن را واگذاشتند و خوني را مي‌خواهند كه خود آن را ريخته اند " یعنی چی؟ فکر می کنید این سردار دویست کیلویی چه قصدی از این حرف داشته؟ همه اش می خواهد بگوید که نیروهایش مردم مسلمان را نزدند و نکشتند و دستگیر نکردند و شکنجه ندادند. در حالی که فیلم ها و عکس هایش همه موجود است، شما یک سری که تشریف بیاورید به یوتیوب یا فیس بوک و حتی بی بی سی یا هر جای دیگر، همه فیلم های لشگریان اینا  هست که چطور مردم را کتک می زنند و جلوی دوربین آنها را می کشند و زندانی می کنند و بیست نفر را کشتند و هزار نفر را زندانی کردند. آقای مهدی! الآن دیگر حتما خودتان در جریان ندا خانوم هستید، آن بیچاره اصلا توی تظاهرات هم نبود. یک پسری به اسم سهراب اعرابی را هم کشتند و تازه جسدش را هم نمی خواستند به خانواده اش بدهند. این مردک خرس گنده برای شما نامه نوشته که یعنی ما این کارها را نکردیم. جرات دارد جلوی ما این حرف ها را بزند تا همه فیلمهایش را نشان بدهیم. همه دنیا دیده اند و تازه اسم مملکت را هم به اسم شما گذاشته اند مملکت امام زمان که آبروی تان را ببرند. خواهشا حرف های اینها را باور نکنید که می دانم عمرا نمی کنید.

 

آقای مهدی!

این ها توطئه است. برداشته برای شما نامه نوشته که " او خواهد آمد( منظورش شما هستید)، ظلم و ظالمان را درهم مي‌كوبد، داد مظلومان را مي‌گيرد، عدل و داد بر پا مي‌كند و جهان را آباد مي‌كند، پس آگاهانه منتظرش باش." یعنی چی؟ غیر از این است که دارد در باغ سبز نشان می دهد که شما بیایید و شما را هم به عنوان عامل اغتشاش بگیرند؟ خودتان بگوئید اگر شما اینجا بودید و رای می دادید به آقای میرحسین موسوی و بعد می دیدید احمدی نژاد انتخاب شده و می دیدید چنان تقلبشان واضح است که انگار اصراری هم نداشته اند  مردم باور کنند، ساکت می نشستید؟ البته من نمی خواهم تحریک تان کنم که شما هم وارد درگیری شوید، مردم خودشان حواس شان هست، ولی بخدا اگر شما هم بودید می رفتید توی خیابان و یک شال سبز هم می انداختید دور گردن تان و شعار می دادید. آقای مهدی عزیز! مردم می روند روی پشت بام و می گویند الله اکبر، عرق که نمی خورند، ورق که بازی نمی کنند، الله اکبر می گویند، بعد نیروهای تحت امر همین مردک خرس گنده " اندرون از طعام هی پرکن" اخطار می کنند که نگوئید الله اکبر. الله اکبر گفتن هم جرم است؟ همان کاری که با فامیل خودتان می کردند، اینها هم دارند با مردم می کنند، و بعد نامه هم می نویسند که کی بود کی بود من نبودم. ببخشید شوخی کردم، ولی مردم اینطوری می گویند.

آقای مهدی عزیز!

ببخشید که پسرخاله شدیم و اینجوری صمیمانه خطاب تان می کنم، ولی به هر حال ما یک جورهایی آشنائیت داریم. بخاطر همین هم هست که نگران تان هستم. این سردار فیروزآبادی در نامه اش برای شما نوشته است: " روزگار نوجواناني و آغاز جواني‌ام در سپيده روزگار سپري شد، تا آن كه انقلاب شد. من و همه كسانم به ميدان آمديم. اگر چه عاشورايي ديگر به پا شد، اما ملت ايران نگذارد حسين تنها بماند. هزينه‌ داديم. برادران و خواهرانم را به زندان افكندند. پدران و مادران و برادران و خواهرانم را در ميدان ژاله كشتند." در این مورد، اگر چه فکر می کنم در جریان باشید، ولی این سردار دروغگو همه این حرف ها را گفته که شما متوجه نشوید که وقتی احمدی نژاد و همین خرس گنده تقلب کردند، مردم دقیقا همان کاری را کردند که این آقا می گوید در انقلاب صورت گرفته، یعنی روز سی خرداد 1388 مردم تهران و همه کسان شان به خیابان آمدند، عاشورایی دیگر بپا شد، منتهی این دفعه شمر و یزیدش همین محمود و سردارش بودند، مردم هزینه دادند، نیروهای ضد شورش هم همین چند روز قبل خواهران و برادران ما را زندانی کردند، و مردم را در میدان توحید و خیابان امیر آباد و میدان آزادی کشتند. لامروت ها لااقل اگر زمان شاه مردم کشته شده بودند، می گفتند مردم در میدان کندی( توحید) و آیزنهاور( آزادی) کشته شدند، اینها به اسم توحید و آزادی مردم را می زنند و می کشند.

آقای مهدی جان!

این آقا در نامه اش به شما نوشته است که " در زمان شاه به فيضيه و دانشگاه حمله كردند." یک جوری حرف زده انگار خودشان دانشگاه را گلباران کردند، به خدای احد و واحد، به دست بریده آقای ابوالفضل همین سردار فیروزآبادی و نیروهای تحت امرش هزار بار بدتر از گارد شاه به کوی دانشگاه حمله کردند و دانشجویان را کشتند و خوابگاه را درب و داغان کردند. شاه اگر حمله کرده بود به دانشگاه حمله کرد، اینها زمان خواب به خوابگاه دانشگاه حمله کردند. اگر هم باور نمی کنید، که می دانم می کنید، همه عکس ها و فیلم ها و اسم دستگیر شده ها و کشته ها موجود است.

 
آقای مهدی عزیز!

سردار فیروز آبادی از آن شکم گنده اش که مانع دیدن نوک پایش می شود، خجالت نمی کشد که برای شما نوشته است " بسيجي يعني عاشق و عارف و شاهد. يعني حسيني، علوي، زهرائي، يعني آحاد ملت ولايي ايران." بخدا این حرف ها دروغ است، عاشق و عارف کجا بود؟ آخر شما خودتان بگوئید اولا عارف معنی دارد، صد تاشان مثل اویس قرنی، حسن بصری، فضیل عیاض، بایزید بسطامی و دهها عارف دیگر که احتمالا وقتی بیتوته می کردند، آنها را دیدید، طرفدار عرفان و درویش و اهل حق بودند، اولا که اینها هرچی درویش و اهل حق بود زدند و زندانی کردند و مسجدشان را بستند. این یک دروغ، یکی دیگر هم اینکه بسیجی اگر عاشق و عارف و شاهد بود، چماق و گاز اشک آور و قمه و زنجیر دستش می گرفت و زن و بچه مردم را کتک می زد؟ فقط  اسم مستعارشان در بازجویی ها حسینی و علوی و زهرائی باشد، ولی اینها دلیل نمی شود که بچه مردم را به اسم سهراب اعرابی(خودتان چک کنید متوجه می شوید) بکشند و یا سعید حجاریان را که مثل جدتان زین العابدین بیمار بود، به اسارت بردند و انداختند سلول انفرادی. جان مادرتان! شمر و یزید با یک بیمار این کارهایی را که اینها با حجاریان کردند، کرده بود؟ تازه! یک چیز دیگر که به نظرم خودتان باید یک جوری تکذیبش کنید، این است که اینها اسم هرچی مامور اطلاعات و کتک بزن و جاسوس است، گذاشتند سربازان گمنام امام زمان، منظورشان شما هستید، شما راضی هستید اینها از اسم شما سوء استفاده کنند. من می دانم فعلا در غیبت هستید و دارید از دست اینها حرص می خورید، ولی خودتان یک کاری بکنید.

آقای مهدی عزیز!

در هر حال این ها حرف هایی بود که باید خدمت تان عرض می کردم. این ها به اسم شما می روند دعا می خوانند در نیویورک که هر سال یک مشت اره و عوره شمسی کوره را ببرند سفر، بعد هم آقای احمدی نژادشان ادعا کرده که هاله نور دور سرش است. یک نفر از معاونانش هم گفته که اگر پیامبری می خواست بیاید، شبیه احمدی نژاد بود. من نمی خواهم دعوا راه بیندازم، ولی خود شما الآن بخواهید تشریف بیاورید، که به نظر من اصلا تا اینها هستند این کار را نکنید، حاضرید شبیه این مردکی که لباس پوشیدنش را بلد نیست، مثل دلقک ها هر جا می رود ادا درمی آورد، کفشش را درست نمی پوشد، کاپشن تنش می کند، مثل لات های چاله میدان حرف می زند، رفتار کنید؟ اصلا کدام پیغمبری در تاریخ 140 کیلو اضافه وزن داشت که این مردک خرس گنده دارد؟ پیغمبر که خودشان گفتند عطر خوب است، این محمود را یک ماه باید بیندازند توی وایتکس و با سیم ظرفشویی و رخشا بشورند که تمیز بشود. پیغمبر این جوری می شود؟ خودتان بگوئید، اگر کسی گفت من هاله نور دور سرم هست، نباید چهار تا زد توی سرش که دیگر چنین غلطی نکند؟

 

آقای مهدی عزیز!

این سردار عظیم الجثه در نامه اش یک مشت دروغ در مورد درگیری های اخیر نوشته می خواهد شما را سرکار بگذارد، فکر می کند شما هم هر روز فقط شبکه های تلویزیون جمهوری اسلامی نگاه می کنید و می خواهد سرتان را گول بمالد، ایشان نوشته است " در 30 خرداد آشوبگران و منافقان با چهره‌اي جديد كه چندان هم بي ارتباط با منافقان سابق نيستند، بر ملت يورش آوردند. زخم تركش‌هاي جنگ تحميلي و جاي گلوله‌هاي منافقان و از خدا بي خبران ديروز را اين بار در كوچه و بازار و تن بسيجيان و نيروهاي انتظامي - اين حافظان امنيت مردم با قمه و ضربات سنگ و شعله‌هاي آتش، گشودند به پاي مصنوعي و سينه خسته جانبازان و حتي بانوان و كودكان رهگذر هم رحم نكردند و منافقانه سلاح اهدايي امريكا و اسرائيل و انگليس را به سوي مردم شليك كردند، تا به خيال خام خود با كمك رسانه‌هاي بيگانه ناجا و بسيج را متهم كنند." ببینید چه دروغی می گویند، تمام عکس هایش هست، تمام فیلم هایش هم هست، خودتان یک سری تشریف بیاورید یوتیوب و فیس بوک تا همه را ببینید، حتی عکس بسیجی که شلیک کرده و مردم را کشته با اسم و مشخصات همه چیز معلوم است. این سردار فکر کرده شما همین نامه را قاب می کنید و می شود نامه اعمالش، بعدا هم صد تا فیلم اعتراف برایتان می خواهد بفرستد که اینها منافق بودند. از سر تا تهش دروغ است. منافقین کجا بودند؟ منافقین که الآن با وزارت اطلاعات دارند حال و حول می کنند و اصلا صداشان درنمی آید، ملت بودند، کلی زن و مرد و بسیجی جبهه رفته بود که کتک خورد، نه بسیجی تقلبی که بیست سالش است و ادعا می کند فرمانده جنگ بوده، حالا جنگ بیست سال است تمام شده. ببینید، تو را به خدا حواس تان باشد، جنگ سال 1368 تمام شد، اگر یکهو یکی آمد و پانزده سالش بود و گفت من جبهه رفته ام باور نکنید ها! اگر یک بچه هفت ساله آوردند و گفتند این فرزند شهید است باور نکنید، مگر می شود یک همسر شهید چهارده سال حامله باشد؟ نه ماه، نه، فوقش ده ماه. سر خدا و شما را که نمی شود کلاه گذاشت.

آقای مهدی عزیز!

من دیگر زیاد وقت تان را نمی گیرم، فقط آخرین نکته که ایشان گفته است که نیروهای حافظ امنیت هیچ سلاحی نداشتند، دروغ به این گندگی می شود، آقای بسیجی با یک مسلسل جلوی دوربین شلیک کرده و یکی را کشته است، اسمش هم معلوم است، حالا ما آدم فروشی نمی کنیم، ولی خودتان اگر از دفتر بپرسید همه مشخصاتش را می دهند، تمام خیابان پر بود از بسیجی و لباس شخصی و لات و چاقوکش تحت امر سردار خرس گنده، همه شان هم کلت و قمه و همه جور اسلحه داشتند. آقای مهدی! من این حرف ها را زدم برای اینکه فردا پانشوید بیایید این طرف ها، این ها به هیچ کس رحم نمی کنند، هی می گویند منتظریم منتظریم و بعد ترانه های مهستی و هایده را تغییر می دهند و برای شما می خوانند، انگار شکوفه نو است نه مهدیه تهران. در هر حال من فقط قصدم رساندن این پیام به شما بود، چون نخواستم توی فامیلی و خانواده بعدا بگویند که نبوی می دانست و نگفت. امیدوارم موفق باشید و اصلا به حرف اینها گوش ندهید، همه شان دروغگو هستند، یکی از یکی بدتر. بقول آن آقا احمدی نژاد از فیروزآبادی بدتر، فیروز آبادی از ثمره بدتر هاشمی از هاشمی بدتر مشائی، و از همه بدتر آن الهام که البته شما کاریش نکنید چون خداوند او را زده و یکی نصیبش کرده که تا زنده هست فقط زجر بکشد. قربتون برم .

 

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سید ابراهیم نبوی

21 تیرماه 1388

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 6:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۸

مسلمانان چینی، آلمانی و فلسطینی؟



در راستای اینکه دولت فخیمه ایران خیلی طرفدار مسلمانان جهان بوده و بخاطر کشته شدن یک مسلمان آلمانی که احتمالا از دست بقیه مسلمانان کشور خودش فرار کرده بود و به آلمان رفته بود، مراسمی بپا کرده و دادار دودور راه انداخته است. و با توجه به اینکه بیش از 150 مسلمان چینی در هفته گذشته توسط دولت دوست و رفیق و برادر چین کشته شده اند همان که  عرقش را با آمریکایی ها می خورد، ورقش را با ژاپنی ها بازی می کند، ولی معامله اش را با ما می کند. هزاران نفر هم  زندانی شده اند و دولت ایران چون فقط در مسائل داخلی فلسطین و لبنان و آمریکا و آلمان و عراق و غیره دخالت می کند، هیچ اعتراضی به چینی ها نکرده و عمرا نمی کند، اما اگر یک فلسطینی زخمی بشود، تمام شبکه های تلویزیونی کشور پر می شود از خبرهای ضداسرائیلی و فورا اسم هفت تا بزرگراه و دوازده تا کوچه را به اسم فلسطینی ها می گذارند، و با عنایت به اینکه اصولا فهمیدن فرق مسلمانان چینی، آلمانی، ایرانی و فلسطینی باید برای مردم توضیح داده شود، تا فرقش توی چشم مسلمانان خودمان نرود، لذا برخی از تفاوت های موجود اعلام می شود.

 

چشمان تنگ: چشمان مسلمانان چینی تنگ است، به همین دلیل خوب معلوم نمی شود که مسلمان هستند یا نه، در حالی که مال فلسطینی ها گشاد است و از دور معلوم است که مسلمان اند، حتی اگر مسیحی باشند. اصولا مسیحیان لبنان و فلسطین هم تا اطلاع ثانوی جزو مسلمین و اموال دولت احمدی نژاد محسوب می شوند.

 

تعداد زیاد: اصولا یک عیب چینی ها این است که تعدادشان زیاد است، مثلا تعداد مخالفان شان هفتاد میلیون نفر هستند، دقیقا به اندازه مخالفان دولت ما، به همین دلیل اگر 150 مسلمان چینی کشته شوند و دولت چین با دولت ایران رابطه خوبی داشته باشد، مثل اینکه یک فلسطینی سرما خورده باشد، چون اسرائیل دشمن ایران فرض شده است. مطمئنا اگر چینی ها از ایران حمایت نکنند، تعداد کشته های آنها بالغ بر 150 هزار نفر خواهد شد.

 

درازا و پهنا: اصولا مسلمان واقعی کسی است که هم دراز باشد و هم پهن( البته معجزه هزاره سوم این است که احمدی نژاد هم کوتاه است و هم نازک، با این حال مسلمان واقعی است) در واقعیت هم شما اگر 150 چینی کشته شده توسط دولت دوست و برادر وزن کنید، هم وزن بیست تا عضو پهناور حماس و یا جهاد اسلامی فلسطین نمی شود، بنابراین در اسلام درازا و پهنا موضوع مهمی است. بخصوص اینکه اضافه وزن مسلمانان فلسطینی طرفدار ایران ناشی از کاهش وزن ملت ایران است.

 

امنیت داخلی: مسلمانان باید از همدیگر حمایت کنند و لازم و واجب است که اگر مسلمانی مثلا در ایران الله اکبر گفت، باید مسلمانان لبنان برای حمایت از برادران دینی خودشان به ایران بیایند و پدر کسی که الله اکبر گفته است دربیاورند، بنابراین مسلمانان لبنانی و طبعا فلسطینی (حتی اگر از مسیحیان فلسطین هم باشند) حق دارند مسلمانان ایرانی را کتک بزنند، ولی مسلمانان چینی چون توسط دولت خودشان کشته شده اند، وقت نمی کنند به ایران بیایند و در سرکوب تظاهرات به دولت کمک کنند، به همین دلیل خیلی فرق می کنند و باید مواظب باشیم فرق شان توی چشم مان نرود.

 

فرمول داده و ستانده: براساس آیه شریفه " پول بده سر سبیل شاه نقاره بزن" وقتی ما به کسی پول می دهیم( مثلا به مسلمانان فلسطینی و لبنانی حماس یا حزب الله) آنها حق دارند هر کاری دل شان خواست با ما بکنند، حتی سر سبیل مان نقاره بزنند، و چون ما سبیل نداریم می توانند به ریش مان بخندند، ولی مسلمانان چین چون از ما پول نمی گیرند، هیچ حقی ندارند و اگر کشته شدند ما در مسائل داخلی چین دخالت نمی کنیم، اصلا به ما چه که چینی ها هم مسلمان دارند.

 

فرمول داغ دل و قبیله: دفاع از مسلمانان و بخصوص مسلمانان آلمان و ایتالیا بر هر مسلمانی لازم و واجب است، چون مسلمانان آلمان همانهایی هستند که از دست دولت ایران و ترکیه و عراق و سوریه فرار کردند که کشته نشوند، و به همین دلیل غریب الغربا محسوب می شوند، این مسلمانان اگر می خواهند کشته بشوند، می توانند بلیط بخرند و به کشورشان برگردند، ایکی ثانیه بعد ترتیب شان داده است، اما مسلمانان چینی هزار سال است در همانجا هستند و هر چی هم در دوره مائو و بعد از آن کشته می شدند، بیچاره ها جایی نداشتند فرار کنند، به همین دلیل غریب نیستند و اگر در کشورشان کشته شوند، جزو مسائل داخلی به حساب می آید، مثل مسلمانان چچن که با وجود اینکه در یک کشور دیگر هستند، جزو مسائل داخلی روسیه به حساب می آیند و هرچه هم کشته شوند، به ما مربوط نیست. آنها هم اگر می خواهند مورد حمایت ایران قرار بگیرند، باید قبل از مرگ تشریف ببرند آلمان و آنجا کشته شوند( بعد از مرگ اگر بروند قبول نیست.)

 

فرمول ریش: یکی از مختصات مهم مسلمان واقعی این است که ریش پهناوری داشته باشد، یا اگر هم پهناور نشد حداقل طولانی باشد( ر.ک. ریش نامه عبید) در حالی که در کل جهان شما ده تا چینی پیدا نمی کنید که تمام وزن ریش شان به اندازه وزن ریش حسن نصرالله باشد، بنابراین در اسلامیت آنها شک است. در حالی که بسیاری از مسلمانان فلسطینی و عراقی( اعم از زن و مرد ریش درست و درمانی دارند و لزومی ندارد دائما برای اثبات مسلمانی شان چیزی نشان بدهند) پس وقتی وزن ریش صد تا چینی به اندازه یک عضو حماس نیست، کشته شدن صد چینی هم به اندازه همان یک عضو اهمیت دارد، که تازه معلوم نیست واقعا بخاطر دفاع از اسلام کشته شده باشد، یا اینکه خدای نکرده از چیز دیگری دفاع کرده باشد. این چیز مورد اختلاف است.

 

فرمول تبارشناسی: یکی از تفاوت های مسلمانان جهان در این است که از کجا آمده اند؟ اصلا چطوری مسلمان شدند؟ کی به آنها اجازه داده هزار سال قبل بدون اجازه ما مسلمان شوند؟ در مورد فلسطینی ها تکلیف معلوم است، آنها طبیعتا مسلمان هستند، چه یهودی باشند، چه مسیحی باشند و چه مسلمان، پس ما باید از حماس دفاع و با بقیه فلسطینی ها( حالا می خواهند مسلمان باشند یا نه) مخالفت کنیم، اما مسلمانان مادر مرده چینی همان هایی هستند که هزار سال قبل از ایران فرار کردند و به چین رفتند و تولید انبوه شدند، مسلمانان هند هم بشرح ایضا، پس در حقیقت این مسلمانان چینی جزو فراریان ضدانقلابی محسوب می شوند که از دست دولت سلطان فلان الدین بن فلان فرار کردند، به همین دلیل کشته شدن آنان از یک طرف حکم کشته شدن ضدانقلاب فراری را دارد و در حقیقت دولت چین هزار سال هم دیر به این اقدام عمل کرده است و از طرف دیگر، اساسا این مسلمانان چینی جزو اتباع ایران محسوب می شوند و کشتن آنها جزو مسائل داخلی ایران است، دولت چین هم در این مورد دولت دوست و برادر است و روی برادری یک کاری کرده، آدم که دست برادرش را گاز نمی گیرد. حالا یک دخالتی در مسائل داخلی ما کرد، مگر به جایی برمی خورد؟

 

برو پاچه خوار: برادر عزیزی که دارد در ریاست دفتر سیاسی هیات موتلفه اسلامی پیر می شود نه عسگراولادی کاری به او می دهد و نه احمدی نژاد برایش سوره بی الحمد می خواند، اگر در این مواقع عرض ادب نکند دیگر می گویند لال شده ای افاضات فرموده که مسلمانان چینی با القاعده ارتباط دارند. اما دو ساعت بعد یکی بندش را کشیده و گفته گفتیم برو پاچه خواری کن ولی نه اینقدر عمو. در نتیجه این برادر که مستدعی شغل است و این روزها به هر بهانه ای دم کوچه احمدی نژاد خودش را نشان می دهد تا شاید یک کاری به او بدهند حرفش را اصلاح کرد و گفت باید در مورد مساله چینی ها بررسی شود و البته دولت محترم کاری درباره آن ها خواهد کرد.

 

نتیجه گیری اخلاقی: مسلمانان بر دو نوعند، یکی آنها که دوستان ما می کشند، یکی آنها که دشمنان ما می کشند.

نتیجه گیری سیاسی: کلیه کمونیست های سابق، به دلیل اعتقادات قلبی شان تا اطلاع ثانوی مسلمان محسوب می شوند.   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 6:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه ۱۸ تير ۱۳۸۸

بر خرمگس معرکه لعنت


در مصاحبه تلویزیونی احمدی نژاد یک فروند خرمگس وارد استودیو شده و دست به برخی اقدامات ایذایی علیه رئیس جمهور زد. خرمگس مذکور در یک اقدام غافلگیرانه دستگیر و توسط لنگه کفش محافظان سه بار سرکوب شد. در همین راستا سووالات زیر در مورد این خرمگس مطرح و از کلیه دوستان می خواهیم که به آن پاسخ صحیح بدهند.

 

سووال اول: شعر " خرمگس عرصه محمود نه جولانگه تست" کلمات: " خرمگس"، " عرصه"، " جولانگه" و " محمود" چه معنایی دارد؟

گزینه اول: مگس بزرگ، قوه مجریه، استودیو، الفنون

گزینه دوم: مگس بزرگ، کلا حکومت، استادیوم، ماموتی

گزینه سوم: خرمگس، حکومت، صدا و سیما، احمدی نژاد

گزینه چهارم: مگس بزرگ، قوه مجریه، استودیو، احمدی نژاد

 

سووال دوم: با توجه به شعر " این دغل دوستان که می بینی، مگسانند گرد شیرینی" مگسهای مذکور چه چیزی را با چه چیزی اشتباه گرفتند؟

گزینه اول: شیرینی را با پرزیدنت ممولی

گزینه دوم: شیرینی را با الفنون که حمام نرفته بود.

گزینه سوم: شیرینی را که الفنون قبل از برنامه خورده و دهانش را با آستینش پاک کرده بود.

گزینه چهارم: مگس ها اصلا دنبال شیرینی نبودند، دنبال پرزیدنت بودند.

 

سووال سوم: با توجه به حضور مگس در استودیو و مصاحبه با احمدی نژاد، کدام سه برنامه تلویزیونی قاطی شده بود؟

گزینه اول: گفتگو با سردار رادان، راز بقا، پخش آگهی چی توز 

گزینه دوم: پخش مستقیم راز بقا، آگهی چی توز، مصاحبه با احمدی نژاد

گزینه سوم: پخش مستقیم رازبقا در حال مصاحبه با احمدی نژاد و پخش آگهی چی توز

گزینه چهارم: هر سه مورد فوق صحیح است.

 

سووال چهارم: با توجه به تغذیه خاص مگس و خرمگس در مورد بقایای فعالیت های عملیاتی احمدی نژاد، چه مثالی به یادتان می افتد؟

گزینه اول: " علف باید به دهن بزی شیرین بیاد." 

گزینه دوم: " مگس روش بشینه تا مورچه خورت می ره سفر استانی"

گزینه سوم: " به مموتی گفتن پی پی ات دواست، فورا گفت بریم استودیو"

گزینه چهارم: " مگسه شنیده بود طرف دائما مشغول تولیده، منتهی نه جلو دوربین"

 

سووال پنجم: با توجه به حضور فعال خرمگس در هنگام مصاحبه مطبوعاتی رئیس جمهور، خصوصیت ویژه این خرمگس را توصیف کنید.

گزینه اول: بیشتر خر بود تا مگس

گزینه دوم: مگس بود، ولی با حضور در صدا و سیما خرمگس شد

گزینه سوم: ظاهرا پشه بود ولی چون خودی محاسبه می شد، صدا و سیما به اندازه خرمگس نشانش داد.

گزینه چهارم: در حقیقت مگس بود، ولی در مقایسه با اندازه های مموتی به نظر خرمگس می رسید.

 

سووال ششم: چرا در سایر مصاحبه های تلویزیونی خرمگس در استودیو پیدا نمی شود، ولی عدل در این مصاحبه خرمگس سروکله اش پیدا شد.

گزینه اول: چون بقیه مصاحبه شوندگان حداقل هر ماه یک بار حمام می روند.

گزینه دوم: چون بقیه مصاحبه شوندگان بعد از رفتن به توالت دستشان را می شویند.

گزینه سوم: چون از بقیه مصاحبه شوندگان رایحه خوش خدمت به مشام نمی رسد.

گزینه چهارم: چون بقیه مصاحبه شوندگان برای خرمگس ها شناخته شده نیستند.

 

سووال هفتم: با توجه به حضور خرمگس در مصاحبه تلویزیونی ا.ن. استفاده از ضرب المثل " بر خرمگس معرکه لعنت" چه ضرورتی دارد؟

گزینه اول: به جای مگس کش از این ضرب المثل می شود استفاده کرد.

گزینه دوم: به جای تارومار از این ضرب المثل می شود استفاده کرد.

گزینه سوم: به جای احمدی نژاد از یک رئیس جمهور تمیز می شد استفاده کرد.

گزینه چهارم: هر سه پاسخ درست است.

 

گزینه اول:

گزینه دوم:

گزینه سوم:

گزینه چهارم:

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۱۶ تير ۱۳۸۸

ابطحی
اعتراف می کند


در راستای اینکه نشریات و وب سایت های نزدیک به الفنون اعلام کرده اند که اعترافات ابطحی بزودی منتشر می شود، متن این اعترافات و تصویر آن به دست ما رسیده و قبل از هر اقدامی آن را منتشر می کنیم. تصویر این اعتراف نیز برای افشای این چهره مستکبر و عامل استعمار پیر و جوان و میانسال بزودی در یوتیوب و دیگر رسانه های نخودی منتشر می شود.

 

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وب سایت باصطلاح وب نوشت ها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسوول دفتر رئیس جمهور( تق توق، چسب زخم، آخ) خاتمی خیانتکار بودم که هنوز معلوم نیست آن سوابق جزو خدمات من محسوب می شود یا جزو خیانت من به حساب می آید.

 

من اعتراف می کنم که در یکی از سفرهایی که به مکه مکرمه داشتم با یکی از مسوولان سازمان مخوف سیا با نام مستعار حسن آقا( که فکر می کنم اسم واقعی اش راجر واترز یا مایکل لدین بود) با من تماس گرفت و به من پیشنهاد انقلاب مخملی را کرد که شال و دستبند سبز آن را اکنون می بینید.( مددجو در این حال دستبند سبز خود را نشان می دهد) در آن موقع من معاون رئیس جمهور بودم. من از آن مامور سیا پرسیدم " خب، چی به من می رسه؟" گفت: " اگر انقلاب مخملی رو درست انجام بدی تو رو معاون وزیر می کنند." من گفتم: " من الآن خودم معاون رئیس جمهور هستم." ولی حسن آقا یا در حقیقت مامور مخوف سیا به حرف من گوش نداد و رفت.( تق توق، آخ نزن! چسب زخم، کبود می شود)

 

بله، من قبول کردم که انقلاب مخملی را انجام بدهم، ولی وقتی برگشتم ایران اصلا هیچ امکانی برای انجام انقلاب مخملی نبود، چون رئیس جمهور و مجلس و همه چیز دست خودمان بود و نمی توانستیم علیه خودمان انقلاب مخملی کنیم. بالاخره یک روز یک آقایی که ریش بزرگی داشت( بوق) آمد سراغ ما. ظاهرا ایشان از طریق وزارت اطلاعات در جریان قرار گرفته بود که طرح انقلاب مخملی دست من است. اسم ایشان مهندس چمران( بوق بوق بوق) بود. ایشان گفت حالا که شما سرکار هستید، این طرح انقلاب مخملی به دردتان نمی خورد، این را بدهید به ما که در آبادگران کلی آدم بیکار داریم، ما یک انقلاب مخملی بکنیم که طرح زمین نماند. گفتم می خواهید علیه کی انقلاب کنید، سرش را پائین انداخت و گفت " علیه شما" گفتم حالا می خواهید چطوری انقلاب مخملی کنید؟ گفت: ما چند میلیون بسیجی بیکار داریم که هر روز دارند آسفالت خیابانها را گاز می گیرند، می خواهیم از این طرح برای آنها استفاده کنیم، سپاه و ارتش هم داریم. من به او گفتم اخوی! شما با چند میلیون بسیجی که نمی توانید انقلاب مخملی کنید، آن هم مسلح، اسم کاری که شما می خواهید بکنید انقلاب مخملی نیست، یا باید جنگ سوم جهانی راه بیندازید یا کودتای خونین نظامی کنید. چمران فکری کرد و گفت: " راست می گوئی، به این موضوع فکر نکرده بودم" و رفت.

 

این طرح انقلاب مخملی مانده بود تا همین اواخر که قرار شد انتخابات برگزار شود. من به آقای خاتمی( تق توق چسب زخم، صدای آمبولانس) به همین خاتمی خائن گفتم بیا انقلاب مخملی کنیم. آقای خاتمی نگاهی توی چشمهای من کرد و همین جوری گفت: " مملی! ما انتخابات را همینجوری می بریم، احتیاجی به انقلاب مخملی نداریم." گفتم: " سید! حالا چه اشکالی دارد که هم انقلاب مخملی کنیم هم برنده انتخابات بشویم، دوسره بردیم." ایشان قبول نکرد و اختلاف افتاد بین ما. بعدا ما رفتیم سراغ میرحسین موسوی و گفتیم تو بیا انقلاب مخملی کنیم. میرحسین هم اصلا اینکاره نبود. اگر بگوئی یک کلمه حرف زد، نزد. بالاخره تصمیم گرفتیم من و آقای کروبی انقلاب مخملی کنیم. در آن موقع، حدود چهار پنج ماه قبل بهترین مخملی که توی بازار گیر می آمد، مخمل سبز بود. رفتیم با شیخ به بازار و سه تا توپ پارچه مخمل خریدیم، دو تا را ایشان گذاشت روی دوشش و یکی را من گذاشتم روی شانه ام و سوار ماشین شدیم و آمدیم طرف ستاد.

 

یک دفعه داشتیم توی خیابان می رفتیم که دیدیم همه ماشین ها پرچم سبز دارند و پسرها و دخترها شال و روسری سبز سر و گردن شان است و مچ بند سبز دست شان. ما تعجب کردیم. به شیخ گفتم، شیخ! اینها مثل اینکه زودتر از ما انقلاب مخملی را شروع کردند، و اینجوری شد که ما بیخیال انقلاب سبز مخملی شدیم( تق توق، سیلی، آجرپاره، آمبولانس، پنجره شکسته، قمه) بله، عرض می کردم که ما با ستاد موسوی شروع به همکاری کردیم و همین مواقع بود که ما هر شب تظاهرات راه می انداختیم در خیابان و من مقداری پارچه مخمل سبز وارد کردم از اسرائیل و انگلیس. در تمام این مدت علاوه بر میلیاردها دلار کمک مالی که از طریق کریستین امانپور مستقیما به دست من رسیده بود، تجارت مخمل سبز را هم به راه انداختیم.

 

البته من بیشتر در ستاد آقای کروبی کار می کردم و ما زیاد کاری به جنبش سبز نداشتیم. چون رنگ سبز در قرعه کشی به نام موسوی درآمده بود( آخ! نزن برادر! چشم، می گم داداش، تق، چکش) بله، عرض می کردم که من برخلاف این که ظاهرا در ستاد کروبی بودم، کل جریان موج سبز را اداره می کردم و معمولا یواشکی به ستاد موسوی می رفتم و از در پشتی وارد می شدم و در ستاد موسوی همه به اسم تاج زاده مرا می شناختند که البته تاج زاده هم در آن ستاد نبود. بیشتر در اینترنت با اسامی مستعار از قبیل نازنین، سکینه، صفورا و صغری به تبلیغ برای اغتشاشگران سبزپوش می پرداختیم که خدا انشاء الله ما را ببخشد.

 

ما و آقای کروبی آمادگی زیادی برای برگزاری انتخابات داشتیم و من گزارش آن را از طریق اینترنت، ماهواره و جاهای دیگر مثل فیس بوک منتشر می کردم. حتی در اواسط کار من به آقای کرباسچی پیشنهاد دادم که حالا که انقلاب مخملی افتاده دست آقای موسوی ما انقلاب کرباسی بکنیم که هم از اسم شما استفاده ای شده باشد هم کرباس از مخمل ارزانتر است.( تق توق، ویژ، آژیر آمبولانس، سعید حجاریان از پشت دیوار به بیمارستان منتقل می شود.) بله، من اعتراف می کنم که تا آخرین لحظه در کنار موسوی بودم و من خودم هر روز صبح چند هزار متر روبان سبز دور دست دخترها و پسرها گره می زدم تا این جنبش مخملی پیروز شود.

 

صدای بازجو: به کلیه روابط نامشروع خود اعتراف کن....

 

ابطحی( بغض می کند): من شرمنده ملت بزرگ ایران هستم.... من غیر از روابط نامشروعی که با همسرم داشتم با چند زن دیگر هم روابطی در اقصی نقاط جهان داشتم که واقعا خجالت می کشم، ولی اعتراف می کنم که در پاریس با خانمی به نام آنجلینا جولی که شوهر خیلی درپیتی داشت رابطه داشتم، البته این خانم می گفت اسمش آنجلیناست ولی توی خانه فرشته یا زینب صدایش می کنند. البته با یک خانمی هم به اسم مریلین مونرو.....( به دوربین نگاه می کند، تق توق، آمبولانس) بله، مریلین خیلی وقت بود مرده بود، یادم نبود، من در لندن با خانم مادونا و مدتی هم در بارسلون با خانم جوهانسون، توی خانه مروارید صداش می کنند، رابطه داشتم و خیلی شرمنده خانواده هستم. البته در پاریس مدتی با خانم کارلا برونی رابطه داشتم که ایشان گیر داده بود ناجور به ما که آقای خاتمی این وسط لطف کرد و به سارکوزی گفت که او کارلا را بگیرد که ما هم از دستش راحت شدیم.

 

من واقعا شرمنده ملت بزرگ ایران هستم. من خجالت می کشم به این دوربین محترم نگاه کنم( چشمش به بازجوهای پشت دوربین می افتد و دردش می گیرد) من از آقای موسوی ریاست محترم جمهوری عذر می خواهم( صدای خمپاره، آمبولانس، کاتیوشا، تق توق) من واقعا از آقای احمدی نژاد ریاست جمهور محترم و محبوب و رهبری( صدای انفجار شدید) و خانواده شهدا عذر می خواهم. من برای خودم تقاضای اشد مجازات دارم و امیدوارم همیشه در هر انتخاباتی در ایران یا در جهان آقای احمدی نژاد هشتاد تا صد و پنجاه درصد رای بیاورد و پیروز شود و این یعنی انقلاب ما پیروز است و مخملی نابود است. من از همه بازجویان، قضات، بسیجیانی که مرا کتک زدند عذر می خواهم و از معاونین رئیس جمهور که در دستگیری مردم با موتورسیکلت تلاش می کردند تشکر می کنم و از نویسندگان روزنامه کیهان که بارها به اینجا تشریف آوردند و حقایق را به زندانیان فرو کردند ممنونم. من تشکر می کنم و آرزوی موفقیت برای همه برادران را می کنم....

 

صدای بازجو: شلوارک، شلوارک....

 

بله، یکی از برادران بسیجی هم تذکر داده بود که من در سواحل بیروت یک بار شلوارک پوشیدم و بازجو گفته بود که این کار من برای امنیت ملی خطرناک است و اقدام علیه امنیت ملی است. من می خواستم بگویم که آن شورت مامان دوز، خدا مادر همه شهدا را بیامرزد، بود، ولی من بخاطر شلوارک هم توبه می کنم، یک بار در کلن کلاه کپی و در دمشق کلاه شاپو سرم گذاشتم که از آنها هم توبه می کنم و امیدوارم این ملت بزرگ و این دولت خطرناک ما را ببخشد

 

والسلام علی عبادالله الصالحین

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 6:48  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 6:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه ۱۱ تير ۱۳۸۸

چه کسی ندا آقا سلطان را کشت؟


جناب آقای احمدی نژاد

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران 

 

پیرو فرمایشات آن مقام منیع که دستور پیگیری قتل خواهر ندا آقا سلطان معروف به ندا صالحی صادر شده است، سه قاضی و یک هیات ویژه اطلاعات و دو بازجوی تمام وقت مامور گشته و طی دو روز گذشته موفق شدند، عوامل گسترده قتل مشکوک شخص موسوم به ندا آقا سلطان( صالحی معروف به سرمدی) را کشف کرده و بازجویی از آنان به عمل آمده و به کلیه موارد اعتراف و اعترافات آنان نیز ضبط و در حال مونتاژ بوده( تمام شد) و نتیجه این بررسی ذیلا بعرض می رسد:

 

اول: بر اساس اعترافات شخص موسوم به مصطفی تیموری فرزند اصغر که از عوامل منافقین می باشد، و در درگیری های ایلام دستگیر شده، وی قصد داشت که برای شرکت در اغتشاشات به دستور فرماندهی منافقین( مسعود رجوی) در اغتشاشات سی خرداد تهران شرکت نماید، اما چون فرماندهی منافقین در بازداشت آمریکایی ها بود، وی بصورت خودسر تصمیم گرفت برای قتل شخص مذکور به تهران آمده شخص فوق الذکر در اعترافات خود گفته است: " به من گفتند در تهران می روی معصومه را جلوی دوربین بی بی سی از دور می کشی، آخ نزن! بخدا می گم) که منظور از معصومه همان ندا بود که در خانه شان واقع در کاشان او را معصومه صدا می کردند و شخص موسوم به مصطفی تیموری فرزند اصغر در ایلام دستگیر و پس از دستگیری در دوم تیرماه در حضور شاهدین معتبر عینی به قتل ندا آقا سلطان( در خانه وی را معصومه سرمدی صدا می کردند) اعتراف کرد و گفت انگیزه این کار ضربه زدن به نظام بوده و علت خفیف این قتل را اختلافات خانوادگی عنوان نموده و گویا معصومه سرمدی( ندا آقا سلطان) خواهر زن مصطفی، یعنی طاهره سرمدی( پانته آ آقا سلطان) بوده است و این قتل در خانه تیمی جبهه مشارکت در قرارگاه نجف برنامه ریزی شده است.

 

دوم: همچنین با هشیاری سربازان امام زمان شخص موسوم به جیمز روبین( معروف به حسن دکه دار) از اراذل و اوباش منطقه یافت آباد در روز 30 خرداد در حوالی محل قتل( امیرآباد) یعنی در خیابان سیروس مشاهده و به نیروی انتظامی دلالت شده و پس از سه روز بازجویی اعتراف کرد که نام واقعی اش جیمز روبین بوده و همسر شخص موسوم به کریستین امانپور خبرنگار بی بی سی بوده و با استفاده از سلاح غیر سازمانی( وی از قمه و پنجه بوکس که سلاح سازمانی است استفاده نمی کرد) و با یک کلت برتا شماره سریال 567432 متوفی را بقتل رساند منتهی سربازان گمنام امام زمان بعدا متوجه شدند که کریستین( صدیقه) امانپور مدتی است با سی ان ان( از شبکه های عنکبوتی غرب) کار می کند و چون کریستین از ایران رفته بود، امکان دستگیری و اعتراف وی به اینکه فیلم هایش را برای بی بی سی گرفته است، مقدور نشد و لذا جانی دیمانش خبرنگار دیگر بی بی سی که اخراج شده بود، توسط برادران سفارت جمهوری اسلامی دعوت شده است تا پس از ورود به تهران دستگیر و به قتل ندا آقا سلطان اعتراف کند. در حال حاضر حسن دکه دار( معروف به جیمز روبین) به قتل ندا و تعداد دیگری از شهدای اخیر( خس و خاشاک سابق) اعتراف کرده و آمادگی اعتراف به قتل های بیشتری را بفرموده دارد. براساس قول ریاست محترم جمهور قرار است برای گردن گرفتن هر قتل یک پژوی 206 به قاتل محترم تحویل داده شود. وی در کلیه مراحل اعتراف کرد که خود و همسرش( صدیقه یا کریستین) با تحریک شخص موسوم به بهزاد ن. اقدام به اغتشاش نموده است.

 

سوم: با مساعدت سربازان سایبراللهی امام زمان شخص موسوم به علی محمد ابطحی، کارمند سابق ریاست جمهوری عصر خیانت و فروپاشی( موسوم به خاتمی) و مسوول مرکز گفتگوی ادیان مورد بررسی قرار گرفت و بعد از بررسی و بازگشت از بیمارستان و به هوش آمدن اعتراف کرد که شخصی به نام nedasol در مسنجر یاهوی وی حضور داشته که از زمان دستگیری براداران تاکنون با نام محمد علی ابطحی چند بار با همین نداسل که در واقع ندا آقا سلطان می باشد، چت نموده و مشخص است که وی زنده بوده و برخلاف توطئه های رسانه ای استکباری وی اصلا نمرده است. برادران در اثر ساعتهای متمادی چت در کافی نت با وی قرار گذاشتند و معلوم شد که نام اصلی وی پیمان میم بوده و ظاهرا بخاطر همراهی با اغتشاشگران نامش را نداسل گذاشته است. وی پس از مصرف یک جام کاپوچینو به زندان اوین دلالت شد و پس از سه روز گفتگو بتازگی بهوش آمده و قرار است با استفاده از همراهی یکی از پزشکان دلسوز تغییر جنسیت داده و اعتراف کند که همان ندا آقا سلطان بوده و مددجو محمد علی ابطحی نیز اعتراف کرده که به ندا آقا سلطان( که ادعا می کند پسر است، مورد ادعا نیز دیده شده) دستور داده است که برای فراهم کردن خوراک استکباری برای رسانه های غربی در کوچه بایستد و توسط یکی از اغتشاشگران کشته شود و فیلمبرداری از او انجام بگیرد. بدین ترتیب محمد علی ابطحی به عنوان قاتل ندا آقا سلطان شناخته و پزشکی قانونی نیز چهار بار کشته شدن ندا توسط اراذل و اوباش طرفدار موسوی را تائید کرده و چون مسوول مربوطه در پزشکی قانونی در زندان اوین تحت بازداشت است، در صورت لزوم می تواند دهها بار دیگر مورد مذکور را تائید کند.

 

چهارم: در اثر پیگیری مسوولان مونیتورینگ شخص موسوم به آرش حجازی که مدعی است پزشک بوده و با یکی از عوامل مساله دار غرب به نام پائولو کوئیلو( که کتبی در زمینه جادوگری و شیطان پرستی داشته و بعید نیست در توزیع مواد مخدر در تهران نیز دست داشته باشد) ارتباط دارد، در گفتگو با تلویزیون امپراطور پیر و عوامل اینتلیجنت سرویس اعتراف کرد که در آخرین لحظات در کنار ندا آقا سلطان بوده است. وی که بلافاصله برای ایجاد امواج تبلیغاتی به امپراطوری پیر و راه راه منتقل شد، مورد بررسی عوامل و مسوولان امر قرار گرفت و به دلایل مختلفی معلوم شد که در جریان قتل ندا دست داشته است، البته مسوولان امر معتقدند که ندا زنده است و تا کنون چند بار به ندا بودنش اعتراف کرده است، ولی اگر قرار است او کشته شده باشد، احتمال مرگ او توسط آرش حجازی بیش از هر آرش دیگری می باشد. اولا، او اعتراف کرده است که در لحظه مرگ بالای سر او بوده است، پس نزدیک ترین کسی است که می تواند او را کشته باشد. دوما، شخص مذکور جزو هیچ سازمانی نبوده پس سلاح سازمانی ندارد و چون سلاح سازمانی ندارد، سلاح غیرسازمانی دارد. سوما، یک شبکه از عوامل دشمن از طریق انگلیس برای ایجاد تظاهرات به تهران آمده اند و رفتن او به انگلیس اثبات می کند که او می تواند برای ایجاد اغتشاش به انگلیس برگشته باشد و نکته چهارم اینکه او هیچ سابقه گروهکی ندارد و همین نشان می دهد که تاکنون توانسته به عنوان عامل دشمن خود را حفظ کند. بازجویان وزارت معتقدند در صورت ورود وی به ایران وی بیست ساعت بیشتر نیاز به ارشاد ندارد تا به این قتل اعتراف کند.

 

پنجم: تا کنون سربازان گمنام امام زمان موفق شده اند 17 نفر به اسامی مصطفی ت. رمضان زاده، جلایی پور، حمید، حسن، صغری، ناهید( موسوم به جعفر)، نورالدین کیانوری، صادق هدایت، اشرف پراکنده، حسین دکور، حسام ترکه، سورن آرارات، کمیل زیاده طلب، ناصر غرغرو، حسین زمان و شهلا جاهد را به عنوان قاتلین ندا آقا سلطان شناسایی کنند که همه این افراد به قتل وی اعتراف کرده و 346 نفر دیگر هم در نوبت اعتراف به قتل وی هستند.

 

ششم: براساس اطلاعات واصله کارت یک بسیجی که ادعا شده است در روز مذکور به ندا شلیک کرده و پس از دستگیری کارتش را به دست جمعیت حاضر داده است، گم شده و این وزارت در صدد یافتن این کارت است تا با پیدا کردن یابندگان کارت مذکور آنان را نیز وادار به اعتراف به قتل ندا نماید.

 

در پایان، ستاد بررسی قتل ندا آقا سلطان به ریاست محترم جمهوری اعلام می نماید به هر تعداد که لازم باشد ما می توانیم قاتل مناسب و در اندازه ها و مشاغل مختلف با هر نوع اعترافی که مورد نظر مسوولان مربوطه باشد، کشف نموده و از طریق رسانه ملی اعلام نماییم تا خلاء خبری را پر کنیم و جهانیان بدانند که چه توطئه های ننگینی پیش روی ماست.

 

مسوول کمیته پیگیری قتل ندا آقا سلطان و مسوول چیزهای دیگر

غلامحسین الهام( با حفظ سمت)



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 6:46  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه ۱۰ تير ۱۳۸۸

براندازی نرم و چماق سفت


در راستای اینکه فعلا هنوز دو سه روزی از ماجرا نگذشته و هنوز اول ماجرای موج سبز است و تا اطلاع ثانوی در تهران حکومت نظامی است و هنوز سرگنده زیر لحاف است، لذا تا تعیین تکلیف بعدی فعلا به سووالات زیر جواب داده و تا چند روز دیگر جز وقتی توی خیابان و یا روی پشت بام می روید کار خاصی نکنید. پاسخنامه ها را جای خاصی نفرستید، فعلا لازم نیست هیچ چیزی را دم دست نگه دارید.

 

سووال اول: با توجه به اینکه آیت الله یزدی گفته است: " صلاحیت موسوی را بار دیگر تائید نخواهیم کرد." و با توجه به اینکه چهار سال دیگر انتخابات برگزار می شود، کدام یک از احتمالات زیر صحیح است.

گزینه اول: یزدی فکر می کند تا چهار سال دیگر جمهوری اسلامی وجود دارد

گزینه دوم: یزدی دلش خوش است

گزینه سوم: یزدی به هیچ کس دیگری جز موسوی فکر نمی کند.

گزینه چهارم: یزدی فکر نمی کند تا چهار سال دیگر جمهوری اسلامی وجود داشته باشد منتهی اگر حرف نزند توی شکمش درخت سبز می شود.

 

سووال دوم: شورای نگهبان اعلام کرد پرونده انتخابات ریاست جمهوری مختومه شد. به نظر شما علت مختومه شدن این پرونده چه بود؟

گزینه اول: پرونده بیش از حد کلفت شده بود؟

گزینه دوم: با یک چیز کلفت زده بودند توی سر تعدادی آدم و آنها زخمی شده بودند؟

گزینه سوم: وقتی پرونده را باز می کردی گاز اشک آور می خورد توی صورت اعضای شورا؟

گزینه چهارم: پرونده نازک بود، ولی گردن اعضای شورا کلفت بود؟

 

سووال سوم: مجمع روحانیون مبارز اعلام کرد " راهکارهای خیرخواهانه به نتیجه نرسید، اعتراضات خیابانی راهکار نیست." پس راه حل چیست؟

گزینه اول: راهکارهای شرورانه خیابانی

گزینه دوم: راهکارهای شرورانه بیابانی

گزینه سوم: برو بینیم با این حرف زدن تان

گزینه چهارم: نرو، وایستا ببینیم چی می شه

 

سووال چهارم: سید محمد خاتمی گفت " باید فضایی وجود داشته باشد که هرکس آزادانه حرف خودش را بیان کند." به نظر شما این فضا در کجا وجود دارد؟

گزینه اول: در فضای بین ناهید و مشتری

گزینه دوم: در فضای بین اورانوس و مشتری

گزینه سوم: در فضای بین زهره و مشتری

گزینه چهارم: در کهکشان راه شیری یا هر جایی که مشتری باشد

گزینه پنجم: آخه قشنگ جان! این هم حرفه شما می زنی؟

 

سووال پنجم: محمود احمدی نژاد گفت " براندازی نرم در ایران شکست خورد." با توجه به اینکه در وقایع اخیر بیست نفر کشته و هزار نفر زندانی شده اند، فکر می کنید چرا شخص مذکور فرق چیز سفت و نرم را نمی فهمد؟

گزینه اول: چون تا حالا روی زمین سفت آبپاشی نکرده.

گزینه دوم: چون روی تپه های معمولی کارش را کرده نه تپه های سفت.

گزینه سوم: چون تا حالا روی زمین سفت آبپاشی کرده ولی متوجه عواقبش نشده.

گزینه چهارم: چون اولش نرم است.

 

سووال ششم: اگر یک نفر پس از بیست روز زندان به انجام براندازی مخملی اعترافات کند، کدام نتیجه گیری درست است؟

گزینه اول: آدم است، دردش می گیرد

گزینه دوم: فشار بیاید، خیلی درد دارد

گزینه سوم: هم فشار می آید هم درد می گیرد

گزینه چهارم: چنین آدمی فقط یک گزینه دارد.

 

سووال هفتم: با توجه به اینکه سردار پهناور فیروزآبادی چند هفته قبل از انتخابات گفته بود" احمدی نژاد رفتنی نیست و نمی گذاریم برود" و حالا احمدی نژاد نرفته است، چه نتیجه ای درست است؟

گزینه اول: قرار است دوتایی با هم بروند

گزینه دوم: قرار است آقا را هم با خودشان ببرند

گزینه سوم: قرار است اگر احمدی نژاد رفتنی شد به ما هم خبر بدهد.

گزینه چهارم: فعلا مدتی هستند.

 

سووال هشتم: با توجه به اینکه کروبی گفته است " دولت احمدی نژاد مشروعیت ندارد." حالا چکار کنیم؟

گزینه اول: فشار می دهیم تا مشروعیت پیدا کند.

گزینه دوم: خودش می افتد زمین مشروعیت پیدا می کند.

گزینه سوم: می رود حمام غسل می کند، تمیز هم می شود، ولی مشروعیت پیدا نمی کند.

گزینه چهارم: گزینه اول و دوم صحیح است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه ۶ تير ۱۳۸۸

بادکنک سبز


براساس اعلام پلیس امنیت تهران یکی از عوامل اصلی براندازی به نام حسن میم که در منطقه گیشا اقدام به پرتاب سهمگینانه سه فروند بادکنک سبز به آسمان نموده و در این راستا ضربات جانکاهی به نظام جمهوری اسلامی و آرمانهای آن وارد نموده بود دستگیر شده و علاوه بر اعترافات خائنانه خود در این راستا به چند مورد دیگر نیز اعتراف کرد. در زیر متن اعترافات شخص معلوم الحال معروف به حسن میم منتشر می شود.

 

بازجو: خودتان را معرفی نموده و کلیه افرادی که در یک سال گذشته اسم آنها را در روزنامه های مختلف خوانده اید لو داده و انگیزه خود را از این اقدام شنیع معرفی کنید؟

حسن: اینجانب حسن میم می باشم و در سال گذشته فقط اسم آقای احمدی نژاد را در روزنامه خوانده ام، اگر می خواهید ایشان را لو بدهم( تق، توق، صدای آمبولانس، ضرب دیدگی از ناحیه راست به طول سه سانتی متر) از زحمات برادران تشکر می کنم و انگیزه ما فرستادن بادکنک سبز بود، چون همسایه ها همه هوا کرده بودند، ما هم هوا کردیم.....

 

بازجو: چه کسی در این اقدام شنیع و براندازانه با شما همکاری کرده بود؟

حسن: حاج آقا دریانی در این اقدام با ما همکاری نموده و به ما آن را فروخت؟

 

بازجو: در راستای اینکه حاج آقا دریانی آذربایجانی بوده، کلیه روابط خود را با جریانات تجزیه طلب آذربایجان، کلیه سفرهای خود به باکو، کلیه روابط خود را با عنصر خود فروخته رشید بهبودف که نوار آن در خانه دریانی کشف شده است، اعتراف کنید و بگوئید که چرا در راستای کمک به آمریکا قصد تجزیه آذربایجان را داشتید؟

حسن( چشمانش گشاد شده است): من قصد تجزیه آذربایجان را نداشتم( تق، توق، آمبولانس....) بله، اینجانب اعتراف می کنم که از طریق ارسال بادکنک با کمک رفیق دریانی عضو کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان و عضو جبهه مشارکت و عضو مجاهدین انقلاب و نماینده بی بی سی در باکو قصد داشتم آذربایجان را به دو قسمت و ایران را به هشت قسمت تقسیم نموده و همه آن را به خارجی ها بدهم.

 

بازجو: با توجه به اعترافات خود، دقیقا و با ذکر جزئیات بگوئید این براندازی بادکنکی شما طی چه مراحلی صورت گرفت؟

حسن: من اعتراف می کنم که با همسایه مان حسین و خواهرم مریم و خواهرش پانته آ چهار نفری به مغازه دریانی رفته و پس از همکاری با او، بیست عدد بادکنک سبز خریده و از خیابان به خانه برگشتیم.

 

بازجو: از کدام سمت خیابان به خانه برگشتید و اگر از سمت چپ برگشتید چرا؟

حسن: ما از سمت راست خیابان به خانه برگشتیم، چون( تق، توق، آمبولانس....) بله، همانطور که برادران بازجو به پشت ما فرمودند ما از سمت چپ خیابان به خانه برگشتیم، چون آقای محسن سین از عوامل سیا در صدای ( بوق) به ما گفته بودند برای مخالفت با حکومت از سمت چپ حرکت نموده و وقتی به خانه رسیدیم با دود سیگار بادکنک ها را باد کردیم....

 

بازجو: دقیقا بگوئید که چطوری و طبق چه برنامه ای و از طریق کدام شبکه دشمن یاد گرفته بودید توی بادکنک فوت کنید؟

حسن: من از دوران کودکی بادکنک باد می کردم و به همین دلیل بلد بودم، دو طرف لبه بادکنک را می گرفتیم توی دست مان و توی بادکنک فوت می کردیم....

 

بازجو: لطفا بطور دقیق توضیح بدهید که چرا و با چه انگیزه ای و به گفته کدامیک از نامزدهای انتخابات که اول اسمش میم است، به جای اینکه بیرون بادکنک فوت کنید دقیقا توی بادکنک فوت می کردید؟

حسن: ما با کسی در این مورد مشورت نکرده بودیم( سیلی، تق، توق، آمبولانس، جیغ....) دقیقا ساعت نه شب بود که آقای میرحسین میم به موبایل من زنگ زد و گفت توی بادکنک فوت کنید نه بیرون آن و ایشان گفت وقتی بادکنک باد شد آن را با نخ ببندیم....

 

بازجو: آیا برای باد کردن بادکنک نفس تان را از ته گلو بیرون می دادید یا از توی قفسه سینه؟ و آیا این عمل شما به دستور آقای مصطفی تاج زاده صورت گرفت؟ آیا قبل از انتخابات شخص مذکور که پیش بینی می کرد جناح وی در انتخابات شکست خواهد خورد، در مورد باد کردن بادکنک سفارش مشخصی به شما کرد؟ یا در جلسه مشارکت به این نتیجه رسیدید؟

حسن: ما در انتخابات مشارکت داشتیم و بعد از آن وقتی دیدیم حق مان را خوردند در راهپیمایی مشارکت کردیم.....

 

بازجو: منظور من حضور شما در جلسات حزب مشارکت ایران اسلامی بود، رابطه خودتان را با حزب مشارکت ایران اسلامی دقیقا بگوئید و اینکه چگونه آن حزب از طریق دادن بادکنک های انگلیسی قصد داشت تا دست به براندازی نرم بزند، شما غیر از بهزاد نون و مصطفی ت و ع. رمضان زاده با چه کسانی در باد کردن بادکنک های سبز خبیث با حزب مشارکت ارتباط داشتید؟

حسن: من تا به حال حزب مشارکت نرفتم( تق، توق، مشت محکم، چسب زخم) تا به حال هشت بار به حزب مشارکت رفتم و آقای بهزاد نون و مصطفی ت و ع. رمضان زاده خودشان برای من بادکنک باد کردند و یکی از آنها ترکید و چند نفری خیلی هم خندیدیم.....

 

بازجو: با توجه به اینکه گفتید خندیدید، دقیقا توضیح بدهید که به چه دلیل در مورد رهبری حرف زدید و به چه دلیل به اقدامات ایشان خندیدید و دلیل مخالفت تان با ولایت فقیه چیست و اصولا قصد شما از هوا کردن بادکنک های انگلیسی چه بود؟

حسن: بادکنک هایی که ما هوا کردیم چینی بود، چون اصلا در تهران جز بادکنک چینی هیچ نوع بادکنکی پیدا نمی شود.....

 

بازجو: دقیقا و با ذکر جزئیات توضیح بدهید که ستاد یکی از نامزدها که اول اسمش میم است، از چه طریقی بادکنک های انگلیسی را از طریق چین وارد ایران کرد و اصولا شما یقین داشتید که بادکنک های چینی که می خرید در اصل انگلیسی است؟ یا فقط اطلاع داشتید؟

حسن: اصولا من می دانم که انگلیس تولید کننده بادکنک نیست و خودش هم از چین بادکنک وارد می کند.

 

بازجو: نقش خودتان و فشارهای وارده از سوی یکی از نامزدها برای جلوگیری از تولید بادکنک سبز توسط انگلیس را تشریح و توضیح بدهید که در جلسه ای که با مقامات اطلاعاتی انگلیس داشتید، چه کسانی حضور داشتند؟

حسن: من گذرنامه ندارم و تا حالا از کشور خارج نشدم و به همین دلیل در آن جلسه شرکت نکردم.

 

بازجو: دقیقا توضیح بدهید شما که براساس اعترافات خودتان گذرنامه ندارید، برای ایجاد فشار بر انگلیس برای توقف تولید بادکنک از طریق کدامیک از مرزها بطور قاچاقی خارج شده و آقای بهزاد نون و مصطفی ت چه نقشی در خروج شما به عنوان نماینده ویژه اصلاح طلبان در اینتلیجنت سرویس داشتند؟

حسن: من اصولا چون گذرنامه ندارم نمی توانم( تق توق، چسب زخم، صدای آمبولانس) من یک هفته قبل از برگزاری انتخابات به لندن رفتم و در آنجا با تونی بلر و گوردون بلر و باراک اوباما و مایکل جکسون طی جلساتی که آقای مصطفی ت و بهزاد نون هم حضور داشتند قضیه بادکنک ها را معرفی کردیم که مورد موافقت قرار گرفت.

 

بازجو: براساس اطلاعات پلیس تهران، انصار حزب الله، پلیس ضد شورش، سردار رادان، فرمانده بسیج منطقه، معاونت قمه و زنجیر بسیج منطقه 17 از میان سه بادکنک سبزی که شما و همدستان کثیف تان به آسمان فرستادید، یکی از آنها بر اساس 3284 عکسی که منتشر شده است، کوچکتر از دو تای دیگر است، آیا منظورتان از این کار اهانت به مقام رهبری یا ریاست محترم جمهوری بود؟ اگر بود چرا بادکنک وسطی کوچکتر بود؟ و آیا این کار با همدستی آمریکا صورت گرفته بود یا با همدستی اسرائیل؟

حسن: ما خیلی سعی کردیم همه را یک اندازه باد کنیم، ولی وسطی از دست مان در رفت. یعنی بادمان کافی نبود.( تق، توق، جیغ، آمبولانس، انفرادی.....)

 

محاکمه در این لحظه به پایان رسید و متهم که محکوم شده بود به اتهام ارسال بادکنک، همدستی در ایجاد انقلاب سبز، دیر کوتاه کردن چمن خانه برای همدستی با انقلاب چمنی (مخملی سابق)، راه رفتن در خیابان، سبز بودن چشم دخترخاله، سبزه سبز کردن در سال گذشته، و بطور کلی وجود داشتن در روز 25 خرداد به موارد مختلفی محکوم و تصادفا به قتل رسید.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 6:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 6:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه ۳ تير ۱۳۸۸

نزن، برادر!



آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟

 

به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: " بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو...." و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.

 

رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: " سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم" و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.

 

آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که " کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس" و با تحکم به او می گوئی: " ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی..." اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.

 

کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت " بیا" و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟

 

آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی " تمام سوابق ات را بنویس" کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟

 

می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.

 

برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.

 

سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:33  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸

کودتا چیست؟

 

کودتا یک کار عملیاتی است که دولتها وقتی خیلی زور دارند و بلد نیستند حرف بزنند، انجام می دهند. در کودتا یک دولت، کارهایی مثل تصویب قانون، برگزاری انتخابات، تحمل مخالفان، مذاکره، مناظره، دستگیری عناصر مساله دار و کارهای شبیه این را بکلی کنار می گذارد، و بدون شوخی تا ته قضیه می رود. در جریان کودتا دولت حق هر کاری را دارد، مردم هم بعد از کودتا خیلی اوقات به خودشان حق می دهند کارهایی که زمان کودتاچی ها نمی توانستند بکنند، انجام دهند.

 

انواع کودتا: کودتا مثل خیلی چیزهای دیگر یک نوع نیست، بلکه انواع مختلفی دارد، معمولا انواع آن هم بستگی به نوع کودتاچی( قد و وزن و نوع چکمه)، نوع مردم، نوع حمله، شکل دندان کودتاچی، جنس شلوار کودتا شوندگان و مقدار پولی دارد که کودتاچیان دارند. برای مثال چند نوع کودتا را نام می بریم:

 

کودتای خزنده: کودتایی است که در آن تعدادی نویسنده مشغول نوشتن رمان، تعدادی فیلمساز مشغول ساختن فیلم، تعدادی شاعر مشغول سرودن شعر و تعدادی نقاش مشغول کشیدن تابلو هستند، بعد یک عده مامور با عینک سیاه می ریزند و د بزن، اینقدر آنها را می زنند که آنها اعتراف می کنند نقاشی نمی کشیدند، نمی سرودند، فیلم نمی ساختند و رمان نمی نوشتند، بلکه کودتا می کردند، بعد ول شان می کنند و به تعدادی دیگر حمله می کنند.

 

کودتای درنده: کودتایی است که در آن تعدادی سگ هار را که مدتهاست آدم ندیده اند می اندازند به جان تعدادی دختر و پسر و زن و مرد و پیر و جوان که لباس سبز پوشیده اند و در خیابان راه می روند و شعارهای شاد می دهند، و می خواهند طبق قانون رئیس جمهورشان را تعیین کنند. و چون دست شان به مخالفان شان نمی رسد، هر کسی را که در خیابان می بینند، کتک می زنند و می کشند و اگر همه از خیابان به خانه رفتند، وارد خانه می شوند و هرکسی توی خانه بود جر می دهند، اگر هم نتوانستند وارد خانه ها بشوند، هر ماشینی که توی خیابانی باشد که قبلا کسی با لباس سبز از آن رد شده باشد، خرد و خاکشیر می کنند و اگر هم ماشین پیدا نکردند، باجه های تلفنی را که قبلا کسی که شال سبز پوشیده و هفته قبل از آنجا به جایی زنگ زده، می شکنند و اگر هیچکدام از اینها پیدا نشد احتمالا خودشان همدیگر را جروواجر می کنند.

 

کودتای جونده: کودتایی است مخصوص وزیر اطلاعات که وقتی یک روزنامه نگار روبرویش نشست و زیاد حرف زد، در فاز یک کودتا قندان را پرت می کند توی سرش و در فاز بعدی سینه اش را گاز می گیرد و او را می جود. معمولا دندان های پیشین این کودتاچی ها تیز و سینه کودتاشوندگان سفت است.

 

کودتای پرنده: در این نوع کودتا ابتدا هاله نوری در آسمان دیده می شود، بعد هاله مذکور زرتی می نشیند روی سر بیریخت ترین آدمی که دچار توهم است، بعدا او به مدت چهار سال اینقدر سوار انواع پرنده مثل هلی کوپتر و هواپیما می شود که از این کار خوشش می آید و وقتی بعد از چهار سال به او می گویند که نوبت ات تمام شد، حالا نوبت یکی دیگر است، دلش نمی آید پیاده شود، به همین دلیل کودتا می کند. در بسیاری از موارد عملیاتی شدن کودتای پرنده شبیه کودتای درنده است.

 

کودتای شرمنده: این نوع کودتا فقط در 28 مرداد 1332 اتفاق می افتد. در این نوع کودتا پانصد تا لات به کمک صد تا جی جی و تعداد کمی از مردم شروع می کنند به گفتن مقداری زنده باد که تا روز قبل مرده باد بود و تعدادی مرده باد که تا روز قبل زنده باد بود. در کودتای شرمنده دو موضوع مبهم وجود دارد. اولا کسانی که علیه شان کودتا شده، قبل از اینکه کسی چیزی به آنها بگوید فرار می کنند و می روند، طرفداران کودتا شده ها هم نیم ساعت بعد فرار می کنند و می روند روسیه، کسانی که گفته می شود کودتا کرده اند هم خودشان در زندان هستند و تازه بعد از اینکه رهبری کودتا را به عهده گرفتند از زندان آزاد می شوند، عامل اصلی کودتا هم که خودش مدتها قبل فرار کرده و رفته خارج. معلوم نیست اصلا کی علیه کی کودتا کرد؟ و بعد هم طرف کودتا شده برای اینکه نشان بدهد خیلی کودتای بزرگی بوده همه کشورهای دنیا را در کودتا مقصر می داند و همه را وادار به اعتراف می کند.

 

کودتای رونده: این نوع کودتا مخصوص کودتاچیانی است که یکهو بسرشان می زنند و خوششان می آید و کودتا می کنند، بعد همه را می گیرند، در نتیجه یکی می زند پس کله شان و می روند فلسطین شانزده سال بعد برمی گردند می گویند من برگشتم. سید ضیاء الدین طباطبایی یکی از این نوع کودتاگران بشمار می آید که در اثر یک تصادف کودتای بسیار مهمی کرد که تا چند ماه نه کودتا کننده و نه کودتا شونده متوجه نشده بودند که کودتا کردند.

 

کودتای نرم: نوعی کودتاست که اینقدر نرم است که فقط روزنامه کیهان متوجه آن می شود. در این کودتا یک گروه ایرانی- آمریکایی یا ایرانی معمولی می روند دانشگاه درس می دهند، یا می روند سر کار، بعد می روند کافی شاپ، بعد می روند سینما، بعد می روند مهمانی، بعد برای هم ای میل می زنند، بعد عکاسی می کنند، بعد دستگیر می شوند، بعد متوجه می شوند جاسوس اند و خودشان نمی دانستند، بعد اعتراف می کنند و بعد آزاد می شوند و بعد می روند خارج و کودتا تمام می شود.

 

کودتای روسی: یک ملت با ما مخالف است، با تانک از روی آنها رد می شویم و موافقت آنها را جلب می کنیم.

 

کودتای ایرانی: کودتای ایرانی ترکیبی از انواع کودتاهای درنده، جونده، روسی، پرنده و شرمنده است. این نوع کودتا با انواع رایج کودتا در سایر نقاط جهان تفاوت هایی دارد که باید به این تفاوت ها دقت کنیم

 

اول، در همه کودتا ها یک گروهی از یک حکومت علیه گروه دیگری در همان حکومت کودتا می کنند، در کودتای ایرانی حکومت علیه ملت خودش کودتا می کند.

 

دوم، در همه کودتاها حکومت رهبران مخالفان غیرقانونی را دستگیر می کنند، در کودتای ایرانی، دولت رهبران قانونی حکومت را یا دستگیر می کنند، یا حبس خانگی می کنند.

 

سوم، در همه کودتاها یک گروه رئیس جمهور را برکنار می کنند و خودشان قدرت را در دست می گیرند، در کودتای ایرانی رئیس جمهور کودتا می کند تا همان کارهای قبلی را ادامه بدهد.

 

چهارم، در همه کودتاها دولت اعلام حکومت نظامی می کند و مخالفان را سرکوب می کند، در کودتای ایرانی چون مخالف سرکوب شده وجود ندارد و اعلام حکومت نظامی غیرقانونی است، دولت هر کسی را که ببیند سرکوب می کند.

 

پنجم، در همه جا کودتاچیان برای اینکه اغتشاشات را سرکوب کنند کودتا می کنند، در ایران برای اینکه اغتشاش ایجاد کنند، کودتا می کنند.

 

ششم، در همه جای دنیا کودتاچیان با قدرت سر موضع شان می ایستند تا آرامش ایجاد شود، در کودتای ایرانی کودتاچیان شنبه آزادی می دهند، یکشنبه همه را به گلوله می بندند، دوشنبه تصمیم می گیرند آشتی ملی ایجاد کنند، سه شنبه همه کسانی را که قرار است آشتی کنند زندانی می کنند، چهارشنبه اختلافات خانوادگی را حل می کنند، پنجشنبه اعضای خانواده را کتک می زنند، و روز جمعه تازه خبر کودتا را اعلام می کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 6:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 31 خرداد 1388

سبز ممنوع!

 

کاری از: صنوبر

با عرض سلام و خسته نباشید. پوزش می خواهم از عدم وجودم در این چند وقته. حقیقتش را بخواهید چند روز اول که شدیداً به کمک شربت و قرص و دم نوش و چنته و جادو و جنبل مشغول هضم "دو"روغ که چه عرض کنم "هزار"روغ بعضی ها بودم و داشتم شاپکایی که به زور سعی داشتند به سرم کنند و تا دم قوزک پایم پایین بکشند را به کمک اورژانس و آتش نشانی از سرم در می آوردم. بعد از آن هم تا آمدم کمی عرض اندام کنم این تلویزیون مرا میخکوب خودش کرد. داشتم فیلم سینمایی و سریال می دیدم. خدای من گواه است در تمام این عمر بی حاصلم این همه فیلم و سریال در آن واحد به صورت مسلسل وار به سمتم شلیک نشده بود. از فیلم شعبده باز بگیر تا هر فیلم اکران شده و نشده سینمای هالیوود.

عرضم به خدمت گرامی که در این مدت صدا و سیمای ما علاوه بر اکران حجم عظیمی فیلم و سریال، وقایع مملکتی را نیز به طرز شگرف و هنری قلب و کبد و مثانه و همه چیز کرد که فی الواقع وظیفه رسانه همین است و چیزی به غیر از این نیست. دستش درست که در این راه به حضرت حق قسم سنگ تمام گذاشت. باشد که این سنگ در ابعاد ستون های تخت جمشید برواد به چشم و گوش کامران نجف زاده مکش مرگ ما، حاجیلو، آن گوینده ای که توهم "تین ایجری" شدیداً او را گرفته است، و سایر دوستان. آمین.

به تازگی برخی از دوستان صدا و سیما (نه از آن کمی تا حدودی خود فروخته به قیمت د�� قران ها)، توانستند اخبار این چند وقت صدا و سیما را به نحوی از لای دیوارهای بتنی و توپ و تانک های مستقر در این مجموعه در برده و از پشت میله ها به نحوی به دستم برسانند. امیدوارم که هنوز زنده باشند و نفسی بیاید و برود. من هم دوان دوان خود را به پای کامپیوتر رساندم تا قبل از اینکه این اخبار به طرفه العینی از طریق فیسبوک و تویتر به کل جهان مخابره شود و به گوش سی ان ان و بی بی سی و حتی نن جون آقای کروبی برسد، اولین نفری باشم که این اخبار را فاش می کنم:

- به علت این که رنگ سبز نگو، بگو لجن، اکنون توسط متجاوزان و متخاصمان دزدیده شده است، متاسفانه از این به ��عد قرار بر این شده است که برنامه ورزش صبحگاهی در آغلی دربسته و به دور از ذره ای گل و گیاه برگزار شود. گفته می شود آقای ورزش قبلی به جرم این که لباس ورزشش به رگه هایی از رنگ لجن آلوده بود، پس از نوازش و ارشاد توسط پایه دوربین، کت بسته به زندان اوین بخش 209 منتقل شده است. همان روز، خانم مجری برنامه ی صبحگاهی هم به سبب آن که مقنعه اش لجنی رنگ بود در دم با مقنعه اش خفه شد. خفه شده اش را هم از درخت چنار حیاط صدا و سیما آویزان کرده اند تا با وزش نسیم صبحگاهی تکان تکان بخورد و عبرتی شود برای تمام لجن ها. به جان خودم. می توانید بروید ببینید. تماشا برای تمام عموم آزاد است. البته خیلی نزدیک نشوید چون با کلاشنکف و کوکتل مولوتوف معدوم خواهید شد.

- آقای حاجیلو شدیداً تحت فشار است. آنقدر سرش شلوغ است که حتی فرصت نمی کند موهایش را تجدید رنگ کند. خبرها حاکی از آن است که این آقایی که بنا به اظهارات خودش از بچه گی، که بر می گردد به دوران نئاندرتال ها، عاشق آقای احمدی نژاد بوده است (عشقت را بجوم، ببخشید این من نبودم، رشته تایپ را دشمن از دستم ربود) از صبح پاشنه های گیوه را می کشد، تنبانش را تا دم گلوگاه می کشد بالا و در به در در اطراف و اکناف شهر تهران به دنبال اشخاص محروم از اینترنت می گردد(که الحق در این دوره زمانه ع��ن خیار چنبر نوبر است). چرا؟ چون او تشنه حقیقت است. او می خواهد مغز حقیقت را در مورد آشوب طلبانی که از بیکاری سطل آشغال می سوزانند و به خانه های ملت حمله می برند، از روده ی این اشخاص بکشد بیرون. خبرها حاکی از آن است که چندین بار عده ای از همین لجن های خس و خاشاکی به خود حاجیلو حمله برده و سعی داشته اند میکروفون را به حلق وی فرو کنند که متاسفانه، ببخشید خوشبختانه و به مدد نمی دانم کی، این تدابیر ناکام ماند.

- قرار بر این است که دو کانال صدا و سیما یا سوسنش را نمی دانم، تماماً خود را وقف سریال های عهد آفتابه ای من جمله اوشین( سال های دور از خانه) و ها��یکوی خودمان بکنند تا هم تجدید خاطره شود، هم بالاخره بر ما روشن شود که این اوشین چه کاره بود و ریوزو چه به سرش آمد. دوستان خس و خاشاکی که به نظر می رسد به علت نبود برنامه های مفرح مدام در خیابان ها پرسه می زنند و ایجاد اغتشاش می کنند، می توانند از این به بعد تخمه و چس فیلهایشان را از بقال سر کوچه بخرند و از صبح بنشینند سریال نگاه کنند و عشق کنند. ای خس! ای خاشاک! ای لجن! ول کن خیابان را. خبری نیست. شهر امن و امانه. الکی چرا جو را سنگین می کنی؟

- خبرها حاکی از آن است که یک نفر با چهره، صدا، تیپ و شخصیت مبدل خود را آقای شجریان جا زده، حرف های ضد انقلابی زده و به دروغ صدای خود را متعلق به خس و خاشاک خیابانی دانسته است. البته که صدا و سیمای ما خیلی تیز است و خودش این را فهمید و به همین جهت هر روز هر روز تصمیم دارد ترانه های استاد را از تلویزیون پخش کند تا جگرمان حال بیاید.

- چند روز پیش، آرشیو کامل "خانه ی سبز" طی یک سری مراسم نمادین در صحن صدا و سیما کپه شد و پس از اینکه پرسنل محترم از غیظ کلی به این کپه لجن سنگ و فضولات و لنگه کفش پرت کردند کل آرشیو را به آتش کشیدند و دورش به پایکوبی پرداختند. خسرو شکیبایی که به نظر می رسد می دانست چه خبر است و خیلی قبل تر، قلبش را از کار انداخت، اما سایر بازیگران و عوام�� این فیلم اکنون در حبس خانگی به سر می برند.

- مسئولین شبکه سه به علت پخش فوتبال ایران و کره جنوبی همگی زنده زنده خاک شدند و این اقدام وطن فروشانه نیز در نطفه خفه شد. نگویید چرا چون دلیلش را می دانید. فعلاً پخش فوتبال از این شبکه ممنوع است. البته پرسنل محترم شدیداً در تلاشند تا به کمک فتوشاپ زمین فوتبال را به رنگ قهوه ای در آورند. تا آن موقع دوستان علاقمند می توانند ورزش های دیگری نظیر پرتاب دیسک، شکار ماهی با نیزه، تیراندازی از بالای پشت بام یک جایی و چاقو کشی میان جمعیت را از این شبکه تماشا کنند.

- تمامی گویندگان نفوذی که با تکیه کلام نخ نم��ی "سبز باشید" سعی در ایجاد اختلال و آشوب داشتند به مدد گزلیک بدست های حرفه ای که این روزها با حمله به خس و خاشاک دستشان را گرم می کنند به طرز بسیار فنی و حرفه ای مثله شدند. قرار بر این بود که از این به بعد به جای این پیام کثافت که بوی تعفنش ایران را برداشته از پیام "گوش هایتان مخملی باد" استفاده شود که البته منتفی شد. زیرا خبر رسید عده ای می خواهند با این پیام ملت همیشه بیدار را به انقلاب مخملی دعوت کنند. تف تف. بنابراین این پیام نیز به پیام "بروید بمیرید" تغییر کرد.

- قرار بر این است که شبکه چهار از این به بعد از صبح تا شب فقط حیات وحش، با تکیه بر حیواناتی نظیر کفتار، بابون و کرکس پخش کند تا همه بدانند و آگاه باشند که این حَیَوانات متوحش (هیچ هم منظورم آن هایی که شما فکر می کنید نیست) از کدام بیابان به اینجا مهاجرت کرده اند.

- برنامه ی زنده کلاً لغو. دلیلش هم روشن است. صبح می آیند زنده بروند روی و فقط روی آنتن، یک عده از خدا باخبر پلاکارد به دست در کوچه و خیابان نعره می زنند، زن و بچه ی مردم را می ترسانند و صدایشان تا داخل استودیو هم می آید. شب می آیند برنامه زنده پخش کنند، یک عده روانپریش که ظهور ماه مغزشان را مختل کرده است پشه بندشان را می گیرند دستشان، می پرند سر پشت بام و یک بند عربده می کشند و یک چیزهایی می گویند که اصلا قشنگ نیست. بی تربیت. منظورم از بی تربیت مجری های تلویزیون و کیوسک نیست.

- خیل عظیم جمعیت صف شکن این روزها اصلا معلوم نیست کجا هستند، شاید در خانه هایشان نشسته اند و گوبلن می بافند یا شاید هم دارند مثل من نتایج انتخاباتی را هضم می کنند یا شاید هم هضم کرده اند و الان دارند به زور سیلاکس دفع می کنند. نمی دانم. در هر صورت در میدان آزادی و هفت تیر و توپخانه نیستند، اشتباه نکنید. بنابراین به علت نبود این جمعیت همیشه در صحنه و همچنین به علت وحشت دوربین چی ها از حضور در خیابان (نه به علت خس و خاشاک ناچیز، به علت ترس از گر��ازدگی و همچنین ترس از قهوه ای شدن نه توسط همان خس و خاشاک، بلکه به جهت دفع فضولات پرندگان مهاجر)، تعداد زیادی از فیلم های ضبط شده از راهپیمایی های دوران انقلاب 57 از آرشیو بیرون کشیده شده است تا هم کمی یاد گذشته بکنیم و هم از این سکوت مرگی که خیابان ها را فرا گرفته است و گوش را کر می کند خوفمان نگیرد.

- بنا به در خواست بینندگان عزیز که پیام خود را توسط کبوتر نامه رسان و کلاغ های خبرچین که میان هزار تا دسته (چون سیستم پیامک که کار نمی کند، در دست تعمیر است) به گوش صدا و سیما رساندند، شبکه ی خبر، این شبکه ی حقیقت پراکن، تصمیم دارد تمامی توجه خود را تمام و کمال به اخبار علمی نظیر نحوه طرز تولید میوه های گرمسیری در محیط های گلخانه ای، طرز عملکرد سیستم گوارشی پشه ی آنوفل، نحوه ی شبیه سازی الاغ و همچنین اخبار خارجی نظیر نحوه ی انجام مناسک مذهبی توسط سرخپوستان استرالیا و طرز طبخ نان سنتی توسط بومیان بورکینافاسو معطوف کند. آن چه شما خواسته اید.

این بود بخشی از اخبار درز کرده از صدا و سیما. بقیه اش را هم بگم؟ بگم؟ "بعداً میگم". شب و روزتان خوش. خس و خاشاک و لجن بمانید. "بروید بمیرید".

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ توطئه خانوادگی ابراهيم نبوي علی لاریجانی: " اختلافاتی که میان نامزدهای انتخابات و مردم با دولت وجود دارد، اختلافات خانوادگی است و ربطی به بیگانگان ندارد، ما خودمان این اختلافات را حل می کنیم." خانه قدیمی، روز، داخلی( این فیلم هیچ صحنه خارجی ندارد) آقا، علی، میرحسین، مهدی، سید محمد، محمود، عمواکبر، عمو حسینعلی، فائزه، فاطمه اره، صادق پسر کشورخانوم در خانه هستند. عکس بابابزرگ روی دیوار است و کج شده است. آقا نشسته است روی مبل استیل و محمود لای دست و پای او بازی می کند. علی هم با موهای بورش عینک را روی بینی اش جابجا می کند و کنار آقا نشسته و دائم با عبای آقا ور می رود، حال آقا خوب نیست و علی دارد دستمال خیس روی پیشانی اش می گذارد. علی: خوب می شه آقاجون! یک سری اختلافات خانوادگی یه که داریم حلش می کنیم. شما گریه نکنین، برای دست تون و قلب تون خوب نیست. در همین حال، محمود با چوب محکم می زند توی سر میرحسین. میرحسین جیغ می کشد. آقا( با حالت زار و صدای گرفته): محمود جان! شیرین بابا! چی کار می کنی؟ محمود: دارم اختلافات خانوادگی رو حل می کنم. میرحسین سرش را می گیرد و می رود لب پنجره و جیغ می زند: آی سرم! آقا: ببین این پسره چشم سفید کجا رفت؟ الآن بیگانگان می فهمند.... محمود در حالی که دستش گاز اشک آور دارد: بابایی! بذار بفهمن، بذار اینقدر جیغ بزنه که جیغ دونش پاره بشه. آقا: اون اکبر کجاست، مواظب اش باشین! علی: خیال تون راحت، تا اختلافات خانوادگی حل بشه، انداختیمش توی اتاق، صادق پسر کشور خانوم هم دم در وایستاده نمی ذاره بیاد بیرون( یواشکی می گوید): تلفن ها رو هم قطع کردیم که مشکلات خانوادگی رو به بقیه نگه. در همین حال محمود چهره اش درهم می رود، و صدای بلندی می کند، و می دود اینطرف و آنطرف، محمود: پی پی دارم، ائی دارم..... آقا: بیا عزیزکم، بیا شیرینم، همین جا بکن، طوری نیست.... محمود شلوارش را پائین می کشد و در همان حال شعار می دهد: " انرژی هسته ای، حق مسلم ماست"، " کی خسته است؟ دشمن!" فاطمه اره در حالی که دستش دستمال گرفته است و زیر لب دارد همه را نفرین می کند به طرف محمود می رود و سعی می کند قالی را تمیز کند. فاطی: الهی قربونت برم که بوی گل می دی، الهی قد 150 سانتی ات سر اون سیدمحمد و میرحسین و مهدی و مخصوصا اون اکبر در بیاد. فائزه براق می شود: چیه بچه پررو، به بابام حرف بزنی می زنم توی دهنت. فاطمه اره (با چماق می زند توی سر فائزه و او را می اندازد توی آشپزخانه و در را قفل می کند.) آقا: نکنید عزیزانم! نکنید فرزندانم! چی کار کردی فاطمه جان؟ فاطمه اره پای آقا را ماچ می کند. علی: چیزی نبود آقا! یک اختلاف خانوادگی پیش آمد حلش کردیم. آقا: گفتی اختلاف خانوادگی، صندوق ها کجاست؟ علی: بردیم توی زیر زمین صندوقخونه ذخیره ارزی خالی بود، گذاشتیمش اونجا.... آقا( با حال پریشان): نشمرین، کم می شه، نشمرین اش، کم می شه.... علی: نه آقاجون، نمی شمریم، همونی که خودتون فرمودین، کم هم نمی شه، اگر هم شد اختلاف خانوادگی یه، حلش می کنیم. محمود بدو می رود و یک گاز اشک آور پرت می کند به طرف میرحسین و سید محمد که دارند پچ پج لب پنجره با هم حرف می زنند. آنها سرفه می زنند. محمود می آید به طرف آقاجون و در حالی که خودش را پرت می کند توی بغل او: آقاجون! اختلاف خانوادگی مونو با گاز اشک آور حل کردم، حالا باید برن بمیرن. آقا ناله کنان به علی: این عمو حسینعلی هم که دوباره حرف زده، مگه من نگفتم اینقدر حرف نزنه، مشکلش چیه؟ این مهدی چیه؟ این بچه از وقتی فرستادمش مجلس اخلاقش خراب شده. این هم اختلاف خانوادگی پیدا کرده..... فاطمه اره چای می آورد و زیر لب شعار می دهد: اعلام باید گردد، نابود باید گردد.... علی: شما خیال تون راحت باشه آقاجون، الآن عمو حسینعلی بخاطر اختلافات خانوادگی قدیمی توی اتاق خودشه در اتاقشم قفله، گاهی جیغ می زنه منتهی به همساده ها گفتیم از روی سادگیه ، مهدی جان هم خیلی اختلاف خانوادگی اش زیاد شده، ننجونش همه اش نگران اختلاف خانوادگی اش بود، حالا دادیم چند تا از بچه هاش رو کتک بزنن شاید اختلاف خانوادگی کمتر شد، دفعه قبل که اختلاف خانوادگی داشت، قرص ریختیم توی غذاش خوابش برد، الآن از ترس اینکه خوابش نبره، هی می ره توی خیابون اختلاف خانوادگی درست می کنه، البته چند نفر از طرفداراش رو که خیلی اختلاف خانوادگی داشتیم، کتک زدیم اختلاف شون حل شد. بیست سی نفر هم واقعا اختلاف خانوادگی شون خیلی حاد بود، طلاق گرفتن، الآن بردن دفن شون کنن. آقا، با ناله و زاری: اختلافات خانوادگی خیلی بده، همین محمود باشه دیگه اختلاف خانوادگی نمی شه..... در همین موقع میرحسین و سید محمد و مهدی در را باز می کنند و از خانه بیرون می روند، محمود می دود به دنبال آنها و جیغ می کشد: خاک بر سرها، بی تربیت ها، الهی بمیرین...... آقا: علی! نذار برن بیرون، اختلافات خانوادگی رو همین جا حلش کنید. توی خیابون نرن محمود( به آقا): آقاجون! بذار برن، طوری نیست، ما گاز اشک آور داریم، هلی کوپترم داریم، همه اختلافات مون رو حل می کنیم. محمود دوباره چهره اش توی هم می رود و داد می زند: وای! وای! پی پی دارم.... آقا: بکن جانم، بکن عزیزم، بکن عمرم، این خونه مال خودته هر جاشو می خوای پی پی کن، خودمون پاکش می کنیم، الهی قربونت برم..... محمود شلوارش را در می آورد و می نشیند روی یک قالی ریز بافت ایرانی و در حالی که شادمانی و راحتی در چهره اش مشهود است، به فعالیت های مهرورزانه خود را ادامه می دهد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 6:3  توسط سید ابراهیم نبوی  |