تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

بازیافت رئیس جمهور

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 30 مهر 1387 [2008.10.21]

 

با توجه به اینکه تصمیم گرفتم هفته ای یک بار سووالات مهم روز را از خوانندگان روز ‏بپرسم و با عنایت به اینکه مشائی دیروز پس از ملاقات با مسوولان تاجیکستان اعلام کرد، ‏‏"امروز سه کلمه جدید یاد گرفتم" و این موضوع پیشرفت بزرگی برای مسوولان کشورمان ‏محسوب می شود، و در راستای اینکه نمایندگان کشورهای اسلامی که همه شان هفته ای هشت ‏روز به احمدی نژاد تلفن می زنند و از او برای اداره کشورشان سووال می کنند، به جای ‏اینکه در انتخابات عضو جدید شورای امنیت که کارش تولید و صدور کاغذپاره است و ما ‏اصرار عجیبی داشتیم که حتما عضو این مرکز تولید زباله و کاغذ پاره بشویم، به ��ای رای ‏دادن به یک کشور برادر و دوست و ناز و مامان به نام ایران به یک کشور بی دین نامسلمان ‏به اسم ژاپن رای دادند، از کلیه خوانندگان محترم درخواست می شود به سووالات زیر توجه ‏کرده و پاسخ های زیر تر را انتخاب کنید و اگر احساس کردید که پاسخ درست را داده اید، ‏بعدا به عنوان جایزه یک نفر را ماچ کنید.‏

سووال اول: با توجه به اینکه خبرگزاری ها اعلام کردند که " مردم خراسان 610 کیلو نامه ‏برای احمدی نژاد نوشتند"، لطفا جمله کامل کننده را از میان گزینه های زیر انتخاب کنید؟
‏1) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... و این نشان می دهد که محبوبیت ‏او پانزده کیلومتر افزایش یافته است؟
‏2) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... تا نشان بدهند که دویست ‏مترمکعب مشکل دارند؟
‏3) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... تا نشان بدهند که رئیس جمهور ‏دو میلیون لیتر کار کرده است؟
‏4) هر سه پاسخ و سووال غلط است؟

سووال دوم: معاون وزیر خارجه روسیه روز قبل گفته است که " در مراحل نهایی راه اندازی ‏نیروگاه بوشهر هستیم" لطفا پاسخ دهید این جمله قبلا چند بار و چه زمانی و توسط کدام وزیر ‏خارجه تکرار شده است؟
‏1) توسط وزیر خارجه قبلی روسیه، در ده سال گذشته، بیست بار؟
‏2) توسط وزیر خارجه فعلی روسیه، در دو سال گذشته، پنج بار؟
‏3) توسط وزیر خارجه اسبق روسیه، در بیست سال گذشته، چهل بار؟
‏4) توسط وزرای خارجه روسیه، در سالهای گذشته، بارها؟
‏5) هر چهار پاسخ اول صحیح است؟

سووال سوم: با توجه به اینکه گروهی از نمایندگان مجلس گفته اند: " کردان باید برود، ‏وگرنه....؟" جمله مورد نظر را کامل کنید.‏
‏1) کردان باید برود، وگرنه آبرویش را می بریم و معلوم می شود مدرکش تقلبی است؟
‏2) کردان باید برود، وگرنه نمی رود؟
‏3) کردان باید برود، وگرنه اتفاقی نمی افتد؟
‏4) کردان باید برود، و��رنه ما می رویم؟

سووال چهارم: محمد علی نجفی گفته است " اگر اصلاح طلبان می خواهند در انتخابات پیروز ‏شوند باید خاتمی را به میدان بیاورند." لطفا پاسخ دهید چه مانعی برای آمدن خاتمی به میدان ‏وجود دارد؟
‏1) کلیه راههای منتهی به میدان بسته است؟
‏2) کلیه راههای منتهی به خاتمی بسته است؟
‏3) راههای رسیدن به میدان باز است، ولی راههای میدان به خیابان بسته است؟
‏4) اگر خاتمی به میدان بیاید باید چهار سال دور آن بچرخد؟

سووال پنجم: فاطمه راکعی گفته است " امیدوارم کروبی با ائتلاف اصلاح طلبان هم صدا ‏شود." برای اینکه کروبی با ائتلاف اصلاح طلبان هم صدا بشود، اصلاح طلبان باید چه کنند؟
‏1) اصلاح طلبان باید نعره بکشند؟
‏2) اصلاح طلبان باید خفه شوند؟
‏3) اصلاح طلبان باید نعره بکشند، بعد که مشکل پیش آمد خفه بشوند؟
‏4) اصلاح طلبان باید جلوی دهان کروبی را بگیرند، تا با هم همصدا شوند؟

سووال ششم: سبک ادبی جمله وزیرکشاورزی که گفته است " ایران در تانزانیا مسکن ارزان ‏می سازد." چیست؟‏
‏1) رئالیسم جادویی؟
‏2) ادبیات تخیلی؟
‏3) شعر مهمل ناب؟
‏4) سوررئالیسم سوسیالیستی؟

سووال هفتم: با توجه به سووال مطرح شده توسط حسن روحانی مبنی بر اینکه: " مگر می ‏شود با آزمون و خطا کشور را اداره کرد؟"، لطفا بهترین پاسخ را انتخاب کنید.‏
‏1) آزمون و خطا می توانیم بکنیم، ولی اسم این کار اداره کشور نیست؟ ‏
‏2) اسم آن کار آزمون و خطا نیست، بلکه تکرار خطاست؟
‏3) آنها کردند و شد؟
‏4) اصولا اگر کشور اداره نشود هم مشکلی بوجود نمی آید؟

سووال هشتم: شباهت" احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور می شود" با " سیستم بازیافت" چه ‏نوع شباهتی است؟
‏1) شباهت دقیق؟
‏2) شباهت کامل؟
‏3) بی شباهت ؟
‏4) سایر شباهت ها؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

با آلزایمر به گذشته بنگر!

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 28 مهر 1387 [2008.10.19]

من خوبم، این کافی نیست، من بهترین هستم. چرا نمی خواهید بفهمید، من موجودی عجیب و ‏غیرمنتظره و بی نظیر هستم که در برخی شهرستانها و برخی کشورهای آمریکای لاتین و ‏آفریقا مردم مرا دوست دارند. مردم مرا با انگشت نشان می دهند و نام مرا می دانند، این یک ‏حادثه عظیم برای بشریت و موضوع مهمی برای تاریخ ایران است..... البته ممکن است کمی ‏طول بکشد تا احمدی نژاد این حرف ها را بگوید، مهم نیست، منتظر می مانیم، مطمئنم لحظه ‏های باشکوهی در انتظار ماست. رئیس جمهور که هفته گذشته به گیلان رفته بود، با قدردانی ‏از مسوولان گیلان که باعث استقبال مردم گیلان از آنان شده بودند، گفت: " استقبال از رئیس ‏جمهور در چهارشنبه گذشته حادثه ای بی نظیر در جهان بود که معادلات جهانی را برهم می ‏زند." با توجه به گفته های احمدی نژاد در هنگام بازگشت از گیلان یک مصاحبه فرضی با او ‏کرده ایم. فرضیات ما شامل چند مورد است.‏

فرض اول: فکر می کنید ده سال قبل وقتی خاتمی با امانپور مصاحبه می کرد، می توانست ‏حدس بزند که ده سال بعد فاطمه رجبی خواستار خلع لباس او خواهد شد؟ فکر می کنید اگر ده ‏سال قبل به اکبر گنجی که برای اثبات بدی فاشیسم جمله آیت الله خمینی را دلیل می آورد می ‏گفتند که ده سال بعد به آمریکا می روی و آنجا می مانی و وجود امام زمان را انکار می کنی ‏و توسط آقای مکارم شیرازی به عنوان مرتد شناخته می شوی، به ریش تان نمی خندید؟ فکر ‏می کنید اگر دوازده سال قبل به صدام حسین که وقتی از مردم یک روستای عراق خوشش ‏نمی آمد می توانست همه آن روستا را محو کند، می گفتند که ده سال بعد به جایی می رسی که ‏حتی یک سوراخ نمی توانی پیدا کنی که در آن پنهان شوی، می توانست باور کند؟ ده سال قبل ‏را تصور کنید، کلینتون، شیراک، شرودر، کوفی عنان، یاسر عرفات، بلر، طالبان، مشرف... ‏بقیه اش را خودتان تصور کنید....‏

فرض دوم: فرض کنیم احمدی نژاد تعارف نداشت و همانطور که فکر می کرد، حرف هایش ‏را صادقانه می گفت. اگر چنین بود، خلاصه سخنان رئیس جمهور در بازگشت از گیلان چنین ‏بود: " مردم گیلان روز چهارشنبه گذشته حضور من را بهانه‎ ‎کرده و حادثه اي خلق کردند که ‏در دنيا بي نظير بود‎.‎‏ حضور مردم در‎ ‎اينگونه صحنه ها معادلات جهاني را عوض مي کند و ‏باور من اين است که صحنه استقبال از من در گیلان ‏‎ ‎تجلي قدرت خدا است که به دست و قدم ‏بهترين انسان هاي دنيا مطرح مي شود. همه مستکبرين دنيا امروز در برابر ملت ما به خاطر ‏استقبال مردم از من عقب نشسته اند. و درست در لحظه اي که دنياي مادي و خودخواه و‎ ‎نظامي گري با شکست روبرو شده است استقبال مردم گيلان از من براي ملت هاي دنيا مي ‏تواند‎ ‎نويد خوبي باشد." ‏

فرض سوم: ده سال گذشته است، محمود احمدی نژاد ده سال بعد احتمالا یا سفیر ایران در ‏افغانستان، یا رهبر حزب آبادگران، یا شهردار کرج، یا در صورت تغییر حکومت، احتمالا ‏مقاطعه کار یک موسسه ساختمانی در پاکستان است. فرض ما این است که همه چیز بخوبی ‏پیش برود و جمهوری اسلامی مانده باشد و احتمالا احمدی نژاد مثل میرحسین موسوی و ‏هاشمی و خاتمی پس از ده سال از کنار رفتن در گوشه ای مشغول زندگی معمول خودش باشد. ‏در این حالت یک خبرنگار گزارش سفر هفته قبل احمدی نژاد را در جایی پیدا می کند و ‏تصمیم می گیرد با او مصاحبه کند. ‏

مصاحبه روزنامه " کیهان" در سال 1397 به سردبیری احتمالی محمد قوچانی( تا آن زمان ‏شریعتمداری سه بار شهید شده است) را با محمود احمدی نژاد، رهبر حزب آبادگران ایران ‏اسلامی و سفیر ایران در افغانستان را می خوانید:‏

مقدمه مصاحبه کننده: برای خیلی از خوانندگان روزنامه های ایران، بخصوص جوانان کشور ‏نام محمود احمدی نژاد، شاید خیلی مطرح نباشد، نه مثل ده سال قبل. شاید باور نکنید اگر ‏بگویم که محمود احمدی نژاد که در حال حاضر سفیر ایران در افغانستان است، در زمان ‏ریاست جمهوری اش شناخته شده ترین ایرانی در جهان بود و حتی یک بار تصویر او روی ‏جلد مجله تایم چاپ شد و حتی یک سال نزدیک بود به عنوان مهم ترین شخصیت سال انتخاب ‏شود. شش ماه قبل من برحسب تصادف متن سخنان آقای احمدی نژاد را در یکی از سفرهای ‏او به استان گیلان در آخرین سال ریاست جمهوری اش پیدا کردم، برایم باورنکردنی بود. با او ‏تماس گرفتم و متن نوشته را برایش فرستادم، او پاسخ داد که تمام متن واقعی است و او در آن ‏زمان واقعا این حرف ها را گفته بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم با او مصاحبه کنم. این ‏مصاحبه در خانه او در تهران، جایی که پر از عکس های او با رهبران جهان و هدایای آنان ‏به اوست، انجام شده است. آیا باور می کنید که یازده سال قبل، دیه گو مارادونا، مرد دوم ‏فوتبال جهان، پیراهنی با امضای خودش برای محمود احمدی نژاد فرستاد؟ اگر باور نمی کنید، ‏باید بگویم که اشتباه می کنید، من با چشمهای خودم آن پیراهن را در اتاق هدایای خانه محمود ‏احمدی نژاد، سفیر ایران در افغانستان که زمانی رئیس جمهور ایران بود، دیدم.‏

خبرنگار: آقای احمدی نژاد! حافظه تاریخی ایرانی ها ممکن است ضعیف باشد، لطفا از ‏خودتان بیشتر بگوئید.‏
احمدی نژاد: من محمود احمدی نژاد هستم که به عنوان خادم کوچک ملت و یک استاد ساده ‏دانشگاه و سفیر کنونی ایران در افغانستان و شهردار سابق کرج و رئیس جمهور سابق ایران ‏حرف می زنم و به سووالات شما پاسخ می دهم.‏

خبرنگار: ریاست جمهوری پس از آقای خاتمی چگونه بود؟
احمدی نژاد: شرایط آن روزها خیلی فرق می کرد، من بعد از ایشان رئیس جمهور شدم و این ‏یک واقعه عجیب بود. هیچ کس انتظارش را نداشت، حتی تا مدتهای طولانی برای نزدیکان ‏خودم هم عجیب بود. اما بتدریج یاد گرفتم که باید محکم حرفم را بزنم و همین موضوع به من ‏کمک زیادی کرد. توضیح دادنش سخت است. ولی در دوره من ایران بیشترین توجه بین ‏المللی را بخود جلب کرد....‏

خبرنگار: جالب است! شاید برخی از خوانندگان ما در این مورد اطلاع بیشتری داشته باشند، ‏و مطمئنا کسانی هستند که در مورد موقعیت بین المللی ایران در دوران شما تحقیق کردند، اما ‏من می خواهم در مورد سخنانی که در آخرین سفرتان به گیلان در سال 1388 کردید از شما ‏سووال کنم.... سفری در نه سال قبل‏
احمدی نژاد: البته آن سفر در پائیز سال 1387 انجام شد و دومین سفر من به پهندشت خطه ‏گیلان بود، من در دوران ریاست جمهوری به همه استانهای کشور سفر کردم. البته بعدا این ‏موضوع رسم شد، ولی کسی یادش نیست که این کار اولین بار در آن زمان انجام شد....‏

خبرنگار: بله، ده سال قبل در سفر به گیلان، شما مورد استقبال گروه زیادی از مردم این استان ‏قرار گرفتید و گفتید که " مردم گیلان روز چهارشنبه گذشته حضور خادم خود را بهانه‏‎ ‎کرده و ‏حادثه اي خلق کردند که در دنيا بي نظير بود." منظورتان از خلق حادثه چه بود؟ چه حادثه ای ‏در آن سفر خلق شده بود؟
احمدی نژاد( می خندد): شاید برای شما عجیب باشد، راستش را بخواهید وقتی جمله خودم را ‏از دهان شما می شنوم برای خودم هم کمی عجیب است. ولی در آن زمان استقبال عجیبی ‏صورت گرفته بود که شاید باورنکردنی باشد، دهها هزار نفر از مردم به استقبال من آمده ‏بودند....‏

خبرنگار: این یک حادثه عجیب بود؟ و آیا واقعا فکر می کردید که این واقعه در دنیا بی نظیر ‏است؟
احمدی نژاد: نمی توانم بگویم که در دنیا بی نظیر بود، یعنی در آن زمان این طور به نظر من ‏می رسید، شاید بخاطر تاثیر بعضی از افراد دفتر ریاست جمهوری بود، در هر حال تعداد زیاد ‏جمعیت آدم را تحت تاثیر قرار می دهد، البته شاید گفتن این جمله که این واقعه در دنیا بی نظیر ‏بود امروز در نظرم درست نیست. ولی وقتی آدم زیر نور دوربین های عکاسی و صدها ‏دوربین قرار می گیرد، حتی ممکن است فکر کند که در هاله نور است، مدتی شایعه کرده ‏بودند که من گفته ام که هاله نور مرا احاطه کرد، باور می کنید؟‏

خبرنگار: جدا؟ نه، من نخواندم، در مورد آن دوره کتابهای زیادی نوشته نشده، البته کتابهای ‏جدی، من این مصاحبه را هم بزحمت در اینترنت پیدا کردم. داستان هاله نور چه بود؟ در این ‏مورد برایمان بگوئید....‏
احمدی نژاد: اگر یادتان نیست، بهتر است وقت خوانندگان محترم تان را تلف نکنم....‏

خبرنگار: بله، ممنونم. شما در سخنانی که در سال 1388 گفتید....‏
احمدی نژاد: در پائیز 1387....‏

خبرنگار: بله، در پائیز 1387 گفتید، اعلام کردید که " حضور مردم در‎ ‎اينگونه صحنه ها ‏معادلات جهاني را عوض مي کند و باور من اين است که اين صحنه ها‎ ‎تجلي قدرت خدا است ‏که به دست و قدم بهترين انسان هاي دنيا مطرح مي شود." من خیلی در مورد این صحنه فکر ‏کردم، آیا در واقعیت هم اتفاق خاصی افتاده ب��د که شما تحت تاثیر قرار گرفتید؟ چه معجزه ای ‏رخ داده بود؟ یادتان هست؟
احمدی نژاد: جمعیت خیلی زیادی بود و بشکل عجیبی انسان را متاثر می کرد، من یادم نیست ‏که آن روز دقیقا چه اتفاقی افتاد، شاید منابعی باشند که به این تجلی قدرت خداوند که من الآن ‏دقیقا یادم نیست چرا این کلمات را بیان کردم، پرداخته باشند. شاید بنوعی آدم حس می کرد که ‏تجلی قدرت خداوند را در اجتماع مردم می بیند، البته نمی دانم چگونه توضیح بدهم....‏

خبرنگار: یعنی شما فکر می کردید چون مردم برای سخنرانی شما جمع شده اند معادلات ‏جهانی عوض می شود و استقبال مردم از شما تجلی قدرت خداوند است؟ واقعا شما اینطور ‏فکر می کردید؟
احمدی نژاد: نه، مطمئنا منظورم این نبود. من ممکن است مثل خیلی از افراد اشتباهاتی در ‏دوره کاری ام داشتم، این طبیعی است، ولی یادتان باشد که من چهار سال رئیس جمهور بودم، ‏این چیزی که شما می گوئید نمی تواند حرف یک آدم معقول باشد....‏

خبرنگار: ولی شما این حرف ها را گفتید....‏
احمدی نژاد: مطمئنا منظورم این نبود، در حقیقت من یادم نیست که دقیقا در آن روز چه اتفاقی ‏افتاده بود. من حتی گفته بودم جلوی انتشار این سخنرانی را بگیرند، واقعیت این است که تا قبل ‏از اینکه من به گیلان بروم مسوولان کشور چند بار به گیلان رفته بودند و حتی دویست سیصد ‏نفر هم از آنها استقبال نکرده بودند. باور می کنید؟ وقتی من رفتم همه آمدند، نه اینکه بخواهم ‏بگویم من خیلی آدم بزرگی هستم، اصلا به حرف هایی که در مورد من گفته شده است توجه ‏نکنید، قبل از آن سفر در گیلان مردم اصلا مسوولان کشور را ندیده بودند و سازمان ملل در ‏این مورد سووال می کرد و من فکر می کنم بخاطر همین موضوع به آنجا رفتم. بعدا مردم از ‏ما استقبال کردند و همین باعث شد که معادلات جهانی عوض شود. فکر کنم موضوع همین ‏بود. اما در مورد تجلی خداوند، من بعید می دانم این کلمه را من گفته باشم، آن روزها حتی ‏اگر من هم چنین چیزی می گفتم کسی قبول نمی کرد.‏

خبرنگار: یعنی شما چنین چیزی نگفتید، یا خداوند در گیلان تجلی کرده بود؟
احمدی نژاد: من آن روزها کمی ناراحت بودم و تحت فشار بودم، دقیقا یادم نیست موضوع چه ‏بود، شاید یک احساس غیر منطقی، دقیقا یادم نیست....‏

خبرنگار: اما، تجلی قدرت خداوند به این راحتی نمی تواند باشد.....‏
احمدی نژاد: بله بله، همین طور است. نمی تواند باشد، بله، تجلی قدرت خداوند به این سادگی ‏نیست. ‏

خبرنگار: یعنی توضیح خاصی در این مورد ندارید؟ در مورد اینکه تجلی قدرت خداوند آیا ‏یک معجزه بود؟
احمدی نژاد: به نظرم بهتر است به موضوعات بعدی بپردازیم....‏

خبرنگار: اشکالی ندارد، نمی خواهم شما را ناراحت کنم، موضوع را عوض می کنیم، شما در ‏همان موقع در سخنان تان گفته بودید که " همه مستکبرين دنيا امروز در برابر ملت ما به ‏خاطر خلق‎ ‎صحنه استقبال مردم گیلان از من عقب نشسته اند." منظورتان از مستکبران چه ‏کسی بود؟ و چه عقب نشینی اتفاق افتاده بود؟ ‏
احمدی نژاد: البته در آن زمان همه چیز فرق می کرد. می خواهم بگویم که حتی شاید این ‏احساس وجود داشت که روس ها که ممکن است در آن موقع نسبت به دریای خزر موضع ‏تندی داشتند با روحیه استکباری با ما برخورد می کردند و حضور مردم گیلان می توانست ‏آنها را به عقب بنشاند، یک درگیری بزرگ بود، البته ما مشکلاتی هم با آمریکا داشتیم، ولی نه ‏در این حد.....‏

خبرنگار: ولی رابطه شما با روس ها خوب بود، نبود؟
احمدی نژاد: بله، تا حدی، ولی خیلی هم خوب نبود، ولی روسها نوعی روحیه استکباری ‏داشتند و لازم بود عقب بنشینند. ‏

خبرنگار: و این اتفاق در همان استقبال از شما رخ داد؟
احمدی نژاد: بله، فکر می کنم این موضوع تا حدی به همین صورت بود، البته می دانید در ‏همان دوره که من رئیس جمهور شدم دیه گو مارادونا هم پیراهنش را به من داد، با امضای ‏خودش، در آن زمان هر هفته یکی دو پیراهن به همین شکل برای من ارسال می شد. ‏

خبرنگار: بله، پیراهن مارادونا خیلی مهم است، امروز خیلی ها از دوران شما همان پیراهن ‏مارادونا یادشان مانده، هدیه جالبی است....‏
احمدی نژاد: بله، من بارها به آن پیراهن نگاه کردم، گاهی اوقات یک پیراهن نقش مهمی در ‏زندگی دارد. این حرفی است که شاید به عنوان رئیس جمهور می توانم به شما بزنم. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 4:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

تذکره حسین شریعتمداری

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 25 مهر 1387 [2008.10.16]

 

آن شیخ الشیوخ الکبیر، آن میخ دائم الگیر، آن داننده نیمه پنهان، آن بازجوینده اسرار نهان، آن ‏سردبیر و صاحب کیهان، آن آخذ الاعتراف، آن مآخذ الکاف والگاف، آن میوه دل اولیای امت، ‏آن گوشه جگر روسای دولت، آن راننده بی فرمان، آن معاند راکفلر و اوناسیس، آن کاشف ‏الجواسیس، آن صاحب کرامات احمدی، آن معاند امینم و اسلیم شدی(1)، آن سوخته ذغال ‏اشتیاق، آن دوخته منقل احتراق، آن آکل ماست و خیار، آن چپ نمای راست کردار، آن دائما ‏در حال سواری، آن تشخیص دهنده مرسدس بنز از گاری، شیخنا و استادنا و وتدنا حسین ‏شریعتمداری صاحب کرامات خاص بود، و در سرازیری دنده اش خلاص بود و کثیرالحمام و ‏دائم الوسواس بود. ‏

نقل است چون زاده شد هیچ نگریست و جیغ نزد، تا ناف وی ببریدند و وی را قنداق همی ‏کردند. به سه روز بود که صوتی از وی صادر شد که " ناناش ناش" و این صوت چنان ‏غریب بود که هیچ کس از آن هیچ ندانست. و هرکس طفل را بدید، طفل همان اصوات بر وی ‏گفته که " ناناش ناش". پس پدر و مادرش ده حکیم آوردند تا آن اصوات را شنوند و اسرار آن ‏گویند، و هیچ کس آن اسرار ندانست. تا شیخ قطب الدین اوینی را از علمای حروفیه بیاوردند ‏که راز گوید. پس طفل را بیاوردند و طفل چون شیخ بدید بگفت " ناناش ناش" و شیخ قطب ‏الدین از هیبت آن کلام به دست و پای بمرد و وحشت بر وی مستولی شد و بگفت: " نامم قطب ‏الدین و نام خانوادگی ام اوینی و شغلم درویشی بود." و همین بگفت و از در برفت و به یک ‏ماه از نظر نهان بود و آواره بیابان بود تا خویشان شیخ حسین وی را یافته سر آن کلام پرسیدند ‏که طفل چه گفت. قطب الدین گفت " ناناش ناش" از اسرار حروفیه بود و آن باشد که "نا" ‏یعنی نامت چیست؟ و " نا" ی دویم یعنی نام خانوادگی ات چیست؟ و " ش" یعنی شغلت چه ‏باشد؟ و این طفل چون به بزرگی رسد بازجوی شود و احوال مردمان پرسد و اسرار آنان ‏بداند. و شیخ قطب الدین اوینی چون این بگفت سر به بیابان گذاشته و توبه همی کرد تا بمرد. ‏

اول توبه شیخ حسین آن بود که در ایام صباوت در سلک جمعی منافق بدرآمده، بی آنکه بانگ ‏زند بانک همی زده و انفجار همی کرد، تا داروغگان وی را گرفتند و بزندان درافتادی و ‏همانجا بودی به چندین سال و این سبب توبه وی بود، رضی الله عنه. ‏

شیخ حسن شایانفر به ده سال نزد شیخ حسین شریعتمدار تلمذ همی کرد تا به درجات خاص ‏رسید و ارادت شیخ یافت. شیخ سعید حجاریان از دراویش نازی آباد در شرح احوال آن دو ‏شیخ بگفت: " هر چه شیخ حسن نویسد، شیخ حسین داند و هر چه شیخ حسین قصد کند شیخ ‏حسن تواند. هرچه شیخ حسین اشتهای آن بدارد، شیخ حسن خورد و هر چه شیخ حسن بدان ‏تشنه بود شیخ حسن نوشد. هر لباس که شیخ حسین در آینه بیند شیخ حسن پوشد و با هر کس ‏شیخ حسن رفیق بود شیخ حسین جوشد" و شیخ حسن گفت: " شیخ حسین با ما ندار بود و یار ‏غار بود، به سی سال نیمه پنهان مردمان از حفظ همی نبشتیم."‏

از شیخ حسین شریعتمدار کرامات فراوان نقل است. شیخ اکبر گنجی در نعت وی گوید: " از ‏بزرگترین کرامات شیخ آن بود که هر عیب که خدای پنهان کرد، وی فاش همی کرده در ‏روزنامه نبشت تا خدای نتواند گناهکاران را ببخشاید و این از فرط غیرت او بود." و شیخ ‏عماد الدین اعظم در کرامات شیخ حسین گفت: " شیخنا را غیرت و سوزش چنان بود که سی ‏سال در زندان اتراق همی کرد و از هر کتاب ادعیه که در زندان بود صفحه دعای خلاصی از ‏زندان همی کند تا محبوس نتواند دعا بخواند و خدای دعای او نشنود و محبوس آزاد نشود و ‏این از محبت شیخ به خدای بود" و شیخ شمس الواعظین از کرامات شیخ حسین گوید: " شیخنا ‏بیست سال به بم بود و هیچ خرما نخورد، تا از آنجا برفت، پس پرسیدند چرا هیچ خرما در بم ‏نخوردی؟ شیخنا گفت: مگر در بم هم خرما بود؟ و این از تقوای او بود که هر عیب را از ‏هزار فرسخ در مردمان می دید و خرما را در چند وجبی نمی دید." شیخ محمد ایمانی از ‏پیروان طریقت اوینیه در وصف کرامات شیخ حسین بگفت: " شیخنا حسین روزی از فرط فقر ‏به بیابان رفته اتراق همی کرده روزه گرفت و از خدای خواست تا به او چیزی دهد، و سی ‏شبانروز این واقعه مکرر شد. تا در بیابان شمشی طلا یافته دست بدان زد و از فرط معجزتی ‏که در وی بود، آن طلا به سنگی بدل شد و این از مرتبه فقر او بود."‏

شیخ عظیم عطاء الله از اعاظم کبار بود. گفت: " از کرامات شیخ حسین یکی آن بود که وقتی ‏به کیهان همی شد، تیراژ آن سیصد هزار بود، اما به ده سال چنان محبت او در دل مردمان ‏اوفتاد که تیراژ روزنامه به شصت هزار رسید." و این کرامت از هیچ درویش دیگر دیده نشد.‏

نقل است که عزرائیل با قلمی در دست بر وی نازل شده خواست جانش بستاند، اما شیخنا فی ‏الفور نیمه پنهان وی نبشته نزد خدای عزوجل فرستاده با بارگاه الهی لابی همی کرد تا ‏عزرائیل توبه کرده و از کار برکنار همی شد و این از کرامات شیخ حسین بود، رضی الله ‏عنه. ‏

‏1) اسلیم شدی طاب ثراه از رفقای شیخنا امینم بود و ذکر احوال وی در رساله هشت مایل ‏همی آمده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ملت ها، غارها و چماق ها

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 23 مهر 1387 [2008.10.14]

 

سووال اول: با توجه به اینکه آقای احمد توکلی گفته است: " نمایندگان مجلس آن صد میلیون ‏تومان را که گرفتند، برگردانند" به نظر شما آیا نمایندگان مجلس، دولت احمدی نژاد را ‏استیضاح می کنند؟
‏1) استیضاح نمی کنند، چون صد میلیون تومان پول زیادی است؟
‏2) استیضاح می کنند، چون صد میلیون تومان پول خیلی زیادی نیست؟
‏3) بعید است استیضاح کنند، چون هنوز خانه نخریده اند؟
‏4) اصولا اگر آدم در شهر غریب باشد، حداقل باید صد میلیون تومان پول توی جیبش باشد؟

سووال دوم: با این فرض که امیر محبیان اخیرا گفته است: " بر اصولگرایان عقلا واجب است ‏که کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند." کدام بخش این جمله از نظر منطقی اشکال ‏دارد؟
‏1) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل، وجوب و اصولگرایی تناقض ‏دارند؟
‏2) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل و اصولگرایی تناقض دارند؟
‏3) " واجب است کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند" غلط است، چون در هر حال هر ‏کاندیدایی معرفی کنند، از احمدی نژاد بهتر می شود، باید گفته شود " بر اصولگرایان واجب ‏است کاندیدایی غیر از احمدی نژاد معرفی کنند"؟ ‏
‏4) در هر حال این جملات چون مربوط به احمدی نژاد است، احتمالا دروغ و در نتیجه غلط ‏است؟

سووال سوم: با توجه به اینکه رئیس جدید بانک مرکزی گفته است: " نرخ تورم را در سطح ‏‏25 درصد کنترل می کنیم." کدام یک از گزینه های زیر نتیجه جمله فوق است؟‏
‏1) نرخ تورم 25 درصد است؟‏
‏2) نرخ تورم اگر کنترل نشود بیشتر از 25 درصد می شود؟‏
‏3) رئیس جمهور قبلا گفته بود نرخ تورم در سال چهارم تک رقمی می شود، پس 25 یک ‏عدد تک رقمی است؟
‏4) دولت بالاخره قبول کرد که تورم بیش از 13 درصد شده است؟‏

سووال چهارم: با توجه به اظهارات علی مطهری نماینده مجلس مبنی بر اینکه: " ما به اصل ‏دروغگویی کردان اعتراض داریم." جمله فوق در کدام یک از گزینه های زیر کامل شده ‏است؟
‏1) ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم، اما به دروغگوی اصلی اعتراض نداریم؟
‏2) ما به اصل دروغگویی کردان اعتراض داریم، اما به دروغگویی بقیه اعتراض نداریم؟‏
‏3) تقلب جرم است، پس اعتراض نداریم، اما دروغ چون گناه است، به آن اعتراض داریم؟
‏4) وزیر نباید دروغ بگوید، اما رئیس جمهور مورد حمایت آقاست؟

سووال پنجم: با توجه به اینکه آقای مشائی معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث ‏فرهنگی و گردشگری کشور در مراسم پایانی اردوی بین المللی غارنوردی ایران گفت: " ‏ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ملت ها استفاده می کند." لطفا بهترین راههای ‏استفاده از 500 غار مذکور را برای نزدیکی ملت ها بیان کنید؟‏
‏1) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و تا خواستند در مهمانی یا پارتی یا خیابان یا کوه یا ‏پارک یا جنگل با هم نزدیک بشوند، آنها را توسط نیروی انتظامی دستگیر می کنیم، بعد آنها ‏مجبور می شوند به آن 500 غار بروند و در آنجا با هم نزدیکی کنند، در نتیجه غارهای ما در ‏اختیار نزدیکی ملت ها قرار می گیرد؟
‏2) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و بدون اینکه اجازه بدهیم هیچ چیزی از ایران را ‏ببینند، آنها را به دیدار رئیس جمهور برده، یک بار در مجلس حاضر می کنیم، یک بار در ‏جلسه محاکمه قاضی مرتضوی شرکت داده و بعد آنها را به غارهای مذکور می بریم، در ‏نتیجه آنها فکر می کنند ما در شرایط انسان نخستین زندگی می کنیم و در غارها با ملت های ‏دیگر نزدیکی می کنند؟
‏3) ملت هایی که احمدی نژاد را عاشقانه دوست دارند به ایران دعوت می کنیم، طبیعتا وقتی ‏آنها را به غارهای کشور ببریم، از آنجا خوششان می آید و بطور طبیعی با هم نزدیکی می ‏کنند؟
‏4) هر سه راه صحیح است؟

سووال ششم: با فرض گفته آقای مشائی که: " ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ‏ملت ها استفاده می کند." برای نزدیکی ملت ها چه چیزهایی مورد نیاز است؟
‏1) غار تاریک و چماق کلفت؟
‏2) غار طولانی، چماق دراز و اوو مورالس؟
‏3) چون ملت های انتخاب شده خودشان چماق دارند، غار کافی است؟‏
‏4) مواضع ملت ها راست است، پس می توان از غار بعنوان مکان نزدیکی آنان استفاده کرد؟

سووال هفتم: با توجه به اینکه آقای احمدی نژاد در دیدار با رئیس جمهور زنگبار گفته است: " ‏به زودی آمریکا برای چپاول به آفریقا می رود." چه دلایلی برای اثبات اینکه این واقعه به ‏زودی اتفاق خواهد افتاد وجود دارد؟
‏1) رئیس جمهور دو سال قبل گفت ایران تا یک ماه دیگر به قله های هسته ای می رسد و الآن ‏دو سال گذشته است؟
‏2) رئیس جمهور سه سال قبل گفت، تا شش ماه دیگر تورم از 13 درصد به کمتر از ده درصد ‏می رسد، و شش ماه بعد تورم به 18 درصد رسید؟‏
‏3) رئیس جمهور قبل از انتخابات اش اعلام کرد وقتی سرکار آمدم با لباس و موی مردم کاری ‏نخواهم داشت و دو سال بعد 1.5 میلیون نفر بخاطر لباس و مو تذکر گرفتند؟‏
‏4) اصولا چون رئیس جمهور گفته است این اتفاق نخواهد افتاد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:28  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فرش قرمز و جیغ بنفش

ابراهیم نبوی  - دوشنبه 22 مهر 1387 [2008.10.13]

 

تمام دنیا یک طرف من یک طرف، عزیزم، عززززززیزم
من نمی دانم چرا هر وقت به این داستان " سید و شیخ" محمد قوچانی فکر می کنم، یاد حکایت ‏مرد ترسا و دختر فریبکار یا داستان کنیزک و بهرام گور می افتم، حالا چه ربطی دارد بماند. ‏البته اصولا معلوم نیست ربطی داشته باشد یا نه، ولی به هر حال ربط داشته باشد یا نه، ‏امروز، رعدی زد و برقی زد و آسمان شکافت و زمین الیگودرز جر خورد و شیخ مهدی ‏کروبی نامزدی خودش را رسما اعلام کرد. حالا خیلی خوش پروپاچه است، هر روز هر روز ‏هم می رود حمام و اعلام می کند که من آمدم، من امروز می خواهم نامزد بشوم، من امروز ‏واقعا نامزد شدم، من امروز واقعا واقعا بعنوان نامزد ثبت نام کردم.... خب؟ دستت درد نکند، ‏خدا خیرت بدهد. مرسی عزیزم. از لطف شما ممنون. خوب کردی نامزد شدی. علاوه بر اینها ‏شیخ اصلاحات که فعلا در حال تئوریزه شدن توسط "کیسینجر اصلاحات" است، علاوه بر ‏اینکه رسما اعلام کرد " من آمدم" بطور غیر رسمی هم اعلام کرد " بقیه نیایید". وی گفت: ‏‏"در میان اصلاح طلبان فقط باید یک نفر کاندیدا شود." آگاهان از این جمله نتایج زیر را ‏بسرعت گرفتند که:‏
‏1) ما اصلاح طلب هستیم.‏
‏2) فقط یک نفر از اصلاح طلبان نامزد باید بشود و ما شدیم.‏
‏3) بقیه بروند جلو بوق بزنند....‏
در همین راستا، اداره راهنمایی و رانندگی از کلیه بوق زنندگان خواست جلوی بیمارستان، در ‏ساعات نیمه شب و در هنگام عبور ماشین عروس هیچ کس بوق نزند. البته ابعاد حضور ‏انتخاباتی شیخ اصلاحات از ثبت نام وی فراتر رفت و باعث شد که موسوی لاری پس از سالها ‏غیبت کبری و صغری و نتیجه، اعلام کند که " آمدن کروبی و خاتمی ربطی به هم ندارد." به ‏همین دلیل می شود نتیجه گرفت که اصلاح طلبان در انتخابات آینده می توانند دو تا رای ‏بدهند، یکی به کروبی و یکی به خاتمی و قضیه حل است. البته هدایت آقایی از حزب ‏کارگزاران اعلام کرد که " اعلام کاندیداتوری خاتمی هنوز منتفی نشده است." من فکر کنم ‏منتفی شده باشد، ولی چون آقایان فکر ما را هم می کنند، نمی خواهند دو تا خبر بد را با هم ‏بدهند، مبادا ما و بقیه دچار سکته شدید بشویم. فکر کنید در یک روز هم خبر بدهند خاتمی نمی ‏آید، هم خبر بدهند کروبی می آید، با این دو مصیبت کجا برویم؟

کردان گیت قفل می شود
به نظر می رسد سر قضیه گیر کرده و بیرون نمی آید. البته فکر بد نکنید، منظور از قضیه ‏همان وزیر کشور است و طبیعتا منظور از سرش هم همان سرش است . در هر حال بعد از ‏اینکه وزیر کشور پذیرفت که مدرک دکترای آکسفورد تقلبی است و اعلام کرد که علیه کسی ‏که آن مدرک را به او داده است، شکایت خواهد کرد و طبیعتا معلوم است که در این جور ‏موارد کسی که به عنوان فروشنده مدرک تقلبی تحت تعقیب است، همه چیز دارد جز اسم، یک ‏استاد دانشگاه گفت: " کردان که جعلی بودن یک مدرک را تشخیص نمی دهد، چگونه در پست ‏وزیر می تواند تقلب در انتخابات را تشخیص بدهد؟" در همین راستا برخی سووالات فعلا ‏حائز اهمیت است:‏
‏1) طبیعتا آدم باید خیلی احمق باشد که فکر کند عوضعلی کردان( مواظب باشید تا هفته بعد ‏اسمش تبدیل به اسفندیار دانشجو نشود، چون بعید نیست وزیر کشور تا امروز با اسم مستعار ‏وزارت کرده باشد.) چون جعلی بودن مدرکش را تشخیص نداده است، به همین دلیل باید تقلب ‏در انتخابات را بتواند تشخیص بدهد... اتفاقا قضیه را یک جور دیگر باید دید؛ چطور ممکن ‏است کسی که نمی تواند یک مدرک تحصیلی تقلبی برای خودش جعل کند، می تواند یک ‏انتخابات تقلبی برگزار کند؟ ‏
‏2) چیزی که فعلا اثبات شده این است که وزیر کشور به مجلس، رئیس جمهور، ملت، دولت، ‏رهبری و شورای نگهبان دروغ گفته، که دروغ گفتن به هر کدام از این مقامات یا نهادها ‏خودش جداگانه کار سختی است، اما آنچه واضح و مبرهن است این است که ایشان هنوز وزیر ‏کشور است و به دلیل عمق حقیقت جویی و راستگویی و مخالفت با دروغ هنوز کسی با ایشان ‏به عنوان دروغگو مشکل ندارد، و اگر هم مشکل داشته باشد، کاری نمی تواند بکند. چون با ‏وجود اینکه تقریبا همه با ایشان مخالفند و هیچ کس با ایشان موافق نیست، هنوز کردان وزیر ‏است. حالا فرض کنید همین آقای کردان یک انتخابات تقلبی برگزار کرد، تقلبش هم آنچنان ‏آشکار بود که مثل جعل مدرک آکسفورد فورا مطرح و اثبات شد( در حقیقت مثل یک نظارت ‏بین المللی بر انتخابات) و حتی قضیه چنان جدی بود که خودش هم پذیرفت که مدرک جعل ‏کرده است، با همه این فرضیات فکر می کنید که اگر معلوم شد که انتخابات تقلبی بوده است( ‏مثل حالا که معلوم شده مدرک وزیر تقلبی بوده است) می خواهیم چه غلطی بکنیم؟ ‏
‏3) به نظر من غیر از اینکه وزیر کشور قدرت تشخیص این را نداشت که بفهمد مدرک ‏دانشگاه آکسفورد او تقلبی است، موارد دیگری هم وجود دارد که وزیر کشور نمی دانست و به ‏نظر من ندانستن آنها برای هر وزیر کشور خوبی کلا جالب است. مثلا اینکه وزیر کشور نمی ‏دانست که دکترایش افتخاری است یا نیست، و نمی دانست که اگر افتخاری است حتما باید یک ‏کاری کرده باشد که به افتخار آن دانشگاه آکسفورد به او دکترا داده باشد. و از همه مهم تر ‏اینکه اگر دکترای او افتخاری نیست، یک وزیر بهتر است بداند که برای دریافت دکترا آدم باید ‏یک کارهایی بکند، نه اینکه هیچ کاری نکند.....‏
در هر حال از این سووالات زیاد مطرح است، اما مساله بسیار مهمی که توسط علی مطهری ‏مطرح شد و نزدیک بود ما هم فکر کنیم ممکن است این حرف درست باشد این بود که علی ‏مطهری گفت " ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم." وی توضیح نداد که چرا فقط به ‏دروغ های کردان معترض هستند و مشکلی با رئیس جمهور که هفته ای شش روز در حال ‏بیان حقایق است، ندارند؟

گلشیفته و صدای آمریکا
آقا! هر کسی در این مدت مرا دید گفت: عکس های گلشیفته فراهانی را دیدی؟ ‏
با خودم گفتم به قول رضا زاده یا ابوالفضل! چه فاجعه ای رخ داده. ‏
یکی از دوستان می گفت: گلشیفته فراهانی لخت رفت روی فرش قرمز. ‏
من هرچه فکر کردم که اصولا کسی بدون لباس روی فرش قرمز نمی رود و اصولا ممکن ‏است لباس آدم مثلا باز باشد یا مثلا کوتاه باشد یا اینکه اصلا لباس آدم کوتاه نباشد، بلکه قدش ‏دراز باشد، چون نتیجه خیلی فرق نمی کند، خیلی خانمها لباس شان کوتاه نیست، بلکه خودشان ‏دراز هستند، ولی نتیجه اش یکی است، در هر حال فکر کردم چطور ممکن است گلشیفته ‏فراهانی لخت رفته باشد روی فرش قرمز؟ راستش را بخواهید اینقدر هم به من گفتند که می ‏ترسیدم به عکس ها نگاه کنم. بالاخره خودم را قانع کردم و عکس ها را دیدم، بیچاره دختر ‏مردم. یک جوری می گویند لباس لخت، آدم فکر می کند طرف استریپ تیز کرده. ‏
بچه ام، یک لباس تمیز و مرتب و مشکی کاملا خانمانه پوشیده بود و در مجموع از نظر نوع ‏لباس خیلی با لباس های خانم شیرین عبادی لباس اش فرق نمی کرد، تنها فرقش این بود که ‏خانم عبادی فرق احمدی نژاد و خاتمی را نمی دانست، اما گلشیفته فراهانی هم فرق احمدی ‏نژاد و خاتمی را می داند و هم دختر بهزاد فراهانی است که خودش موضوع بسیار مهمی ‏است. ‏
حالا این وسط صدای آمریکا هم گیر سه پیچ داده که حتما برای دختر مردم در همان لحظه ‏ورود به آمریکا دردسر درست کند، او هم بچه معقول می فهمد صدای آمریکا اصولا موضوع ‏محترمی نزد ایرانیان نیست، مصاحبه نکرده. حالا چه اجباری است؟ به نظر من که گلشیفته ‏بسیار عاقلانه رفتار کرده و من فکر می کنم بعنوان یک هنرمند خوب و باشعور بیخودی ‏خودش را نباید دست این لمپن های اپوزیسیون بدهد. اصلا معلوم نیست این صدای آمریکا چه ‏نذری کرده است که حتما باید روی سر هر کسی که از ایران خارج می شود یک سطل گند و ‏کثافت بریزد؟ تفصیلات قضیه بماند برای بعد.‏

فعلا دکتر گفته نباید زیاد کار کنی.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ابراهیم در بیمارستان

ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 17 مهر 1387 [2008.10.08]

ابراهیم نبوی یا چنان که دوستانش او را خطاب می کنند داور سه روزست که در بیمارستان روی تخت خوابیده ، نه ‏مریضی به داور می آید گرچه که اگر مرض نداشت طنز نویس نمی شد، نه رختخوابب به او می آید گرچه که اگر لازم ‏نبود لابد مجبورش نمی کردند و همان شب اول گذاشته بودند فرار کند. نه این جا بیمارستانی در بروکسل جای اوست ‏ولی چه کند که دیری است ماوای او شده است. در این مجموعه همه نادرست و نا به جا فقط یک چیز درست و به ‏جاست. ستون داور در انتظار او خمیازه می کشد، غر می زند، سفره اش خالی مانده و آن ها که عادت دارند صبحانه ‏را با طنز داور بخورند، حق دارند به روزگار فحش بدهند اما به "روز" نه.

کنار تخت داور در بیمارستان یک کتابچه است که رویش نوشته "جنایت در بزرگراه" و پائین ترش نوشته "چگونه طنز ‏بنویسیم" مدت هاست که چنین فکری را در سر دارد. مثل همیشه که فکری در سر دارد، ابتدا چند فرازش را می نویسد ‏و اگر در کامپیوتر باشد به فایل نامی می دهد و اگر روی کتابچه باشد به پشت کتابچه با خط درشت عنوانی می نویسد، ‏بعد رهایش می کند. گاهی یک روز و گاهی یک سال . بعد شبی ناگهان به دستش می گیرد و مانند سیل جاری می شود ‏و تمام . مانند همه کتاب های اوست که دارد به صد نزدیک می شود.

درباره این کتاب توضیح می دهد "جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم" نام کتابی است که من نوشته ام تا ‏تجربیات شخصی خودم را درباره طنزنوشتن به کسانی که از این کار خوششان می آید، منتقل کنم. چون حدس زدم ‏ممکن است تجربیات شخصی من در این مورد زیاد برای خوانندگان جالب نباشد، از تجربیات شخصی دیگران هم ‏استفاده کرده ام. البته به هیچ وجه تجربیات شخصی دیگران را از آنان نپرسیده ام، بلکه اکثر این تجربیات شخصی را ‏خودم حدس زده ام. کتاب جنایت در بزرگراه مقدمه ای طولانی دارد که تقریبا هشتاد درصد کل کتاب را شامل می ‏شود"

اما جالب این است که داور تصمیم دارد در مورد این کتاب به تجربه ای تازه دست بزند و از خوانندگانش خواسته وقتی ‏مقدمه را خواندند نظر بدهند و تجربیات خود را بیان کنند تا در بازنویسی دوم، نوشته های آنان هم به کتاب اضافه ‏شود. یا به قول او " تا همراه با این کتاب در جرایم من شریک شوید"‏
‎.‎
روز با گذاشتن بخشی از مقدمه کتاب جنایت در بزرگراه در ستون داور، سعی می کند جایش را نگاه دارد و هم نشان ‏دهد که دل همکارانش برای او تنگ شده است و دوست دارند هر چه زودتر سلامتش ببنینند.

ابراهیم درآتش ، یا یک نفر دیگر

همه چـیزازیک ادعای عجیـب وغریب شروع شد. نامـش سـاوونارولابود ،به نظرمی رسید پدرومادرش نمی دانستند که ‏نام اودرتاریخ باقی خواهد ماند‎ . ‎شاید اگراین رامی دانـستند ،نامش را کمی ساده ترانتخاب می کردند ؛ مثلاً مارادونا یا ‏رونالدو یا نیوتن یا یک چیزی شبیه اینها. واقعا احساس می کنم پدرومادری که نام فرزندشان را سـاوونارولامی گذارند ‏،اصلاً به تاریخ فکر نمی کنند. من مطمئنم اگرنام این موجود ساوونارولا نـبود ونیوتن بود ، مورخین بیشتری ماجرای ‏اورادرتاریخ نقل می کردند و اوازاین هم بیشترمعروف می شد. درهرحال نام این موجود عجیب و غریـب که تصـمیم ‏گرفت نامـش را‎ ( ‎علـیرغم درازای بـیش ازحّـد) درتاریـخ باقی بگذارد، سـاوونارولابود‎ . ‎درنظربگـیرید که نام کامـلش ‏جیرولاموساوونارولا بود واگرقرار بود نامش را کامل بنویسد حتی یک کلمه هم درموردش نوشته نـمی شد. او تصــمیم ‏گرفـته بود با گـناه مبارزه کند ، بنابراین شروع کرد به نصـیحت کردن مردم وبد گفتن ازگناهکاران و چون معمولا ‏دراین موارد آدمهای احمقی پیدامی شوند که فکرمی کنند هر کسی با هیجان سخنرانی کرد حتما حق دارد، ‏ازاوطرفداری کردند، کم کم تعداد زیادی طرفدار اوشــدند واوهرچه بیــشتر طرفدارپیدا می کرد، انگیزه بیشتری برای ‏مبارزه با گناه و گناهکاران پیدا می کرد
‎.‎
کم کم آقای اسـقف ساوونارولا گیر داد به کتاب های فاسد و منحرف، البته کتابها معـمولًا فاسد و منحرف هستند، می ‏توانیم بطــور خلاصه تربگوییم که او به کتاب گیر داد. طرفدارانش می ریختند توی خانه ها و هرچه کتاب غیردینی بود ‏درمی آوردند و می ریختند توی آتش و آنها راآتش می زدند و با سوزاندن کتابها احساس می کردند گناهان مردم درحال ‏سوختن است. حتما در تاریخ بارها عنوان "کتابسوزان" را شندیده اید و پیش خودتان هم فکر کرده اید سوزاندن کتاب ‏خیلی کار ساده ای است، در حالی که اصلا اینطور نیست. و اتفاقا لازم می دانم برای شما بگـویم که اصولا آتش زدن ‏کتاب به این سادگی ها هم که فکر می کنید نیست . بخـصوص ایـنکه در قرون وسـطی ، یعــنی دورانی که اسقف ‏ساوونارولا تصمیم گرفته بود با گناه و گــناه کاران مبــارزه کند ، هنوز نفـت و بنزین کشف نشده بود و مردم نمی ‏توانســتند با نفــت کتابها را آماده سوزاندن کنند. کــبریت هم نداشـتند، فندک زیپو هم هـنوز اخــتراع نشده بود و اصولًا ‏درست کردن آتــش کلی دردسـرداشت. ولی طــرفداران ساوونارولا آن قدر احساس مسوولیت می کردند که با ‏هربدبختی که می شد آتش درسـت می کردند وکتابها را می ریختند توی آتش
‎. ‎
حالا شما فکر می کنید این کتابها چه چیزهایی بود؟ حتمامی دانید که درقرن چهاردهم و پانزدهم، با دویـست وسیصدسال ‏این طرف و آن طرف در نظر بگیرید ، هنوز رمان های عشقی و سکـسی چاپ نمی شد. کفارومـحدین هم هنوز جرات ‏پدرشان رانداشــتند که کتاب چاپ کنند، راستـش رابخواهید هنوز چاپ اختراع نشـده بود. تازه ، مدتها بعد ازاینکه ‏ساوونارولا کتابهای مردم رادرایتالیا آتش زد ، گوتنـبرگ تصمـیم گرفت دستـگاه چاپ را اختراع کند که اگر یکی دیگر ‏پیدا شد و خواســت کتابها را آتش بزند ، این اتفــاق به راحتــی رخ ندهد . کتابهایی که طرفداران ساوونارولا آتش می ‏زدند یک مشت کتابهای فلسفی بود و تــعدادی هم کتابهای مـثلا علمی. البته به یک نکــته توجه داشته باشید، این طبیعی ‏است که وقتی یک آدم دیـندارتصمیم بگیرد کتابهای منحرف و فاسد را آتش بزند و کتاب مناسـبی پیدا نکند ، طبیعتا ‏هرکتابی را دســتش رسید آتش خواهد زد
‎. ‎
طرفدران اسقـف ساوونارولا هم هـمـین کار را کردند. اول کتابـهای کفرآمیز را آتش زدند، البته معلوم نیست چنین ‏کتابهایی وجود داشتند ، چون معمولا تا قبل از ساوونارولا نویسندگان کفریات را هم آتـش می زدند. بعد یواش یواش ‏تصـمیم گرفتند کتابهایی که تفـسیرهای غلطی دارد آتش بزنـند‎. ‎آنها را هم آتـش زدند. بعد کم کم نوبـت رسید به کتابهای ‏دینی غیر از انجیل ‏‎. ‎آنها را هم یکی یکی آتش زدند . بعد افتادند به جان کفار و ملحدین. هرکسی هرکافر و ملحدی رامی ‏شناخت، به طـــرفداران ســاوونارولا مــعرفی می کرد‎. ‎آنــها هم می ریختــند سراو و خشـتکش را سـرش می کشیدند ‏که معمولا درهمین حال طرف یا آتش می گرفت یا خفه می شد
‎. ‎
دراین خرتوخرعظمی ، فکرکنید با جامعه ای مثل ایتالیا هم طرف هسـتید که ملتش یک مشت آدم اهل گاسـیپ و وراجی ‏هستـند و دائم سرشان را می کنند توی فلان جای همسایه که ببینند او چه کوفتی می خورد. دراین اوضـاع واحـوال بـود ‏که جوزپه که با دایی اش مارچلو دشـمن بـود ،آن هــم بخــاطراینکه دختردایی اش حاضـر نبود با او ازدواج کند، ( ‏جوزپه بسیاردرازو شدیداً لاغربود و دماغ بسیار بزرگی داشــت و تمام صورتش پرازجوش بود و دهانـش همیشه بوی ‏جوراب یک هفته نشسته می داد ) می رفت سراغ طرفداران ساوونارولا و اعلام می کرد که مارچلو کتابهای ‏کفرآمیزمی خواند و معتقد است کره زمین مثل تخم مرغ است و چند بارهم اسم افلاطون را آورده است. بــعد اسقف ‏ساوونارولا دستورداد که مارچلو را بیاورند و بیــندازند توی آتش تا بفهــمد که عــقایدش با مسـیح مخالف است . ‏خلاصه هرروز والذاریاتی در فلورانس راه انداخته بودند که البته زیاد به ما ربطی ندارد‎. ‎
گفـتم فلورانس، اما این آقای ساوونارولا خودش در شهر "فرارا" روی خــشت افتاده بود  اما چون آن شــهربرای گه ‏کاری هایی که می خواست انجام بدهد به اندازه کافی وســیع نبود، تصـمیم گرفت به فلورانس برود. بالاخره بعد از ‏مدتهاکه این آقای محترم با گناه و گناهکاران مبارزه کرد، سرانجام دریک بعد ازظـهردل انـگیز شروع کرد به سخنرانی ‏برای مردم و گفت : ای مردم ! مردم که به ساوونارولا نگاه می کردند، گفــتند : جان ! چـــیه ؟ ساوونارولا گفت‎ : ‎ای ‏مردم ! گــناهکاران در آتش عذاب خواهند سوخت . مردم به حرف های ساوونارولا گوش کردن و بّرو بّر نگـاهش ‏کردند. ساوونارولابرای اینــکه یک حال حسابی به طرفدارانـش بدهد و کاری کند که آنها حـسابی به او ایمان بیاورند، ‏گفت : اگرکسی بی گناه باشد و به میان آتش برود خـداوند به او کمک خواهد کرد وآتــش سرد خواهــد شد وزنده خـواهد ‏ماند . و فقـط گناهکاران درآتش خواهـند سوخـت . وقــتی ساوونارولا این حرف را زد ، مردم بّرو بّر نگاهش کردند . ‏یک جوری که زبانش بند آمد و به تته پته افتاد . یک دفعه یک حــرامزاده تــخم جنّی که معلوم بود ازهرچی ساوونارولا ‏و طرفــدارانش متنفر است، فریاد زد : ای ساوونارولای پاکدامن ! تو بی گناهی ! طـرفداران ساوونارولا که انگار ‏وزیر شعار برایشان شــعارداده باشد، تکرارکردند‎: ‎رهبربی گـناه ما ساوونارولا! رهـبرمثل ماه ما ساوونارولا ! این ‏جوری بود که ساوونارولا توی رودربایسـتی گـیرکرد. هرچه خواست موضوع بحث را عوض کند و درمورد بهشت و ‏جهنم و مشکل فقرو غنا و مبارزه با امپریالیــسم و عملیات یازده سپـتامبر و ماجرای ابومـصعب زرقاوی و بن لادن ‏حرف بزند، کــسی به حرفش گوش نداد و دائـــم شعار می دادند: رهبر بی گــناه ما سـاوونارولا‎ ! ‎رهبرمـثل ماه ما ‏ساوونارولا ! بالاخره شوخی شــوخی آقای جــیرولامو ساوونارولا با یک مـترو نیم اسم مجـبورشد برای این که ثابـت ‏کند موجود بی گـناهی است برود دریک آتش عظیمی که مردم روشن کرده بودند. نکته جالبی که هیچ کس آنرا ‏ذکرنکرده ، امّا به نظـرمن خیلی مهم است ، این بود که هم ساوونارولا و هم اکثرمردمی که آنــجا ایــستاده بودند می ‏دانســـتند طرف درآتــش خــواهد سوخت ، امّا دیگــرازدســت این همه بی گــناهی و پاکدامنی خسته شده بودند. البته ‏بعضی ازمورخــین نوشته اند که علـت اینکه مردم از کارهای ساوونارولا خســته شده بودند این بود که ‏درشهرفلــورانس دیگرهیچ کتابی برای سوزاندن باقی نمانده بود و هیچ کسی هم که ظاهراً معلوم باشد بی گــناه است ‏وجود نداشت، به همیـن دلیل مردم که با ســوزاندن آدمها و کتابها تفریح می کردند ، کم کم حوصـله شان سررفت و ‏خسته شدند‎. ‎
به هرحال آنروز،یعــنی دریکی ازروزهای بهارو پائــیز یا تابسـتان یا زمستان سال 1498 میلادی اسقف ساوونارولادر ‏آتش سوخت . البته موضوع صحبت این کتاب هیچ ربطی به ساوونارولا ویا کتابسـوزان و یا ایــتالیا یا مسیحیت یا تاریخ ‏فلورانس ندارد، بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که درست 66 سال پس از سوخــتن ساوونارولا بود که....( ادامه ‏دارد‎)‎

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پیش شرط های انتخاباتی

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - دوشنبه 15 مهر 1387 [2008.10.06]

po_nabavi_01.jpg

به دنبال طرح دو پیش شرط توسط خاتمی برای نامزدی در انتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری، آگاهان گزارش دادند که سایر نامزدها نیز دست پس را پیش گرفته و علاوه بر دو شرط خاتمی، سه، چهار، پنج تا هفت شرط گذاشتند. منابع آگاه به این شبکه خبری اعلام کردند که شروط اعلام شده بر شوروشوق بی نظیر مردم که منتظر داغ شدن کوره های انتخابات و انداختن برخی از نامزدها بدرون آن هستند، افزوده است.

سید محمد خاتمی
پیش شرط اول این که بتوانم با ملت بر سر خواسته‌‏هایشان تفاهم کنم. به اعتقاد من خواست قلبی و تاریخی مردم ایران آزادی، پیشرفت و عدالت است در عین سازگاری این امور با دین و ارزشهای معنوی و فرهنگی و این همان گفتمان اصیل اصلاح طلبی است که در آینده تلاش می‌‏کنم به صورت مدون آن را به جامعه ارائه نمایم. اگر بر سر این موضوع بتوانم با جامعه به تفاهمی روشن دست یابم و این خواسته‌‏ها در میان اقشار مختلف جامعه جنبه خودآگاهی یابد به پیش شرط نخست خود دست یافته‌‏ام.
پیش شرط دوم نیز اینکه: با ساز و کارهای موجود تا چه حد امکان عملی کردن برنامه ها برای رئیس‌‏جمهوری فراهم است؟ اگر واقعاً امکان اجرای برنامه ها وجود نداشته باشد و موانعی بر سر راه قرار گیرند، ارائه بهترین و کامل ترین برنامه‌ به مردم نیز به منزله اغوا و فریب مردم است.

محمود احمدی نژاد
پیش شرط اول من این است که معاونت اجرایی ریاست جمهور اختیاراتی در حد رئیس جمهور داشته باشد، تا من بتوانم به مدیریت جهان بپردازم. و مجلس تعهد کند در صورتی که نتوانستم برای مدت یک سال به ایران سفر کنم، جلسه تصویب بودجه را در یک کشور دوست و برادر مثل توگو یا ولتای علیا تشکیل دهد.
پیش شرط دوم من نیز این است که مسائل اقتصادی کشور( از جمله عملکرد چند وزارتخانه اقتصادی که مانع اجرای سیاست های دولت هستند، مثل وزارت اقتصاد و دارایی، وزارت صنایع سنگین، وزارت صنایع، وزارت معادن و فلزان، وزارت نیرو، وزارت برنامه و بودجه، سازمان بهزیستی کشور و برخی موارد مشابه بطور کنترات به نیروهای توانای کشور بخصوص برادر محصولی و یا سایر برادران محصولی واگذار شود که کلیه نگرانی از بابت بی عدالتی برطرف گردد.

باقر قالیباف
پیش شرط اول من این است که مثل دفعه قبل آدم را دودره نکنند و اگر قرار است آمار خلاف همه منتشر شود آمار خلاف بقیه همه هم منتشر شود.
پیش شرط دوم هم این است که اگر قرار است یک روز قبل از انتخابات رای را به بسیج اعلام کنند، از همان اول ما در جریان باشیم.

مهدی کروبی
پیش شرط اصلی ما که همیشه اصرار داریم این است که اگر ما رفتیم به یک شهرستان و دیدیم میدان از جمعیت سیاه است، اولا عکسش جوری نباشد که توی آن کچلی بزند، و اعلام هم نکنند که فقط هشت هزار نفر آمده، چون یکی میدان خودش بیست هزار نفر است.
پیش شرط دوم هم این است که زنگ ساعت دار برای کلیه نامزدها تنظیم شده و اجباری شود.

علی لاریجانی
پیش شرط اول من این است که جمهوری اسلامی باید سر جای خودش باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که من در موقعیت ریاست مجلس فعالیت می کنم حتی اگر رئیس جمهور باشم و دولت باید خودش را اصلاح کند، مگر اینکه لزومی به این کار نبیند.

عبدالله نوری
پیش شرط اول من این است که اصلاحات باید کاملا اجرا شود، بخصوص بخش های غیر اجرایی آن و ما باید کلیه هزینه ها را بپردازیم حتی اکگر رایگان باشد.
پیش شرط دوم من این است که اگر همه اصلاح طلبان جمع شدند و توافق کردند که من نامزد اصلاح طلبان باشم، من چون با اصل موضوع مخالفم به همین دلیل من استعفای خود را اعلام می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی
پیش شرط اول من این است که ما هستیم، و رهبری هم باید باشند و روحانیت و مسوولان و یادگارهای امام و کمیته امداد و بنیاید شهید و دانشمندان نانوتکنولوژی همه باید باشند.
پیش شرط دوم من این است که من هستم و بقیه با آمدن شان اوقات یک ملت را تلخ نکنند.

هوشنگ امیر احمدی
پیش شرط اول من به عنوان نامزد ریاست جمهوری این است که ترجیح می دهم فعلا دو سه دوره ای آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که اگر کاری قرار است در ایران بشود چرا در آمریکا نشود؟ و اگر بناست کاری در آمریکا بشود چرا در ایران نشود؟
محسن رضایی
پیش شرط اول من یک منبع عظیم و پیش شرط دوم من سیل خروشان داوطلبان است و جز حضرت زهرا هم هیچ پشتوانه ای ندارم.

اکبر گنجی
پیش شرط اول من برای شرکت در انتخابات حذف نظام جمهوری اسلامی است.
پیش شرط دوم من هم این است که در آن صورت هم لزومی ندارد من شرکت کنم، چون دوستان هستند.

دوم دام دات کام و سایر برنامه ها

شروع کردم به گذاشتن برخی از کارهای قدیمی و جدید و منتشر شده و منتشر نشده در دوم دام. تقریبا هر روز حدود ده مطلب جدید اضافه می کنیم به این وب سایت و در حال حاضر همچون حماری نیکوخصال گیر کردم که مطالب انگلیسی را چطور در وب سایت فارسی بگذارم. و همین طور است بخش کتاب که از این هفته راه می افتد. دوست دارم خوانندگان کتابهای من نظرشان را به عنوان راهنمایی برای دیگران بگویند.
www.doomdam.com


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پیش شرط های انتخاباتی

ابراهیم نبوی - دوشنبه 15 مهر 1387 [2008.10.06]

 

به دنبال طرح دو پیش شرط توسط خاتمی برای نامزدی در انتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری، آگاهان گزارش دادند که سایر نامزدها نیز دست پس را پیش گرفته و علاوه بر دو شرط خاتمی، سه، چهار، پنج تا هفت شرط گذاشتند. منابع آگاه به این شبکه خبری اعلام کردند که شروط اعلام شده بر شوروشوق بی نظیر مردم که منتظر داغ شدن کوره های انتخابات و انداختن برخی از نامزدها بدرون آن هستند، افزوده است.

سید محمد خاتمی
پیش شرط اول این که بتوانم با ملت بر سر خواسته‌‏هایشان تفاهم کنم. به اعتقاد من خواست قلبی و تاریخی مردم ایران آزادی، پیشرفت و عدالت است در عین سازگاری این امور با دین و ارزشهای معنوی و فرهنگی و این همان گفتمان اصیل اصلاح طلبی است که در آینده تلاش می‌‏کنم به صورت مدون آن را به جامعه ارائه نمایم. اگر بر سر این موضوع بتوانم با جامعه به تفاهمی روشن دست یابم و این خواسته‌‏ها در میان اقشار مختلف جامعه جنبه خودآگاهی یابد به پیش شرط نخست خود دست یافته‌‏ام.
پیش شرط دوم نیز اینکه: با ساز و کارهای موجود تا چه حد امکان عملی کردن برنامه ها برای رئیس‌‏جمهوری فراهم است؟ اگر واقعاً امکان اجرای برنامه ها وجود نداشته باشد و موانعی بر سر راه قرار گیرند، ارائه بهترین و کامل ترین برنامه‌ به مردم نیز به منزله اغوا و فریب مردم است.

محمود احمدی نژاد
پیش شرط اول من این است که معاونت اجرایی ریاست جمهور اختیاراتی در حد رئیس جمهور داشته باشد، تا من بتوانم به مدیریت جهان بپردازم. و مجلس تعهد کند در صورتی که نتوانستم برای مدت یک سال به ایران سفر کنم، جلسه تصویب بودجه را در یک کشور دوست و برادر مثل توگو یا ولتای علیا تشکیل دهد.
پیش شرط دوم من نیز این است که مسائل اقتصادی کشور( از جمله عملکرد چند وزارتخانه اقتصادی که مانع اجرای سیاست های دولت هستند، مثل وزارت اقتصاد و دارایی، وزارت صنایع سنگین، وزارت صنایع، وزارت معادن و فلزان، وزارت نیرو، وزارت برنامه و بودجه، سازمان بهزیستی کشور و برخی موارد مشابه بطور کنترات به نیروهای توانای کشور بخصوص برادر محصولی و یا سایر برادران محصولی واگذار شود که کلیه نگرانی از بابت بی عدالتی برطرف گردد.

باقر قالیباف
پیش شرط اول من این است که مثل دفعه قبل آدم را دودره نکنند و اگر قرار است آمار خلاف همه منتشر شود آمار خلاف بقیه همه هم منتشر شود.
پیش شرط دوم هم این است که اگر قرار است یک روز قبل از انتخابات رای را به بسیج اعلام کنند، از همان اول ما در جریان باشیم.

مهدی کروبی
پیش شرط اصلی ما که همیشه اصرار داریم این است که اگر ما رفتیم به یک شهرستان و دیدیم میدان از جمعیت سیاه است، اولا عکسش جوری نباشد که توی آن کچلی بزند، و اعلام هم نکنند که فقط هشت هزار نفر آمده، چون یکی میدان خودش بیست هزار نفر است.
پیش شرط دوم هم این است که زنگ ساعت دار برای کلیه نامزدها تنظیم شده و اجباری شود.

علی لاریجانی
پیش شرط اول من این است که جمهوری اسلامی باید سر جای خودش باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که من در موقعیت ریاست مجلس فعالیت می کنم حتی اگر رئیس جمهور باشم و دولت باید خودش را اصلاح کند، مگر اینکه لزومی به این کار نبیند.

عبدالله نوری
پیش شرط اول من این است که اصلاحات باید کاملا اجرا شود، بخصوص بخش های غیر اجرایی آن و ما باید کلیه هزینه ها را بپردازیم حتی اکگر رایگان باشد.
پیش شرط دوم من این است که اگر همه اصلاح طلبان جمع شدند و توافق کردند که من نامزد اصلاح طلبان باشم، من چون با اصل موضوع مخالفم به همین دلیل من استعفای خود را اعلام می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی
پیش شرط اول من این است که ما هستیم، و رهبری هم باید باشند و روحانیت و مسوولان و یادگارهای امام و کمیته امداد و بنیاید شهید و دانشمندان نانوتکنولوژی همه باید باشند.
پیش شرط دوم من این است که من هستم و بقیه با آمدن شان اوقات یک ملت را تلخ نکنند.

هوشنگ امیر احمدی
پیش شرط اول من به عنوان نامزد ریاست جمهوری این است که ترجیح می دهم فعلا دو سه دوره ای آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که اگر کاری قرار است در ایران بشود چرا در آمریکا نشود؟ و اگر بناست کاری در آمریکا بشود چرا در ایران نشود؟
محسن رضایی
پیش شرط اول من یک منبع عظیم و پیش شرط دوم من سیل خروشان داوطلبان است و جز حضرت زهرا هم هیچ پشتوانه ای ندارم.

اکبر گنجی
پیش شرط اول من برای شرکت در انتخابات حذف نظام جمهوری اسلامی است.
پیش شرط دوم من هم این است که در آن صورت هم لزومی ندارد من شرکت کنم، چون دوستان هستند.

دوم دام دات کام و سایر برنامه ها

شروع کردم به گذاشتن برخی از کارهای قدیمی و جدید و منتشر شده و منتشر نشده در دوم دام. تقریبا هر روز حدود ده مطلب جدید اضافه می کنیم به این وب سایت و در حال حاضر همچون حماری نیکوخصال گیر کردم که مطالب انگلیسی را چطور در وب سایت فارسی بگذارم. و همین طور است بخش کتاب که از این هفته راه می افتد. دوست دارم خوانندگان کتابهای من نظرشان را به عنوان راهنمایی برای دیگران بگویند.
www.doomdam.com


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پیش شرط های انتخاباتی

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - دوشنبه 15 مهر 1387 [2008.10.06]

po_nabavi_01.jpg

به دنبال طرح دو پیش شرط توسط خاتمی برای نامزدی در انتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری، آگاهان گزارش دادند که سایر نامزدها نیز دست پس را پیش گرفته و علاوه بر دو شرط خاتمی، سه، چهار، پنج تا هفت شرط گذاشتند. منابع آگاه به این شبکه خبری اعلام کردند که شروط اعلام شده بر شوروشوق بی نظیر مردم که منتظر داغ شدن کوره های انتخابات و انداختن برخی از نامزدها بدرون آن هستند، افزوده است.

سید محمد خاتمی
پیش شرط اول این که بتوانم با ملت بر سر خواسته‌‏هایشان تفاهم کنم. به اعتقاد من خواست قلبی و تاریخی مردم ایران آزادی، پیشرفت و عدالت است در عین سازگاری این امور با دین و ارزشهای معنوی و فرهنگی و این همان گفتمان اصیل اصلاح طلبی است که در آینده تلاش می‌‏کنم به صورت مدون آن را به جامعه ارائه نمایم. اگر بر سر این موضوع بتوانم با جامعه به تفاهمی روشن دست یابم و این خواسته‌‏ها در میان اقشار مختلف جامعه جنبه خودآگاهی یابد به پیش شرط نخست خود دست یافته‌‏ام.
پیش شرط دوم نیز اینکه: با ساز و کارهای موجود تا چه حد امکان عملی کردن برنامه ها برای رئیس‌‏جمهوری فراهم است؟ اگر واقعاً امکان اجرای برنامه ها وجود نداشته باشد و موانعی بر سر راه قرار گیرند، ارائه بهترین و کامل ترین برنامه‌ به مردم نیز به منزله اغوا و فریب مردم است.

محمود احمدی نژاد
پیش شرط اول من این است که معاونت اجرایی ریاست جمهور اختیاراتی در حد رئیس جمهور داشته باشد، تا من بتوانم به مدیریت جهان بپردازم. و مجلس تعهد کند در صورتی که نتوانستم برای مدت یک سال به ایران سفر کنم، جلسه تصویب بودجه را در یک کشور دوست و برادر مثل توگو یا ولتای علیا تشکیل دهد.
پیش شرط دوم من نیز این است که مسائل اقتصادی کشور( از جمله عملکرد چند وزارتخانه اقتصادی که مانع اجرای سیاست های دولت هستند، مثل وزارت اقتصاد و دارایی، وزارت صنایع سنگین، وزارت صنایع، وزارت معادن و فلزان، وزارت نیرو، وزارت برنامه و بودجه، سازمان بهزیستی کشور و برخی موارد مشابه بطور کنترات به نیروهای توانای کشور بخصوص برادر محصولی و یا سایر برادران محصولی واگذار شود که کلیه نگرانی از بابت بی عدالتی برطرف گردد.

باقر قالیباف
پیش شرط اول من این است که مثل دفعه قبل آدم را دودره نکنند و اگر قرار است آمار خلاف همه منتشر شود آمار خلاف بقیه همه هم منتشر شود.
پیش شرط دوم هم این است که اگر قرار است یک روز قبل از انتخابات رای را به بسیج اعلام کنند، از همان اول ما در جریان باشیم.

مهدی کروبی
پیش شرط اصلی ما که همیشه اصرار داریم این است که اگر ما رفتیم به یک شهرستان و دیدیم میدان از جمعیت سیاه است، اولا عکسش جوری نباشد که توی آن کچلی بزند، و اعلام هم نکنند که فقط هشت هزار نفر آمده، چون یکی میدان خودش بیست هزار نفر است.
پیش شرط دوم هم این است که زنگ ساعت دار برای کلیه نامزدها تنظیم شده و اجباری شود.

علی لاریجانی
پیش شرط اول من این است که جمهوری اسلامی باید سر جای خودش باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که من در موقعیت ریاست مجلس فعالیت می کنم حتی اگر رئیس جمهور باشم و دولت باید خودش را اصلاح کند، مگر اینکه لزومی به این کار نبیند.

عبدالله نوری
پیش شرط اول من این است که اصلاحات باید کاملا اجرا شود، بخصوص بخش های غیر اجرایی آن و ما باید کلیه هزینه ها را بپردازیم حتی اکگر رایگان باشد.
پیش شرط دوم من این است که اگر همه اصلاح طلبان جمع شدند و توافق کردند که من نامزد اصلاح طلبان باشم، من چون با اصل موضوع مخالفم به همین دلیل من استعفای خود را اعلام می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی
پیش شرط اول من این است که ما هستیم، و رهبری هم باید باشند و روحانیت و مسوولان و یادگارهای امام و کمیته امداد و بنیاید شهید و دانشمندان نانوتکنولوژی همه باید باشند.
پیش شرط دوم من این است که من هستم و بقیه با آمدن شان اوقات یک ملت را تلخ نکنند.

هوشنگ امیر احمدی
پیش شرط اول من به عنوان نامزد ریاست جمهوری این است که ترجیح می دهم فعلا دو سه دوره ای آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که اگر کاری قرار است در ایران بشود چرا در آمریکا نشود؟ و اگر بناست کاری در آمریکا بشود چرا در ایران نشود؟
محسن رضایی
پیش شرط اول من یک منبع عظیم و پیش شرط دوم من سیل خروشان داوطلبان است و جز حضرت زهرا هم هیچ پشتوانه ای ندارم.

اکبر گنجی
پیش شرط اول من برای شرکت در انتخابات حذف نظام جمهوری اسلامی است.
پیش شرط دوم من هم این است که در آن صورت هم لزومی ندارد من شرکت کنم، چون دوستان هستند.

دوم دام دات کام و سایر برنامه ها

شروع کردم به گذاشتن برخی از کارهای قدیمی و جدید و منتشر شده و منتشر نشده در دوم دام. تقریبا هر روز حدود ده مطلب جدید اضافه می کنیم به این وب سایت و در حال حاضر همچون حماری نیکوخصال گیر کردم که مطالب انگلیسی را چطور در وب سایت فارسی بگذارم. و همین طور است بخش کتاب که از این هفته راه می افتد. دوست دارم خوانندگان کتابهای من نظرشان را به عنوان راهنمایی برای دیگران بگویند.
www.doomdam.com


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

وغ وغ ساهاب: مجلس آکسفوردیه

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 11 مهر 1387 [2008.10.02]

 

دیروز نامه ای نوشته شد به قلم استاد علی کردان
که حقایق بسیاری نوشته شده بود در آن
کردان نام وزیر کشوری بود بسیار خوب و عالی‏
که رفته بود در کابینه و اگر بیرون می آمد جای او بسیار می شد خالی

نبرد خون آلود در صحنه اول مجلس

وزیر کابینه را بردند در مجلس
با هزار ناز و ادا و یک کمی فس فس
اول چند وکیل مجلس به او کردند اعتراض
چند تایی خیلی چوخ و چند تایی یک کمی آز
یک نفر از مجلسی ها گفت که این وزیر می باشد خیلی بی سوات ‏
و مثل رئیس جمهور خوش تیپ نیست و دارای کمالات
‏" من الهی بشوم قربان این رئیس جمهور
که هاله نورش کرده چشم جهانیان را کور"‏
اما یکی دو وکیل گفتند آقای وزیر مدرک ات کو؟‏
و با این نطق های آتشین برپاشد هیاهو
وزیر باید اهل علم باشد و تجربیات عدیده
و یا تحصیلکرده در یونیورسیتی های جدیده
یک کمی باید کیهان خوانده باشد و یک کمی رفته باشد اطلاعات
و اگر هم از برادران سردار بود دیگه خفه شو، یعنی که کات!‏
با این اعتراضات جنگ در پارلمان شد مغلوبه
تا این که یکی دو موافق آمدند و گفتند همین آقا خیلی هم خوبه
سه پسر دائم الصلات دارد و یک زن دائم النقاب
و خودش مواظب مملکت است همچون عقاب
ناگهان وزیر از دور پیدا شد با یک دوسیه پر از مدارک مهم‏
و رفت پشت تریبون و آب خورد و گفت: اهم اهم!‏

کاغذ پاره و جنگ مغلوبه
وزیر: ای آنکه مدرک می خواهی و دلم را می لرزانی!‏
این دکترای ماست بر شما ارزانی!‏
مدارکی دارم در حد بیست از یونیورسیتی آکسفورد
که برای گرفتنش باید سه هزار متر مکعب دود چراغ خورد
چه شبها نخفته ام و به انگلیسی درس خوانده ام در باب حقوق
و تحقیقات عالی کرده ام در مورد روانشناسی عهد بوق
متروها نشسته ام در شبهای تاریک لندن
و آخرش دکترای افتخاری گرفته ام با هزار بدبختی و جان کندن
دکتر اسمیت گفته است علی جان جیگرت را....‏
از بس که شما ایرانیان می باشید باحال و با صفا
بهر دریافت این مدرک چه راهها نرفتم از منچستر تا لیدز
و آموختم که جمع کودکان می شود کیدز
از سایکولوژی و استراتژی و سوسیولوژی هر چه لازم است بلدم
و راههای پلتیک و تاکتیک را بیش و کم
با این وجود مدرک را وللش
چون کاغذی است که پاره می شود، لطفا نکشش!‏
این حرف ها را وزیر زد و رفت و نشست
تیری زد به چشمان هرچه کوردل مدرک پرست

آکسفورد وارد جنگ می شود
آقای وزیر رفت توی وزارتخانه
و رئیس جمهور هم برایش برپا کرد یک نطق جانانه
رئیس جمهور: " ای وزیری که کشور را دادیم به دستان توانای تو
و ای مظهر دانائی و توانایی از عقب و جلو
برو مشغول کار بشو با خیال راحت
تا ما برویم نیویورک و کاراکاس و دمشق بهر سیاحت
مدرک مهم نیست، خودمان داریم کیلو کیلو
از جمله پرفسور الهام و علامه زاهدی و دکتر سعیدلو
مدرک هم یک چیزی است مثل دلار و قطعنامه‏
که فرت و فرت به ما می دهند و زرت و زرت صادر می کنند در این هنگامه
کاغذی است پاره، بی خیالش باش!‏
تو باش مواظب صندوق ها و دیگران را بنشان سرجاش"‏
نطق رئیس جمهور که شد تمام
یکهو سروصدایی بلند شد دارام دام دام
یک " الف" راست شد توی اینترنت
که تا "ی" قضیه رفت و کردان را کرد چت
چت همان قاطی است در زبان جدید
که استفاده می شود توسط شعرای ندید بدید
رئیس آکسفورد گفت ما این آقا را ندیدیم
و مدرکی برایش نصادریدیم
نه دکترای معمولی و نه افتخاری
نه حتی استادی با او کرده دیداری
نه پرفسور پرینگل و نه برایانت و نه دکتر کاوی
هیچکدام امضا نکردند چنین مدرکی در باب پسیکولوژی و روانکاوی
نه کسی دیده است او را هیچ
و صادر می کنیم اطلاعیه اگر بدهید گیر سه پیچ

صلح آخر بهتر از جنگ اول
فیلسوف: "حقیقت چیزی است بسیار مهم در ممالک خودمان
که برایش هم مال و اموال می دهیم و هم احتمالا جان"‏

و به همین دلیل دکتر مشغول شد به کار
نه استعفا نمود و نه عقب نشست و نه نمود انتحار
در عوض شکایت نمود علیه هر چه الف که راست بود
و آخرش سایت آکسفورد و الف را نمود مسدود
تا اینکه آبها افتاد از آسیاب
و کلیه معترضین رفتند به خواب
روانشناس: " خواب برای آدمی امری است لازم
چه احمد باشد و چه باقر و چه محمدکاظم"‏
پس بخوابید تا خستگی تان برود در
و هر کسی هم که زر و زور زیادی می زند بشود دربدر

نامه ای که به رئیس جمهور نوشت
تا حکایت رسید به این جا
گره آکسفورد یکهو شد وا
آقای وزیر نامه ای صادر کرد با اهن و تلپ
که هر کس آن را خوانده بود قاط زد و یک باره نمود کپ
‏- کپ که می گویم بر وزن لپ است در اینجا
مشکل این است که "او" را نمی توان تایپ کرد در ورد آفیس ما-‏
نامه ای بود که هوا کردند چون فیل
‏" دست ما کوتاه و خرما بر نخیل" ‏
نامه ای نوشته با اشک چشم و آه دل
که همینجوری نمی شود آن را نمود ول
دستخطی نوشته شد برای رئیس جمهور
و در آن شرحی داده شد از ماجرایی پر از کلک و فریب و زور

نویسنده نامه: " مدرکی را که دادم از آکسفورد
آه قلبم! تقلبی بود و من تقصیری در آن نداشتم، نه زیاد و نه خرد
دکترایی بود گرفته شده از عمق جان
از یک آقایی که دانشگاه آکسفورد را دائر کرده بود در تهران‏
هر چه گفتم بگذار بروم تا لندن
گفت لازم نیست، خرج زیاد دارد و جان کندن
یک دکترای افتخاری می دهیم با چندین امضا
که اگر کم بود هر چه خواستی زیرش اضافه می کنیم درجا
گفت باید تحقیقات زیادی بنمائید در باب تربیت در اسلام‏
تا یک دکترای حقوق بین الملل دریایی بدهیم و کار بشود تمام
در این ده سال که مدرک را به من داد
من شدم دکتر، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد
اما اکنون دیگران بر من شوریدند
و بر مدرک آکسفورد این حقیر ... خندیدند
‏- خندیدند در نسخه قبلی چیزی دیگر بود
ای بی تربیت! در وغ وغ ساهاب نباید از این کلمات صادر نمود!-‏
اکنون من رفتم سراغ خانه صادر کننده دکترا
و دیدم جا تر است و هیچ کس نیست در آن سرا"‏

وزیر لعنت می کند
کردان وزیر: " ای آن که مرا داده ای مدرک بی حساب و کتاب
آیا فکر نکردی که آبرویم را می بری توی در و همسایه و این می شود باب!؟
لعنت به تو که بی وفایی و ناجوانمردی
یاگو هم نکرد بی وفایی به اتللو چنان که تو با من کردی!‏
اتللو تیارتی است از شکسپیر نویسنده استعمار پیر
که لابد او هم مثل تونی بلر و چرچیل نصفش بالای زمین است و نصفش زیر
ای کاش به جای دکترای آکسفورد یک دکترا گرفته بودم از دانشگاه آزاد
که صادر نمی شد این همه اتهامات زیاد
اکنون من عذر می خواهم که آن مرد تقلب کرد
و باید سرجایش بنشانم تا برود زندان و بخورد آب سرد
منظور از آب سرد همان آب خنک است
که این تغییر بخاطر قافیه بانمک است!‏
حالا من به جای متهم می شوم شاکی
و از طریق دادگاه پدر یارو را درمی آوریم و مجبورش می کنیم علیه آکسفورد اعتراف کند و ‏از این طریق برپا می کنیم گرد و خاکی"‏

نمایندگان مجلس: ولک دست، دست دست
این نامه در پارلمان به دست وکلا رسید
و اشک را در چشمان آنان آورد پدید
کوهکنی که وکیل کوهستان بود گفت: آه!‏
این چاله نبود که افتادیم در آن، اسمش را بگذارید چاه
باید در مظلومیت کردان خون گریه کرد
و سینه زد و زنجیر و آه و کوفت و مرض و درد
وکیل مازندران هم سینه اش را کرد سپر
و جمله ای گفت وسط آن خر تو خر
‏" این توطئه آکسفورد است علیه دولت عزیز
که روابط مشکوک با اینتلیجنت سرویس دارد از زیر میز"‏
اکثریت: بیایید قدردانی کنیم از این وزیر بی نظیر
تا در هنگام رای گیری صندوق ها را بشمارد بیر بیر
هان! ای وزیر مظلوم! دوستت داریم خیلی زیاد
و قدر تو را می دانیم مثل قدر درختی که افتاده است در اثر باد

پس نتیجه می گیریم که خیانت در صدور مدرک کاری است خطرناک‏
که سرانجام تکلیف خائن معلوم می شود و نباید داشت باک!‏

دوم دام و چند قضیه دیگر
اولا که جمله حضرت مستطاب فریبرز رئیس دانا که گفته است " سیاست های اقتصادی ‏احمدی نژاد ادامه سیاست های خاتمی و هاشمی است" خیلی باعث شکوفایی اینجانب شده و ‏اگر موضوع کردان جزو اهم مسائل نبود، قصد داشتم شکوفه هایم را بر درخت دکتر رئیس ‏دانا که از وسط چپ هوای راست را دارد، بنشانم، احتمالا تا فردا در دوم دام این شکوفایی ‏اتفاق می افتد. ضمنا در وب سایت دوم دام آرشیو " نطق های پیش از دستور" کامل شده و ‏قابل دسترسی است. مطالب سی سال قبل رادیو زمانه را هم در آنجا گذاشته ام و از پس فردا ‏سلسله مطالب " جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم؟" را هم در دوم دام منتشر می کنم. ‏به دوم دام بروید و مطالب جدید ابراهیم نبوی را در آنجا ببینید.‏
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شش نفر در تاریکی

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 9 مهر 1387 [2008.09.30]

 

درست یک هفته بعد از اینکه الیاس حضرتی گفت: " با طناب کروبی می توان ته چاه رفت" ‏نامبردگان الیاس، مرتضی، حسین، محسن، محمد و فاطمه خانم با یک طناب وارد یک فضای ‏تاریک شده و یک دفعه طناب را در همان تاریکی گم کردند. از بالا نوری معلوم بود. ‏
مرتضی: حالا چی کار کنیم؟
حسین: صبر کن، عجله نکن، جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
محسن: این طناب چی شد، سرش دستم بودها!‏
الیاس: اصلا نگران نباشین، فقط همه جا تاریکه دیده نمی شه، وگرنه من مطمئنم که سرطناب ‏همین دور و برهاست. جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
فاطمه خانم: حتما باز هم خوابش برده، بابا! صد بار گفتم گوش ات سنگینه، اون ساعت رو ‏بذار بغل دستت، وگرنه خواب می مونی. ‏
مرتضی: کاش یه رادیویی چیزی داشتیم....‏
فاطمه خانم با عصبانیت: رادیو بی رادیو، اگر قراره رادیو و تلویزیون داشته باشیم که قیافه ‏اون هدیه تهرانی رو ببینیم، صد سال سیاه اگر بگذارم اینجا رادیو بیاد.‏
مرتضی: حالا شما ناراحت نشو، اگر رادیو هم داشتیم ته این چاه برق نداشتیم.‏
محمد: گفتم نریم ته چاه، اینجا من چشمام نمی بینه چیزی بنویسم.... اصلا الآن رادیو و ‏تلویزیون فایده نداره، فقط هفته نامه....‏
حسین: محمد آقا! شما راهکار خوب نشون می دی، چیزی به نظرت نمی رسه؟‏
محمد: اول باید سر طناب رو پیدا کنیم، بعد هم باید سرمایه جور کنیم برای هفته نامه یا ‏روزنامه....‏
مرتضی: من پنجاه هزار تومن دارم، ولی چطوری روزنامه ته چاه دربیاریم؟
الیاس: منم پنجاه هزار تومن دارم، ولی حتی اگر روزنامه رو ته چاه دربیاریم چطوری ‏بفرستیمش بالا که خط بدیم؟
محمد: من می تونم به بالا خط بدم، خودم هم پنجاه هزارتومن دارم، ولی ما فعلا لازم نیست به ‏بالا خط بدیم، ما باید به پائین خط بدیم.....‏
فاطمه خانم: حاجی به من پنجاه تومن اضافی داده، من صد هزار تومن دارم، ولی اگر قراره ‏هدیه تهرانی بشه سردبیر من نمی ذارم حاجی پاشو بذاره بیرون. من همیشه می دونستم ‏سرطناب حاجی کجاست، الآن نمی دونم چرا پیداش نمی کنم؟
مرتضی: فعلا که ما نمی تونیم به پائین خط بدیم، چون خودمون زیر پائین هستیم. فکر کنم ما ‏باید به حاجی خط بدیم، اون با بالا لابی کنه، بعد سرطناب رو پیدا کنیم، بعد بریم بالا که به ‏پائینی ها خط بدیم.‏
محمد: من یه خط دارم که به کارگزاران هم می رسه، می خواین به اونها بگیم بیان کمک؟ ‏اونها زیرزمین خوب کار می کنن.‏
مرتضی: اصلا و ابدا، شما فعلا تا با حاجی توافق نکردی با هیچ کس حرف نزن....‏
فاطمه خانم با غیظ: اونم با کارگزاران، فورا می رسه دست عفت خانوم، اصلا....‏
‏( پنج نفری شروع می کنند به فریاد کشیدن، صدایی نمی آید، چند روزی می گذرد، یک هفته ‏بعد از بالا کسی می گوید: ته اون چاه کسی هست بخواد رای بده؟ بکشین کنار، داره یه ‏صندوق می آد.)‏

چرا زشت است؟

البته می دانیم زشت است، ولی نمی دانیم چرا زشت است؟ شاید منظورش این است که درست ‏نیست، یا غیر منطقی است، اما نه، چنین آدمی هیچ وقت به این فکر نمی افتد که چرا غیر ‏منطقی است یا چرا نیست؟ پس احتمالا داشته به صاحب عزا فکر می کرده که گفته زشت ‏است. مرتضی آقا تهرانی، نماینده دائم و ثابت تهران و مصداق بارز ادب معاصر گفت: " ‏عبور از احمدی نژاد زشت است." آگاهان چند راه پیشنهاد می کنند:‏
اول: اگر کنارش بمانیم غلط است، چون احتمالا فرو می رویم توی چیز و آن وقت زشت است.‏
دوم: اگر پشت سرش راه برویم، احتمالا مجبوریم استعفا بدهیم و جلوی زن و بچه و در و ‏همسایه زشت است.‏
سوم: اگر روبرویش بایستیم با دوازده تا ماشین و سی تا محافظ از روی مان رد می شود و بعد ‏می میریم و زن و بچه مان می مانند گرسنه و سفیل و سرگردان و آن وقت زشت است.‏
چهارم: اگر فرار کنیم و برویم خانه و منتظر بمانیم که تقی به توقی بخورد ممکن است تترقی ‏یک چیزی بخورد توی سرمان و بمیریم و ببرندمان بهشت زهرایی که یک ماه قبل مسوولش ‏گفته بود تا ده روز دیگر بیشتر جا نداریم و حتی یک قبر هم پیدا نکنیم برای مردن و آن وقت ‏واقعا زشت است. ‏
نتیجه گیری اخلاقی: چیزی که زشت است، هر کاری اش بکنیم زشت است. ‏

آمار رو وللش، بزن بریم بازار
دولت علمی همین است، وقتی می گوید تمام دنیا با ما هستند، دلیلش این است که به ما تلفن می ‏زنند، وقتی هم می گوید 98 درصد مردم طرفدار ما هستند، معنی اش این است که چون 98 ‏درصد مردم سی سال قبل طرفدار یکی دیگر بودند و 75 درصد مردم ده سال قبل طرفدار ‏کسی بودند که حالا مخالف ماست، و چون 35 درصد مردم به رئیس دولت رای دادند و چون ‏‏25 درصد مردم به این مجلس رای دادند که احتمالا شصت درصد این 25 درصد طرفدار ‏ماست، پس حاصل جمع همه اینها با هم می شود 98 درصد. می گوئید نه، بروید به خیابان و ‏بشمرید. علی سعیدلو دیپلمه بیکار که هنوز معلوم نیست چه مسوولیتی در هیات دولت دارد، ‏برای اثبات کاهش گرانی گفت: " ما به بانک مرکزی کار نداریم. شما به بازار بروید و ‏خودتان تحقیق کنید، بعد متوجه می شوید که قیمت ها کاهش داشته است." در همین راستا ‏برخی آگاهان آخرین متدهای علمی دستیابی به واقعیت های اجتماعی و اقتصادی را بشرح ‏زیر اعلام کردند:‏
روش بررسی آمار قدرت خرید: دست می کنیم توی جیب خودمان و پول مان را می شماریم.‏
روش محاسبه گرانی قیمت ها: آمارهای مرکز آمار را می گیریم، آنها را پاره می کنیم و بعد ‏می رویم بازار از همکلاسی سابق مان که ساندویچ فروش است، قیمت لوازم منزل را می ‏پرسیم.‏
روش محاسبه قیمت خانه: به سراغ بنگاه مسکن می رویم، او از دیدن ما می ترسد و قیمت ‏مناسب را می گوید.‏
روش محاسبه نرخ رشد: نرخ رشد چهار سال گذشته را می گیریم و آن را همین جوری ‏ضربدر دو می کنیم و جواب را در حضور رهبر اعلام می کنیم.‏
روش محاسبه قدرت سیاسی: تعداد کشورهایی که به آنها سفر کردیم یا ممکن است سفر کنیم، ‏یا رهبران آنها به کشور ما سفر کرده اند، یا شماره کد تلفن شان را بلدیم محاسبه می کنیم، و آن ‏را از تعداد کل کشورها کم می کنیم، حاصل جمع می شود تعداد طرفداران ما در جهان.‏
نتیجه گیری اخلاقی: آمار چیزی است که لازم است گفته شود، نه چیزی که واقعا هست.‏

انتخابات و حاجی ارزونی
صد بار گفتم این احمدی نژاد به محض اینکه تصمیم بگیرد مشکلات را حل کند، همه چیز ‏درست می شود. دیدید؟ هنوز طرح اقتصادی اجرا نشده نتایج آن آشکار شد. مسوول سازمان ‏بازرگانی استان تهران در آستانه انتخابات و اعلام نظر کارشناسان مبنی بر افزایش جدید قیمت ‏ها در ماههای آینده گفت: " بهای همه کالاها در حال پائین آمدن است." وی به تمام کالاها ‏دستور داد سریعا پائین بکشند.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 8:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

عقب مانده سياسي و رئاليسم جادويي

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 7 مهر 1387 [2008.09.28]

 

در راستاي اينکه ملت ايران هر هفته اي بايد حداقل يک بار امتحان پس بدهند و ما هم مثل بقيه فکر مي کنيم ‏خوانندگان ما همان ملت ايران هستند، لذا لطفا بهترين گزينه را در مورد سووالات زير انتخاب کرده و چون ‏نمي توانيد علامت بزنيد، به جاي آن بشکن بزنيد:‏

سووال اول: با توجه به اينکه محمود احمدي نژاد گفته است که "عقب ماندگان سياسي به دنبال سلاح هسته اي ‏هستند." لطفا گزينه مناسب را انتخاب کنيد.‏

‏1) احمدي نژاد بطور غيرمستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏2) احمدي نژاد با ايماء و اشاره گفته است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏3) احمدي نژاد بطور مستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏4) در هر حال احمدي نژاد دنبال سلاح هسته اي است؟‏

سووال دوم: در جمله هاشمي رفسنجاني "اساس تشکيل حکومت در اسلام پذيرش مردم است." از چه شيوه ‏ادبي استفاده شده است؟‏
‏1) رئاليسم جادويي
‏2) ادبيات علمي و تخيلي
‏3) شيوه ادبي تعليق به محال
‏4) مهملات شاعرانه

سووال چهارم: مناسب ترين پاسخ براي جمله سيد محمد خاتمي که گفته است "مساله فلسطين مظهر بداخلاقي ‏زمان ماست." کدام يک از گزينه هاي زير است؟
‏1) نازبشي عزيزم!؟ ‏
‏2) بابا خشونت! تو که کشتيش!؟
‏3) ممد! تو رو خدا اعصابتو خورد نکن، حيفه؟
‏4) ووووووووي! جاذبه، با همين خشونت ات منو جذب کردي؟

سووال پنجم: با توجه به اينکه "آقاي عماد افروغ دولت را به رعايت اخلاق و انصاف دعوت کرد." با فرض ‏صحت اين موضوع عمل وي شبيه به کداميک از گزينه هاي زير است؟
‏1) اقدام مذبوحانه؟
‏2) کار بي نتيجه؟
‏3) نصيحت کردن آدم کر توسط کسي که صدايش گرفته است؟
‏4) هر سه پاسخ فوق و کار آقاي افروغ غلط است؟ ‏

سووال ششم: استاد باهنر گفته است "در مورد تورم ما خودمان هم فکر مي کنيم اين حرف هايمان قانع کننده ‏نيست." به چه دليل آقاي باهنر چنين جمله اي را گفته است؟‏
‏1) محض تفريح؟
‏2) چون همين صداقتش ما را کشته است؟
‏3) چون نزديک انتخابات است؟
‏4) چون باهنر خيلي بامزه است؟‏

سووال هفتم: رئيس جمهور ايران گفته است "امروز هرجا مسوولان ايراني مي روند در صدر توجهات و ‏اخبار جهاني هستند." شکل صميمانه اين جمله کدام است؟
‏1) من هر وقت مي رم خارج همه منو نگاه مي کنند؟‏
‏2) تو آمريکا همه جا منو با انگشت نشون مي دادن و مي گفتن ماموت، ماموت؟‏
‏3) احمق ها! واسه چي توني ايران منو آدم حساب نمي کنين، من خيلي مهم هستم؟‏
‏4) همه جا از من عکس مي گرفتن و همه تلويزيون ها منو نشون مي دادن؟‏

سووال هشتم: اشکال اين جمله مرتضي نبوي که سه روز قبل گفته شد که "پول نفت توسط دولت نهم بد خرج ‏شده است." در کجاست؟
‏1) اين جمله بايد يک سال قبل گفته مي شد؟‏
‏2) اين جمله بايد دو سال قبل گفته مي شد؟
‏3) اين جمله دو سال قبل توسط ديگران گفته شده است؟
‏4) اشکالش اين است که نزديک انتخابات بعدي است؟‏

سووال نهم: جمله آقاي عسگراولادي که گفته است "عده اي از اصولگرايان نسبت به عملکرد احمدي نژاد ‏انتقاد دارند." به جاي کلمه اصولگرايان از چه کلمه ديگري مي توان استفاده کرد تا جمله درست باشد؟
‏1) عده اي از اصلاح طلبان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏2) عده اي از اعضاي کابينه نهم نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏3) عده اي از مردم ايران نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏4) عده اي از کساني که شعور دارند نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏5) عده اي از رهبران جهان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏6) خدا و پيغمبر و ائمه اطهار نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏

سووال دهم: از جمله رئيس جمهور که گفته است "بايد مشکلات داخلي را حل کنيم و به مسووليت هاي جهاني ‏بينديشيم." چه نتيجه اي مي گيريم؟
‏1) ايران محلي است پر از مشکلات و جهان محلي است که من مي توانم مسووليت آن را بعهده بگيرم؟
‏2) تا وقتي مشکلات داخلي حل نشده نبايد به مسووليت هاي جهاني بينديشيم ولي من اين کار را مي کنم؟‏
‏3) اينکه عده اي فکر مي کنند بايد به مسووليت هاي داخلي بينديشيم و مشکلات جهان را هم حل کنيم، کار من ‏نيست، به من چه؟
‏4) مامانم گفته بود تو خيلي بزرگي، ولي هيچ کس باور نمي کرد؟‏

‎دوم دام دارارام دارام دارام ديم‎

در اين روزها حسابي دارم مطلب براي دوم دام دات کام مي گذارم و تقريبا دارد مي شود همان وب سايتي که ‏قرار است بعدا بشود. قصد دارم "روزشمار يک انقلاب" را هم در يک بخش دوم دام بگذارم و مقالاتي را که ‏به انگليسي هم ترجمه شده در دوم دام منتشر کنم. به ما سر بزنيد و ما را از راهنمايي هاي تان محروم نکنيد. ‏ضمنا اگر يکي بگويد که چطوري مي توانم به ديگران لينک بدهم، خيلي عالي مي شود. با اي ميل من تماس ‏بگيريد و به دوم دام برويد.‏

ebrahim.nabavi@gmail.com
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6:27  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مامانش و دخترش و باباش

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 4 مهر 1387 [2008.09.25]

 

دختر ده ساله احمدی نژاد نشسته بود پهلوی مامانش و داشت سخنرانی باباش را از سازمان ‏ملل و مصاحبه های او را در آمریکا نگاه می کرد. مادرش هم به تلویزیون خیره شده بود و ‏هر لحظه چشمش از حدقه پرت می شد بیرون و دوباره می رفت سرجاش. بالاخره زهرا جان، ‏دختر ده ساله محمود پینوکیو از مامانش پرسید:‏

‏- مامان! چی شده بابام داره این حرف ها رو می زنه؟
مامانش: بابات قراره رئیس دنیا بشه و همه دارن حرفش رو گوش می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی می ریم یه جای دیگه؟
مامانش: شاید بریم. اگه بابات رئیس اونجا بشه ما رو هم می بره.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما مردم سالاری حقیقی حاکم است."‏
دخترش گفت: مامان! مردم سالاری حقیقی یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مردم هر کسی رو مردم بخوان انتخاب می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون، کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما همه نشریات آزادند که هر چه می خواهند ‏علیه دولت بگویند."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی تو کشور بابام دیگه کسی رو نمی گیرن؟ ‏
مامانش گفت: چه می دونم، بابات داره می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما آزادی مطلق وجود دارد."‏
دخترش گفت: مامان! آزادی مطلق یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی هر کسی هر چی خواست می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما فقیر به آن معنی وجود ندارد."‏
دخترش گفت: مامان! فقیر یعنی مثل کی؟
مامانش گفت: فقیر یعنی مثل همسایه های قبلی مون، مثل ده بابات، مثل همین هایی که تو ‏خیابون می بینیم.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی توی کشور بابام فقیر وجود نداره، چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما هر کس هر سووالی بخواهد از رئیس جمهور ‏می پرسد."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی دیگه بابام عصبانی نمی شه اگه مردم ازش سووال کنن؟
مامانش گفت: دخترم! اون تلویزیون رو ببند، اینها مال تو نیست....‏
دخترش گفت: می دونم، مال کشور بابامه، ولی عجب کشور خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما 98 درصد مردم از دولت حمایت می کنند."‏
دخترش گفت: مامان! 98 درصد یعنی چقدر؟‏
مامانش گفت: یعنی خیلی زیاد. یعنی هر صد نفر دو نفر از بابات حمایت نمی کنن.‏
دخترش گفت: یعنی بقیه حمایت می کنن؟
مامانش گفت: آره دیگه، بقیه حمایت می کنن.‏
دخترش گفت: یعنی مثل کشور خودمون نیست که همه به ما و بابام بد و بیراه می گن؟
مامانش گفت: من چه می دونم....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام همه طرفدارش هستن؟
مامانش گفت: فکر کنم منظور بابات همینه.....‏
دخترش گفت: پس چرا بابام ما رو نمی بره توی کشور خودش و ما مجبوریم توی ایران باشیم؟
مامانش گفت: دخترم، کارهای بابات رو از خودش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من در کشورم مثل بقیه مردم موسیقی های غربی و ‏تلویزیون های غربی را می بینم."‏
دخترش فریاد زد: مامان! ببین بابام چی می گه؟ می گه توی کشور خودش تلویزیون های ‏خارجی رو می بینه، خوش به حالش!‏
مامانش: لابد توی دفترشون بررسی می کنن....‏
دخترش گفت: نمی شه ما هم بریم کشور بابام تلویزیون های خارجی رو بررسی کنیم؟
مامانش: من نمی دونم، هر وقت خودش اومد ازش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " سیستم قضایی ما از پیشرفته ترین سیستم های دنیاست."‏
دخترش گفت: مامان! باز هم بی آبرو شدیم! بابام به سیستم فضایی گفت سیستم قضایی...‏
مامانش گفت: نه عزیزم، منظور بابات همون سیستم قضاییه....‏
دخترش گفت: اون وقت سیستم قضایی پیشرفته یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی کسی رو الکی دستگیر نمی کنن و زندانی نمی کنن و دادگاه ها بیخودی آدم ‏ها رو نمی کشن....‏
دخترش گفت: یعنی مثل ایران نیست که توی خیابون بیخودی گیر بدن و مثل مامان همکلاسی ‏ام بخاطر روسری اش زندون بره؟
مامانش گفت: اونها بدحجاب اند، این فرق می کنه....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام الکی گیر نمی دن؟
مامانش گفت: چقدر حرف می زنی؟ به من چه اصلا بابات چی می گه!‏
دخترش گریه کرد و گفت: اصلا من با بابام می رم کشور خودش و دیگه نمی آم اینجا، هر ‏وقت بابام اومد ایران منم می آم شما رو می بینم، ولی می رم همون جا می مونم.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من فکر می کنم خبرنگاران آمریکایی باید بیایند و کشور ما ‏را ببینند."‏
دخترش گفت: مامان! دیدی بابام چی گفت؟ گفت خبرنگارهای آمریکایی باید بیان کشور ما رو ‏ببینن.....‏
مامانش گفت: خب، حالا من چی کار کنم؟
دخترش گفت: می شه به بابام بگی وقتی خبرنگارهای آمریکایی می خوان برن کشورش منم ‏ببره اونجا؟ من می خوام اونجا رو ببینم.‏
مامانش گفت: خودت بهش بگو....‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما قدرت در دست مردم است."‏
دخترش گفت: مامان!‏
مامانش گفت: زهر مار، اینقدر نگو مامان، خسته شدم.....‏
دخترش گفت: قدرت در دست مردم است یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مثل خارج، هرکی هرکی یه، مردم هر کاری می کنن....‏
دخترش گفت: یعنی منم می تونم هر کاری دلم بخواد بکنم؟
مامانش گفت: تو غلط می کنی، دختره چشم دریده، چه غلط های زیادی!‏
دخترش گفت: اصلا به شما چه، من می خوام برم پیش بابام....‏
مامانش گفت: نمی شه، بابات کار داره....‏
دخترش گفت: من کاری به بابام ندارم، من فقط می خوام توی کشور اونها زندگی کنم.‏

باباش از تلویزیون آمریکا گفت: " زنان در کشور ما آزادی کامل دارند."‏
دخترش لباس اش را پوشید و رفت دم در ایستاد و گفت: مامان!‏
مادرش گفت: دیگه چه مرگته ذلیل مرده؟
دخترش گفت: من تصمیم خودم رو گرفتم، من می خوام برم پیش بابام زندگی کنم...‏
مامانش گفت: واسه چی؟ مگه اینجا چه مشکلی داری؟
دخترش گفت: بابام گفت توی کشورش زنان آزادی کامل دارند....‏
مامانش عصبانی شد و گفت: بابات غلط کرد با تو، بذار برگرده، بذار پاش برسه به این خونه، ‏یک نیویورکی بهش نشون بدم که صد تا نیویورک از توش در بیاد.....‏

دوم دام را سراسر فلسطین می کنیم
در آستانه روز قدس و با عنایت به اینکه ما فایل های حسنی را در دوم دام گذاشتیم و داریم ‏فایل های سی سال قبل در همین روز و کلیه نوشته های قدیمی و جدید ابراهیم نبوی را در دوم ‏دام می گذاریم، از کلیه خواهران و مادران و پدران و پسران و بقیه دعوت می کنیم به دوم دام ‏سری بزنند، از دوستان درخواست می شود لینک ما را در وب سایت شان بگذارند، و برای ‏من مطالب طنز بفرستند تا آنها را هم به عنوان نوشته های میهمانان دوم دام منتشر کنم. ضمنا ‏از کلیه دوستداران موسیقی منحط غرب هم دعوت می کنیم هم برای مان مطلب بنویسند و هم ‏به بخش ترانه های وب سایت که هر روز کامل تر خواهد شد، بروند و از این جور چیزها.‏
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 5:57  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پینوکیو در نیویورک

ابراهیم نبوی - چهارشنبه 3 مهر 1387 [2008.09.24]

 

پیش بینی می کنم احمدی نژاد پس از بازگشت به وطن نیازمند جراحی دماغ بشود، بعید می ‏دانم یک رئیس جمهور در طول تاریخ در عرض یک روز این همه دروغ گفته باشد. محمود ‏احمدی نژاد در مصاحبه با چند رسانه مهم گروهی آمریکا شرکت کرد و با توجه به اینکه ‏مطمئن بود کسی دوروبرش نیست، هر چه دلش می خواست گفت. به نظر من این روش موفق ‏است و همه روسای جمهور می توانند آن را دنبال کنند: اول: این حرف ها دروغ است، دوم: ‏من چنین چیزی نگفتم، سوم: شما چی؟ احمدی نژاد در مصاحبه هایش اعلام کرد در ایران ‏زندانی سیاسی وجود ندارد، استادان دانشگاه تحت فشار نیستند، در ایران آزادی مطلق وجود ‏دارد، 98 درصد مردم از دولت حمایت می کنند، قانون مخالف همجنسگرایی هفتاد سال قبل ‏تصویب شده، در ایران کسی فقیر نیست ومن نماینده دانشگاهیان بودم و در انتخابات پیروز ‏شدم. حالا چکار کنیم؟ به نظر شما اگر کسی تصمیم بگیرد رسما دروغ بگوید چه راهی برای ‏نشان دادن دروغ هایش وجود دارد؟ و اگر ثابت شد دروغ می گوید با او چه می شود کرد؟ ‏

در همین راستا رئیس جمهور در مصاحبه با شبکه آمریکایی سی بی سی شرکت کرد و به ‏سووالات این شبکه پاسخ داد.‏

سی بی سی: ما خوشحال هستیم که با محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران گفتگو می کنیم. ‏در آمریکا خوش گذشته است؟
الف نون: بله، آمریکا کشور زیبایی است با مردمی که عاشق حقیقت هستند. ولی من مطمئنم ‏که شما هرگز جرات ندارید از آقای بوش سووال کنید که آیا در آمریکا خوش گذشته است، ‏چون نمی گذارند، ولی در کشور ما همه می توانند همین سووال را از رئیس جمهور بکنند.‏

سی بی سی: ما می دانیم که در ایران تعدادی از مطبوعات تحت فشار هستند و تعدادی از ‏مطبوعات تعطیل شده اند، چرا مطبوعات را تعطیل کردید؟
الف نون: اینها تبلیغات صهیونیستی است. در هیچ کشوری در جهان مثل ایران آزادی ‏مطبوعات وجود ندارد. نویسندگان در ایران مطلقا آزادند، حتی شعر هم می گویند، آیا شما در ‏آمریکا می توانید شعر بگوئید؟

سی بی سی: ولی در دوران شما یازده نشریه توقیف شدند، من می توانم اسم آنها را هم ببرم...‏
الف نون: من هم می توانم دهها اسم ببرم، مثل نیوزویک و تایم، آیا این دلیل می شود که ‏نشریات توقیف شده باشد؟ در هر حال در دوران من هیچ نشریه ای توقیف نشده، ما حتی به ‏نویسندگان جایزه می دهیم که هر چه می خواهند علیه ما بنویسند، ولی آنها اینقدر وضع شان ‏توپ است که نمی آیند جایزه بگیرند.‏

سی بی سی: در ایران تعدادی از جوانان زیر سن قانونی اعدام شده اند، چرا آنها را اعدام ‏کردید؟
الف نون: ما در ایران کسی که زیر سن قانونی باشد نداریم، شاید تعجب کنید، ولی من از شما ‏دعوت می کنم به ایران بیایید و ببینید. پس من از شما سووال می کنم چطور ممکن است وقتی ‏کسی زیر سن قانونی وجود نداشته باشد، بتوان اعدامش کرد؟ ‏

سی بی سی: ولی ما چندین نفر را می شناسیم که کمتر از هجده سال داشتند و مرتکب جرم ‏شدند و آنها را اعدام کردند، پاسخ شما چیست؟
الف نون: من هم می توانم نام هایی ببرم مثل دیوید، اسمیت، رابرت، جک، آیا این دلیل می ‏شود که این افراد در آمریکا اعدام شده باشند؟ در ایران بیش از هفتاد و پنج میلیون نام وجود ‏دارد. ‏

سی بی سی: محدودیت های زیادی در مورد آزادی بیان در ایران وجود دارد، کتابهایی اجازه ‏چاپ نمی گیرد و آزادی بیان در ایران رعایت نمی شود. فکر نمی کنید باید اجازه بدهید مردم ‏حرف شان را بزنند؟
الف نون: در ایران هیچ محدودیتی وجود ندارد. من خودم صدها کتاب در خانه ام دارم، شاید ‏بیش از میلیونها کتاب در ایران وجود داشته باشد. ما کتابهایی داریم که سی چهل جلد است، آیا ‏چنین چیزی را قبلا شنیده بودید؟ تا به حال هیچ نویسنده ای در ایران بخاطر نوشتن چیزی ‏محاکمه نشده است، اما در اسرائیل چرا؟ ولی شما هیچ وقت از اسرائیل حرف نمی زنید.‏

سی بی سی: زنان در ایران محدودیت هایی دارند، آنها از بسیاری از حقوق محرومند، و 34 ‏نفر از آنان در دوره ریاست جمهوری شما بازداشت شدند. آیا قصد ندارید به این وضع خاتمه ‏بدهید؟
الف نون: من نمی توانم به چیزی که شروع نشده خاتمه بدهم. در ایران زنان مطلقا آزادند، ‏صهیونیست ها می گویند ما زنان را بازداشت می کنیم؟ کدام زنان؟ شما حتی اسم یکی از آنها ‏را نمی توانید ببرید...‏

سی بی سی: من می توانم از مریم حسین خواه و شادی صدر نام ببرم، آنها زندانی شدند...‏
الف نون: اتفاقا این دو نفر شاگردان کلاس من بودند و من همیشه می گذاشتم حرف شان را ‏بزنند، آنها هرگز زندانی نشدند، ممکن است خودشان گفته باشند که چند روزی به بازداشت ‏رفته اند، اما این یک شوخی ایرانی است که میان ما رسم است. ‏

سی بی سی: تعدادی از مخالفین شما از جمله دانشجویان مخالف بدون گذراندن مراحل دادرسی ‏زندانی شده اند، چرا دانشجویان را زندانی می کنید؟
الف نون: من همین امسال برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفتم و هزاران دانشجو آمده بودند ‏و هر سووالی داشتند پرسیدند، چند نفر از آنها هم مرا کتک زدند، ولی برای من مساله ای ‏نبود. چون آنها مثل فرزندان من هستند، ما نیاز به این کارها نداریم. 107 درصد دانشجویان ‏دانشگاهها طرفدار ما هستند، پس چرا ما باید دانشجویان را زندانی کنیم؟ ‏

سی بی سی: چطور ممکن است 107 درصد دانشجویان طرفدار شما باشند؟‏
الف نون: این بخاطر شرایط خاص ایران است، باید به ایران بیایید و ببینید، آن وقت می توانید ‏دقیق تر قضاوت کنید. اگر برای شما بگویم که 124 درصد مردم ایران طرفدار دولت هستند ‏چه می کنید؟ اینها واقعیت های ماست، اگر می خواهید ما را بفهمید اینها را درک کنید.‏

سی بی سی: شما تا به حال بارها کنفرانس های مطبوعاتی داخلی تان را لغو کردید و ‏خبرنگاران داخلی نتوانستند از شما سووال کنند، در حالی که قبل از انتخابات قول داده بودید ‏که هر ماه یک کنفرانس مطبوعاتی بگذارید؟ ‏
الف نون: من هر هفته یک کنفرانس مطبوعاتی دارم که هر خبرنگاری می تواند هر سووالی ‏را از من بپرسد و اگر خیلی با من مخالف باشد، من به او جایزه هم می دهم. این معنی آزادی ‏است. در این مدت من دقیقا 168 کنفرانس خبری برگزار کردم، هر هفته یکی. البته ممکن ‏است یک هفته در سفر باشم، قبل از سفر با خبرنگاران هماهنگ می کنم که کنفرانس یک روز ‏زودتر یا دیرتر برگزار شود. آیا آقای بوش تا به حال کنفرانس خبری داشته است؟ نه، چون ‏دموکراسی در اینجا وجود ندارد.‏

سی بی سی: همه از بمب اتمی ایران می ترسند، چرا با توقف غنی سازی جلب اعتماد نمی ‏کنید؟
الف نون: همه یعنی کی؟ منظورتان آقای بوش است؟ در شورای امنیت پانزده عضو وجود ‏دارد که البته آنها خیلی مهم نیستند، ولی آژانس تائید می کند که اقدامات ما صلح آمیز است. ‏شما به این نکته باید توجه کنید، ما از نظر دینی مجاز به داشتن بمب اتمی نیستیم، این را ‏غربی ها باید بفهمند.‏

سی بی سی: ولی آقای البرادعی نسبت به فعالیت های اتمی ایران اظهار نگرانی کرد، چطور ‏می گوئید آژانس به ایران اعتماد دارد؟
الف نون: این یک اشتباه در ترجمه است. در متن فارسی چنین نگرانی وجود ندارد. این یکی ‏از مشکلات جهان است. شما متن ها را قبل از ترجمه می خوانید و فکر می کنید ما محکوم ‏شدیم یا مورد اعتماد نیستیم، چرا فارسی یاد نمی گیرید که بتوانید به خبرهای درست دسترسی ‏پیدا کنید؟

سی بی سی: می خواهم از وضع حقوق بشر در ایران سووال کنم، علت افزایش اعدام ها در ‏ایران در دوره ریاست جمهوری شما چیست؟
الف نون: چنین چیزی حقیقت ندارد. تعداد اعدام ها در حال حاضر بسیار کم شده است. می ‏توانم بگویم ما اصلا کسی را اعدام نمی کنیم. سیستم قضایی ما پیشرفته ترین سیستم قضایی ‏جهان است. یکی از قاضی های ما به نام مرتضوی آنقدر به علم علاقمند بود که در حالی که ‏سخت ترین کارها را انجام می داد، درس هم می خواند. آیا چنین چیزی در آمریکا ممکن ‏است؟ نه، ممکن نیست، مخالفت هم بکنی می زنم توی دهنت. در ایران اگر کسی محکوم شد ‏می تواند هفت بار فرجام خواهی بکند، گاهی اوقات تا دوازده بار. حتی ممکن است اعدام هم ‏بشود، ولی اعضای خانواده اش می توانند فرجام خواهی کنند. ‏

سی بی سی: ولی گفته می شود در دادگاههای دانشجویان مخالف آنان حق داشتن وکیل نداشتند ‏و هیات منصفه ای وجود نداشت، این مساله درست است؟
الف نون: مطلقا، چنین چیزی در ایران خنده دار است. بسیاری از دانشجویان قبل از اینکه در ‏دانشگاه قبول بشوند وکیل شان را انتخاب می کنند، و حتی آزادند هر کسی را می خواهند به ‏عنوان عضو هیات منصفه انتخاب کنند. فقط کافی است لب تر کنند، اینطوری! حتی ما ‏دانشجویانی را داریم که از دوره دبیرستان و از دو سال قبل از وقوع جرم به آنها تفهیم اتهام ‏می کنند و اصولا همه چیز قانونی اتفاق می افتد. البته ممکن است وکیل یک دانشجوی پسر ‏یک زن باشد که آنها بخواهند با هم رابطه جنسی داشته باشند، این چیزها در محل دادگاه ‏ممنوع است، بخصوص در زمان محاکمه. چون ما با ارتباط جنسی در زمان دادگاه مخالفیم، ‏در آمریکا هم همینطور است. ‏

سی بی سی: شما سال گذشته گفتید ما در ایران همجنسگرا نداریم، در حالی که ما خبر داریم ‏که در ایران برخی همجنسگرایان زندانی و مجازات شده اند. چطور چنین چیزی می گوئید؟
الف نون: اصولا ایرانیان که من هر روز در خیابان آنها را می بینم فکر می کنند ‏همجنسگرایی کار زشتی است. به همین خاطر ما همجنسگرا نداریم، اما اینکه چرا آنها را ‏محاکمه می کنیم، این بخاطر قوانینی است که از هفتاد سال قبل از زمان شاه باقی مانده است و ‏من مجری قانون هستم. ‏

سی بی سی: چطور وقتی همجنسگرا ندارید آنها را محاکمه می کنید؟
الف نون: این به شرایط خاص ایران برمی گردد، شما اگر به ایران بیایید می بینید که ‏همجنسگرا نداریم، به همین دلیل هم ممکن است آنها محاکمه بشوند، ولی قطعا آنها همجنسگرا ‏نیستند، آیا شما خودتان همجنسگرا هستید؟ نه، معلوم است که نیستید، چون اجازه ندارید...‏

سی بی سی: من خودم همجنسگرا هستم و با وجود اینکه اول زن داشتم، حالا شوهر دارم...‏
الف نون: مطمئنا این طور نیست، این حرف های صهیونیست هاست، چطور ممکن است شما ‏همجنسگرا باشید؟ من اطلاع دقیق دارم و می دانم که نیستید. ‏

سی بی سی: ولی من خودم می دانم که همجنسگرا هستم....‏
الف نون: پس شما باید مشکل تان را با کسانی حل کنید که هفتاد سال قبل قانون را علیه ‏همجنسگرایان وضع کردند. در آن زمان هنوز انقلاب هم نشده بود.‏

سی بی سی: شما همه قوانین را پس از انقلاب عوض کردید، چطور این یکی را عوض ‏نکردید؟
الف نون: این جور مسائل در ایران اتفاق می افتد، باید به ایران بیایید و ایران را ببینید.‏

سی بی سی: نیروی انتظامی در دوره شما به خانه افرادی که ماهواره دارند حمله کردند، آیا ‏این محدود شدن آزادی نیست؟
الف نون: مردم ما آزادی دارند که هر کانال ماهواره ای را می خواهند ببینند، ولی ما نمی ‏توانیم جلوی آزادی نیروی انتظامی را هم بگیریم، چون ما به 360 درجه آزادی معتقد هستیم، ‏در حقیقت این یک توافق است، نیروهای انتظامی ممکن است با رضایت مردم به خانه های ‏آنها حمله کنند، آیا ما می توانیم در کار خصوصی مردم دخالت کنیم؟ طبعا نمی توانیم...‏

سی بی سی: گفته می شود که در ایران مردم موسیقی غربی گوش می کنند، آیا این موضوع ‏شما را خشمگین نمی کند؟
الف نون: نه، مردم ما آزاد هستند هر چه می خواهند گوش کنند و بهترین آن را انتخاب کنند. ‏این عین آزادی است. من هم موسیقی غربی گوش می کنم، تلویزیون های غربی را هم می ‏بینم، این موضوعی شخصی است.‏

سی بی سی: گفتید موسیقی غربی گوش می کنید، نظرتان درباره بیتلز و لد زپلین چیست؟
الف نون: ما گوش می کنیم و انتخاب می کنیم، چون فکر می کنیم که اراده ملت ها مهم تر از ‏تصمیم دولت هاست و ما می خواهیم همه این آزادی را داشته باشند. ما می خواهیم مردم مان ‏از انرژی هسته ای صلح آمیز استفاده کنند، ما با فقر مخالفیم...‏

سی بی سی: ولی نظرتان را درباره بیتلز و لد زپلین نگفتید....‏
الف نون: مطمئنم که شما هرگز جرات پرسیدن چنین سووالی را از جرج بوش ندارید، چون او ‏هرگز به شما اجازه این سووال را نمی دهد، ولی هرکسی خواست از من هر سووالی را می ‏پرسد....‏

سی بی سی: در دوران شما فقر افزایش یافته است، در حالی که شما وعده داده بودید که وقتی ‏سرکار آمدید فقر را کاهش خواهید داد...‏
الف نون: ما در ایران مثل آمریکا فقیر نداریم، من خودم در فیلمهایی که از تلویزیون ایران ‏نشان داده می شود بارها دیده ام که مردم همین نیویورک شبها در خیابان می خوابند، در حالی ‏که در ایران ما فقیر به این صورت نداریم. کسانی که درآمدشان خیلی زیاد نباشد زیر پوشش ‏نهادهای مختلفی هستند و هرگز در ایران کسی فقیر نیست. شاید جمعا سه چهار فقیر داشته ‏باشیم که تا وقتی به ایران برگردم آنها هم حتما پولدار شده اند.‏

سی بی سی: شما پس از اولین سفر به نیویورک گفته بودید که در یک هاله نور قرار داشتید، ‏آیا واقعا چنین احساسی داشتید؟
الف نون: من هرگز چنین چیزی را نگفتم، در حقیقت برخی از مخالفان من چنین شایعه ای را ‏درست کرده بودند. ‏

سی بی سی: ولی ما فیلم دیدار شما را با یکی از روحانیون به نام آقای جوادی آملی در دست ‏داریم که در آن شما گفته اید که در هاله نور بودید، می خواهید این فیلم را پخش کنیم؟
الف نون: ما در ایران روحانی ای به نام جوادی آملی نداریم، ممکن است هفتاد سال پیش چنین ‏کسی بوده باشد، ولی چطور ممکن است من به ملاقات کسی رفته باشم که وجود خارجی ‏ندارد، شما چنین دروغی را باور می کنید؟

سی بی سی: ما فیلم را پخش می کنیم، و شما بعدا نظرتان را بگوئید.....‏
‏( فیلم پخش می شود و احمدی نژاد و همه مردم فیلم را می بیند.)‏
الف نون: این فیلم یکی از تولیدات صهیونیست هاست، چطور متوجه نشدید، کسی که آن حرف ‏ها را زد من نبودم، من این فیلم را دیده ام، و همه در ایران می دانند که آن آدم من نیستم.‏

خبرنگار سی بی سی از هوش می رود، یک خبرنگار دیگر به جای او می آورند.‏
الف نون: روبرو شدن با واقعیت همیشه خطرناک است، دیدید که دوست خبرنگارتان از هوش ‏رفت؟ در ایران خبرنگاران هیچ وقت از هوش نمی روند.‏

خبر نگار جدید: شما طرفدار حذف اسرائیل از روی نقشه جهان هستید، آیا چنین اعتقادی ‏خطرناک نیست؟
الف نون: شما باید به حقیقت فکر کنید، مثل من. نه مثل صهیونیست ها. ما در ایران وقتی می ‏گوئیم که می خواهیم یک کشور را از روی نقشه حذف کنیم، این یک اصطلاح است، معنی آن ‏هم برگزاری رفراندوم است. چرا شما با برگزاری رفراندوم در فلسطین مخالفید؟ آیا جز این ‏است که صهیونیست ها نمی خواهند؟ ما می خواهیم مردم حق انتخاب داشته باشند. مثلا ‏دانشگاهیان و روشنفکران و دانشمندان ایرانی مرا انتخاب کردند، آیا شما با آزادی انتخابات و ‏رفراندوم مخالفید؟ ‏

خبرنگار جدید: ولی شما گفتید می خواهید اسرائیل را از روی نقشه حذف کنید....‏
الف نون: بله، ولی معنی آن این نیست که ما کاری جز رفراندوم می خواهیم، این چیزی است ‏که مردم فلسطین می خواهند...‏

خبرنگار جدید: گروهی از مخالفان شما طرفدار رفراندوم برای جمهوری اسلامی هستند، ولی ‏شما آنها را دستگیر می کنید، چرا به آنها اجازه برگزاری رفراندوم نمی دهید؟
الف نون: این حرف صهیونیست هاست، اتفاقا ما شش ماه قبل در ایران رفراندوم برگزار ‏کردیم و 98 درصد مردم به جمهوری اسلامی بار دیگر رای دادند، چرا تلویزیون های شما ‏این خبر را پخش نمی کنند؟ چون اجازه ندارید، چون حقیقت در غرب مرده است.‏

خبرنگار جدید: ولی تا آنجا که می دانیم در ایران در ده سال گذشته رفراندومی برگزار نشده ‏است. آیا واقعا رفراندومی در ایران برگزار کردید؟
الف نون: بله، چون مردم می خواستند. ولی شما خبر آن را سانسور کردید، چون صهیونیست ‏ها کنترل رسانه های غرب را بعهده دارند. هیچ کشور اروپایی هم خبر آن را پخش نکرد. ‏حتی کشورهای اسلامی هم خبر آن را پخش نکردند، آیا این به معنای مظلومیت ما نیست؟ ‏

خبرنگار جدید: ولی رسانه های خودتان هم خبر این رفراندوم را پخش نکردند، وگرنه ما ‏متوجه می شدیم.‏
الف نون: شاید اگر به ایران بیایید متوجه موضوع بشوید، من از شما و خانواده دعوت می کنم ‏حتما برای دیدار از ایران بیایید، ایران کشور بزرگی است، ما پسته، فرش، قاب خاتم، تاریخ، ‏مساجد مختلف و غذاهای خوشمزه ایرانی داریم که می توانید بخورید....‏

خبرنگار جدید: ولی توضیح ندادید که خبر رفراندوم را چرا از رسانه های خودتان پخش ‏نکردید؟
الف نون: موضوع دقیقا همین است. آزادی در ایران 360 درجه است، حتی برای رادیو و ‏تلویزیون خودمان. آنها این آزادی را دارند که خبر رفراندوم را پخش کنند یا نکنند، آنها تصمیم ‏گرفتند این خبر را پخش نکنند، ما هم نخواستیم به آنها زور بگوئیم، چون ما مثل آمریکا برای ‏رسانه های مان تعیین تکلیف نمی کنیم.‏

خبرنگار جدید: آخرین سووال من درباره انتخابات آزاد است. آیا حذف داوطلبان مخالف از ‏شرکت در انتخابات به معنی آزاد نبودن انتخابات نیست؟ شورای نگهبان قانون اساسی جلوی ‏شرکت مخالفان را در رقابت های انتخاباتی می گیرد....‏
الف نون: اینطور نیست. انتخابات در ایران آزادترین انتخابات در جهان است. هر کسی ‏بخواهد می تواند داوطلب انتخابات بشود. من خودم مخالف دولت قبلی بودم، ولی دانشمندان و ‏دانشگاهیان مرا که هیچ پشتوانه حزبی نداشتم به عنوان رئیس جمهور انتخاب کردند. آیا این ‏یک انتخابات آزاد نیست. ‏

خبرنگار جدید: اعضای نهضت آزادی ایران داوطلب انتخابات بودند ولی صلاحیت شان رد ‏شد. در این مورد چه می گوئید؟
الف نون: ما در ایران چیزی به اسم نهضت آزادی نداریم، اگر منظورتان دقیقا حزب اعتماد ‏ملی است، باید بگویم که نامزد حزب اعتماد ملی یا بقول شما نهضت آزادی آقای کروبی بود ‏که در انتخابات شرکت کرد و از من شکست خورد. واقعیت این است.‏

خبرنگار جدید: یکی از مخالفان حکومت به نام اکبر گنجی در اعتراض به سفر شما به ‏نیویورک در یک اجتماع حضور پیدا کرد، او شش سال در ایران زندانی بود، آیا نمی خواهید ‏به اعتراضات ایرانیانی مثل گنجی گوش کنید؟
الف نون: شما فکر می کنید من به چه دلیل به نیویورک آمدم؟ من که قبلا در اجلاس مجمع ‏عمومی شرکت کرده بودم. واقعیت این است و این چیزی است که صهیونیست ها از شما پنهان ‏می کنند، که 98 درصد ایرانیان طرفدار دولت ما هستند. من در حقیقت به نیویورک آمدم که ‏ببینم کسانی مثل همین هموطن ایرانی که در نیویورک است در مورد دولت چه می گویند. من ‏آمده ام با او حرف بزنم و با هم برگردیم تهران. البته من مطمئنم که شما اجازه نخواهید داد که ‏من با این هموطنم ملاقات کنم، چون اجازه ندارید. ‏

خبرنگار جدید: من دیگر سووالی ندارم.‏
الف نون: اگر کسی دیگر هست که بخواهد سووال کند، من می توانم سفرم را به تاخیر بیندازم، ‏اصلا هم خسته نیستم و از شما هم دعوت می کنم به ایران سفر کنید و واقعیت ها را ببینید.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:15  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چی شد که آرداواز عرق فروش شد؟

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 2 مهر 1387 [2008.09.23]

 

خبر: در جریان مرحله دویست و هفتاد و سوم طرح امنیت اجتماعی 1287 نفر دستگیر شده و ‏از آنان بالغ بر هفت میلیون لیتر عرق کشمش( با نام مستعار عرق سگی)، 26483 بطر ‏ویسکی، 128 هزار قوطی آبجو، 12850لیتر شراب که همین مقدار مصرف یک سال ‏دانمارک و نروژ می باشد و همچنین 1200 کیلو تریاک، 653 کیلو گرم هروئین، 11768 ‏کیلوگرم کوکائین، دویست بسته بزرگ شیشه و کراک، هفتصد فقره منقل، 1350 اصله وافور، ‏‏237 فروند قلقلی، 23 قطار فشنگ، هفت کامیون مسلسل یوزی و کلاشینکف، 3900 قبضه ‏کلت، 30 عدد رسیور، دوازده مورد حمید شب خیز، 3 میلیارد سی دی مستهجن آموزشی و ‏غیر آموزشی، 128 شلوار لی فاق کوتاه، 256 عدد دماغ آماده جراحی، هفت میلیون لوله ‏ماتیک، 3200 مداد ابرو، شانزده تانک نفر بر، بالغ بر هفت مورد میدان مین، یک اسکادران ‏هواپیمای ب 52، سه کارتون ماکارونی، هفتصد شورت فسفری مدل ترکیه به ارزش 12 ‏میلیارد دلار به دست آمد. سردار مزارعی فرمانده منطقه اسلامشهر که این کشفیات را در ‏طول یک ماه در منطقه مذکور کشف کرده است، اعلام کرد نبرد تا آخرین قطره خون ادامه ‏دارد. وی اشاره کرد، یکی از دستگیرشدگان با نام آرداواز آبراهامیان مشکوک به نفوذ به ‏ارکان نظام بوده و احتمالا عامل اصلی تمام مشکلات بیست ساله گذشته در راستای ایجاد ‏فروپاشی اجتماعی همین آرداواز مذکور بوده است. ‏

آرداواز: همه چیز از ده سال قبل شروع شد، من برای پیدا کردن کار رفتم به سراغ یکی از ‏ادارات دولتی....‏

ده سال قبل
آرداواز آبراهامیان وارد موسسه تحقیقات علمی و فلسفی استراتژیک بدون مرز شد و برای ‏استخدام به اتاق مدیر موسسه رفت.‏
آرداواز: سلام، من برای استخدام در موسسه خدمت تان رسیدم.‏
مسوول مذکور: متاسفانه ما سه نفری را که لازم داشتیم استخدام کردیم و احتیاج به نیروی ‏جدید نداریم. ‏
آرداواز: ولی من قابلیت های زیادی دارم که مطمئنم به درد موسسه شما می خورد.‏
مسوول مذکور: مثلا چی؟
آرداواز: من لیسانس فلسفه علم دارم و فوق لیسانس فلسفه هنر را از فرانسه گرفتم و دکترای ‏حقوق بین الملل را از هاروارد دریافت کردم و همچنین به دلیل علاقه شخصی یک دکترای ‏علوم سیاسی هم از دانشگاه کلمبیا گرفتم. ‏
مسوول مذکور: متاسفانه قبلا یک نفر که فوق دیپلم فلسفه بود برای کار ما استخدام شد، البته....‏
آرداواز: ضمنا من با وجود اینکه 30 سال بیشتر ندارم، ولی زبان های سانسکریت، عربی، ‏انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی را هم بلدم....‏
مسوول مذکور: شرمنده، ما یک دانشجوی رشته زبان انگلیسی را هم استخدام کردیم و ایشان ‏مشغول به کار است. احتیاجی به کسی که زبان بداند نداریم، اصولا ترجیح می دهیم کسی که ‏استخدام می شود زیاد حرف نزند، حالا به هر زبانی که باشد....‏
آرداواز: عرض کنم که من یک دوره پانتومیم شخصا نزد خود مارسل مارسو دیدم که می ‏توانم همه حرف هایم را بزنم ولی بدون کلمه....‏
مسوول مذکور( حوصله اش سر رفته): برادر من، ما فقط یک جای خالی داریم آن هم مال ‏خانواده شهید است...‏
آرداواز: اتفاقا سه نفر از اعضای خانواده من در جنگ شهید شدند و اسم کوچه ما هم کوچه ‏شهید آبراهامیان است، یعنی نام پسرعموی خودم، من خانواده شهید هستم و....‏
مسوول مذکور کمی دقت می کند:.... صبرکن، صبر کن.... ببینم، شما ارمنی هستی؟
آرداواز: بله، من از اقلیت ارامنه هستم ولی نه اینکه فکر کنید....‏
مسوول مذکور: خب چرا این رو زودتر نگفتی.....‏
آرداواز: چون فکر کردم بیرونم می کنید.....‏
مسوول مذکور جلو می آید و با او دست می دهد و او را بغل می کند: عزیز دل من، ای برادر ‏هموطن عزیز، شما نور چشم ما هستید، شما از همین حالا استخدام شدید. حقوق ماهانه ماهی ‏پانصد هزار تومان کافیه یا بیشتر بنویسم؟
آرداواز: برادر! دست تون درد نکنه، خیلی هم زیاده.... حالا شغلی برای من دارید؟
مسوول محترم: معلومه که داریم، مسوول روابط عمومی، یا مسوول امور بین الملل، یا ‏مسوول حمل و نقل، یا مدیر مالی، هر کدوم که دوست داری.....‏
آرداواز: مطمئنید؟ یعنی من استخدام هستم؟‏
مسوول محترم: معلومه عزیز دل برادر، شما از همین صبح ساعت هشت حقوق می گیری، ‏می خوای یک مساعده هم بهت بدم برای ماه آینده، وام خرید مسکن هم می تونم همین حالا ‏بهت بدم.‏
آرداواز: باورم نمی شه، چقدر شما خوبین.‏
‏( آرداواز فرم را پر می کند و برای امضای نهایی سراغ مدیر اداره می رود.)‏
آرداواز: خیلی ممنون، واقعا لطف کردید، اصلا باورم نمی شد....‏
مسوول مذکور: شما از خوبی خودته، شما به درد این اداره و این مملکت می خوری....‏
آرداواز: ��ب، فرمایش خاصی ندارید که من در نظر بگیرم.....‏
مسوول مذکور: نه عزیزم، فقط اینکه می خواستم ببینم جنس چی داری؟
آرداواز: جنس چی؟ ‏
مسوول مذکور: ببین، اینجا از دوازده نفر اعضای هیات مدیره یکی مون خیلی حزب اللهی یه، ‏اون فقط شراب می خوره، سه نفر خارجی خورن، هشت نفر دیگه عرق می خوریم، خودت ‏برنامه شو بریز که مشکلی نباشه.....‏
آرداواز: ولی....‏
مسوول مذکور: ولی چی؟ اصلا نگران پولش نباش، همه پول ها نقد، به محض تحویل می دیم ‏خدمت تون....‏
آرداواز: آخه من اصلا این کاره نیستم.....‏
مسوول مذکور: یعنی چی؟ ‏
آرداواز: یعنی من تا حالا مشر��ب نخوردم، این کاره هم نیستم، من همیشه مشغول تحصیل ‏بودم، من متخصص زبان شناسی هستم.‏
مسوول مذکور عصبانی می شود: ما رو دست انداختی؟ مگه نمی گی اسمت آرداوازه و ارمنی ‏هستی؟ ‏
آرداواز: بله، ولی عرض کردم که من توی کار عرقیات نیستم.‏
مسوول مذکور: بسیار خوب، اشکالی نداره، با توجه به اینکه شما استخدام شدین من از طرف ‏هیات مدیره با استعفای شما موافقت می کنم، بسلامتی، هری.....‏
آرداواز: ولی من هاروارد درس خوندم....‏
مسوول مذکور: بفرما داداش که وقت نداریم....‏
آرداواز: سانسکریت، زبان پهلوی، زبان عربی، زبان آلمانی.....‏
مسوول مذکور: بسلامت، خدا حافظ....‏

آرداواز: اینطور بود که کار من بی نتیجه موند و من نتونستم کاری مناسب پیدا کنم، من نمی ‏تونستم توضیح بدم که من اینکاره نیستم. راستش از اون به بعد تا دو سال هر جایی می رفتم ‏احساس می کردم همه منو شبیه دبه یا بطری می بینند، تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به یک ‏موسسه فرهنگی به نام توسعه و تعالی برم....‏

هفت سال قبل
آرداواز آبراهامیان وارد موسسه فرهنگی بنیاد " توسعه و تعالی" می شود و به سراغ آقای ‏کارگر مسوول کارگزینی می رود.‏
مدیر کارگزینی: فرمایش؟
آرداواز: می خواستم استخدام بشم...‏
مدیر کارگزینی آدم شوخی است، با صدای بلند می خندد و می گوید: ها ها ها، دوست داری ‏اول بهت بگم جانداریم یا دوست داری بگی چه کارهایی بلدی و بعد بهت بگم جا نداریم؟
آرداواز: حالت دوم رو ترجیح می دم، چون مطمئنم که شما به نیروی من احتیاج دارین....‏
مدیر کارگزینی: یعنی می خوای بگی خیلی اعتماد به نفس داری؟
آرداواز: بله، تا حدی.‏
مدیر کارگزینی: پس حتی اگر استخدامت بکنیم هم دو ماه بعد اخراجی، اینجا مدیرمون دوست ‏نداره کسی اعتماد به نفس داشته باشه، حالا بنال بینیم چی کاره ای....‏
آرداوازتند تند حرف می زند: من لیسانس فلسفه علم و فوق لیسانس فلسفه هنر از فرانسه و ‏دکترای حقوق بین الملل از هاروارد و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه کلمبیا داشته، مسلط به ‏زبان های سانسکریت، عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی بوده، ‏دوره پانتومیم نزد مارسل مارسو گذرانده، قول می دهم حرف نزنم و عضو خانواده شهید می ‏باشم، رانندگی، لوله کشی، آشپزی ایرانی و فرنگی، موکت کاری، شیشه بری، گچبری، کاشی ‏کاری، بندکشی لای آجر و اسکی و مشت زنی هم بلدم.‏
مدیر کارگزینی با صدای بلند می خندد: ها ها ها، بابا ایول، تو که افلاطون رو دو دره کردی ‏انشتین، بابا تو دیگه کی هستی؟ ‏
آرداواز می خندد: لطف دارید قربان، پس ممکنه منو استخدام کنید؟
مدیر کارگزینی: بابا مهندس! من که گفتم که جای استخدام نداریم... بفرما داداش، بسلامت....‏
آرداواز در حال رفتن است....‏
مدیر کارگزینی: برادر! اون برگه تو بده من امضا کنم که دم در برات مشکل پیش نیاد.‏
‏( آرداواز برگه را به دست مدیر کارگزینی می دهد و او برگه را نگاه می کند که امضا کند و ‏در هنگام امضا دست نگه می دارد و نگاهی به آرداواز می کند.)‏
مدیر کارگزینی: حالت خوبه؟
آرداواز: بله
مدیر کارگزینی سر جای خودش می نشیند.....‏
مدیر کارگزینی: اینطور که معلومه شما به امید خدا اسمت آرداوازه؟
آرداواز: بله قربان!‏
مدیر کارگزینی: اون وقت چطور شد که والدین شما اسم ارمنی روی شما گذاشتند؟
آرداواز: چون من ارمنی ام .....‏
یک باره همه درهای اتاق های اداره باز می شود و دهها نفر از کارمندان وارد اتاق مدیر ‏کارگزینی می شوند.....‏
مدیر مالی: آقای کارگر! مشکلی برای استخدام این جوان پیش اومده؟
مدیر حراست: برادران ارمنی از نظر حراست هیچ مشکلی ندارن....‏
مدیر خدمات: اتفاقا ما خیلی به ایشون نیاز داریم.... ‏
مدیر برنامه ریزی دست آرداواز را می گیرد: با مسوولیت خودم ایشون به عنوان مدیر ‏تحقیقات و پژوهش استخدام می شه، معاون خودم، خودم هم ماشین دارم شب می رسونمش ‏خونه.‏
همه با هم: ما هم ماشین داریم......‏
مدیر کارگزینی می خندد و همه را از دفتر بیرون می کند: برادر عزیز! آرداواز جان که من ‏یک عمر دنبالت می گشتم، شما اول به من بگو تو تمام این سالها که من دنبالت می گشتم کجا ‏بودی؟
آرداواز: دنبال کار می گشتم قربان؟
مدیر کارگزینی: مرد حسابی! چیزی که فراوونه کار برای شما، اون هم با این همه تحصیلات ‏و توانایی شخصی، بخصوص که شما ارمنی هم هستی و منم نمی دونم چه علاقه خاصی به ‏هموطنان ارمنی دارم.‏
آرداواز: حالا چه کاری برام در نظر گرفتید؟
مدیر کارگزینی: برای وزارت به نظرم الآن زوده، معاون وزیر هم نشو چون می ری زیر ‏ذره بین، ولی دیگه هر کاری خواستی در خدمتیم، خودت تعیین کن....‏
آرداواز: به همین راحتی؟ مگه نگفتین جای خالی نداریم؟
مدیر کارگزینی: آقای عزیز! بیرون می کنیم، هرجا دوست داشتی می ذارمت و کسی که به ‏جات نشسته می فرستم لای دست پدرش....‏
آرداواز: من دوست ندارم جای آدم دیگه ای رو بگیرم.....‏
مدیر کارگزینی: بابا این حرف ها چیه؟ شما روی سر همه ما هستی، کاری که شما بلدی، هیچ ‏کس وارد نیست، ما افتخار می کنیم که یک هموطن عزیز ارمنی کنار ما باشه.....‏
آرداواز: ممنونم، شرمنده ام می کنید، فقط بفرمائید که خودتون چه پیشنهادی دارین؟
مدیر کارگزینی: پیشنهاد من البته اول از همه کنیاکه، ولی اگر شراب خوب هم داشته باشی که ‏دیگه شاهکار کردی....‏
آرداواز: ولی آخه....‏
مدیر کارگزینی: می دونم واسه چی نگرانی، اصلا نگران نباش، فقط که من نیستم، مدیر مالی ‏که می دونم خوراکش ویسکی یه، آمار حراستی ها رو هم دارم، جز یکی شون بقیه تو کف ‏عرق سگی ان، واحد خدمات همه جور متقاضی داره....‏
آرداواز: ولی آخه من می خواستم بگم....‏
مدیر کارگزینی: اصلا نگران جاش نباش، همین جا توی پارکینگ ترتیب قضیه رو می دیم، ‏اگر هم خدای ناکرده مجبور شدی جنس ببری در خونه کسی بهت حق ماموریت می دیم....‏
آرداواز: ولی قربان، من اصلا اهل عرق نیستم.....‏
مدیر کارگزینی: اشکالی نداره، فهمیدم که فرنگی کاری، ویسکی و جین و تکیلا و کنیاک و ‏آبجو هم کلی مشتری داره....‏
آرداواز: آخه من اصلا اهل مشروب نیستم...‏
مدیر کارگزینی: یعنی چی؟
آرداواز: یعنی من اصلا نه مشروب می خورم، نه دوست دارم، من فقط می خوام کار پژوهشی ‏بکنم.....‏
مدیرکارگزینی با عصبانیت: یعنی چه؟ مرتیکه ضد انقلاب فاسد، ما رو مسخره خودت کردی؟ ‏ما نیازی به عناصر مزدور و مساله دار غربی نداریم، برو اون مدارکت رو بذار در کوزه آب ‏شو بخور... مرتیکه نفوذی! تا قبل از اینکه به حراست بگم به عنوان نفوذی دستگیرت کنن.....‏
‏( در همین موقع سه نفر از کارکنان حراست وارد می شوند و آرداواز را به عنوان نفوذی ‏دستگیر می کنند و می برند.)‏

آرداواز: این جوری شد که من سه هفته ای در بازداشت بودم و بعد از اون تصمیم گرفتم ‏کارهای فرهنگی رو بکلی بگذارم کنار و برم سراغ کارهای سیاسی، فکر کردم شاید بتونم به ‏این عنوان کاری پیدا کنم، راستش رو بخواهید تصمیم گرفته بودم با استفاده از فضای دوم ‏خرداد که همه چیز سیاسی شده بود، کاری پیدا کنم که دیگه کسی به من نگه برامون مشروب ‏بیار. به همین دلیل رفتم به یکی از روزنامه های میانه رو و حزبی.)‏

پنج سال قبل

آرداواز وارد دفتر روزنامه حزبی می شود و با معاون سردبیر گفتگو می کند.‏
آرداواز: من می خواستم در روزنامه شما کار کنم.‏
معاون سردبیر: پسرم! روزنامه نگاری کار سختی است، ضمنا ما یک عالمه نویسنده داریم. ‏شما چه کاری می تونی برای ما بکنی؟
آرداواز: من لیسانس فلسفه علم و فوق لیسانس فلسفه هنر از فرانسه و دکترای حقوق بین الملل ‏از هاروارد و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه کلمبیا داشته، مسلط به زبان های سانسکریت، ‏عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیایی، بنگالی، سواحیلی بوده، در این مدت مطالعات ‏عمیقی در مورد مسائل داخلی سیاسی، تاریخ معاصر، تاریخ خاورمیانه، مسائل اعراب و ‏اسرائیل، اقتصاد سیاسی، فروپاشی کمونیسم و مطالعات اجتماعی هم داشتم.‏
معاون سردبیر: فوق العاده است، ولی ما کسی رو لازم داریم که بتونه در نقد اصلاحات مقاله ‏بنویسه و حسابی نقد کنه، هرچی تندتر بهتر، ولی ظاهرا شما این کاره نیستی....‏
آرداواز: من در این مورد هم تخصص دارم، می تونم.‏
معاون سردبیر: ببینم تو ملی مذهبی هستی، ما اصلا نمی تونیم با ملی مذهبی ها کار کنیم...‏
آرداواز: نه، اصلا من ملی مذهبی نیستم، هیچ وقت نبودم....‏
معاون سردبیر: نکنه روشنفکر دینی هستی و طرفدار اصلاح طلبی دینی هستی؟
آرداواز: نه، چطور بگم، من موضع خاصی ندارم....‏
معاون سردبیر: معمولا کسانی که موضع خاصی ندارن مسلمانان سنتی هستند، ما با مسلمانان ‏سنتی نمی تونیم کار کنیم، نه اینکه قبول شون نداشته باشیم....‏
آرداواز: می خواستم بگم که.....‏
معاون سردبیر: از نظر من شما ملی گرا هستید و ما نمی تونیم با ملی گرا ها کار کنیم، ‏بخصوص اینکه شما از نظر فکری به نهضت آزادی هم نزدیک هستید....‏
آرداواز: ببینید، استاد، من اصلا مسلمون نیستم.....‏
معاون سردبیر در را می بندد: حالا چرا داد می زنی؟ ما هم مسلمون نیستیم، ما هم مثل تو ‏لائیک و سکولار هستیم ولی داد نمی زنیم، البته ما نمی تونیم با کسی که داد می زنه مسلمون ‏نیستم کار کنیم.‏
آرداواز: ببینید، اشتباه شده، من اصلا مسلمون نیستم، من ارمنی هستم.‏
معاون سردبیر گل از گلش می شکفد: خب، چرا زودتر نگفتی، اسمت چیه؟
آرداواز: اسم من آرداواز آبراهامیان هست....‏
معاون سردبیر: ای قربون اون اسمت...( کمی فکر می کند) اسم مستعار که نیست؟
آرداواز شناسنامه اش را نشان می دهد: ایناهاش! ببینید، آرداواز فرزند آرمان
معاون سردبیر: حله، دیگه مشکلی نداریم. دوست داری کدوم سرویس کار کنی؟ سرویس ‏اقتصادی؟ سیاسی؟ بین الملل؟ اجتماعی؟ همه شون در خدمت شما هستند. هیچ مشکلی نداریم. ‏
آرداواز: من دوست دارم در مورد اندیشه بنویسم....‏
معاون سردبیر: چه عالی، می خوای روزی ده تا مقاله بدی، یا هفته ای یکی؟ هر جور دوست ‏داری ما در خدمتیم....‏
آرداواز: آخه شما که هنوز مطلبی از من نخوندین، نمی خواهید منو امتحان کنید، یا سفارش ‏مطلب بدین؟
معاون سردبیر: ببینم! مگه شما اسمت آرداواز نیست؟
آرداواز: چرا، اسمم آرداوازه.....‏
معاون سردبیر: مگه شما ارمنی نیستی؟
آرداواز: چرا، من ارمنی هستم....‏
معاون سردبیر با خنده: پس حله، شما معلومه که روزنامه نویس به دنیا اومدی...‏
آرداواز: خیلی ممنونم، موضوع اولین مقاله ام چی باشه؟
معاون سردبیر: یه گزارش توپ می خوام از اثرات الکل بر جامعه استبدادزده، چطوره؟ ‏
آرداواز: ولی من در این مورد اطلاعی ندارم....‏
معاون سردبیر: عجیبه، شما تجربه ای در مورد جامعه استبداد زده ندارید؟ مگه شما ایران ‏زندگی نکردید؟
آرداواز: چرا، در مورد استبداد اطلاع دارم، در مورد الکل ندارم
معاون سردبیر می خندد: بابا، این که خیلی ساده است، مگه تو عرق نمی خوری؟ ‏
آرداواز: نه، تا حالا نخوردم.....‏
معاون سردبیر اخم می کند: تا حالا عرق نخوردی و می خوای در مورد اثرات الکل بنویسی، ‏نمی شه آقا،( کمی آرام می شود) شما با این وضع نمی تونی توی سرویس اجتماعی کار کنی، ‏ولی فامیلت که عرق خور هستند؟ ‏
آرداواز: نه، اونها هم نمی خورن....‏
معاون سردبیر توی فکر فرو می رود: به نظرم شما توی سرویس بین الملل هم نمی تونی کار ‏کنی، البته لابد کسی رو می شناسی که واسه آدم مشروب بیاره؟
آرداواز: من کسی رو نمی شناسم که مشروب بیاره، من بیشتر در زمینه فلسفه و اندیشه ‏تخصص دارم... برای سرویس اندیشه....‏
معاون سردبیر: اگر کسی رو نمی شناسی که مشروب بیاره که دیگه اصلا به درد کار ‏روزنامه نگاری نمی خوری، شما مطمئنی ارمنی هستی؟
آرداواز: بله، مطمئن مطمئن، ولی من می تونم مطالب اقتصادی بنویسم.....‏
معاون سردبیر: نه، سرویس اقتصاد که اصلا جا نداره.....‏
آرداواز: من می تونم راننده بشم....‏
معاون سردبیر: نه آقا جان، راننده یکی داریم که دکترا نداره، ولی کارش رو بلده، شما این ‏کاره نیستی داداش!‏
در همین موقع تلفن زنگ می زند. معاون سردبیر گوشی را برمی دارد: سلام آقا منوچهر، ‏آره، اسم شما رو یکی از برادران رسالت بهم گفت..... چه عالی! ( رو می کند به آرداواز و ‏می گوید: بفرما بیرون، درم ببند... آرداواز می رود بیرون و در را می بندد) ببین، دو تا دبه ‏بیار، دوازده تا آبجو، یه دونه ویسکی.... خوبه، قیمتش اشکال نداره... ببین، اصلا تو چرا نمی ‏آی اینجا راننده روزنامه ما بشی.... کار برات سراغ دارم.....‏

آرداواز: و چنین بود که من از آنجا رفتم و از کار فرهنگی کناره گرفتم و پس از دو سال ‏اقامت در دبی دقیقا دو سال قبل بود که به ایران برگشتم، در دبی موفق شدم دوره مدیریت ‏بازرگانی را بگذرانم و در زمینه تجارت بین المللی هم تجربه فراوانی کسب کنم. به همین دلیل ‏دو سال قبل با تجربه های فراوان به کارخانه ایران خودرو رفتم و در آنجا به بخش کارگزینی ‏مراجعه کردم.‏

سه سال قبل
آرداواز طبق قرار قبلی به ایران خودرو مراجعه می کند و پس از اینکه مدتی برای نماز و ‏ناهار و سخنرانی مدیرعامل جدید معطل می ماند، با یک مدیر پشمالوی کارگزینی مواجه می ‏شود. ‏
مدیر کارگزینی: خب برادر، بفرمائید در این هشت سال گذشته کجا کار می کردید؟
آرداواز: من بیکار بودم، هیچ کس به من کار نمی داد....‏
مدیر کارگزینی: بفرمائید ببینم شما به حول و قوه الهی با گروهکهای ضدانقلاب روابط مستقیم ‏نداشتید که؟
آرداواز: من اصلا اهل سیاست نیستم...‏
مدیر کارگزینی: پس طرفدار جدایی دین و سیاست هستید و به سیاست های ضدانقلابی نهضت ‏آزادی اعتقاد دارید و در جلسات سخنرانی دکتر سروش شرکت می کردید و اصلاح طلب ‏بودید؟
آرداواز: من اصلا در جریان اصلاحات هیچ کاری نمی کردم و حتی یک روز هم اشتغال به ‏کار نداشتم...‏
مدیر کارگزینی: پس در این مدت با سرویس های اطلاعاتی غرب کار می کردید و به عوامل ‏داخلی اطلاعات می دادید؟
آرداواز: من هیچ سوء سابقه ای ندارم....‏
مدیر کارگزینی: پس شما در انتخابات به آقای هاشمی رای دادید که مفسدین اقتصادی روی ‏کار بیان و جلوی ظهور امام زمان را بگیرید....‏
آرداواز: نه استاد، من چون هشت سال بیکار بودم و فکر می کردم آقای احمدی نژاد اگر بیاد ‏برای ما کاری پیدا می شه به ایشون رای دادم.‏
مدیر کارگزینی: پس شما از طرفداران ملی مذهبی ها و نیروهای تندروی تحکیم وحدت بودید ‏که بخاطر اینکه آمریکا به ایران حمله کنه به دکتر رای دادید؟
آرداواز: ببینید قربان، من اصلا مسلمان نیستم....‏
‏( در همین موقع انفجاری اتفاق می افتد و دهها نفر از نگهبانان، ماموران حراست، نیروهای ‏اطلاعات در دفتر حاضر می شوند و همگی با هم): چی؟
آرداواز با ترس: من مسلمان نیستم...‏
مسوول حراست: لطفا اعتراف کنید که از چه زمانی بهایی شدید و از چه طریق برای زیارت ‏بیت العدل به اسرائیل رفتید و پس از بازگشت با چه کسانی رابطه داشتید و چطور اطلاعات ‏رد و بدل می کردید...‏
آرداواز: من بهایی نیستم، من.....‏
مسوول حراست: به عنوان یهودی عامل صهیونیسم اعتراف کن چه زمانی به اسرائیل رفتی و ‏چطور و از کجاها اطلاعات به دست آوردی و برای صهیونیست ها فرستادی؟
آرداواز: ببینید، حاج آقا! من ارمنی هستم، اسمم هم آرداوازه....‏
‏( مسوول کارگزینی بلافاصله همه را بیرون می کند.) ‏
مسوول کارگزینی: ای برادر من! شما چرا زودتر نگفتی؟ ما مخلص کلیه برادران ارمنی ‏هستیم. شما استخدامی، مواظب هم باش که با کسی رفیق نشی....‏
دو لیست از توی کشوی میزش بیرون می آورد و به آرداواز می دهد: ببین! این لیست اولی یه ‏طرفدار این مرتیکه احمدی نژاد هستند، اگر بهت گفتن عرق بیار واسه مون اصلا بهشون ‏اعتماد نکن، البته اینکاره هستند، اما آدم فروش توشون زیاده، این یکی لیست خاتمی چی ‏هستن، به اینها هم اعتماد نکن، واسه اینها هیچ وقت مشروب نبر. هیچ کددوم شون این کاره ‏نیستند، فقط ممکنه برات دردسر درست کنن، ما هم که خودی هستیم....‏
آرداواز: ولی من اصلا اهل مشروب نیستم....‏
مسوول کارگزینی: جون حاجی راست می گی؟
آرداواز: به جان مادرم....‏
مسوول کارگزینی: هیچ راه نداره؟
آرداواز: نه بخدا، اصلا این کاره نیستم. حالا نمی شه با این همه تخصص من رو استخدام کنید؟
مسوول کارگزینی: نه، جا نداریم....‏
آرداواز بلند می شود که برود.....
مسوول کارگزینی: ببین، این کارت منه، اگر پشیمون شدی بهم خبر بده، می ذارمت مسوول ‏دفتر خودم، خودم هم هواتو دارم......‏

آرداواز: این طور شد که دیگر فهمیدم باید چه کنم، باید سراغ کار اصلی خودم می رفتم.‏

یک سال قبل
آرداواز وارد موسسه فرهنگی شهرداری تهران می شود و سراغ مسوول امور استخدامی آنجا ‏می رود. ‏
آرداواز: اومدم کار پیدا کنم، اسمم آرداوازه و ارمنی هم هستم.‏
مسوول مربوطه: بفرمائید، چه کاری می تونید برامون انجام بدین؟
آرداواز: عرض کردم اسمم آرداوازه و ارمنی هم هستم و اومدم همون کاری که دوست دارید ‏بکنم.‏
مسوول مربوطه: ما در اینجا به جذب دانشمندان و متفکرین و سخنرانان می پردازیم، شما چه ‏کاری بلدی؟
آرداواز: ببین داداش، من عرق سگی توپ و مشتی دارم، با قیمت مناسب با تحویل در محل.‏
مسوول مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: متاسفم، ما اینجا نیاز به کسی داریم که در ‏مسائل حقوق بین الملل تخصص داشته باشه.‏
آرداواز: من یک دکترای راستکی از هاروارد در رشته حقوق دارم، ولی می خوام فقط ‏مشروب بفروشم، شراب خوب هم دارم.‏
مسوول مربوطه: برادران ما اینجا شراب نمی خورند، ولی اگر در مورد مسائل فلسفی و نقد ‏فلسفه غرب تخصص داشته باشی همین حالا می فرستمت سرکار..‏
آرداواز: راستش رو بخوای من تخصص اصلی ام فلسفه هست، ولی می خوام تو خط بازار ‏کار کنم، اگر بخواهید کنیاک خارجی خوبی دارم.‏
مسوول مربوطه: متاسفانه اینجا کسی خریدار کنیاک نیست، ولی اگر زبان خارجی بلد باشید، ‏ما شما رو همین ده ثانیه بعد استخدام می کنیم.‏
آرداواز: ببین اخوی! من سانسکریت، عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیولی، بنگالی و ‏سواحیلی بلدم و در همه این زبانها هم تخصص دارم، ولی چون اسمم آرداوازه و ارمنی هم ‏هستم، فقط می تونم جین و ویسکی براتون بیارم، هم جنس اصل دارم، هم قیمت ارزون.‏
مسوول مربوطه: متاسفم برادر، ما اینجا اجازه نمی دیم کسی مشروب پخش کنه، ولی اگر ‏بتونید در زمینه تئاتر با کودکان کار کنید، ما به شما نیاز داریم.‏
آرداواز: عزیز من، برادر مسلمان، من یک دوره پانتومیم با شخص مارسل مارسو گذروندم و ‏اصولا تخصص ام تئاتر کودکان هست، ولی چون نیازهای مملکت رو در این سالها فهمیدم ‏فقط کار حرفه ای می خوام بکنم، من می تونم تکیلای عالی سفید و طلایی به صورت قوطی ‏یا شیشه براتون بیارم با قیمت پائین، سریع هم تحویل می دم، قسطی هم می فروشم.‏
مسوول مربوطه: متاسفم برادر، من نمی تونم براتون کاری بکنم، لطفا بفرمائید بیرون.‏
آرداواز بیرون می رود، مسوول مربوطه منشی را صدا می زند و می گوید: بابا این دیگه کی ‏بود راهش دادی توی اتاق؟ یارو عرق فروش بود، می خواستم بگم اینجا ما اینقدر ساقی داریم ‏که اصلا برای آدم جدید جا نداریم، ولی یارو اصلا زیر بار نمی رفت.‏

آرداواز: بالاخره دو ماه بعد مشغول به کار شدم و در وزارت راه و ترابری استخدام شدم و ‏برای همه اعضای وزارتخونه مشروب می بردم، خیلی هم درآمدش خوب بود، ماهی هم یک ‏میلیون تومن به مسوولم حقوق می دادم، ولی دیگه خوردیم به طرح امنیت اجتماعی و گرفتار ‏شدیم، در پایان یک پیام به ملت می خوام بدم، تو رو خدا لطف کنید و بگذارید ما ارمنی ها کار ‏تخصصی مون رو بکنیم، شاید همه ماها عرق فروش نباشیم.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:9  توسط سید ابراهیم نبوی  |