تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

سردار کامی کوچیکه و ناناز 2008

ابراهیم نبوی - دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 [2008.05.19]

چهار ماه قبل: یک وب سایت اینترنتی نوشت سردار زارعی در حالی که با شش زن روسپی ‏در یک خانه فساد، مشغول رابطه نامشروع بود، دستگیر شد. منابع این وب سایت اطلاع دادند ‏که به گفته یکی از خواهران بازداشت شده، وی آنان را عریان کرده و به نماز جماعت وادار ‏کرد و در همان حال به آنها می گفت: مصبتو شکر، واقعا عجب حالی می ده. نویسنده خبر این ‏وب سایت چیز بیشتری به این خبر نیفزود، وگرنه می توانست تمام وقایع مربوطه را همراه با ‏‏37 ساعت فیلم اختصاصی از سردار زارعی منتشر کند. ‏

سه ماه و بیست روز قبل: سخنگوی قوه قضائیه از بازداشت یکی از مسوولان نیروی انتظامی ‏خبر داد. وی که نام این مسوول را اعلام نکرده بود، گفت: " بازداشت این سردار براساس ‏دستور مستقیم رئیس قوه قضائیه صورت گرفت و مسائلی که در وب سایت ها گفته شده است، ‏حالا شش نفر یا بیشتر و کمتر تکذیب می شود." ‏

سه ماه و ده روز قبل: سخنگوی قوه قضائیه در مورد بازداشت سردار "ز" از مسوولان ‏انتظامی کشور اعلام کرد که ایشان به آن شش دلیل دستگیر نشده است و دلایل دیگری وجود ‏داشته که فعلا در حال بررسی است." وی گفت چهار نفر دیگر هم که به نظر می رسد احتمالا ‏زن بودند، چون در زندان زنان هستند، همزمان با ایشان دستگیر شدند که هنوز به این قوه ‏اعلام نشده که باید به این پرونده مربوط باشند یا نه".‏

سه ماه قبل: فرمانده نیروی انتظامی گفت، " سردار زا... هیچ خیانتی به نیرو نکرده است و ‏اتهامات وی بسیار کوچک و شخصی است." وی توضیح داد که سردار زار... از نیروهای ‏متعهد و خدمتگذار بودند و با اراذل و اوباش مبارزه کم نظیری "کردند و اصولا نماز جماعت ‏بدون لباس درست نیست". ‏

دو ماه قبل: یک مقام قوه قضائیه گفت، " کلیه نوشته های سایت های اینترنتی مبنی بر اتهامات ‏اخلاقی شش نفره به سردار زارعی تکذیب می شود. وی تا حدی متهم به خیانت در امانت بوده ‏و از موقعیت شغلی خود و امکانات دولتی کمی سوء استفاده کرده و در حال حاضر پنج قاضی ‏عالیرتبه در حال رسیدگی به اتهامات وی می باشند." ضمنا فقط دو نفر خانم دستگیر شدند که ‏هنوز ما نمی دانیم نمازشان به انتها رسیده بود یا نه".‏

یک ماه قبل: همان مقام قضایی قبلی اعلام کرد که " سردار ر. زارعی تنها با یک نفر رابطه ‏مشروع داشته، چرا که پس از آشنایی با طرف این عمل از طریق چت اینترنتی، عقدنامه ‏موقتی تهیه کرده و همسر دائم او نیز این مساله را تصدیق کرده است." این مقام قضایی گفت، ‏متن کامل چت اینترنتی طرفین در حضور چهار شاهد عادل بررسی شد و کلیه موارد متفقه ‏مشروع بوده و متن این چت نیز جهت اطلاع ع��وم منتشر می شود.‏

دیروز: همان مقام قضایی اعلام کرد، سردار رضا زارعی فر... سا... پرونده خاص اخلاقی ‏ندارد و ایشان در حضور همسرش اقدام به یک چت نموده که همسر وی نیز رضایت خود را ‏کتبا ای میل زده و در میل باکس قوه قضائیه موجود است. این مقام قضایی گفت، اتهام سردار ‏رضا زارعی مقدم " زمین خواری و سوء استفاده از عوارض پرداختی خودروهای توقیف ‏شده و تبانی با یک تعاونی مسکن و زمین خواری به همراه سوء استفاده مالی از عوارض ‏پرداختی توسط مالکان خودروهای توقیف شده در برخی پارکینگ های ناجا بوده است که ‏اظهارات برخی از سایت ها مبنی بر حضور شش نفر از بانوان در زیرزمین پارکینگ ناجا ‏در حال نماز جماعت بصورت برهنه و در حال زمین خواری تکذیب می شود."‏

یک هفته بعد: همان مقام قضایی اعلام کرد که سردار رضا زارعی مقدم گلابدره ای معروف ‏به " رضا شیش تیر" فرزند علی نقی متهم به سوء استفاده مالی بوده و اعتراف کرده است که ‏به جای نماز خواندن بصورت برهنه با شش نفر از خانمهایی که با سه نفر از آنها چت کرده ‏بود، اما به سه نفر فقط ای میل زده بود، " در سوء استفاده های مالی زارعی، یک کاندیدای ‏انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز که قصد کاندیداتوری در انتخابات دور بعد را هم دارد، ‏شریک بوده است." این مقام قضایی گفت، حالا چت کردن توی سرش بخورد، اتهام وی مبنی ‏بر مشارکت با سردار ق. در مفاسد مالی آن هم به عنوان رقیب برخی از مسوولان عزیز ‏کشور، قابل پیگرد قانونی است.‏

یک ماه بعد: همان مقام قضایی قبلی اعلام کرد، سردار سید علیرضا زارعی مقدم گلابدره ای ‏معروف به " رضا شیش تیر" فرزند علی نقی، شماره شناسنامه 268 متولد 1334 صادره از ‏شمیرانات دارای همسر و چهار فرزند و همکلاسی یکی از نامزدهای انتخاباتی دوره بعد متهم ‏است که با شش نفر از عناصر نزدیک به برخی مقامات که خانواده نفتی و دوچرخه سوار ‏دارند، پس از نماز جماعت، بصورتی عریان علاوه بر زمین خواری اقدام به افزایش قیمت ���مسکن و گوجه فرنگی و برنج کرده و در محل پارکینگ ناجا با برخی عوامل نزدیک به ‏انگلیس و آمریکا نقشه انفجار یک محل نامعلوم را کشیده اند. ‏

دوماه بعد: همان مقام قضایی اعلام کرد، مرتیکه سید علیرضا زارعی مقدم گلابدره ای ‏معروف به " رضا شیش تیر" که در دوره دبستان بارها با همکلاسی هایش شوخی دستی کرده ‏بود، و هیچ ربطی به نیروی انتظامی نداشته و قرار بود به عنوان یکی از اراذل و اوباش ‏دستگیر شود، پس از نزدیکی به سردار " قا..." نامزد ریاست جمهوری اقدام به زمین خواری ‏برای یکی دیگر از نامزدهای انتخابات به نام " اک..." کرده و شش نفر از خانمهای فریب ‏خورده را برای چندمین بار فریب داده و آنان را وادار کرد در حضور برخی اصلاح طلبان ‏اقدام به نماز جماعت بصورت برهنه نماید و در همان حال زمین خواری کنند. وی ضمن دست ‏داشتن در افزایش قیمت مسکن و گوجه فرنگی از غنی سازی اورانیوم جلوگیری کرده و در ‏انفجار شیراز نیز دست داشت و همسایه اش یکی از اعضای فرقه ای ضاله بوده که به ‏درخواست رسمی ناجا اینترپل دنبالش می گردد. در ضمن متهم در زندان با خوردن شش ‏کیلوگرم گاز سیانور خودکشی کرده و سرانجام اعتراف کرد.‏
‏ ‏
متن کامل چت اینترنتی سردار رضا و خانم فاطمه ق
سردار رضا( کامی کوچیکه): سلللللام جیگ��
فاطمه ق( ناناز 2008): گمشو نکبت ایکبیری
کامی کوچیکه: حاج حسن! تویی؟ واسه چی اسمت ناناز شد؟ داری مخ می زنی؟
ناناز 2008: حاج حسن شوهر ننه ته، نکنه از اون حزبل مخفی ها هستی؟
کامی کوچیکه: ای وای عزیز دل، شرمنده، عوضی گرفتم
ناناز 2008: چی شد پسرخاله شدی؟ عزیز دل کیه؟
کامی کوچیکه: عزیز دل تویی نازنین!‏
ناناز 2008: زدی تو ادبیات؟
کامی کوچیکه: اشکالی داره چند کلمه خدمت تون بچتیم؟
ناناز 2008: چند سالته؟ از کجایی؟
کامی کوچیکه: هنوز دهنم بوی شیر می ده، سی و دو سالمه
ناناز 2008: اندازه بابابزرگ منی، بای! ‏
کامی کوچیکه: کجا تشریف می برین؟ شوخی کردم، من 26 سالمه‏
ناناز 2008: ببین!‏
کامی کوچیکه: جان دلم؟ بفرمائید؟
ناناز 2008: حرف آخرتو همین حالا بزن، اگه می خوای س.. چ کنی من برم؟
کامی کوچیکه: اصلا این جوری ها نیستم عزیزم، من بیشتر با شاملو و هدایت حال می کنم.‏
ناناز 2008: صادق هدایت؟
کامی کوچیکه: بله، سنگی بر گوری، همیشه به یاد غربتش هستم
ناناز 2008: سنگی بر گوری رو وقتی رفت پاریس قلمی کرد؟
کامی کوچیکه: آره، تو پاریس رفتی؟
ناناز 2008: پاریس نرفتم، ببین، همین حالا بگو روی میزت چیه؟
کامی کوچیکه: آخرین اثر کافکا و یک پیشی کوچولو
ناناز 2008: وای عز��زم! اسمش چیه؟
کامی کوچیکه: جیمی
ناناز 2008: اسگل کردی ما رو؟ این که اسم سگ جوادهاست.‏
کامی کوچیکه: جیمی همیشه کنار منه
ناناز 2008: اصلا با گربه حال نمی کنم، وویی! لابد لیس ات می زنه
کامی کوچیکه: کی لیس ام می زنه؟
ناناز 2008: مامان جونت، خب معلومه کی لیس ات می زنه
کامی کوچیکه: ؟؟؟؟؟؟؟
ناناز 2008: علامت سووال تو بخورم، من لیس ات نمی زنم، گربه تو گفتم
کامی کوچیکه: جیمی رو ولش، پس گفتی هدایت رو دوست داری؟
ناناز 2008: نه، من نگفتم، ببین، تو خیلی بورینگ هستی، منم خوابم می آد
کامی کوچیکه: نرو، صبر کن، بگو الآن چی پوشیدی؟ ‏
ناناز 2008: رنگش رو می گم، قرمزه
کامی کوچیکه: دوست داری حال کنیم؟
ناناز 2008: اه اه اه، حال کنیم؟ خاک بر سر! بلد نیست حرف بزنه‏
کامی کوچیکه: تو بهم یاد بده... استاد... چی صدات کنم؟
ناناز 2008: اول تو بگو اسمت چیه؟ و منو واسه چی می خوای؟
کامی کوچیکه: اسمم امیر علی یه، می خوام ببینمت
ناناز 2008: به همین زودی عجله؟ ولی از اسمت خوشم اومد‏
کامی کوچیکه: قربونت برم الهی، ... تو‏
ناناز 2008: جوووون
کامی کوچیکه: اسم تو چیه جیگر طلا؟
ناناز 2008: اسمم فاطی
کامی کوچیکه: اهل نماز و روزه هستی؟
ناناز 2008: سو وات؟
کامی کوچیکه: نات پرابلم، ایت ایز اوکی!‏
ناناز 2008: تو چی؟ نکنه حزبل می زنی؟
کامی کوچیکه: اشکالی داره؟
ناناز 2008: نه، هر کی برای خودش اعتقاداتی داره.‏
کامی کوچیکه: من با خدای خودم حال می کنم
ناناز 2008: فعلا که داری با من حال می کنی
کامی کوچیکه: وای، خدا نکشدت شیرین!‏
ناناز 2008: باز که جواد زدی
کامی کوچیکه: ببین، اینا رو ولش، می شه دیدت؟
ناناز 2008: من هیچ وقت این جور جاها نمی آم، دفعه اولمه چت می کنم، خانواده ام هم بد ‏جوری گیرن
کامی کوچیکه: منم دفعه دومه چت می کنم، چه اشکالی داره؟ ما که نمی خوایم خلاف کنیم‏
ناناز 2008: پس می خوای منو ببینی واسه اینکه نماز جماعت بخونیم؟
کامی کوچیکه: حالا شاید نماز هم خوندیم، اشکالی داره؟
ناناز 2008: ببین؟
کامی کوچیکه: چیه عزیز؟
ناناز 2008: چند سالته؟ اگه دروغ بگی همین الآن دی سی می شم.‏
کامی کوچیکه: فاطی جون!‏
ناناز 2008: جانم؟
کامی کوچیکه: من 42 سالمه‏
ناناز 2008: زن داری؟
کامی کوچیکه: تقریبا
ناناز 2008: یعنی چی تقریبا؟
کامی کوچیکه: یعنی بدون رضایت زنم کاری نمی کنم، اشکالی داره با تو هم باشم؟
ناناز 2008: حاج آقا! ایشون ناراحت نمی شن؟
کامی کوچیکه: ازش می پرسم، اگر رضایت داد، اون وقت.‏
ناناز 2008: جا داری؟
کامی کوچیکه: البته که دارم قربونت برم فاطی جون، بهم بگو رضا
ناناز 2008: رضا جان! من خیلی احساس بدی دارم
کامی کوچیکه: واسه چی عزیز؟
ناناز 2008: من نمی خوام زندگی تو از هم بپاشم
کامی کوچیکه: نترس، همه چی درسته، حالا می گی چند سالته؟
ناناز 2008: من 32 سالمه‏
کامی کوچیکه: ریزه میزه ای؟
ناناز 2008: نه خیلی، قدبلند و یه هوا تپل
کامی کوچیکه: وااااای! می خوای راحت بشی؟
ناناز 2008: از پشت کامپیوتر؟
کامی کوچیکه: نه، عذاب وجدانت رو می گم... ‏
ناناز 2008: چه جوری؟
کامی کوچیکه: همین جا عقد می کنیم با هم محرم می شیم
ناناز 2008: همین جا؟ چه جوری؟
کامی کوچیکه: الان می گم یکی از دوستانم می آد، ایشون روحانیه، عقدمون می کنه
ناناز 2008: توی چت روم؟
کامی کوچیکه: آره، آی دی اش " یاشار طلا" ست، می خوای با هم کنفرانس کنیم؟ همین جا ‏عقدمون کنه؟
ناناز 2008: من که طلاق گرفتم، رضایت ولی نمی خوام، ولی تو رضایت همسر رو چی کار ‏می کنی؟
کامی کوچیکه: می گم فهیمه خانوم همین حالا برات رضایت نامه رو ای میل کنه، آدرس تو ‏بده، ایشون رضایت نامه آماده داره.‏
ناناز 2008: وای من می ترسم
کامی کوچیکه: نترس، دل تو بده به خدا، من کنارت هستم.‏
ناناز 2008: همیشه؟
کامی کوچیکه: همیشه؟

متن چت اینترنتی فاطمه خانم و سردار زارعی بشرح فوق است. رضایت همسر نیز طی یک ‏اتاچمنت پی دی اف از طریق ای میل یاهو جهت عاقد( حاج آقا اعتزازی با آی دی " یاشار ‏طلا") ارسال و عقد شرعی نیز در چت روم یاهو منعقد و گواهی آن توسط عاقد برای متعه ‏ارسال شد. ‏

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:3  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

الفنون و پلکان

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 [2008.05.15]

po_nabavi_01.jpg

در راستای اینکه رئیس جمهور دیروز تصمیم گرفت با مشت محکم توی دهان دشمنان ملت ‏بزند، و به همین دلیل چون دشمنان دم دست نبودند، مشت محکم در برخی موارد به دهان ملت ‏خورد، لذا برای روشن شدن برخی موارد مربوط به مشت و دندان و گوجه فرنگی و برنج، با ‏یک رئیس جمهور مصاحبه ای کردیم که آن را می خوانید.‏

ما: لطفا بفرمائید وضع کنونی جهان چگونه است؟
دکتر الفنون: وضع جهان از نظر اقتصادی و سیاسی و معیشتی و دینی و سایر مسائل در بن ‏بست کامل است و من به دبیر کل سازمان ملل گفتم که بیا به نصیحت ما گوش کن و جلوی این ‏وضع را بگیر، ولی ایشان به من گفت�� فعلا از طرف دیگران تحت فشار هستم و نمی توانم. ‏الآن در دنیا تورم بیداد می کند و در بسیاری از کشورهای دنیا همین گوجه فرنگی که در محله ‏سابق ما وجود داشت، هم پیدا نمی شود. ‏

ما: سازمان های جهانی اعلام کردند که ما جزو پنج کشوری هستیم که بیشترین تورم را دارند، ‏آیا این نشان نمی دهد که تورم جهانی در اقتصاد ما خیلی اثر ندارد؟
دکتر الفنون: البته کسی که این آمار را اعلام کرده، پسر عموی کوفی عنان است که اتفاقا قبل ‏از اعلام این آمار با من تماس گرفت و گفت: محمود! من تحت فشار هستم و دارم زن می ‏گیرم، اگر این آمار را اعلام نکنم، پدر زنم با ازدواج من موافقت نمی کند، چه کنم؟ من گفتم: ‏برو فعلا ازدواج کن، بعدا به من زنگ بزن ببینم چه می کنی. خیلی از این آمارها ظاهری ‏است، مثلا می بینی طبق آمار آمریکا 7 درصد تورم دارد یا فرانسه 4 درصد تورم دارد، در ‏حالی که هنرمندی مثل مایکل که با ماست، به من خبر داده است که آمار اصلی تورم آمریکا ‏‏32 درصد است ولی می ترسند آمار را اعلام کنند. ‏

ما: اخیرا گفته شده است که ایران در لبنان دخالت کرده است، لطفا بفرمائید که دلیل این ‏اظهارات چیست؟
دکتر الفنون: این حرف آمریکایی هاست، من هزار بار به بابای جرج زنگ زدم و گفتم گوش ‏پسرت را بپیچان تا دل به کار بدهد و اینقدر در عراق خاک بازی نکند، ولی " آمریکا به ‏نصیحت های ما گوش نمی کند و هر جا کم می آورد، دیگران را متهم می کند." اگر جرج به ‏نصیحت های ما گوش کند، مساله آمریکا راحت حل می شود و آنها هم مثل ما در مسیر درست ‏قرار می گیرند.‏

ما: لطفا جناب رئیس جمهور! بفرمائید که نصیحت شما که آمریکا به آن گوش نمی کند، ‏چیست؟
دکتر الفنون: خیلی راحت است، ما یک گروه کار تعیین کردیم که بیش از سه هزار نفر- ‏ساعت روی مشکلات آمریکا کار کردیم، من پولش را هم نمی خواهم خدا را شکر پول زیاد ‏داریم، فقط آمریکا نصیحت ما را گوش کند. اول اینکه اینها آمدند از اسرائیل حمایت کردند، ‏من ن��یحت می کنم که جرج این اسرائیل را از روی نقشه محو کند، حرف من هم یک حرف ‏علمی است، امام هم همین حرف را زدند. دوم اینکه من نصیحت می کنم که آمریکایی ها از ‏عراق بروند بیرون، بسپارند عراق را دست ما، من خودم قول می دهم که مواظب باشم که ‏هیچ جریان آمریکایی در عراق رشد نکند. سوم اینکه من این پسره را نصیحت می کنم که از ‏منطقه خاورمیانه خارج شود، اگر هم واقعا وسیله ندارند، ما حاضریم خرج سفرشان را بدهیم ‏که از خاورمیانه بروند، پولش را بعدا قسطی بدهند. یک نصیحت هم به خود این آقای محترم ‏دارم، من عکس عروسی دخترش را دیدم، چه تشریفاتی گرفتند، در حالی که عکس های ‏ع��وسی پسر من را هم دیدید. نصیحت گوش کند و سادگی را به کاخ سفید ببرد، اصلا اسمش ‏را بگذارد " کوخ سفید" بخدا ملت ها هم که هر روز به من زنگ می زنند، قبول می کنند. ‏

ما: آیا در سایر قلمروها برای دولت آمریکا نصیحتی ندارید؟
دکتر الفنون: البته با دولت آمریکا که من حرفی ندارم، من به عنوان سخنگوی ملت ها ‏نصایحی برای آقای جرج و پدرش دارم، که بخاطر خدا عرض می کنم، می گویم به مطبوعات ‏شان آزادی بدهند و بگذارند روزنامه نگاران حرف شان را بزنند. مگر ما گذاشتیم شما حرف ‏بزنید، چه اتفاقی افتاد؟

ما: ولی شما نگذاشتید ما حرف مان را بزنیم....‏
دکتر الفن��ن: ببینید، همین است، همین که شما به عنوان یک خبرنگار قبول می کنید که آزادی ‏کامل دارید، همین خودش یک دنیا می ارزد. من آقای بوش را نصیحت می کنم همین طور که ‏ما به زنان مان آزادی دادیم او هم بگذارد زنان شان هر نوع چادری می خواهند سرشان ‏بگذارند و آنها را مجبور نکند که بدون حجاب به مدارس بروند.‏

ما: لطفا بفرمائید که وضع آزادی در کشور ایران چگونه است؟‏
دکتر الفنون: " در ایران سطح آزادی خیلی بالاست." و واقعا خیلی ها از این بابت از من گله ‏می کنند، اما من به آنها گفتم، اونش بامن، شما نگران نباشید.‏

ما: لطفا توضیح بدهید که سطح آزادی ها چطور�� بالاست؟
دکتر الفنون: یعنی واقعا آزادی در ایران در سطح بسیار بالایی است، مثلا کلیه کسانی که در ‏سطوح بالای کشور هستند، آزادند که هر چه می خواهند بگویند، مثلا من خودم، واقعا نه ‏بخاطر اینکه بخواهم از کسی بترسم، ولی واقعا من در این سالها آزادی کامل داشتم که حرفم ‏را بزنم، رهبری هم همین طور. والله قسم می خورم که حتی یک بار هم نشده رهبری بخواهد ‏حرفی بزند و کسی جلوی ایشان را بگیرد، رئیس مجلس هم گاهی اوقات به من زنگ می زند ‏و می خواهد اجازه بگیرد، من به شوخی می گویم، اختیار ما هم با شماست، چون من خیلی به ‏آزادی در سطح بالا احترام می گذارم. همین رئیس قوه قضائیه یعنی آقای شاهرودی هم که در ‏سطح بالاست ایشان هم آزادی دارد، البته در بعضی کشورها آزادی در سطح پائین است که از ‏نظر ملت ها این توهین است و خود ملت ها به من گفته اند که سطح آزادی باید بالا باشد.‏

ما: اخیرا سعود الفیصل وزیر خارجه عربستان به دخالت ایران در لبنان اعتراض کرده است، ‏شما در این مورد چه پاسخی دارید؟
دکتر الفنون: البته ایشان از این حرف ها زیاد می زنند، این که ایران در لبنان دخالت می کند ‏یا نه، به ملت ایران و ملت لبنان و ملت عربستان مربوط است که هر سه ملت با من تماس ‏دارند، ملت عربستان که دیروز با موبایل من تماس گرفت چنین سووالی نکرد، ملت لبنان هم ‏الآن نیمه وقت در بخش ترجمه دفتر خودم کار می کند، ایشان هم اصلا چنین نظری نداشت، ‏ملت ایران هم که خودم هستم. بنا بر این نظر ملت های منطقه این نیست، اما دولت ها بهتر ‏است خودشان را اصلاح کنند، نه اینکه به جای اداره کشور خودشان بیایند مدیریت جهان را ‏که ما داریم انجام می دهیم و مشکلی هم نداریم، بعهده بگیرند. این سعود الفیصل هم خیلی بچه ‏بازیگوشی است، من وقتی پیش عبدی بودم( منظورم ملک عبدالله است)، به او گفتم: عبدی! به ‏این سعود بگو حرف مرا در وزارتخارجه تان گوش کند. عبدالله هر چه به او گفت، قبول ‏نکرد. بعد هم تلفن را قطع کرد. عب��الله هم به من گفت، محمود! می بینی با من چه می کنند؟ به ‏همین دلیل از نظر ما اظهارات وزیر خارجه عربستان نظر رسمی این دولت نیست، بلکه نظر ‏رسمی دولت عربستان همان است که عبدالله قبلا به من گفته که ما خودمان می دانیم.‏

ما: لطفا بفرمائید که نظرتان درباره اسرائیل چیست؟( در همین لحظه خبرنگار دستگیر، ‏بازداشت، زندانی، محاکمه و محکوم می شود و خبرنگار دیگری به مصاحبه ادامه می دهد.) ‏بله، لطفا بفرمائید که نظرتان درباره رژیم صهیونیستی چیست؟
دکتر الفنون: رژیم صهیونیستی، از نظر ملت های منطقه بخصوص ملت امارات که هفته قبل ‏برای معاینه چشمش به تهران ��مده بود، اصلا وجود ندارد. الآن در تمام منطقه شما به هر نقشه ‏ای که نگاه کنید می بینید در این سه سال چیزی به اسم اسرائیل در نقشه جهان وجود ندارد، من ‏دقیقا نمی دانم که مردم یهود رفتند اروپا یا الآن در آلاسکا هستند. در هرحال همان شد که ما ‏گفته بودیم و بعضی فریب خوردگان گوش نکردند و حالا باید تاوانش را پس بدهند. البته ‏بعضی کشورها هم در اثر اشتباهاتی و تحت فشار مجبور شدند موجودیت رژیم صهیونیستی ‏را بپذیرند، یکی از مقامات و رهبران آفریقایی به من گفت که تحت فشار مجبور شده است که ‏موجودیت رژیم صهیونیستی را برسمیت بشناسد. ایشان گریه می کرد و خودش را می زد. ‏حتی رهبر یکی از کشورهای آفریقایی به من می گفت که آمریکایی ها همین ده سال پیش ‏رهبر این کشور را دو روز نمی گذاشتند مستراح برود تا اینکه این آدم به حال مرگ افتاد و ‏بعد از این که اسرائیل را به رسمیت شناخت توانست جیش کند، این رهبر آفریقایی اینها را یک ‏شب به من می گفت و خون گریه می کرد و از من می خواست زودتر اسرائیل را محو کنم.‏

ما: آقای رئیس جمهور! فکر می کنید که نتیجه قطعنامه های سازمان ملل چه بشود؟
دکتر الفنون: من در اینجا آن جمله معروف امام را نقل می کنم، هیچ! می خواستید چه بشود. ‏قطعنامه ای عملا صادر نشد. در مجموع که حساب کنیم، شورای امنیت ��ازمان ملل در جمع ‏پانزده نماینده دارد. از این تعداد چهارده کشور علیه ایران قطعنامه صادر کردند، این در زبان ‏دیپلماسی که ما از بچگی در ارادان یاد گرفتیم یعنی هیچ! این حرف را کسی به شما می زند ‏که حداقل با رهبر 150 کشور ملاقات کرده است. در حالی که قطعنامه هایی در سازمان ملل ‏صادر شده که هفتاد کشور، از همین پانزده تا به آن رای مثبت دادند، پانزده کشور که چیزی ‏نیست. و از همه مهم تر " کل اعضای شورای امنیت که قطعنامه را امضا کرده اند، با ما ‏تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کرده اند.‏

ما: آیا کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و روسی�� هم جزو همین کل کشورها بودند؟ ‏آنها هم تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کردند؟
دکتر الفنون: در عرف دیپلماسی وقتی می گوئیم کل کشورها منظورمان همه پانزده کشور ‏است و این شامل کشورهایی مثل انگلیس و آمریکا و فرانسه نمی شود، چون آنها را جزو کل ‏کشورها حساب نمی کنند. البته ملت های فرانسه و آمریکا و انگلیس هم با من تماس گرفتند و ‏حتی ملت انگلیس می گفت چرا سفارت این کشور را در تهران تعطیل نمی کنید. ‏

ما: شما در یک مصاحبه فرمودید که " تاریخ نشان نداده که بیگانه ای بتواند در عراق باقی ‏بماند." منظور شما از بیگانه چه کشوری بود؟
دکتر الفنون: منظورم این بود که فرانسه و آلمان و عربستان سعودی در این دو قرن بارها ‏عراق را اشغال کردند ولی نتوانستند در عراق باقی بمانند.‏

ما: ولی این کشورها هرگز عراق را اشغال نکردند....‏
دکتر الفنون: همین موضوع نشان می دهد که آنها حتی عراق را نتوانستند اشغال کنند، چه رسد ‏به اینکه باقی بمانند. ‏

ما: منظور این است که هیچ کشوری اصولا عراق را اشغال نکرد که نتواند در آن باقی بماند..‏
دکتر الفنون: البته جلال بطور خصوصی به من گفت که چند بار عراق توسط فرانسه در این ‏سالها اشغال شد که تاریخ نویسان مزدور و غرب زده در این مورد چیزی ننوشتند، البته این ‏یک مساله خصوصی است.‏

ما: لطفا بفرمائید که علت گرانی برنج و برخی مواد غذایی دیگر چیست و دولت چه راهکاری ‏برای حل آن دارد؟
دکتر الفنون: اصولا مشکل غذایی الآن یک مشکل بین المللی است، مثلا الآن در استکهلم مدتی ‏است که برنج تا بیست یورو افزایش قیمت داشت و در کویت یکی از ملت های کویت به من ‏گفت حتی ساندویچ فروش ها هم مجبور شدند بخاطر نبودن گوجه فرنگی تعطیل کنند، چون ‏لای ساندویچ می گذارند، پس " مساله بحران غذایی یک مشکل جهانی است و سازمان جهانی ‏غذا اگر بخواهد ما راهی برای حل این مشکل در اجلاس فائو ارائه می کنیم." ما حاضریم ‏برای ک��هش قیمت گوجه فرنگی و برنج در تمام جهان راهکارهای بزرگی عرضه کنیم که در ‏عرض دو ماه مشکل غذای ملت ها حل بشود.‏

ما: چرا از این راهکارها برای کاهش قیمت ها در داخل استفاده نمی کنید؟
دکتر الفنون: راه حلی که ما پیدا کردیم برای کاهش قیمت مواد غذایی در حد دو میلیارد نفر ‏است، و به همین دلیل اندازه ایران نمی شود.‏

ما: لطفا بفرمائید که برای حل مشکلات اقتصادی کشور چه زمانی قصد دارید که راه حلی ‏ارائه کنید؟
دکتر الفنون: البته طبق برنامه ریزی دقیقی که من داشتم، قرار بود دو سال پس از اتمام دوره ‏ریاست جمهوری خودم مشکلات اقتصادی را حل کنم، اما ملت ایران با من تماس گرفتند و ‏گفتند برنامه را جلو بیندازم که من قصد دارم به حول و قوه الهی و با امداد از آقا امام زمان، " ‏ریشه های اصلی مشکلات اقتصادی را در هفته اول تیرماه اعلام کنم." ‏

ما: چرا زودتر اعلام نمی کنید؟
دکتر الفنون: این کار مقدماتی دارد، از جمله اینکه باید هماهنگی هایی با بخش سی سی یو ‏بیمارستان های قلب بشود که آمادگی برای پذیرش بیماران قلبی داشته باشند. ما بتازگی خبر ‏خوش هسته ای را به مردم دادیم و یک خبر خوش علمی هم دادیم، پزشکان گفته اند که اگر ‏خبرهای اینجوری را تند تند بدهیم ممکن است مردم از خوشحالی سکته قلبی کنند. به همین ‏دلیل داریم هماهنگی هایی در بخش درمانی می کنیم تا اوایل تیرماه دلیل مشکلات اقتصادی را ‏اعلام کنیم.‏

ما: آیا علاوه بر اعلام دلیل مشکلات اقتصادی قصد حل آن مشکلات را هم دارید؟
دکتر الفنون: در این مورد باید بیشتر فکر کنیم و به هماهنگی با مسوولان درجه اول بپردازیم، ‏شاید اگر به این نتیجه برسیم که فعلا برای امسال اعلام دلیل مشکلات کافی است، حل ‏مشکلات را بگذاریم برای سال بعد.‏

ما: در مورد مشکل مسکن قرار است چه کاری توسط دولت صورت بگیرد؟
دکتر الفنون: قرار است " شخصا به مساله مسکن وارد شوم" چون این عرصه واقعا نبوغ و ‏درایت خاصی می خواهد که خودم مجبورم آستین ها را بالا بزنم، شاید مجبور شویم چند وزیر ‏عوض کنیم و یا چند هفته ای در این مورد سخنرانی کنم که مشکل مسکن نیز مثل مشکل ‏انرژی و گرانی کالاها و سیاست خارجی که خودم شخصا آنها را حل کردم، حل بشود.‏

ما: سخنگوی دولت گفت که حقوق بخشی از کارکنان دولت کاهش خواهد یافت و این باعث ‏برخی نگرانی ها شد، در این مورد شما چه راهی در نظر دارید؟
دکتر الفنون: سخنگوی دولت از دوستان ماست، ولی خود ما نیست. ایشان در جریان افزایش ‏حقوق کارکنان دولت نبود و ما هم یادمان رفت به ایشان فرق افزایش و کاهش را بگوئیم. ‏دولت نهم تصمیم گرفته است حقوق ها را افزایش دهد، اما " افزایش حقوق کارکنان دولت به ‏صورت پلکانی خواهد بود، اما ارتفاع این پله ها کوتاه خواهد شد." یعنی برای مثال ما حقوق ‏‏300هزار تومانی را ابتدا به 305 هزار تومان افزایش می دهیم، بعد ارتفاع پله ها کوتاه تر ‏می شود تا این حقوق تا حد 280 هزار تومان افزایش یابد...‏

ما: افزایش یابد یا کم شود؟
دکتر الفنون: پلکان همینطوری است، اولش بالا می رود، بعد پائین می رود، ممکن است ‏حقوق کم شود ولی در واقع افزایش پیدا کند، این چیزی است که خیلی اقتصاددانانی که در ‏غرب درس خواندند نمی فهمند و انتظار دارند، وقتی چیزی افزایش می یابد بیشتر شود، در ‏حالی که در فرهنگ اسلامی ایرانی ممکن است به این شیوه غربی نباشد. به هر حال ما از ‏پلکان استفاده می کنیم.‏

ما: این پلکان به کجا می رود؟
دکتر الفنون: در ابتدا به زیر زمین می رود، اما بعد از آن همانجا می ماند و ما رشد دائمی ‏اقتصادی خواهیم داشت.‏

ما: به عنوان سووال آخر می خواهم بپرسم به عنوان یک نفر از مردم ایران، فکر می کنید ‏وضع معیشتی مردم در این سه سال بهتر شده است یا بدتر شده است؟
دکتر الفنون: اگر بصورت پلکانی نگاه کنیم و ارتفاع پله را کم بگیریم، وضع معیشتی مردم در ‏این سه سال خیلی بهتر شده است. حتی اگر با شیب تونل نگاه کنی�� و فرض کنیم که چون توی ‏تونل تاریک است و هیچ کسی نمی بیند که واقعیت چیست، واقعیت این است که قدرت خرید ‏مردم خیلی افزایش یافته است. درست است که درآمد مردم بالا نرفته و قیمت ها بالا رفته، اما ‏بطور پلکانی اگر نگاه کنیم، قدرت خرید مردم به شکل عجیبی افزایش پیدا کرده است. ‏

ما: اگر پیامی برای مردم دارید بفرمائید؟
دکتر الفنون: می خواستم از صداقت خودم در پاسخ به سووالات قدردانی کنم و به مردم ‏یادآوری کنم که ملت ها هیچ وقت اشتباه نمی کنند، بخصوص خودم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 [2008.05.13]

 

در راستای اینکه برای دو سه روزی رفته بودیم پاریس کارهای لازم انجام بدهیم و آنلاین ‏نبودیم، دیروز و روز قبل مجبور شدم دو سه مطلب پاریسی بنویسم که البته طبیعی است که ‏مطابق معمول قضیه کمی جدی شد. برای همین امروز که برگشتم به اینترنت تا ببینم دنیا دست ‏کیست، با انبوهی از اخبار مساله آفرین و مساله دار و مساله ساز روبرو شدم که فکر می کنم ‏بهترین راه برای نوشتن طنز امروز، پاسخ دادن به سووالاتی است که مسوولان مساله آفرین ‏ایجاد کرده اند. اما چون ما یک مقدار زیادی دموکراسی هستیم، به همین دلیل به جای اینکه ‏مستقیما به سووالات شما پاسخ بدهیم، با گزینه های چهار جوابی به این سووالات پاسخ خواهیم ‏داد، خودتان گزینه درست را انتخاب کنید و پاسخنامه را برای عمه تان بفرستید تا احتمالا ‏جایزه مناسب را دریافت کنید، اگر هم خواستید پاسخ ها را برای خودم بفرستید تا اگر برنده ‏شدید جایزه مناسبی را برای یکی از آشنایان بفرستم.‏

یک داغ دل برای یک قبیله
سووال اول: آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس فرموده اند که " یک نفر نمی تواند کشور را ‏اداره کند." لطفا پاسخ دهید که چرا یک نفر به تنهایی نمی تواند کشور را اداره کند؟‏
گزینه اول: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما فعلا آن یک نفر مشغول یک ��ار دیگر ‏است؟
گزینه دوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما ممکن است همین بشود که هست؟
گزینه سوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، بشرط اینکه کشور کمتر از دو هزار نفر ‏جمعیت داشته باشد؟
گزینه چهارم: احمدی نژاد

لطفا سیفون را بکشند!‏
سووال دوم: با توجه به اینکه آقای حداد عادل گفته است " یک نفر نمی تواند کشور را اداره ‏کند" با در نظر گرفتن این که اگر آقای احمدی نژاد به عنوان یک نفر بخواهد کشور را اداره ‏کند، به این سووال پاسخ بدهید که " چرا یک نفر احمدی نژاد نمی تواند بتنهایی کشور را اداره ‏کند"؟
گزینه اول: چون یک نفر ��یگر باید پس از این که ایشان کشور را اداره کرد، محل اداره را ‏تمیز کند.‏
گزینه دوم: چون حداقل یک نفر دیگر لازم است که بعد از پایان کار اداری سیفون را بکشد؟
گزینه سوم: پاسخ اول و دوم صحیح است؟
گزینه چهارم: اسم این کار اداره کشور نیست؟

نخبگان بروند بمیرند
سووال سوم: با توجه به اینکه همان آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس گفته است " اداره ‏کشور بدون وجود نخبگان امری غیرممکن است." آیا با این نظر موافقید؟‏
گزینه اول: مخالفم، چون کشور سه سال است به همین شکل اداره می شود، فقط زمان ‏استراحت را زیادتر کنند که وقتی سرمان را بیرون می آ��ریم بیشتر نفس بکشیم؟
گزینه دوم: مخالفم، چون کشور را می توان اداره کرد، ولی نخبگان می توانند در کشور باشند ‏ولی جلوی ورود آنها به حکومت را گرفت، فقط قیف و قیر کافی باشد که هر روز تعطیل ‏نباشیم؟
گزینه سوم: مخالفم، چون نخبگان در اداره هر کشوری حضور داشتند، وضع شان از ما بدتر ‏شده، مثل کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا که نخبگان در اداره کشور حضور دارند و ‏مردم شان دارند از گرسنگی و بدبختی می میرند.‏
گزینه چهارم: مخالفم، چون فعلا نفت داریم.‏

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا
سوال چهارم: در راستای اینکه یکی از وب سایت های اصولگرا با جد��ت سووال کرده است ‏که " مسیر نوآوری از کجا می گذرد؟" لطفا بهترین و نزدیک ترین مسیر را برای تعیین " ‏مسیر نوآوری" از میان گزینه های زیر پیشنهاد کنید.‏
گزینه اول: خیابان بهشت، توپخانه، میدان پاستور، خیابان انقلاب، میدان ولی عصر، مستقیم ‏بطرف کشتارگاه، بهشت زهرا
گزینه دوم: میدان آزادی، انقلاب، دور زدن میدان شهدا، عبور از پاسداران، عبور از بالای ‏سید خندان، رسیدن به رسالت، ادامه مسیر بطرف شرق.‏
گزینه سوم: خیابان بهشت، میدان توپخانه، عبور از پشت شهرداری، دور زدن در میدان ‏بهارستان، حرکت یکطرفه بطرف میدان پاستور، میدان سپاه، میدان اعدام، بهشت زهرا.‏
گزینه چهارم: پاسداران، میدان توپخانه، میدان پاستور، میدان ولی عصر، خیابان فلسطین، ‏عبور سریع از میدان فاطمی، خیابان کارگر، بطرف ساختمان انرژی اتمی، به دلیل بن بست ‏آخر خیابان در همانجا می مانیم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:57  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، پرلاشز

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 [2008.05.12]

 

پنجاه سال را گذرانده است. شاید شصت. می گوید: « پاریس را می خواهی بشناسی باید ‏پرلاشز را ببینی.» نگاهش خسته است و زبانش سعی می کند که خستگی را انکار کند. یک ‏راست می بردم بالای سنگی که بر گوری است و بوف کوری نشسته بر آن. ‏

پائیز است و هوای پاریس دم گرفته و غم گرفته، می گویم: « آدم دلش می خواهد پنجره ها را ‏ببندد و گاز را باز کند.» با دست به غلامحسین ساعدی اشاره می کند که در پرلاشز هم ‏تنهاست. یاد آن نامه آخر می افتم و تنهایی عمیق ساعدی در این شهر بی در و دروازه، بیست ‏تا سی سالگی اش اوج همه چیز نوشتن بود و با یک زندان انگار تیر خلاص را به مغزش ‏شلیک ک��ده بودند. از زندان که بیرون آمد، قلمش خشکید و مثل خیلی ها که وقتی قلمشان می ‏خشکد به سنگر سیاست پناه می برند، یا وقتی به سنگر سیاست پناه می برند، قلمشان می ‏خشکد، رفت به دنبال آزادی و عدالت و از این چیزهای بامزه که گفتنش بهتر از نگفتن است و ‏هر وقت هم دوست داری می توانی یک ساعت در موردش حرف بزنی، نه استعداد می ‏خواهد، نه زبان تازه، و نه کشفی که بشود با آن اثری ماندگار کرد.

شاید اگر همراهش نبودم اشکی هم نشانده بود. گفته بود که نمی خواهم فرانسه یاد بگیرم و دلم ‏برای زبان فارسی تنگ شده است. انگار لج کرده بود. خیلی ها لج می کنند، می ترسند بروند ���در محیط و آنقدر خوششان بیاید که بمانند و کم کم بشوند همین طرفی و تمام.

پرسید: خب، آن طرف ها چه خبر است؟ گفتم: برای شما هیچ! گفت: چطور؟ گفتم: شما باورش ‏نمی کنید، به نظرم می آید شماها دوست ندارید در دوری تان از آنجا اتفاق مهمی بیافتد، انگار ‏که فکر کنی کنارت گذاشته اند. گفت: من اینطور فکر نمی کنم، ولی نمی دانم قضیه چقدر ‏جدی است؟ گفتم: شوخی اش هم از آنچه فکر می کنی جدی تر است. سری تکان داد. انگار که ‏وقت لازم داشته باشد تا پس از بیست سال ژانبون و پنیر خوردن، معده اش بخواهد آبگوشت ‏چرب ایرانی را هضم کند. شاید هم این طوری اشتهایش نمی کشید.‏

قبر��تان پر است از نامهای آشنا و ناشناس، یک جورهایی تاریخ اروپا، تاریخ فرانسه، تاریخ ‏مبارزات سیاسی اجتماعی را هم از زیر خاک می توان بیرون کشید و دوباره نگاهش کرد. سه ‏چهار ساعتی می مانیم آنجا، سعی می کند برایم قبرستان پرلاشز را طوری ترجمه کند که ‏خوب بفهمم. غروب که می شود می رسیم به دیوار کمون پاریس، کشته شدگان کمون پاریس، ‏پای این دیوار. ‏

به نظرم می رسد پرلاشز را زیاد دوست دارد و چنان از آن حرف می زند که گویی دوست ‏دارد پاریس واقعی همین باشد که زیر سنگ های سنگین و نهفته در تابوت های زیر خاک ‏است. شاید به نظرم می رسد که پاریس چیز دیگری است، بیرون انگار دنیایی دیگر است، ‏روی خاک آدم ها خوش می گذرانند، مردم کتابهای احمقانه می خوانند، فیلسوفان همچنان تنها ‏هستند، گاهی بادی از شرق زیر پرچمی سرخ کهنه می زند و مردی سبیل های خاکستری اش ‏را تاب می دهد و دوباره مک دونالد است که همچنان پرچمش برافراشته و مقاومت بزرگ ‏همین که فرانسوی ها کوئیک را در مقابل مک دونالد علم کرده اند، زحمت کشیدند و سعی ‏کردند دقیقا همان کاری را که رقیب می خواست بخوبی اجرا کنند. ‏

از قبرستان بیرون می رویم. می بردم سرکوچه ای و همان خانه را نشان می دهد که هدایت ‏آخر داستانش را همانجا نوشت. می گویم: هوای پائیزی پاریس زیرپا�� آدم را خالی می کند. ‏آدم دلش می خواهد پنجره ها را ببندد و گاز را باز کند. ‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، از نوع سوم

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 [2008.05.11]

 

شهر خیالبافان، شهر انقلاب، شهر سینمای سیاه و گودار، شهری که سارتر در آن روزنامه ‏های ضد جنگ می فروخت، شهر دکتر شریعتی، شهر فرانتس فانون، شهر آیت الله خمینی، ‏شهر بنی صدر، شهر رجوی، شهر تئوریسین ها و تروریسین ها، شهر پناهندگان گریخته از ‏شرق استبداد و شهر معترضین به غرب .... شهر روزهای آفتابی و دخترهای خوش لباس و ‏پسرهای وحشی و پلیس های پیر و توریست های ژاپنی و.....‏

پاریس، نگاه اول
دو سه روزی را برای کار آمدم پاریس. قبلا یک بار یک ماهی پاریس را دیده بودم، با همه ‏خوبی های؛ آنقدر گرفتار بودم که هیچ چیز از بدی های پاریس را ندیدم. در سال 1378 در ‏پاریس بودم، مهمان یک عالمه آدم حسابی کلاس بالا که یا مرا به محلات گران و شیک پاریس ‏می بردند، یا در هتل های درست و حسابی اقامت کردم، البته با خرج دیگران و یا به دیدن ‏موسسات فرهنگی و هنری و ادبی رفتم. پاریس آن سال برای من شهر سارتر و سیمون ‏دوبووار و روشنفکران متفاوت و اندیشه های بلند و عطر و فلسفه و شراب کهنه و پنیر بدبو و ‏خوراک صدف و کراوات و کفش های واکس زده و ماشین هایی بود که راننده اش من نبودم. ‏پاریس یک چیز دیگر بود. من هم از ایران آمده بودم، کمی در و دهاتی، کمی گیج، همه چیز ‏برایم جالب و تازه بود و دائم دوست داشتم چیزی یاد بگیرم. باز خدا را شکر دوربین همراهم ‏نبود و عشق عکاسی نداشتم مثل حالا. پاریس شد شهری رویایی و جذاب، با روزهایی پر از ‏فیلسوف و شب هایی پر از نئون و خانم های خوشگل و بیش از حد نجیب.‏

پاریس، نگاه دوم
پنج سال بعد دوباره به پاریس آمدم، دقیقا پنج سال قبل. تنها بودم و رانده شده، می شود گفت ‏اسمش تبعیدی است، تبعیدی خود خواسته. از تهران که بیرون آمدم، با درخت های شهر و پل ‏های هوایی و میدان آزادی و هوای دودآلود شهر و تاکسی هایی که پشت هر کدام حداقل یک ‏شوماخر نشسته بود تا رکورد جدیدی برای خط خزانه - آزادی برای خودش ثبت کند، ‏خداحافظی کردم. برخلاف دفعه قبل، این بار پاریس شهری بود با محلات فقیر نشین، اتاق های ‏کوچکی که دیوارهایش می خواست آدم را مچاله کند. شهری که هر جای آن قدم می گذاشتی ‏سیاهان آفریقایی و عرب های مراکشی و توریست های چینی و ژاپنی و آمریکایی می دیدی. ‏شهر متروهای بوگندو و بوی شاش متراکم و فشرده شده در ایستگاههای مترو و شهر نگاههای ‏غمگین و چشم های بهت زده. روزهای داغ و هوای خفه و شب هایی که احساس ناامنی می ‏کردی. نه، پاریس عوض نشده بود، این من بودم که عوض شده بودم. تفاوت آن پاریس و این ‏پاریس کمابیش شبیه خانه ای بود که میهمان عزیزدردانه اش هستی با خانه ای که بی آنکه ‏کسی دعوتت کند، خودت را مهمان کردی و دائما منتظری کسی با کنایه یا مستقیما به تو ‏بگوید، اوی! چه می کنی؟ برو دیگر! وقت تمام است. همولایتی ها چنان نگاهت می کردند که ‏گویی باری اضافه هستی و جز اینکه صاحب خانه احتمالا از تو خوشش نمی آید، احتمالا ‏مهمان هم به مهمان چندان علاقه ای ندارد. دفعه قبل آمده بودم یک ماه بمانم و همه چیز برایم ‏موقتی و جالب بود. اما بار دوم پاریس شهری بود که آمده بودم تا در آن بمانم. به نظرم شهر ‏پاریس با مهمانهای تازه زیاد مهربان نیست، زیاد که چه بگویم، اصلا مهربان نیست. خودش ‏معتقد است آنقدر از در و دیوار شهرش مهمانهای خوانده و ناخوانده می ریزد که اصلا وقتی ‏برای مهربانی کردن ندارد، مهربانی بکند که چه بشود، که باز هم مهمان بیاید؟ که باز هم ‏توریست های چینی و ژاپنی بیایند و چق چق عکس بیاندازند و عرب های مهاجر مراکشی و ‏مصری و لبنانی بیایند و سر همه چهارراهها اغذیه فروشی ارزان بزنند؟ می گویند کرمانی ها ‏مردمی میهماندوست هستند، البته طبیعی است، وقتی شهری در مسیر راه نباشد و غریبه زیاد ‏مزاحم شهر نشود، آدم مهمان دوست می شود، ولی وقتی میهمان اینقدر زیاد می شود که برای ‏رد شدن از خیابان باید آنها را کنار بزنی تا بتوانی سر کارت برسی دیگر از مهمانها خوشت ‏نمی آید. پاریس در سفر دوم با من نامهربان شده بود. من هم چیزی نوشتم به نام پاریس، در ‏نگاه دوم. وقتی امروز آن نوشته را می خوانم خنده ام می گیرد، از نگاه خودم، آن نوشته ‏درباره پاریس نگاهی داشت نژادپرستانه، آمریکایی، نا آشنا با فرهنگ فرانسه و گاهی هم ‏توهین آمیز. آن روزها به شکل عجیبی از سگ ها بدم می آمد، بدم که نمی آمد، ولی دوستشان ‏نداشتم، مثلا اگر سگی به من نزدیک می شد و کسی آن دور و بر نبود احتمالا رفتاری غیر ‏انسانی با آن سگ می کردم، نه، خیال تان راحت باشد، لگد نمی زدم، آنقدرها هم حالم خراب ‏نبود. پاریس در نگاه دوم برای من شهری بود پر از عرب و آفریقایی و پر از فاحشه های ‏درجه سوم با خیابانه��ی کثیف و مردمی مغرور که حاضر نبودند به هیچ زبانی غیر از فرانسه ‏حرف بزنند. واقعا عجب مردمان بدی! این همه توریست ها دوست دارند بیایند پاریس، و این ‏پاریسی ها نمی روند به جای اینکه توریست ها فرانسه یاد بگیرند، بروند انگلیسی یاد بگیرند. ‏حالا می توانم خط بکشم روی آن نوشته ام درباره پاریس و فرانسه.‏

پاریس، نگاه سوم
حالا پاریس برای من شهری دیگر است. حوصله اش را ندارم، انبوهی آدمها خسته ام می کند، ‏بخصوص وقتی که در موقعیت توریست قرار می گیرم. وقتی برای کاری می خواهم بیایم عزا ‏می گیرم و وقتی کارم تمام می شود حتی تحمل نیم ساعت اضافه م��ندن در شهر را هم ندارم. ‏شهری است برای خودش. باید عادتش کرده باشی، باید اتاق های تنگ و تاریک اش را دوست ‏داشته باشی، باید بپذیری که تنه به تنه مردم حرکت کنی، باید بپذیری که در شهری مغرور راه ‏می روی که مردمانش از اینکه در آنجا زندگی می کنند، زیادی حال شان خوب است. باید ‏قبول کنی که آنها از یک توریست چیزی به جز پولش را نمی خواهند، چون چیزی جز ‏دردسرش را احساس نمی کنند. فرانسه سارکوزی در این وسط چیزی دیگر است؛ نامش را ‏بعضی ها گذاشته اند سارکولند، شاید به کنایه از اینکه گویی سارکوزی شهر را به زور تسخیر ‏کرده است و انگار فرانسوی ها از این مرد ریزنقش و مصلحت اندیش و زیرک خوششان نمی ‏آید و انگار آنها به او رای نداده اند. این بار نگاهم به پاریس، همراه با مروری است بر ماه مه ‏‏68، اتفاقی که حالا چهل سال از آن می گذرد. خیلی ها فکر می کنند، پاریس همیشه آماده ‏التهاب است، شاید چنین باشد، اما از نظر من حالا دیگر پاریس برخلاف سالهای گذشته، در ‏درون خود تومور بدخیم آمریکایی شدن را دارد. کافی است که به سلیقه جوانهایش نگاه کنیم، ‏فرار مغزهای آنها را به آمریکا ببینیم، برنامه های پربیننده تلویزیونی شان را که در سخافت و ‏سطحی نگری دست تاک شو ها و رئالیتی شوهای آمریکایی را از پشت بسته اند، ببینیم. اسب ‏تروای آمری��ایی ها زیر برج ایفل سالهاست کنگر خورده و لنگر انداخته است و از درون آن ‏دائم مدل های آمریکایی نشت می کند به عمق خیابانهای پاریس. حالا دیگر چپ و جنبش چپ ‏دیگر یک اقلیت آرمانخواه است که گه گاه ممکن است به تصادف انتخاباتی را برنده شود و ‏نکته اینکه مثل خیلی جاهای دنیا سیاستمداران عاقل و قدرتمند فرانسه بیش از قبل چرخش به ‏راست شان دیدنی است و احساس کردنی. با این وجود، اومانیته همچنان منتشر می شود و ‏هنوز هم پاریس تنها شهری است که ممکن است در آن بتوان کلکسیونی از تاکسیدرمی شده ‏های استالینیست و لنینیست و مائوئیست را پیدا کنی، چه می گویم، حتی ممکن است طرفداران ‏جدی انور خوجه و پول پوت و بن لادن را هم در این شهر عجیب و غریب پیدا کنی. شهری ‏است برای خودش. پاریس خیلی چیزهای را برایم زنده می کند...‏

شهر رهبران قبلی و بعدی
سفرهای رهبران ایران به پاریس از سفر ناصرالدین شاه شروع شد. او با خدم و حشم به ‏پاریس آمد و خاطرات خوشی از این شهر اندوخت و نوشت و بسیار آموخت و آخرش هم ‏معلوم نشد که در آن اتاق تاریک با او چه کردند. هر چه کردند، این عشق به فرانسه که آن ‏روزها در نخبگان مملکت اعم از دولتی ها و اپوزیسیون ریشه کرده بود، تا آنجا حاد شد که ‏احمدشاه دل در گرو پاریس داد و شاید که در انتخاب میان پاریس و حکومت ایران بود که ‏ترجیح داد یک شازده سابق در پاریس باشد تا یک پادشاه در تهران [خودش گفته بود کلم ‏فروشی در پاریس را به چنان سلطنتی که نوکر انگلیسی ها باشد ترجیح می دهد شاید دلیلش ‏این بود که احمد شاه فرانسه بلد بود و انگلیسی بلد نبود]. پس از رفتن قجرها هم محمدرضا شاه ‏و دکتر مصدق، هر دو دلبستگی زبانی به این شهر داشتند و هر کدام بارها راه هایشان به ‏پاریس ختم شده بود. محمد رضا پهلوی سرانجام هم ملکه اش را و هم آخرین نخست وزیرش ‏را از پاریس آورد، اولی دانشجوی پاریس بود و دومی اگر چه در موسیو بلژیکی بازگشته به ‏وطن به حساب می آمد، اما گفته شده است که فرانسه را مثل زبان مادری حرف می زد و ‏برادر و هم فکران بیشمارش پاریسی ها بودند. از آن طرف هم روشنفکران حکومتی نیز یا ‏فرانکوفیل بودنند یا فرانکوفون، یا دل شان فرانسوی بود یا زبان شان. روشنفکران غیر ‏حکومتی هم بالاخره یا اول کارشان از فرانسه شروع شده بود، یا وسط کار به پاریس رسیده ‏بودند، یا در پاریس مرده بودند، هدایت و ایران درودی نقاش و فرخ غفاری و ایرج پزشکزاد ‏و بسیاری دیگر سالها در خیابانهای این شهر زندگی کرده بودند. نکته این که ضد حکومتی ها ‏هم بالاخره یک جوری از این شهر رد شده بودند و مانده بودند؛ از ابوالحسن بنی صدر و ‏قطب زاده و حسن حبیبی جبهه ملی بگیر تا چپ های فدائی و حتی مجاهدین خلق، همین شد که ‏چند ماه پس از این که ملکه درس خوانده در پاریس با اشک و آه کشور را رها کرد و از ایران ‏رفت، بنی صدر درس خوانده در پاریس و قطب زاده عضو کنفدراسیون در پاریس، آیت الله ‏خمینی مستقر در پاریس را سوار هواپیما کردند تا برخلاف نظر شاپور بختیار فرانسوی زبان، ‏فرانسه دوست به تهران بروند. سه چهار ماه بعد جاها عوض شد، اعضای اپوزیسیون مستقر ‏در پاریس در تهران قدرت را در دست گرفتند و اعضای دولت از تهران به پاریس آمدند تا ‏اپوزیسیون دولت جدید را تشکیل دهند. مسعود رجوی و دار و دسته و بنی صدر و رهبران ‏فد��ئیان خلق و رهبران جبهه ملی پاریس را که یک سال قبل شهر رهبران انقلاب ایران بود، ‏تبدیل به شهر رهبران مخالفان انقلاب ایران کردند.... البته که این داستان فقط مختص یک ‏تاریخ خاص یا یک جغرافیای خاص نیست. داستان ما و پاریس ادامه دارد، شاید یک روز آیت ‏الله خامنه ای و احمدی نژاد هم پاریس آمدند و خیلی ها که در پاریس دائم بلیط بازگشت به ‏تهران را اوکی می کنند، برگشتند. از سوی دیگر پاریس شهر بسیاری از رهبران و مخالفان ‏حکومت هاست، بسیاری از فاشیست ترین و تندترین رهبران جهان که امروز به عنوان جانیان ‏تاریخ شناخته می شوند، در کلاس های درس این شهر درس خوانده اند. و عجب است که اکثر ‏آنها وقتی از پاریس به کشورشان برمی گشتند، می خواستند انقلابی مردمی را رهبری کنند، ‏اما گویی انقلاب مردمی در سه چهار دهه گذشته اسم مستعار قتل عام هم بوده است. شاید « ‏خیالبافان» و رویاپردازان بسیاری رویاهای شان را برای تغییر کشورشان در این شهر دیده اند ‏و در اجرای همان رویاها بود که کابوس هایی بزرگ را آفریدند. کابوس های ناتمامی که ‏انگار تا دنیا دنیاست، ادامه خواهد داشت. پاریس شهر رهبران بعدی و قبلی کشورهاست...‏

فردا ،چند داستان کوتاه از پاریس. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چکش و ترازو

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 [2008.05.08]

 

آیت الله شاهرودی اعلام کرد: « نظام قضایی ایران در دنیا بی نظیر و حتی کم نظیر است.» دلایل زیر برای اثبات این مدعا اعلام می شود.

دلیل اول: در ایران قاضی مستقل است و حق دارد مستقلا هر بلایی خواست سر متهم بیاورد.

دلیل دوم: در تمام دنیا وکیل از متهم دفاع می کند، اما در ایران وکلا اکثرا متهم هستند.

دلیل سوم: در تمام دنیا یک شاکی وجود دارد که وقتی شکایت کند، کسی متهم می شود و وقتی محاکمه شد معلوم می شود مجرم است یا نه، در ایران بخش اعظم مردم مجرمانی هستند که ممکن است بدشانسی بیاورند و دستگیر شوند، وقتی دستگیر می شوند بازجو پس از بازجویی می ��همد می تواند چه اتهامی به آنها بزند و متناسب با آن اتهامات قاضی کسانی را پیدا می کند که از او شکایت کنند.

دلیل چهارم: در تمام دنیا وقتی کسی به جرمش اعتراف کند و اقرار کند که جرمی را انجام داده، او را مجازات می کنند، در ایران زندانی اگر اعتراف کند و قبول کند که جرمی انجام داده، او را آزاد می کنند، اما اگر به جرم اعتراف نکند، آنقدر در زندان می ماند که اعتراف کند.

دلیل پنجم: در تمام جهان، اول جرم اتفاق می افتد و بعد مجرم دستگیر می شود، در ایران اول مجرم زندانی می شود و بعدا معلوم می شود جرمش چیست.

دلیل ششم: در اکثر نقاط جهان وقتی مجرم اصلاح شد و تغییر کرد، او را آزاد می کنند، در ایران وقتی قاضی اصلاح شد و تغییر کرد، متهم را آزاد می کنند.

دلیل هفتم: در دادگاههای سیاسی تمام نظام های قضایی جهان هیئت منصفه نماینده افکار عمومی است، اما در دادگاههای سیاسی ایران، معمولا متهم نماینده افکار عمومی است و هیئت منصفه گروهی از همکاران قاضی هستند که اوقات بیکاری شان را در دادگاه می گذرانند.

دلیل هشتم: در تمام جهان اول جرم مجرم اثبات می شود و بعد آبروی او را می برند، در ایران اول آبروی متهم را می برند و بعد ممکن است آزادش کنند.

دلیل نهم: در تمام جهان اگر کسی را اعدام نکنند، او را پانزده سال زندان می کنند، در ایران تمام تلاش ها برای اعدام یک نفر انجام می شود، اما اگر به هر دلیل اعدام نشد، یک روز بعد آزاد می شود.

دلیل دهم: در تمام جهان، مطبوعات و رسانه ها از طریق وکیل مدافع که در جریان پرونده متهم است، از اتهام او با خبر می شوند، اما در ایران وکیل مدافع از طریق رسانه ها و مطبوعات در جریان اتهامات متهم قرار می گیرد و اگر موفق به دیدار او شد، اتهاماتش را به خودش می گوید.

دلیل یازدهم: در اکثر نظام های قضایی دنیا قاضی از طریق شواهد و مدارک و پرونده متهم برای او حکم صادر می کند، اما در نظام قضایی ایران قاضی حکم صادره را از طریق موبایل دریافت و متهم را به آن محکوم می کند.

دلیل دوازدهم: زندان در اکثر نظام های قضایی جایی است که افراد ناسالم را در آن نگه می دارند تا جامعه توسط آنان آلوده نشود، در نظام قضایی ایران زندان جایی است که افرادی که زندگی سالمی دارند، در آنجا نگه می دارند که جلوی ادامه سیاست های دولت را نگیرند.

دلیل سیزدهم: در همه جای دنیا رفتن به زندان مثل لکه کثیفی روی سرنوشت افراد است، در ایران رفتن به زندان مثل نقطه روشنی است که نشان می دهد با یک آدم حسابی طرف هستید.

دلیل چهاردهم: در همه جای دنیا رئیس قوه قضائیه کسی است که سیاستهای قضایی را اجرا می کند، در ��یران رئیس قوه قضائیه کسی است که هر چند ماه یک بار علیه قوه قضائیه نظراتی می دهد و بعد از مدتی خسته می شود.

واژه شناسی قوه قضائیه ایران
چکش: وسیله ای که با آن متهم جرم را می پذیرد.
ترازو: سالهاست خراب شده است.
میز دادگاه: وسیله ای که یک قاضی کوتوله پشت آن به نظر دراز می رسد.
میز هیئت منصفه: محل حضور برخی از کارکنان دادگاه.
وکیل مدافع: متهم بعدی.
قاضی: کسی که با متهم اختلاف فکری دارد.
متهم: کسی که تصادفا گرفتار شده است.
بازجو: کسی که از هر راه غلطی برای درست شدن متهم استفاده می کند.
پرونده: نمایشی که بصورت گروهی نوشت�� شده و بصورت گروهی بازی می شود.
قانون: کتابی که قاضی سالها قبل آن را خوانده است.
قوه قضائیه: نوعی قوه که فقط با سیاست شارژ می شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فوکس قرن بیست و پنجم

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 17 اردیبهشت 1387 [2008.05.06]

 

البته امید اولا چیز خوبی است و آرزو نیز بر جوانان نیز نه تنها عیب نیست، بلکه حسن خوبی ‏اش همین است. آدام آرلی، سخنگوی سابق وزارت خارجه آمریکا گفت: " خروج آمریکا از ‏عراق قرن ها طول خواهد کشید." آگاهان با شنیدن این جمله سوزناک، آهی از نهاد ناآرام ‏جهان خود برکشیده و موارد زیر را توضیح دادند:‏
‏- آمریکا، تازه سه چهار قرن است تولید انبوه شده و هنوز یک قرن از آمریکا شدنش نمی ‏گذرد.‏
‏- عراق، اگرچه خیلی همسایه خوبی برای ما بوده و خیلی به ما کمک کرده و همیشه اول ‏صبح ها به ما سلام کرده و آخر شب ها آشغال هایش را جلوی خانه ما نگذاشته، اما از ایجاد ‏کشوری به نام عراق هنوز یک قرن نمی گذرد.‏
‏- اصولا در جهانی که ما در آن فعلا بسر می بریم، آدم که هیچ، حتی سیاستمداران هم نمی ‏توانند در مورد سی سال، حتی بیست سال، حتی سه سال بعد دنیا پیش بینی کنند، چه رسد به ‏اینکه وارد واحدهای اندازه گیری مثل قرن بشود که خودش حداقل صد سال است.‏
‏- کسی که به کسی دیگر اتهام می زند که مثلا تو چند قرن به یک کشور تجاوز کردی، یا ‏هنوز نمی داند یک قرن چند روز است، یا اینکه هنوز مورد تجاوز قرار نگرفته است. ‏

بیش از هشتاد درصد
من که فکر می کنم این آمار حداقل بیست درصد اشکال دارد، چون طبیعی نیست که یک نفر ‏هم ایرانی باشد و هم قبل از اینکه دندانش درد بگیرد به دندانپزشک مراجعه کند. به نظرم این ‏هشتاد درصد یا صد درصد است یا 108 درصد. چون خیلی از ایرانی ها هستند که تا سالها ‏بعد از اینکه دندان شان درد می گیرد و در جریان دندان درد یک دور سیگاری می شوند، یک ‏دور الکلی می شوند، بعد تریاک می کشند، پتو و ملافه گرم می کنند و روی دندان می گذارند، ‏با آهن داغ به جان دندان دردناک می افتند، دوای بیهوشی و آرام بخش و ضد افسردگی و زخم ‏معده می خورند، بالاخره از درد بیهوش می شوند و یک نفر دیگر آنها را به دندانپزشکی می ‏برد. پس می بینید که آمار اشکال دارد، چون مع��ولا اگر هم یک ایرانی به دندانپزشک ‏مراجعه کند، معمولا خودش مراجعه نمی کند، بلکه دیگران او را مراجعه می دهند. امروز ‏چرا من اینطوری شدم؟ یک ساعت توضیح دادم و یادم رفت اصل خبر را بگویم. منابع ‏پزشکی اعلام کردند که: « بیش از هشتاد درصد ایرانیان فقط هنگام درد به دندانپزشک ‏مراجعه می کنند.» من البته فکر می کنم یک اشکال مهم در عدم مراجعه ایرانیان به ‏دندانپزشک این است که دندان مردم ایران توی دهان شان است و روی دماغ شان نیست، اگر ‏دندان ملت روی دماغ شان بود، نود درصد مردم هفته ای سه بار دندان شان را جراحی ‏پلاستیک می کردند. ‏

ما بیشتر
این اصطلاح ما بیشتر واقعا کارکردهای زیادی دارد. بخصوص از وقتی که بعضی از ‏مسوولان امر به دلیل نجابت بیش از حد به اجابت بیش از حد خواسته های کلیه جریانهای شهر ‏می پردازند و هر وقت هم بپرسی کجا داری می روی؟ جواب هایی می دهند که آدم بهتر است ‏آنها را ننویسد، آدم که نباید گزارش همه کارهای زن مردم را به همه بدهد. البته صداقت شان ‏آدم را می کشد. سردار مرتضی طلائی عضو شورای شهر تهران در هنگام خروج از شورای ‏شهر در حالی که شال و کلاه کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود، در کمال صداقتش منو ‏کشته، گفت: « از عملکردم در شورای شهر ناراضی ام» آگاهان گفتند: ما بیشتر. سردار ‏پرسید: چه جالب، شما هم از عملکردتان در شورای شهر ناراضی هستید؟ آگاهان گفتند: « نه، ‏ما هم از عملکرد شما ناراضی هستیم.»‏

باید یک چیزی باشد که بعدا یک چیزی بشود؟
شعار دادن یکی از مهم ترین موضوعات در جوامع بشری و حتی جوامع انسانی است، تا حدی ‏که خیلی اوقات آدمهایی که یک چیزی را نمی دانند چون یک وزیر شعار آن را می گوید ‏تکرارش می کنند و فکر می کنند قبولش دارند و گاهی بسختی از آن دفاع می کنند و گاهی هم ‏با شدت به آن حمله می کنند، در حالی که اصلا نمی دانند موضوع چیست. اصولا شعار دادن ‏یکی از راههای نزول یک مفهوم مهم به یک مفهوم همگانی است، در حدی که همه می توانند ‏آن را تکرار کنند. به نظر من نه تنها « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و لزومی هم ندارد ‏برای دادن این شعار چیزی در مورد انرژی هسته ای بدانیم و متوجه فواید آن باشیم، بلکه نفس ‏دادن شعار هم حق مسلم هر ایرانی است. اما من نمی دانم چرا گاهی اوقات آدمها بیخودی ‏خودشان را در کاری که تخصص ندارند، وارد می کنند. بابا! آمدی داروخانه، شعارت را بکن ‏و برو، چی کار داری که قیمت نفت از گوجه فرنگی بیشتر است. مثلا همین آقای حیدر ‏مصلحی، سرپرست سازمان اوقاف کشور که گفته است: " اصولگرایان شعار نوآوری را به ‏شعور تبدیل کنند." آخر شما بگوئید، اصلا اصولگرایان اگر می توانستند چیزی را به شعور ‏تبدیل کنند، یا اصلا شعوری در کار بود که نوآوری در آن بشود، شعار نوآوری می دادند؟ ‏آدمی که مواظب است تا هیچ اتفاق تازه ای در هیچ جایی نیافتد، چه ربطی دارد به ‏اصولگرایی؟ حالا شعارش اشکالی ندارد، پای شعار که باشد خلیج فارس را هم آسفالت می ‏کنیم، اسرائیل هم سی سال است از روی کره زمین محو شده، آمریکا هم تا به حال بیست بار ‏زیر و رو شده، ولی محض رضای خدا بیخودی خرابش نکنیم. حالا این آقای مصلحی هم هیچ، ‏محسن رضایی هم که به قول احمدی نژاد اینقدر بی عقل است که برای به دست آوردن سالانه ‏‏300 میلیون دلار درآمد سیگار، پنج میلیارد درخواست رشوه کرده، یا رشوه داده، یا رشوه ‏گرفته، گفته است: " خطر خلاء فکری و هویتی جدی است." خب! برادر من، محسن جان! ‏همین که آدمی مثل حضرتعالی وقتی پانزده برابر قیمت یک چیزی برای بدست آوردنش رشوه ‏می دهی، همین می شود که خلاء فکری و هویتی جدی می شود. این کار را نکن! آدم برای ‏بدست آوردن 300 میلیون دلار، فوقش پنجاه میلیون دلار رشوه می دهد یا میگیرد، نه پنج ‏میلیارد دلار. ‏

احمدی نژاد باید برود!
ببین! عجب علافی شدیم ها! طرف اگر پنج سال قبل می گفتند قرار است مدیر دبستان ‏شهرستان شان بشود، همه هزار تا دلیل و مدرک داشت��د که برای سلامت روانی و بهداشتی ‏بچه ها خوب نیست که احمدی نژاد مدیر دبستان بشود، حالا داریم فکر می کنیم آیا ممکن ‏است، دور بعد احمدی نژاد رئیس جمهور نشود و او را در انتخابات شکست داد؟ موسوی ‏لاری، رئیس ستاد انتخابات اصلاح طلبان، البته اگر این ستاد وجود داشته باشد و رئیس داشته ‏باشد، گفت: " می شود احمدی نژاد را شکست داد." به نظر من که شکست دادن احمدی نژاد ‏در انتخابات بعدی کار ساده ای است، منتهی چون خودم می خواهم شخصا این کار را بکنم و ‏می ترسم اگر اصلاح طلبان بفهمند که می خواهم چه کنم، در نتیجه ستاد اصلاح طلبان در ‏رشت هم می فهمد، بعد هم وقتی ستاد ��صلاح طلبان آنجا فهمید همه شهر می فهمند، در نتیجه ‏اصولگرایان هم می فهمند، و در این حالت دیگر نمی توان احمدی نژاد را شکست داد، به ‏همین دلیل راهش را نمی گویم و خودم با چراغ خاموش رانندگی ام را می کنم، اصلاح طلبان ‏هم بغل دستم بنشینند، باید مواظب باشند که سروصدای زیادی ندهند، چون دیگه..... از دست ‏شان خسته شدم. البته بعضی از مسائل را می توان گفت که به نظرم بد هم نیست گفته شود و ‏اصلا ربطی به کاری که من می خواهم بکنم ندارد، ضمن این که جمله علیرضا رجایی جمله ‏بسیار مهم و ارزنده ای بود که فرمود « اصلاح طلبان بلند فکر می کنند.» در همین راستا ‏برخی مواردی که ��ازم است تا احمدی نژاد در انتخابات بعدی شکست بخورد ذیلا عرض می ‏شود.‏
اول: دست بهش نزنید، بگذارید هر روز هر کاری دلش خواست بکند.‏
دوم: هیچ کسی هیچ محدودیتی برایش ایجاد نکند و مجلس هر چه خواست تصویب کند.‏
سوم: برای دیدار با او در تمام شهرهای کشور و بخصوص تهران و همه دانشگاههای کشور ‏سخنرانی بگذاریم، اما بگذاریم او نظراتش را دقیقا بدهد و کسی مزاحم کارش نشود.‏
چهارم: عکس احمدی نژاد را در تمام کشور به در و دیوار بزنیم و مردم را مجبور کنیم هر ‏روز جلوی عکس او غذا بخورند.‏
پنجم: یک کانال تلویزیونی پخش مستقیم احمدی نژاد داشته باشد و دائما تصویر و صدای او را ‏برای مردم پخش کند.‏
ششم: برنامه دقیقی برای سال آینده دولت ریخته شود تا او بتواند یک دور کامل به همه استانها ‏سفر کند و با تمام رهبران جهان هم دیدار برگزار کند.‏
هفتم: اصلاح طلبان اعلام کنند که در انتخابات آینده شرکت نخواهند کرد و تا ده روز قبل از ‏انتخابات هم هیچ کاندیدایی را معرفی نکنند.‏
هشتم: آمریکا به ایران حمله نکند و قیمت نفت هم همین طور بالا بماند.‏
و چند نکته دیگر.... بقیه را متاسفانه چون اصرار شغلی است نمی توانم بگویم. ‏

دموکراسی غربی چرا اینطوری است؟
حالا چه اصراری است که حتما اثبا�� کنیم که قرار است تا دنیا دنیاست به ائمه اطهار و پیامبر ‏و مقدسات توهین بشود؟ اصلا چرا باید اینطوری نگاه کنیم؟ البته می توانیم آنطوری هم نگاه ‏کنیم، ولی ممکن است اگر یک طور دیگری نگاه کنیم، در دنیا به ما احترام بگذارند و اگر ‏خدای ناکرده در دنیا به ما احترام بگذارند و مورد اهانت قرار نگیریم خیلی بد می شود. واقعا ‏فکر نمی کنید چقدر تلخ است که دنیای کثیف غرب و اعوان و انصارش به ما احترام بگذارند ‏و به ما توهین نکنند؟ حالا از همه اینها گذشته، گفتن این حرف چه فایده ای دارد؟ سفیر ایران ‏در اندونزی گفت: " اهانت به ادیان و پیامبران نتیجه دموکراسی غربی است." ‏
نتیجه گیری اول: برای جلوگیری از اهانت باید دموکراسی غربی را از بین ببریم و طبیعی ‏است این کار را نمی توانیم بکنیم.‏
نتیجه گیری دوم: دموکراسی شرقی هم که غیرممکن است، چون نمی گذاریم شکل بگیرد.‏
نتیجه گیری سوم: تا این چند سال قبل که کسی به ادیان و پیامبران توهین نمی کرد، در دنیا ‏دموکراسی غربی وجود نداشت.‏
نتیجه گیری چهارم: ما که در ایران به حضرت عیسی و موسی و مریم و مقدسات اهل سنت ‏توهین مستقیم می کنیم و برایشان جوک می سازیم و در سالمرگ شان جشن می گیریم، ‏دموکراسی غربی هستیم. ‏
نتیجه گیری پنجم: اگر در دنیا خدای ناکرده کسی را دیدیم که به مقدسات مان اهانت نکرد، ‏حتما اینقدر توی سرش بزنیم و جلوی خانه اش بمب منفجر کنیم تا او هم اهانت کند.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ن
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه تابلوی پست مدرن

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 [2008.05.01]

 

ما ایرانی ها اخلاق خاص خودمان را داریم، مثل بقیه ملت ها که اخلاق خاص خودشان را ‏دارند، البته خیلی از ملت ها طبعا ممکن است شبیه هم باشند، مثلا خیلی از سوئدی ها شبیه ‏نروژی ها یا احتمالا خیلی از سوئیسی ها ممکن است شبیه اتریشی ها باشند، اما بعید است در ‏این دنیای بزرگ کمتر ملتی شبیه ما باشد. مواردی که برای شما مثال می زنم، ممکن است که ‏همان کارهایی باشد که من و شما در خانه می کنیم یا کارهایی باشد که رئیس جمهور و رهبر ‏کشور بیرون خانه می کنند، ممکن است بگوئید که ما با آنها فرق داریم، طبیعی است، اما ‏بالاخره ممکن است همه چیزمان به همه چیزمان ��رود، ولی احتمالا خیلی چیزهای مان به ‏خیلی چیزهای دیگرمان می رود.‏

تابلوی اول: چگونه کتاب می نویسیم؟
یک شب تصمیم می گیریم رمانی را که ده سال است به آن فکر کردیم و بارها آن را برای ‏دیگران تعریف کردیم و حتی فکر می کنیم آن را نوشتیم، بنویسیم. همه چیز بخوبی پیش می ‏رود، کتاب در 387 صفحه پس از یک ماه تمام می شود. از این پس تصمیم می گیریم آن را ‏چاپ کنیم، یک سالی با همه آشنایان مشورت می کنیم تا متوجه می شویم که کتاب را باید چاپ ‏کرد. و برای چاپ کتاب باید ناشر پیدا کرد. به همین دلیل با همسرمان به مدت یک سال دنبال ‏خانه مناسبی می گردیم که وقتی کتاب را چاپ کردیم و میلیونر شدیم آن خانه را بخریم. پس از ‏پیدا کردن خانه و دریافت وام، سراغ ناشر می رویم تا پول کتاب مان را بگیریم، ناشر کتاب را ‏می خواند و اتفاقا از آن خوشش می آید. وی کتاب را به وزارت ارشاد می فرستد، اما ‏مسوولان ارشاد کتاب را غیرقابل چاپ تشخیص می دهند. ناشر معتقد است که از وقتی وزیر ‏جدید آمده، کتاب ها بسختی مجوز می گیرند. مدتی منتظر تغییر مسوول اداره چاپ و نشر می ‏مانیم، سه ماه بعد خبردار می شویم که مسوول مربوطه عوض شده است، به وزارت ارشاد می ‏رویم اما از طریق یکی از آشنایان متوجه می شویم که مسوول فعلی سختگیر تر از مسوول ‏قبلی است. او می گوید باید منتظر تغییر وزیر ماند. به همین دلیل تصمیم می گیریم برای تغییر ‏وزیر وارد یکی از احزاب مخالف دولت بشویم تا در انتخابات آینده با تغییر مجلس وزیر ‏ارشاد هم عوض شود و بتوانیم کتاب مان را چاپ کنیم. بتدریج فعالیت سیاسی مان را گسترده ‏تر می کنیم و مسوول ستاد انتخاباتی حزب « متفکرین انقلابی» می شویم. حزب ما در ‏انتخابات نمی تواند اکثریت را به دست بیاورد چون وزیر کشور در انتخابات تقلب کرده است، ‏به همین دلیل تا وزیر کشور عوض نشود، کتاب ما هم چاپ نمی شود. پس تصمیم می گیریم ‏که برای تغییر رئیس جمهور در انتخابات بعدی فعالیت کنیم. الآن شما یک فع��ل سیاسی هستید ‏که در حزب مخالف رئیس جمهور کار می کنید تا بتوانید او را عوض کنید و کتاب تان را ‏چاپ کنید. یک شب در حالی که خسته از ستاد حزب به خانه برمی گردید متوجه می شوید که ‏راننده آژانس حبیب الله پسر خاله عموزاده ای است که چون پدرش حزب اللهی بود، سالها با ‏هم حرف نمی زدیم، وقتی با او گرم می گیریم متوجه می شویم که او مسوول بررسی کتاب ‏وزارت ارشاد است و اتفاقا کتاب ما را هم او بررسی کرده و ممنوع الانتشار تشخیص داده. او ‏لطف می کند و پس از یک هفته مواردی را که باید از کتاب حذف شود، نام جدید کتاب، ‏موضوعاتی که باید به آن اضافه شود و ناشری که برای گرفتن ا��ازه چاپ اعتبار دارد، به ما ‏معرفی می کند. پس از حذف و اضافات لازم، کتاب که از 387 صفحه تبدیل به یک کتاب ‏‏193 صفحه ای شده و نام آن از " شاخه گل سرخ پشت پنجره" تبدیل به " پنجره ای به سوی ‏نور" شده است، کتاب در عرض سه روز مجوز می گیرد، در عرض دو ماه به چاپ نوزدهم ‏می رسد و ما هم به حبیب الله کمک می کنیم که بتواند ویزا بگیرد و به آمریکا برود و به ‏عنوان یک چهره جدید مجری صدای آمریکا شود.‏
تابلوی دوم: دربان تربیت بدنی پارسنج را عوض کنیم؟
دربان اداره تربیت بدنی شهرستان پارسنج هنگام ورود پسر 12 ساله شما به استادیوم فوتبال ‏تا حدی به او تجاوز کرده است. شما با خشم بسیار سراغ او می روید و پس از اینکه از او ‏کتک مفصلی می خورید، به نیروی انتظامی شکایت می کنید. وی فردا صبح به خانه تان ‏مراجعه می کند، برادرتان را که کارگر است کتک می زند، درختان حیاط خانه شما را آتش ‏می زند، با بیل توی سر همسرتان می زند، سه میلیون تومان از طلاهای زن تان را می دزدد ‏و پس از اینکه شما را به مرگ تهدید می کند می رود. شما برای شکایت از او به مدیر تربیت ‏بدنی که تصادفا پسرخاله اوست مراجعه می کنید، اما وقتی کسی پسرخاله کسی باشد، پسرخاله ‏شما نیست. به همین دلیل به مدیر کل استان مراجعه می کنید که اتفاقا پسر عموی پسرخاله ‏دربان است. آنگاه مجبور می شوید به معاون رئیس جمهور مراجعه کنید. اما او حرف های ‏شما را باور نمی کند. یک ماه بعد خودتان را به شهرستان زاهدان می رسانید تا در جریان ‏سفر استانی رئیس جمهور از دربان اداره تربیت بدنی شهرستان پارسنج شکایت کنید. ‏محافظان رئیس جمهور نامه شما را می گیرند و رئیس جمهور از دور دستی برای شما تکان ‏می دهد و صدا و سیما نیز 37 بار تصویر شما را در حالی که از دیدن رئیس جمهور اشک ‏شوق می ریزید نشان می دهد. یک ماه بعد پاسخ نامه شما از دفتر رئیس جمهور می رسد، در ‏نامه برای شما چهل هزار تومان فرستاده اند. با آن چهل هزار تومان به تهران می روید و با ‏یک وکیل مشورت می کنید، آن وکیل از شما می خواهد برای دفاع از همسر کتک خورده تان ‏با کمپین یک میلیون امضا همکاری کنید، برای دفاع از کودک تجاوز شده تان با یک ان جی ‏اوی کودکان همکاری کنید، برای دفاع از برادر کارگرتان سراغ اتحادیه کارگران کشور ‏بروید و برای شکایت از درخت های سوخته خانه تان، با یک ان جی اوی سبز همکاری کنید. ‏شما این کارها را می کنید و موضوع را به رسانه های می کشانید، اما هیچ کس نمی تواند ‏شکایت شما را منتشر کند، با رادیو فردا مصاحبه می کنید و یک هفته بعد توسط مامور ‏اطلاعات منطقه پارسنج که اتفاقا پسر دائی دربان متجاوز است، دستگیر می شوید. شما مت��م ‏می شوید که از هلندی ها و نروژی ها و دیده بان حقوق بشر و ناتو پول گرفتید و به مدت 12 ‏سال زندانی می شوید، اما نگران نباشید، چهار سال بعد دکتر یاسر پارسنجی که مشاور حقوق ‏بشر قوه قضائیه است حکم عفو شما را امضا می کند. پس از آزادی سراغ او می روید تا از او ‏تشکر کنید، او مرد توانایی است، چرا که موفق شده است در عرض چهار سال از یک دربان ‏ساده به مشاورت رئیس قوه قضائیه ترقی کند. ‏

تابلوی سوم: وقتی مهاجرت می کنیم

در یک عصر دل انگیز پائیزی فیلم " ممل آمریکایی" را می بینم و تصمیم می گیرم به آمریکا ‏بروم. هوا خوب است، دلار هفت تومان است، موهای من تا روی شانه ام است و دو ماه بعد ‏در نیویورک از هواپیما پیاده می شوم. پس از یک سال در حالی که در رشته فیزیک نظری ‏درس می خوانم احساس می کنم اینجا دقیقا همان جایی است که باید باشم. اما شش ماه بعد، در ‏اثر دیدن فیلم " زاپاتا" تبدیل به یکی از مبارزین مذهبی علیه حکومت می شوم و حاضرم ‏برای رفتن شاه جانم را هم بدهم، موهایم را کوتاه کرده ام و سبیلم را بلند. همه دخترها خواهرم ‏هستند و همه پسرها برادرم. سه سال مبارزه می کنم و یواش یواش تبدیل به یک چهره مبارز ‏در دانشگاه می شوم. بالاخره انقلاب ایران پیروز می شود و من که همه چیز دارم، یک دفعه ‏احساس می کنم ��اشینم تبدیل شده به کدوتنبل و خانه ام تبدیل شده به سطل آشغال و کفش هایم ‏تبدیل شده به پوست سیب. دلم پر پر می زند که بیایم به وطن و به دولت انقلابی و ملت قهرمان ‏ایران کمک کنم. همه چیز را رها می کنم و مهاجرت می کنم به وطن و اسلحه به دوش می ‏گیرم تا در خیابان از انقلاب دفاع کنم. حالا دیگر احساس می کنم دقیقا همان جایی هستم که ‏باید باشم. اما پس از یک سال، دولت و ملت چنان رفتاری با خویشاوندان مونث خانواده ام می ‏کنند که من قبل از اینکه از خوردن سایر چیزهایی که تا آن زمان نخوردم پشیمان شوم، از ‏طریق قاچاق فرار کنم و بروم ترکیه و دوباره برگردم به نیویورک و تمام تلاشم را برای ‏نابودی رژیم تا بن دندان مسلح بکنم. ده سال می جنگم، ده سال مبارزه می کنم. یک روز از ‏مرکز فرهنگی جمهوری اسلامی یک دعوتنامه برایم می رسد، دعوتنامه ای که از من خواهش ‏کرده اند که در یک جشن شرکت کنم، فردا هم یک دعوتنامه دیگر، روزی یک دعوتنامه، ‏بالاخره می روم که محکم بزنم توی گوش سفیر، اما وقتی نیم ساعت با او حرف می زنم، بوی ‏وطن را احساس می کنم، بغلش می کنم و از اینکه چنین برادری دارم افتخار می کنم، من باید ‏برگردم و به ملتم خدمت کنم و به اصلاحات کمک کنم. این بار می دانم که پیر شده ام و باید ‏برگردم، باید برگردم تا علم و دانش خودم در مورد فیزیک نظری را در اختیار ملت و ‏دانشجویان مبارز بگذارم. در یک روز گرم تابستانی برمی گردم به تهران و پس از یک ماه ‏میهمانی به دانشگاه می روم، آنها از من می خواهند ریاست دانشکده فلسفه را بپذیرم، من ‏توضیح می دهم که من استاد فیزیک نظری هستم، اما چاره ای نیست، چون قبلا یک استاد ‏فلسفه رئیس دانشکده فیزیک شده است. حالا دیگر میان دانشجویان هستم، احساس می کنم همه ‏چیز همانجور است که می خواستم. آسمان می درخشد و درختان شکوفه می دهند. یک روز ‏یک دانشجو از من می پرسد: موافقید؟ می گویم: نه. همه دست می زنند، عکس مرا در ‏روزنامه ها چاپ می کنند، همه جا صدای مرا پخش می کنند، من حرف می زنم و حرف می ‏زنم و حرف می زنم. سه ماه بعد چمدانم را می بندم، نه، اینجا جای من نیست، چمدانم را باز ‏می کنم، چمدانم را می بندم، چمدانم را باز می کنم،.... زندگی ام چمدانی است که که نمی داند ‏باید باز شود یا بسته شود.‏

و این تابلوها ادامه دارد....‏

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

لیزینگ

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 [2008.04.30]

po_nabavi_01.jpg

رئیس صندوق رفاه دانشجویان وزارت علوم گفته است که این وزارتخانه سعی دارد مشکلات ‏دانشجویان را از طریق " لیزینگ ویژه" حل کند. با توجه به جمله فوق کدام یک از پاسخ های ‏زیر در مورد " لیزینگ ویژه" دانشجویان درست است؟
گزینه اول: دانشجویان اگر بچه های خوبی نباشند لیز می خورند می افتند توی زندان؟‏
گزینه دوم: دانشجویان اگر زبان شان خوب باشد یا اصولا زبان داشته باشند، موقع ورود به ‏دانشگاه لیز می خورند و از دانشگاه می افتند بیرون و اخراج می خورند.‏
گزینه سوم: دانشجویانی که از سمت چپ خیابان های منتهی به دانشگاه حرکت می کنند ‏مواظب باشند که یک دفعه ممکن است از بالا یک یا چند ستاره لیز بخورد و ستاره دار شوند.‏
گزینه چهارم: برای حفظ سرمایه های کشور از طریق لیزینگ، استادان مساله دار دانشگاه ‏اخراج می شوند و لیز می خورند و همینطوری در حال لیز خوردن می روند تا آمریکا.‏

معبر کتاب
صفار هرندی، نظامی سابق که آخرین شغل اش را در معاونت فرماندهی کیهان در توپخانه ‏علیه دشمنان انجام داده است، و در حال حاضر وزیر دفاع و ارشاد اسلامی است، گفت: « ‏معبر برای انتشار کتاب باز است.» واحد کتاب وزارتخانه ذیربط به کلیه دارندگان کتاب که ‏قصد حمل و نگهداری و توزیع آن را دارند، توصیه کرد برای دریافت مجوز کتاب کارهای ‏زیر را انجام دهند.‏
اول: در هنگام نزدیک شدن به وزارت خانه مذکور سینه خیز حرکت کنند.‏
دوم: کسانی که در حوزه های تاریخی و سیاسی می نویسند حتما مواظب میادین مین باشند.‏
سوم: کسانی که به خدمت نظام وظیفه رفته اند از طریق آشنایان سابق تماس گرفته و اسم رمز ‏را فراموش نکنند.‏
چهارم: فعلا وضعیت سفید است، اما کلیه عناصر ناشناخته مواظب اعلام آژیر خطر باشند.‏
پنجم: در هنگام حمل کتاب حتما خشاب آن را خالی کنند و ضامن آن را بزنند.‏
ششم: کسانی که کتاب قدیمی دارند، مجددا برای حمل آن مجوز دریافت کنند.‏
ه��تم: در هنگام صدور بخشنامه جدید با شنیدن اولین صدا، فورا روی زمین بخوابید و دست ‏هایتان را روی گوش تان بچسبانید و سرتان را روی زمین بگذارید.‏
نتیجه گیری فرهنگی: کتاب نوعی اسلحه است، یا علیه تو استفاده می شود یا قصد داری علیه ‏دیگران استفاده کنی.‏

بسته بسته جمع مستان می رسند
بسته پیشنهادی ایران به دست روس ها رسید، بسته پیشنهادی سیاست های بانک مرکزی از ‏وزارت کار و امور اجتماعی برگشت خورد، ایران اعلام کرد که به زودی بسته پیشنهادی ‏خود را برای اروپا آماده می کند. و اصولا در این روزها همه مسوولان امر در حال بسته ‏بندی سیاست های دولت نهم هستند. در همین راستا، آگاهان به این سووال پاسخ دادند که ‏اصولا در هنگامک تهیه یک " بسته پیشنهادی" باید چه چیزهایی را در آن بسته بگذاریم و ‏چگونه آن را ببندیم و چگونه به دست دیگران بدهیم؟
عکس بچه: در کلیه بسته های پیشنهادی یک عکس احمدی نژاد در میان جمعیت گذاشته شود ‏تا نشان دهیم که رئیس جمهور محبوب و مردمی است، برای اطمینان خاطر یک عکس از ‏خاتمی که روی صورتش سبیل و دماغ کشیده شده و گوش اضافی هم برای مسخره بازی ‏گذاشته شده، بگذاریم تا بدانند که ممه خاتمی را لو لو برد.‏
گل خشک: در هر بسته یک دسته گل خشک بگذاریم، یعنی فکر نکن ما دلمان به این چیزها ‏خوش است، ما رابطه می خواهیم ولی دنبال این جنغولک بازی ها نیستیم.‏
یک دسته کاغذ سفید: یعنی ما سند و مدرک دست کسی نمی دهیم که بعدا گیر کنیم، اول تو ‏دعوت کن، وقتی ما آمدیم حرف مان را می زنیم، هر چه می گوئیم بین خودمان است و دولت ‏شما و مردم جهان، ملت ایران چیزی نباید بفهمند.‏
یک هسته خرما: یعنی اولا « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و دوما « تحریم ها فایده ‏ندارد.» چون ما اگر از گرسنگی نان و خرما هم بخوریم از حق مان کوتاه نمی آئیم.‏
یک عکس بچه گرسنه آفریقایی: یعنی برای ما اشک یتیمان و گرسنگان مهم است نه پول ‏مفسدین سرمایه دار، یادتان باشد که شما همان استعمارگران پیر هستید.‏
یک سکه کثیف و کهنه: یعنی پول چرک کف دست است، خیال نکن که می توانی با دادن ‏پیشنهادات تشویقی جیفه ناچیز دنیوی ما را فریب بدهی.‏
یک عینک دودی: یعنی ما در جریان همه چیز هستیم و اطلاعات کافی در مورد همه شما ‏داریم، سعی نکن از عوامل جاسوسی استفاده کنی، چون ما خودمان این کاره ایم.‏
یک روزنامه مچاله شده: یعنی تا وقتی توافق نکردیم، حرف را به روزنامه ها نکشید، ‏همانطور که کیلو کیلو روزنامه تعطیل کردیم باز هم می کنیم.‏
یک خنجر خونین: یعنی بدان و آگاه باش که با من از جلو دست ندهی( چون از پشت هم می ‏شود دست داد) و بعد از پشت خنجر بزنی، ما پپه یابو نیستیم.‏
یک ساعت: یعنی حواس ات باشد، به این ساعتی که می بینی می توانست یک بمب ساعتی ‏وصل باشد، اگر نکردیم بخاطر انسانیت مان بوده، ولی اگر فردا بسته پیشنهادی را درست ‏جواب ندادی از این ساعت ها در بازار زیاد است. گرفتی؟

من فیل هستم، من تمساحم
خیلی خوب است که آدم اینقدر اعتماد به هوای نفس داشته باشد و فکر کند که خیلی بزرگ ‏است. گاهی اوقات می بینی یک هواپیما برای مسافرت من کم است و در یک کت و شلوار جا ‏نمی شوم و یک کشور برای توانایی اداره من چیز کوچکی است. از نظر روانشناسی اسمش ‏را می توان گذاشت " نرگس سالاری"، دکتر الفنون در حالی که با بی اعتنایی نگاه می کرد، ‏گفت: « اسرائیل مرده ای است که با هیچ کاری زنده نمی شود.» وی نفس بلندی کشید و ‏دستهایش را به نشانه رفع خستگی به دو طرف برد و گفت: « ایران بزرگترین قدرت جهان ‏است.» وی در حالی که زیر یک قرارداد یک میلیارد دلاری کمک بلاعوض به گامبول آباد ‏آفریقا را امضا می کرد، گفت: « دلار که پول نیست، یک تکه کاغذ پاره است که چاپ شده ‏است.» وی با لگد زیر میز ریاست جمهوری اش زد و گفت: « ما باید جهان را مدیریت کنیم.»‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

گفتگو با یک روح

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 10 اردیبهشت 1387 [2008.04.29]

po_nabavi_01.jpg
در راستای اینکه حجت الاسلام روح الله حسینیان دوست پسر مرحوم سعید امامی گفته است : ‏‏« باید ملی شدن صنعت نفت را از آیت الله کاشانی بدانیم، مصدق تا اواخر 1329 مخالف ملی ‏شدن صنعت نفت بود.» با این کارشناس تاریخ و مسوول سیاستهای اتفاق افتاده و نیافتاده در ‏گذشته، مصاحبه ای کرده و برخی حقایق تاریخی را افشا نموده و برای کلیه ارواح گذشتگان ‏آرزوی مغفرت می کنیم.‏

ما: لطفا بفرمائید که نهضت ملی شدن نفت اصولا چه جوریا بود؟
روح مذکور: نهضت ملی شدن نفت اصولا قیامی بود که آیت الله کاشانی برای برانداختن رژیم ‏پهلوی و ایجاد حکومت اسلامی و قطع ید ��نگلیس و آمریکا آغاز کرد، اما در همان زمان دکتر ‏مصدق السلطنه که در خانه اش زیر پتو نشسته بود، یک دفعه باد آمد و پتو را پرت کرد به ‏خیابان قوام السلطنه و ایشان چون سردش شده بود، رفت توی خیابان و یک دفعه ایشان وارد ‏نهضت ملی شد ولی تا آن زمان اصلا در هیچ جا گفته نشده که مصدق السلطنه قصد ملی کردن ‏نفت را داشت، حتی گفته شده که انگلیس با قیف ایشان در بشکه نفت می ریخت.‏

ما: پس لطفا بفرمائید که نفت چه جوری بود که توسط آیت الله کاشانی ملی شد و نقش مصدق ‏این وسط چه بود؟
روح مذکور: همانطور که در اسناد تاریخی که در کشوی خانه من نگهداری می شود، بیان ‏شده است، اصولا مصدق السلطنه از سال 1320 تا زمان کودتا چهار بار از زیر پتو درآمد و ‏دو بار هم از نردبان بالا رفت و حتی مرحوم کاشانی وقتی می خواست نفت را ملی کند، ‏مجبور شد با ایشان برود زیر پتو، که مصطفی پسر مرحوم کاشانی می گفت که آن روز خیلی ‏روز سختی بود، چون دوتایی زیر پتو جا نمی شدند.‏

ما: با این حساب مرحوم مصدق از همان زیر پتو رهبری جنبش ملی را برعهده داشت؟ لطفا ‏بگوئید که قضیه نفت چطوری بود؟
روح مذکور: من چند عکس در اختیار دارم که این عکس ها از انواع پتوی کاشان گرفته شده ‏که نشان می دهد آیت الله کاشانی از همان موقع به فکر پتوی مصدق هم بود، و و��قعا ایشان ‏چیزی کم نگذاشت. ظاهرا همان روزی که پتوی مصدق در روز سی تیر افتاده بود توی ‏خیابان قوام، ایشان که همیشه زیر پتو سردش می شد، یک پیت حلبی دستش گرفته بود و ‏جلوی یک شعبه نفت ایستاده بود که نفت بخرد، در همین موقع مرحوم آیت الله ابوالقاسم ‏کاشانی مصدق را دید و به او اشاره کرد و دقیقا ایشان گفت: « محمد! انگلیس» تازه در آن ‏روز بود که مصدق السلطنه متوجه حضور انگلیس در نفت کشور شد.‏

ما: آیا مصدق ملی کردن نفت را همان زمان انجام داد؟
روح مذکور: ظاهرا از سال 1327 تا 1329 طول کشید تا مرحوم کاشانی به مصدق بگوید ‏که نفت را می شود ملی کرد. ایشان دائما تکرار می کرد « محمد! ملی اش کن!» و مصدق ‏السلطنه نمی فهمید ملی یعنی چه، واقعا کسانی که از این عنصر معلوم الحال طرفداری بکنند ‏بیایند و ببینند که مصدق السلطنه دقیقا تا هفت دقیقه( به ساعتش نگاه می کند) قبل از ملی شدن ‏نفت، اصلا معنی ملی شدن را نمی دانست، تا اینکه گوستاو لوبون از مومنین فرانسه که از ‏اولیاء آن خطه است، و به مرحوم کاشانی ارادت داشت، به ایران آمد و به مصدق گفت: « سه ‏ناسیونال، موسیو!» و تازه آنجا بود که مصدق چون فارسی را خوب بلد نبود، فهمید نفت را ‏باید ملی کند. ‏

ما: علت دعوای مرحوم کاشانی و مصدق پس از ملی شدن نفت چه بود؟ لطفا این ناگفته ‏تاریخی را برای ما بگوئید.‏
روح مذکور: من عرض کردم که مصدق السلطنه همیشه دنبال چاپلوسی دربار بود و من حتی ‏عکسی دارم که این عکس را که قبلا دو هزار بار چاپ شده برای اولین بار نسخه اصلی آن را ‏آوردم که خودتان ببینید، در این عکس مصدق السلطنه دست ثریا را که در آن زمان باصطلاح ‏ملکه بود، می بوسد که در این جا من بارها دقت کردم جای بوسیدن مصدق معلوم است که ‏کمی قرمز شده، البته در این عکس سیاه و سفید درست معلوم نیست، ولی در بقیه عکس های ‏سیاه و سفید من درست معلوم است. و اینجاست که باید گفت بای ذنب قتلت؟ آقای مصدق! چرا ‏دست ثریا را بوسیدی؟ در حالی که اگر یک مسلم مثل فدائیان اسلام بود این دست را گاز می ‏گرفت و یا برای حفظ مسائل شرعی لگد می زد به این زنک. ‏

ما: لطفا بفرمائید که دعوای مصدق و کاشانی از کجا شروع شد؟
روح مذکور: اصل قضیه برمی گردد به روزی که کاشانی و طلاب قم رفتند خوزستان که ‏انگلیسی ها را بیرون کنند که اکثرا این طلاب در پوشش توده ای و کارگر شرکت نفت رفته ‏بودند که ساواک که بعدا تشکیل شد آنها را شناسایی نتواند بکند. در همان روز مرحوم کاشانی ‏با شجاعت به خانه مصدق رفت و دید ایشان باز هم زیر پتوست، پتو را از روی ایشان کشید، ‏مصدق که شازده بود و همیشه زیر پتو بود، گفت: « پتوی منو بده» کاشانی با شجاعت گفت: ‏‏« نمی دم، برو یه پتو دیگه بیار.» مرحوم ازندریانی نقل کرده که مصدق گفت: « این پتوی ‏خودمه، بده، سرما می خورم.» که در اینجا اختلاف شروع شد و رسید به جایی که نباید می ‏رسید.‏

ما: اخیرا ریاست محترم جمهوری با همسر مرحوم دکتر فاطمی ملاقات کرد و از مرحوم ‏فاطمی بسیار تمجید کرد، در حالی که فدائیان اسلام یک بار فاطمی را ترور کرده بودند، لطفا ‏به عنوان یک تاریخ شناس که فدائیان اسلام را قبول دارید نظرتان را در این مورد بفرمائید، ‏بالاخره فاطمی مرد بزرگی بود یا باید ترور می شد؟
روح مذکور: بخش هایی از تاریخ که در کشوی خانه ماست پنهان است و ما این ها را بعدا ‏نشان ملت می دهیم. البته من خیلی هم از دست فاطمی راضی نیستم، ولی اینجا اشتباهی شده ‏است، اولا آن هایی که ترور کردند فاطمی را فدائیان اسلام نبودند، بلکه سازمان فدائیان خلق ‏بود که یک سازمان کمونیستی است، و کسی هم که ترور شد در واقع مرحوم فاطمی نبود، ‏بلکه سپهبد فرسیو بود که فدائیان خلق هم او را ترور نکرد، بلکه مجاهدین خلق او را ترور ‏کردند. این جا در تاریخ ابهام وجود دارد، چون در حقیقت فاطمی بعدا که فراری شد و زندان ‏رفت و ریشش بلند شد تازه معلوم شد که چه توانایی عظیمی در ایشان بود، و البته نقاط ضعفی ‏هم داشت از جمله این��ه ضد دین بود، خائن بود، به اسلام لگد زد و ایران را چند بار گاز ‏گرفت. ‏

ما: گفته شده است که پس از کودتای 28 مرداد آیت الله کاشانی گفت « من از سپهبد زاهدی ‏حمایت می کنم.» و در جای دیگر گفت که « بزرگترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر ‏شاه بود.» لطفا در این مورد هم افشاگری بفرمائید.‏
روح مذکور: مرحوم کاشانی اگرچه خیلی آدم شجاع و نترسی بود و بخاطر حفظ بیضه اسلام ‏بسیار فداکاری می کرد، اما خیلی آدم افتاده و ماخوذ به حیایی بود، آنقدر آدم افتاده ای بود که ‏یک بار که افتاده بود پس از کودتا ژنرال زاهدی از کنارش رد شد و به او گفت: حاج آقا! ‏خوبین؟ ایشان هم از سر حیا فرمودند که من از ژنرال زاهدی حمایت می کنم که البته ایشان ‏حمایت خاصی هم نکرد، بلکه بیشترین نقش را در کودتا خود مصدق داشت که خودش علیه ‏خودش کودتا کرد و البته آمریکا در این کودتا نقش داشت و در حقیقت آمریکایی ها با کودتایی ‏که توسط مصدق راه انداختند می خواستند مصدق برود که کاشانی مجبور بشود جلوی شاه ‏کوتاه بیاید که آبروی روحانیت برود و بعدا به انقلاب اسلامی ضربه بزنند که نتیجه آن را در ‏قتل های زنجیره ای دیدیم.‏

ما: از اینکه گوشه های تاریک تاریخ را روشن کردید ممنونیم.‏
روح مذکور: اصولا ما همین چراغ را برای روشن کردن گوشه های ت��ریخ داریم. والسلام ‏علیکم و رحمه الله و برکاته. ‏
‏ ‏

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ویرانه وارونه

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 [2008.04.28]

 

البته همه چیز همان جور نمی ماند که قبلا بود، گاهی اوقات ممکن است بدتر هم شود. البته ‏گاهی هم تصادفا اوضاع بهتر می شود. ‏

قبلا دانشجوها برای شنیدن سخنرانی علیه مسوولان به دانشگاه می رفتند و توسط گروههای ‏فشار زخمی می شوند، حالا فقرا برای شنیدن سخنرانی مسوولان به ورزشگاه می روند و به ‏دلیل فشار زخمی می شوند.‏

قبلا چند فامیل بزرگ وارد دولت می شدند و حکومت را تشکیل می دادند، حالا تعدادی آدم بی ‏کس و کار وارد حکومت می شوند و در آنجا هزار فامیل تشکیل می دهند.‏

قبلا اگر کسی تجاوز می کرد به نیروی انتظامی پناه می برد، حالا اگر کسی را ب�� نیروی ‏انتظامی ببرند به او تجاوز می کنند.‏

قبلا در ایران مردم هر هفته می رفتند مسافرت، رئیس جمهور هم گاهی سری به خیابان می ‏زد. حالا رئیس جمهور هر هفته به مسافرت می رود و مردم هم سالی یک بار به سفر می ‏روند و دولت همین را اهدائی خود به مردم می داند و باعث تفاخر و نشانه موفقیت دولت به ‏حساب می آورد.‏

قبلا می گفتند، معلوم نیست در ایران چه کسی رئیس جمهور است؟ حالا می گویند واقعا در ‏ایران هیچ قدرتی وجود ندارد که جلوی این را بگیرد؟

قبلا مجلس از وزیری انتقاد می کرد او برکنارش می شد، حالا وزیر اول و ناگهانی برکنار ‏می شود، بعد خودش انتقاد می کند.‏

قبلا هرکسی می خواست نماینده مردم شود، باید ثابت می کرد همیشه با دولت مخالف بوده ‏است و طرفدار مردم است، حالا وقتی کسی می خواهد نماینده مردم شود باید ثابت کند هرگز ‏مخالف دولت نبوده و اصلا مردم را نمی شناسد.‏

قبلا کسی که می خواست رئیس جمهور شود سه ماه سخنرانی می کرد تا بتواند چهار سال کار ‏کند، حالا رئیس جمهوری داریم که سه ماه کار کرد تا بتواند چهار سال سخنرانی کند.‏

قبلا دولت پول نفت را مصرف می کرد تا با فیلم و موسیقی ایرانی آبروی کشور را حفظ کند، ‏اما مخالفان دولت می گفتند اوضاع ایران به این خوبی هم نیست، حالا دولت پول نفت را ‏مصرف می کند تا چهره ای وحشی از ایران نشان بدهد و مخالفان دولت در سراسر جهان ‏تلاش می کنند تا نشان دهند ایران به آن بدی که دولت می گوید نیست.‏

گازولوژی انقلابی
سردار صفوی گفت: « می توان با قدرت نفت و گاز زورگویان را سرجای خودشان نشاند." به ‏این ترتیب نفت و گاز به جای ایمان و اعتقاد نشسته از همین رو راههای زیر برای استفاده از ‏نفت و گاز برای نشاندن زورگویان بر سر جای شان پیشنهاد می شود
زورگویان آمریکایی: برای سرجانشاندن زورگویان آمریکایی بهترین راه این است که گاز مان ‏را به روس ها بدهیم، در این حالت آمریکایی ها عصبا��ی می شوند و علیه ما اقدام می کنند، ما ‏هم مردم تهران را جمع می کنیم و روی پرچم آمریکا نفت می ریزیم و آن را با استفاده از ‏‏"قدرت نفت" آتش می زنیم و آنها را سرجای شان می نشانیم.‏
زورگویان اروپایی: اروپایی ها از ما می خواهند غنی سازی را متوقف کنیم. به همین دلیل ‏اول گاز را می دهیم به روس ها، اگر روس ها اروپایی ها را سرجای شان نشاندند که نشاندند، ‏اگر ننشاندند نفت را در ازای روسری می دهیم به سوئیسی ها، اگر سوئیسی ها اروپایی ها را ‏سرجای شان نشاندند که هیچ، وگرنه ترمز قطار هسته ای را بر می کنیم و آنقدر با استفاده از ‏‏" قدرت گاز" گاز می دهیم که اروپایی ها از ترس سرعت قطار ما سرجای شان می نشینند و ‏بعد خودمان فرمان را می کنیم و بی دنده عقب می زنیم به کوه و پیروز می شویم.‏
زورگویان مطبوعاتی: برای سرجانشاندن زورگویان مطبوعاتی با استفاده از قدرت نفت ‏مطبوعات شان را آتش می زنیم، و کارکنان شان را با استفاده از قدرت گاز وزیر اطلاعات ‏گاز می گیریم تا مثل عیسی سحرخیز سرجایش بنشیند.‏

توضیحاتی چند
نوشتم که می خواهم مدتی را با چراغ خاموش سیاست بروم و نامه هایی چند آمد و سوء ‏تفاهماتی چندین ایجاد شد در حالی که مقصودم مقالات جدی سیاسی بود. اگرچه ای کاش می ‏شد هیچ وقت ننویسم.‏
د��م این که: در ماجرای انتخابات مجلس هشتم، گلایه من از تحریم کنندگان انتخابات نیست، در ‏ناصیه برخی از آنان عشقی به بهتر شدن شرایط ایران می بینم و در بسیاری دیگر دانایی و ‏کیاست رفتار و منش سیاسی را نمی یابم، آنان نه اثری بر مردم داشتند و نه اثری در افکار ‏عمومی، گلایه من از کسانی است که معتقد بودند باید برای پیروزی در انتخابات تلاش کرد و ‏نکردند. مثالی که زدم روشن است، اگر مردم تهران را فقط به همان اندازه مرحله اول به پای ‏صندوق ها کشانده بودیم، مرحله دوم انتخابات را اصلاح طلبان کاملا برده بودند.‏
سوم این که: از حالا تا شش ماه دیگر که انتخابات ریاست جمهوری دهم جدی می شود و از ‏سوی دیگر انتخابات آمریکا هم برگزار می شود، باید فکر کرد، رسانه ساخت، سیستم ارتباطی ‏برای رای جمع کردن ایجاد کرد.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

من چراغ ها را خاموش می کنم

سید ابراهیم نبوی  - یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 [2008.04.27]

 

شش ماهی است که وقتی به سیاست و انتخابات و وضع کشور فکر می کنم، حالم به هم می خورد. در تمام این مدت هر گاه که مجبور بودم در مورد انتخابات بنویسم، و همیشه همین طور بود، انگار یکی با مشت محکم کوبیده بود توی شکمم. از این که مثل یک تبلیغاتچی باید برای دعوت مردم از انتخابات می نوشتم و به جای اینکه چهار تا مطلب درست و حسابی طنز بنویسم، سه ماه آزگار، هر روز خودم را اسگل می کردم و مطلب درپیتی مربوط به انتخابات می نوشتم، مریض می شدم. نه اینکه خدای ناکرده فکر کنید از اینکه برای انتخابات وقت گذاشتم ناراحتم، اصلا چنین نیست. از اینکه دیگرانی که باید این کار را می کردند، وظیفه شان را رها کردند و گذاشتند هرچه می خواهد بشود، ناراحتم. روزهای آخر به سایت " امروز" که وب سایت اصلی اصلاح طلبان بود، مراجعه می کردم و می دیدم از هر ده تا مطلب حتی یکی هم برای دعوت مردم به انتخابات نیست. من کاری را انجام دادم که احساس می کردم تا آخرین لحظه باید انجام داد. انگار که شاعری باشم که به سربازی رفته باشم و در حالی که اکثر سربازهایی که باید نگهبانی بدهند، یا دارند با خودشان ور می روند یا خوابیده اند، یا مطمئن هستند که دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند، شاهد این بودم که دشمن با چهار تا و نصفی سرباز و کلی سروصدا حمله کرد و پادگان را زرتی گرفت. حالا بماند که همه سربازان این پادگان از جناب سرهنگ و فرماندهی کل و دژبان ها و سرداران و همه و همه حال شان به هم می خورد و می گویند، ما که می دانیم نمی توانیم کاری بکنیم، پس حداقل بگذار راحت بخوابیم. من و خیلی های دیگر تا آخرین لحظه فریادمان را کشیدیم، هشدارمان را دادیم، تا می توانستیم مقاومت کردیم و موفق نشدیم. نه اینکه آنها کسی بودند، نه، ما نتوانستیم بازی را پیش ببریم. ساده تر از اینکه حتی اگر مردم تهران مثل مرحله قبل در انتخابات شرکت کرده بودند، و پائین ترین رای نامزد انتخاب شده شان برای دور اول 216000 رای آورده بود، در مرحله دوم، بالاترین رای دور دوم 216000 بود و اگر مردم نه با شصت درصد حضور، با همان حضور سی درصدی مرحله اول هم آمده بودند، ده نفر اول تهران اصلاح طلب می بودند. اما نشد، امید من این بود که در این انتخابات، با توجه به همه مشکلات و موانع و مسائل مختلف، یک اقلیت هفتاد نفری اصلاح طلب انتخاب شود، این اقلیت به جای هفتاد نفر شد پنجاه نفر. اصولا بازی ای که واردش شدیم، از ابتدا معلوم بود و ما هم از ابتدا می دانستیم که بین صفر تا هفتاد شانس داریم، اما نفس این بازی آزاردهنده بود. این که می دانی در هر صورت بازنده ای و تنها چیزی که می خواهی این است که به جای هشت بر صفر با نتیجه سه بر صفر ببازی، حالا چهار بر صفر باختیم. می خواهم بگویم که این نود دقیقه خیلی وحشتناک بود، بخصوص اینکه تماشاگران هم در وقت اضافی گذاشتند و رفتند و به هر حال همین شد که شد. از داستان خودم دور نشوم. بازی گند و مزخرفی بود، اما از خودم و از همه کسانی که تلاش کردند که حتی یک نفر بیشتر وارد مجلس بشود، راضی ام. ما مسوولانه بازی کردیم، هر کسی که به فهم شرایط خطرناک کشور نائل آمد و توانست بفهمد این انتخابات چقدر مهم است کار درستی کرد. همه آنهایی هم که یا منتظر شکست اصلاح طلبان ماندند، یا خوابیدند، یا در روز واقعه سرشان با دست شان بازی کرد، فردا چنان پشیمان خواهند شد که جای گازشان رو�� دست شان تا سالها خواهد ماند. در هر حال بگویم که من فقط بخاطر احساس مسوولیت تمام تلاشم را کردم. اما از تمام این روزها حالم به هم می خورد. به همین دلیل تا اطلاع ثانوی سعی می کنم به جای دفاع از یک گروه و تبلیغ برای آن گروه، بیشترین نیروی خودم را برای نوشتن طنز در مورد مسائل کلی کشور کنم. تمام این حرف ها را سه ماه قبل می خواستم بنویسم، ولی واقعیت این بود که نمی خواستم حتی اگر دو هزار نفر هم بخاطر نوشته های من رای می دهند، آنها در انتخابات حاضر نشوند. البته، شش ماه دیگر برمی گردیم. فعلا می خواهم بیشتر طنز بنویسم و کمتر خودم را درگیر سیاست آنهم از نوع تبلیغاتی آ�� بکنم. بدبختی این است که من موجودی دوزیست شدم، از یک طرف دوست دارم داستان بنویسم و طنز بسازم و کار ادبی کنم، از طرف دیگر هر کاری می کنم یک گوشه اش به سیاست می خورد. گمشو که حالم ازت به هم خورد.

ترک عادت، یواش یواش
بیماری سیاست زدگی را دو نوع می توان درمان کرد، اول اینکه بکلی آن را گذاشت کنار، که معمولا در این حالت، معلوم نیست بقیه زندگی آدم هم بکلی کنار گذاشته نشود. اما در حالت دیگر می توان سیاست را یاواش یاواش ترک کرد. حالا می خواهی بگوئی " گرگ آمد گرگ آمد" کی گفت توبه که یاد گرگ افتادی؟ دارم فکر می کنم کم کم حجم سیاسی نویسی را کم کنم، بتدریج فضای فانتزی و تخیلی را در نوشته های طنزم افزایش دهم، کمی با ژورنالیسم فاصله بگیرم و فعلا از واحد سیاسی تا شش ماه مرخص می شوم. تا اطلاع ثانوی " همراه نمی شویم عزیز!" کمی به طنز می پردازم و سعی می کنم بروم به جایی که عرب نی نینداخت، همین دور وبرها هستم.

این مرد حالت پریش است
خدا بیامرزدش مرحوم ابوالقاسم حالت که همیشه با تلفظ فرانسه نام خانوادگی اش مشکل داشت. البته ما هم با این " حالت" مشکل داریم. یعنی واقعیت این است که بعضی اسامی را آدم نمی تواند راحت تلفظ کند. مثلا درباره هر نوع آدم خلی نمی توان راحت حرف زد. به همین دلیل به جای اینکه بگوئیم طرف خل است یا فلان نوع خل است، می گوئیم " حالت پریش" است، حالا فرانسوی ها هر جوری می خواهند تلفظ کنند، ما که فارسی می نویسیم. راستش را بخواهید من به این نتیجه رسیدم که احمدی نژاد واقعا " حالت پریش" است. داشتم با یکی از هموطنان هلندی در مورد « الف نون» حرف می زدم، مجبور شدم استدلالی بکنم که گمان می کنم این استدلال برای شما هم بد نباشد.
گاهی اوقات رئیس جمهور کشور یک دیکتاتور فاشیست و زورگوست که آدم با این دیکتاتور مبارزه می کند، حداقل مطمئن است که دارد با یک دیکتاتور زورگو مبارزه می کند و دلایل کافی هم در دست دارد که طرف دیکتاتور است. اما هرچه فکر می کنم می بینم احمدی نژاد یک دیکتاتور زورگو نیست.
گاهی اوقات رئیس جمهور کشور یک دزد است که تصمیم گرفته از طریق سیاست پولدار شود. چنین آدمی حداقل به فکر موقعیت خودش هست، می داند که اگر نتواند باقی بماند، پول هم نمی تواند دربیاورد، به همین دلیل سعی می کند در کنار دزدی کردن، قدرت و کشور را حفظ کند، وگرنه نقض غرض می شود.
گاهی اوقات رئیس جمهور محافظه کاری است که با استفاده از دیگر محافظه کاران قصد دارد جلوی تغییراتی که قدرت را از دست حزبش خارج می کند، بگیرد تا حزب خود را و در نتیجه قدرت را در دست داشته باشد. حتما برای یک محافظه کار اصولی مطرح است که مهم ترین آنها حفظ وضع موجود است، در این حالت هم آدم دلش خوش است که با یک حزب مقتدر و در صورت لزوم زورگو و در نهایت عاقل طرف است.
گاهی اوقات رئیس جمهور دیوانه است. کسی است که آرزوهای بزرگی دارد و با هوش سرشار و قدرت کاریزمای خودش می خواهد این آرزوها را زمینی کند، در این حالت آدم می فهمد با یک صدام حسین یا قذافی یا چاوز یا موسولینی روبروست، در این حالت از دیوانه باید حذر کرد و تلاش کرد تا عاقلان را به مقابله با او کشاند.
اما مشکل ما این است که آقای محمود احمدی نژاد نه دیکتاتور درست و حسابی است که دلمان خوش باشد حداقل با دیکتاتور طرف هستیم، نه دزد است که خیال مان راحت باشد وقتی پولدار شد ول مان می کند، نه محافظه کار است که لااقل دلمان خوش باشد که در کنار حفظ قدرت خودش کشور را هم حفظ می کند، و نه حتی دیوانه ای است که آدم خیالش راحت باشد که واقعا طرف دیوانه است و همراهانش هم باورش کرده اند. طرف رسما حالت پریش است. تصوراتی در ذهن دارد که برای برآورده کردن آنها نه کشوری باقی می ماند و نه دنیایی به سامان می رسد. سه روز قبل احمدی نژاد گفت « ایران قدرت اول جهان است.» و دیروز هم اعلام کرد که « اگر ملت ها دنبال ایران راه بیافتند بساط دشمنان ورمی افتد.» به نظر شما چنین آدمی حالت پریش نیست؟ جان مادرتان! چ��وری به مردم دنیا بگوئیم اشتباه کردیم یک حالت پریش مشنگ را کردیم رئیس جمهور، حالا مثل در مسجد نه می شود آن را کند، نه می شود سوزاند و نه می شود عوضش کرد. این هم از داستان ما.

چرا ملت ها دنبال ملت ایران راه نمی افتند؟
همانطور که مختصرا عرض شد، رئیس جمهور گفته است « اگر ملت ها دنبال ایران راه بیافتند، بساط دشمنان ورمی افتد.» آگاهان پس از شنیدن این جمله اول یک ساعت سردرد گرفتند، بعد نیم ساعت جمله مربوطه را هی خواندند و خواندند و آخر سر دلایلی را که ملت های جهان دنبال ملت ایران نمی افتند، عنوان کردند.
دلیل اول: اگر بنا بود ملتی دنبال د��گران راه بیافتد، همین ملت ایران دنبال دولت راه می افتاد.
دلیل دوم: فرق ملت ها با بزغاله این است که بزغاله ها دنبال هم راه می افتند.
دلیل سوم: ملت های جهان خودشان همان هایی هستند که ما به آنها می گوئیم دشمنان و هر روز پرچم یکی شان را آتش می زنیم، یک ملت که دنبال یک ملت دیگر راه نمی افتد که بساط خودش ور بیافتد.
دلیل چهارم: فرض می کنیم که ملت های جهان دنبال ملت ایران راه بیافتند، تازه می شویم دهها ملت که چند سال است دور خودمان داریم می چرخیم.

کابینه در حال فروپاشی
در این بیست سال تا به حال سه وزیر برکنار شدند، در سه سال دولت اح��دی با پورمحمدی این نهمین وزیری است که برکنار می شود، تقریبا هیچ کدام از وزرای دولت خودشان نمی دانند برای چه برکنار شدند. پور محمدی هم گفته است « علت برکناری ام را نمی دانم.» به نظر من دولت احمدی نژاد افتاده توی سرازیری سقوط و تقریبا به نفع همه جریانهای سیاسی درون حکومت است که این جوان برود. به نظرم اگر جنگ نشود، طرف روز به روز ژولیده تر، آشفته تر و عصبی تر می شود و خودش دستی دستی دولت را می برد تا سقوط. به نظرم باید یواش یواش با چراغ خاموش برای کنار گذاشتن طرف یا از بین بردن امکان انتخاب مجدد او برنامه ریزی کرد.

هوش ایرانی در خدمت جهان
البته من دقیقا نمی دانم هنر که نزد ایرانیان است و بس، واقعا نزد بقیه جهانیان هیچ هنری نیست؟ به نظرم چیزهایی باید باشد. بالاخره هیچی نداشته باشند، چهار تا نقاش و نویسنده و فیلمساز و موسیقیدان که دارند. حالا شاعرشان توی سرشان بخورد که هیچ کدام شان مثل مولوی نمی توانند شعرفارسی بگویند و ترک ها هم ادعا کنند که مولوی ترک است. راستش را بخواهید من از امروز مست این جمله آیت الله امامی کاشانی شدم که در نماز جمعه گفت: « هوش ایرانی در صف اول استعدادهای جهان است.» اتفاقا همین سه روز قبل اعلام شد که یک دختر جوان 19 ساله ایرانی کم سن و سال ترین استاد تمام وقت دانشگاههای جهان شد. واقعیتش را بخواهید با وجود اینکه آقای امامی کاشانی خیلی دیر دیر از خانه بیرون می آید، ولی به نظرم این جمله اش که گفته است « هوش ایرانی در صف اول استعدادهای جهان است.» حرف درستی است، البته ممکن است خود ایشان نداند به چه دلیلی این حرف درست است، ولی ما که می دانیم.
اول: ایرانیان بیشترین " فرار مغزها" را دارند، اگر ایرانیان باهوش نبودند، در این شرایط از کشور فرار نمی کردند.
دوم: ایرانیان بسیار باهوش هستند، چرا که با وجود علاقه زیادی که به میهن دارند، این را می فهمند که برای خوردن چاغاله بادام و چلوکباب نایب باید سالی یک بار بروند ایران�� اما برای کار کردن و استفاده از هوش شان باید بروند به استکبار جهانی.
سوم: یکی از باهوش ترین بخش های جامعه ایران، دانشجویان ایرانی هستند که دولت برای نشان دادن توجه به هوشمندی آنان هر روز تعدادی از آنان را دستگیر می کند که ببیند واقعا باهوش هستند یا نه.
چهارم: گروهی از باهوش ترین آدمهای ایرانی تجار موفق ایرانی هستند که چون خیلی باهوش هستند به جای اینکه بروند به آمریکا رفته اند به دبی که هر وقت دل شان برای وطن تنگ شد، زودی بیایند به ایران و برگردند.
پنجم: تعداد دیگری از باهوش ترین آدمهای کشورمان روشنفکران و نویسندگان ایرانی هستند که دائما ک��اب و مقاله می نویسند که بعدا چاپ خواهد شد.
ششم: حتی همین دولت هم کلی طرفدار در میان آدمهای باهوش ایرانی که در آمریکا و اروپا زندگی می کنند، دارد. این افراد هم این قدر باهوش هستند که از راه دور ارادت شان را به دولت ابراز می کنند، اما چون خیلی باهوش هستند، زیاد به دولت نزدیک نمی شوند.
نتیجه گیری اخلاقی: به قول کارل پوپر مشکل اکثر کشورهای جهان سوم این است که شعور ملت شان از دولت شان بیشتر است.

یک توضیح و برنامه بعدی
شاید یواش یواش بکشم کنار و تا یکی دو هفته دیگر سیاسی نویسی را بگذارم کنار، چند روز ترک عادت طول می کشد، مریض نشویم خوب است. امیدوارم کمی طنز و خنده برایتان داشته باشم، یاواش یاواش، از فردا، پس فردا و تا شش ماه دیگر. فعلا به قول خانم پیرزاد« من چراغ ها را خاموش می کنم.»


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 8 اردیبهشت 1387

هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم

این شعر از اشعار شاعره میانسال نازلی احساس در برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه پخش شد. تا دو سه روز دیگر شعر را می توانید از سایت رادیو زمانه بشنوید، اما فعلا فقط می توانید آن را بخوانید

ما را نزن! ما را نزن!
ما گیلاسیم
فقط دو تا گیلاس

گفتی که می خواهی ما را از زمین محو کنی
گفتی که ما را محو می کنی
ما را محو نکن، ما را نزن
ما گیلاسیم

هیلاری گفت، می خواهم ایران را از صحنه روزگار محو کنم
هیلاری!
ما را محو نکن، ما را نزن
ما گناه داریم
ما فقط دو تا گیلاسیم

هیلاری! وقتی وارد آشپزخانه شدی
در کمد زیر دستشویی
سحری است ن��شته بر ظرفی
دستت را سه بار بر ظرف بکش
آیا معجزه ای رخ داد؟
آیا غولی حاضر شد؟
نه، معجزه ای رخ نخواهد داد
هیچ غولی از بطری وایتکس خارج نمی شود
حالا درش را دو دور به سمت راست بچرخان
محلول را به آب اضافه کن
همه چیز آماده است
آن را روی تاریخ بریز
حالا می توانی تاریخ را با وایتکس بشویی

تو می توانی با محلولی از وایتکس
پرچم سرخ ویتنامی ها را به پرچم سفید صلح تبدیل کنی
و می توانی اجساد را از « دین بین فو» محو کنی
تو می توانی مارتین لوتر کینگ سیاه را در وایتکس بیندازی
تا از جان وین هم سفید تر شود
تو می توانی افغانستان طالبان را چنان با وایتکس پاک کنی
که پاک تر از پاکستان شود
تو می توانی صدام را با وایتکس از تاریخ عراق محو کنی
اما، هنگام پاکسازی مواظب باشی جایی منفجر نشود

هیلاری!
کمد زیر دستشویی را باز کن
تو می توانی، تو توانستی
تو با همان محلول وایتکس لکه بیل را از دامن مونیکا پاک کردی
حتما با همان وایتکس می توانی ایران را هم از صحنه روزگار محو کنی
اصولا وایتکس برای همین است
و محو کردن ما کار دشواری نیست
ما چندین هزار کیلومتر جغرافیاییم
و چندین هزار سال تاریخ
فقط ده دقیقه ما را در وایتکس بخیسان
و دکمه قرمز را فشار بده
ما محو خواهیم شد

اما نه، دست نگه دار
ما را محو نکن
ما را نزن، ما را نزن
ما گیلاسیم

پیش از آغاز دکترین وایتکس
شبی پیش از آن
وقتی که به باغ رفتی، سری به مغولها بزن
با عرب ها ملاقات کن
و محمود افغان را ببین
مواظب باش!
آنها پیش از این به ما تجاوز کردند
لکه های آنها هنوز روی دامن تاریخ ماست
ما آن لکه ها را نتوانستیم محو کنیم
و مغولها و افغانها و عربها هم ما را محو نکردند
تجاوز سختی بود، اما محو نشدیم
آنها می دانستند که تاریخ با سفره فرق می کند
تاریخ سفره نیست که لکه اش را محو کنی
و سرزمین یک نقشه کاغذی نیست
که پاره اش کنی

هیلاری! ای محو کن بزرگ
ای کاش خاطرات خودت را می خواندی
تا شیوه درست استفاده از وایتکس را فراموش نکنی
هیلاری! هیلاری!
ما را محو نکن، ما را نزن
ما گیلاسیم، فقط دو تا گیلاس

پیش از آنکه تو تصمیم بگیری ما را محو کنی
ما سی سال آتش سوزاندیم
تا همان یک چهارشنبه هم محو نشود
و سی سال سبزه ها را گره زدیم
تا روی زردمان را کسی نبیند
و هشت سال زیر تانک ها له شدیم
له شدیم، اما محو نشدیم
و بیست و پنج سال لگد خوردیم
آنها هم می خواستند با لگد محومان کنند
عقب ماندگی همین است!
وایتکس وقتی ندارند، لگد می زنند
ما له شدیم و لگد خوردیم و آتش سوزاندیم
هیلاری!
لگد خورده ها را محو می کنی؟

هیلاری!
سری به گوگل مپ بزن
آیا هرگز فکر کرده ای تمام خانه هایی که گوگل مپ از بالا نشان می دهد
خانه های آدمهاست
آدم هایی که رویا دارند
آدم هایی که کابوس می بینند
آدم هایی که نفس می کشند
آدم هایی که عاشق می شوند
آدم هایی که می خندند
آدم هایی که سالهاست آرزوهایشان را
یک روز باد برده است
لطفا پیش از مصرف وایتکس به آدمهایی که زیر نقشه زندگی می کنند فکر کن

هیلاری!
لطفا ما را محو نکن
ما یک باغ گیلاسیم

بانوی خندان!
می دانم که هنوز به آرای نبراسکا و فلوریدا و پنسیلوانیا احتیاج داری
اما لطفا در مصرف وایتکس زیاده روی نکن
ممکن است آنقدر زیاده روی کنی
که مردم آمریکا از وایتکس و محو کردن و هر چیز سفیدی متنفر شوند
و اوبامای سیاه را به کاخ سفید بفرستند


ما را نزن! ما را نزن!
ما گیلاسیم

نازلی احساس( معصومه مستشار)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یک رای

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 [2008.04.24]

po_nabavi_01.jpg
وقت تمام است. فردا سرنوشت سی درصد از کرسی های مجلس معلوم می شود. در تهران ‏یازده انتخاب وجود دارد و هر یک کرسی مجلس برای آینده کشور مهم است. به هزار دلیل ‏لازم است برویم و در انتخابات به نمایندگان اصلاح طلب و یا کسانی که به هر نحو منتقد ‏دولت هستند رای بدهیم. طبیعی است که من قصد ندارم هزار دلیل را برایتان بنویسم، اگر هم ‏بنویسم خواندنش آنقدر طول می کشد که روز جمعه باید به جای رای دادن نوشته مرا بخوانید، ‏اما بهتر است این کار را نکنید، چرا که رای دادن در مرحله دوم مهم ترین کاری است که یک ‏ایرانی می تواند بکند. چرا؟

اول: مجلس هشتم مهم ترین و حساس ترین مجلس تاریخ ایران است. با شرایطی که احمدی ‏نژاد در همین چند ماه پیدا کرده است، این مجلس باید تکلیف دولت را روشن کند، دولت ‏احمدی نژاد در حال فروپاشی است و مجلس تعیین کننده وضعیت آینده این دولت است، حتی ‏یک نماینده بهتر هم در سرنوشت کشور نقش دارد. ‏

دوم: در ترکیب هفتاد درصد منتخبین مجلس در مرحله اول، که رفتن آنها به مجلس قطعی ‏است، اگرچه اکثریت با محافظه کاران است، اما اکثریت با دولت احمدی نژاد نیست، اصلاح ‏طلبان باید در این مجلس یک فراکسیون قوی تشکیل بدهند، تا همین جای کار هم چنین ‏فراکسیونی وجود دارد، اما انتخاب روز جمعه می تواند تعی��ن کننده باشد. فراکسیون اصلاح ‏طلبان باید قوی تر و محکم تر شود.‏

سوم: وزرای احمدی نژاد پس از استعفا کاملا تغییر جهت دادند و به منتقدان جدی او تبدیل ‏شدند، معنی این حرف این است که نمایندگانی که به مجلس می فرستیم الزاما یک سال دیگر ‏همین نخواهند بود که امروز هستند، آنها تغییر خواهند کرد. ما مجلس را برای فشار آوردن به ‏احمدی نژاد، برای ایجاد یک جریان متعادل در قوه مقننه، برای نظارت بر انتخابات ریاست ‏جمهوری بعد، برای جلوگیری از رفتارهای خودسرانه احمدی نژاد لازم داریم. مجلس هشتم ‏همان مجلسی است که به وزرای رئیس جمهور بعدی( که احتمال اینکه اصلاح طلب باشد) ‏بسیار است، رای خواهد داد. در آن روزها یک رای هم یک رای است، مثل همین امروز که ‏یک رای هم یک رای است.‏

چهارم: ترکیب مجلس باید تغییر کند و کسی مانند لاریجانی که مصلحت اندیش تر است به ‏جای حداد عادل که نان به نرخ دولتی می خورد بیاید، ممکن است برمن خرده بگیرید که چرا ‏آرزو نمی کنم که آدمی مثل محمود دعایی رئیس مجلس شود، پاسخ این که من دست از ‏آرزوهای محال شسته ام، به گمان من به راههای ممکن باید فکر کرد. یک مجلس میانه رو و ‏مصلحت اندیش با یک اقلیت خوب اصلاح طلب می تواند سرنوشت آینده ما را بهتر کند. آینده ‏ای که اگر بدون مصلحت اندیشی پیش برود، آینده ای سیاه است.‏

پنجم: یک اقلیت خوب و مفید در مجلس می تواند تاثیرگذار باشد، این اقلیت را قوی تر کنیم. ‏تردیدها از دور اول کمتر است. انتخاب ها مشخص است. لیست را به دست مان بگیریم و هر ‏کسی که می تواند رای بدهد، قانع کنیم که باید در انتخابات شرکت کند. تلفن ها را در دست ‏بگیرید و به هر کسی می شناسید زنگ بزنید، هر کسی را می توانید با خود همراه کنید تا در ‏مرحله دوم در انتخابات شرکت کند. ‏

ششم: بیست و چهار ساعت وقت داریم که برویم توی خیابان و تبلیغ کنیم. مهم نیست وقت ‏تبلیغات تمام شده است یا نه، تا لحظه ای که رای کسی به صندوق نیفتاده است، فرصت تبلیغ ‏کردن وجود دارد، حتی اگر سر صندوق رای هم توانستید دو نفر را قانع کنید این کار را ‏بکنید، یادتان نرود بخش وسیعی از مردم دوست دارند به آدمهای خوب رای بدهند، شما می ‏توانید به آنها بگوئید آدم خوب کیست. برای یک روز دروغ گفتن اشکالی ندارد.‏

هفتم: در انتخابات مرحله اول تهران، نامزدها با نیم میلیون رای به مجلس رفتند، همین نشان ‏می دهد که ارتباطاتی مانند ارتباط اینترنتی تاثیر اساسی در انتخابات تهران دارد. به هر کسی ‏که می توانید ای میل بزنید، آف لاین بگذارید، اس ام اس بفرستید، یک لحظه را هم از دست ‏ندهیم. حتی اگر تمام تلاش ما باعث شود دو نفر اصلاح طلب مثل جهانگیری و دعایی به جای ‏کوچک زاده و افتخاری به مجلس بروند کار بزرگی کرده ایم. ‏

هشتم: دولت و حکومت مثل همیشه مرحله دوم را می خواهد با چراغ های خاموش ببرد، ‏اصلاح طلبان تبلیغی برای خودشان نمی کنند، مخالفان نظام انتخابات را تحریم کرده اند و ‏محافظه کاران با همان 15 درصد طرفداران شان می خواهند تهران را مال خود کنند، اگر با ‏با هم همراه شویم می توانیم سهم مان را از سرنوشت بگیریم. ‏

فردا را در خانه نمانید، تردید را از دل تان دور کنید و برای رای دادن به لیست اصلاح طلبان ‏به پای صندوق های رای بروید.‏
ابراهیم نبوی
پنجم ا��دیبهشت 1387 ‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:30  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بخاطر یک مشت کاغذ

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 [2008.04.20]

po_nabavi_01.jpg

من که نگران « ملتها» هستم. می ترسم همان بلایی که سر ما آمده است، سر آنها هم بیاید. ‏البته راستش را بخواهید در کمال بدجنسی بدم نمی آید بخشی از ابتکارات رئیس جمهور مان ‏که ما را به خاک سیاه نشانده، سر آنها هم بیاید و بفهمند احمدی نژادی شدن یعنی چه. رئیس ‏جمهور باز هم نطقید و اظهار داشت: « ابتکارات فراوانی داریم تا نفت ملتها در کیسه خودشان ‏بماند.» کارشناسان مربوط به « نفت و کیسه» ابتکارات زیر را که احمدی نژاد در جلسه ‏خصوصی به آنها گفته بود، برای ما گفتند و ما هم برای منور شدن افکار عمومی این ‏اظهارات را پرتاب می نمائیم.‏
ابتکار اول: ملتها می ت��انند مثل دولت بولیوی از دولت ایران حمایت کنند، در این صورت ‏دولت ایران هم پول نفت مان را به آنها می دهد، و آنها می توانند نفت شان را توی کیسه ‏خودشان نگه دارند.‏
ابتکار دوم: ملتها می توانند به جای مصرف نفت، نیروگاه اتمی دائر کنند، وقتی این کار را ‏شروع کنند، سازمانهای جهانی وارد می شوند و جلوی آنها را می گیرند، در نتیجه جنگ اتفاق ‏می افتد و دنیا از بین می رود و کسی هم نفت ما را نمی خرد و در نتیجه نفت در کیسه ‏خودمان باقی می ماند.‏
ابتکار سوم: ملتها می توانند به جای اینکه مثل دولت ایران نفت را بدهند و به جای مثل دولت ‏ایران میوه و مواد غذایی وارد کنند، نفت را برای خودشان نگه دارند و هیچ چیز هم وارد ‏نکنند، با این اقدام ابتکاری ملت ها گرسنه می مانند، اما نفت در کیسه آنها باقی می ماند.‏
ابتکار چهارم: ملتها می توانند با قدرت تمام به مبارزات ضدامپریالیستی ملت ایران بپیوندند و ‏وارد جنگ با آمریکا و اسرائیل و حتی الامکان اروپا و اگر دست شان رسید، آفریقا و بقیه دنیا ‏بشوند، در نتیجه نفت آنها تحریم می شود و حتی اگر بخواهند هم دیگر کسی نفت آنها را نمی ‏خرد و نفت توی کیسه آنها می ماند، بعدا وقتی از گرسنگی مردند از همان کیسه برای کفن ‏کردن ملت ها می توان استفاده کرد.‏
ابتکار ملی میهنی: با توجه به اینکه رئیس جمهور ایران سه سال قبل گفته بود که نفت را سر ‏سفره مردم ایران می برد و نتایج آن معلوم شده است، احتمالا اگر بخواهد نفت را در کیسه ‏ملتها نگه دارد هم نتایج آن تا مدتی دیگر معلوم خواهد شد. ‏

دلار نه، ریال بله

البته خوب است که واحد پول ما پوند و یورو است و دائما ارزش آن در حال افزایش است. ‏مثل دلار نیست که به قول رئیس جمهور « دلار الآن دیگر پول نیست، مشتی کاغذ چاپ شده ‏است.» خدا را شکر که ارزش پول ما بالا رفته و برای خرید یک کیلو گوجه فرنگی باید ‏‏30000 ریال و برای خوردن یک چلوکباب سلطانی گنجی پسند باید 130000ریال پول بدهی��، ‏در حالی که آمریکایی ها یک همبرگر مک دونالد را نیم میلیون دلار می خرند و فقط برای ‏سوار شدن به تاکسی هفتاد هزار دلار پول می دهند تا از خیابان پنجم نیویورک بروند به ‏خیابان هشتم آن، و هزار بار خدا را شکر می کنیم که با سه برابر شدن قیمت نفت در جهان در ‏سه سال اخیر قیمت بنزین در ایران پنج برابر شد و قیمت بنزین در اروپا و آمریکا یک و نیم ‏برابر و همین موضوع نشان می دهد که دلار واقعا دیگر پول نیست و کاغذ پاره چاپ شده ‏است. در همین راستا از کلیه شرکت کنندگان دعوت می شود به پرسشنامه چهارجوابی زیر ‏پاسخ دهند. ‏

بخاطر یک مشت کاغذ

سووال: با توجه به اینکه به گفته رئیس جمهور محترم « دلار الآن دیگر پول نیست، مشتی ‏کاغذ چاپ شده است.» لطفا پاسخ دهید که ریال چیست؟
پاسخ اول: واحد دلار مشت است، چون ما نفت می دهیم و یک مشت دلار می گیریم که آن را ‏مشت مشت می ریزیم توی زباله دانی، اما واحد ریال « فروند» است که هر هفته خبر سقوط ‏اش را می شنویم.‏
پاسخ دوم: جنس دلار کاغذ چاپ شده است که می شود آن را پاره کرد، اما ریال پارچه چاپ ‏شده است که با آن برای مسوولان مملکت لباس می دوزیم که بتوانیم جلوی مردم درشان ‏بیاوریم.‏
پاسخ سوم: دلار را مشت مشت مصرف می کنند، چون با یک مشت آن می شود یک ماشین ‏خرید، اما برای خریدن همان ماشین باید یک کارتن ریال بدهیم.‏
پاسخ چهارم: دلار دیگر الآن پول نیست، چون ما نفت می دهیم و دلار می گیریم، اما ریال پول ‏است، چون ما هر چیزی که می خواهیم از خارج بخریم از ریال استفاده نمی کنیم و ریال های ‏مان برای خودمان باقی می ماند و همان دلارهای به درد نخور را می دهیم. ‏

‏ به لیست اعتماد ملی رای بدهیم
فرض کنید که بخواهیم در انتخابات شرکت کنیم و نخواهیم به فهرست انتخاباتی اعتماد ملی ‏رای بدهیم و تصمیم داشته باشیم به فهرست اصلاح طلبان رای دهیم. چه بخواهیم و چه ‏نخواهیم مجبوریم به اعتماد ملی رای بدهیم�� چون لیست آنها و اصلاح طلبان یکی است، مگر ‏اینکه اصلاح طلبان برای لج کردن با کروبی بخواهند به جای اینکه به لیست خودشان رای ‏بدهند، به لیست محافظه کاران رای بدهند و بالعکس، البته از این نوابغ چنین چیزی اصلا بعید ‏نیست، ولی ما که هنوز آنقدر قاط نزدیم، زدیم؟ چند روز بیشتر به رای گیری مرحله دوم ‏نمانده و باید هرچه سریع تر و گسترده تر افراد را برای رای دادن به لیست انتخاباتی منتقدان ‏دولت( اصلاح طلبان و اعتماد ملی فرقی نمی کنند) پای صندوق ها ببریم.‏
اول: مشروعیت نظام الحمدالله و المنه در مرحله اول از دید گروهی اثبات و از دید گروهی ‏دیگر نفی شد، ب�� همین دلیل دیگر میزان مشارکت در مشروعیت نظام تاثیر ندارد، تنها نتیجه ‏عدم مشارکت طرفداران اصلاح طلبان در انتخابات، انتخاب نامزدهای محافظه کاران است.‏
دوم: با همدیگر ارتباط برقرار کنید و از هر طریق می توانید دوستان و آشنایان را برای دادن ‏رای به لیست انتخاباتی اصلاح طلبان پای صندوق ببرید، در تمام این مدت هم به حرف ‏اصلاح طلبان گوش نکنید، آنها نمی خواهند به مجلس بروند، ولی چون صغیر هستند و عقل ‏شان کار نمی کند، حرف شان اعتبار ندارد، به زور بفرستیدشان به مجلس.‏
سوم: لیست اصلاح طلبان و اعتماد ملی یکی است، از کسانی که از کروبی بدشان می آید، ���درخواست می شود لیست کروبی را از آخر به اول بنویسند، می شود همان لیست اصلاح ‏طلبان و بالعکس.‏
چهارم: این با این « قرم قرم» که در جریان وزرای اقتصادی و انتقادهای جدی محافظه کاران ‏از دولت احمدی نژاد از همین ابتدای سال شروع شده، بعید است که رئیس جمهور منتخب ‏شورای نگهبان( البته اول مشنگ قرم نیست، ما هم خیلی بی ادب نیستیم.)جان سالم به در ببرد، ‏هرچه از منتقدان دولت وارد مجلس شوند، در آینده مشکل را حل می کنند.‏
پنجم: چهره های سیاسی که فعلا یخ زدند، می ماند چهار تا و نصفی بچه های روزنامه نگار و ‏یک میلیون تا هنرمندان حوزه سینما و ادبیات و فرهنگ، یک آدم اهل حکمتی پیدا شود و برای ‏مرحله دوم از مردم دعوت کند تا در انتخابات شرکت کنند.‏
ششم: بروبکس طرفدار اصلاحات از فردا وقت بگذارند برای تبلیغات انتخاباتی و خودشان به ‏خیابان بروند، نه کاری از رادیوها و تلویزیون ها برمی آید و نه این اصلاح طلبان پشیمان، ‏حال تبلیغات دارند، خودتان بروید به خیابان و سعی کنید تا حد امکان اصلاح طلبان را از ‏تهران به مجلس بفرستید. قاعدتا باید تعدادی از اصلاح طلبان در تهران به مجلس بروند، حتی ‏یک نفر هم برود به مجلس برای روز مبادا( این روز حدودا یک سال دیگر است) خوب است.‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 5:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

به ملت توهین نکن

سید ابراهیم نبوی - دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 [2008.04.21]

من نمی دانم چرا این روشنفکران قلم به مزد نوکر اجنبی نمی فهمند که حق اهانت به ملت ‏بزرگ و شریف ایران ندارند و اجازه توهین و اهانت صرفا دست دولت محترم جمهوری ‏اسلامی است و جز دولت عزیز ما هیچ کسی حق ندارد به ملت توهین کند. این مسیح علی نژاد ‏هم یکی دیگر از همان اهانت های روشنفکرانه را به ملت عزیز و بزرگ و شریف و باهوش ‏و باشعور و توانای ایران کرد و تمام روزنامه های مردمی مثل کیهان و....( روزنامه مردمی ‏دیگری هم داریم؟) از ملت ایران دفاع کردند و کروبی هم در روزنامه اعتماد ملی ضمن زدن ‏مشت محکم به دهان مسیحی چنین بازمصلوب، دستور داد که از این پس دیگر هیچ روزنامه ‏نگاری حق اهانت به ملت را ندارد. امیر محبیان هم گفت: « کسی که به مردم توهین کند را ‏نمی توان سیاستمدار دانست.» اینجانب به عنوان یک روشنفکر خودفروخته که گاهی در ‏اوقات فراغت خودم به ملت ایران اهانت می کنم، طاقت نیاورده و ضمن محکوم کردن ‏اظهارات این روشنفکر خودفروخته تر از من و تائید گفته های امیر محبیان، موارد زیر را که ‏نشان دهنده احترام گذاشتن دولت و رئیس جمهور و حکومت و نظام محترم جمهوری اسلامی ‏به ملت عزیز و دسته گل ایران اعلام می کنم.‏

به مردم باشعور ایران اهانت نکنید
کسی حق ندارد به ملت باشعور ایران اهانت کند، ما باید همواره بگوئیم که ملت ایران ‏باشعورترین ملت جهان هستند، وقتی ما به ملت می گوئیم یک دختر 16 ساله دانش آموز در ‏خانه خودش انرژی هسته ای کشف کرده، اصلا به شعور مردم اهانت نکردیم و فکر نمی کنیم ‏اگر مردم شعور داشته باشند، متوجه می شوند دانشمندان هسته ای حداقل باید 25 ساله باشند.‏

به مردم مقتدر ایران اهانت نکنیم
کسی حق ندارد به ملت مقتدر ایران اهانت کند، ملت ما ملتی است که حق دارد و باید جهان را ‏مدیریت کند، البته همین ملت حق ندارد به جای کفش چکمه بپوشد و باید یک ارتش به آنها ‏دستور بدهد چطوری لباس بپوشند و چطوری لباس نپوشند.‏

به گوش و چشم مردم ایران اهانت نکنیم
کسی حق ندارد به مردم فهمیده ایران اهانت کند، وقتی مردم چیزی را می بینند نمی توان به ‏آنها گفت که شما واقعیت را ندیدید، به همین دلیل رئیس دولت حق دارد جلوی دوربین بگوید ‏که « من در سازمان ملل در هاله نور بودم» و بعدا بگوید « من چنین چیزی را نگفتم» مردم ‏ایران آنقدر مورد احترام هستند و به آنان توهین نمی شود که رئیس جمهور می تواند چیزی را ‏که جلوی دوربین گفته است، بگوید نگفته بودم. ما حق نداریم به شعور ملت اهانت کنیم، اما ‏می توانیم به گوش و چشم آنها اهانت کنیم.‏

به انتخاب ملت ایران اها��ت نکنیم

ملت بزرگ ایران ملتی هستند که هیچ قدرتی حق ندارد برای آنان تعیین تکلیف کند، آنان حق ‏دارند به عنوان بزرگترین قدرت منطقه تصمیم بگیرند، اما چون شعور کافی ندارند، شورای ‏نگهبان به جای آنها نماینده ملت را انتخاب می کند.‏

به ملت تعیین کننده ایران اهانت نکنید
کسی حق ندارد به ملتی اهانت کند که سرنوشت خودشان را تعیین می کنند، خانم مسیح علی ‏نژاد باید بداند که ملت بزرگ ایران همان ملتی است که فلسطینی ها و آمریکایی ها حق دارند ‏برای تعیین حکومت خودشان رفراندوم راه بیندازند، و ملت ایران هم از آنان دفاع می کند، اما ‏همین ��لت اگر بخواهد در ایران رفراندوم کند، زندانی می شود.‏

به مردم نویسنده ایران اهانت نکنید
خانم مسیح علی نژاد باید بداند که فقط تو نویسنده نیستی، ملت ایران همین ملتی است که در ‏طول دوسال گذشته حداقل یک چهارم آنها برای حل مشکلات اقتصادی شان به رئیس جمهور ‏نامه نوشته اند و همین موضوع ثابت می کند ملت ایران آنقدر ملت بزرگ و محترمی است که ‏هر کدام از آنها هر مشکل مالی دارند، باید پول بدهند و کاغذ درخواست بخرند و روی آن ‏برای رئیس جمهور نامه بنویسند، دولت ما تا این حد به ملت احترام می گذارد، اما نویسندگان ‏مزدور این را نمی فهمند.‏

به مردم آگاه ایران اهانت نکنید

کسی حق ندارد به ملت آگاه ایران اهانت کند، این ملت همان ملتی است که از آزادی در تمام ‏جهان دفاع می کند و تاریخی پر از اندیشه و تفکر دارد و به همین دلیل است که در نه سال ‏گذشته دویست روزنامه و مجله در ایران توقیف شده است، چرا که مردم ایران اگرچه آگاه ‏ترین مردم جهان هستند، اما اگر این روزنامه ها را بخوانند فاسد و منحرف می شوند.‏

نتیجه گیری اخلاقی: مردم ایران باشعور، بزرگ، مقتدر، توانا و دانشمند است، اما حق انتخاب ‏لباس، نماینده، روزنامه، دولت و حکومت خودش را ندارد.‏
نتیجه گیری سیاسی: روشنفکر��ن حق ندارند به ملت اهانت کنند، این حق در انحصار دولت و ‏حکومت است.‏

بسته را باز نکن

بسته پیشنهادی ایران برای 5+1 آماده شد. حسینی سخنگوی وزارت خارجه گفت: « اجازه ‏بدهید بسته پیشنهادی ایران بسته بماند.» آگاهان پرسیدند: چرا بسته پیشنهادی ایران باید بسته ‏بماند؟
پاسخ اول: احتمالا توش چیزی نیست، خجالت می کشیم جلوی مردم بازش کنیم.‏
پاسخ دوم: قرار نیست مردم کشور خودمان بفهمند توی بسته چیست.‏
پاسخ سوم: احتمالا اگر الآن بازش کنیم منفجر می شود.‏

پیر موذن، برگرد پشیمون می شی آخر

زمانی که از ایران بیرو�� آمدم اصلا فکر نمی کردم که دوسال بیرون از ایران بمانم، دوسال ‏که هیچ، شوخی شوخی شد پنج سال. زمانی با مهرانگیز کار حرف زدم، می گفت من اصلا ‏باورم نمی شد که چهار سال بیرون ایران بمانم، باور می کنی من چهار سال است بیرون ایران ‏هستم؟ امروز مهرانگیز هشت سال است بیرون ایران است. وقتی گنجی از ایران آمد به او ‏گفتم نگذار بیش از یک سال بیرون بمانی، پشتت باد می خورد. البته پیرموذن گفته است تا یک ‏سال می خواهد بیرون ایران بماند. داداش! نمان، پشتت باد می خورد. اگر می خواهی به من ‏زنگ بزن تا بگویم چرا باید زودتر برگردی، اینجا خبری نیست.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پارس نکن، گاز بگیر

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 28 فروردین 1387 [2008.04.16]

po_nabavi_01.jpg

اصل بر این است که همه چیز شوخی است. ساعت هشت شب یک دفعه رئیس جمهور دچار ‏موضع راست افراطی می شود و با شکوه و جلال تمام اعلام می کند که « جشن بزرگ هسته ‏ای» از همین حالا برگزار می شود و تا یک هفته دیگر همه ملت جشن خواهند گرفت و قرار ‏است شنبه بزنیم و یک شنبه برقصیم و دوشنبه آتش بازی کنیم و سه شنبه کیک زرد بخوریم، ‏اما صبح روز بعد که ملت لباس جشن شان را پوشیدند و برای شرکت در جشن هسته ای ‏آمدند، یکهو می بینند مسوولان امور یادشان رفته که قرار بود جشن بزرگ هسته ای برگزار ‏شود. فقط شوخی شوخی اینقدر تکرار می کنند که داریم هسته ای می شویم که یک دفعه همه ‏قبول می کنیم هسته ای شدیم. راستی ما کی هسته ای شدیم؟ و اصولا جشن بزرگ هسته ای ‏چی شد که تمام شد؟ این را بگذارید کنار، قضیه انفجار شیراز چی شد؟ دویست نفر زخمی ‏شدند و 12 نفر کشته شدند، امروز انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، جان آدمها کیلویی چند است؟ ‏

توطئه هفتاد درصدی
در راستای این که در هفته گذشته رئیس محترم جمهور در سفر سیاحتی زیارتی و تبلغاتی اش ‏به خراسان بخشی از مشکلات اقتصادی کشور را که لاینحل مانده بود، لاینحل تر کرده و ‏مشت محکمی به دهان اقتصاد کشور زد، در تمام روزهای هفته گذشته تصمیم گرفته بودم در ‏این مورد چیزی بنویسم�� ولی چون فکر می کردم که انتشار این سخنان دروغ است و دشمنان ‏دولت برای نشان دادن چهره ای بدتر از آنچه هست، این سخنان را منتشر کرده اند، چیزی ‏ننوشتم. در تمام این روزها منتظر بودم کسی پیدا شود و مژده بدهد که تمام آن حرف ها دروغ ‏بوده و اصولا احمدی نژاد سفری به مشهد نکرده و نه خانی آمده و نه خانی رفته و شتر مرد، ‏حاجی خلاص! اما وقتی خبرها را جستجو کردم دیدم نه موضوع جدی است و واقعا احمدی ‏نژاد همه آن حرف ها را زده است. در همین راستا با آقای « محمود رویایی» یکی از ‏مسوولان امور در همین مورد گفتگو کردیم. ‏
ما: لطفا بفرمائید که دولت برای از بین بردن تورم ��ه اقداماتی کرده است؟
میم رویایی: دولت بطور شبانه روزی و گاهی اوقات بیست و چهار ساعته برای حل مشکلات ‏اقتصادی تلاش می کند و مردم ما به چشم خودشان می بینند که بعضی از اعضای دولت نهم ‏در سه سال گذشته حتی نیم ساعت هم نخوابیده اند، که البته این در مقابل بیخوابی های ملت ‏بزرگ ایران چیزی نیست و من قصد دارم هر کسی را بخوابد استعفا بدهم.‏
ما: ضمن تشکر از بیخوابی های دولت، لطفا بفرمائید که علت افزایش تورم کشور از 13 ‏درصد به 22 درصد چیست؟ و دولت برای حل آن چه راهی در پیش گرفته است؟‏
محمود رویایی: البته من نمی خواهم بگویم که تورم افزایش نیافته است، و��ی با وجود اینکه ‏نمی خواهم بگویم ولی می گویم که تورم افزایش نیافته است. توجه کنید که اگر قیمت کالاها ‏افزایش پیدا کند و مثلا مردم قدرت خرید نداشته باشند، یا مسکن گران بشود، این به معنی این ‏نیست که گرانی وجود دارد و تورم به وجود آمده، چون در هر حال قیمتی ممکن است بدون ‏اجازه من بالا برود، که البته من نمی گذارم و نیست، ولی ممکن است کمی باشد.‏
ما: ضمن تشکر از اینکه تورم افزایش نیافته است، لطفا بفرمائید علت افزایش تورم چیست؟
محمود رویایی: ببینید، الآن شما بگوئید کی خسته است؟
ما: دشمن!‏
محمود رویایی: بله، همین دشمن است که به شما القاء ک��ده که تورم افزایش پیدا کرده. در ‏حالی که اگر دقت کنید می بینید ظاهرا تورم 13 درصدی به 22 درصد افزایش پیدا کرده، در ‏حالی که در حقیقت دولت نهم تورم هفتاد درصدی را پنجاه درصد کم کرد و ما در دنیا اولین ‏دولتی هستیم که پنجاه درصد تورم را کم کردیم.‏
ما: لطفا بفرمائید تورم کشور در چه زمانی به هفتاد درصد رسیده بود. ‏
محمود رویایی: همانطور که بدرستی گفتم، دشمنان در محاسبات خود به درستی ارزیابی کرده ‏بودند که با اعمال فشارها کشور دچار تورم 60 تا 70 درصدی می شود، اما دولتمردان برای ‏اینکه چنین اتفاقی صورت نگیرد تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشتند و امروز به ��ضل الهی ‏برغم همه فشارها، دستاوردهای بزرگی داشتیم و ان شاء الله معضل گرانی نیز به زودی سر و ‏سامان خواهد گرفت.‏
ما: پس دولت نهم موفق شد تورم را کاهش دهد؟ ‏
محمود رویایی: بدرستی همین طور است. اگر ما تلاش و مجاهدت شبانه روزی نداشتیم، ‏ممکن بود تورم هفتاد درصد بشود، دشمنان تمام گوجه فرنگی ها و خانه ها را خریده بودند و ‏تمام یخچال های کسانی که اسم شان را نمی برم و اول اسمشان اکبر و محمد است، در تمام این ‏سالها پر از گوجه فرنگی بود. اما ما بدرستی اولین دولتی بودیم که با یخچال های دشمن ‏مبارزه کردیم و پنجاه درصد تورم را کم کردیم و اگر دشمنان بگذارند، بدرستی قول می دهم ‏که شصت درصد دیگر هم از تورم کم کنم.‏
ما: لطفا بفرمائید مشخصات کسانی که سعی می کنند تورم را بالا ببرند چیست؟ آنها چه کسانی ‏هستند؟ چرا دولت جلوی آنها را نمی گیرد؟
میم رویایی: مشخصات اصلی آنها این است که خیلی گردن کلفت هستند و همه چیز دارند، در ‏حالی که دولت ما فقط خدا را دارد و مقداری بودجه و دولت و چیزهای دیگر. مردم همانطور ‏که من بدرستی گفتم، می دانند که درافتادن با گردن کلفت هایی که همه چیز را برای خود می ‏خواهند و سیستم پولی و اقتصادی وسیعی در اختیار دارند، دشوار است اما دولت در قطع ‏دست های فاسد جدی است.‏
ما: لط��ا بفرمائید که این دست های فاسد از چه زمانی با دولت دشمنی شان را آغاز کردند، ‏چرا شما آنها را افشا نمی کنید؟
میم رویایی: موضوع امروز و دیروز نیست، « مبارزه با دست های فاسد مبارزه ای است که ‏هزاران سال است که ادامه داشته است و امروز نیز با ایستادگی و مقاومت گام به گام به پیش ‏می رویم.» ‏
ما: لطفا بفرمائید هزاران سال پیش این دست های فاسد چه اقداماتی می کردند و از هزاران ‏سال قبل چگونه با آنها مبارزه شده است؟
میم رویایی: مثلا از همان هزاران سال قبل مبارزه فدائیان اسلام با دست های فاسد شروع شد ‏و در همان هزاران سال قبل امام خمینی هم مبارزاتی با دست های فاسد کردند.‏
ما: ما تا به حال فکر می کردیم امام خمینی و فدائیان اسلام در همین پنجاه سال با دست های ‏فاسد مبارزه کردند، لطفا بفرمائید قبل از آنها هم کسانی بودند؟
میم رویایی: البته دشمنان می خواهند نشان بدهند که ما تاریخ نداریم، در حالی که واقعیت این ‏است که امام خمینی و امام خمینی ها هزاران سال مبارزه کردند، مثلا همین اردشیر درازدست ‏که مثل بسیاری از دست های فاسد دستش به همه مقام های قدرت می رسید، در افزایش تورم ‏نقش بسیاری داشت، و اشک خیلی ها را درآورد، بسیاری از اشکانیان که اولین کسانی بودند ‏که در انتظاری وصال دوست اشک ها ریختن��، مبارزات بسیاری کردند. در حقیقت دولت نهم، ‏هزاران سال است که برای عدالت تلاش می کند.‏
ما: لطفا بفرمائید که با وجود این همه مجاهدت و تلاش های شبانه روزی دولت نهم، چرا ‏موفقیت کافی بدست نیاوردید؟
میم رویایی: البته باید بدرستی بگویم که ما موفق ترین دولت در این بیست سال یا صحیح تر ‏بگویم در این پنجاه یا صد سال یا مبالغه نیست اگر بگویم در این پنج قرن اخیر بودیم، اما با ‏وجود اینکه در این سه سال اعضای دولت گاهی بیش از 24 ساعت در روز مجاهدت کردند، ‏ولی بدرستی باید بگویم که « دولت در انجام اصلاحات اساسی و مبارزه با مفاسد تنهاست.»‏
ما: لطفا بفرم��ئید با توجه به هماهنگی کامل میان دولت و مجلس و قوه قضائیه و رهبری و ‏وزرا و شورای نگهبان، چرا دولت تنهاست؟ و اصولا بفرمائید چه کسی دولت را تنها گذاشته ‏است که ما پدرش را در بیاوریم؟
میم رویایی: البته درست است که مجلس با دولت هماهنگ است و ما مشکلی با اکثریت مجلس ‏نداریم، ولی در میان نمایندگان مجلس چند نفری هستند که ممکن است بخواهند با دولت ‏مخالفت هایی داشته باشند. البته اکثریت با ماست، ولی ای کاش اقلیت هم با ما بود. دولت در ‏حال حاضر تنهاست، چون مخالفان دولت هنوز زنده هستند و گاهی اوقات گزارشاتی می رسد ‏که نفس می کشند، ما این درد را به کجا ببریم؟ دولت تنهاست، و گاهی اوقات انگار فقط رئیس ‏جمهور شما است که به تنهایی این کارها را باید بکند. ‏
ما: با توجه به هماهنگی در دولت، شما تصمیم گرفتید برخی وزرا را عوض کنید، آیا شما در ‏جلسات هیات دولت هم تنها هستید؟ ‏
میم رویایی: بله، من در هیات دولت هم تنها هستم و برخی وزرا که دستور داده ام استعفا ‏بدهند، اینها هماهنگی کامل با من ندارند و هنوز دقیقا مثل خودم نیستند، مثلا شماره کفش من ‏‏38 است، ولی شماره کفش وزیر کشور 44 است، با این وضع چگونه می شود کار کرد؟ ‏گاهی اوقات بعضی وزرا قبل از اینکه به آنها دستور بدهم، نظرشان با من فرق می کند، در ‏حالی ک�� بدرستی انتظار این است که آنها کاملا مثل ما باشند. ‏
ما: لطفا بفرمائید که دولت در این سالها با بودجه ای که در دست داشته چه اقداماتی انجام داده ‏است؟ آیا دولت پیروزی هایی هم داشته است؟
میم رویایی: البته بدرستی باید بگویم که « هسته ای شدن ایران بزرگترین معجزه تاریخ ‏معاصر بود و ایران اسلامی امروز هسته ای است.» این دستاورد بزرگ دولت نهم بود.‏
ما: در تاریخ معاصر آیا انقلاب اسلامی پیروزی بزرگتری نسبت به هسته ای شدن نبود؟‏
میم رویایی: البته امام خمینی نقش بسیار بزرگی در دولت نهم داشتند که ما آن را تائید می کنیم ‏و مساله امام جداست، انرژی هسته ای پیروزی بزرگی است که هیچ دولتی تا کنون نتوانست ‏به این صورت به دست بیاورد.‏
ما: ولی خیلی دولت ها هسته ای هستند، آیا هسته ای شدن آنها پیروزی بزرگی نبود؟
میم رویایی: آنها مثل ما هسته ای نشدند. آنها فرق می کنند، ولی ما فرق نمی کنیم. این نکته را ‏در بیست سال گذشته هیچ کسی متوجه نشد که دولت ما برای اولین بار آن را اعلام می کند.‏
ما: آمارهای مختلف نشان می دهد مردم قدرت خریدشان را از دست داده اند، دولت برای این ‏موضوع قصد دارد چه اقدامی انجام دهد.‏
میم رویایی: البته من مخالفم، چون واقعیات اقتصادی که من اطلاع علمی از آنها دارم نشان ‏می ��هد که وضع مالی مردم بهتر شده است، چون همه امسال عید مسافرت رفتند و میزان ‏مسافرت ها آنقدر بود که تصادفاتی هم صورت گرفت، در حالی که اگر وضع مالی مردم بهتر ‏نشده بود، مردم مسافرت نمی رفتند. ما نباید بیخودی به آمارهایی که دولت می دهد توجه کنیم، ‏مهم نیست آنها چه می گویند، مهم این است که ما با چشم خودمان دیدیم که مردم مسافرت می ‏روند.‏
ما: ولی مردم هر سال مسافرت می روند، این دلیل علمی نیست.‏
میم رویایی: همین الآن آماری به من دادند که نشان می دهد میزان مسافرت مردم در دو سال ‏گذشته به نسبت هشت سال قبل از دولت ما، هفت برابر شده است، یعنی هشت هفت تا هفتاد و ‏چهار تا تقسیم بر دو، ما دقیقا 269 درصد بیشتر مسافرت داشتیم که همین آمار( که همین الآن ‏وزیر راه به من گفت) نشانگر بهبود وضع مردم است.‏
ما: آیا دولت در سایر زمینه ها هم پیشرفت هایی داشته است؟
میم رویایی: بله، در اکثر موارد، از جمله « در بخش تولید علم نیز در دو سال و نیم گذشته به ‏اندازه دو برابر 5 سال دولت قبلی علم و فن آوری تولید شده است.» و ما اولین دولتی هستیم ‏که در زمینه تولید علم موفق شدیم .‏
ما: امروز آقای سعید لو اعلام کرده است که « در دو و نیم سال گذشته 92 هزار پروژه ‏عمرانی داشتیم که 50 درصد آن به بهره برداری رسیده است و در مقای��ه با 5 سال قبل از ‏‏50 درصد رشد برخوردار است.» لطفا بفرمائید چرا همه آمارهای دولت به عدد صفر یا پنج ‏ختم می شود، آیا دولت همیشه باید پنج برابر رشد کند یا 50 درصد رشد داشته باشد؟‏
میم رویایی: البته ما در این مورد کاری نمی توانیم بکنیم، همین که تمام آمارهای رشد دولت ‏روند است، نشان دهنده علمی بودن کارهای دولت است که بدرستی باید بگویم دولت ما اولین ‏دولتی است که تمام آمارهای آن روند است، در حالی که در دولت خاتمی گاهی اوقات رشد ‏اقتصادی هفت درصد بود که برای ملت ما قابل قبول نبود و الآن ما ارقام رشد دقیق بیش از ‏‏50 درصد داریم.‏

صد روز با با��ک داد
عشق بی پایان هم موهبتی است الهی که تا وقتی هست زندگی زیباست، ستارگان در آسمان ‏پرستاره سوسو می زنند، شکوفه ها بر درختان می شکفند و هر صدفی در درون خود پر از ‏مرواریدهای غلطان است، اما خدا نکند که این عشق از بین برود، آنجاست که آسمان ابر می ‏شود و هوا دلگیر و زمین دلمرده و همه چیز بد بد بد. داداش! نه به آن عشق بی پایان نه به این ‏ناله های ابدی! نامه دیروز بابک داد را به خاتمی خواندم. بابک به نظرم افتاده توی سرازیری ‏نامه نویسی و به حول و قوه الهی هفته ای شش نامه منتشر می کند. البته چندان هم موضوع ‏عجیبی نیست. عشاق وقتی دل شان می شکند، ناله �� نامه شان قاطی می شود و همین می شود ‏که می شود. زمانی بابک داد کتاب « صد روز با خاتمی» را نوشت و در آن روزها کفش ‏خاتمی از طلا بود و چشم خاتمی شهلا بود و دندانش مروارید بود و موهایش رنگ شبق و خدا ‏نمی کرد کسی یک کلمه علیه استاد حرفی بزند. عشق همین جوری هاست، وقتی هست آدم ‏هیچ عیبی را نمی بیند و وقتی می رود فقط بی وفایی و بی اعتنایی و بوی بد جوراب معشوق ‏و دندان های نشسته او یاد آدم می ماند. راستی! اگر کسی بابک داد را دید سلام ما را برساند.‏

پارس نکن، گاز بگیر
یک هفته قبل، یک مقام بلندپایه اسرائیل گفت: « اگر ایران به اسرائیل حمله کند، کا��ی می ‏کنیم که نام ایران و ایرانی از تاریخ محو شود.» دیروز نیز جانشین فرمانده کل ارتش ‏جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد: « اسرائیل اگر بخواهد هرگونه حرکتی علیه ایران انجام ‏دهد، آن را از صحنه گیتی حذف می کنیم.» آگاهان به مقامات مذکور پیشنهاد کردند قبل از ‏ادامه سخنان فوق حتما دوش آب سرد بگیرند.‏

بازگشت سیلویو
سیلویو برلوسکونی نخست وزیر فاسد، دزد، پولدار، مزدور آمریکا، بی سواد، دارای دهها ‏شبکه تلویزیون و رادیو و علاقمند به شوخی های سبک پس از اینکه ایتالیایی ها یک دوره
دولت چپ را تحمل کرده و از غلطی که کرده بودند، پشیمان شدند�� برای سومین بار نخست ‏وزیر شد. پیش بینی می شود با حضور یک نخست وزیر فاسد، بخشی از مشکلاتی که در این ‏دو سال در ایتالیا بوجود آمده است، حل شود. به نظر می رسد در بقیه اروپا هم چپ ها یواش ‏یواش دارند روی دنده چپ می افتند و می روند. الهی صد هزار مرتبه شکر!‏

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:41  توسط سید ابراهیم نبوی  |