تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

کوچولوهای افسانه ای

سید ابراهیم نبوی - چهارشنبه 30 آبان 1386 [2007.11.21]

چاوز برای هفتمین بار به ایران آمد و رفت، احمدی نژاد هم تاکنون سه بار به ونزوئلا رفته است. ‏هوگو و محمود( چون پسرخاله شدیم می توانیم چاوز را هوگو خطاب کنیم) اعلام کردند با هم ‏برادرند. گروهی از انسان شناسان به دنبال این علاقه عجیب و مفرط، به دنبال کشف شباهت های ‏این دو برآمدند، موارد زیر در همین راستا کشف شد:‏

شباهت ادبی: چاوز در یک سخنرانی در یکی از روستاهای ونزوئلا گفت« بوش خر است» ‏احمدی نژاد هم در یک سخنرانی در یکی از روستاهای ایران گفت: « دشمنان ما بزغاله اند»‏

شباهت پوپولیستی: هر دو نفرشان در میان کسانی که آنها را می شناسند، در کشور خودشان ‏محبوبیت ندارد، اما در میان چپ هایی که آنها را نمی شناسند محبوبیت دارند.‏

شباهت اقتصادی: هر دوتاشان روی بشکه نفت نشسته اند و میلیاردها دلار پول نفت در دست شان ‏است، اما زندگی مردم شان از گذشته بدتر شده است. ‏

شباهت بین المللی: چاوز وقتی به اسپانیا می رود، به او می گویند « خفه شو» احمدی نژاد وقتی ‏به کلمبیا می رود به او می گویند « دیکتاتور» ‏

شباهت دراماتیک: هر دوتاشان فقط وقتی باعث خنده دیگران می شوند که حرف های جدی می ‏زنند. ‏

شباهت شیمیایی: هر دوتاشان از ترکیب اسلحه و نفت ساخته شده اند و تولید انفجار و بحران می ‏کنند.‏

شباهت روانی: هر دو نفرشان پارانویا دارند، فکر می کنند موجودات عظیمی هستند و همه می ‏خواهند علیه شان توطئه کنند. ‏

شباهت سیاسی: هر دونفرشان حاصل اشتباه انتخاباتی هستند و به دلیل تحریم بیش از نیمی از ‏مردم انتخاب شدند و حالا که آمدند نمی خواهند بروند.‏

شباهت دموکراتیک: هر دوتاشان رسانه های مخالف را تعطیل می کنند و بین دانشجویان و ‏تحصیلکردگان شان بدنامند، اما طرفدار آزادی در کشورهای دیگر هستند.‏

شباهت علمی: هر دو نفرشان از نخبگان جامعه بدشان می آید و به همین دلیل به مردم کم سواد می ‏گویند مردم.‏

انتخابات احمدی نژادی
انتخابات موضوع مهمی است. به همین دلیل الهام، سخنگوی دولت، دارای شش شغل و یک همسر ‏مضطرب، گفت: « دولت به دنبال برگزاری انتخاباتی فراگیر، سالم، آزاد، پرنشاط و قانونی ‏است.» آگاهان دلایل زیر را برای صحت گفتار این الهام اعلام کردند.‏
‏« فراگیر» است، چون یک مقام سابق اطلاعات و دو مقام نظامی و مسوول سابق بسیج معاونان ‏این وزارتخانه هستند و طبیعی است که وقتی یک اطلاعاتی و سه نظامی انتخابات برگزار کنند، ‏انتخابات « فراگیر» خواهد شد. یا به عبارت دیگر دولت « فرا» تر از قبل « گیر» می دهد.‏
‏« سالم» است، چون انتخابات قبلی که برگزار شد سالم بود. اینقدر سالم بود که وقتی تعدادی ‏صندوق جدید شمردند، از آرای مخالفان دولت کم شد. و طبیعی است دولتی که پارسال انتخاباتی ‏به این سلامت برگزار می کند، امسال هم همان کار قبلی را تکرار می کند.‏
‏« آزاد» است، مثل چیزهای دیگری که رئیس جمهور گفته است که « آزاد» هستند، مثلا « ‏مطبوعات در ایران آزادی کامل دارند»، « زنان در ایران کاملا آزادند» و « آزادی در ایران ‏بطور کامل و مطلق وجود دارد.» طبیعی است وقتی زنان و مطبوعات آزادند، انتخابات هم آزاد ‏خواهد بود، مثل دانشجویان و زنان و روزنامه نگارانی که در زندان هم آزادی کامل دارند.‏
‏« پرنشاط» است، چون در دو سال گذشته تمام امکانات « نشاط» در جامعه فراهم شده است، مثلا ‏دولت با نشاط تمام طرح امنیت اجتماعی را اجرا می کند، زنان را با نشاط کتک می زنند، در ‏دانشگاه ها با نشاط تمام جسد دفن می کنند، دولت با نشاط تمام غنی سازی می کند، تورم به شکل ‏نشاط آوری بالا می رود. ‏
‏« قانونی» است، چون دولت تا به حال قانون را در همه جا اجرا کرده است، بودجه را طبق قانون ‏سه ماه دیر تحویل داده، رئیس شورای امنیت براساس قانون کسی است که مشخصات قانونی ‏ندارد، بطور قانونی مجلس در جریان مسائل کشور نیست، رئیس جمهور هم قانونا علیه همه ‏قوانین بین المللی عمل می کند. ‏
نتیجه گیری اخلاقی: وقتی دولتی که قبلا به همه وعده هایش عمل کرده، وعده جدیدی می دهد، ‏باید حتما به حرفش گوش داد.‏
نتیجه گیری بین المللی: البته احتمال دارد که منظور الهام از برگزاری انتخابات فراگیر، سالم، ‏آزاد، پرنشاط و قانونی، همان رفراندومی است که قرار است دولت ایران در فلسطین برگزار کند.‏

جاسوسی هسته ای
سووال: اصولا مشکل هسته ای ما چیست؟ ‏
جواب: می گویند ما اطلاعات هسته ای را از آمریکا و اروپا و جهان پنهان کرده ایم.‏
سووال: مشکل حسین موسویان چیست؟
جواب: او متهم شده است که اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است.‏
سووال: ادعای ایران در مورد پنهان کردن اطلاعات هسته ای چیست؟
جواب: ایران می گوید که هیچ اطلاعاتی را پنهان نکرده است.‏
سووال: اگر معلوم شود که موسویان اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است، یعنی چه؟
جواب: یعنی این که دولت اطلاعاتی را از آژانس و جهان پنهان کرده است.‏
سووال: اگر قبول کنیم که ایران همه اطلاعات را به آژانس داده است، چه نتیجه ای می گیریم؟
جواب: موسویان اطلاعاتی را به انگلیسی ها داده است که آنها خودشان دارند.‏
سووال: آیا انگلیسی ها ممکن است که اطلاعاتی از موسویان بگیرند که خودشان آن را دارند؟
جواب: معمولا انگلیسی هایی که مرض ندارند این کار را نمی کنند.‏
نتیجه گیری اول: اگر اثبات شود که موسویان اطلاعات محرمانه هسته ای به خارجی ها داده ‏است، معلوم می شود چنین اطلاعاتی وجود دارد که خارجی ها نداشتند.‏
نتیجه گیری دوم: اگر معلوم شود که ایران همه اطلاعات هسته ای را به خارجی ها داده است، ‏معلوم می شود که اصولا موسویان نمی تواند اطلاعاتی داشته باشد که وجود ندارد.‏
نتیجه گیری نهایی: یا دولت در مورد اطلاعات هسته ای دروغ می گوید، یا رئیس جمهور در ‏مورد موسویان دروغ می گوید، یا موسویان برای انگلیسی ها خالی بسته است، یا انگلیسی ها ‏اطلاعات به درد نخور می گیرند. ‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 5:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سفر هفتم رومئو و ژولیت

سید ابراهیم نبوی- سه شنبه 29 آبان 1386 [2007.11.20]


و آنان دو تن بودند، یک تن از آنان مردی بود تنومند و ستبر که همواره می خندید، کافری که به ‏خدا پیمان شکسته بود و با زنان و نامحرمان نشسته بود، آن دیگری مردی بود باریک چون دوکی ‏از نخ های ریسیده، با ریشی تنک و قدی کوتاه، مومنی بود که از خلق گسسته و با خدای پیمان ‏بسته. تا شیطان بزرگ بر آنان نازل شد و شیطان سخت امپریالیست بود... کتاب هفتم، عهد جدید.‏

نمایشی در هفت صحنه
ژولیت، مرد لاغر، مومن، درتمام صحنه ها با کت و شلواری خاکستری و جوراب سفید.‏
رومئو، مرد چاق، کافر، در تمام صحنه ها با لباسی سرخ و جورابی سرخ و صورتی سرخ.‏

سفر اول، داخلی، کاخ ژولیت
رومئو وارد می شود، پشت سرش مترجمی است. مرتب با او شوخی می کند. ‏
رومئو: از آن زمان که در این دیار وارد شدم، غمی در دلم نشسته است. زنان را می بینم که ‏موهای زیبا زیر روسری نهان کرده اند، آه! بیچاره مردان این سرزمین!( به مترجم) اگر سبیلی ‏انبوه بر صورتت نبود روسری بر سرت می گذاشتم تا تو نیز چون زنان پرده نشین شوی! ها ها ‏ها ها! ( می خندد)‏
مترجم( به اطرافش نگاه می کند): سرور من! چنین مخند، زیرا که اینجا شوخی و خنده را مجالی ‏نیست، در دربارشان نه دلقکی است و نه لطیفه گوئی، و ارجمندترین مردمان کسانی هستند که ‏مرثیه می خوانند تا سوگواران بر سر و تن خویش بکوبند و های های بگریند، آه، چه غمگینم!( ‏مترجم چشمکی می زند)‏
ژولیت از در وارد می شود و مستقیم به سوی رومئو می رود. مترجم زانو زده بر زمین می ‏نشیند، رومئو آغوش ستبر و پهن خود را برای ژولیت می گشاید. هر دو همدیگر را بغل می کنند، ‏ژولیت در بغل رومئو در حال خفه شدن است، رومئو می خندد....‏
رومئو: ای مرد کوچکی که نامت پشت دشمنانت را لرزانده است، گمان می بردم که قدی بلند ‏داشته باشی و گردنی به کلفتی درختان زیزفون، اما شاید که چون ماری لاغری که کس از نیش او ‏در امان نیست... چگونه ای؟
ژولیت: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه ‏الساعة و في كل ساعة ؛ وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا ؛ حتي تسكنه ارضك طوعا و ‏تمتعه فيها طويلا. السلام علیکم علی عباد الله الصالحین. ‏
رومئو دست او را گرفته و با تعجب به او نگاه می کند که تند و تند دعای فرج می خواند. سعی می ‏کند از حرف هایش چیزی بفهمد، نگاهی به مترجم می کند، مترجم سر به زیر انداخته، رومئو نمی ‏داند چه کند، ناگاه لبخندی بر چهره اش می نشیند، به محض اینکه دعای ژولیت تمام می شود، ‏رومئو شروع می کند به خواندن سرود انترناسیونال..... و تا آخر می خواند.‏
ژولیت: احسنت، احسنت به این ترانه زیبایی که خواندی و مرا به یاد آیات مربوط به حضرت ‏عیسی در قرآن انداختی. ای بنده صالح خدای! ای هوگوی بزرگ! این که خواندی چه بود؟
رومئو: این انترناسیونال سوسیالیسم بود، سرود پیروزی... ‏
ژولیت سری تکان می دهد و با خودش می گوید: انترناسیونال سوسیالیسم بود، اما سرود پیروزی ‏نبود( رو به او می کند) آری ای مرد! سرود پیروزی ما چنین است، مرگ بر آمریکا...‏
رومئو: مرگ بر آمریکا، آه! هیچ سرودی از این برای من نیکوتر و زیبا تر از این نیست، مرگ ‏بر آمریکا....‏
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا

سفر دوم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و مترجمش به نام فرناندو مجید در کاخ ایستاده اند.‏
رومئو: پس دانستی کار تو چیست؟ باید که نیک بگوئی و کلماتی چنان که می خواهد بگوئی، آیا ‏می دانی که چه بایدت گفت؟
مترجم: آری، سرور من! بیست بار آفتاب برآمده است و خفته است و چشمان من نخفته تا بیاموزم ‏آنچه فرمودید. صد کتاب خواندم و بیست شعر از بر کردم، چنان که گفتی
صدای همهمه از بیرون می آید....‏
رومئو: آمدند، خود را آماده کن...‏
ژولیت همراه با صد تن از محافظان و منشیان و وزیران وارد می شوند.‏
رومئو: آه! ژولیت! روزهای جدایی چه سخت بود، دوری از تو دشوار بود، ای رفیق همرزم ‏جدال با امپریالیزم، من در این حیاط خلوت تنهایی شبها چه گریستم...‏
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من ملت تو را برادر خود می داند.‏
رومئو: و ملت من نیز ملت تو را برادر خود می داند...‏
ژولیت: بیا روابط مان را گسترش دهیم تا آمریکا از خشم بمیرد.‏
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، بیا تا جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم بسازیم.‏
ژولیت: من برای تو تراکتورهای راهواری خواهم ساخت که زمین ها را سخت شیار دهند...‏
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی برویم مانند دو کره اسب بی خیال
رومئو: و بدان که من می گویم انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر سوم، داخلی، کاخ ژولیت

رومئو همراه با فرناندو مجید وارد می شوند.‏
ژولیت: السلام علیکم ای برادر من، درود خداوند و پیامبر بر تو باد. ‏
رومئو: آه! ژولیت! ای اخوی من! علی یارت باد، این را تازه آموختم.‏
ژولیت: خداوند گمراهان را هدایت می کند، ای برادر! در بهشت همیشه باز است. چگونه ای؟
رومئو: روزهای جدایی سخت بود، ای برادرهمرزم جدال با استکبار، من در آن حیاط خلوت ‏تنهایی شبها به یاد حق و تو چه گریستم...‏
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من به ملت تو درود می فرستد.‏
رومئو: و ملت من نیز تو را قهرمان می داند، قهرمان قهرمانان...‏
ژولیت: اکنون روابط ما گسترده است، آمریکا دارد می میرد از خشم.‏
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، ما جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم ساخته ایم.‏
ژولیت: تراکتور ها چطورند؟ آیا از آنها راضی هستی؟
رومئو: مردم ما سوار بر تراکتورهای تو درود می فرستند و دعای فرج می خوانند، به زبان ‏خودمان، عکس تو را همه جا می بینم.‏
ژولیت: من برای تو خودروهایی خواهم ساخت که در خیابان ها برود، برای فقیران...‏
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا و اروپا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی اتمی برویم مانند دو کره اسب بی خیال‏
رومئو: و بدان که در آمریکای لاتین همه می گویند انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر چهارم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و ژولیت نیم ساعت است همدیگر را بغل کرده اند و گریه می کنند، در سالن همه همراهان ‏ژولیت از گریه آنان گریه می کنند، اتللو( در نقش الهام) نوحه می خواند و همه سینه می زنند...‏
نوحه خوانان: عزیز دل، ای برادر، رومئو جان، ای بردار‏
‏ عزیز دل، یار و یاور، تراکتورهای تو خاور‏
‏ عزیز دل، ای برادر، رومئو جان ای برادر‏
رومئو: خوش امدی برادرم! بگو ببینم در این دوماهی که تو را ندیدم چه کردی؟
ژولیت: سخنرانی ها کردم برای پابرهنگان، هر جا رفتم تو را درود فرستادند...‏
رومئو: درود خدا و پیامبر بر تو باد، آقا کی ظهور می کند؟
ژولیت( چشمش چهار تا شده است): بابا تو دیگر چه کسی می باشی؟ ای رحمت بر مادر تو باد!‏
رومئو: آیا غنی سازی را به جایی رساندی؟ بگو چند کیلو اورانیوم ساختی تا دلم خوش شود.‏
ژولیت: سه هزار سانتریفیوژ هر روز در کارند، آه! تو بگو ببینم چند تراکتور تا کنون تمام شده؟
رومئو: تا ساعتی پیش 136 تراکتور راه افتاد، سمند هم در حال راه افتادن است، پیرزنانی را دیدم ‏که دعای فرج می خواندند و تو را درود می فرستادند در خونالئانو...‏
ژولیت: باید برای سخنرانی به سازمان ملل برویم، من خواهم گفت مرگ بر آمریکا...‏
رومئو: من نیز همین خواهم گفت، و خواهم گفت ای لعنت به بوش، آیا می خواهی کارش را با ‏لگدی بسازم؟
ژولیت: نه، چنین مکن، بگذار او ظالم و تو مظلوم باشی...‏
رومئو می خندد: آه! تو عجب تخم جنی می باشی! واقعا شیطان باید از تو درس بگیرد.‏
ژولیت: مکروا و مکروالله والله خیرالمالکرین ‏
رومئو: ما بیشتر....‏
ژولیت: پس بیا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت و همه همراهان دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر پنجم: داخلی، کاخ ژولیت
رومئو همان حرف های قبلی را می زند، او مفاتیح را حفظ کرده است.‏
ژولیت همان حرف های قبلی را می زند، او علاوه بر تراکتور و خودرو کارخانه تولید گاو، شیر، ‏ذرت، چس فیل، و آب انبار را در اطراف کاخ ژولیت احداث کرده است.‏
آنها با هم ترانه می خوانند.‏

سفر ششم......‏
سفر هفتم......‏
سفر هشتم......‏
سفر نهم.....‏
سفر دهم.....‏
و همچنان ادامه دارد.‏


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 7:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ابوسعید ابوالخیر بازداشت شد

سید ابراهیم نبوی ‏ - دوشنبه 28 آبان 1386 [2007.11.19]

 

در پی اقدامات دشمنانه و اسلام ستیزانه گروهی از دراویش مساله دار که در راستای اهداف ‏استکباری اقدام به برخی تحرکات مشکوک علیه نظام اسلامی و دولت همیشه در سفر نموده اند، ‏شخص موسوم به باصطلاح « شیخ ابوسعید ابو الخیر» با زحمات شبانه روزی سربازان گمنام ‏امام زمان بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفته، متن آن جهت تنویر افکار عمومی منتشر می ‏گردد.‏

النجاه فی الصدق
بازجو: نام؟
ابوسعید: ابوسعید.‏
بازجو: نام واقعی تان را بگوئید، ابوسعید نام تشکیلاتی شماست؟
ابوسعید: نه، نام واقعی من ابوسعید است. ‏
بازجو: بصورت دقیق بگوئید بوسعید مهنه کیست؟ و به کدام تشکیلات وابسته است و از کجا پول ‏گرفته و از چه زمانی قصد براندازی نظام را داشته است؟
ابوسعید: بوسعید مهنه اسم خود من است، ولی من با هیچ تشکیلاتی رابطه نداشتم.‏
بازجو: نام پدرتان را دقیقا بگوئید؟ ‏
ابوسعید: نام پدرم ابوالخیر بود و شغل عطاری داشت.‏
بازجو: آیا پدرتان زیر پوشش عطاری به جاسوسی هم می پرداخت یا فقط از معاندین نظام و ‏مرفهین بی درد بود؟
ابوسعید: پدرم وضع مالی خوبی داشت و طرفدار سلطان محمود غزنوی بود...‏
بازجو: کلیه روابط خود را با کلیه سلاطین و پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران از قرن ‏پنجم تا بعد از نشست دیروز 5+1 را بیان کنید و ارتباطات خود را با دفتر فرح پهلوی و سلطنت ‏طلبان و مشروطه خواهان بگوئید و اعلام کنید که از چه زمانی با سیامک پورزند و مسعود بهنود ‏و شخص موسوم به احسان نراقی آشنا شده و از آنها پول گرفته یا به آنها پول دادید؟‏
ابوسعید: من با پدرم مخالف بودم و افرادی را که گفتید نمی شناسم.‏
بازجو: دلایل مخالفت تان را با پدرتان بگوئید و اعلام کنید که به تحریک کدام سازمان اطلاعاتی ‏با پدرتان قطع رابطه کرده و پس از قطع رابطه با ایشان به کدام تشکیلات وصل شدید؟
ابوسعید: من از اینکه پدرم پولدار بود، احساس می کردم که مطاع دنیوی جلوی دیدن حقیقت را ‏گرفته و با او مخالف بودم. با هیچ تشکیلاتی هم رابطه نداشتم.‏
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید پدرتان پولدار بود، کلیه روابط خود را با کارگزاران و ‏مفسدین اقتصادی و شهرام جزایری بیان کرده و بگوئید که از این فرد خائن و مفسد چقدر پول ‏گرفتید؟ و آن پول کجاست؟ و به چه کسانی رشوه دادید؟
ابوسعید: من با کارگزاران رابطه ندارم و آنها را نمی شناسم، و شهرام جزایری هم نمی دانم ‏کیست و از کسی هم رشوه نگرفتم و به کسی هم رشوه ندادم و فقط برای خدا کار می کردم.‏
بازجو: با توجه به اینکه اکثر همکارانی که رشوه می گیرند، برای خدا کار می کنند، موضوع ‏بحث را منحرف نکنید. و بگوئید شخص موسوم به عطار نیشابوری، آقا فرید، با شما چه رابطه ‏ای داشت؟
ابوسعید: من ایشان را هم نمی شناسم، البته شنیدم در یک کتاب چیزهایی درباره من نوشته، ولی ‏من دقیقا خبر ندارم. ‏
بازجو: با توجه به چاپ مجدد این کتاب توسط وزارت ارشاد اسلامی که نشان می دهد اظهارات ‏آقا فرید، معروف به عطار صحت دارد، دقیقا بگوئید که ایشان این جمله را برای چی نوشته است؟ ‏‏« نقل است که رئیس بچه یی را به مجلس او گذر افتاد. سخن وی شنید. درد این حدیث دامنش ‏گرفت. توبه کرد و زر و سیم و اسباب مبلغ هرچه داشت همه در راه شیخ نهاد، تا شیخ هم در آن ‏روز همه را صرف درویشان کرد.» این رئیس بچه چه کسی بود؟ آیا منظور آقا محسن یا آقا ‏مهدی هاشمی یا شهرام جزایری است؟ و بگوئید که چقدر از این رئیس بچه گرفتید و آیا از شرکت ‏توتال و نروژی ها هم پولی گرفتید یا نه؟ و اینکه گفته شده این رئیس بچه در مجلس او گذر می ‏کرد، آیا منظور همان رشوه شهرام جزایری به مجلس ششم است؟ و چقدر؟
ابوسعید: من ایشان را نمی شناختم، ولی مطمئنم که اسم ایشان شبیه شهرام نبود، افرادی که نام ‏بردید را هم نمی شناسم، ولی ایشان خودش هرچه سیم و زر داشت به من داد و رفت...‏
بازجو: به همین راحتی؟ دقیقا اقرار کنید چقدر پول گرفتید؟ و در مقابل پولی که گرفتید در ارتباط ‏با مجلس چه کاری برای این رئیس بچه کردید؟
ابوسعید: من پولی را که ایشان گذاشته بود نشمردم، ولی هر چه بود، که به صورت سیم و زر بود ‏به درویشان دادم؟
بازجو: دقیقا بگوئید که پولی که به شما داده شد سیم بود یا زر؟ اگر سیم بود چند متر بود؟ و اگر ‏زر بود تعداد سکه را مشخص کنید و آیا با دادن این سکه ها قصد افزایش قیمت سکه را در بازار ‏داشتید؟ و میزان سکه تزریق شده به بازار برای افزایش قیمت مسکن و ضربه زدن به دولت ‏یکدست چقدر بود؟ و دقیقا بگوئید که علت حمایت مالی تان از دراویش مساله دار چه بود؟
ابوسعید: من همان یک روز به درویشان پول دادم. بقیه را خبر ندارم.‏
بازجو: کلیه کمک های مالی خود را به دراویش استکباری اعلام کنید و بگوئید که اظهارات آقا ‏فرید در مورد شما که گفته است شخص موسوم به « حسن مودب» که باصطلاح خادم خاص شما ‏بود و اقرار کرده است که « هر مال که داشتیم همه در راه شیخ نهادم و به خادمی او کمر بستم.» ‏به چه دلیل گفته شده، این حسن مودب چه کسی بود؟ و رابط شما با کدام سرویس اطلاعاتی بود؟ ‏کلیه حقایق را در مورد این شخص بگوئید.‏
ابوسعید: من نمی دانم چرا آقای فرید این مسائل شخصی که بین حسن مودب و قادر متعال بود، ‏نوشته است....‏
بازجو: پس اعتراف می کنید که شخص موسوم به « حسن مودب» با شخصی به نام قادر متعال ‏رابطه داشته است، آیا قادر متعال در جریان پول های داده شده به دراویش برای ضربه زدن به ‏نظام بوده و اصولا بین شخص نامبرده و سرویس های اطلاعاتی چه رابطه ای وجود دارد؟ ‏
ابوسعید: قادر متعال نه تنها در مورد این پول ها بلکه در همه موارد کلیه اطلاعات را دارد، هیچ ‏چیزی نیست که قادر متعال نداند.‏
بازجو: کلیه اطلاعاتی را که در مورد شخص موسوم به قادر متعال دارید، و ارتباطات او با ‏دراویش را دقیقا بیان کنید، آیا قادر متعال با استکبار جهانی هم رابطه داشته است؟
ابوسعید: قادر متعال همه چیز را می داند.... ‏
بازجو: ببینم، نکنه شما منظورت از قادر متعال همون خداونده؟
ابوسعید: بله، منظورم حضرت حق است.‏
بازجو: ما رو سرکار گذاشتی؟ ‏
ابوسعید: نه، من فقط حقایق را بیان کردم.‏
بازجو: با توجه به اینکه آقای فرید موسوم به عطار نیشابوری، در مورد رابطه شما با اراذل و ‏اوباش گفته است که روزی « شیخ مستی را دید افتاده، گفت: « دست به من ده». گفت: « ای ‏شیخ! برو که دستگیری کار تو نیست. دستگیر بیچارگان خداست.» شیخ را وقت خوش شد.» دقیقا ‏توضیح بدهید که این شخصی که مشروبات الکلی مصرف کرده بود چه کسی بود؟ آیا ویسکی ‏خورده بود یا ودکای ابسولوت یا عرق سگی؟ و شما به چه دلیل می خواستید اقدام به دستگیری این ‏متهم کنید؟ و چرا بعد از اینکه این شخص از اراذل که از مخالفان طرح امنیت اجتماعی بود و باید ‏توسط نیروی انتظامی دستگیر شود، اعلام کردید که وقت شما خوش شد؟
ابوسعید: من می خواستم از یک بنده خدا دستگیری کنم...‏
بازجو: مجوز این دستگیری را چه کسی به شما داده بود؟ آیا با وزارت روابط ویژه داشتید؟ و یا ‏از طرف بازرسی ریاست جمهوری می خواستید اقدام به دستگیری اراذل و اوباش کنید؟
ابوسعید: من می خواستم به حکم وظیفه الهی اقدام به دستگیری از این شخص بی خبر کنم.‏
بازجو: آقای فرید در مورد شما اقرار کرده است که « در این مدت یکی پیراهن داشتی. هر وقتی ‏که بدریدی پاره یی بروی دوختی، تا بیست من شده بود؛ و صائم الدهر بودی، هر شب به یک نان ‏روزه گشادی و در این مدت شب و روز نخفت و به هر نماز غسلی کرد. رو به صحرا نهادی و ‏گیاه می خوردی. پدرش او را طلبیدی و به خانه آوردی و او باز گریختی و رو به صحرا می ‏نهادی.» با توجه به اقرار نامبرده که مورد تائید وزارت محترم ارشاد هم قرار گرفته، بنا براین به ‏عنوان اعترافات خود متهم یعنی شما هم تلقی می شود، دقیقا بگوئید که علت فرار شما از خانه ‏پدرتان چه بود و آیا برای تدارک مبارزه با نظام و یا فرار غیرقانونی به صحرا می رفتید، یا قصد ‏انجام تماس با عوامل مخرب ضدانقلاب را داشتید؟
ابوسعید: من به صحرا می رفتم تا از خلق بگریزم و به مجالست با حضرت حق بپردازم. ‏
بازجو: در این مجالست شما در مورد چه مسائلی گفتگو می شد و آیا اطلاعاتی هم به دشمنان نظام ‏می دادید؟ حضرت حق نام مستعار و تشکیلاتی کدام یک از اعضای گروهک شماست؟
ابوسعید: شما ایشان را نمی شناسید. من در صحرا عبادت خدا را می کردم...‏
بازجو: دقیقا توضیح بدهید که برای چه به جای اینکه برای عبادت خداوند به دانشگاه تهران یا ‏میدان ولی عصر یا خیابان های اطراف دانشگاه بروید به بیابان می رفتید؟
ابوسعید: اگر برای عبادت به دانشگاه می رفتم همه مرا می دیدند، به همین دلیل به صحرا می ‏رفتم. ‏
بازجو: شخص موسوم به ابوالقاسم قشیری در اعترافات خودش در مورد شما گفته است که « هر ‏که به مجلس ابوسعید رود مهجوری یا مطرودی بود....» دلایل این موضوع را بیان کرده و علت ‏ارتکاب جرائمی که منجر به اعلام این نظرات از سوی مشارالیه شد، بیان کنید؟
ابوسعید: آقای ابوالقاسم قشیری اوایل با من اختلاف داشتند، تا اینکه تشریف اوردند و خودشان ‏کرامات من را دیدند و این اختلافات حل شد، آقا فرید خودش در همان کتاب این مسائل را نوشته ‏است. لطفا خودتان بخوانید. ‏
بازجو: همین آقای ابوالقاسم قشیری گفته است که « سماع را معتقد نبود و یک روز به در خانقاه ‏شیخ می گذشت و در خانقاه سماعی بود...» با توجه به اظهارات نامبرده دقیقا بگوئید که اولا در ‏خانقاه می رفتید، ثانیا چرا می رقصیدید و آیا زن و مرد با هم بودند و در پارتی خانقاه اکس هم ‏مصرف می شد یا اینکه فقط رقص بود و چه نوعی بود؟ آیا باباکرم بود یا سالسا هم می رقصیدید؟
ابوسعید: سماع را درویشان در لحظات جذبه انجام می دادند. و فقط برای خدا بود.‏
بازجو: آیا اعتراف می کنید که به اسم خداوند و برای فریب افراد ساده لوح و کشاندن آنان به ‏مجالس لهو و لعب و رقص به جذب اطلاعات برای سرویس های اطلاعاتی اجانب می پرداختید؟
ابوسعید: مجالس ما فقط برای خدا بود، اطلاعاتی هم در آن رد و بدل نمی شد، اصلا کسی در این ‏موارد حرفی نمی زد؟
بازجو: پس قبول دارید که بدون اطلاع شما و با سوء استفاده از خداوند به دائر کردن مجالس لهو ‏و لعب می پرداختید و در آن بدون اینکه مطلع باشید، اجازه می دادید عوامل دشمن به انتقال ‏اطلاعات هسته ای در مورد غنی سازی اورانیوم نطنز پرداخته و با سفارت انگلیس رابطه ‏داشتید؟ آیا این موارد را کاملا تائید می کنید؟
ابوسعید: من اصلا نمی دانم که شما از چه چیزی حرف می زنید. ولی شیخی را از نطنز دیده بودم ‏که از فقرا بود و هرگز غنی نشده بود.‏
بازجو: دقیقا شرح بدهید که شیخ مورد نظر به چه دلیل غنی نشده بود و به چه دلیل با غنی سازی ‏که حق مسلم ایران بوده و مورد پذیرش اکثر کشورهای جهان نیز قرار گرفت، مخالف بود؟
ابوسعید: ما فقرا اصولا با غنی سازی مخالفیم، ‏
بازجو: آقای فرید معروف به عطار در مورد شما نوشته است که « آن فانی مطلق، آن باقی ‏برحق، آن محبوب الهی، آن معشوق نامتناهی، آن نازنین مملکت، آن بستان معرفت، آن عرش ‏فلک سیر، قطب عالم ابوسعید ابی الخیر...» به کلیه این موارد اتهامی پاسخ دهید و بگوئید که ‏ارتباطتان با عماد الدین باقی که او را برحق می دانید چیست؟ و با توجه به این که وی شما را « ‏نازنین مملکت» نامیده است، بگوئید که به چه دلیل قصد سوء استفاده از ریاست محبوب جمهوری ‏را داشتید؟
ابوسعید: من در جریان این نوشته نبودم و آقای فرید را هم نمی شناسم، گفته های ایشان را هم تائید ‏نمی کنم.‏
بازجو: آیا قبول دارید که این القاب مربوط به ریاست محبوب جمهوری اسلامی بوده است و باید ‏توسط خواهر فاطمه رجبی برای رئیس جمهور نوشته می شد؟
ابوسعید: من خواهر نامبرده و رئیس جمهور شما را نمی شناسم و نمی دانم.‏
بازجو: با توجه به اینکه شما در مورد یکی از اعضای فرقه مساله دار دراویش گفته اید که « پیر ‏گفت به مهنه آمدم و سی سال در کنجی بنشستم، پنبه در گوش نهادم و می گفتم: الله الله» علت اینکه ‏این درویش پیر به مدت سی سال زندگی مخفی اختیار کرده و در این مدت با گروهکهای مساله ‏دار در تماس بوده و با استفاده از پنبه سعی می کرد تا با رسالت صدا و سیمای جمهوری اسلامی ‏مخالف آشکار نماید، وی را معرفی و هر چه در مورد او می دانید بگوئید.‏
ابوسعید: چیزی از او نمی دانم. شیخی بود و مرد.‏
بازجو: علت قتل این پیرمرد بیچاره را توسط موساد و سیا بیان کنید؟
ابوسعید: خبری ندارم.‏
بازجو: شما در جایی گفته اید که « در دیده به جای خواب آب است مرا، زیرا که بدیدنت شتاب ‏است مرا، گویند بخواب تا بخوابش بینی، ای بیخبران، چه جای خواب است مرا» دقیقا بگوئید که ‏نام این خانم که برای دیدنش شتاب داشتید، چه بود و برای چه با استفاده از واژه « بی خبران» ‏سعی کردید به نظام اهانت کنید؟
‏.... در همین لحظه، شخص موسوم به ابوسعید ابوالخیر عصبانی شده و از جایش بلند شد، کلماتی ‏زیر لب آورد که در نوار ضیط شده مشخص نیست که دقیقا چه بوده، اما به نظر می رسد بازجو ‏را نفرین کرده باشد، یک دقیقه بعد ماموران به اتاق بازجویی مراجعه کردند و دیدند بازجو( برادر ‏موسوی با نام مستعار برادر حسینی) تبدیل به خاکستر شده و وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردند ‏دیدند متهم در حال پرواز است...‏
مسوول پرونده: جواد ابوالفتحیان
رونوشت: به اداره اول و دوم و سوم و ناجا، نزاجا، نماجا، نهاجا و جاهای دیگر


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:37  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 28 آبان 1386

خبر مجرمانه یک مریم

خبر: مریم حسین خواه فعال زنان بخاطر نوشتن در سایت اینترنتی زنستان بازداشت شد.

نظر: جرایم وی چنین است:
1) مریم است.
2) حسین خواه است.
3) فعال است.
4) زن است.
5) نویسنده است.
6) در سایت اینترنتی کار می کند.
7) اسم سایت اینترنتی اش زنستان است.
توضیح خبر: کلیه موارد جمله فوق جز « بخاطر» و « در» جرم محسوب می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مانور و سگ ها

سید ابراهیم نبوی  ‏ - یکشنبه 27 آبان 1386 [2007.11.18]


‏"مانور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس کاری به ما ندارد" ‏
‏- رویای نیمه شب پائیز، میم الف نون‏

پنج ماه قبل، یک دفتر کار، دفتر به هم ریخته است.‏
چهار سگ وارد صحنه می شوند و شروع می کنند به بو کشیدن همه جا، ناگهان از پشت پرده ‏بزغاله ای شروع می کند به بع بع کردن، سگها دنبال او می افتند و از صحنه خارج می شوند. ‏یک مامور حفاظت وارد می شود. به دنبال او یک محمود وارد می شود. ‏
مامور حفاظت: بمب نبود، صدای ساعت نمی اومد، هیچ تروریستی هم نبود....‏
محمود: بزغاله چی؟ بزغاله هم نبود؟
مامور: یک بزغاله از دولت قبل پشت پرده بود که سگها دنبالش کردند. ‏
محمود: از خونه خودمون یا از خونه چاوز کسی زنگ نزده؟
مامور: نه، ولی علی آقا اومدن می خوان شما رو ببینن.‏
علی آقا وارد می شود، لباسی شبیه یونانیان باستان پوشیده و یک کتاب فلسفه دستش است.‏
محمود: به سلامتی دارین چی می خونین؟
علی آقا: دارم فلسفه می خونم. فلسفه یونان.‏
محمود: خیلی کار خوبی می کنید، من جوان که بودم خیلی فلسفه های مختلف خوندم، چه خبر؟
علی آقا: والله یه ذره اوضاع خطری بود، می خواستم بگم که احتمال داره آژانس علیه ما قطعنامه ‏بده، من فکر می کنم باید جلوی این قطعنامه رو گرفت.‏
محمود: آژانس؟ کدوم آژانس؟ آژانس البرادعی؟ اونها از خودمونن، امکان نداره علیه ما قطعنامه ‏بدن، تازه قطعنامه هم بدن، مساله ای نیست، یه کاغذ پاره است.... اصلا مهم نیست...‏

یک ماه و سه روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد با یک کره زمین فوتبال بازی می کند، علی آقا وارد می شود. محمود ‏می نشیند و لبخندی می زند: داشتیم بازی می کردیم، دیدید؟
علی آقا: بله، پای شما درد نکنه، دارید تمرین می کنید....‏
محمود: بله، فعلا داریم برای مدیریت جهان تمرین می کنیم، بازی های این دنیا خیلی عجیب ‏هست، من همیشه به شاگردانم گفتم.... راستی علی آقا! شما که هیچ وقت شاگرد من نبودید؟
علی آقا( عصبانی): نه، ولی می خواستم بگم شورای امنیت قطعنامه علیه ما صادر کرد...‏
محمود: دیدید گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند....‏
علی آقا: ولی من می گم قطعنامه صادر کردند، شما می گی کاری نمی تونن بکنند... من می گم...‏
محمود: می دونم، قطعنامه مگر چیه؟ من در همین آرشیو اینجا چند قطعنامه سازمان ملل سالهای ‏قبل رو دیدم، همه اش کاغذی بود، ایناهاش( متن قطعنامه 598 را در می آورد.) می بینید؟ این ‏قطعنامه 598 ، ببینید، کاغذه، چند ورق که روش انگلیسی نوشته، توی آمریکا که من رفتم هر ‏جای سازمان ملل بری، حتی توی سطل های آشغال پره از کاغذهایی که روش انگلسی نوشته، ‏همه رو می شه پاره کرد. یک مشت کاغذ پاره..( و شروع می کند به جر دادن قطعنامه 598) ‏
علی آقا( با اعتراض): آقا! نکن! این یک سند تاریخی است. آخه به همین سادگی که نیست، اینها ‏قصد دارند بانک های ما رو تحریم کنند، مسوولان ایرانی رو ممنوع الخروج کنند....‏
محمود: شما ساده اید، امکان نداره، اصلا من مطمئنم که اینها همین الآن هم از صادر کردن ‏قطعنامه پشیمان هستند، من همین الآن با هندی ها و چینی ها و روسی ها حرف می زنم، می گم ‏برن قطعنامه شون رو پس بگیرند....‏
علی آقا: ولی آمریکا گفته می خواد قطعنامه دوم رو صادر کنه، مثل آب خوردن، ممکنه خطرناک ‏باشه...‏
محمود: من می گم شما به خدا توکل کن، هیچی نمی شه، من مطمئنم که قطعنامه دومی در کار ‏نیست، الآن به پوتین زنگ می زنم، جلوی خودت... ( گوشی را برمی دارد...)‏

سه ماه و ده روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد تعدادی نامه را می خواند و اشک می ریزد، علی آقا وارد می شود. ‏ناراحت است. غلامحسین در کنار محمود نشسته و به او دستمال کاغذی می دهد تا اشکهایش را ‏پاک کند. علی با تعجب نگاه می کند.‏
علی آقا: چی شده؟.... ( ادامه می دهد) قطعنامه دوم رو صادر کردند...‏
محمود: اینا نامه مردم آمریکاست، دارم می خونم....( ادامه می دهد) گفتم که قطعنامه کاغذ پاره ‏است، مثل همین کاغذهای روی میز، مثل همین بودجه.... ببین، هزار صفحه است، ولی همه اش ‏کاغذ پاره است،( شروع می کند پاره کردن کتاب بودجه) ببین، کاغذ پاره است....‏
علی آقا: نکن! بودجه رو مگه نباید بدی به مجلس؟ چی کار داری می کنی؟.... ( ادامه می دهد) ‏تازه، هشت تا بانک هم با ما قطع رابطه کردن، اعلام هم کردن بانک های ما حق فعالیت در ‏خارج رو ندارند....‏
محمود( در حالی که کتاب بودجه را پاره می کند): اونها به بانک های ما احتیاج دارند، هیچ وقت ‏این کار رو نمی کنن...‏
علی آقا: من می گم کردن، شما می گی نمی کنن. ‏
محمود: امکان نداره، آخرش نفت می شه لیتری هزار دلار، ما هم نمی فروشیم، اونها از سرما ‏بیچاره می شن، می آن سراغ خودمون....‏
علی آقا: ولی من فکر می کنم اونها حمله می کنند....‏
محمود: حمله، برای چی؟ مگه چیزی شده؟ تازه به هر کی حمله کنند، ما جلوشون وامی ایستیم...‏
علی آقا: نه حاجی! می خوان به خودمون حمله کنند. ‏
محمود: به ما؟ ( می خندد) آمریکا الآن جرات نداره وارد خلیج فارس بشه، چی چی حمله می ‏کنن؟ مگه شهر هرته؟ شما می ترسی... ‏
علی: بله، من می ترسم( علی می رود)‏
علی می رود، غلامحسین تکه های مانده بودجه را جمع می کند، محمود با کره اش بازی می ‏کند...‏
غلامحسین: حالا بودجه رو چکار کنیم؟
محمود: فکر کنم چهل پنجاه صفحه شو پاره نکردم، همون رو بفرست مجلس، تصویبش می کنند، ‏ما که نمی خواهیم این کاغذ پاره رو عملیاتی کنیم، چه فرقی می کنه، اونها هم که نمی خونن، اگه ‏پتجاه صفحه نخونن، راحت تره تا هزار صفحه نخونن... این استعفای علی آقا رو هم بیار تا من ‏باهاش موافقت کنم.‏

دو ماه بعد، همان جا، همان وضع
چهار سگ در حالی که دنبال سه بزغاله کرده اند، از جلوی صحنه رد می شوند، محمود در حالی ‏که یک گونی پر از عروسک و واکمن روی دوشش گذاشته وارد می شود، یکی از عروسک ها ‏کوکی است، دست که به آن می خورد، می گوید: محمود، محمود، محمود... و عروسک می ‏خندد....‏
غلامحسین وارد می شود. پشت سر او منوچهر هم وارد می شود.‏
محمود: چه خبر؟ ‏
منوچهر: البرادعی داره گزارش می ده
محمود: خب، اون که از خودمونه...‏
منوچهر: ولی گزارشش دو پهلوئه، ضمنا پادشاه عربستان هم علیه ما حرف زده
محمود: پادشاه عربستان کاری نداره، می رم پیشش، درستش می کنم، دیگه چی؟
منوچهر: مانور نظامی آمریکا هم در منطقه برگزار می شه.‏
محمود: بیرون ایران یا توی ایران؟
منوچهر: بیرون ایران، توی خلیج فارس...‏
محمود: خب، مساله ای نیست، به آمریکایی ها پیغام بده که ما هشت ماه دیگه دوست داریم در ‏مورد مسائل ترکیه و آذربایجان با اونها در پکن ملاقات کنیم.‏
منوچهر: اون ها با ما مذاکره این جوری نمی کنن، شما مثل این که متوجه نشدی، من گفتم مانور ‏نیروهای آمریکایی در منطقه برگزار شده؟
محمود( به او خیره می شود): ببخشید ها، مثل اینکه ما نابغه بودیم توی علم و صنعت، شما می ‏گی نون، ما تا ته « مانور» رو می ریم. مانور آمریکایی ها ربطی به ما نداره....‏

یک ماه بعد، همان جا، همان وضع
فاطی مشغول تمیز کردن میز و آوردن چای است. در همین موقع صدای بمب می آید، محمود ‏سرش را برمی گرداند. فاطی از اتاق بیرون می رود، علی آقا وارد می شود.‏
علی آقا: این آمریکایی ها اومدن بهشت زهرا، دارن پایگاه درست می کنن، من صحبت کردم که ‏ما دیگه مجبوریم باهاشون وارد جنگ چریکی بشیم، عملیات انتحاری تنها راهشه... ‏
محمود: آمریکا؟ جنگ؟ من چه جوری بگم، چرا شما متوجه نمی شین، آمریکا الآن مشکل داره، ‏در عراق، در افغانستان، حتی در اوهایو و کالیفرنیا، در همین ارمنستان، اون ها هیچ وقت با ما ‏وارد جنگ نمی شن....‏
علی آقا: من عرض کردم که آمریکایی ها الآن توی بهشت زهرا هستند، اونجا دارن پایگاه درست ‏می کنن. 3500 تا بمب هم از ده روز قبل تا نیم ساعت قبل ریختند...‏
محمود: اینها رو می دونم، احمق که نیستم، ولی با ما که کاری ندارن، آمریکایی ها شاید اومدن ‏بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور، شما تحلیل درستی از شرایط ندارین... من نمی فهمم، چرا ‏شما که استعفا داده بودی، دوباره برگشتی...‏
علی آقا: من که نمی خواستم، آقا گفتند...‏
غلامحسین وارد می شود: ببخشید! حاج آقا پترائوس وارد شدن، می خواستن خدمت تون برسن.‏
علی آقا: کدوم پترائوس؟
غلامحسین: والله من تا حالا ندیده بودم شون
محمود: بگو بیاد تو، حتما از این یونانی هایی هست که تازه مسلمون شده برای بچه اش دوچرخه ‏می خواد...‏
غلامحسین: نمی تونه بیاد تو، با تانکه، هر چی هم اصرار کردم پیاده بشین، گفت من روم نمی شه ‏دست خالی بیام، بگو ایشون بیاد دم در....‏
علی آقا در حال رفتن است، فاطی چای می آورد، محمود در حال حرف زدن با غلامحسین است، ‏در همین موقع تانکی از دیوار وارد اتاق می شود....‏
محمود: دیدی گفتم، بالاخره آمریکایی ها مجبور شدن با پای خودشون بیان اینجا......‏
صحنه تاریک می شود و به مدت چند سال تاریک می ماند.‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 4:41  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 25 آبان 1386

خداحافظ، بالاترین!

روزهای بسیار سختی است. اثباتش دشوار است، بعضی از بچه ها دوست ندارند بشنوند که وضع کشور چقدر خطرناک است. برای من نگفتن از این خطر وحشتناک نوعی گریز از مسوولیت است، در آستانه پنجاه سالگی، 363 روز مانده است به پنجاه سالگی ام، نمی توانم تا عبور از این خطر فریاد نزنم.


برای من که در سن هجده سالگی زندان رفتن جزو زندگی شده است و در نوزده سالگی و در جریان انقلاب جسد گلوله خورده دیده ام و در بیست سالگی، در خوابگاه دانشگاه، یک هم اتاقی ام که در جنگ کشته شد، زندانبان هم اتاقی دیگرم شد که یک سال بعد در درگیری خیابانی منفجر شد. در بیست و دو سالگی و در روزهای جنگ، پوستری چاپ شده بود، آیه ای بالای آن نوشته، « و من المومنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه، منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» در زمانی در حدود سه ماه، سی نفر از بهترین دوستان مان برای جنگ رفتند، عکس و مشخصات شان را با یک چاپ مشکی در پوسترهای آماده گذاشتیم و منتشر کردیم، گاهی فاصله رفتن دوستان دانشگاه و آمدن جسدشان به سه روز نمی کشید، این بیست و دو سالگی مان بود. من فاجعه را با چشم دیده ام، گلوله از فاصله نیم متری ام رد شده است، ماسک ضد شیمیایی روی صورتم گذاشته ام، توپ در کنارم شلیک کرده است، موشک نیز در خانه مان را در تهران کند و کوبید روی سر من و دو کودکم که حالا بیست و چند ساله اند. من فاجعه جنگ و انقلاب را می فهمم و از تکرار آن می هراسم. از نظر من حمله به ایران، اگر ما با تمام وجود کوشش نکنیم، قطعا اتفاق می افتد، و این مهم ترین موضوع زندگی من است، هر کاری می توانم بکنم که ایران مورد حمله قرار نگیرد، هر کاری.

چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که قدرت رسانه ای نویسنده ای مثل من، یا بهتر بگویم، منظورم خودم هستم، به میزان روزانه مثلا بیست هزار نفر است، من می توانم روزانه توسط بیست هزار نفر خوانده شوم، و تازه معلوم نیست بر چند نفر بتوانم تاثیر بگذارم، البته برای من بیست هزار نفر بسیار زیاد است، من حتی اگر قرار باشد در یک کوشش دو سه ماهه بتوانم ده نفر را هم به مخالفت با جنگ برانگیزم مفید است، حتی یک نفر. این کاری است که امروز بیش از هر کاری برای آن تلاش می کنم.

بالاترین یکی از زیباترین خاطره های رسانه ای من است، چند دوست بی نظیر در آنجا پیدا کردم که تلاش می کنم دوست شان بمانم. در این روزها گاهی چهار تا پنج ساعت از وقت من در بالاترین می گذرد و چیزی که به دست می آورم طلاست. یاد می گیرم، نقد می شوم، نقد می کنم و با اشتباهات و کژی های نوشته هایم آشنا می شوم. بالاترین یکی از بهترین رسانه های ممکن برای تمرین دموکراسی برای ما ایرانیان است، و البته در محیطی کوچک از نخبگان. بخاطر احساس خطری که می کنم مجبورم وقت کمتری را بگذارم، احتمالا از این پس فقط لینک های خودم را می گذارم، البته لینک روز را طبعا دست نمی زنم. اما نوشته های دیگرم را می گذارم و کمتر وقت خواهم گذاشت. می خواهم برای رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون که در ایران اثر گسترده تری داشته باشد، وقت بگذارم. به همین دلیل این یک خداحافظی با کاربران عزیز بالاترین است. با کوهیار و مهدی و شاهولی و حرف حساب و مدرسه ما و قالتاق و آریوبرزن و کمانگیر و ملا و خیلی های دیگر. البته در کمال بدجنسی امتیاز خودم را به 10000 می رسانم و بعد می روم، دارم برای خداحافظی هدیه ای را برای بالاترین تدارک می بینم، هنوز نمی دانم، شاید طنزی در مورد دوستان بالاترین، شاید شعری، شاید... هنوز نمی دانم، تا یکی دو روز دیگر این هدیه را تقدیم می کنم.

بیش از هر چیز احساس می کنم باید برای ایجاد جبهه ای برای نجات کشور از دست جنگ تلاش کرد، و برای این کار احتیاج به ایجاد اتحاد میان رسانه های مستقل ایرانی است که متاسفانه خیلی ها شان می خواهند به کشورشان کمک کنند، اما تلاشی برای کنار هم بودن نمی کنند. نمی دانم چند روز وقت داریم، اما می دانم که وقت زیادی نداریم.

از همه دوستان خوب و نازنین حداحافظی می کنم، هدیه ام را آماده می کنم، بسته بندی می کنم، روی آن چیزی می نویسم و برایتان می فرستم. هزاران بار موفقیت برای تان آرزو می کنم، صلح و دوستی و آزادی را برای تان می خواهم.

ارادتمند شما: داورخان( ابراهیم نبوی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 25 آبان 1386

موتاسیون

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
چه فرقی است بین شان
دیروز، پارسال، چندین هزار سال
کابوس تو همین
رویای ما همان

دیروز، پارسال
مردی که قلب او
از جنس خاک بود و تراکتور
با مردمان به چند زبان گفت
او اشتباه را در آدینه های خویش
نهادینه کرده بود
با مردمان به چند زبان گفت
اینان اند، جیوانات، حیوان! گم شو!
گفته است: اشک، اوتور او یانا، آنجا

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
مردی که کینه را
در نیمه پنهان روزنامه
نهادینه کرده بود
گفتا: این اند وکیلان، گاوها
گفتا به خانه ملت، طویله است
گفت است او به بوش، امروز گاو
گفته است فردا که گاو چرانی است
پرسیده شد: چگونه چرانده است خویش را؟
گاو است؟ یا گاو چران بود؟
یک کم در آینه نگاهی و پیش را

دیروز ریسمان کلفتش
وحدت نکرد
از وحشت، از پشت عینک شماره هشت دوربین
از تارهای نازک ما وحشت
افتاد در دلش، این تار نازک است
گفتند عنکبوت! بترسید عنکبوت!
او تار می تند، صدها هزار تار تنیده اند!
با تارهای شان، نواختند
گویا شدند بارها
گفتند عنکبوت در روز نیز تار می تند
گفتند در زمانه ببینید عنکبوت
گفتند رسیده است به بالاترین مکان
گفتند امروز نیز عنکبوت
از دشمنان ماست،
از دشمنان دوستان ما
از دشمنان سفره های دوستان ما
بیچاره عنکبوت، نام جدید ما!

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
گفتند: حیوان!
این نام توست، حیوان
فردای آن، گفتند که گوساله
روز دیگر، بسرعت بسیار
گاوی شدیم، احمق و بیعار
روزی دیگر شدیم سوسک
آمد دمپایی، سرت را بدزد
اما چندین و چند سال، عنکبوت
روشن ترین نشانه ما بود

داروین! سخن بگو!
نامش چه بود این همه تغییرات
گفتا موتاسیون، گوئید اگر به لهجه پاریسی
یا در زبان شکرتان، با چای،
شاید شود که گفت دگردیسی

نامش چنین نمود، آقای داروین
با دقتی عجیب، بنگر، بیا، ببین

یک روز پیر ما تمساح می شود
پیری که راست بود
هم راست بود، هم افراطی
با اشک های خشک شده روی گونه هاش
در روزهای بعد
پیری دگر، جوان تر از آن قبلی
دیوار راست را
دیوار راست افراطی
رفته است روی به بالا
تمساح نیست، گریه ندارد
این مهربان تر است
تمساح کوچکی است
از آرواره های کوسه گویی
چیزی نمانده است
کوسه؟ با آرواره مصنوعی؟
تمساحی است بی گریه و بی پولک
یک ذره مهربان، شده مارمولک

ما گفته ایم سوسک، بسته اند
گفتیم مارمولک، سرها شکسته اند
تمساح گفته ایم، به غربت نشسته اند

اسبی در این میان
در شرق حادثه، خر شد
دیدی چه خبر شد؟
گفتند محبوب ترین مرد این زمان را
« او نابغه است، نیک بدانید»
خر فرض کرده اید؟
گفتیم: اسبی که خر شده است، عجیب است؟
می خواست خر نشود...

داروین! ما گمشده را کشف کرده ایم
آن حلقه که میمون نازنین
وقتی که خواست آدمی شود
با او رقیب گشت
- در انتخاب اصلح-
ما کشف کرده ایم، کشفی بزرگ را
کشفی پر از طراوت گوساله
کشفی پر از شجاعت بزغاله

آری! بعد از دویست سال
ما کشف کرده ایم آن حلقه را
که سال ها
در لابلای سیر تکامل
گم گشته بود، بزغاله
بزغاله است نامش
میمون باید که نقد پذیرد
تا آدمی شود
و اگر نمی خواهد، تا سال های سال
میمون می ماند

بزغاله ها نقد می کنند
تا آدم شوی... وگرنه

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی بود که دیروز از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بزنامه

سید ابراهیم نبوی ‏ - پنجشنبه 24 آبان 1386 [2007.11.15]

بز، همانا حیوانی باشد از اجله حیوانات جهان که روی به نقاب نقد درکشیده، در جلوت به کار ‏مصلحت پردازد و در خلوت کار دولت سازد. زین سبب است که « بزان» را شاخ دارانی خوانده ‏اند که شاخ از پیش زنند و در سخن نیش. شاعر در حکمت بزغاله گفته است:‏

بیت
چون شدی بزغاله پس شاخ تو کو‏
ضربتی نوشیده ای، آخ تو کو؟
در زمین سنده است از آثار تو
مدرک جرم است، آثار تو کو؟

حکایت: چوپانی گوسفندان بسیار داشت و از آنان حاصل بیشمار، تا سگی را برآنان گماشت. اما ‏عادت چوپان بود که چون به مصاحبتی شد یا به میکروفونی رسید، نعره ای کشیده گفت: گرگ ‏آمد، گرگ آمد... و چنین بود که مردمان گرد آمدند و گرگی در میانه نه، تا سالی بگذشته و دیگران ‏را فریاد او بی حاصل شد. تا گرگی آمده و بزغالگان را صدا آمده گفتی مع مع مع، پس مردمان به ‏صدای بزغاله جمع شدند و گرگان را براندند از آن دشت. مخبری بزغالگان را پرسید این چه بود ‏که ماع برکشیدید و صدای تان به سرکشیدید. بزغاله ای به شعر آمده گفتی

بیت العربی
هذا موضع الخطیری و معاند الکثیر
والخلیج مشحون العساگر، البیر بیر
نحن ندعوا مشاهدین بالخطر الجدی
و المحمود یکذب الخطر بلاتدبیر
‏( ترجمه: خطر جدی است، خیلی هم جدی است.)‏

بزغاله را همی فایدت بسیار باشد، اول آنک: شیر دهد و فایدتی در کار او شود. دویم آنک پوستین ‏آن را وارونه کنند و قبا کنند بر هر کس تازه بیاید، سیم آنک چون نغمه ای ناساز از خود صادر ‏نماید که چوپان را خوش ناید، ترتیب او بدهند و تکلیف او بسازند. چهارم آنک چون زیاد به سفر ‏برند و روند بزغالگان گویند کین ز چه کردی و چرا رفته ای؟ زین سبب چوپان را همان به که ‏چون بزغاله به سخن آید سلسله خصومت بجنباند و چون به ثقل خروار شود، آن را طعام کنند و از ‏شرش راحت شوند. شاعر در باب بزغاله گفته است:‏

بیت
منعم که بگو..د به کلمبیای کفار
گویند بسی نغز و بسی نکته در آن بود
اما چو یکی نقد کند منعمکان را ‏
بزغاله همی گفته و زین نقد بسوزد

ملک زاده ای را نوکری بود تند خوی و بزغاله ای نکته گوی، و برغاله چنان بودی که هر چه ‏سووال کردی به یک کرت جواب دادی و در هیچ مساله در نماندی، و نوکر به هر کجا برفتی ‏شری موجود گشت و چون بیامد، مردمان را از ملک روی برگشت، تا روزی نوکر خواست به ‏خراسان همی شود، پس ملک زاده بزغاله را پرسید: « با این چه کنم که دائما در سفر است، زین ‏حالت او ملک مرا در خطر است.» بزغاله همی ریش جنبانده و گفت: این چون بماند سخن گوید و ‏در خطرمانی، چون به سفر رود، سخن گوید و در خطر مانی، او را بگوی تا به سفر نرود و سخن ‏نگوید تا ملک با تو ماند و اسب تو گردون را جهاند. تا نوکر بیامده و دیگر نوکران و مخبران ‏سعایت بزغاله نزد او بکردند، پس بزغاله را به بیابان برده کارد بر حلقش بمالید و گفت:‏

بیت
برغاله مشو کز دو جهان رانده شوی
نی گاو بمانی و نه خر خوانده شوی
افسوس که بزغاله شدی حرف زدی
یزغاله مشو که این چنین مانده شدی

پس نوکران بزغاله همی کشتند و حکم گاوان و گوساله گان را به جای ایشان نوشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 4:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

خنده دارها

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 23 آبان 1386 [2007.11.14]


در راستای این که گفته اند، خنده بر هر درد بی درمان دواست و با توجه به اینکه رئیس جمهور ‏در یک سخنرانی افشاگرانه و دلگرم کننده اظهار داشت که « با رهبری می نشینیم و به طرح های ‏هسته ای مخالفان می خندیم.» نمایشنامه بی ربط زیر برای خنده بیشتر خوانندگان نوشته و تقدیم ‏شد.‏

مکان: یک بیت. زمان: یک غروب پائیزی. بازیگران: مرد جوان و مرد پیر

مرد جوان وارد می شود، مرد پیر از جای خود بلند می شود. مرد جوان دراز می کشد و پای او ‏را می بوسد، بعد در حال نشسته دست او را می بوسد و بعد روی صندلی کنارش می نشیند...‏

مرد پیر: چه خبر از سفری که رفتید؟
مرد جوان: سفر بسیار موفقی بود، رفتیم در یک سالن بزرگ، رئیس دانشگاه آنها یک صهیونیست ‏بود، به ما گفت دیکتاتور کوچک، ما هم ساکت ایستادیم، ملت هم شروع کردند به خندیدن به ما، ‏آی خندیدیم. ‏
مردپیر و مرد جوان با هم می خندند، مرد پیر: وای! چقدر خنده دار، پس حسابی خندیدید؟

مرد جوان: بله، بعد رفتیم یک سری ملاقات دبیرکل سازمان ملل، برگشت به ما گفت اگر غنی ‏سازی را متوقف نکنید اینها شما را بمباران می کنند، آقا! اینقدر خنده ام گرفت، اینقدر خندیدیم!‏
مردپیر، در حال خنده شدید: جدا گفت بمباران؟ وای چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند!‏
مرد جوان: بله، تازه وقتی رسیدیم اینجا، صبح که شد عبدالله زنگ زد که اگر شما غنی سازی را ‏متوقف نکنید، آمریکایی ها حمله می کنند، حالا من از بس خنده ام گرفته نمی توانم جوابش را ‏بدهم. گفتم گوشی...‏
مردپیر با خنده: جدا می گی؟ عبدالله؟ گفت حمله؟ وای! چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند. ‏

مرد جوان: بعد هم که پوتین آمد،( اسم پوتین که می آید جفت شان به خنده می افتند) اسمش پوتینه! ‏چقدر خنده دار! ‏
مردپیر: من وقتی دیدمش داشتم از خنده می مردم، به من گفت، اگر شما غنی سازی را متوقف ‏نکنید آمریکا حمله می کند و از ما هیچ کاری ساخته نیست... حالا من می خوام نخندم مگه می ‏شه... پاش رو که گذاشت بیرون من دلم رو گرفتم و زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند‏
مرد جوان: باز شما که خبر داشتی و می خندیدی! من که خبر هم نداشتم، به بچه ها گفتم هر وقت ‏پوتین اومد بیرون به من خبر بدین، زنگ زدن که اومد بیرون، گوشی از دستم افتاد، اینقدر ‏خندیدم، اینقدر خندیدم، تا این الهام اومد تو

مردپیر: الهام؟ وای! چقدر خنده داره؟ دو تایی با هم می خندند...‏
مرد جوان: خانومش نوشته بود لاریجانی بهترین کاری که می تونست بکنه استعفا بود، حالا من ‏رو بگین، علی آقا جلوم وایستاده، منم زیر زیر دارم مقاله فاطی خانوم رو می خونم و دارم از ‏خنده می میرم، دو تایی با هم می خندند... وای، مردم از خنده...‏

مرد جوان: بعد از اون لاوروف اومد پیش من، گفت عربستان سعودی یک طرح جدید کنسرسیوم ‏داره، گفتم چی؟ گفت، کنسرسیوم، گفتم: کنسر... چندم؟ گفت سی ام؟ حالا منو می گین دارم از ‏خنده می میرم
مردپیر از خنده روی زمین افتاده است، گفت کنسرسیوم؟ می فهمی کنسر سی ام. دو تایی با هم می ‏خندند...‏
مرد جوان: گفتم کنسرسیومش رو بخورم.... می خندد
مردپیر در حال خنده: چی بخوری؟ می خندد
مرد جوان: کنسرسیوم؟ می خندد، بهش گفتم: کیلو چنده؟ مترجم گفت، ترجمه کنم؟ گفتم آره، داشت ‏ترجمه می کرد و من فقط نگاه می کردم که لاوروف نمی فهمید، من داشتم از خنده می ترکیدم... ‏
مردپیر: چی شد؟ اونم خنده اش گرفت؟ و خودش می خندد، وای لاوروف... کیلو چنده؟ می خندد

مرد جوان: نخندید، گفتم حالا اگر قبول نکنیم، چی می شه، گفت، قطعنامه صادر می کنن... آقا، ‏گفت قطعنامه، من دیدم جلوی خودم رو از خنده نمی تونم بگیرم.... ‏
مردپیراز خنده روی زمین ولو شده است: محمود! خدا خفه ات نکنه، تو گوله نمکی! دارم از خنده ‏می میرم، اون وقت اون چی گفت؟
مرد جوان: گفت، قطعنامه صادر می کنند و یک ماه دیگه، حمله... می خندد... حمله.... می کنند... ‏
مردپیر در حال خنده شدید: حمله چی؟ نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد، تو رو خدا بقیه اش رو ‏بگو، چقدر خنده داره...‏

مرد جوان: این روسی ها نقشه شون رو هم دزدیده بودند، دیدم 2500 نقطه رو علامت گذاشته، ‏داشت از ترس می مرد، حالا من نگاه به نقشه می کنم و دارم از خنده منفجر می شم... ‏
مردپیر می خندد: حالا چرا 2500 نقطه، می گفتی می کردن 3000 نقطه که سر راست می شد، ‏وای! چقدر خنده داره، سه هزار نقطه، با چی می خوان بزنن، با تفنگ بادی؟
مرد جوان: تفنگ بادی؟ وای! مردم مردم مردم از خنده، اشک از چشمانش جاری است و دارد ‏می خندد، گفتم... می خندد... گفتم 2500 نقطه بزنن چی می شه؟ گفت، همه کشورتون از بین می ‏ره، همه جا. داشتم از خنده می مردم، گفتم: خدا رو هم می تونن بزنن؟ و می خندد...‏

مردپیر جلوی خنده خودش را نمی تواند بگیرد: می خندد، می خواستی بگی اصلا ما 2500 نقطه، ‏وای! مردم از خنده! ما اصلا 2500 نقطه نداریم که بزنن، وای مردم از خنده... دو تایی روی هم ‏می افتند... تو چطوری می تونی جلوی خنده خودت رو بگیری؟ ‏
مرد جوان: من.... می خندد... نمی تونم... بهش گفتم، اگر تمام کشور از بین بره چی می شه؟ خیره ‏شد به من، نمی فهمید من چی می گم، دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، حالا من دارم از ‏خنده می میرم یارو عصبانی شد... ‏

مردپیر: تو رو خدا بگو عصبانی شد چی کار کرد؟ خیلی خندیدی؟ ‏
مرد جوان: من می پیچیدم به خودم، یارو گفت، تمام مراکز هسته ای رو می زنن، خنده ام گرفت...‏
مردپیر: ما که مراکز هسته ای نداریم، وای! خنده داره! چی رو می زنن، قاه قاه می خندد... ‏
مرد جوان: گفتم لاوروف تو که می دونی ما چیزی نداریم، چی رو می زنن؟ گفت: تمام اون ‏منطقه می زنن یه عده از ایرانی ها رو می کشند، قاه قاه خندیدم، گفتم: خب، بکشن، دوباره بچه ‏دار می شیم... فکر کردی تموم می شه ‏

مردپیر می خندد: ولی خوب فکری کردی، فکر کن، چقدر خنده داره، اونها می آن 2500 نقطه ‏رو می زنن که انرژی هسته ای ما رو از بین ببرن، در حالی که ما اصلا انرژی هسته ای نداریم، ‏وای! چقدر اونها احمق اند، چقدر می خندیم، بعد به جاش بیست هزار نفر می میرن، بعد ملت بچه ‏دار می شن.... می خندد... هی اون ها می کشند، هی ما بچه دار می شیم، خیلی خنده داره...‏

مرد جوان: حالا اینها رو ولش کنید... سفر ارمنستان.... وای! خنده بازار بود....‏
مردپیر: ارمنستان چرا رفتی؟ لابد خیلی خنده دار بود؟ ‏
مرد جوان: نمی خواستم برم، باورتون نمی شه اگر بگم چطوری رفتم از خنده می میرین. خیلی ‏خنده بود.....‏
مرد پیر: پس بگو که دارم از خنده می میرم...‏
مرد جوان: من همین طوری داشتم نقشه نگاه می کردم، چشمم افتاد به ارمنستان، یادم افتاد به اینکه ‏ارمنستان و آذربایجان سر کشتار یک و نیم میلیون نفر دعوا دارند، آقا من یه دفعه خنده ام گرفت...‏

مرد پیر از خنده او می خندد: بعدش چی شد؟
مرد جوان: بعدش فکر کردم دو روزه قول می دم، بعد وقتی اونها حسابی پذیرایی کردن، سر قبر ‏کشته ها نمی رم، جاخالی دادم... عصر داشتیم برمی گشتیم، من داشتم از خنده می مردم...‏
مرد پیر می خندد: من هرچی فکر کردم شما می خوای چه کنی نفهمیدم، حالا نتیجه اش چی شد؟

مرد جوان: حال شون گرفته شد... با خنده... اولا ارمنی ها فکر می کردن ما کشته مرده اونهاییم، ‏دیدن نه، ما یه کمکی بهشون کردیم و قبل از اینکه رابطه مون با آذربایجان به هم بخوره در رفتیم، ‏آی حال شون گرفته شد.... می خندد
پیر مرد خنده اش گرفته است: تو چطوری این کاررو کردی؟ آذربایجان چی شد؟ با خنده می ‏پرسد: حتما اونها هم ضایع شدند؟

مرد جوان: خنده اش همینه، هم با اونها به هم زدیم، هم با اینها.... وای! دارم از خنده می میرم
مرد پیر: واقعا خنده داره.....‏
مرد پیر و مرد جوان در حالی که دارند می خندند، نمایش تمام می شود...‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

علم و صنعت و کلمبیا و کوشکک

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 22 آبان 1386 [2007.11.13]


با توجه به دیدار دیروز صبح احمدی نژاد با دانشجویان علم و صنعت که پشت درهای قفل شده ‏برگزار و گزارش آن در ابعاد وسیع منتشر شد، و دیدارهای قبلی وی از جاهای دیگر، گروه ‏تشریفات ریاست جمهوری بطور خلاصه، دستورالعمل و خلاصه گزارش دیدارهای زیر را ‏منتشر کردند.‏

محمود به علم و صنعت می رود
وسایل لازم: قفل، زنجیر برای بستن درها، اتوبوس برای آوردن دانشجویان بسیجی، کارت ویژه ‏برای جلوگیری از آمدن دانشجویان، پوستر برای در دست گرفتن، یک رئیس دانشگاه برای ‏توصیف سجایای رئیس جمهور، تعطیل کردن دانشگاه برای جلوگیری از ورود دانشجویان، ‏استفاده از چند کامیون نیروی انتظامی برای بیان حقایق به دانشجویان بسیجی، دستبند برای ایجاد ‏همبستگی میان اطلاعات و دانشجویان مخالف، گاز اشک آور برای جلوگیری از سووالات ‏نامربوط، خبرنگار نخودی به تعداد کافی، مقدار زیادی اخم و تکان دادن دست برای تهدید دشمنان. ‏جملات صادره: « خائنین را بزودی معرفی می کنیم... تا آخرین قدم ایستاده ایم و با آمریکا مذاکره ‏نمی کنیم... پیروزی هسته ای ما صد برابر بزرگتر از ملی شدن نفت است... آنها جاسوس اند... ‏آمریکا نابود شده است و دارد آخرین دست و پای خود را می زند... دانشگاه را هم اصلاح می ‏کنیم... در ایران که به اهداف مان رسیدیم اما باید اول جهان را نجات می دهیم... در نیویورک ‏برای ما 50 محافظ می گذاشتند و با ده ماشین می رفتیم و مردم برای ما دست تکان می دادند و تا ‏مرا می دیدند می گفتند محمود محمود محمود... ما و رهبری با هم می نشینیم و به ریش اینها ‏دوتایی آی می خندیم.» ‏

محمود به کلمبیا می رود
وسایل لازم: دسته گل، هشتاد دوربین فیلمبرداری و دویست میکروفون، کارت ویژه برای بردن ‏همراهان در سالن، کت و شلوار تمیز، یک گروه محافظ آمریکایی برای حفاظت از دست مردم، ‏یک رئیس دانشگاه که به او می گوید دیکتاتور حقیر، مقداری لبخند در مقابل حملات دشمن، ‏مقداری دروغ برای پاسخ دادن به سووالات دانشجویان، تلاش برای نشان دادن یک چهره آرام، ‏مقداری گردن کج، جملات صادره: « ما در ایران از میهمانان پذیرایی می کنیم، در ایران به همه ‏اجازه می دهیم حرف شان را بزنند... دانشجویان ایرانی خودشان قدرت تشخیص دارند و کاملا ‏آزادند.... زنان ایرانی آزادند... ما قصدی برای نفوذ در جهان نداریم ... در ایران آزادی کامل ‏وجود دارد... در ایران مسوولان ما بدون هیچ محافظی به میان مردم می روند... من رهبری را ‏نمی شناسم، تا حالا ایشان را ندیدم.» ‏

محمود به روستای کوشکک می رود
وسایل لازم: عروسک برای بچه ها، دوچرخه کودکان، واکمن برای نوجوانان، پوستر برای در ‏دست گرفتن جمعیت، شکلات برای پذیرایی، پاکت نامه، سکه برای مردم مهربان که الحمدالله ‏دانشجو نیستند، مقداری محافظ برای حفاظت از مردم، عینک دودی برای اینکه رئیس جمهور ‏موقع وعده دادن چشمش توی چشم مردم نیافتد، وام به مقدار کافی، مقداری معاون وزیر و مسوول ‏محلی، تعداد زیادی عکاس و تعداد کمی خبرنگار، یک صندوق از بودجه جاری برای حل ‏مشکلات سریع، تعدادی کودک برای عکاسی در بغل رئیس جمهور، لباس محلی، مقداری طناب ‏برای جلوگیری از ورود بزغاله به صحنه، جملات صادره: « چهل درصد بودجه امسال را به ‏روستائیان می دهیم.... تمام وعده های قبلی عمل شده و فقط سه تا مانده که آنها هم بخاطر دولت ‏های قبلی عمل نشده... الآن مردم جهان منتظر هستند که شما بروید و آنها را نجات دهید... در ‏نیویورک برای ما 150 تا محافظ گذاشتند و دویست تا ماشین بود که با آن ما را می بردند، همه ‏شان مشکی بود، و این بخاطر من نبود، بخاطر خدا بود... اگر بودجه کم است 45 درصد بودجه ‏کشور را به روستائیان می دهیم... بوش افتاده بود روی دست و پای من و التماس می کرد و با ‏همان لهجه خودش می گفت مامود بیا دست بردار، ما بدبختیم، من گفتم این ملت ماست که شما را ‏ول نمی کند... کی خسته است، دشمن... بعضی عناصر دولتهای قبلی همین دیروز گفتند بودجه ‏روستاها فقط 40 درصد باشد، ولی من همین الآن می گویم که 50 درصد بودجه را به روستائیان ‏بدهند.... همانطور که رهبر فرمودند من خیلی خوبم.» ‏
‏ ‏
محمود به ماناگوآ می رود
وسایل لازم: صد نفر همراه، حداقل بیست وزیر، تعدادی قرارداد آماده برای دادن نفت به میزان ‏مورد نیاز، تراکتور به میزان کافی، سی نفر محافظ مسلح به هشتاد دستگاه عینک دودی، دسته گل ‏محمدی و عطر مشهدی، تعدادی کتاب چاپ شده در مورد سیمون بولیوار و چه گوارا و مارکس ‏به زبان فارسی که توسط دولت هر کدام در ده نسخه چاپ شده است، قرآن به تعداد کافی برای ‏خوردن به کمر دشمن، تعدادی صندوق قرمز، تعداد پنجاه خبرنگار و دو عدد عکاس مطمئن، ‏مقدار زیادی لبخند، مقدار زیادی شگفتی از دیدن پیشرفت های نیکاراگوئه، به مقدار کافی پسر یتیم ‏برای عکاسی در کنار رئیس جمهور. جملات صادره: « ای مرگ بر آمریکا، ای نفرین به ‏آمریکا، درود بر امام خمینی که به ما سوسیالیسم را آموخت و درود بر مارکس که به شما اسلام ‏را نشان داد.... ملت ما پشت سر شما ایستاده است... ما بیست درصد بودجه مان را به آمریکای ‏لاتین تخصیص دادیم، کاش شما هم در آسیا بودید... ما که در نیویورک بودیم حتی یک محافظ هم ‏برای ما نگذاشتند و چند بار ما را ترور کردند و حتی اجازه نمی دادند با اتوبوس برویم، فقط ‏مسیرهای طولانی را پیاده می رفتیم... ما می خواهیم کنار شما بایستیم تا شما رهبری جهان را در ‏دست بگیرید... امروز ما و شما باید دست به دست هم بدهیم تا جلوی آمریکا بایستیم، شما جلوتر ‏هستید، شما بایستید ما برای شما تراکتور می فرستیم... امروز رهبری ایران در تمام جهان حضور ‏دارد و از شما هم بازدید می کند. »‏

نتیجه گیری اخلاقی: صداقت خیلی مهم است، بخصوص قبل از انتخابات.‏
نتیجه گیری فلسفی: مهم ترین اشتباه دولت های قبلی این بود که اینقدر احمق بودند که فکر می ‏کردند دروغ گفتن حدی دارد.‏
نتیجه گیری مردمی: وقتی برای دیدار مردم می روید سعی کنید سراغ مردمی بروید که یا با شما ‏هستند، یا هنوز شما را نمی شناسند.‏
نتیجه گیری دانشجویی: دانشجوی خوب را با اتوبوس می آورند، دانشجوی بد را با مینی بوس می ‏برند.‏
‎ ‎

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:12  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 21 آبان 1386

طنز گروهی: ببعی می گه بع بع، دنبه داری نه نه...( نبوی و دوستان)

طنز گروهی در بالاترین با سوژه « برغاله» برگزار می شود. از کلیه دوستان خواهش می کنم که طنزهای شان را از حداقل یک جمله تا حداکثر 50 کلمه، در کامنت و در صورتی که در سایت می نویسند، در بخش نظرات بنویسند.

حالت اول: چرا بزغاله ها مانع توسعه عدالت در کشور می شوند؟
1) چون ریش پرفسوری دادند؟
2) چون شاخ می شوند؟
3) چون گاو نیستند؟
4) هر سه پاسخ درست است؟

حالت دوم: فواید بزغاله و ضررهای آن چیست؟
برغاله حیوان مفیدی نیست، چون گاو هم شیر می دهد و هم رای می دهد و الاغ هم بارمی برد و هیچ اعتراضی نمی نماید، حتی مرغ هم با تخم خود به انسان فایده رسانده و ما آن را صبح ها می خوریم، اما تخم بزغاله را کسی نمی تواند بخورد، چون فایده نداشته و جزو مخالفان محسوب می گردد.

حالات دیگر را هم برای این مسابقه می توانید انتخاب کنید، مثل تغییر اشعار مختلف، درست کردن شعار علیه بزغاله ها، نوشتن گزارش و خبر در مورد بزغاله ها و موارد مشابه.

با توجه به مطالب بسیار زیبا و جالبی که توسط همه دوستان در بالاترین نوشته شد، پبشنهاد می کنم کسانی که دوست دارند، از مطالب منتشره تکه های کوتاهی را انتخاب کنند و برای مسابقه بگذارند و به آنها رای داده شود. مطالب هر شش ساعت یک بار بعد از ویرایش منتشر می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بزغاله گرایان و گوساله گرایان

سید ابراهیم نبویm - دوشنبه 21 آبان 1386 [2007.11.12]


غلامرضا کرد زنگنه، رئیس سازمان خصوصی سازی کشور گفت: « ایران امسال با گسترش ‏واگذاری بسیاری از فعالیت های دولتی به بخش خصوصی، مقام نخست خصوصی سازی را در ‏دنیا به دست می آورد.» وی اعلام کرد که دولت در سال آینده موارد زیر را خصوصی می کند:‏
اول: تصمیم گیری در مورد بودجه و سیاست خارجی و اقتصاد خصوصی شده و رئیس جمهور ‏خودش در زمان بین سفرها آنها را بطور خصوصی انجام می دهد.‏
دوم: برای گسترش اصل 44 به اصل 4444 دولت برگزاری انتخابات را بطور خصوصی انجام ‏می دهد که امیدواریم بخش خصوصی رئیس جمهور وقتی تمایل پیدا کرد، هم در مورد انتخاب ‏کنندگان و هم در مورد انتخاب شوندگان بخش خصوصی تصمیم بگیرد، که در این مورد با کلیه ‏فقها و حقوقدانان بخش خصوصی هماهنگی های کامل شده است.‏
سوم: قرار است از سال آینده تصمیم گیری و انتشار مطبوعات توسط بخش خصوصی وزیر ‏ارشاد که یکی از مطمئن ترین بخش های خصوصی فرهنگی است انجام شده و بخش خصوصی ‏کیهان نیز در اجرای مفاد اصل 44 در این مورد نقش مهمی ایفا کند.‏
چهارم: از سال آینده، قوه قضائیه به بخش خصوصی فاضی مرتضوی سپرده می شود که در عین ‏حال هم استقلال قاضی و هم اصل 44 همزمان اجرا شود.‏
وی توضیح داد که دولت در حال بررسی سایر موارد برای خصوصی تر شدن دولت است و این ‏موارد بعدا اعلام می شود.‏

خزانه سه قفله
طهماسب مظاهری رئیس کل بانک مرکزی گفت: « خزانه بانک مرکزی را سه قفله کردم.» ‏آگاهان گفتند: چه خوب! وی ادامه داد: و کلید را دادم دست رئیس جمهور. آگاهان گفتند: پس برای ‏چی قفل کردی؟

بزغاله گرایان و گوساله گرایان
به نظر من سفر خراسان احمدی نژاد یک نقطه عطف سیاسی در جامعه ایران است؛ اگر تا دیروز ‏جناح های سیاسی به « چپ» و « راست» یا « اصلاح طلب» و « محافظه کار» تعریف می شد یا ‏بطور محترمانه گاهی از اصطلاحات « اصلاح طلب» در مقابل « اصولگرایان» استفاده می ‏گشت، از دیروز می توان جناح های سیاسی را به یک نام جدید خوانده، اصطلاح « بزغاله ‏گرایان» را برای منتقدان دولت و « گوساله گرایان» را برای طرفداران دولت انتخاب کرد. ‏همزمان با سفر احمدی نژاد به خراسان، وزیر ارتباطات اعلام کرد: « خبرهای خوش فضائی ‏ایران در راه است» خبرنگاران ما دربدر به دنبال این خبرها رفتند، اولین خبر ویژه فضایی که ‏توجه خبرنگاران را جلب کرد این خبر بود که « در جریان دستگیری 441 نفر در عملیات دو ‏شب گذشته نیروی انتظامی تهران، در رابطه با مواد مخدر، که این عملیات علیه خرده فروشان ‏صورت گرفت، 53315 وسیله استعمال مواد مخدر، 70 دستگاه ماهواره، 107 قبضه قمه و ‏قداره، 2 قبضه اسلحه، 73 عدد فشنگ، 121 لیتر و 31 بطری و 2 قوطی مشروب به دست آمد.» ‏به عبارت دیگر هر دستگیر شده، بیش از صد وسیله استعمال مواد مخدر داشت، ولی مواد مخدر ‏نداشت، در عوض فقط یک هفتم مصرف کنندگان مواد مخدر از ماهواره استفاده می کردند، که با ‏توجه به اینکه نیمی از مردم ایران از ماهواره استفاده می کنند، نشان می دهد، یکی از راههای ‏کاهش مصرف مواد مخدر، دیدن ماهواره های خارجی و یکی از راههای جلوگیری از دیدن ‏ماهواره، استعمال مواد مخدر است. همچنین بر اساس این آمار معلوم می شود که این فقط 25 ‏درصد این عناصر خطرناک، از چاقو و قمه استفاده می کردند و فقط دو نفر از آنان سلاح گرم ‏داشتند، در حالی که پلیس برای دستگیر کردن این افراد که اسلحه ندارند، از صدها قبضه اسلحه ‏استفاده کرده است. یکی دیگر از مهم ترین نتایج آماری این خبر فضایی این است که فقط سی ‏درصد معتادان مواد الکلی مصرف می کردند.» البته این خبر خوش فضایی با یک خبر خوش ‏فضایی دیگر که توسط وزیر ارتباطات مطرح شد، کامل می شود. ‏

ماهواره کیلویی به فروش می رسد
وزیر ارتباطات گفت: « ایران بزودی چند ماهواره پرتاب خواهد کرد.»‏
آگاهان پرسیدند: دقیقا چند ماهواره پرتاب خواهید کرد؟ ‏
وی گفت: تعداد آن زیاد است، دقیقا نشمردم، توی سالنی که آنها را چیده بودند، چیزهای دیگری ‏مثل قفسه و میز و کامپیوتر و سطل و این جور چیزها بود که من نتوانستم خوب بشمرم، ولی تعداد ‏آنها خیلی زیاد است. مردم می توانند واقعا خوشحال باشند.‏
آگاهان پرسیدند: اصولا تعداد ماهواره هایی که می خواهید پرتاب کنید چند تایی می شود؟
وزیر گفت: ما همین حالا « چند ماهواره در دست ساخت داریم.» که یک دستی به سروگوش شان ‏بکشیم و سیم کشی آنها را بررسی کنیم و دو سه تا مشکل کوچک آنها را برطرف کنیم، همه را ‏پرتاب می کنیم، واقعا مردم می توانند خوشحال باشند، چون خبرهای خوش هسته ای در راه است.‏
آگاهان پرسیدند: ماهواره های در دست ساخت کجا ساخته می شود و اصولا چند تاست؟ و چه ‏زمانی ساخت آن تمام می شود؟
وزیر گفت: من در جریان این جزئیات نیستم، الآن تلفن رئیس جمهورهم اشغال است و من نمی ‏توانم دقیقا بگویم چند تا ماهواره در حال ساخت است. ولی می دانم که خیلی زیاد است، واقعا در ‏این مدت بچه هایی که ماهواره می ساختند، کمرشان درد گرفت. آنها بدون هیچ چشمداشت مالی ‏این کار عظیم را برای ملت انجام دادند و پروژه طاقت فرسایی بود، بخصوص که این بچه ها از ‏یک طرف باید غنی سازی می کردند، از یک طرف باید نانو کار می کردند، از این طرف هم ‏ماهواره، سه تا کار با هم خیلی به آنها فشار آورد.‏
آگاهان پرسیدند: ساخت این ماهواره ها کی تمام می شود؟
وزیر گفت: تقریبا بین یک هفته تا نه سال دیگر ساخت ماهواره ها تمام می شود و امیدوارم مردم ‏جشن بزرگ این خبر خوش را بگیرند که امام زمان هم از ماهواره های ما راضی باشد، چون ‏واقعا این پیشرفت علمی بزرگی است. ‏

جنس خوب و رقیب بد
باهنر اعلام کرد که « جنس» اقلیت و اکثریت مجلس هشتم عوض نمی شود. وی گفت: در این ‏مدت « جنس» خوبی بود و به نظرم از همین باید استفاده شود، فقط رقیب بد نباید از این جنس ‏خوب استفاده کند.‏


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:46  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بزغاله ها

سید ابراهیم نبوی  - شنبه 19 آبان 1386 [2007.11.10]

نمایش تک پرده ای

راوی: مردی که از راه دور آمده بود، به جمعیت خیره شد، چشمانش را بست و خراسانیان را ‏گفت: « شهدا را هر لحظه می بینم که گره ها را باز می کنند.... من از شرق و غرب عالم را رفته ‏ام، به اروپا نرفته ام، اما اطلاع واثق دارم که امروز مردم دنیا از وضع جهان خسته اند.... و به ‏دنبال یک راه نو هستند و آن را در ملت و نام و فرهنگ ایران دنبال می کنند... دشمنان بدانند! از ‏این به بعد آنها باید با ما توافق کنند، نه ما با آنها...دشمنان بدانند! کسانی که شیوه مردمی دولت و ‏رئیس جمهور را تمسخر می کنند، از بزغاله کمتر می فهمند... » صحنه تاریک می شود‏

روانکاو: گفتی اسمت چیه؟
الف نون: محمود احمدی نژاد، من همون احمدی نژادم.‏
روانکاو: اشکالی نداره، اینجا همه افرادی که می آن یک مشکلی دارند، اصلا نگران نباشید.‏
الف نون: عرض کردم من احمدی نژادم، فیلم منو ندیدین؟ ماهواره هر روز نشون می ده...‏
روانکاو: چرا عزیزم، دیدم، شما هر چی می خوای بگی بگو، راحت باش. شغلت چیه؟
الف نون: من رئیس جمهور مملکت هستم، عکسم همه جا هست. تلویزیون ندیدین؟...‏
روانکاو: شما زیاد تلویزیون نگاه می کنی؟ اتفاقا بد هم نیست، چه احساسی می کنی؟ ‏
الف نون: من شهدا رو هر روز می بینم که دارن گره ها رو باز می کنن...‏
روانکاو: خیلی جالبه، این گره ها کجاست؟ احساس می کنی کجا گره خورده؟ ‏
الف نون: همه جا دکتر، خونه گرون شده، می آم به اون دست بزنم، سیمان گرون می شه، صفر ‏ها رو می گم از روی اسکناس خط بزنین، نامه می نویسن و گره می زنن، بعد شهدا رو می بینم ‏می آن و گره ها رو باز می کنن.‏
روانکاو: چطوری شهدا رو می بینید؟ به چه شکلی؟
الف نون: مثل فرشته ها هستند، ریش بلند، کت و شلوار خاکستری، عینک دودی دارند، دقیقا مثل ‏فرشته ها، می آن، گره ها رو باز می کنن، همه جا گره خورده...‏
روانکاو: مثلا چه جور گره هایی رو باز می کنند؟ یادتون می آد؟
الف نون: بله، آقای دکتر، دو ماه قبل بود، آخر شب سه تا از شهدا اومدن، یه پرونده بزرگ بود، ‏شاید ده هزار برگ داشت، خیلی بزرگ بود، مثل ستون، می گفتن پرونده هسته ای ایرانه، دورش ‏یه طناب بود، پر از گره، همه شو باز کردن و پرونده رو ورق ورق کردن، همه شو ریختن توی ‏یک چاه بزرگ، بعد یکی شون گفت، دیگه پرونده اتمی تموم شد، گفتم راست می گی؟ گفت، من ‏که رئیس جمهور نیستم دروغ بگم، من شهید شدم...‏
روانکاو: شما گفتی احساس می کنی رئیس جمهوری، تا حالا احساس کردی دروغ هم می گی؟‏
الف نون: دروغ نمی گم، بعضی اوقات، اگر به صلاح مملکت باشه...‏
روانکاو: اون وقت شما رئیس جمهور کجا هستید؟
الف نون: من رئیس جمهور ایران هستم، دکتر شوخی می کنی؟ حتما عکس های منو دیدین؟
البته من هم شوخی می کنم، ولی در مورد انرژی هسته ای شوخی ندارم، من فرشته ها رو دیدم که ‏اومدن و یک گره های تازه ای رو باز کردن...‏
روانکاو: گره چی بود؟
الف نون: جنگ می خواست بشه، اون شهدا با کت و شلوار خاکستری اومدن، چند تا گره خورده ‏بود توی لندن و سوئیس و نیویورک، اون ها گره ها رو باز کردن، گره کراوات بود، دور گردن ‏بوش و براون و البرادعی و سارکوزی نامرد بزغاله، گره کراوات ها رو باز کردن، یهو دیدم نور ‏توی پیشونی همین ها تابید، سه تایی سینه می زدن، مرکل گریه می کرد، به من گفتن پرونده جنگ ‏تموم شده، اونها گره ها رو باز کردن...‏
روانکاو: دیگه چی احساس می کنی؟ بگو، هر چی فکر می کنی بگو...‏
الف نون: دکتر! من از شرق و غرب عالم رو رفتم‏
روانکاو: چه جالب! اروپا هم رفتی؟
الف نون: نه، فقط اروپا نرفتم، خوردیم به قطعنامه، وگرنه برنامه اش روی میز بود، بخشکی ‏شانس، ولی دکتر! اطلاع واثق دارم که امروز مردم دنیا از وضع جهان خسته اند.‏
روانکاو: شما خیلی خسته می شی؟ زیاد کار می کنی؟‏
الف نون: نه، خسته نمی شم، ملت! کی خسته است، دکتر بگو، دشمن!‏
روانکاو: دشمن؟ آهان، دشمن! بگو ببینم از کجا اطلاع پیدا کردی مردم جهان از وضع دنیا خسته ‏اند؟
الف نون: اونها به من هر روز زنگ می زنن، خیلی هستند. می گن ما از این غرب خسته شدیم، ‏ما می خوایم شما بیایید.‏
روانکاو: اونها چطوری با شما حرف می زنند؟ با خودت حرف می زنند؟ از کجا؟
الف نون: از همه جا، از کاراکاس، ونزوئلا، توگو، جزایر بالی، همه اش از بالی زنگ می زنن، ‏از پاریس، فرانسه، کاراکاس، مسکو، از همه جا، حتی از عربستان...‏
روانکاو: به چه زبونی حرف می زنند؟
الف نون: به زبون آدم درمونده، همه شون فقیرن، پابرهنه، می گن بیا ما رو نجات بده... وقتی ‏حرف می زنن، من می فهمم، مثل اینکه همه زبون ها رو بلد باشم، خیلی هاشون فارسی حرف می ‏زنند. می گن ما فقیریم، به ما کمک کنید، ما رو مدیریت علمی کنید...‏
روانکاو: احساس می کنی فارسی حرف می زنند، یا احساس می کنی حرف هاشون رو درک می ‏کنی؟ ‏
الف نون: نه، فارسی حرف می زنن، می دونم، انگار خدا می خواد اونها هر جور می خوان ‏حرف بزنن، ولی ما بفهمیم. دکتر اون ها خسته شدن. ‏
روانکاو: شما خودت هم زیاد کار می کنی، نه؟ خسته می شی؟ کارت سخته؟ نه؟
الف نون: نه، من خسته نمی شم، به جثه ام نگاه نکن، دشمن خسته می شه، اروپایی ها بخصوص ‏جنوب اروپا خیلی خسته شدن، کلمبیا هم خیلی خسته شدن، جزایر بالی، اونها می گن ما دنبال یک ‏راه نو هستیم و می گن ملت ایران و فرهنگ ایرانی باید بیاد کشور ما... اونها ما رو دنبال می ‏کنن.‏
روانکاو: تو از اونها می ترسی؟
الف نون: دکتر! من حتی نمی دونم ترس رو چطوری می نویسن. هرگز نترسیدم... مگر از خدا و ‏امام زمان، تازگی ها از امام زمان هم نمی ترسم. تا چند ماه دیگه می آد. اگر ایشون بیاد، من باید ‏برم، نمی دونم اون موقع از عهده این وضع بربیاد، حتما برمی آد... شهدا کمکش می کنن، ریش ‏بلند دارن، نور توی پیشونیشونه، با کت و شلوار خاکستری، با جوراب سفید شیشه ای. زن شون ‏براشون خریده... ‏
روانکاو: گفتی همه خارجی ها می خوان ایرانی بشن؟
الف نون: نه، نمی خوان ایرانی بشن، می گن شما بیایید آقای ما باشید، سرور ما باشید، من همه ‏شون رو می بینم، من می گم من نوکر شما هستم، اونها می گن تو سرور مائی، محمود! ‏
روانکاو: ببین محمود! تو باید با مشکلاتت مواجه بشی... می دونی؟
الف نون: من نه، اونها، دکتر! ما خیلی به اروپا و آمریکا فرصت دادیم، از این به بعد اون ها باید ‏با ما توافق کنند...‏
روانکاو: تو قبلا به اون ها فرصت دادی؟ اصلا سعی کردی مشکلاتت رو حل کنی؟
الف نون: نه، من قبلا به اون ها فرصت ندادم، اون ها اگر فرصت پیدا کنن منو نابود می کنن، ‏اونها باید با ما توافق کنند...‏
روانکاو: تو به اون ها گفتی چی می خوای؟
الف نون: من با اون ها حرف نمی زنم، اگر حرف بزنم ممکنه قبول کنند، اون وقت مذاکره می ‏کنن، علی نمی خواست بره، من به غلامحسین گفتم استعفاش رو بیار، امضاش کردم، می خواست ‏بره مذاکره کنه...‏
روانکاو: ولی تو باید مشکل رو حل کنی...‏
الف نون: مشکل حل نمی شه، مگر اون فرشته ها بیان، گره ها رو باز می کنن. این دفعه اون ها ‏باید با ما توافق کنند.‏
روانکاو: مگه دفعه قبل شما با اونها توافق کردی؟
الف نون: من نکردم، ولی قبلی ها می خواستن بکنن، می خواستن مملکت رو بفروشن، می ‏خواستن نفت ها رو بخورن، نفت شده بود بیست دلار، من رسوندم به صد دلار... اونها باید با ما ‏توافق کنند.‏
روانکاو: اگر اونها بخوان توافق کنند، قبول می کنی؟
الف نون: نه، هیچ وقت، عمرا اگر توافق کنم، اگر اونها قبل از آقا بیان، مملکت می ره از دست. ‏من توافق نمی کنم.‏
روانکاو: ولی شما گفتی اونها باید با ما توافق کنن، منظورت چی بود؟
الف نون: سیاست منه، دکتر، همه دنیا فهمیدن با کم کسی طرف نیستند، من بازی شون دادم. می ‏فهمی دکتر، هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد... محمود؟
روانکاو: تو رو مسخره می کردن؟ احساس می کنی تو رو دست می اندازن؟
الف نون: احساس نمی کنم، دکتر! می نویسن، همه جا می گن، در رو که می بندم می فهمم صدای ‏خنده می آد، جوک می سازن، اس ام اس می فرستن....‏
روانکاو: احساس می کنی همه دارند مسخره ات می کنند؟
الف نون: همه نه، خانومم قبولم داره، زن خوبیه، ولی اکبر، محمد، حتی علی، باقر، همه شون ‏مسخره می کنن... ولی می دونی دکتر، اونهایی که منو مسخره می کنن، از بزغاله کمتر می ‏فهمند... برغاله، می گن بع، بع، بع....‏
روانکاو: چرا بزغاله؟ چرا فکر می کنی برغاله نمی فهمه؟
الف نون: بزغاله ها خیلی بی شعورن، آقای دکتر! من بچه بودم بزغاله داشتیم...‏
روانکاو: چه احساسی نسبت به بزغاله داری؟ چرا بی شعوره؟
الف نون: بی شعوره، نمی فهمه، دیدی این پروفسورهای مثلا روشنفکر ریش بزی می گذارن، ‏دکتر! شما نمی فهمی، باید چند سال بغل برغاله زندگی کرده باشی، هر چی بگم کافی نیست، اینها ‏مثلا اقتصاد دان هستند؟ اومدن پیش من، گفتن من اشتباه می کنم، من گوش نمی کردم به حرف ‏هاشون، ذکر می خوندم و روی کاغذ می نوشتم، ریش شون مثل بز بود، برغاله های نفهم!‏
روانکاو: در بچگی بزغاله با تو کاری کرده؟ مثلا شاخ زده؟
الف نون: اینها شاخ می شن برای آدم، بیست سال خوردن و خوابیدن... شاخ می زنن...‏
روانکاو: خب چرا بهشون نمی گی گاو؟ چرا نمی گی الاغ؟ چرا نمی گی خرس؟ چرا فقط بزغاله، ‏حتما باید دلیل وجود داشته باشه.... نه؟
الف نون: اینها گاو نیستن، اگر گاو بودن مشکلی باهاشون نداشتیم، الآن خیلی ها گاو هستند، ما ‏باهاشون کنار می آییم، حتی همکاری می کنیم. الاغ هم نیستند، چون حرف گوش نمی کنن، من ‏می گم دنیا رو دیدم، من شرق و غرب عالم رو دیدم، می دونی فقط چند بار کاراکاس رفتم، که ‏یکی شون نرفته، اینها بزغاله اند...‏
روانکاو: من نمی فهمم، تو می گی گاو و الاغ با شعور تر از بزغاله هستند، این رو نمی تونم ‏بفهمم... ‏
الف نون: دکتر! شما هم با من مخالفی، شما هم حتما فکر می کنی من اشتباه می کنم...‏
روانکاو: نه عزیزم، من باهات مخالف نیستم، فقط می خوام با هم حرف بزنیم، مذاکره کنیم، اینجا ‏درها بسته است و من و شما بحث می کنیم...‏
الف نون: مذاکره؟ برای چی؟ من مذاکره ای ندارم... من رئیس جمهورم...( با خشم از جایش بلند ‏می شود و در را باز می کند و بیرون می رود) ‏
روانکاو هم بیرون می رود، دو نفر محافظ ایستاده اند. ‏
روانکاو: این آقا خیلی وضعش خرابه، من نمی دونم چی کارش کنم، می گه من رئیس جمهورم...‏
محافظ: بله، خوب معلومه، ایشون رئیس جمهور هستند، ما هم محافظ شون هستیم....‏
روانکاو به محافظ نگاهی می کند و چشمهایش را گرد می کند و می گوید: بع بع، بععععععع، برین ‏از مطب من بیرون، من بزغاله ام، بع، بعععععع، بع

پرده می افتد، نورها می رود، یک باره همه صحنه منفجر می شود، تماشاگران فرار می کنند... ‏تعدادی از بازیگران از پشت پرده بیرون می ایند.‏
اکبر: دیر رسیدیم، همه جا از بین رفت. من که گفته بودم.‏
محمد: من باید فکرامو بکنم، ببینم می خوام اصلا توی صحنه باشم یا نه...‏
علی کوچیکه: من که گفتم جلوش رو بگیرید، من یه بار دیگه استعفا می دم، می رم فلسفه مو ‏بخونم...‏
علی بزرگه: یعنی واقعا منفجر شد، من داشتم فکر می کردم ایشون دارن یک اشتباهی می کنن... ‏حالا یعنی دیگه نمی شه کاری کرد؟ ‏
مسوول جدید سالن وارد می شود: بازی تمام شد، تشریف ببرید بیرون، تماشاگران جدید دارن وارد ‏سالن می شن. ‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 19 آبان 1386

چراغ روشن دروغ

چه کسی گفته است آفتاب
همیشه پشت ابر پنهان نمی ماند
براساس آخرین بخشنامه محرمانه
ابرها باید از سازمان هواشناسی مجوز بگیرند

چه کسی گفته است چراغ دروغ بی فروغ است؟
وقتی که نفت صد دلاری
چراغ دروغ را روشن می کند
با تابشی پرفروغ

با من شوخی نکن
النجات فی الصدق؟
کلمات عربی یا مرا می گریاند
یا زندگی مرا مختل می کند
وقتی عربی حرف می زنی گریه ام می گیرد
پس با من شوخی نکن
« النجات فی الصدق»
تو می خواهی به زور درهای بسته
و با قدرت دیوارهای بلند
ثابت کنی که راستگوئی تنها راه نجات است
دروغگوی کوچک حقیر!
قهقهه می زنم
راههای نجات را چند ماه پیش
وزارت راه و ترابری مسدود کردند
می توانم آنقدر بخندم تا اشکهایم
چشم بندم را خیس کند

من از تمام شما عذر می خواهم
من تا دیروز به شما دروغ گفته بودم
و شما باور کردید که حقیقت خوب است
دیگر چنین دروغی نخواهم گفت

من تا دیروز نمی دانستم
که دلارام که در کلمبیا کاملا آزاد بود
در تهران شلاق خواهد خورد
قاضی او را بخاطر راستگوئی اش
محکوم کرد
« در زندان بمان، شلاق بخور، مانند دیگران باش»
حکم صادره چنین بود
او باید روزها و ماهها پشت دیوار بماند
اما بدان! در کلمبیا زنان ایرانی کاملا آزادند

مرا بخاطر آنچه گفتم ببخشید
وقتی مرد اول در کلمبیا رسما روزنامه ها را
آزاد اعلام می کند
و مرد دوم در تهران رسما روزنامه ها را
آزاد اعلام می کند
و مرد سوم در دهلی می گوید
« عصر سانسور دیگر تمام شده است»
در غرب می گویند که شرق آزاد است
و درهای شرق را در شهر قفل می کنند
به هم میهنی که در ارمنستان است می گویند
« هم میهن» شما کاملا آزاد است
و همیشه آزاد خواهد ماند
اما « هم میهن» در تهران توقیف می شود

لطفا مرا ببخشید اگر
نمی دانستم که کلمات این قدر قدرت دارند
« ما به تورم دستور می دهیم که از 18 درصد بشود 12 درصد»
او گفت: حالا تورم 12 درصد است
معاونش گفت: تورم 12 درصد شد
دربانش گفت: تورم 12 درصد شد
مترجم ترجمه کرد: تورم 12 درصد شد
آمارها دروغ را باور می کنند
تورم هم می پذیرد که از امروز خودش را 12 درصد معرفی کند
روستائیان عزیز بدانند: تورم 12 درصد شد
ما دستور دادیم

من نمی دانستم جنگ تمام شده است
او گفت: « پرونده حمله بسته شده است»
من نمی دانستم ما هسته ای شده ایم
او گفت: « ما هسته ای شدیم و پرونده بسته شد.»
او هر وقت بخواهد پرونده ها را باز می کند
و هر وقت بخواهد آنها را می بندد
یک کلمه کافی است
پرونده! بسته شو!

من نمی دانستم گوش هایم درست نمی شنود
او گفت: من هرگز نگفتم که نفتی است بر سفره شما.»
من نمی دانستم چشم هایم خوب نمی بیند
او را دیده بودم که می گفت: « ما چکار داریم به موی پسرها و لباس دخترها»

حالا، من از شما عذر می خواهم
گوش های من معذزت می خواهند
ما اشتباه شنیده بودیم
و چشم هایم خود را لعنت می کنند
ما اشتباه دیده بودیم

امروز، دروغ از همه مرزها گذشت
حتی از صد دلار هم بالاتر رفت
ما احمق هایی ساده لوح
همیشه فکر می کردیم مردم را نمی شود فریب داد
و دروغ گفتن اندازه دارد

هرگز! مردم بخاطر ندارند تو چه گفته ای
تا می توانی دروغ بگو
مطمئن باش خدا تو را می بخشد
بخصوص اگر بتوانی سر اطرافیان خدا را هم کلاه بگذاری
و بتوانی در نمازهایت به خدا دروغ بگویی
بعید می دانم خدا دروغ های تو را کشف کند
خدا که سهل است
شیطان هم دروغ های تو را باور می کند
شیطان هنوز منتظر آمدن نفت سر سفره نشسته است

بیایید از امروز حقیقت را بفهمیم
و فکر نکنیم حقیقتی وجود دارد

راست نگاه کن
بلند فریاد بزن
به چشم مردم خیره شو
دست هایت را به آسمان ببر
و با خیال راحت دروغ بگو
هیچ کس به دروغی به این بزرگی شک نمی کند.

نازلی احساس( معصومه مستشار سابق)

این شعر در برنامه هفته قبل ابراهیم نبوی به نام « از این ستون به آن ستون» از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:8  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 18 آبان 1386

فالیوود، مرکز سینمایی ایران

علی اکبر خوشحال از سیدنی گزارش می دهد.

اگرچه ممکن است منتقدان انقلاب بگویند که بزرگترین دشمن انقلاب ایران در سال 57 سالن های سینما و مراکز بانکها بود که توسط انقلابیون مورد حمله واقع شده و شیشه های آن می شکست یا سالن های آن آتش زده می شد، اما هیچ شکی وجود ندارد که پس از انقلاب ایران، اگر دو چیز، و فقط دو چیز در ایران پیشرفت گرده باشد، اولی سینمای ایران به عنوان مهم ترین تولید فرهنگی و دومی بانکها به عنوان تنها موسسات سودآور مالی و اقتصادی می باشد.

بزرگان فالیوود: باران کوثری در کنار کیارستمی و رخشان بنی اعتماد

بنابراین بیایید کلاهمان را از سر برداشته و به مردانی بزرگ چون مسعود مهرابی و هوشنگ گلمکانی و احمد طالبی نژاد مسوولان محترم ماهنامه سینمایی فیلم سلام کنیم که اگر سینمای ایران در سالهای پس از انقلاب صد قدم جلو رفته باشد، هشتاد قدم آن بخاطر فعالیت این سه نفر است.

ژولیت بینوش و کیارستمی در سطح جهانی

بیهوده نیست که امروز جهانیان مهمی مانند اولیور استون، مایکل مور، مردی مانند « شان پن» که زن دلفریبی مانند مادونا داشته است، زن خوشگلی مانند مادونا داشته است، زن جذابی مانند ژولیت بینوش در مقابل سینمای ایران سرخم کرده و ایران را هالیوود آسیا می دانند.

یک عکس هالیوودی از بهرام رادان و سایر ستارگان بزرگ فالیوود

شاید به همین دلیل است که بسیاری از دلباختگان سینمای ایران می پرسند چرا هالیوود آسیا؟ اگر قبول کنیم که بنیاد سینمایی فارابی یع ریاست محمد یهشتی، با آن عینک مرموز و سینمایی اش در طول سالهای 1362 تا 1370 مهم ترین نقش را در بین المللی کردن سینمای ایران و راهیابی آثار بزرگانی چون کیارستمی، امیرنادری، محسن مخملباف، جعفر پناهی، رخشان بنی اعتماد، ابوالفضل جلیلی، بهمن قبادی به صحنه های باشکوه پاریس و لندن و رم و نیویورک داشته است، پس بایستیم و به احترام بنیاد فارابی، سینمای ایران را فالیوود بنامیم. اگر هندیان سینمای خود را بالیوود و پاکستانی ها پالیوود می نامند، پس چرا ما سینمای فارسی را « فالیوود» ننامیم؟

مخملباف و سمیره هزاران دوربین جهانی را به خود جلب کرده اند

اکنون، فالیوود، یا سینمای فارسی در صحنه گیتی، چون ستاره ای در اعماق شب های کرمان می درخشد. اگر دهه شصت دوران شصت دوران حضور فیلم های بزرگ فالیوود همزاه ماموران دولتی فارابی در جشنواره جهانی و دریافت جوایز بسیار بود، در دهه هفتاد سینماگران فالیوودی مانند مخملباف و کیارستمی و جعفر پناهی هر سال 10 ماه در جشنواره های جهانی حضور داشتند و سالی دو ماه برای ساخت فیلم بعدی به ایران بازمی گشتند و جوایز زیبای بین المللی خود را لب تاقچه شان می نهادند، اما در دهه هشتاد سینمای فالیوود بکلی به جهان صادر شد.

بهمن قبادی، محسن مخملباف، ابوالفضل جلیلی، جعفر پناهی، علاوه بر فیلم های شان، خودشان را نیز به جهان صادر کردند.

بهمن قبادی و هدیه تهرانی( در تیپ ترین حالت خود) در حال نشان دادن آینده فالیوود

هفته گذشته خبری دیگر از سینمای ایران، دوستداران فالیوود را بشدت تکان داد. رخشان بنی اعتماد، کارگردان بزرگ سینمای ایران، شوهرش جهانگیر کوثری به عنوان تهیه کننده فیلمهای او و باران کوثری- ستاره درخشانی که بعید نیست همین روزها جای هدیه تهرانی را در قلبها بگیرد، در هفته بعد عازم استرالیا می شوند تا کانگوروهای استرالیایی نیز طعم خوش فالیوود ایرانی را بچشند.

baran dar khoon bazi.jpg

باران کوثری چه کم از جولیا رابرتز دارد؟ اگر درک نمی کنید، هیچ توضیحی نمی دهم.

اکنون سووال بزرگ این است؛ آیا سینماگران بزرگ ایرانی فالیوود به ایران بازخواهند گشت، یا باز نخواهند گشت؟

علی اکبر خوشحال، دگولس پرس، سیدنی

این نوشته بخشی است از برنامه رادیویی « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه که دیروز پخش شد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:15  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 18 آبان 1386

چهار چمدان

چمدان اول
وقتی انقلاب شد، به تولید چمدان پرداخت
وقتی بی ثباتی ادامه پیدا کرد شروع کرد به خرید ارزان وسایل دست دوم خانه ها
وقتی تسویه حسابهای سیاسی شدت گرفت به خرید ارزان کتابهای سیاسی پرداخت
وقتی جنگ شروع شد و بمبارانهای شبانه شدت گرفت فروش شمع و چراغ قوه را جدی گرفت
وقتی آواره ها به شهر آمدند وسایل دست دوم ارزان را فروخت به آنها
وقتی حکومت داشت تغییر می کرد کتابهای قدیمی را به قیمت گرانی فروخت
و سرانجام پولها را برداشت و توی چمدان گذاشت و رفت به خارج.
او تاجر موفقی بود.

چمدان دوم
میزان تولید چمدان در یک کشور با میزان بی ثباتی رابطه مستقیم دارد.

چمدان سوم
وقتی مهاجرت کرد دلش نیامد چمدانهایی که در آن وسایلش را گذاشته بود دور بیندازد.
همیشه وقتی غمگین می شد به چمدانهایی نگاه می کرد که دلش می خواست روزی آنها را پرکند و برگردد به کشورش.
تا وقتی چمدانها را دورنینداخته بود همیشه غمگین بود.

چمدان چهارم
در ایران همیشه چمدان فروش هایی که برای مسافران فرنگ چمدان می فروشند بازارشان گرم است، چون همیشه مهاجرین می روند، کسی چمدانی را که برده است برنمی گرداند.

این بخش در برنامه سی ام ابراهیم نبوی به نام « از این ستون به آن ستون»، از رادیو زمانه دیروز پخش شد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

من چراغ ها را روشن می کنم

سید ابراهیم نبوی - پنجشنبه 17 آبان 1386 [2007.11.08]


داستان انتخابات زودتر از موعد شروع شد. تقریبا اکثر کسانی که به این نتیجه رسیده بودند که ‏انتخابات قبلی باید تحریم شود، به این نتیجه رسیدند که انتخابات بعدی نباید تحریم شود و یک فقره ‏‏« کمیته ی دفاع از انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» تشکیل شده که بیست شرط هم گذاشته اند که ‏قکر نمی کنم از درون این شرایط شرکت در انتخابات در بیاید. منتهی تفاوتش با گذشته این است ‏که قبلا تحریم کنندگان از اول تحریم می کردند، بعد روی آن فکر می کردند، ولی به نظر می رسد ‏که این بار قرار است اول فکر کنند، بعد به این نتیجه برسند که انتخابات را باید تحریم کرد یا نه. ‏از طرف دیگر کروبی که شمشیرش را بعد از انتخابات قبلی تیز کرده بود که ائتلاف می کند و با ‏اصلاح طلبان متحد خواهد شد، بعد از ملاقات با رهبری اعلام کرده که می خواهد خرجش را از ‏اصلاح طلبان جدا کند و لیست مستقل بدهد. کروبی گفت: « سرنوشت مان را با دیگر اصلاح ‏طلبان گره نمی زنیم.» معصومه ابتکار هم که این روزها به یاد ایام جوانی که جگر همه مان را ‏خون کرد، فیلش یک هفته یاد لانه جاسوسی کرده بود، گفت: « امید اصلاح طلبان برای پیروزی ‏در انتخابات مجلس بسیار بالاست.» البته اصلاح طلبان دو سال قبل مشکل بزرگی داشتند که قرار ‏بود آن را حل کنند که احتمالا چون خسته بودند، وقت نکردند آن را حل کنند و مرعشی در همین ‏رابطه گفت: « محدودیت رسانه ای مانع بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات آتی مجلس است.» به ‏نظر می رسد اصولگرایان فعلا چراغ ها را خاموش کردند و با چراغ خاموش در جاده انتخابات ‏که فقط آدرس اش را خودشان بلدند می روند، اصلاح طلبان هم که اصلا چراغ شان خیلی وقت ‏بود سوخته بود، کارگزاران هم رسانه ندارند. فعلا همه چیز رو به راه است. ‏

بودجه بازی
اولین رئیس جمهور ایران، که کمابیش شبیه آخرین رئیس جمهور ایران بود، فقط کمی طولانی تر ‏و تمیز تر و خوش تیپ تر بود و فرانسه را از فارسی بهتر حرف نمی زد، البته فرانسه را در ‏ایران خوب حرف می زد و فارسی را در فرانسه. این رئیس جمهور موقت جمله مهمی دارد که آن ‏را حتما باید به گوش تان آویزان کنید. بنی صدر گفته بود: « اقتصاد سیاست نیست که بتوان با آن ‏بازی کرد.» بودجه پنجاه صفحه ای احمدی نژاد کوچولو و لاغر است، به مجلس رفت و تحولی ‏بزرگ در تاریخ بودجه نویسی ایران ایجاد کرد. ‏
اول: در سال اول احمدی نژاد براساس سیاست « هر چی داریم خرج می کنیم، وقتی تموم شد ‏قرض می کنیم» سیاست اقتصادی را تعیین کرد. در این سال او موفق شد، بودجه ای سه برابر ‏سالهای قبل را به باد دهد و بعد از اینکه وسط سال تصادفا متوجه شد پولش تمام شده، همه ذخیره ‏ارزی را هم صرف پروژه های عمرانی مانند واردات میوه و دادن وام های بدون برگشت و غیره ‏کرد. در این سال بودجه عملیاتی شد، یعنی احتمالا در حین عملیات لبنان نوشته شد.‏
دوم: در سال دوم احمدی نژاد کل سیستم برنامه ریزی را دگرگون کرد، یعنی کلا درش را گل ‏گرفت. وی سه ماه دیرتر از همیشه بودجه را به مجلس داد و برای نوشتن بودجه به جای استفاده ‏از 350 نفر آدم در شش ماه، از 7 نفر در دو ماه استفاده کرد. مجلس هم بودجه را در عرض نیم ‏ساعت تصویب کرد و حاصل این هماهنگی شگرف، افزایش 5 درصدی تورم و غیره شد و باهنر ‏در همین جریان تبدیل به « آشیل» شده و پاشنه اصولگرایان از جا درآمد.‏
سوم: در سال سوم دولت براساس یک سیاست نوین اقتصادی عمل کرد. این دکترین اقتصادی به ‏نام « اول خرج می کنیم، بعد فکر می کنیم» از پیدایش انسان اولیه تا 150 سال پیش اجرا می شد ‏و سالی چند میلیون نفر بخاطر آن به شهادت می رسیدند. در سال سوم دولت و مجلس به این نتیجه ‏رسیدند که چون مجلس نمی تواند انتقادی روی بودجه بکند، چون دولت به این انتقادات گوش نمی ‏کند و دولت هم بودجه خودش را اجرا نمی کند، ضمنا ممکن است بودجه دولت را وادار کند که ‏طبق برنامه عمل کند و به همین دلیل دولت مشکل پیدا کند، به همین دلیل بودجه امسال بطور ‏خلاصه شده به مجلس ارائه شد.‏
چهارم: اصولا بودجه سال 1387 براساس نیازهای مهم کشور تعیین شده است، مثلا چون 31 ‏درصد جمعیت روستانشین است، احمدی نژاد دیروز اعلام کرد که 40 درصد بودجه برای ‏روستاها احتصاص داده شده است. وی احتمالا در بازدید از شهرها خواهد گفت: ما 80 درصد ‏بودجه را به شهرها اختصاص خواهیم داد. رئیس جمهور پیش بینی کرده است که 45 درصد ‏بودجه صرف جوانان شده و 62 درصد آن به زنان اختصاص یابد، همچنین قرار است 48 درصد ‏بودجه صرف پیرمردها شود و 53 درصد نیز برای کودکان که امیدهای فردا هستند، اختصاص ‏پیدا کند. دولت اعلام کرد امسال چون بودجه خیلی عملیاتی است، احتمالا میزان هزینه های دولت ‏‏215 درصد بودجه و میزان درآمدهای آن 153 درصد باشد. ‏
پنجم: یکی از مهم ترین سیاست های بودجه دولت نهم این است که چون اصولا بودجه برای کنترل ‏رفتارهای اقتصادی دولت است، و دولت نهم قادر به کنترل این رفتارها نیست، به همین دلیل ‏اصولا دولت ترجیح می دهد، بودجه را بعد از سال مالی از روی اقدامات انجام شده تحویل دهد. ‏در همین راستا با توجه به علاقه رئیس مجلس و رهبر نظام به شعر، قرار است بودجه سال آینده ‏در پنج صفحه به شکل قصیده سروده شده و در مجلس دکلمه شود و بحث در مورد بودجه ‏بصورت مشاعره و با گفتن « آه» و « احسنت» و « مرحبا» نظرات مخالف و موافق اعلام شود. ‏
ششم: فعلا همه مسوولان اقتصادی کشور با بودجه موافقند، مثلا باهنر که با همه چیز موافق است، ‏اعلام کرد که « با رویکرد جدید تدوین بودجه موافقم» وی توضیح داد در رویکرد جدید برای ‏بررسی بودجه به نیم ساعت وقت بیشتر احتیاج نیست و نمایندگان می توانند به کارهای مهم ‏دیگری از جمله سخنرانی در حمایت از رئیس جمهور بپردازند. رئیس سابق سازمان مدیریت و ‏برنامه ریزی نیز گفت: « بودجه انقباضی واقعیت ندارد و این بودجه عملیاتی نمی شود.» فاطمه ‏رجبی در یک پاسخ که پس فردا منتشر می شود، ضمن برشمردن خیانت ها و دزدی ها و مفاسد ‏شخصی رئیس سابق سازمان برنامه ریزی و بودجه از آن دفاع خواهد کرد. سپاه پاسداران نیز ‏انتشار این بودجه را یکی از معجزات بزرگ و نشانه حضور امام زمان در برنامه ریزی کشور و ‏بزرگتر از آزادی خرمشهر خواهند دانست. بیژن بیدآباد کارشناس بودجه و اقتصاد نیز اعلام کرد: ‏‏« خطر اسراف در بودجه 87 وجود دارد» بیژن بیدآباد احتمالا تا هفته آینده با مشکل شغلی مواجه ‏خواهد شد. ‏

یکی بیاد کار اینو بده
دیروز احمدی نژاد به خراسان جنوبی رفت تا دور جدید سفرهای تبلیغاتی انتخاباتی خودش را در ‏روستاها و شهرستانها آغاز کند، فعلا از نیویورک به کابل رسیده و از اصفهان به کوشکک. وی ‏در یک سفر سرزده به کوشکک، معلوم نیست چرا سرزده سفر کرده است؟ داغ کرد و درجا ‏تصمیم گرفت که « چهل درصد بودجه را به روستائیان بدهد.» ناظران همراه گفته اند که اول می ‏خواست 40 درصد بودجه را به روستائیان کوشکک بدهد، اما دید برای بقیه سفر چیزی نمی ماند، ‏اعلام کرد 40 درصد بودجه را برای روستائیان می دهد. وی در این روستا مشکل تصمیم گیری ‏برای جنگ را هم حل کرد و گفت: « آمریکا پیام داده که اگر فعالیت اتمی در حد 3000 ‏سانتریفیوژ اورانیوم محدود می شود، برای حل مساله اتمی حاضر به مذاکره ایم، دیگر کشورهای ‏اروپایی هم پذیرفته اند به شرط اینکه ایران آنها را از فعالیت اتمی خود به صورت روزانه مطلع ‏کند.» بعد صدایش را کلفت کرد و جوری که آمریکایی ها بشنوند گفت: « ما این خواسته ها را ‏نمی پذیریم و ایران در مسیر حرکت خود به سمت فعالیت هسته ای کوتاه نخواهد آمد.» فعلا یک ‏موضوع روشن است و آن اینکه اجمدی نژاد اصلا حاضر نیست فرصت طلایی جنگ را از دست ‏بدهد. در همین راستا هم آمریکا با چین برای جلوگیری از دستیابی ایران به خواسته های هسته ای ‏توافق کرد. بوش هم با سارکوزی ملاقات کرد و سارکوزی رسما گفت: « زنده باد آمریکا» شوخی ‏نمی کنم، واقعا همین را گفت. آنگلا مرکل که به نظرم اگر همان آنجلا صدایش می کردند خیلی ‏قشنگ تر بود، گفت که برای تشدید تحریم ایران آماده است. ملکه انگلیس هم دو روز قبل اعلام ‏کرد که با تشدید تحریم ایران موافق است. فعلا به نظرم می آید که صدای قطعنامه تا 15 روز بعد ‏درمی آید. خدا بخیر بگذراند. البته یک مشکل مهم ایران حل شد. هفته قبل موسسات نظرسنجی ‏آمریکایی اعلام کرده بودند که 53 درصد مردم آمریکا با بمباران ایران موافقند. امروز ‏خبرگزاری مهر به نقل از عمه یکی از خبرنگارانش اعلام کرد که « 73 درصد آمریکایی ها با ‏تهدید نظامی ایران مخالفند.» عمه مذکور به نام صغری بیدگلی اعلام کرد که ظاهرا 73 درصد از ‏آمریکایی ها با تهدید ایران مخالفند و می گویند که بدون اینکه تهدید کنیم، بمباران کنیم. البته یکی ‏از منابع دیگر نیز توضیح داد که ظاهرا در ترجمه اشکالی بوجود آمده بود و مترجم خبر قبلی 73 ‏انگلیسی را اشتباها 53 ترجمه کرده بود. ‏

امسال معتاد نشوید
فعلا مشکلات خاصی که در بعضی نقاط کشور وجود داشت، بکلی حل شده است. فقط چند ‏موضوع جزئی مانده است. آیت الله خامنه ای از طرح امنیت اجتماعی پشتیبانی کرد و گفت: ‏‏«نیروی انتظامی طرح امنیت اجتماعی را با قدرت ادامه دهند.» آگاهان توضیح دادند که فعلا از ‏کسی کاری ساخته نیست، بهتر است اگر قرار نیست قضیه را جدی بگیریم، حداقل بخندیم. آیت الله ‏مکارم شیرازی هم گفت: « سفارتخانه های خارجی تا جایی مصونیت دارند که انجام وظیفه کنند ‏نه فعالیت جاسوسی.» وی توضیح نداد که چون فعالیت جاسوسی خیلی از بیرون معلوم نیست ملت ‏های مسلمان آیا موظفند هر سفارتخانه ای را حداقل یک بار بطور سرزده مورد حمله قرار دهند تا ‏اگر مطمئن شدند که در آن جاسوسی نمی شود، به سفارت اجازه کار بدهند یا راهکار دیگری در ‏نظر دارند. این گفته با استقبال وسیع جاسوسان خودمان و با خنده شدید جاسوسان خودشان مواجه ‏شد. در پایان دفتر پیشگیری از اعتیاد بهزیستی اعلام کرد: « چون برای سال آینده اعتبار نداریم، ‏کسی امسال معتاد نشود.» این دفتر گفت: احتمالا برای سال آینده دولت سهمیه بندی جدیدی را در ‏مظر می گیرد که در هر خانواده تعداد مشخصی حق داشته باشند معتاد شوند.‏

از انقلاب تا آزادی چند کیلومتر راه است؟

من فکر می کنم اگر مسوولان مملکت را بفرستیم خارج مشکل دموکراسی در ایران هم حل می ‏شود، چون هر کدام شان وقتی به خارج از ایران می روند، طرفدار آزادی می شوند، اما به محض ‏اینکه وارد کشور می شوند، فورا دستور دستگیری عده ای را می دهند. پورمحمدی، وزیر کشور ‏و اند خلاف های دولت احمدی نژاد در جمع ایرانیان مقیم دهلی نو که از بس علاقه به آزادی ‏داشتند، برای دیدار با پورمحمدی آمده بودند، گفت: « جوامع امروز را نمی توان سانسور یا ‏محصور کرد.» وی پس از سخنرانی گفت: واقعا کار سختی بود، چون با وجود اینکه نمی شد، ‏ولی ما کردیم. از طرف دیگر نمایشگاه مطبوعات نیز افتتاح شد، ولی چون می ترسیدند مطبوعات ‏کشور از آن خبردار شوند، فعلا از ورود مطبوعات به این نمایشگاه جلوگیری شده است. حداد ‏عادل در این نمایشگاه گفت: « مطبوعات ایران آزادند.» سازمان مقابله با حوادث شهر تهران ‏اعلام کرد پس از گفتن این جمله سقف سالن نمایشگاه فرود آمد و به هفت نفر آسیب جزئی و به ‏دوهزار نفر آسیب کلی رسید. حداد عادل به مطبوعات گفت: « مطبوعات پا روی حقیقت نگذارند» ‏در پی اعلام این نظر صدها تن از نویسندگان مطبوعات که پا روی حقیقت گذاشته بودند، پاهای ‏شان را برداشتند، اما به دلیل شنیده شدن صداهای عجیبی که از زیر پای آنها می آمد، حداد عادل ‏گفت: پاتون رو ور ندارین، فشار بدین!‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:33  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فرهنگ لغات مخفی احمدی نژاد

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 16 آبان 1386 [2007.11.07]


حسینی سخنگوی وزارت خارجه ایران به دنبال اعلام این خبر در خبرگزاری ها که لاوروف ‏برای دادن پیشنهاد جدید در مسائل هسته ای به ایران سفر کرد، گفت: « لاوروف پیشنهاد جدیدی ‏نداشت.» با توجه به اینکه قبلا علی لاریجانی بخاطر اعلام پیشنهاد پوتین استعفا داد و بعد احمدی ‏نژاد اعلام کرد که پوتین هیچ پیشنهادی نداشت، بدین وسیله فرهنگ لغات مخفی دیپلماتیک جدید ‏ایران به شرح زیر اعلام می شود:‏
جمله: « روس ها هیچ پیشنهادی نداشتند.» معنی: « روسها هشدار دادند که زودتر غنی سازی را ‏متوقف کنید وگرنه اوضاع خطرناک است.»‏
جمله: « پرونده هسته ای ایران بسته شده است.» معنی: « بزودی یک قطعنامه جدید صادر می ‏شود.»‏
جمله: « ما کلمبیا را فتح کردیم» معنی: « گروهی در کلمبیا به رئیس جمهور گفتند دیکتاتور»‏
جمله: « ما بزودی خبرهای خوش علمی داریم.» معنی: « غنی سازی فعلا متوقف شده است، ولی ‏نمی خواهیم خبرش را اعلام کنیم.»‏
جمله: « رئیس جمهور بزودی به بحرین سفر خواهد کرد.» معنی: « تا دو هفته دیگر رابطه ایران ‏و بحرین بسیار تیره خواهد شد.»‏
جمله: « رئیس جمهور ایران محبوب دل مسلمانان جهان است.» معنی: « محبوبیت رئیس جمهور ‏در ایران بشدت کاهش یافته است.»‏
جمله: « متکی مشکلات شخصی دارد» معنی: « احمدی نژاد قصد برکناری متکی را دارد.»‏
جمله: « دولت صدها طرح عمرانی را بزودی آغاز می کند.» معنی: « قیمت خانه بیست درصد و ‏نرخ تورم دو درصد افزایش یافت.» ‏
جمله: « دولت بزودی از منتقدانش قدردانی می کند.» معنی: « تا هفته آینده ده نفر از مخالفان ‏دستگیر می شوند.»‏

به کربلا می رویم
یکی می خواست برود کربلا، راهش نمی دادند، گفت: « کنترل عراق را به دست من بدهید.» ‏واقعا این افکار ابتکاری و عجیب چطوری به مغز احمدی نژاد می رسد؟ سفیر ایران در عراق ‏اعلام کرد که ایران حاضر است به جای نیروهای آمریکایی کنترل عراق را در دست بگیرد. این ‏پیشنهاد به مدت بیست دقیقه با انفجار خنده مواجه شد و در جریان این انفجار صدها تن کشته شدند. ‏آمریکایی ها با این پیشنهاد مخالفت کردند. البته گفته می شود که ایران برای انجام این اقدام ‏فداکارانه شرایطی را هم گذاشته است که اگر پذیرفته شود، این کار را می کند، وگرنه الکی وقتش ‏را تلف نمی کند. شرایط ایران برای جایگزینی به جای آمریکایی ها در عراق به شرح زیر است:‏
اول: ایران فقط در صورتی حاضر است کنترل عراق را در دست بگیرد که سوریه هم کنترل ‏لبنان را در دست گرفته و اسرائیل هم به آلاسکا برود.‏
دوم: آمریکایی ها باید از عراق، خاورمیانه، اروپا، واشنگتن، نیویورک، کالیفرنیا و چند جای ‏دیگر خارج شوند و کنترل آمریکا هم دست روسیه بیفتد.‏
سوم: کلیه روسای اف بی آی، سی آ ی ا و پنتاگون از چهل سال قبل تا به حال در ایران اعدام و ‏محاکمه شوند.‏
چهارم: قانون اساسی عراق تغییر یافته و با نظر شورای نگهبان اصلاح شده و رئیس جمهور و ‏نخست وزیر و مجلس این کشور منحل و نظام جدید با یک رفراندوم تعیین شود. این رفراندوم در ‏سوریه برگزار می شود.‏
پنجم: آمریکا باید تعهد بدهد که بعد از خروج این کشور از عراق شورشیان این کشور هیچ ‏عملیاتی علیه نیروهای ایرانی که کنترل عراق را در دست دارند، صورت نمی دهند، در غیر این ‏صورت در قبال هر اقدامی که علیه نیروهای ایرانی صورت بگیرد، ایران خود را مجاز می داند ‏که یک موشک به یکی از کشورهای اروپایی شلیک کند. انتخاب این کشور با خود موشکی است ‏که پرتاب می شود.‏
ششم: با توجه به تحریک پذیری بالای نیروهای نظامی و انتظامی ایران که در شهرهای خودمان ‏مثل همدان به دستگیر شدگان تجاوز می کنند، خواهران عراقی باید رعایت کامل حجاب را بنمایند ‏و با توجه به امکان توطئه علیه نیروهای ایرانی، عراقی ها موظفند در زمان حضور ایران به ‏زبان فارسی حرف بزنند، در غیر این صورت ایرانی ها سفارت آمریکا در عراق را تعطیل می ‏کنند. ‏
هفتم: با توجه به اینکه فرمانده سپاه اعلام کرده است: « سپاه یکی از قوی ترین ارتش های جهان ‏است.» آمریکایی ها باید تمام تلاش شان را برای کمک به سپاه بکنند که در صورتی که قرار شد ‏ایران در کشورهای دیگر هم بخواهد خضور پیدا کند، مشکلی ایجاد نشود.‏
بقیه موارد در فرصت های بعدی اعلام می شود.‏

فقط هفت نفر
همزمان با اظهار نظر رییس پلیس امنیت تهران درباره اراذل و اوباش، و در حالی که از اثر این ‏گفته همه دل هایشان را گرفته بودند اس ام اس ها شروع به کار کرد و بیش از همه این اسامی بود ‏که در سخن ها رد و بدل می شد: سردار رادان، علیرضا افشار، پور محمدی، محمود احمدی ‏نژاد، داوود احمدی نژاد، مهدی چمران و حسین الله کرم. ‏

قله هسته ای
دو سال قبل قرار بود یک ماه بعد به قله های هسته ای برسیم. یک سال قبل احمدی نژاد اعلام کرد ‏تا بیست روز دیگر به قله های هسته ای خواهیم رسید. روز 21 بهمن احمدی نژاد اعلام کرد یک ‏روز دیگر به قله های هسته ای می رسیم. ده ماه قبل اعلام شد به قله های هسته ای رسیدیم. دیروز ‏ثمره هاشمی که به نظر می رسد وی نیز دچار توهم شدید شده است، گفت: « از قله هسته ای ‏عبور خواهیم کرد.» پلیس هشدار داد، تا هفته آینده که در حال عبور از قله های هسته ای هستیم، ‏کسی روی زمین ننشیند، چون ما درست نوک قله هستیم و ممکن است قله مذکور وارد ملت ایران ‏شود. آگاهان تذکر دادند که به دلایل امنیتی محل ورود قله های هسته ای اعلام نمی شود.‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:21  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 16 آبان 1386

اهل ایرانم من

اهل ایرانم من
روزگارم بد نیست
سفره نفتی دارم
بشکه ای هست نود
از نود رفته به بالا
نرسیده است به صد


خرده هوشی دارم
از میان همه هفتاد و دو میلیون آدم
هاله نوری را من
برگزیدم یک دم
هوش من کافی نیست؟

سر سوزن ذوقی دارم من
شاعرم مولوی است
تازگی می گویند
مولوی ترک شده
یا عرب بود از بیخ
شایدم اهل مونیخ
گفته شد ایشان رفته سفری استانبول

پسر خاله من، کورش جان
- که توی خانه به او سید حسن می گوئیم-
رفته دنبال حقیقت آن جا
رفته دنبالش تا آنتالیا
فیلم هایی دیده است
پر از ابرام تاتلیس، سی بل جان
من شنیدم که پسرخاله من
زیر باران با چیزخوابیده است
و چنان شد که چنین چائیده است
گفته او در سفرش
یک شب از ساعت هشت
تا سحرگاه دگر
توی دیسکو یه کمی رقصیده است
سفری رفته سوی مولانا
- ای برادر! عرفان واقعا سختیده است!

اهل ایرانم من
دوستانی دارم دانشجو
دوستانی بهتر از آب روان
همه شان نابغه اند
یکی از آنها در بند 3 است
آن یکی رفته به بند علما
است که عجب جای خوشی است
ده قدم مانده به سیصد
توی زندان اوین
دوستانم همه شان عالی و خوب
همه شان خوب ترین
هفته ای چند نفر
امتحان می گردند
توی زندان اوین
امتحان کتبی
با دو چشم بسته
و سووالات زیاد
عمه و دائی و خاله همه را باید گفت
همه را باید برکاغذ اقرار نمود
هر چه را بود و نبود

من چماقی دیدم راست ترین
راست می گفت به من
راست افراطی بود
ظاهرا چپ می زد
ولی افسوس
که با راست ترین های جهان
گپ می زد
راست هایی همه چپ
چپ هایی همه لوچ
وعده هایی سر سفره پرنفت
دو سه تا توخالی
شش تا پوچ

من قطاری دیدم
اورانیوم می برد
و چه خالی می رفت
سرعتش بود چو باد
دنده اش کنده و بی ترمز بود
او غنی سازی را می فرمود
و فقیران را افزود زیاد

اهل ایرانم من
نام من هاله نور
قبله ام آفریقاست
من نمازم را می خوانم در اشتوتگارت
و وضویم را در بحر خزر می گیرم
بعد از اجلاس اخیر
نفت آن کم شده است
گازهایی چه زیاد
پول هایی که همه رفته به باد
توی لبنان و کاراکاس و چاد

روزهای عالی
وعده های خالی
مشکلات مالی

نازلی احساس( معصومه مستشار سابق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:14  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 15 آبان 1386

می جنگیم، می میریم، دفن می شویم

شرف و قبرستان
و آنان براي شرف شان جنگيدند. پس از جنگ يك قبرستان بزرگ باقي ماند و مقدار زيادي شرف.

ضرورت
هميشه يك جنگ بزرگ به مقداري آرزوي برآورده نشده نياز دارد كه توسط تعداد زيادي انسان آرزومند قرار است به آن برسيم. اين افراد در راه اين آرزو مي ميرند و كساني كه زنده مي مانند به پيروزي هاي بزرگي مي رسند كه شباهتي به آرزوي شان ندارد.


مازوخيسم
ستايش جنگ نوعي مازوخيسم است، اصولاً همه آدمها يك جور ارضاء نمي شوند.

اشتباه بزرگ
اشتباه بزرگ صدام حسين اين بود كه فكر مي كرد همه مثل خودش مي جنگند. متاسفانه اطرافيانش هم همينطور فكر مي كردند. او زماني فهميد که بقیه مثل او نمی جنگند که جنگ تمام شده بود و او شکست خورده بود.

تا آخرین قطره خون
معمولاً كساني كه تا آخرين قطره خون مي‏جنگند، جنگنده‏هاي خوبي نيستند.

بچه‏هاي مردم
فرمانده سربازان آنقدر شجاع بود كه مي‏توانست همه بچه‏هاي مردم را به كشتن بدهد.

ترس از جنگ
بسياري از جنگ‏ها را مردان شجاعی که به فکر گذشته هستند، آغاز مي‏كنند و مردان ترسویی که به فکر آینده هستند، به آن خاتمه مي‏دهند.

ما می جنگیم
جنگ‏ها با فرياد و در سخنراني های عمومی آغاز مي‏شود و در آرامش و با مذاكره در پشت درهای بسته تمام مي‏شود.

جنگ
انسان حيواني است ناطق، و به همين دليل است كه مي‏جنگد.

او مرد شجاعی است
اصولا یکی از دشوارترین کارهای جهان تعیین مرز شجاعت و خریت است.

فداکاری
فکر می کنید چرا اکثر آدمهایی که فداکاری های بزرگ می کنند، در زندگی عادی احمق به نظر می رسند؟

پیروزی
معمولا پیروزی با شرافت به دست نمی آید.

صداقت
سیاستمدار با صداقت؟ چند تایی را می شناسم که در قبرستان دفن شده اند.

آخرین راه!
و ... ای مرگ! تو را با آغوش باز می پذیرم، البته چاره دیگری هم نداری!

آرزوی کوچک
آرزوی مرگ کردن! تنها آرزویی است که مطمئن باشید حتما برآورده می شود.

این متن بخشی است از برنامه ابراهیم نبوی به نام « از این ستون به آن ستون» که یک هفته قبل از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

‏13 آبان را گرامی بداریم؟

سید ابراهیم نبوی - دوشنبه 14 آبان 1386 [2007.11.05]

یکی از موضوعات مهم زندگی یک ایرانی اصیل، گرامی داشتن یاد 13 آبان است. چرا که در این ‏روز اتفاقاتی افتاد که در روزهای دیگر نمی افتد. به همین دلیل ما ایرانیان باید هر سال خودمان را ‏آماده گرامی داشتن روز 13 آبان بنمائیم و اگر این کار را نکنیم خیلی آدمهای بدی هستیم. به همین ‏دلیل برخی فواید گرامی داشتن 13 آبان را برای اینکه هیچ وقت از یاد مردم نرود می نویسیم.‏

اول: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام موفق شدند دولت لیبرال بازرگان آمریکایی را وادار به ‏استعفا و امیر انتظام را روانه زندان کنند، بعد خودشان وارد دولت شوند و قدرت را در دست ‏بگیرند، بعضی از آنان بعد از هشت سال از دولت اخراج شدند و به همان زندانی رفتند که ‏امیرانتظام در آنجا زندانی بود و بعد از پانزده سال به همان نتیجه ای رسیدند که بازرگان بیست ‏سال قبل به آن نتیجه رسیده بود.‏

دوم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام موفق شدند دولت دموکرات و سازشکار جیمی کارتر که ‏باعث پیروزی انقلاب ایران شده بود را تغییر دهند و کاری کنند که دولت جمهوریخواه ریگان سر ‏کار بیاید و به مدت بیست سال جمهوریخواهان پدر ایران را در بیاورند. در تمام این بیست سال ‏تنها رئیس جمهور آمریکایی که از ایران حمایت کرد همان جیمی کارتر بود.‏

سوم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام موفق شدند با قدرت تمام در پایتخت خودشان، وارد ‏سفارتخانه رسمی یک کشور خارجی شوند و ماموران رسمی آن را جاسوس خوانده و تمام اسناد ‏رسمی یک کشور دیگر را بصورت هشتاد جلد کتاب منتشر کنند، بعد از سی سال وقتی آمریکایی ‏ها وارد کنسولگری ایران در عراق شدند و آنجا را محل جاسوسی ایرانی ها خواندند، دولت ایران ‏شکایت کرد که چرا به کنسولگری ما حمله کردید و به ماموران ما گفتید جاسوس. ‏

چهارم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام موفق شدند با اشغال لانه جاسوسی آمریکای جنایتکار ‏قدرت و هیمنه و ابهت آمریکا را از بین برده و آن را نابود کنند، در نتیجه در این 25 سال آمریکا ‏سه برابر قدرتمندتر و ثروتمندتر شد و ایران سه برابر فقیرتر و ضعیف تر.‏

پنجم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام موفق شدند که با اشغال سفارت آمریکا کاری کنند که ‏سفارت آمریکا در ایران برای سی سال( تا امروز) تعطیل شود، پس از چند سال این دانشجویان ‏سه دسته شدند، یک گروه از دست دولت خودشان فرار کردند و برای گرفتن ویزای آمریکا مجبور ‏شدند به سفارت آمریکا در دبی بروند و از دست دوستان به دشمن پناه ببرند، یک گروه دیگر به ‏مدت 15 سال مجبور شدند در وزارت خارجه فعالیت کنند و تلاش کنند با آمریکا رابطه برقرار ‏کنند، و گروه سوم بروند به لانه جاسوسی ایران در اربیل و به عنوان جاسوس دشمن به وسیله ‏همان آمریکایی ها دستگیر شوند.‏

ششم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام با این اقدام بزرگ و پرشکوه خود باعث شدند تا میان کلیه ‏نیروهای سیاسی اعم از راست ها و چپ های مذهبی، مجاهدین خلق، چریکهای فدائی، حزب توده ‏ایران، جنبش مسلمانان مبارز و غیره یک وحدت ملی و تاریخی ضد امپریالیستی بوجود بیاید، بعد ‏از دو سال گروههایی که وحدت ضدامپریالیستی کرده بودند، دو گروه شدند، یک گروه اقدام به ‏ترور کسانی کردند که قبلا با آنان وحدت کرده بودند و گروه دوم، اعضای گروه اول را اعدام ‏کردند.‏

هفتم: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام وقتی تصمیم گرفتند سفارت آمریکا را بگیرند، با مخالفت ‏برخی طرفداران امام که اقدام آنان را تندروانه و آنارشیستی می خواندند مواجه شدند. گروه اول ‏بعد از ده سال فهمید چه اشتباه بزرگی کرده است و گروه دوم به مدت سی سال از اقدام گروه اول ‏نه تنها دفاع کرد، بلکه اعلام کرد که این اقدام را خودش انجام داده است. ‏

نتیجه گیری ملی: ما اینیم.‏
نتیجه گیری فولکلوریک: ما نبودیم اینها بودن، اینها نبودن ما بودیم.‏
نتیجه گیری تاریخی: روزهای بزرگ تاریخی خیلی اوقات همان روزهایی است که یک گروه از ‏مردم بصورت دسته جمعی یک کار دور از عقل می کنند.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:20  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


1386 یا 1984؟

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 13 آبان 1386 [2007.11.04]


‏آموزش مونتاژ به آماتورها: فیلم های سینمایی حلقه های بزرگی هستند مثلا به طول صد متر و ‏عرض 35 میلیمتر که وقتی دور یک حلقه پیچیده شده اند، تشکیل یک استوانه را می دهند، به ‏ارتفاع 35 میلیمتر و قطر 30 سانتی متر. برای مونتاژ یا بازبینی فیلم آن را روی میزی به نام ‏موویلا می گذارند، سر حلقه فیلم را از جلوی نوری که آن را در پرده کوچکی منعکس می کنند، ‏می گذرانند و پس از آن حلقه فیلم را دور یک استوانه کوچکی که در طرف دیگر میز است، می ‏پیچند، بعد شاسی را فشار می دهند و فیلم از جلوی نور می گذرد و تصاویر دیده می شود. اما این ‏در حالتی است که شما حلقه را درست گذاشته باشید، فرض کنیم شما یک موجود آماتور هستید، ‏در این حالت شما می خواهید با دور تند فیلم را نگاه کنید، برای همین شاسی دور تند را می زنید، ‏در همین حال، فیلم چون یکباره سرعت می گیرد پاره می شود، شما هم تجربه ندارید و دستپاچه ‏می شوید، در عرض دو دقیقه اتاق مونتاژ سه متر در چهار متر به ارتفاع سه متر پر می شود از ‏حلقه فیلمی که دور هم پیچیده است. برای اینکه این فیلم را به وضع اول دربیاورید، احتیاج به ‏زمانی در حدود چهار ساعت وقت دارید، فیلم نباید پاره شود، گره بخورد، و شما باید کاملا به ‏اعصاب تان مسلط باشید، اما مشکل این است که شما وقت هم ندارید، ضمنا بدون اجازه هم وارد ‏اتاق شده اید..... این وضع فعلی جهان است. آقای احمدی نژاد بدون اینکه بداند چه می کند، شاسی ‏دور تند را زده است و حلقه فیلم از جا در رفته است. از کسی کاری ساخته نیست.‏

خر تو خر غریبی است، نازنین!
عجب گرفتاری وحشتناکی است! از یک طرف آمریکا نمی داند باید در عراق بماند، یا بیرون ‏برود، اگر بماند، در داخل آمریکا مشکل پیدا می کند و اگر برود خاورمیانه در عرض شش ساعت ‏منفجر می شود. در کردستان عراق، پ ک ک هم با آمریکا مشکل دارد، هم با ترکیه، هم با ایران، ‏هم با دولت عراق، اگر سرکوبش کنند، بحران در شمال عراق ایجاد می شود، اگر ولش کنند ‏بحران در عراق و ترکیه و سوریه و ایران درست می شود. در آمریکا دولت بوش نمی داند باید ‏به ایران حمله کند یا با ایران مذاکره کند، اگر حمله کند، خاورمیانه و اروپا می رود هوا، اگر ‏مذاکره کند، معلوم نیست باید با چه کسی مذاکره کند؟ در ایران، رئیس جمهور و حامیانش بقول ‏داریوش سجادی که یک مقاله خوب نوشت با یک تیتر نامربوط، قالیباف را فرستادند مشغول نمد ‏مالی شده، علی لاریجانی از گود پرت شده بیرون، هاشمی در تیر رس دوستان قرار گرفته است. ‏هیچ کس نمی داند با احمدی نژاد چه کند، مخالفانش با هم دعوا دارند و هوادارانش می دانند که ‏ماندنی نیستند، اما اگر بروند، تا بیست سال دیگر دور و بر خیابان پاستور نباید دیده شوند. آقای ‏خامنه ای می تواند در عرض شش ساعت احمدی نژاد را قانونا حذف کند و ایران را ببرد به ‏وضع سه سال قبل، تازه اگر این کار را بکند، کلی هم طرفدار پیدا می کند، ولی ایشان در این سه ‏سال هاشمی و خاتمی و کروبی و همه و همه را فروخته است به همین نیم وجبی که مثل میخ فرو ‏رفته به مافوق و ماتحت نظام و با هیچ چکشی در نمی آید، با این اوضاع اگر او را برکنار هم کند، ‏به چه کسی اعتماد کند؟ به هاشمی که در این یک سال هر روز یکی اعضای خانواده اش را ‏فرستادند عروسی؟ یا خاتمی که یک دفتر ندارد که توی آن با رفقایش چایی بخورند، یا حسن ‏روحانی که عزیزترین دیپلماتش را فرستادند انفرادی یا کروبی که شمشیر را از روی برای همه ‏بسته است؟ در اروپا هم بلبشویی است که این سرش ناپیدا، سوئیس که محل درگیری با گاز اشک ‏آور بشود، خودتان پیدا کنید که تکان بخوری لندن و پاریس تبدیل به بشکه باروت می شوند، در ‏بروکسل شوخی شوخی یک کشور ده میلیونی دارد تبدیل به دو یا سه کشور می شود. دنیا شده مثل ‏بزن بزن آخر شب کافه های فیلمفارسی، هر کسی دستش می آید با هر چیزی به هر جای هرکسی ‏که جلویش بیاید می زند. وسط این دعواها، بامزه اند اصلاح طلبان خودمان که اولا نمی دانند که ‏باید به فکر جنگی که احتمالا یک ماه دیگر شروع می شود باشند، یا انتخاباتی که معلوم نیست در ‏کدام حکومت می خواهد برگزار شود، شرکت کنند. تازه این وسط گیس و گیس کشی الیگودرزی ‏ها و رفسنجانی ها هم یک طرف دعواست، من می ترسم عرب ها و ترک ها و بلوچ ها مشکل ‏شان حل بشود، اما آخرش الیگودرز اعلام خودمختاری کند. به قول مرحوم شاعر، خر تو خر ‏غریبی است، نازنین!‏

وضعیت پاکستان فوق العاده نیست
ژنرال مشرف هنوز سه چهار ماه از پیشنهاد بی شرمانه بی نظیر بوتو مبنی بر درآوردن لباس اش ‏نمی گذرد، که دیروز اعلام حکومت نظامی کرد و قانون اساسی را به حالت تعلیق درآورد. ‏درست در همین اوضاع بی نظیر بوتو هم که گفته می شد به انگلیس یا دبی رفته است، برگشت به ‏کراچی و معلوم نیست دستگیر شده، الآن سرشام با بن لادن نشسته، در نیروی انتظامی همدان ‏کراچی در حال کشتن او هستند، هیچ خبری فعلا از این موجود بی نظیر یا کم نظیر نیست، البته ‏پاکستان است دیگر، فقط من نمی فهمم چرا اسمش را می گذارند « وضعیت فوق العاده» اعلام ‏حکومت نظامی در پاکستان که از زمان تشکیل این کشور بطور عادی همیشه وجود داشته است، ‏کجای آن فوق العاده است؟ خیلی هم عادی است.‏

طرح عربستان و سایر اعراب
نفهمیدیم این طرح عربستان از کجای دشداشه ملک عبدالله درآمد؟ ظاهرا کشورهای عضو شورای ‏همکاری خلیج فارس طرحی داده اند که بر اساس آن تعهد می کنند که در آینده که ایران ‏نیروگاههای اتمی درست کرد، یعنی بعد از انتخابات و جنگ و چیزهای دیگر، به میزان مورد ‏نیاز به ایران سوخت اتمی بفروشند. معلوم نیست این طرح پیشنهاد چه کسی است؟ اگر ایران این ‏طرح را بپذیرد، باید از همه حرف های قبلی اش در داخل ایران مبنی بر اینکه اگر ما در داخل ‏ایران غنی سازی نکنیم، ناموس ملت بر باد می رود دست بردارد، اگر هم طرح را نپذیرد، هم رو ‏در روی دنیای عرب قرار می گیرد، هم تلویحا می پذیرد که گیر سه پیچ داده که حتما در ایران ‏غنی سازی باید صورت بگیرد. وعیدی گفت: « کنسرسیوم، با شرط توقف غنی سازی در ایران ‏قابل پذیرش نیست.» طلایی نیک هم اضافه کرد: « طرح عربستان تیر خلاص محترمانه به چرخه ‏تولید سوخت ایران است.» اما از همه جالب تر موضع روسیه بود که ضمن مخالفت با این طرح ‏اعلام کرد که « هیچ کدام از کشورهای عربی چنین فن آوری ندارند که بتوانند به ایران سوخت ‏اتمی بدهند.» به نظر می رسد که دارند یکی یکی درها را می بندند، این آقای عربستان هم احتمالا ‏برای عمل زیبایی بینی نرفته لندن، فکر کنم مشکلات دارد. البته ولیعهد بحرین هم این وسط ها ‏یک اظهار نظری کرد که : « ایران در حال دستیابی به بمب اتم است.» من نمی فهمم واقعا راه ‏انداختن یک جمعیت انسانی برای جلوگیری از غنی سازی در داخل کشور غیر ممکن است؟ و ‏اگر چنین دعوتی از سوی یک جبهه صلح بشود، ملت نمی آیند؟ شاید هم مشکل است، شاید هم ‏نیایند. البته بطور طبیعی یک ایرانی ترجیح می دهد کشور از بین برود تا اینکه بگوید که کوتاه ‏آمده است، حتی اگر هیچ کاری برای غنی سازی انجام نشده باشد. دقت کردید ما حاضریم بمیریم ‏ولی روی دیگران را هم کم کنیم؟ ‏

چین و روسیه، دوست یا دشمن؟
اصولا به نظر شما چگونه ممکن است روسیه و چین دوست ما باشند؟ اصلا چرا باید دوست ما ‏باشند؟ سابقه دوستی قدیمی داریم؟ همدین هستیم؟ قومیت واحد داریم؟ همسایه ایم؟ دخترشان ‏عروس ماست؟ شریک تجاری ما هستند؟ اصلا چه ربطی به هم داریم؟ به نظر می رسد این وسط ‏چینی ها و روس ها یک شاخ پیدا کرده اند به اسم « احمدی نژاد» که آن را می کنند توی چشم ‏آمریکا، یک پستان هم پیدا کرده اند که علی الدوام از آن نفت 90 دلاری می دوشند، فکر کنید، ‏خطرناک ترین حکومت های جهان، نزدیک ترین دوستان ایرانند. البته چین اعلام کرد: « ایران ‏انعطاف بیشتری از خود نشان دهد.» نیکلاس برنز هم گفت: « در انتظار تلاش شفاف تر روسیه و ‏چین هستیم.» دولت آمریکا هم خاطر نشان کرد که « روسیه و چین ماههاست مانع از اعمال ‏تحریم های شدید علیه ایران هستند.» ‏

1386 یا 1984؟
همیشه یک وزارت حقیقت در ایران وجود دارد. من وقتی پنج ساله بودم، ماجرای 15 خرداد اتفاق ‏افتاد، وقتی 19 ساله بودم در سال 1356 فهمیدم که این ماجرا اتفاق افتاده است. حتما می خواهید ‏بگوئید من آدم ناآگاهی بودم، ولی بخدا قسم می خورم که من از همه دور و بری های خودم در آن ‏زمان بیشتر در جریان مسائل سیاسی بودم. وزارت حقیقت بکلی تمام این خبرها را از حافظه ملت ‏پاک کرده بود. در مراسم تشییع جنازه مرحوم بازرگان، به گوش خودم شنیدم که یک جوان بیست ‏ساله از دیگری می پرسید: بازرگان دیگه کیه؟ وزارت حقیقت بکلی مرحوم بازرگان را از صدا و ‏سیما و روزنامه ها حذف کرده بود. بی بی سی اعلام کرد که نشست 5+1 برگزار شد و در پایان ‏تصمیم گرفته شد که تا 19 نوامبر، یعنی 15 روز بعد منتظر بمانند و وقتی نظر البرادعی و ‏سولانا اعلام شد قطعنامه سوم را که در حال تنظیم آن هستند، آماده کنند. وزارت حقیقت و صدا و ‏سیما اعلام کردند که نشست 5+1 بدون هیچ نتیجه ای پایان یافت، به ادامه بی خبری توجه ‏فرمائید. همین دو روز قبل اوباما، نامزد دموکرات ریاست جمهوری آینده آمریکا سخنرانی کرد و ‏گفت: من اگر انتخاب شدم، با ایرانی ها می جنگم، چون تا وقتی ایران این وضعیت را دارد، ‏عراق آرام نمی شود. وزارت حقیقت هم اعلام کرد: اوباما اعلام کرد « اگر پیروز بشوم شخصا با ‏ایران مذاکره می کنم.» هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه همین دو روز قبل جلوی دهها ‏هزار نفر آدم اعلام کرد که وضع خطرناک است، ولی می شود جلوی آن را گرفت، بشرط اینکه ‏از اظهار نظرهای نسنجیده خودداری شود. وزارت حقیقت رسما این جمله های هاشمی را حذف ‏کرده و یک سخنرانی ناب ضد امپریالیستی از وی صادر کرده که انگار دستور آتش را برای ‏جنگ دارد می دهد. پوتین رسما با آیت الله خامنه ای ملاقات کرد، لاریجانی اعلام کرد ایشان یک ‏پیام در مورد مسائل هسته ای داشت، احمدی نژاد رسما اعلام کرد ایشان هیچ پیامی نداشت. ‏وزارت حقیقت رسما تکذیب کرد. لاریجانی هم اعلام کرد من هیچ اختلافی با رئیس جمهور ندارم. ‏یک مصاحبه از سوی هفته نامه کویتی « المشاهد السیاسی» با علی لاریجانی منتشر شد. این ‏مصاحبه در همه جا منعکس شد، چند ساعت بعد لاریجانی رسما اعلام کرد که کل مصاحبه داستان ‏سرایی است. آقای منتظری اعلام کرد: « فکر نکنید اگر جنگ دربگیرد آب از آب تکان نمی ‏خورد، این مردم آن مردم گذشته نیستند که داوطلبانه روی مین می رفتند.» از نظر وزارت حقیقت ‏موجودی به نام حسینعلی منتظری که زمانی شخص دوم این کشور بود، وجود ندارد. آقای احمدی ‏نژاد از سوی وزارت حقیقت اعلام کرد که هیچ احتمالی برای جنگ وجود ندارد. اما وزیر دفاع ‏اعلام کرد که « منافع متجاوز را با سهمگین ترین پاسخ درهم می کوبیم.» معلوم نیست، وقتی ‏جنگی قرار نیست اتفاق بیفتد، چرا اینقدر با این شدت و اینقدر سهمگین دشمنان را در هم می ‏کوبیم. وزارت حقیقت همچنان مشغول ارسال آخرین اخبار است.‏

انتخابات بدون رسانه، بدون لیست و بدون چیزهای دیگر

فعلا کروبی و اعتماد ملی بکلی اصلاح طلبان را کنار گذاشتند. محمد هاشمی هم از سوی ‏کارگزاران اعلام کرد که سرلیست کارگزاران کروبی نخواهد بود، بلکه محمد هاشمی خواهد بود. ‏علی شکوری راد هم از سوی اصلاح طلبان اعلام کرد: « اصلاح طلبان، اصول گراترند، اصلاح ‏طلبان واقعیت های توزیع قدرت را بیشتر شناخته اند.» البته وقتی می گویند لابد هستند. واقعا ما ‏را ببینید که به طناب چه کسانی آویزان شدیم. فعلا همه دارند از خاتمی دعوت می کنند که بیاید، ‏ولی طرف می داند که با این جماعت و با این برخوردها فردا معلوم نیست، یک دفعه دیدی خود ‏اصلاح طلبان هم خاتمی را جزو لیست شان نگذاشتند. اصلا به نظر نمی رسد که هیچ چیزی را ‏جدی گرفته باشند. ابطحی محض رضای خدا یک چیزی گفت که « آقای خاتمی! لطفا کاندیدا ‏شوید.» از طرفی یک کمیته دفاع از انتخابات « آزاد، سالم و عادلانه» با شرکت عبادی، ‏امیرانتظام، انصاری و کدیور و ... تشکیل شده است که فکر نمی کنم از این جماعت چیزی جز ‏تحریم انتخابات دربیاید، خدا بخیر بگذراند. ولی باز هم اصلاح طلبان خوبی شان این است که فقط ‏یک مشکل دارند و آن این است که به قول صفدر حسینی: « رسانه ملی مهم ترین رقیب ماست.» ‏منظور ایشان از رسانه ملی همان رادیو و تلویزیون رسمی کشور است که مهم ترین رسانه کشور ‏است، البته طبیعی است که اصلاح طلبان می توانند از رسانه هایی مثل بی بی سی استفاده کنند، ‏ولی چون دوست ندارند که به جای استفاده از رسانه ملی از رسانه عوامل دشمن استفاده کنند، این ‏کار را نمی کنند. این طرف داستان را شنیدید، آن طرف داستان را هم بشنوید. باهنر گفت: « ‏اصلاح طلبان دغدغه مردم نداشتند.» او تاکید کرد: « تورم و گرانی پاشنه آشیل اصولگرایان ‏است.» واقعا به نظرم درست فکر کرده است. اگر اصولگرایان با مشکلات اقتصادی به عنوان ‏نتیجه حکومت سه ساله شان مواجه نبودند، چه مشکل دیگری داشتند، از نظر فرهنگی که مردم ‏کلی پیشرفت کردند و وزارت ارشاد این همه مجوز کتاب و نشریات داده است، از نظر سیاسی هم ‏چه در سطح جهان و چه در داخل کشور همه چیز رو به راه است، آزادی های اجتماعی هم از سر ‏وروی جوانان و زنان می ریزد، امنیت هم داریم، یک مشکل سوخت است که آن هم بزودی حل ‏نمی شود، فکر می کنید باهنر بدون دلیل می گوید که « احمدی نژاد رئیس جمهور هشت ساله ‏است»؟

دولت در حال شکوفه زدن
دولت احمدی نژاد در حال شکوفایی سال سوم خودش است. قرار است سفرهای استانی از ‏خراسان جنوبی آغاز شود، البته اول معاونین وزرا برای پاسخگویی به مردمی که کلی منتظر ‏دولت هستند، می روند، اگر سالم ماندند رئیس جمهور برای گفتن « کی خسته است... دشمن!» به ‏خراسان جنوبی خواهد رفت. احتمالا احمدی نژاد در این دور سفرهای استانی علاوه بر پوشیدن ‏لباس های محلی ترانه های محلی را هم خواهد خواند، آگاهان پیش بینی می کنند که در سفر ‏خراسان جنوبی ترانه « به دونه انار دو دونه انار...» توسط رئیس جمهور اجرا شود. البته این ‏دولت هم شبیه ماشین هایی که دزدگیرشان حساسیت بالا دارند شده است، دست به هر جای آن می ‏زنی یک زنگ خطری، هشداری، آژیری به گوش می رسد. رئیس اسبق سازمان مدیریت و ‏برنامه ریزی گفت: « انحلال سازمان مدیریت زنگ خطری برای کشور است.» رئیس کل بانک ‏مرکزی هم اعلام کرد: « رشد نقدینگی به مرز هشدار رسیده است.» باز جای شکرش باقی است ‏که مشکلات کشور در دراز مدت حل خواهد شد. وزیر بازرگانی اعلام کرد: « می توانیم در ‏درازمدت صادر کننده سیمان شویم.» از طرف دیگر باغ کتاب( جان مادرتان شما بگوئید باغ چه ‏ربطی به کتاب دارد؟) شهرداری نیز با حضور حداد عادل افتتاح شد. شهردار گفت که این باغ ‏کتاب دقیقا 530 روز دیگر افتتاح می شود. ولی مهم ترین موضوع این که درست است دولت ‏قرار است همه مشکلات را در پنج شش سال آینده حل کند، اما یک مشکل بزودی حل می شود، ‏رئیس جمهور گفت: « به زودی همه خاتمه یافتن موضوع هسته ای ایران را متوجه می شوند.»

انشتین قرقیز بود!
افق های پیشرفت علمی شدیدا در حال گشایش است. شما در مورد دانشگاههای قرقیزستان چیزی ‏می دانید؟ می دانید انشتین و نیوتن و رازی و بیل گیتس و امید کردستانی اصلا اهل قرقیزستان ‏بودند، ولی تا همین دیروز عصر ساعت سه و ده دقیقه بعد از ظهر کسی خبر نداشت؟ واقعا ملت ‏بی فکری هستیم ما، آب در قرقیزستان بود و ما رفته بودیم هاروارد و کمبریج و آکسفورد. رئیس ‏جمهور در دیار با نخبگان قرقیزستان گفت: « توسعه مناسبات علمی پایه های روابط میان ملت ها ‏را فراهم می کند.» وی کشف کرد: « ایران و قرقیزستان همواره مرکز تولید و انتشار علوم ‏مختلف بوده اند.» وی در حال سخنرانی این جمله را اختراع کرد که « ویژگی های مشترک دو ‏ملت ایران و قرقیزستان چنین است؛ خداپرستی، صداقت، تلاش برای همزیستی مسالمت آمیز، ‏مشارکت در شادی ها و غم های یکدیگر و انسان دوستی.» به نظر شما این چیزها چطور به ذهن ‏احمدی نژاد رسیده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مرده شور جفت تان را ببرد

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 10 آبان 1386 [2007.11.01]

 ‏
البته ایم روزها از هر کسی انتظار داریم هر حرفی را بزند، البته تا یکی دو سال قبل از دکتر حداد ‏عادل که رئیس فرهنگستان بود و به قول گل آقا که در مورد آقای حبیبی گفته بود« ادب مرد به ز ‏دولت اوست» بود، انتظار نداشتیم که هر چیزی بگوید، بالاخره آن حافظ و سعدی و مولوی و این ‏همه کتاب باید بعد از شصت سال اثری روی آدم بگذارد، حداقل اینکه منطقی حرف بزند. ‏
حداد عادل گفت: « براي ملت امريكا متأسفم كه دولت كنوني اين كشور‎ ‎تصوير بسيار زشتي از ‏آنان در انظار مردم جهان ترسيم كرده است‎.‎‏» فرض کنید کسی از آمریکایی ها بگوید که « براي ‏ملت ایران متأسفم كه دولت كنوني اين كشور‏‎ ‎تصوير بسيار زشتي از آنان در انظار مردم جهان ‏ترسيم كرده است‎.‎‏» گفتن این جمله به نظر شما غیر منطقی است. همین آقای حداد عادل دوباره ‏گفته است: « مردم امريكا بايد اين تصوير زشت‎ ‎را با شكايت از هيئت حاكم كنوني خود و با ‏انتقادهاي گسترده از آن كه اكنون آغاز‎ ‎كرده اند تغيير دهند‎.‎‏» برای بار دوم فرض کنید رئیس ‏مجلس نمایندگان آمریکا چنین جمله ای بگوید « مردم ایران بايد اين تصوير زشت‏‎ ‎را با شكايت از ‏هيئت حاكم كنوني خود و با انتقادهاي گسترده از آن كه اكنون آغاز‎ ‎كرده اند تغيير دهند‎.‎‏» باز هم ‏به نظر شما این جمله درست نیست؟ البته تفاوت این است که اگر در آمریکا کسی از دولت انتقاد ‏کند، پولدار می شود، در ایران اگر انتقاد کند به زندان می رود. همین آقای حداد عادل برای بار ‏سوم گفت: « آمریکایی ها چهره اي زورگو و قلدرمآبانه از خود ارائه مي كنند‎.‎‏» باز هم فرض ‏کنید که همان آقای آمریکایی این جمله را بگوید « ایرانی ها چهره ای زورگو و قلدر مابانه از ‏خود ارائه می کنند.» به نظر شما گفتن این جمله غلط است. منتهی تفاوت این است که آمریکایی ها ‏زورشان به بقیه دنیا می رسد و زور می گویند، دولت ایران زورش به بقیه دنیا نمی رسد و به ‏ملت خودش زور می گوید. از همه اینها گذشته نتایج یک نظرسنجی نشان می دهد که 52 درصد ‏مردم آمریکا با حمله به ایران موافقند، همین آمار در سال قبل از 30 درصد هم کمتر بود. شما ‏فکر می کنید آنها موفق شدند جنگ روانی را ببرند، یا ما ناموفق شدیم. من فکر می کنم اگر ‏احمدی نژاد به آمریکا نمی رفت، این همه نفرت ایجاد نمی شد.

لیست مخفی برکناری ها
وقت انتخابات رسید بازی بازی های دولت شروع شد. احمدی نژاد اعلام کرد که لیست مخفی 40 ‏نفر از مدیرانش را برای برکناری تهیه کرده است. شما فکر می کنید دلیل برکناری این افراد ‏صرفا این است که آنها نمی خواستند انتخابات عادلانه و سالمی را برگزار کنند؟ یا علتش این است ‏که این مدیران به اندازه کافی یکدست نبودند و خدای ناکرده بعضی هاشان دودست بودند؟ واقعا ‏فکر می کنید دلیل این موضوع چیست؟

مرده شور جفت تان را ببرد
مرده شور جفت تان را ببرد که بعد از ده سال هنوز هم از گذشته عبرت نمی گیرید. حق تان است ‏که این نکبت احمدی نژاد از وسط شما رای ها را به دست بیاورد و بشود همه کاره مملکت که ‏حتی کتاب تان را هم چاپ نکنند و یک شبکه تلویزیونی هم نتوانید راه بیندازید. ‏آخر این ملت به ‏چی شما دل شان خوش باشد؟ به نظم و انسجام تان، به یکدلی تان، به برنامه درست و حسابی تان، ‏به ناز و اداهای می آم و نمی آم تان؟ به چی؟ هنوز نه وزیرید و نه وکیلید، افتادید به جان هم، آخر ‏آدم به کجای این طناب پوسیده آویزان شود. در پاسخ به اظهارات مرد لر عصبانی که دوباره فیلش ‏یاد الیگودرز کرده است، گروهی از اصلاح طلبان که اصلا متوجه لخت بودن آنجای شان نیستند و ‏به همین خاطر آتش بازی هم می کنند، گفتند: « کروبی را سرلیست خودمان در الیگودرز می ‏کنیم.» فاطمه کروبی هم چادرش را به کمر بست و در حالی که می گفت: مهدی برو کنار، مهدی ‏برو کنار، چوب جارو را برداشت و افتاد به جان اصلاح طلبان و گفت: « ما را وادار نکنید حرف ‏هایی بزنیم که به ضرر جبهه اصلاحات شود.» احتمالا فردا اصلاح طلبان خواهند گفت: « برو ‏هری! با اون شوهر پنجاه هزار تومنی ات.» و فاطمه کروبی جواب می دهد: « خاک بسرتون ‏تحصنی های ایکبیری.» و جبهه اصلاحات یک ماه قبل از انتخابات در تمام شهرها نیروهایش را ‏می فرستد که بر درو دیوار بنویسند: « ..... خره، گاو نره» و حزب اعتماد ملی هم هوادارانش را ‏بسیج می کند تا برای همه نامزدهای زن اصلاح طلب سبیل بگذارند و روی عکس شان با ماژیک ‏خط بکشند و سرانجام باز هم خاله پیرزن درست دم نوروز رای گیری خوابش می برد و باز هم ‏عمونوروز اصولگرایان وارد مجلس می شود و دوباره به قول مردم کرمان « همون خر سیاه، راه ‏آسیاب» گفتم کرمان، یادم افتاد که هاشمی رفسنجانی دیروز مجددا تاکید کرده است که « انتخابات ‏باید سالم و رقابتی باشد.» آگاهان به آقای هاشمی تذکر دادند که شما لازم نیست به فکر انتخابات ‏رقابتی باشید، هنوز سه ماه به انتخابات مانده این دو تا رفیق دارند همدیگر را جر می دهند، لابد ‏روز انتخابات رقبا همدیگر را منفجر می کنند.‏

بمب ساعتی با مارک سوآچ
خیلی حال خوشی داریم، این جماعت مشنگ سالار هم انگار نه انگار که کنار بمب ساعتی نشسته ‏اند. یکی می گوید: « چقدر ساعته خوشگله، از کجا خریدیش؟» دیگری می گوید: « من بابام یه ‏دونه عین همین داشت، منفجر شد، خیلی ناز بود.» سومی می گوید: « لامصب عین ساعت ‏سوئیسی کار می کنه، دقیق و سر موقع» چهارمی با خنده به ساعت اشاره می کند و می گوید: « ‏شوخی می کنی؟ یعنی می خوای بگی این منفجر می شه؟» پنجمی می گوید: « سوآچ یه بمب های ‏ساعتی می سازه، ماه! بری بغداد راه به راه می بینی.» اصلا عین خیال شان نیست و عین خیال ‏مان نیست که این لامروت وقتی منفجر شود، انگشت آقای کروبی را باید وسط گوش آقای احمدی ‏نژاد پیدا کنیم. این وسط یک مشت دیوانه هم مشغول تفریحند. جالب هم اینجاست که آمریکایی ها ‏فکر می کنند در ایران آدمهای عاقلی هستند که کوتاه بیایند، ایرانی ها هم فکر می کنند که ‏آمریکایی ها اگر عاقل باشند حمله نمی کنند. از طرفی ایرانی ها معتقدند بوش و احمدی نژاد ‏دیوانه اند، آمریکایی ها هم همین اعتقاد را دارند. سخنگوی کاخ سفید در کمال آرامش گفت: « ‏مطمئنیم آمریکا به ایران حمله نمی کند. بوش مایل نیست مردم از این موضوع وحشت داشته ‏باشند.» یک نماینده دموکرات هم خیال همه را راحت کرد و گفت: « بوش دیوانه است.» در ‏عوض دیک چنی هم به بوش گفت: « حداقل به ایران حمله نمی کنی به سوریه حمله کن.» اما باز ‏خدا خیر بدهد به پوتین که کلی دلمان را گرم کرد و گفت: « به هر کس که می خواهیم سلاح می ‏فروشیم.» فرمانده سپاه هم برای این که مردم را از نگرانی دربیاورد، اعلام کرد: « باتلاق ایران ‏عمیق تر از عراق است.» به عبارت دیگر توضیح داد که چون عمیق تر است، احتمالا بیشتر فرو ‏می روند و بیشتر می مانند، یا اینکه چون باتلاق هست نباید از زمین بیاند و از همان آسمان ‏کارشان را بکنند و بروند. از همه جالب تر اظهارات خانم محیط زیست بود که گفت: « هیچ یک ‏از اصلاح طلبان و اصولگرایان در ستیز با آمریکا تردید ندارند.» من نمی فهمم این خانم که ‏اینهمه ابتکار هم هست، یک بار نوشته های تاج زاده یا آرمین یا بقیه را خوانده است که بداند که ‏اصلاح طلبان در مورد جنگ چه نظری دارند؟ در این وسط دو نفر فعلا پیدا شدند که علیه جنگ ‏حرف زدند، یکی آقای زرافشان و یکی خانم عبادی که هر دو تاشان معمولا یا زندانی اند یا متهم. ‏ولی می خواهم بگویم که خیال تان راحت باشد، هیچ اتفاقی نمی افتد. آقای خامنه ای گفت: « افق ‏آینده بسیار روشن است.» آگاهان در حالی که کورمال کورمال راه می رفتند، گفتند: پس چرا ما ‏چیزی نمی بینیم؟

مذاکره می کنیم، مذاکره نمی کنیم
دو روز قبل احمدی نژاد گفت: « مذاکره با آمریکا برای ما هیچ ارزشی ندارد و اصلا تمایلی به ‏مذاکره با آمریکا نداریم.» 24 ساعت بعد متکی ابراز تمایل ایران برای انجام دور جدید مذاکره با ‏آمریکا را به هوشیار زیباری اعلام کرد. بیچاره منوچ جان که فردا قرار است استعفایش را الهام ‏اعلام کند. راستی می دانستید متکی تا به حال سه بار استعفا داده است؟ من هم نمی دانستم، ولی ‏احتمالا فردا همه مان متوجه می شویم. ‏

دست دادن پادشاه با ملکه
دست دادن پادشاه عربستان با ملکه انگلیس که در هر حال مادر کلیه مسلمین محسوب می شود، ‏ظاهرا اعتراضات جهانی بسیاری را در خبرگزاری فارس ایجاد کرد. شیخ یوسف قرضاوی به ‏عنوان یکی از معتبرترین مفتیان اهل سنت گفته است که « دست دادن مرد با زن بجز در شرایط ‏خوف و فتنه حرام است.» البته شیخ قرضاوی گفته است « از قول ابوبکر هم نقل شده که به قول ‏عایشه پیامبر هرگز با زنان دست نمی داد، اما با پیرزن ها دست می داد.» شما را بخدا بگوئید ‏پیرزن تر از ملکه انگلیس هم زنی در دنیا هست؟ ‏

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:54  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه 10 آبان 1386

احمد عزیز! تو فکر می کنی قطار وحشت به کجا می رود؟

احمد عزیز! بعضی آدمها هستند که جز احترام چیزی در آدم برنمی انگیزند، بگویمت که تو را همیشه چنین یافته ام، انسانی شریف، فهیم، آرام و خردمند. از همین رو اگرچه می شود که با همان زبان معمول خود، یعنی طنز به گفتگو بپردازم، اما آن زبان را بقول عبید زاکانی داده اند که « داد از مهتر و کهتر بستانیم» نه اینکه با آن، کسی را که خود به جستجوی داد و عدل آمده است، بیازاریم. پس می خوانم گفته تو را که « درگير شدن با داور نبوي بدون شک خلاف عقل سليم است. او با قدرت بي نظير طنز خود مي تواند به راحتي هر حريفي را‏ مغلوب کند و اگر لازم دانست به خاک سياه بنشاند.‏» و می گویم که زبان طنز را به کناری می نهم و فقط با کلماتی معمول و احتمالا معقول به پاسخ تو می پردازم. لازم می دانم توضیح بدهم که نوشته پیشین من که انگیزه نوشتن مقاله دیروز تو با عنوان « داور جان دست بردار نیست.» شد، نه به قصد انتقام روزهای تلخ انتخابات خرداد 84 نوشته شده بود و نه اصولا وول خوردن در گذشته و پیراهن عثمان کردن آن، در این روزگاری که سنگ فتنه از در و دیوار می بارد، را کاری درست می دانم. هراس من باری از آن است که اگر در گذشته اشتباهی کردیم، با تکرار آن بار دیگر به غرقابی که تا گردن در آن مغروقیم دچار نشویم. امیدوارم باور کنی که اگر داوری هم از این داور می بینی از هراس آینده پرابهام پیش روست، نه گذشته ای که هرچه بود، گذشته است.


گفته ای: « به پندار من، داور به دليل همان تک دانه راي که در انتخابات رياست جمهوري نهم در خارج از کشور به صندوق انداخت، ‏چنان از نگاه و زبان بخشي از هوطنان تبعيدي بي تحمل خود رنجيده خاطر شده است که فراموش کردن آن برايش تبديل به امري اگر نگويم غير ممکن بايد گفت به غايت سخت و دشوار شده است.‏» باید بگویم که نه، چنین نیست. چرا که در میان انبوه هموطنان خارج از کشور، من کمتر با آن هموطنان تبعیدی بی تحمل مواجهم، شاید نه آنها تحمل مرا دارند، و نه من تحمل آنها را. در این دو سال که از آن انتخابات یا صحرای سوزان به قول تو گذشته است، من پنجاه بار با جمعیت بیش از 200 نفر در سخنرانی ها و برنامه هایم در نقاط مختلف دنیا مواجه شدم و همیشه اکثریت با کسانی بود که یا مثل من در انتخابات رای داده بودند، یا رای نداده بودند و از این عمل خود پشیمان بودند. یادآوری من از آن « نه» بی دلیل که موجب این فلاکت شده است، بیشتر به این خاطر است که می بینم دوستانی که آن روزها تحریم انتخابات را چونان پرچم رهایی در دست گرفته بودند، اصلا انگار نه انگار که در این وضع فلاکت و نکبت مقصرند، چنان رفتار می کنند که انگار احمدی نژاد از روز ازل وجود داشت و گوئی که حاصل اشتباهات ما نیست. این بی مسوولیتی است که مرا وادار می کند آینه ای بردارم و رو درروی آدمها بگیرم تا وادارشان کنم که اگر حتی نمی خواهند مسوولیت رفتارشان را بپذیرند، حداقل بدانند که چنین وضعی حاصل رفتار آنها بوده است.

از نظر من تحریم انتخابات در سال 1384 بسیار مهم بود، کما اینکه در انتخابات شورای شهر و مجلس هفتم هم به همین سیاق، تو در مورد اثر تحریم انتخابات چنین یاد می کنی که « داور هر گاه که به ياد بدبختي هاي اين مملکت مي افتد نمي تواند از کنار آن چند دانه راي که به صندوق ها ‏نيفتاد، با آرامش عبور کند.» و منظورت لابد این است که تحریم انتخابات به اندازه همان « چند دانه برگه» تاثیر داشت. چرا چنین فکر می کنی؟ اگر واقعا تحریم انتخابات تا این حد بی اثر است و در حد « چند دانه» خلاصه می شود، چه اصراری است که این همه زحمت بکشیم و خودمان را به مهلکه بیندازیم بخاطر چند دانه رای؟ ‏اما نظر من این نیست و برای گفتن نظرم نخست سووال تو را می آورم که پرسیدی« آيا اگر آن چند نفري که در انتخابات رياست جمهوري نهم راي ندادند، مثل دارو راي مي دادند، در نتيجه ‏انتخابات تاثير مي کرد؟‏» و یادآوری کرده ای که « در آن انتخابات حدود هفتاد درصد واجدان شرايط راي دادند و نتيجه اش همان شد که ديديم.‏» طبیعی است که من در اینجا با تو مخالفم. نخست توضیح می دهم که در مرحله اول آن انتخابات 62 درصد شرکت کردند و در مرحله دوم 59 درصد، و هرگز 70 درصد شرکت نکردند. از طرف دیگر براساس آمار، در آن انتخابات میزان مشارکت نسبت به دو دور قبلی( خاتمی اول و خاتمی دوم) با وجود افزایش ده میلیون به واجدین شرایط، کاهش یافته و 17 درصد از مشارکت مردم در دور اول انتخابات کاسته شده بود( در انتخابات خاتمی 79 درصد و در انتخابات دور اول میزان مشارکت 62 درصد بود) ضمن اینکه میزان تفاوت آرای احمدی نژاد و کروبی که باعث رسیدن احمدی نژاد به دور دوم شد، فقط 1.5 درصد از رای دهندگان بود. من معتقدم که اگر تحریم رخ نمی داد و از طریق رسانه های مختلف داخل و خارج تحریم انتخابات توسط شخصیت های تاثیرگذاری مانند خانم عبادی و گنجی و بسیاری دیگر باعث عدم حضور بین 10 تا 15 درصد از کل واجدین شرایط در انتخابات نمی شد، احمدی نژاد به دور دوم نمی آمد. اگرچه معتقدم در دور دوم علاوه بر تحریم کنندگان، بی نظمی ائتلاف کنندگان پشت سر هاشمی رفسنجانی و بی برنامگی آنان، نیز موثر بود، وگرنه امکان نداشت که احمدی نژاد امروز رئیس جمهور ایران باشد. البته در اینجا قصد ندارم که دوباره چماق تحریم را به سر تحریم کنندگان بزنم، در هر حال هرکدام از ما به نحوی در فاجعه احمدی نژاد شریکیم، اما می خواهم که دوباره در انتخابات های بعدی با همان استدلال شکست خورده، رفتار بی نتیجه قبلی را تکرار نکنیم. من از احمد عزیز می پرسم: اگر واقعا تحریم این همه که شما می گوئید بی اثر است، چرا برآن اصرار می ورزیم و تکرارش می کنیم و مفیدش می دانیم؟ عمل بی اثر را کدام انسان عاقلی مرتکب می شود یا تکرار می کند؟

پرسیده ای که « آيا اگر يکي از شخصيت هاي مورد نظر جناب داور يعني آقاي معين يا آقاي رفسنجاني يا آقاي کروبي بر کرسي رياست جمهوري ايران تکيه مي زد، وضع امروز ايران به از اين بود؟» پاسخ می دهم که قطعا چنین می بود، اگر معین رئیس جمهور می شد، ما وارد بحران داخلی می شدیم اما به سوی جنگ نمی رفتیم، اگر کروبی رئیس جمهور شده بود، یا هاشمی رئیس جمهور شده بود، تفاوت های زیر اتفاق می افتاد:
1) قضیه هولوکاست به عنوان یک عامل مهم تحریک کننده جهان به جنگ رخ نمی داد.
2) ایران در سازمان ملل تلاش نمی کرد بشکلی تحریک کننده جهان را علیه خود برانگیزد.
3) ایران در ماجرای اتمی همانطور رفتار می کرد که در زمان خاتمی و هاشمی بود، احمدی نژاد در حالی که هنوز 1000 سانتریفیوژ فعال ندارد، ادعا می کند که 3000 سانتریفیوژ فعال داریم، حتی اگر لاریجانی هم رئیس جمهور بود، این حماقت را نمی کرد.
4) ایران در صورتی که هاشمی یا کروبی یا معین رئیس جمهور می شدند، هرگز وارد موضع گیری های تند علیه جهان اسلام نمی شد، و جهان اسلام را علیه ایران تحریک نمی کرد و اصولا بازی داعیه رهبری جهان اسلام را در رقابت با القاعده در پیش نمی گرفت.

من معتقد نیستم که مواضع امروزی ایران در مورد انرژی هسته ای یا هولوکاست، یا نابودی اسرائیل یا اداره جهان برای اداره ایران، هیچ کدام نظرات رهبری نظام ناشی می شود که بشود نتیجه گرفت که اگر احمدی نژاد نبود، امروز هاشمی یا کروبی خود را برادر چاوز می خواندند، بر انکار هولوکاست اصرار می ورزیدند، یا آن همه اشتباهات بزرگ را در مورد اسرائیل مرتکب می شدند. بی تردید فقط احمدی نژاد و نه حتی احمدی نژاد به عنوان مجری نظرات رهبری، می توانست این همه بحران در سیاست خارجی ایران ایجاد کند.
اشکال می گیری که « اين آقايان محترم همين الان که مسئوليت اجرايي ندارند، قادر به ارائه نظري متفاوت از رهبري در اين زمينه نيستند، ‏چه رسد به هنگامي که مقام درجه يک اجرايي کشور مي شدند.‏» پاسخ می دهم که اگر منظورتان هاشمی و کروبی یا خاتمی است، که اینها امروز که مسوولیت اجرایی ندارند، در همین حال حاضر هر سه مخالف سیاست های خارجی جاری کشور هستند و به صورت علنی آن را می گویند، خاتمی و هاشمی و حتی کروبی هم در زمانی که در موضع قدرت بودند کجا اسرائیل را تحریک می کردند و در انرژی هسته ای چنین ادعاهایی می کردند. گفته اید که « لغو تعليق غني ساري اورانيوم چند روز مانده به پايان رياست جمهوري آقاي خاتمي صورت گرفت و ‏کوچکترين نداي مخالفي از او در نيامد.‏» این نکته درست است، اما یادتان هست که در آن روزها تمام قدرت دست احمدی نژاد بود و خاتمی مدتها بود که کارش تمام شده بود.
من معتقدم آن چه در کشور رخ می دهد، نه برنامه های رهبری کشور، بلکه برنامه های احمدی نژاد است. تفاوت دوران هاشمی، خاتمی، با احمدی نژاد که از زمین تا آسمان بود، نشان دهنده این است که هر رئیس جمهوری می توانست و می تواند تا حد زیادی تعیین کننده وضعیت باشد و اصولا این نکته بی معنی است که رئیس جمهور فقط مجری دستورات رهبری حکومت است، مگر اینکه بپذیریم رهبری کشور، هر هشت سال یک ایدئولوژی و یک سیاست خارجی و یک نوع برنامه دارد. آیا تفاوتی میان وضع اقتصادی، سیاست خارجی، حجم خشونت و ناامنی، وضع فرهنگی در دوران ریاست جمهوری هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد نمی بینید؟ اگر نمی بینید که من بروم و سرم را به دیوار بزنم، اما اگر می بینید، پس یادتان باشد که این سه در زمان رهبری واحدی کشور را اداره کردند.
البته در ایران روسای جمهور وضعی خاص دارند، معمولا هر کدام که می آیند مثل هاشمی با برنامه توسعه اقتصادی، خاتمی با برنامه توسعه فرهنگی و اجتماعی و اصلاحات و احمدی نژاد برای احیای انقلاب و صدور انقلاب و توسعه اسلام گرایی، هر کدام برنامه های شان را تا جایی پیش می برند، معمولا این برنامه ها پس از مدتی باعث بحران در نظام می شود و رهبری پس از دو سه سال دست و پای رئیس جمهور را می بندد، اما مساله این است که در آن سه سال چه اتفاقی می افتد؟ آیا ما سه سال زیبا مثل سالهای اول خاتمی می گذرانیم؟ یا سه سال هولناک مثل سالهای احمدی نژاد که ممکن است کشور براحتی در غرقاب جنگ فرو برود؟ در دوران رفسنجانی ایشان پس از مدتی که به عادی سازی روابط ایران و آمریکا پرداخت، سیاستش متوقف شد، اما پس از این توقف ایران به جای قبلی بازنگشت، بلکه دیپلماسی آرامی در سیاست خارجی جریان داشت. یا در دوران خاتمی، با وجود اینکه مهاجرانی و عبدالله نوری و دری نجف آبادی از ارشاد و وزارت کشور و اطلاعات رفتند و ارشاد و وزارت کشور با وزرای محبوب خاتمی اداره نشد، اما وزارت کشور و ارشاد و اطلاعات خاتمی، همان سیاست های ایشان را ادامه داد و تا روز آخر وزارت ارشاد مسجد جامعی کارش را ادامه می داد. تفاوت این روسای جمهور در این بود که مردم کشور در دوران هاشمی و خاتمی زندگی نسبتا بهتری داشتند، تا دوران حکومت احمدی نژاد که زندگی عموم مردم با بحران مواجه است.

پرسیده اید: « آيا رئيس جمهور مورد علاقه داور با وجود کارشکني هايي که عليه دولت خاتمي صورت گرفت و عملا آن را ناکام کرد، ‏مي توانست اقتصاد ايران را در مسير بهتري بياندازد و يا اينکه در ميان انبوه مشکلات اقتصادي، داور خان مجبور مي شد ‏به جاي طنز نوشتن در باره رئيس جمهور، از گراني و تورم به دفاع برخيزد و دشمني مردم تنگدست را به جان خود بخرد؟‏» می گویم که از سخن شما شاید چنین برداشت می شود که اگر هر رئیس جمهوری بود، ایران گرفتار بحران اقتصادی می شد. این سخن درست نیست، چرا که وضع اقتصادی اکنون آقای احمدی نژاد ناشی از سیاست های بسیار روشن نامعقول ایشان است، برخورد ایشان با ذخیره ارزی، بی برنامگی در اداره اقتصادی کشور، به هم ریختن نظام بانکی و برنامه ریزی و همچنین دخالت سیاست در اقتصاد، چنان است که کار را با بی کفایتی احمدی نژاد بدین جا کشانده. این شاهکار فقط از آن نابغه ساخته است، وگرنه در 16 سال گذشته، تعادل اقتصادی کشور روز بروز بیشتر شد و در دوران خاتمی اگرچه دولت برنامه پیشرفت و توسعه اقتصادی نداشت، اما بهترین دوران اقتصادی در ایران پس از انقلاب گذشت. می خواهم بگویم که نه تنها این وضع بد اقتصادی ناشی از کردار و اندیشه اقتصادی احمدی نژاد است، بلکه می خواهم اضافه کنم که هر رئیس جمهور معمولی و نه چندان توانایی اگر بر سر کار می آمد و همان کارهای قبلی را ادامه می داد، و نبوغی از خود بروز نمی داد، این مکافات حاصل نمی شد.
زیدآبادی عزیز گفته است« به ياد آوريم که آقاي خاتمي در نهايت کار خود با ابراز گلايه اي تلخ از شکست تلاشش براي افزايش قدرت رياست جمهوري گفت که رئيس جمهور در نظام ما تنها نقش يک تدارکچي را دارد.‏» می گویم: احمدی نژاد اثبات کرد سخن خاتمی درست نبود، چرا که او توانست نه تنها قدرتی بیش از همه روسای جمهور بدست آورد، بلکه از قدرت مجلس و قوه قضائیه و رهبری هم استفاده کرد. به همین دلیل می شود گفت که « رئیس جمهور در ایران تدارکاتچی نیست» حداقل در مورد احمدی نژاد چنین نیست. اگر این رئیس جمهور تدارکاتچی و نوکر ملت است، پس چه کسی سرور است؟ البته می توان گفت که خاتمی نتوانست قدرتی که می خواهد برای اصلاح کشور به دست آورد. سووال من از تو این است: رئیس جمهور وظیفه دارد کشور را اداره کند، یا نظام حکومتی را تغییر دهد؟ اگر پاسخ شما حالت اول است، پس با هم هم عقیده ایم، در این حالت خاتمی چه در نقش تدارکاتچی و چه در نقش رئیس جمهور برای مدت هشت سال زندگی بهتری نسبت به قبل و بعد خود برای ملت ایران در همه عرصه ها ایجاد کرد. اما اگر معتقدید که وظیفه رئیس جمهور تغییر حکومت است، به نظرم پاسخ خاتمی به همین سووال است. خاتمی هشت سال داشت فریاد می زد که من رئیس جمهور هستم، رهبر اپوزیسیون نیستم. و ما از او می خواستیم رهبر اپوزیسیون باشد، او در حالی که وظایف ریاست جمهوری اش را بهتر از قبلی و بعدی انجام می داد، دائما از سوی ما دعوت به استعفا می شد. طبیعتا پاسخ او همین بود که من تدارکاتچی هستم. اما خاتمی تدارکاتچی نبود. در دوران او ثبات اقتصادی ایجاد شد، در دوران او با وجود اینکه ایران یکی از محورهای شرارت شناخته شد، اما آیا برخوردی با ایران اتفاق افتاد؟ کدام قطعنامه علیه ما صادر شد و کجا ماموران ایرانی توسط آمریکایی ها دستگیر شدند؟ ما محور شرارت بودیم در حالی که با آمریکایی ها در سقوط طالبان و صدام همکاری می کردیم. در تمام جهان هم کسی از ایرانیان متنفر نبود و کسی ایرانیان را جزو لیست سیاه نمی گذاشت. اگر هر کدام از نامزدهای انتخابات خرداد 84 مانند هاشمی روی کار آمده بودند، قطعا رابطه ایران با آمریکا و اروپا بهتر و منطقی تر بود. مگر در دوران خود ایشان این رابطه بهبود نیافت؟ یادتان نرود که در مورد ایران این آمریکا نبود که ما را به سوی دشمنی کشاند، این احمدی نژاد بود که انگشت به چشم آمریکایی ها کرد تا بتواند جهان را به آشوب بکشد و در توهمات خود شورشی جهانی ایجاد کند و رهبری جهان را به دست بگیرد و از این طریق در داخل برای خود امنیت ایجاد کند. هرکسی جای او بود چنین نمی کرد. در پاسخ به این گفته های من زید آبادی عزیز می گوید: « قانون داماتو در زمان آقاي رفسنجاني به تصويب کنگره و دولت آمريکا رسيد و همان زمان نيز بحث حمله به ‏ايران موضوع روز رسانه هاي جهان شد.‏» پاسخ من چنین است که اگر ما واقعیاتی را که در سالهای هاشمی و خاتمی دیدیم، واقعا رخ داده است، معنای آن این است که آمریکا بعد از درگیری های با ایران در سالهای اول انقلاب و مساله سفارت آمریکا و مسائل بعدی، تصمیم گرفت با ایران برخورد کند. هاشمی و خاتمی چنان رفتار کردند که این برخوردها اتفاق نیفتاد. الآن ما در موقعیتی درست مانند اول انقلاب هستیم، یعنی احمدی نژاد همان اشتباهات سالهای انقلابیگری ما را تکرار می کند، این می تواند ما را تا جنگ بکشاند، یا ممکن است خودش قربانی شود. اگر به جنگ هم کشیده نشویم و خدا به ما رحم کند، بی تردید آمریکایی ها و جهانیان تا سالها چهره ترسناک و وحشت آور احمدی نژاد را از کابوس شان نمی توانند نادیده بگیرند و طبعا ممکن است تا سالها با ترس با ما برخورد کنند. این تاوان خودبزرگ بینی های بیهوده آدم هایی است که گمان می کنند، می شود براحتی جهان را به هم ریخت. ما هنوز و اگر جان سالم از این مهلکه در بردیم تا سالها باید این تاوان را پس بدهیم.
زید آبادی عزیز! من معتقدم اگر هاشمی یا کروبی بر سر کار بودند، چنین اشتباهاتی را نمی کردند و کاری می کردند که ما اصلا وارد این بحران نشویم. زید آبادی می پرسد« اگر واقعا کاري از آنها بر مي آمد، چرا اکنون آن را انجام نمي دهند؟‏» پاسخ این است که اولا بیرون آوردن سنگی که یک رئیس جمهور دیوانه در چاه می اندازد، نیاز به قدرت شش هفت رئیس جمهور عاقل دارد، که فعلا بعضی از آنها با هم اختلاف دارند. و از سوی دیگر و اصل موضوع این است که آنها قدرت ندارند. وقتی ما می توانستیم با یک رای عادی، در یک ظهر گرم تابستانی، بدون پرداخت هزینه اضافه، هاشمی را رئیس جمهور کنیم، نکردیم. حالا که قدرت مان را به او ندادیم نمی توانیم انتظار داشته باشیم که چرا او کاری نمی کند؟ البته من هنوز هم متاسفانه امیدوارم. من ضمن اینکه هر روز انگشت تاسف به دندان حیرت می گزم، که چرا احمدی نژاد رئیس جمهور ایران شد، اما این را می دانم که قدرت یعنی پول، یعنی تبلیغات، یعنی توانایی رسمیت پیدا کردن. اگر اصلاح طلبان در انتخابات رای نیاورند، نه بر مصرف پول نفت سیطره ای خواهند داست و نه می توانند از رسانه ملی( منظور همان دولتی است) استفاده کنند، نه می توانند در بودجه 50 صفحه ای احمدی نژاد نظر بدهند، نه می توانند صدا و سیما را بازرسی کنند. اما این را خوب می دانم که فایده حضور یک وکیل بی ضرر در مجلس از حضور وکیلی که لنگش را باز کرده تا رئیس جمهور هر چه می خواهد با راس و ذیل امورش بکند، در مجلس بهتر است.

زیدآبادی عزیز گفته است که « مي خواهم به داور جان يادآور شوم که مشکل کنوني ايران در شکست اصلاحات ريشه دارد و آن شکست بود که ما را وارد سياهچاله اي گريزناپذير کرد، نه راي دادن اين يا آن.‏» پاسخ من این است که از یک سو نظر زیدآبادی را درست می دانم که اصلاحات نتوانست خوب پیش برود، از سویی می خواهم بگویم که برای آینده کشور ما چاره ای جز ادامه اصلاحات نداریم. من معتقد به شکست اصلاحات به معنای انکار دوران خاتمی نیستم، دوران خاتمی دوران زندگی زیبایی برای مردم ایران بود. اصلا اصلاحات همان چیزی بود که در دوران خاتمی اتفاق افتاد. به همین دلیل من نمی توانم بگویم که اصلاحات شکست خورد، اما می توانم بگویم که اصلاحات متوقف شد، اگرچه بسیاری از بخش های اصلاحات خاتمی هنوز هم وجود دارد. از نظر من شکست به این معنی پذیرفتنی است که ما به جای رفتار اصلاح طلبانه، ادامه سیاست های اصلاحگرانه، پافشاری بر مواضع، عقلانیت در برنامه ریزی اصلاحات، با تنها راهی که پیش رو داشتیم قهر کردیم و صندوق های انتخابات را با تحریم به دست کسانی سپردیم که ما را به زندان انداخته بودند، ما را محکوم کرده بودند و ما را هر روز درگیر فاجعه ای کرده بودند. ما چاره ای جز اصلاح وضع نداریم، چرا که راههای دیگر مانند پذیرش جنگ، شورش کور یا انقلاب ما را دچار چنان آینده خطرناکی می کند که اصلاح آن آینده دهها برابر امروز زحمت می خواهد. ما نباید انتخابات شوراها را به دست آبادگران می دادیم، در حالی که حتی نهضت آزادی هم در آن انتخابات شرکت داشت، اما ما آن را تحریم کردیم. ما کرسی های تهران را مفت و مجانی دست وکلایی دادیم که با کمتر از ده درصد رای واجدین شرایط انتخاب شده بودند.

احمد عزیز نوشته است « در آخر، اگر داور جان مايل است که آنها که در انتخابات راي ندادند، در پي هر رويداد نافرجامي به رخ وي و ساير دوستان شرکت کننده ‏در انتخابات بکشند که راي دهندگان عامل اصلي عدم شکل گيري يک اپوزيسيون منسجم در ايران شدند و فرصت را براي ظهور صداي ‏قدرتمند سومي در ايران در برابر جهانيان از بين بردند، او چه حال خوشي پيدا مي کند؟‏» باید بگویم که اگر یک در هزار گمان می کردم که صدای سوم ممکن بود در ایران شنیده شود، قطعا حال بدی پیدا می کردم، اگر خود را در موقعیت مزاحم آن صدا می دیدم. اما سوگمندانه چنین نیست. آن صدای سوم پس از انتخابات روز به روز خاموش تر شد. فرصت را از دست ملتی گرفت و خود نیز فرصتی نیافت، فقط گریزراهی شد برای کسانی که بی برنامگی، ضعف، بی همیتی شان را به نشانه عدم حضور ثبت می کنند تا در حالی که هیچ نکرده اند، اما به نظر برسد گوئی همه کار از آنان برمی آید. می گوئی احمدی نژاد رئیس جمهور است؟ می گویند: در انتخاباتی که نیمی از ملت تحریمش کرده بودند، او رئیس جمهور ما نیست. و وقتی می گوئی تحریم باعث شد که احمدی نژاد رئیس جمهور شود، می گویند: تحریم که اثری در انتخابات نداشت، چند دانه رای بود که به صندوق ریخته نشد.

احمد عزیز!
تردیدی ندارم که سرنوشت من و آنچه من می خواهم به آنچه تو می خواهی نزدیک تر است، اما اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شده بود، هم تو روزگار بهتری داشتی و هم من. هر چه بود امروز ساکنان قطار وحشتی نبودیم که بی ترمز و بی چراغ به سوی سیاهی هولناک پیش می رود.

ابراهیم نبوی، آبان 1386

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه 10 آبان 1386

داور جان دست بردار نيست( احمد زیدآبادی)

درگير شدن با داور نبوي بدون شک خلاف عقل سليم است. او با قدرت بي نظير طنز خود مي تواند به راحتي هر حريفي را‏ مغلوب کند و اگر لازم دانست به خاک سياه بنشاند.‏
از اين رو، کل کل با او نوعي شجاعت خاص مي خواهد که شايد در داريوش سجادي باشد، اما به طور حتم در من نيست.‏ بنابراين، در اينجا نمي خواهم با داور وارد بگو بگو شوم، فقط مي خواهم نکته اي را به ياد او آورم.‏


به پندار من، داور به دليل همان تک دانه راي که در انتخابات رياست جمهوري نهم در خارج از کشور به صندوق انداخت، ‏چنان از نگاه و زبان بخشي از هوطنان تبعيدي بي تحمل خود رنجيده خاطر شده است که فراموش کردن آن برايش تبديل به امري اگر نگويم غير ممکن بايد گفت به غايت سخت و دشوار شده است.‏

به همين علت، در حالي که حاميان نزديک و پر و پا قرص کانديداهاي رياست جمهوري آن دوره در داخل کشور کمابيش حوادث آن دوره ‏را به طاق نسيان کبيده اند، اما داور هر گاه که به ياد بدبختي هاي اين مملکت مي افتد نمي تواند از کنار آن چند دانه راي که به صندوق ها ‏نيفتاد، با آرامش عبور کند و به هر نحو که شده گريزي به آن صحراي سوزان هم مي زند.‏

از داور که اين روزهاي غم انگيز، طنزش خنده بر لب هاي فسرده مان مي آورد، دو سوال مي کنم و سوال دوم را با چند‏ سوال فرعي دنيال مي کنم.‏
پرسش نخستم اين است که آيا اگر آن چند نفري که در انتخابات رياست جمهوري نهم راي ندادند، مثل دارو راي مي دادند، در نتيجه ‏انتخابات تاثير مي کرد؟‏
به ياد داشته باشيم که در آن انتخابات حدود هفتاد درصد واجدان شرايط راي دادند و نتيجه اش همان شد که ديديم.‏

پرسش دومم هم اين است که آيا اگر يکي از شخصيت هاي مورد نظر جناب داور يعني آقاي معين يا آقاي رفسنجاني يا آقاي کروبي بر کرسي رياست جمهوري ايران تکيه مي زد، وضع امروز ايران به از اين بود؟

براستي اگر يکي از آقايان مورد نظر داور الان رئيس جمهور ايران بود، چه مي کرد تا وضع بهتر از اين باشد؟ آيا هيچکدام از آنها مي توانستند نظري مخالف نظر رهبري نظام در مورد برنامه اتمي بدهند؟‏ به ياد آوريم که اين آقايان محترم همين الان که مسئوليت اجرايي ندارند، قادر به ارائه نظري متفاوت از رهبري در اين زمينه نيستند، ‏چه رسد به هنگامي که مقام درجه يک اجرايي کشور مي شدند.‏ همچنين به ياد آوريم که لغو تعليق غني ساري اورانيوم چند روز مانده به پايان رياست جمهوري آقاي خاتمي صورت گرفت و ‏کوچکترين نداي مخالفي از او در نيامد.‏ از اين رو بعيد مي دانم که داور اين نکته را نپذيرد که اگر افراد مورد نظر او هم اکنون رئيس جمهور بودند، چاره اي جز پيش بردن همين سياست جاري هسته اي را نداشتند، گو اينکه ممکن بود اين سياست را نه از مثل احمدي نژاد از روي طيب خاطر بلکه از سر بي ميلي ادامه دهند.‏
جز پرونده هسته اي آيا در مورد ساير اختلاف هاي ايران و غرب بخصوص در مورد حزب الله و گروهاي فلسطيني، رئيس جمهور مورد نظر آقاي داور مي توانست موضعي مستقل از موضع پايدار نظام در پيش گيرد؟

به ياد آوريم که ماه عسل رابطه ايران و غرب در ماههاي نخست دور اول رياست جمهوري آقاي رفسنجاني پس از حمايت ايشان از کنفرانس فلسطين در تهران که در مخالفت با کنفرانس مادريد برگزار شد، به اتمام رسيد و روندي رو به تخاصم در پيش گرفت.‏ آيا رئيس جمهور مورد علاقه داور با وجود کارشکني هايي که عليه دولت خاتمي صورت گرفت و عملا آن را ناکام کرد، ‏مي توانست اقتصاد ايران را در مسير بهتري بياندازد و يا اينکه در ميان انبوه مشکلات اقتصادي، داور خان مجبور مي شد ‏به جاي طنز نوشتن در باره رئيس جمهور، از گراني و تورم به دفاع برخيزد و دشمني مردم تنگدست را به جان خود بخرد؟‏

به ياد آوريم که آقاي رفسنجاني در دوره دوم رياست جمهوري خود قدرتش به قدري تحليل رفت که نه فقط مجبور شد ميرسليم، ‏علي محمد بشارتي و هاشمي گلپايگاني را به جاي خاتمي، نوري و معين در وزارتخانه هاي ارشاد، کشور و علوم به کار گمارد، ‏بلکه قادر به حمايت از فائزه در مقابل هجوم تبليغاتي و سخيف انصار هم نبود.‏ همچنين به ياد آوريم که آقاي خاتمي در نهايت کار خود با ابراز گلايه اي تلخ از شکست تلاشش براي افزايش قدرت رياست جمهوري گفت که رئيس جمهور در نظام ما تنها نقش يک تدارکچي را دارد.‏

از داور خان مي پرسم که رئيس جمهور مورد نظر او با کدام قدرت مي خواست در مقابل کارشکني روزافزون باندهاي قدرتمند بعضا ‏پنهاني که امروزه پيدا شده اند، روند امور را در جهت منويات وي پيش ببرد؟ داور خواهد گفت که رئيس جمهور مورد نظر او هر چه هم که نبود، دست کم مثل احمدي نژاد بهانه به دست خارجي ها نمي داد ‏که کشور را در معرض تحريم و حمله قرار دهند.‏

به او يادآوري مي کنم که قانون داماتو در زمان آقاي رفسنجاني به تصويب کنگره و دولت آمريکا رسيد و همان زمان نيز بحث حمله به ‏ايران موضوع روز رسانه هاي جهان شد.‏ به او يادآور مي شوم که در زمان آقاي خاتمي بود که جرج بوش ايران را در کنار عراق و کره شمالي در محور شرارت قرار داد.‏ البته شکي نسيت که افراد مورد نظر داور همگي به لحاظ شخصي برتر و ملايمتر از آقاي احمدي نژاد هستند و در بهتر بودن آنان من ‏شخصا ترديدي ندارم، اما بحث در اين است که اين آقيان بهتر، در اين آرايش سياسي و ساختار اجتماعي چه کار مشخصي از آنا بر مي ‏آمد؟

اگر واقعا کاري از آنها بر مي آمد، چرا اکنون آن را انجام نمي دهند؟‏
آقاي رفسنجاني اينک بدون به دوش کشيدن مشکلات اجرايي اداره کشوري چون ايران، دو مسئوليت خطير رياست مجلس خبرگان و ‏رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام را به عهده دارد، اما تلويزيون رسمي کشور آن را بايکوت کرده است، چرا قادر به کاري عليه آن ‏نيست؟ به هر حال مي خواهم به داور جان يادآور شوم که مشکل کنوني ايران در شکست اصلاحات ريشه دارد و آن شکست بود که ما را وارد سياهچاله اي گريزناپذير کرد، نه راي دادن اين يا آن.‏

من ترديدي ندارم که اگر امروز يکي از آقايان مورد نظر داور رئيس جمهور بودند، وضع به مراتب سخت تر و پيچيده تر بود، بدين گونه ‏که ما يا با جنگ داخلي روبرو مي شديم و يا با جنگ خارجي بدون هرگونه چشم انداز ديگري.‏
وجود آقاي احمدي نژاد اما گر چه برخي از مشکلات را در برخي حوزه ها تعميق کرده، اما در مجموع فرصتي از امکان يک تحول ‏درون جوش حکومتي براي ايجاد تغييرات بنيادي را هم فراهم کرده است. شايد اين فرصت نيز مانند ساير فرصتها ار بين برود، اما به هر ‏حال، از موقعيتي که هيچ فرصتي را در اختيار نمي گذاشت بهتر است.‏

در آخر، اگر داور جان مايل است که آنها که در انتخابات راي ندادند، در پي هر رويداد نافرجامي به رخ وي و ساير دوستان شرکت کننده ‏در انتخابات بکشند که راي دهندگان عامل اصلي عدم شکل گيري يک اپوزيسيون منسجم در ايران شدند و فرصت را براي ظهور صداي ‏قدرتمند سومي در ايران در برابر جهانيان از بين بردند، او چه حال خوشي پيدا مي کند؟‏

احمد زیدآبادی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:46  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سانتیاگو محمود، گاوها و چینی ها

سید ابراهیم نبوی - چهارشنبه 9 آبان 1386 [2007.10.31]

اصلا دستم به نوشتن نمی رود، صبح با خبر رفتن قیصر امین پور شروع شد و صبح مان هنوز ‏آغاز نشده شب شد، پیش از آن که فکرش را بکنی. شش سالی بود ندیده بودمش و بعد از تصادفی ‏که ظاهرا بسیار آزارش داده بود، دیگر خبری از او نداشتم. قیصر امین پور از بچه های نسلی بود ‏که یاد گرفته بودند وسط میدان مین بی کینه و آزار دیگران، دردشان را در کوله بار خاطرات ‏دشوار یک نسل بگذارند و همیشه لبخندی را هدیه کنند به بچه هایی که از نسل ما جز نومیدی و ‏تلخی چیزی به میراث نبرده بودند. سکته 48 سالگی، جوانمرگی شاعر و تابوتی بر دوش کسانی ‏که جز زیبایی و مهر برای مردم چیزی نمی خواهند. چشمم از این فاصله قطره قطره فروریختن ‏اشک های شفیعی کدکنی را جلوی بیمارستان دی می دید، و ساعد باقری که شانه شاعری را می ‏جست و بیوک ملکی که پشت به دیواری داده بود که انگار داشت ترک برمی داشت. همه آنهایی ‏که روزی در اتاقی نشسته بودند و شعر را و ترانه را و قصه را برای بچه های این کشور، کلمه ‏به کلمه می ساختند. فریدون و مهرداد و قیصر و سیدحسن و محسن و بقیه آنها که اتاقی کوچک در ‏گوشه شهر برای شاعرانگی شان کافی بود. باید چیزی بنویسم. وحشتناک است، تصویر مرگ ‏رفیقی جلوی چشمت است، و تصویرهای تلخ دیگر و باید بخندی، تو اگر طنز بنویسی بهتر است، ‏می دانی داور! تو باید طنز بنویسی! ‏

‏ ‏
سانتیاگو محمود، گاوها و چینی ها
ملک عبدالله که برای تنظیم ساعتش یا برای دیدن ساعت بیگ بن، یا برای توافق کردن در مورد ‏آینده فوتبال عربستان، یا برای دیدن رانندگی زنان در شهر، به لندن سفر کرده است، گفت: « حمله ‏به ایران مثل رها کردن یک گاو بزرگ در یک مغازه چینی فروشی است.» تصور کنید. ‏
هوووووولی: در فروشگاه چینی گل سرخی ایران، واقع در خیابان ولی عصر، نبش کوچه شهید ‏یادگاری، باز می شود و جرج بوش سوار بر یک گاو خشمگین داخل می رود. روبرو سانتیاگو ‏محمود خمینس احمدی نژاد لباس ماتادورها را پوشیده و پارچه سرخی در دست دارد و تمام ‏تلاشش را برای عصبانی کردن بیشتر گاو مذکور می کند. در یک لحظه سر یک سرباز هخامنشی ‏دست به دست بیرون برده می شود و از طرفی محمد البرادعی فریاد می کشد، جورج! نه! ‏مواظب باش! از آن طرف سانیتاگو محمود پارچه قرمز را تکان می دهد، برادران همیشه در ‏صحنه هم او را تشویق می کنند و فریاد می زنند « چینی های شکسته، حق مسلم ماست.» هیلاری ‏کلینتون جیغ می زند، هی جرج! تو هنوز اجازه نگرفتی. در یک لحظه سردار سید خولیو گل ‏افشان با اسب از راه می رسد و خبر پرتاب یازده هزار موشک را مثل نیزه در تن گاو خشمگین ‏فرو می کند. سانتیاگو محمود نگاهی به بالا می کند، شمسی کارمن پهلوون از بالای صحنه زیر ‏چشمی نگاهش می کند و فریاد می زند: تو معجزه ای، خورخه غلامحسین بخاطر تو هزار تا شغل ‏دیگه هم قبول می کنه، تو، فقط تو. سانتیاگو محمود تعظیمی به او می کند، گل سرخی را از جیبش ‏درمی آورد و پرت می کند به طرف شمسی، گاو ماغ کشان حمله می کند به طرف سانتیاگو ‏محمود، اما او یک دور می زند و یک سری تا کاراکاس می رود و برمی گردد، گاو ظروف چینی ‏و کریستال و تاسیسات هسته ای را نابود می کند، سانیتاگو محمود به صحنه برمی گردد و در ‏حالی که صندوق سرخ کمک های مالی علیه امپریالیزم را نشان می دهد، گاو را دعوت به ادامه ‏مبارزه می کند. گاو این بار با شاخ های محکم وسط کریستال ها و تاسیسات نظامی می رود. ‏چینی ها به هوا می ریزد و خرد و خاکشیر می شود. انصار حزب الله در حالی که صف کشیده اند ‏فریاد می کشند، ما پیرو قرآنیم چینی نمی خواهیم. جورج بوش روی گاو تعادلش را از دست داده ‏است، گاو ماغ می کشد و بطرف پارچه قرمز که سیاست خارجی سانتیاگو محمود روی آن نوشته ‏شده است حمله می برد، سانتیاگو پشت می کند، حالا شاخ گاو به آنجای سانتیاگو گیر کرده، جورج ‏در حال پایان دوره ریاست جمهوری است، چینی ها زیر دست و پا له شده است، عده ای دارند ‏خودشان را برای انداختن رای توی صندوق هایی که زیر انبووه خرده چینی گم شده است آماده می ‏کنند. در همین موقع سولانا وارد می شود، خوزه علی لاریجانی به طرف او می رود و می گوید: ‏بیا بریم مذاکره کنیم، سولانا می گوید: سر چی؟ خوزه علی می گوید: هنوز یک دست چینی مونده ‏که حاضریم با سه تا بسته شکلات عوض کنیم. سولانا می گوید: شکلات! آخ! شکلات ها رو کیم ‏جونگ ایل از من گرفت، چهار تا بسته شکلات و دو تا عینک دودی، می فهمی؟

مرگ بر دیکتاتور
به نظر می رسد که داستان دانشگاه بیخ دارد. دولت هم دچار بحران شدید است و هر چه کند بدتر ‏می شود، البته فشارها را وحشتناک کرده اند، اما در دانشگاه علامه هزار دانشجو علیه رئیس ‏روحانی دانشگاه طومار نوشتند و دیروز هم تظاهرات کردند و طبیعتا وقتی تظاهرات می شود، ‏اسم احمدی نژاد هم به دلیل علاقه دانشجویان به وی مطرح می شود و شعار می دهند مرگ بر ‏دیکتاتور. تا ساعتی که دارم می نویسم، 7 نفر از بچه های علامه را گرفته اند و مثل اینکه بچه ‏های دانشگاه برای فردا هم برنامه دارند. البته فکر می کنم اگر بچه های دانشگاه علامه اعلام ‏همبستگی با دانشگاه کلمبیا کنند و عکس های شان را هر روز برای انجمن مشترک دانشگاه های ‏کلمبیا و علامه بفرستند، فکر بدی نباشد. اشتباه می کنم؟ ‏

قیصر امین پور هم رفت
قیصر امین پور رفت و وزیر ارشاد و سپاه و بقیه آقایان در رثای آدمی که تا دیروز دق اش می ‏دادند، اطلاعیه صادر کردند. وزیر ارشاد گفت: « برای طلوع دوباره شاعری اندیشمند چون ‏قیصر زمان بسیار لازم است.» یکی از مشاوران وزیر توضیح داد: با توجه به این که زمان ‏زیادی طول می کشد تا دوباره شاعری مثل قیصر امین پور بوجود بیاید ما زیاد نگران نیستیم. ‏فعلا وقت داریم.‏

بازی اکبر یا بازی محمود و جرج؟
همه چیز بستگی به بازی سیاسی مخالفان و منتقدان دولت دارد، اگر خوب بازی کنند، طبیعتا می ‏توانند مجلس آینده را بگیرند، اگر نتوانند خوب بازی کنند، فرصت را از دست می دهند. یعنی ‏فرصت را می دهند به بازی « محمود- جرج» یعنی حمله هوایی و جنگ و بمباران و اصلا ‏شوخی نیست که تصور کنیم به مدت یک هفته تصویری از جنگ جهانی سوم را ببینیم. البته ‏مشارکت و اعتماد ملی و کارگزاران باید اعلام کنند که اگر شرایط شان تامین نشود در انتخابات ‏شرکت نمی کنند، چون فکر می کنم حکومت به هر قیمتی نیازمند حضور آنها در انتخابات است. ‏هاشمی رفسنجانی هم از پشت درهای بسته یک فرمایشاتی را پرتاب کرده است که « انتخابات ‏آینده باید آزاد و بدون دخالت فراقانونی باشد.» وزیر کشور هم پس از این فرمایشات « چو بید بر ‏سر ایمان خویش می لرزید» واقعا آدم دلش می سوخت. البته هاشمی یک جمله معترضه ای هم در ‏مورد لاریجانی گفته است که « بهتر بود لاریجانی به مسوولیت خود ادامه می داد.» ولی از آن ‏جمله هایی بود که فقط یک نفر باید آن را بشنود، منظورم علی است، حالا چه فرقی می کند کدام ‏علی. روزنامه اعتماد ملی هم یک عکس باحال و بسیار جذاب از خاتمی منتشر کرد و اعلام کرد ‏که خاتمی سرلیست( نمی دانم چرا کلمه سرلیست مرا یاد کلمه سرجهاز می اندازد.» اعتماد ملی ‏است. و توضیح هم داده شده که این در صورتی است که آقای خاتمی نامزد انتخابات مجلس شود. ‏اما دیروز « مرتضی حاجی، مسوول امورات انتخاباتی اصلاح طلبان اعلام کرد که « آقای خاتمی ‏به دلایلی تصمیم به کاندیداتوری ندارد.» تاج زاده هم توضیح داد که دوازده هزار و سیصد و چهل ‏و دو نفر روزی ده ساعت دارند التماس می کنند تا طرف را راضی به پذیرش نامزدی کنند. از ‏طرف دیگر لیست کارگزاران برای تهران منتشر شد، به نظرم بسیار لیست معقول و خوبی است. ‏من بخاطر همین لیست که احتمالا تمام آنها تائید صلاحیت می شوند، از شرکت در انتخابات دفاع ‏می کنم. ‏

قلب بسیج می زند
کلی فکر کردم که چرا این جمله را گفته است؟ البته گفته های قبلی اش دلیل نداشت، لابد این هم به ‏شرح ایضا. احمدی نژاد گفت: « بسیج قلب ملت ایران است.» به دنبال صدور این صدای مشکوک ‏از رئیس جمهور صدادار کشورمان، بیمارستان قلب تهران طی اطلاعیه ای توضیحاتی را در ‏مورد بسیج و قلب شباهت های این دو را خاطر نشان کرد.‏
‏- قلب آدم دائما در حال زدن است، بسیج هم دائما در حال زدن است.‏
‏- قلب به عقل ربطی ندارد، بسیج هم همینطور است.‏
‏- قلب اگر نزند بدن از کار می افتد، بسیج هم اگر نزند دولت از کار می افتد.‏
‏- قلب مرکز احساسات آدمهاست، بسیج هم مرکز کنترل احساسات آدمهاست.‏
‏- قلب اگر خوب کار نکند زندگی مردم با خطر مواجه می شود، بسیج هم اگر خوب کار کند ‏زندگی مردم با خطر مواجه می شود.‏

ترس را چگونه می نویسند؟
به نظر شما اگر او بلد بود ترس را بنویسد، مشکل ما کمتر نبود؟ گاهی اوقات مشکل روسای ‏جمهور در حد همین دیکته کلمات است. احمدی نژاد در توصیف قهرمانی ها و شجاعت های خود ‏در عرصه جهانی گفت: « یک خبرنگار مشهوری از من پرسید، از حمله ابرقدرت های زورگو ‏نمی ترسی؟ گفتم: ترس را چگونه می نویسند؟» این خبرنگار در گزارشش نوشته است.‏
‏-« من از احمدی نژاد پرسیدم: از حمله قدرت های جهانی نمی ترسید؟ مترجم جمله مرا ترجمه ‏کرد و به او گفت. او بلافاصله گفت: ترس را چگونه می نویسند؟ من گفتم به فارسی یا به ‏انگلیسی؟ احمدی نژاد گفت: فارسی را فکر می کنم بلد باشم ولی در انگلیسی باید دنجر باشد، نه؟ ‏گفتم: نه، دنجر به معنی خطر است، باید از کلمه افرید استفاده کنید. او به مترجمش چیزی گفت. ‏مترجم هم به او به فارسی چیزی گفت. احمدی نژاد رو به من کرد و در حالی که لبخند می زد، ‏جواب داد: بله، مثل اینکه حق با شماست، من نمی دانستم.» ‏

چگونه می شود از امام زمان خجالت کشید؟
من حرف آیت الله صافی را می فهمم، ولی نمی دانم چگونه باید از امام زمان خجالت کشید. آیت ‏الله صافی گفت: « افرادی که کنگره مولوی را برگزار کردند، باید از امام زمان خجالت بکشند.» ‏آگاهان دلایل خجالت آور بودن برگزاری چنین کنگره ای را شرح دادند.‏
اول: مولانا به شمس علاقه داشت و معلوم نیست چرا.‏
دوم: مولانا با مادونا که آلبومی در مورد او منتشر کرده است رابطه دارد.‏
سوم: مولانا با دکتر سروش رابطه دارد، پس باید از امام زمان خجالت کشید.‏
چهارم: در تمام جهان درباره مولانا حرف می زنند، حتما مشکلی وجود دارد.‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 9 آبان 1386

مثل توفان خبرش آمد، تلخ

اصلا دستم به نوشتن نمی رود، صبح با خبر رفتن قیصر امین پور شروع شد و صبح مان هنوز آغاز نشده شب شد، پیش از آن که فکرش را بکنی. شش سالی بود ندیده بودمش و بعد از تصادفی که ظاهرا بسیار آزارش داده بود، دیگر خبری از او نداشتم. قیصر امین پور از بچه های نسلی بود که یاد گرفته بودند وسط میدان مین بی کینه و آزار دیگران، دردشان را در کوله بار خاطرات دشوار یک نسل بگذارند و همیشه لبخندی را هدیه کنند به بچه هایی که از نسل ما جز نومیدی و تلخی چیزی به میراث نبرده بودند. سکته 48 سالگی، جوانمرگی شاعر و تابوتی بر دوش کسانی که جز زیبایی و مهر برای مردم چیزی نمی خواهند. چشمم از این فاصله قطره قطره فروریختن اشک های شفیعی کدکنی را جلوی بیمارستان دی می دید، و ساعد باقری که شانه شاعری را می جست و بیوک ملکی که پشت به دیواری داده بود که انگار داشت ترک برمی داشت.


همه آنهایی که روزی در اتاقی نشسته بودند و شعر را و ترانه را و قصه را برای بچه های این کشور، کلمه به کلمه می ساختند. فریدون و مهرداد و قیصر و سیدحسن و محسن و بقیه آنها که اتاقی کوچک در گوشه شهر برای شاعرانگی شان کافی بود. باید چیزی بنویسم. وحشتناک است، تصویر مرگ رفیقی جلوی چشمت است، و تصویرهای تلخ دیگر و باید بخندی، تو اگر طنز بنویسی بهتر است، می دانی داور! تو باید طنز بنویسی! دارم برایش چیزی می نویسم. برای او که نه، شاید برای خودم که هنوز نمی توانم باور کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4:4  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مولانا احمدی نژاد و شمس الهام

سید ابراهیم نبوی- سه شنبه 8 آبان 1386 [2007.10.30]


مشکل شد شش تا، تا به حال در اثر زحمات دول مختلفه مبنی بر این که مولانا ترک بود یا عرب ‏بود یا کرد بود یا افغانی بود یا انگلیسی بود یا فرانسوی بود، مشکل داشتیم، فعلا احمدی نژاد در ‏حال تبدیل مولانا به خودش است. شخص مورد نظر که ظاهرا رئیس جمهور کشور است، در یک ‏سخنرانی شگرف و عمیق به توصیف ظرایف و دقایق در مورد مولانا پرداخت و نشان داد مثل ‏سیاست خارجی، بودجه نویسی، اقتصاد نفت، راه سازی، زبان های بومی و زنده و مرده، فوتبال، ‏نحوه زدن آبشار در والیبال، شیوه دفاعی در بسکتبال و سایر موارد، در مورد ادبیات فارسی و ‏مولوی شناسی نیز اطلاعات دقیق دارد. وی در سخنرانی خود در مورد مولوی گفت: « مولوی فی ‏البداهه زیباترین و دقیق ترین موضوعات را در قالب اشعار ساده و روان بیان کرده است.» ‏کارشناسان توضیح دادند که احتمالا شخص فوق الذکر ابراهیم صهبا را با مولوی اشتباه گرفته و ‏این دو را یکی فرض کرده است. وی علت مولوی شدن مولوی را « عشق به خدا و پیامبر و اهل ‏بیت طاهرین» اعلام کرد، اما جرات نکرد بگوید که مهم ترین چیزی که مولوی را مولوی کرد، ‏عشق و باور او به ولایت فقیه بود. وی در یک توضیح روشن و مشخص گفت: « عزیزان من! ‏امروز همه نیاز به مولوی داریم»( همانطور که به انرژی هسته ای نیاز داریم) وی برای اثبات ‏ایرانی بودن مولوی گفت: « مولوی نه متعلق به یک زمان و مکان، بلکه متعلق به همه بشریت ‏است.» وی در تشبیه مولوی به هوگو چاوز و آیت الله مصباح یزدی و خودش گفت: « مولوی هم ‏مثل همه عدالت طلبان، پاکان و خداخواهان منتظر است تا همه زیبایی ها بر عالم بشریت حاکم ‏شود.» یا به عبارتی مولوی هم یکی از اولین اعضای انجمن حجتیه بوده است. در همین راستا ‏یکی از اشعار کشف نشده مولوی که اخیرا در کشوی میز دفتر روابط عمومی موسسه مولوی در ‏اطراف قونیه کشف شده است، منتشر شد. مولوی در این شعر ظهور احمدی نژاد را پیش بینی ‏کرده است.‏

زنده بدم مرده شدم گریه بدم خنده شدم‏
دولت مود آمد و مح، دولت پاینده شدم

دولت گیراست مرا، خلق اسیر‏‎ ‎است مرا
نور منیر است مرا، هاله تابنده‎ ‎شدم

گفت که دیوانه شدی صاحب این خانه شدی
رفتم و خود پیچ شدم، مهره چرخنده شدم

گفت برو بست نشین، دولت یک دست نشین
رفتم و یک دست شدم عامل هر خنده شدم

گفت که تو نخبککی، غرق خیالی و شکی
گول شدم،‎ ‎هول شدم، قاط زدم، کنده شدم

گفت که تو هاله شدی‎ ‎مثل پسر خاله شدی
هاله منم، ماله منم نور پراکنده‎ ‎شدم

گفت که شیخی و سری از همه کس پیش تری
شیخ منم پیش منم امر تو را بنده شدم‏

گفت‎ ‎که الهام دهم، پخته نشد، خام دهم‏
خام چو الهام شدم، یک تنه صد بنده شدم

گفت که این دولت تو، سیرت بی صولت تو‏
با صد میلیارد یورو، راهی آینده‎ ‎شدم

هم چه گوارات منم، فیدل کوبات منم
چاوز یک دنده شدم، یک چپ بازنده شدم

گفت قطاری بنشین گاز بده روی زمین
دنده عقب هیچ مرو، ترمز را کنده شدم

آس شدم پاس شدم، سوی کاراکاس شدم‏
نور نیویورک زد و مبتکر و زنده شدم

شکر علی رفت به حق، از همه بردیم‎ ‎سبق
با تق و توق و تتلق،هاله رخشنده‎ ‎شدم


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:6  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

تحریم کنیم یا جلوی جنگ را بگیریم؟

سید ابراهیم نبوی- یکشنبه 6 آبان 1386 [2007.10.28]

به نظر شما اگر انتخابات سال 1384 که در آن احمدی نژاد انتخاب شد، تحریم نشده بود و یکی از ‏دو نفر بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی یا کروبی رئیس جمهور شده بودند، احتمال جنگ وجود ‏داشت؟ حالت اول: بله، چون بوش جنگ را تحمیل کرد و احمدی نژاد تمام تلاشش را کرده است ‏که جلوی جنگ را بگیرد. حالت دوم: نه، چون احمدی نژاد با رفتار ماجراجویانه اش کاری کرد ‏که خطر جنگ پیش آمد. اگر شما، معتقد به گزینه اول باشید، احتمالا مشکل خاصی در بینایی یا ‏توانایی ادراک شما وجود دارد و پس از طی درمان باید با شما حرف زد، اما اگر معتقد به گزینه ‏دوم باشید، پس قبول کرده اید که تحریم انتخابات در سال 1384 کار غلطی بوده است. حالت سوم: ‏تحریم انتخابات فقط باعث شد 49 درصد مردم در انتخابات شرکت نکنند، در حالی که در مرحله ‏اول احمدی نژاد با اختلاف 500هزار نفر، یعنی 1 درصد کل واجدین شرایط به مرحله دوم آمد، ‏پس در هر حال حکومت احمدی نژاد را رئیس جمهور می کرد.( اگر به حالت سوم معتقدید، پس ‏نمی توانید مخالف جنگ باشید، چون فقط کسی می تواند مخالف جنگ باشد که عقلش کار کند و ‏توانایی درک چیزهایی مثل « آتش خطرناک است» و « اگر بمیریم دیگر زنده نیستیم» و این جور ‏چیزها را ندارید.) در این سه حالت ما با دو گروه مواجهیم که توانایی درک شرایط خودشان را ‏ندارند و یک گروه که می دانند مجموعه نیروهای سیاسی در انتخابات نهمین رئیس جمهور ‏کارهای بهتری می توانستند بکنند که نکردند. ولی این موارد اصلا مهم نیست، چون به موضوع ‏امروز ما هیچ ربطی ندارد. فرض کنید اصلا این نوشته را نخواندید.‏

تحریم کنندگان! علیه جنگ بپاخیزید!
جیمی کارتر، رئیس جمهور اسبق آمریکا گفت: « حمله به ایران اشتباهی هولناک است.»، بوکانان ‏نیز اعلام کرد: « کابینه بوش می خواهد به ایران حمله کند، متاسفیم.» برخی از آگاهان از نقشه ‏گروه دیک چینی برای حمله به ایران اعلام کردند: « نئوکان ها قصد دارند با حمله نظامی به نطنز ‏برای کشاندن ایران به جنگ بکوشند.» آمریکا هم سپاه پاسداران را یک گروه تروریست اعلام ‏کرد. البته الهام امین زاده، یکی از نوابغ تاریخ و نبردهای نظامی بزرگ و نماینده مجلس اعلام ‏کرد: « تهاجم آمریکا به سپاه بی نتیجه است. این اقدامات تجربه های تکراری آمریکا در 27 سال ‏گذشته است که فکر نمی کنم چندان صدمه ای به ما بزند.» آگاهان مدتی به این جمله فکر کردند و ‏نتیجه گرفتند که اگر بنا باشد همه مسوولان حکومتی تا این حد خونسرد باشند، پس قطعا تا وقتی ‏جنگ رخ بدهد، یا حتی تا مدتی پس از آن کسی متوجه موضوع نخواهد شد. وزیر دفاع نیز طی ‏یک اظهار نظر شگفت انگیز نکته مهمی را اعلام کرد که تا کنون هیچ کس متوجه آن نشده بود. ‏وزیر دفاع گفت: « موشک های ایرانی هیچ کشوری را تهدید نمی کند، مگر متجاوزین و کسانی ‏که شرکای آنها باشند.» به عبارت دیگر، ایران با یک جوانمردی بزرگ و یک گذشت بی نظیر ‏قصد دارد فقط موشک های خود را به جاهایی شلیک کند که دشمنانش هستند و از شلیک این ‏موشک ها به کشورهای دوست و حامی خودش خودداری می کند. اعلام این نظر شگفتی دیگران ‏را برانگیخت و باعث تغییر در قیمت نفت و پائین آمدن سقف چندین کارگاه و کارخانه در ‏کشورهای مختلف جهان شد. اما مهم ترین موضوع در مورد مخالفت برخی شخصیت های ایرانی ‏با جنگ بود. اکبر گنجی، نویسنده صاحب نام ایرانی که انتخابات نهمین رئیس جمهور را تحریم ‏کرده بود که در نتیجه احمدی نژاد رئیس جمهور شد، اعلام کرد: « ما با هر گونه دخالت نظامی ‏آمریکا در ایران مخالفیم.» همچنین ناصر زرافشان، نیز که انتخابات 1384 را تحریم کرده بود و ‏در نتیجه این تحریم احمدی نژاد رئیس جمهور شد، اعلام کرد: « امروز هیچ چیز به اندازه جنگ ‏اهمیت ندارد.» علی کشتگر نیز که انتخابات 1384 را تحریم کرده و دو روز قبل از انتخابات از ‏مردم خواسته بود به هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد رای ندهند، تا احتمالا نلسون ماندلا رئیس ‏جمهور شود، در یک مقاله بسیار بموقع و هشدار دهنده گفت: « حمله نظامی خطرناک تر از ‏جمهوری اسلامی و بمب اتمی است.» از سوی دیگر دکتر مهرداد درویش پور که علاوه بر تحریم ‏انتخابات 1384 کسانی را که خطر احمدی نژاد را قبل از انتخابات هشدار می دادند، دشمن اعلام ‏کرد گفته است: « جلوگیری از خطر حمله نظامی به ایران وظیفه مبرم سیاسی است.» و در پایان، ‏شیرین عبادی که انتخابات 1384 را تحریم کرده و گفته بود هاشمی و احمدی نژاد و خاتمی با هم ‏فرقی ندارند، و در حال حاضر برای سفری به پاریس رفته است، خطاب به سارکوزی گفت: « به ‏ایران حمله نکنید، چون به نفع حکومت است.... به جای جنگ و تحریم اقتصادی ایران را تحریم ‏سیاسی کنید.» اما مهم ترین نظر منطقی و دقیق که احتمالا جلوی جنگ را خواهد گرفت، توسط ‏محمود احمدی نژاد، معروف به « فتنه چکمه پوش» بیان شد. وی گفت: « بیانیه های شورای ‏امنیت یک مشت کاغذ اند و اعتبار ندارد.» آگاهان توضیح دادند که بسیاری چیزها از نظر یک ‏موجودی که خواندن و نوشتن نمی داند و قراردادهای انسانی یا مفاهیم انسانی را متوجه نمی شود ‏نیز یک مشت کاغذ هستند، ولی اعتبار دارند، از جمله: تمام کتاب های با ارزش جهان، قوانین ‏اساسی کشورها، قرآن، انجیل، تورات، احیانا از میان کاغذ ها فقط پول را به رسمیت می شناسند. ‏فقط لازم است شما وارد مرحله پس از انسان اولیه نشده باشید، وگرنه همه این چیزها یک مشت ‏کاغذ است. ‏

انتخابات یا جنگ؟ کدام یک زودتر می رسد؟
انتخابات تا چهارماه دیگر، اگر جنگ اتفاق نیافتاد، برگزار می شود. نکته مهم این که ظاهرا ‏برخلاف نتیجه ای که همه معتقدند در انتخابات به دست خواهد آمد، یعنی انتخاب نیروهای معتدل ‏توسط مردم، به جای نیروهای تندروی این وری و آن وری، فقط تندروهای این وری و آن وری ‏می خواهند نامزد انتخابات شوند. هاشمی رفسنجانی که در انتخابات شرکت نمی کند. شجاع ‏پوریان هم گفته است: « خاتمی آمادگی حضور در انتخابات مجلس را ندارد.» شیخ محمد یزدی هم ‏از طرف جامعه مندرسین حوزه علمیه قم، گفت، در انتخابات شرکت نمی کنیم. باهنر نیز با این ‏گفته خود به قلب میلیونها ایرانی آتش زد و گفت: « نه کاندیدای مجلس می شوم، نه ریاست ‏جمهوری.» اما همین باهنر به زور اعلام کرد: « لاریجانی باید وارد مجلس شود.» آقای دکتر ‏جواد لاریجانی هم در نهایت دیپلماسی عمومی اعلام کرد: « سلایق را در بررسی صلاحیت ها ‏محدود کنیم.» اما شورای نگهبان به دلیل ثقل سامعه و برخی چیزهای سنگین دیگر این جمله را ‏نشنید. الهه کولایی که سعی می کرد کاملا امیدوار به نظر برسد، گفت: « سعی می کنیم درباره ‏نتایج انتخابات مجلس خوشبین باشیم.» اما رضا خاتمی کمی پرروبازی ضروری درآورد و گفت: ‏‏« رد صلاحیت ها مهم نیست، انتخابات رقابتی باشد.» مرتضی حاجی نیز که مطابق معمول سه ‏ماه قبل از انتخابات تازه یادش افتاده است که تبلیغات انتخاباتی رسانه می خواهد، گفت: « عمده ‏ترین مشکل اصلاح طلبان محرومیت دسترسی به رسانه های فراگیر است.» اما از طرف دیگر ‏تابوت ها به صدا درآمد و زنگی از این میان برخاست و بادامچیان در حالی که از ته چاه آواز در ‏می داد، معلوم نیست به چه دلیل گفت: « روز به روز اعتماد جامعه نسبت به تشکل ما بیشتر می ‏شود.» وی که در 50 سال گذشته دقیقا 3.5 درصد پیش بینی هایش اتفاق افتاده است، گفت: ‏‏«اصلاح طلبان در نهایت سقوط می کنند.» آگاهان توضیح دادند: در نهایت همه ما می میریم. در ‏ضمن اصلاح طلبان دو سال پیش سقوط کردند، گیرم به دست دیگران اما شما به حساب خودتان ‏گذاردید. حالا نوبت سقوط شماست که انشاله دیگران به حساب خودشان بگذارند.‏

دانشجوی کلمبیایی در کافه کتابی که نبود
فکر می کنید وقتی احمدی نژاد جلوی دوربین هایی که برای پانصد میلیون بیننده تصویر پخش می ‏کرد، اعلام کرد که «ایران آزادی ترین کشور جهان است» منظورش چه چیزی بود؟ و اصولا ‏چطور به ذهنش رسید که چنین گلواژه ای را از خویش صادر کند؟ در همین راستای گلواژه، دو ‏روز قبل، شش کتابفروشی، شامل نشر ثالث و چشمه و چند ناشر دیگر که « کافه کتاب» داشتند، ‏توقیف شدند. فرض کنید که یکی از دانشجویان کلمبیایی که به دعوت احمدی نژاد قرار است به ‏ایران بیاید، این خبر را بشنود.‏
کلمبیایی می پرسد: کتابفروشی توقیف شده؟ ‏
کتابفروش: نه، کافه کتاب توقیف شده، ولی بعدا برای تنبیه بیشتر یک ماه بعد از بستن کافه کتاب، ‏کتابفروشی هم توقیف شد.‏
کلمبیایی: در کافه کتاب چکار می کردند که توقیف شان کردند؟
کتابفروش: قهوه می خوردند و کتاب می خواندند و با هم حرف می زدند.‏
کلمبیایی: مگر در ایران نوشیدن قهوه و چای ممنوع است؟‏
کتابفروش: نه، ما صدها کافه تریا و قهوه خانه در ایران داریم.‏
کلمبیایی: آهان، فهمیدم، پس کتابفروشی ممنوع است؟
کتابفروش: نه، ما در همین تهران صدها کتابفروشی داریم که دارند کار می کنند؟
کلمبیایی: آهان، پس در کشور شما حرف زدن ممنوع است؟
کتابفروش: نه، در کشور ما همه در حال حرف زدن هستند، ممنوع نیست.‏
کلمبیایی: چقدر من احمق هستم، حالا فهمیدم، حتما در کشور شما خوردن قهوه در هنگام خواندن ‏کتاب ممنوع است؟
کتابفروش: نه، آن هم ممنوع نیست، خیلی ها وقتی به کافه تریا می روند، کتاب هم می خوانند.‏
کلمبیایی: این را دیگر ندیده بودم، حتما در کشور شما حرف زدن در هنگام قهوه خوردن ممنوع ‏است؟
کتابفروش: نه، اتفاقا در کشور ما معمولا آدمها وقتی قهوه می خورند که می خواهند با هم حرف ‏بزنند.‏
کلمبیایی: خب، پس در کشور شما موقع کتاب خواندن نباید حرف زد، مثل خیلی کتابخانه های دنیا، ‏ولی در جاهای دیگر اگر حرف بزنید، به شما می گویند ساکت باشید، کتابخانه را توقیف نمی کنند.‏
کتابفروش( در حال عجز): نه، اصولا کسی که به کتابفروشی می آید کتاب نمی خواند، معمولا ‏حرف می زند.‏
کلمبیایی: پس چی ممنوع است؟
کتابفروش: ببین، در کشور ما اگر بعضی از آدمها در بعضی کتابفروشی ها بنشینند، در آنجا قهوه ‏بخورند و بعضی حرف ها را بزنند، کافه کتاب را توقیف می کنند.‏
کلمبیایی: این کافه کتاب ها را چه کسی درست کرده است؟
کتابفروش: چند کتابفروش درست کردند، ولی وقتی می خواستند درست کنند، وزیر فرهنگ آن ‏زمان هم از آنها حمایت کرد.‏
کلمبیایی: خب، پس چرا همان وزیر فرهنگ وقتی کافه کتاب ها را توقیف کردند جلوی آنها را ‏نگرفت؟
کتابفروش: چون وزیر فرهنگ آن زمان ما الآن در لندن است و خودش هم ممنوع است.‏
کلمبیایی: چرا؟ حتما دزدی کرده بود؟
کتابفروش: بر عکس، اتفاقا بخاطر اینکه رمان نویس شده بود.‏
کلمبیایی: خوب، چرا روزنامه نگاران در مورد کسانی که کافه کتاب ها را توقیف کرده چیزی ‏نمی نویسند؟
کتابفروش: اتفاقا کسی که کافه کتاب ها را توقیف کرده، وزیر فرهنگ است که قبلا روزنامه ‏نویس بود. ‏
کلمبیایی: پس اگر شما کافه ها را تعطیل کنید، می توانید کتابفروشی تان را داشته باشید؟
کتابفروش: نه، چون ما آنها را هم تعطیل کردیم، ولی باز هم کتابفروشی ما را توقیف کردند.‏
پس از این توضیحات بود که جوان دانشجوی کلمبیایی دچار حالت عجیبی شد، سرش گیج رفت و ‏بیهوش شد. وی پس از دو روز به هوش آمد و از ادامه تحقیق در ایران منصرف شد و به آمریکا ‏برگشت.‏

آزادی اندیشه، توقیف باید گردد
بالاخره دولت راهی برای اثبات این نظر که در ایران آزادی کامل وجود دارد، پیدا کرد. نشر ثالث ‏به همزاه پنج کتاب فروشی دیگر در تهران پلمب شد. داوود هرمیداس باوند، یکی از منطقی ترین ‏موجودات روی کره زمین که اصولا فرض ممنوعیت در مورد او چیزی نزدیک به محال است، ‏ممنوع الخروج شد و خاتمی گفت: « باز شدن فضای کشور از افتخارات دوران ریاست جمهوری ‏من است.» اما زیبا ترین جلوه آزادی اندیشه در اتفاقی بود که در دانشگاه آزاد شهر ری رخ داد. ‏در این دانشگاه قرار بود، یکی از اعضای نهضت آزادی سخنرانی کند که با سخنرانی او مخالفت ‏شد، بعد قرار شد دانشجویان از یکی از اعضای مشارکت دعوت به سخنرانی کنند، که با مخالفت ‏مدیریت دانشگاه به دلیل تندروی سخنران مخالفت شد. بعدا قرار بود یکی از منتقدان دولت که ‏نماینده مجلس است، در این دانشگاه سخنرانی کند که به دلیل گم شدن کلید سالن سخنرانی با این ‏برنامه مخالفت شد. پس از پیدا شدن کلید سالن، دانشجویان پذیرفتند که حالا که هیچ کدام از ‏مخالفان نمی توانند در آن سالن سخنرانی کنند، پس لااقل رئیس پلیس سخنرانی کند. مراسم ‏سخنرانی سردار رادان در دانشگاه آزاد شهر ری برگزار شد، در این مراسم سردار رادان از ‏دانشجویان خواست هر سووالی دارند از وی بپرسند، تعدادی از دانشجویان هم سووالاتی را روی ‏کاغذ نوشتند و می خواستند از وی بپرسند، اما مسوول پرسیدن سووالات از پرسیدن آن سووالات ‏خودداری کرد. دانشجویان مذکور تصمیم گرفتند که برای اعتراض از سالن بیرون بروند، اما ‏مسوولان برگزاری سخنرانی اعلام کردند که براساس آخرین تصمیمات پلیس، خروج دسته جمعی ‏از سالن سخنرانی ممنوع است و دانشجویان باید تا آخرین لحظه در مراسم حضور داشته باشند. ‏

بودجه پنجاه صفحه ای
معاون معاون برنامه ریزی رئیس جمهورکه جزو معدود مشاغلی است که هنوز الهام، سخنگوی ‏دولت و دارای پنج شغل و یک همسر آن را اشغال نکرده است، گفت که « حجم بودجه 1000 ‏صفحه ای سال های گذشته امسال به 50 صفحه کاهش یافت.» کارشناسان در مورد دلایل کاهش ‏حجم بودجه موارد زیر را قابل توجه دانستند:‏
‏1) مهم ترین دلیل دولت برای خلاصه کردن بودجه، صرفه جویی در مصرف کاغذ است، یعنی ‏اگر به جای یک بودجه 1000 صفحه ای، که حداقل 5 دلار فقط هزینه کاغد یک نسخه آن می ‏شود، و احتمالا 500 نسخه آن چاپ خواهد شد، با کم کردن حجم آن در سال آینده حداقل 2500 ‏دلار در مصرف کاغذ بودجه صرفه جویی شود، میزان اتلاف بودجه از 60میلیارد دلار در سال ‏به 59.999.997.500 دلار خواهد رسید، که این اولین موفقیت بزرگ اقتصادی دولت پس از سه ‏سال است.‏
‏2) در ادامه این صرفه جویی دولت به وزارت ارشاد پیشنهاد داد آثاری مانند رمان ده جلدی ‏کلیدر( محمود دولت آبادی) خلاصه شده در سی صفحه، شاهنامه فردوسی در 20 صفحه به ‏صورت خلاصه داستان و با حذف جزئیات بی دلیل، لغت نامه دهخدای بیست جلدی بصورت ‏خلاصه شده در قطع جیبی و در حد مورد نیاز رئیس جمهور و دولت در 200 صفحه منتشر شود ‏تا از محل صرفه جویی آن مردم کشور بتوانند کاغذ بخرند و برای رئیس جمهور نامه بنویسند تا ‏مشکلات کشور حل شود.‏
‏3) با توجه به اینکه مجلس هفتم که باید در راس امور می بود، در ته امور است و این مجلس که ‏در ته امور است، در این شش ماه آینده خودش هم به ته امورش رسیده است، و این مجلس که می ‏بایست در جریان همه تصمیمات بین المللی باشد، ولی نه در جریان اجلاس خزر بود و نه در ‏جریان تغییر لاریجانی بود، اصولا چنین مجلسی وقت نمی کند، در شرایطی که نمایندگان در فکر ‏پیدا کردن خانه برای بازگشت به شهرستان هستند، 1000 صفحه را بخوانند و اگر هم بخوانند، ‏برای اینکه دولت برای آنها مشکل ایجاد نکند، نظری نمی دهند و اگر نظری بخواهند بدهند، وفت ‏نمی شود و اگر وقت هم بشود و نظر هم بدهند، وقتی دولت قانون صریح ریاست شورای امنیت ‏ملی را رعایت نمی کند، طبیعی است که نظر نمایندگان را هم رعایت نمی کند، به همین دلیل چه ‏فرقی می کند که 1000 صفحه باشد یا 50 صفحه.‏
‏4) مجلس جدید در اسفند ماه انتخاب می شود، و نمایندگان هم تا بهمن دست شان زیر سنگ ‏وزارت کشور است، پس بهتر است در یکی دو ماه بودجه را جواب بدهند، و چون بررسی 1000 ‏صفحه خودش کلی وقت می گیرد، بهتر است بودجه خلاصه شده ارائه شود.‏
‏5) یکی از فواید خلاصه کردن بودجه، کاهش انحراف دولت از بودجه است، چون در هر حال ‏دولت که قصد ندارد بودجه را رعایت کند، به همین دلیل اگر 1000 صفحه را زیر پا بگذارد، ‏میزان انحراف دولت 20 برابر بیش از زمانی است که 50 صفحه را زیر پا بگذارد، پس خلاصه ‏بودجه در 50 صفحه باعث می شود، دولت 19 برابر کمتر خلاف کند. ‏
‏6) پارسال بودجه در هزار صفحه و توسط سه چهار نفر و زیر نظر برادر میلیاردر محصولی ‏نوشته شد، امسال بودجه در 50 صفحه و احتمالا توسط معاون معاون رئیس جمهور نوشته شد، ‏احتمالا سال آینده بودجه در 3 صفحه توسط دختر رئیس جمهور نوشته می شود، در سال 1388 ‏هم به امید خدا به جای نوشتن بودجه کیسه های پول را با کامیون به مجلس می آورند و شخص ‏رئیس جمهور یکی یکی کیسه های پول را به وزرا تحویل داده و کل برنامه در سه ساعت به پایان ‏می رسد، تا جهانیان بدانند که جمهوری اسلامی چگونه می تواند مدیریت جهان را در دست ‏بگیرد.‏
‏7) معاون معاون برنامه ریزی رئیس جمهور که بودجه 50 صفحه ای را آماده کرده است، اعلام ‏کرد که در نوشتن این بودجه پس از سی سال ساختارشکنی شده است، یعنی دقیقا در سال 1387 ‏بودجه بر همان اساس نوشته می شود که در سال 1357 نوشته می شد و احتمالا نتیجه اش هم به ‏همان نتیجه می رسد که در سال 1357 رسید. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:39  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 5- آبان 1386

دهانت را….

دهانم را نمی بویند
چه گفته باشم دوستت دارم
چه گفته باشم از تو متنفرم

دهانم را سرویس می کنند
چه گفته باشم دوستت دارم
چه گفته باشم از آنها متنفرم

چه فایده ای دارد؟
عشق را در پستوی خانه نهان کنم
شوق را در پستوی خانه نهان کنم
و خدا را در پستوی خانه نهان کنم
در هر حال آنها به خانه می آیند
و دهانت را….
و دهانت را….
و دهانت را نمی گویم چه می کنند…
فقط خانه را می گردند
و عشق را و شوق و خدا را دستگیر می کنند
و در سلولی مجاور باقی سلول ها
و مجاور سلول باقی ها
زندانی می کنند
و عشق ستاره سهیل می شود
و مثل سهیل که ستاره می شود
و مثل بقیه ستاره ها که کنار باقی می مانند

دهانم را نمی بویند
حالا دیگر بوئیدن قدیمی شده است
اگر گفته باشی دوستت دارم
باید برگه ای رانشان بدهی
و اگر گفته باشی متنفرم
باید برگه ای را پرکنی

دهانم را نمی بویند
حالا دیگر بوئیدن قدیمی شده است
دهانم را….
و کاری دیگر می کنند
همین که دهان داشته باشی
و دهانت کلمه ای به زبان آورده باشد
و کلماتت بی پرده باشد
.....از عشق یا از نفرت
دهانت را سرویس می کنند
سرویس را بخاطر بسپار….

دهانت را می بوئیدند
اما، سالهای بوئیدن گذشته است
دیگر کسی حوصله بوئیدن دهان تو را ندارد
چه گفته باشی دوستت دارم
چه گفته باشی از تو متنفرم
بفرمائید تو، شما بازداشت هستید.

لطفا چیزی را در پستوی خانه نهان نکن
پستوی خانه را می جویند
و عشق را می یابند
و شوق را دستبند می زنند
و امید را محکوم می کنند
و خدا را هم کنار باقی زندانی می کنند

دهانت را نمی بویند
دهانت را…
… آری، سرویس می کنند.

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر، بخشی است از برنامه ابراهیم نبوی به نام « از این ستون به آن ستون» که هفته گذشته از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:33  توسط سید ابراهیم نبوی  |