تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید


ملتی که 215 درصد است

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 31 مرداد 1386 [2007.08.22]

یکی از خوبی های کشوری که در آن مرکز آمارگیری رسمی وجود ندارد و اگر کسی مثلا عباس عبدی بیچاره و حسین قاضیان زندانی اگر در آن نظرسنجی کنند، دستگیر می شوند، این است که آقای محترمی مثل باهنر که هر هفته ده تا هنر از هر لنگ و پاچه اش سرازیر می شود، می تواند هر گلواژه محبتی را اعلام کند. مثلا اینکه باهنر گفت: « هشتاد و پنج درصد مردم طرفدار اصول گرایان هستند.» آگاهان توضیح دادند که از کجا فهمیدند 85 درصد طرفدار اصول گرایان هستند؟

دلیل اول: رفراندوم، طبیعی است وقتی گروهی 85 درصد طرفدار داشته باشد، هرگز رفراندوم برگزار نمی کند، چون ممکن است تعداد آرای آن 15 درصد بیشتر شود و در نتیجه در رفراندوم شکست بخورد.
دلیل دوم: انتخابات، اصولگرایان 85 درصد طرفدار دارند، کارگزاران هم بر اساس آمارهای مربوط به هاشمی احتمالا 30 درصد طرفدار دارند، اصلاح طلبان هم بر اساس آخرین آمارها حدودا 45 درصد طرفدار دارند، همه واقعیات هم نشان می دهد که پنجاه درصد مردم هم اصولا به هیچ کدام از این گروهها علاقه ندارند، جمعا حساب کنیم 210 درصد مردم فقط طرفدار این چهار گروه هستند. طبیعی است که با این وضع شورای نگهبان باید این همه محدودیت برای بقیه ایجاد کند.
دلیل سوم: در آخرین انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد که اصولگرایان همه جمع شدند و به او رای دادند، 35 درصد از کل رای دهندگان طرفدار اصولگرایان بودند، پنجاه درصد هم در این مدت با دیدن موفقیت های او، صحنه های اعدام، کتک خوردن در خیابان، افزایش قیمت ها، غنی سازی هسته ای و راه افتادن نیروگاههای هسته ای، اوضاع سیاست خارجی طرفدار اصولگرایان شدند، 50 درصد و 35 درصد می شود 85 درصد.
دلیل چهارم: اصولا اصولگرایان سنتی 20 درصدشان احمدی نژاد را قبول دارند، طرفداران احمدی نژاد هم 15 درصدشان اصولگرایان سنتی را قبول دارند، اصولگرایان میانه رو هم 30 درصدشان اصولگرایان سنتی را قبول دارند، اصولگرایان تندرو هم 30 درصدشان اصولگرایان میانه رو را قبول دارند، اگر اعداد 20 و 15و 30و 30 را جمع کنیم می شود همان 85 درصد که باهنر گفته است.

محمود اف 15
برادر سردار پیمانکار میلیاردرصادق محصولی گفت: « سرعت احمدی نژاد مثل یک جت فانتوم است.» آگاهان از این سرعت نتایج زیر را گرفتند.
نتیجه اول: هزینه اش بالاست و تنها فایده اش این است که می تواند بسرعت خراب کند.
نتیجه دوم: فقط به درد جنگیدن می خورد.
نتیجه سوم: دائما توی آسمان سیر می کند.
نتیجه چهارم: روی زمین به درد نمی خورد و فقط باید از آن مواظبت کرد.
نتیجه پنجم: مثل بقیه هواپیماهای ایرانی بالاخره یکی از همین روزها سقوط می کند.

مهاجرت یا فرار مغزها یا نخبگان
مهم این است که آنها فرار نکردند، بلکه با خیال راحت تصمیم گرفتند و رفتند و مهم تر از همه این که آنها مغزهایی نبودند که چون امکان رشد نداشتند، فرار کنند یا مهاجرت کنند، بلکه کسانی بودند که نخبه بودند و مهاجرت کردند. به نظر شما چه فرقی می کند؟ معاون علمی و فنآوری رئیس جمهور گفت: « در ایران امروز فرار مغزها نداریم، بلکه فقط ما شاهد مهاجرت نخبگان هستیم.» وی گفت: فقط!

گوچی و ورساچه، دولچه گابانا و شانل
لامروت! لااقل بگذار یک روز از افتتاح کارخانه بگذرد، بعد دنیا را بترسان. رئیس جمهور موفق و پیروز در کلیه عرصه های نبرد که دیروز به فیشی رفت باکو و به کیشی برگشت به اردبیل( یا بالعکس) در باکو گفت: « روابط تهران، باکو با توجه به ظرفیت ها بسرعت می تواند توسعه یابد. ما از حقوق ملت ها و انسان ها دفاع می کنیم.» وی توضیح نداد که از حقوق کدام ملت ها و کدام انسان ها دفاع می کند و آیا ملت ایران جزو کسانی که رئیس جمهور ایران از آنها دفاع می کنند، هست یا نه، ولی احمدی نژاد به هنگام افتتاح بزرگترین کارخانه نساجی و تولید پوشاک خاورمیانه در اردبیل به ابرقدرتهای جهان، بخصوص ابرقدرت شانل، گوچی، دولچه گابانا و ورساچه هشدار داد: « به ابرقدرت ها نصیحت می کنم، از موفقیت های ایران درس عبرت بگیرند.» وی که هنوز کارخانه اش تازه دیروز راه افتاده است، گفت: « مارکهای خارجی باید از پوشاک حذف شوند. باید پوشاک ایران حرف اول را در دنیا بزند.» وی درخواست نکرد و پیشنهاد نداد، بلکه دستور داد که « باید پوشاک ایران حرف اول را در دنیا بزند.» در همین راستا امت شهیدپرور اعلام کردند که از این پس « اگر دست دشمن از آستین پیراهن شانل درآمده باشد با مشت محکم توی دماغ گوچی می زنند.» همچنین پابرهنگان مقیم علی آباد بالاتر اعلام کردند که « از این پس هر مزدوری پا توی کفش تیمبرلند بکند، پایش را قلم خواهند کرد.» آگاهان پیش بینی کردند که بزودی بسیج دانشجویی با لباس های دارا و سارا در صحنه حاضر شده و ضمن برگزاری یک تظاهرات میلیونی شعارهای زیر را خواهند داد. « ما پیرو رهبریم، آدیداس نمی خریم.»، خواهران نیز شعار دادند: « کراوات ورساچه، این آخرین پیام است، گوچی برو حیا کن، این گفته امام است.» این تظاهرات در روزهای آینده ادامه خواهد شد.

دست خدا بر سر ماست، هوگو چاوز رهبر ماست
مشکل جهان این است که نسبت مشنگ های موجود در جهان به نسبت متوسط جمعیت دارد افزایش پیدا می کند. دیه گو مارادونا که فعلا ترک کرده و مثل همه کسانی که ترک سنگین می کنند، مدتی چپ می زند، در یک برنامه تلویزیونی هوگو چاوز حاضر شد و گفت: « جورج بوش شیطان است.» وی که به ولایت مطلقه کاسترو و چاوز ایمان آورده است، گفت: « من به چاوز ایمان دارم، هر کاری که چاوز و کاسترو انجام می دهند برای من بهترین است.» وی مشت محکمی به دهان آمریکا زد و گفت: « من از هر چیزی که منشاء آن آمریکایی باشد، متنفرم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 30 مرداد 1386

هاله اسفندیاری آزاد شد و روسیاهی....

هاله اسفندیاری آزاد شد و فردا نیز احتمالا کیان تاجبخش آزاد خواهد شد. هاله اسفندیاری اکنون در خانه نشسته و به ارزش بی بدیل تنفس هوای آزاد و باز کردن پنجره و داشتن بالشی برای زیر سر و راه رفتن به هر اندازه که بخواهی فکر می کند. هاله اسفندیاری حالا گوشی را برداشته و با دخترش و نوه اش در آن سوی جهان سخن گفته است.

هاله اسفندیاری وقتی وارد خانه شده است، نگاهی به آینه کرده است و موهای سپید شده این روزها را شمرده است و چین های افتاده بر پیشانی را نگریسته است و یک لحظه رنج تمام این ماههای بی شمار را بر شانه هایش کشیده است و بدتر از همه در یک لحظه تمام سنگینی نشستن جلوی دوربین را احساس کرده است.

وقتی روزهای بد زندان را می گذراندیم یک روز مسعود بهنود گفت: این روزها همه به خاطره تبدیل می شود. می خواهم به هاله بگویم که این روزها همه به خاطره تبدیل می شود، خاطره ای تلخ از 67 سالگی مادربزرگی که تاوان عشق به میهنش را داده است. خاطره تلخ استبدادی که بالاخره باید یک روز درها را باز کند، اگر چه ممکن است من آن روز نباشم، خاطره تلخ شب های سنگین بازجویی های موجود مفلوکی که حتی از دیده شدن هم می ترسد.

امروز بالاخره آمد و هاله عزیز ما هم آزاد شد. او خواهد رفت و در خانه اش خواهد نشست و به این فکر خواهد کرد که چقدر آدمها رنج خواهند کشید تا فردایی که شاید دور نباشد، نوه هاله اسفندیاری در کمال آزادی در محوطه تخت جمشید گام بزند و به مادربزرگی بیاندیشد که روزی به او گفته بود: ما باید به ایران افتخار کنیم، روزهای سختی گذشت برما. سخت گذشت و سخت می گذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:31  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 30 مرداد 1386

آپاراتی علی بی خیال

یک توضیح ساده: فکر می کنم صفحه بند روزآنلاین یادش رفته طنز امروز را توی صفحه بگذارد.

سوار بر تایتانیک داریم می رویم، موسیقی روح نوازی به گوش می رسد، احمدی نژاد در نقش لئوناردو دی کاپری یو، در حالی که دست هایش را باز کرده، رو به باد ایستاده است و رو به رویش غلامحسین الهام، سربر شانه های محمود گذاشته و به موسیقی گوش می دهد. شش ساعت قبل آنها متوجه شدند که کشتی سوراخ شده و دارد به زیر آب فرو می رود. الهام می پرسد: محمود! تو فکر می کنی نجات پیدا می کنیم؟ محمود می گوید: مگه چیزی شده؟ سرت رو بذار روی شونه ام و توکلت رو بکن به خدا. الهام می گوید: سوراخ چی می شه؟ محمود می گوید: سوراخ؟ آره، سوراخ، یادم اومد، تو می دونی باید چکار کرد؟ الهام می گوید: من می گم بپریم توی آب. محمود می گوید: مگه تو شنا بلدی؟ الهام می گوید: نه، تو هم بلد نیستی؟ محمود می گوید: نه، بهتره دیگه راجع بهش حرف نزنیم.

سه سال قبل، یک جلسه ویژه در یک جای ویژه
محمود احمدی نژاد همراه با بیست نفر از سران قوم نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند، محمود: سیاست دوران هاشمی اقتصاد و امنیت کشور را به باد داد. دیگران: درست است.
محمود: سیاست خاتمی اسلام و عدالت را نابود کرد. دیگران: درست است.
محمود: ما باید با آمریکا بجنگیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید عدالت را اجرا کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید با فساد مبارزه کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید با ناامنی مبارزه کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید مردم را به خیابان بکشانیم و توی دهان دشمنان بزنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید برای همه کارهایی که گفتم برنامه داشته باشیم. دیگران: ما باید برنامه داشته باشیم.
در همین موقع برق می رود، بحث متوقف می شود. انتخابات برگزار می شود. جنگ با آمریکا و اجرای عدالت و مبارزه با فساد و ناامنی آغاز می شود و مردم به خیابان می آیند.

یک هفته قبل، یک جلسه ویژه در همان جای ویژه
محمود احمدی نژاد همراه با بیست نفر از سران قوم نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند، دیگران: آمریکا می خواهد با ما بجنگد. محمود: می جنگیم.
دیگران: مردم انتظار دارند عدالت اجرا شود. محمود: اجرا می کنیم.
دیگران: مردم انتظار دارند با فساد مبارزه کنیم. محمود: مبارزه می کنیم.
دیگران: مردم انتظار دارند امنیت را تامین کنیم. محمود: تامین می کنیم.
دیگران: مردم می خواهند توی دهان دشمنان اسلام بزنیم. محمود: می زنیم.
دیگران: چه جوری؟ محمود: سه سال قبل وقتی من این مطالب را می گفتم، برق قطع شد و گفته های ما نیمه کاره ماند. من می خواستم موضوع مهمی را به شما بگویم که آن شب چون برق رفت نتوانستم بگویم. دیگران: چی؟
محمود: می خواستم بگویم که من در مورد این کارهایی که پیشنهاد کردم، برنامه خاصی ندارم، شما چه برنامه ای برای ادامه کارها دارید؟ دیگران: ما؟
در این لحظه برق می رود، بحث متوقف می شود و همه به خانه های شان می روند.

فکر می کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟
تقریبا هیچ کسی نمی تواند حدس بزند که در شش ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. آنچه مسلم است این است که معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. همه امیدوارند اوضاع همانطوری پیش برود که آنها دوست دارند، و چیزی که مسلم است این است که چون خواسته های آدمهای مختلف با همدیگر تضاد دارد، طبیعتا اوضاع مطابق میل همه پیش نخواهد رفت. یک چیز دیگر هم مسلم است، این که ما برنامه ای نداریم، و از طرف دیگر در گذشته معلوم شده که آنها احتمالا برنامه دارند. آیت الله خامنه ای در دیدار با رئیس جدید کمیسیون فرهنگ مجلس که به جای افروغ آمده است، گفت: « از آقای افروغ استفاده بیشتری بکنید.» البته به نظر می رسد که از افروغ نمی شود استفاده بیشتری کرد. چون افروغ در مورد دولت گفته است: « آدم می ماند که این کابینه چیست؟ راست است؟ عمل گراست؟ عدالت خواه است؟ چیست؟» در گروه مقابل هم کمابیش چنین خبرهایی است. احمد زیدآبادی هم به این نتیجه رسیده است که باید سکوت کرد تا دولت هرچی قرواطفار بلد است بریزد وسط و در سکوت نگاهش کرد که بالاخره کی آرام می شود و یادش می افتد که وظیفه دولت اداره کشور است. صادق زیبا کلام هم گفت: « دولت نه سناریو دارد، نه برنامه....» آگاهان توضیح دادند: به جای همه اینها دولت هم بلد است زیاد حرف بزند، هم تا دلت بخواهد رو دارد، هم پول دارد و امکانات کافی را برای نابود کردن پول دارد، هم هواپیما دارد و هفته ای یک بار همه دولت مسافرت می روند. حداقل مملکت به جایی نمی رسد، دولت به جایی می رسد. البته یک راه حل مهم وجود دارد که با توجه به این که مشکل اصلی این است که نظامیان دولت را در دست دارند، به ذهن سردار ذوالقدر رسیده است. سردار ذوالقدر با اعتراف به نارضایتی بدنه اداری کشور از عملکرد دولت نهم پیشنهاد کرد که بسیج برای اصلاح نظام اداری کشور در ادارات مستقر شود. البته این هم یک راه حل است که اگر به نتیجه نرسد، احتمالا هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. در همین راستا شورای پول و اعتبار که هفته قبل به دستور رئیس جمهور منحل شده بود، تشکیل جلسه داد.

آپاراتی علی بی خیال دایر شد
بانک های آلمانی که رابطه شان را با ما قطع کردند، شرکت های ایتالیایی هم از دیروز اعلام کردند که سرمایه گذاری در ایران را متوقف می کنند. فکر می کنم دولت ایران اگر بخواهد با مافیای سیسیل هم معامله کند، حتما باید یک تائیدیه از پوتین داشته باشد. البته یک پیش بینی این است که با این تهدیدی که لاریجانی کرده است، سازمان ملل و شورای امنیت بزودی انحلال خودش را اعلام و دفتر نیویورک را تخلیه کند. علی لاریجانی گفت: « در صورت تصویب قطعنامه دیگر پاسخ متناسب می دهیم.» آگاهان اعلام کردند که اعضای شورای امنیت را بعد از اعلام این تهدید مشاهده کردند که داشتند فرار می کردند و جلوی صورت شان را گرفته بودند که شناسایی نشوند. علی لاریجانی همچنین مشکل سپاه را به کل ملت ایران منتقل کرد و گفت: « سپاه در قلب مردم ایران است.» البته این دو نظر مهم ترین نظراتی که لاریجانی داد، نبود. مهم ترین حرفی که دیروز علی لاریجانی زد و باعث شد که به عنوان علی آپاراتی شناخته شود، این بود که وی به سازمان ملل گفت: « مسیر کار سولانا و البرادعی را پنچر نکنید.» آگاهان حدس می زنند که در روزهای آینده چنین جملاتی را از لاریجانی خواهند شنید:
- « سازمان ملل بداند که ما لاستیکهای مان را برای بدترین مسیر ها آسفالت کرده ایم.»
- « مسیر حق را با میخ های امپریالیسم پنچر نمی شود.»
- « بادی که در راه حق است ما را تا دره های پیروزی خواهد برد.»
توضیح فلسفی: ظاهرا علی آپاراتی عزیز ما یک عمر فلسفه خوانده و تا به حال به مسیر و لاستیک و ماشین فکر نکرده است.


اشرار دستگیر شدند
به دنبال گروگان گیری اشرار در بلوچستان، پلیس پاکستان 21 گروگان ایرانی را آزاد کرد و تحویل مقامات ایرانی داد، همین پلیس 15 نفر از اشرار را دستگیر کرد و دو نفر از آنها را کشت. جانشین قرارگاه عملیاتی رسول اکرم گفت: « اقدامات دیپلماتیک برای انتقال گروگانها به داخل کشور ادامه دارد.» آگاهان پیشنهاد کردند که ایران و پاکستان قراردادی ببندند که طی آن پلیس پاکستان با اشرار ایرانی مبارزه کند، در عوض پلیس مقتدر ایران هم خواهران و برادران هموطن را در تهران و برخی شهرهای بزرگ کتک بزند که خیلی خسته نشوند. آیت الله هاشمی شاهرودی گفت: « اشرار قطعا به مجازات اعمال ننگین خود خواهند رسید.» وی توضیح نداد چه کسی آنها را دستگیر می کند، اما قول داد که اگر آنها را دست و پا بسته تحویل دادند، پلیس ایران قدرت اعدام کردن آنها را دارد. یک خبر دیگر هم خواندم که امیدوارم دروغ باشد و چنین اتفاقی رخ نداده باشد، از کسانی که خبر دارند، درخواست می شود ما را مطلع کنند. خبر این است که « گروهی به نام « گارد آزادی» برای چند ساعت شهرک جوجه سازی مریوان را به تصرف درآوردند، در این مدت نیروهای انتظامی از خانه بیرون نیامدند. این گروه هم در شهرک و در مسیر جاده سنندج به مریوان به اقدامات تبلیغی پرداختند و بعد هم رفتند.» در هفته گذشته یک هلیکوپتر سپاه هم در مناطق مرزی سقوط کرد. برخی منابع مشکوف هم گفتند که « ایران روستاهای کردستان عراق را به توپ بست.» البته در این مدت نیروی انتظامی جز کتک زدن خواهران و برادران اقدامات بسیار مهم دیگری نیز انجام داد، از جمله اینکه « 10787 معتاد تزریقی از 10 کلانشهر جمع آوری شدند.»

تحریم باید گردد، تائید باید گردد
با نزدیک شدن داستان انتخابات که دارد یواش یواش و خوشبختانه به عنوان روزهای بیرون آوردن سر از زیر آب و نفس گرفتن برای تحمل یک سال بعد، بزودی فراخواهد رسید، محسن میردامادی اعلام کرد: « از ترس رد صلاحیت به خودکشی تحریم تن نمی دهیم.» وی برای اینکه پیش بینی دقیق خود را نشان دهد، گفت: « هیچ کس حتی شورای نگهبان هم نمی داند تا شش ماه دیگر چه پیش خواهد آمد.» میردامادی که هفته گذشته از شورای نگهبان خواسته بود از عملکرد خود توبه کند، گفت: « موفق ترین دولت از نظر اقتصادی بعد از انقلاب دولت خاتمی بود.» آگاهان توضیح دادند علت این موفقیت این بود که دولت و مخالفانش چنان درگیر مسائل سیاسی بودند که وقت نداشتند به اقتصاد هم برسند و به همین دلیل وضع اقتصادی خوب بود. احمدی نژاد هم اگر این همه روی سیاست خارجی وقت نگذاشته بود، الآن ما هیچ مشکلی در دنیا نداشتیم. سید محمد خاتمی در همین راستای حرف های خوب برای روزهای بد، گفت: « ملت جای افراد را در فضای آزاد تعیین می کند.» آگاهان گفتند: چشم، از روی این جمله صد بار می نویسیم تا خط مان خوب بشود. از سوی دیگر، محمد رضا تاجیک که دل خجسته ای داشته و دچار امید پس از نومیدی شده است، گفت: « خاتمیسم به عرصه سیاسی کشور بازمی گردد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 29 مرداد 1386

پدر ورزش با مادر ورزش چه کرد؟

دستمالی در دست و چیزکی دست دگر
بین « خیابانی» را که چنین گفت و شنید

پدر ورزش ایران « علی آبادی» شد
از چنین بی پدری مادر ورزش زائید
خواست اسم پسرش را بگذارد فوتبال
لیک اجماع نشد حاصل و بسکتبالید
پدر ورزش ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ورزش و قبر پدرش باید ...

ابراهیم نبوی
29 مرداد 86

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سرداران و سربداران

ابراهيم نبوي - دوشنبه 29 مرداد 1386 [2007.08.20]

یکی از مباحث فلسفی مهم تاریخی عصر سردارسالاری، این است که آیا سردار سالار است، یا سالار سردار است، ولی در هر حال این دو تا حد زیادی به هم ربط دارند. البته طبیعی است که سرداران سپاه به انجام وظایف ملی خود برای دفاع از میهن مشغولند، مثلا، سردار جعفری گفت: « دستگاههای نظارتی بانکها به بهانه حیثیت سازمانی جرائم مالی را افشا نمی کنند.» وزیر دفاع، سردار نجار نیز در مورد دفاع از مرزهای کشور اعلام کرد: « مخالفان کاهش سود بانکی مریض اند.» البته فکر نکنید که چون دوتا سردار در امور بانکی نظر دارند، بقیه هم همین طورند، مثلا سردار طلایی دو هفته قبل گفت: « شورای شهر تهران را روی انگشت می چرخانم.» در مقابل سردار ذوالقدر که مثل سایر نظامیان در سیاست و انتخابات دخالت نمی کند، و فقط مسوول برگزاری انتخابات است، گفت: « انتخابات را مکانیزه می کنیم.» خبرنگاران ما در جستجوی جایی که سرداران در آن نقش نداشته باشند، با سردار انصاری برخورد کردند. سردار انصاری گفت: « موتورسواری خانمها جرم نیست.» سردار نقدی نیز از ریاست ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا استعفا داد و احتمالا به یک کار نظامی مانند نظارت بر ورزشهای زیرآبی و ریاست دانشکده فیزیک و فضا مشغول خواهد شد. سردار محصولی هم که قرار بود وزیر نفت شود و فعلا قرار است سردار نادران از مجلس به جای وزیر استعفاداده شده، وزیر خواهد شد، گفته بود: « من افتخار می کنم میلیاردر هستم.» در همین راستای پر از سردار، سردار فیروزآبادی، ضمن نشان دادن کل دندانهایش به مخالفان دولت سرداران، گفت: « دولت احمدی نژاد محبوب رهبر است.» آگاهان با صدای بلند فریاد زدند: بر منکرش لعنت! حداد عادل هم که تصادفا سردار نیست، ولی احتمالا توی خانه سردار صدایش می کنند، گفت: « سپاه فرزند برومند انقلاب است.» آگاهان توضیح دادند که البته از آن فرزندانی که توسط انقلاب خورده می شود، نیست، بلکه از آن فرزندانی است که توسط آنها انقلاب خورده می شود. با تمام این اوصاف، کارشناسان کف کردند که چرا آمریکا اعلام کرده است که می خواهد « سپاه را جزو گروههای تروریستی اعلام کند.» این بیچاره ها که یا دارند کار بانکی می کنند، یا ساختمان می سازند، یا موی پسرها را کوتاه و مانتوی دخترها را دراز می کنند و اصلا در دولت نقش صد در صد ندارند و فوقش هشتاد درصد دولت دست اینهاست. با این وجود، آمریکا ضمن اعلام اینکه « نیروهای سپاه قدس در عراق هستند.» گفت: « پنجاه عضو سپاه، شبه نظامیان عراقی را آموزش می دهند.»
نتیجه گیری اخلاقی: فعلا خبرها یا مربوط به سرداران است، یا سربداران.

اراذل و اوباش نابود شدند
یکی از فواید اعدام های اخیر که به نام اشرار و اراذل و اوباش صورت گرفت و ملت شریف ایران با حضور در صحنه به آرامش رسیده و متوجه شدند که عاقبت خلاف چیست، این بود که دولت موفق شد اشرار را نابود کند و چنان بترساند که امروز در اثر حمله اشرار مسلح به تعدادی خودرو، بیش از سی نفر از مسافران به گروگان گرفته شدند، دو نفتکش آتش زده شد، سه تریلی نابود شد، و یک کامیون و دو خودرو سواری و احتمالا یک اتوبوس متوقف و مسافران بدبخت آنها گرفتار اشرار بلوچستان شدند. ظاهرا این اقدامات توسط گروه عبدالمالک ریگی که مدتی قبل دولت اعلام کرد که گروه مذکور کاملا از بین رفته است، انجام گرفت. پس نتیجه می گیریم که اعدام کسانی که توی خانه خوابیده بودند و به عنوان اشرار معروف بودند، در ملاء عام تاثیر زیادی روی از بین رفتن شرارت دارد.

کوهکن وزیر معدن، چاه کن وزیر نفت
فایده ندارد، رئیس! آدم وقتی هم که می خواهد نشان بدهد که قصد تقویت کابینه را دارد، وزرای ضعیف را برکنار می کند، نه اینکه دو تا وزیر نسبتا قوی دارد، عدل! همان ها را برکنار کند. وزیری هامانه اعلام کرد: « من اصلا استعفا ندادم، برکنارم کردند.» فعلا قرار است دو نفر از نمایندگان مجلس به جای این دو نفر وزیر بشوند که مجلس زودتر به آنها رای اعتماد بدهد، ولی اگر من جای این نمایندگان بودم، حاضر نمی شدم خودم را بدنام کنم، بخصوص نادران که هر چه باشد مثل کوهکن خبرنگار گاز نمی گیرد و کتک نمی زند. من پیشنهاد می کنم که حالا که دارند « کوهکن» را برای وزارت معادن می گذارند، یک « چاه کن» هم پیدا کنند که به جای وزیری هامانه، وزیر نفت بشود. وزیر سابق نفت گفت: « صنعت نفت امروز مانند ارتش در سال 57 است.» آگاهان می خواستند در این مورد توضیحاتی بدهند که ندادند.

بیست درصد به هشتاد درصد
به نظر من که تمام استدلال های فلاسفه مبنی بر اهمیت و موضوعیت دموکراسی کشک و از آن هم بدتر است. در طول تاریخ همیشه اقلیت توانایی اداره و کنترل اکثریت را دارد. مثلا در همین مملکت خودمان، نیروی انتظامی اعلام کرد که برادران نیروهای انتظامی موفق شدند که هشتاد درصد اراذل و اوباش تهران را دستگیر کنند. یعنی بیست درصد از اراذل و اوباش که در نیروی انتظامی بودند، به حول و قوه الهی بد هشتاد درصد شان غلبه کردند. آخر کجای این دموکراتیک است؟

چرا لباس گشاد است؟
نماینده گرمی در مجلس گفت: « با دولت وعده روبروئیم، نه دولت کار»، از طرف دیگر درایتی از نیروهای اصلاح طلب، اعلام کرد که « ردای دولت بر تن بسیاری از اعضای دولت نهم گشاد است.» برخی خیاطان آگاه ضمن تائید این موضوع مهم، موارد گشادی لباس های دولت را اعلام کرده و ضمن تائید ضرورت برخی از انواع گشادی، آمادگی خود را برای اندازه سازی دولت و ردا و سایر البسه دولتی اعلام کردند:
« پاچه» ردای دولت گشاد است، چون تعداد « پاچه خوار» زیاد است و باید بدون معطلی و بسرعت این اقدام مهم انجام بگیرد.
« خشتک» ردای دولت گشاد است، چون برای استفاده مکرر از محل مذکور و تولید انبوه فراورده های دولت نهم درشهرستانها و کشورهای مختلف، خشتک گشاد از تنگ بهتر است.
« کلاه» دولت مذکور گشاد است، چون براحتی سر ملت رفته است.
« کت و شلوار» دولت مذکور گشاد است، چون اصولا متعلق به اشخاص دیگری بوده است.
« کفش» دولت مذکور گشاد است، چون دائما در سفر است و طبیعتا گشاد می شود.

هفت ماه به انتخابات
کمتر از هفت ماه به انتخابات مانده است. اگر فرض کنیم که از سه ماه قبل از انتخابات فضای کشور تغییر می کند، چهار ماه دیگر فشارها کمی کمتر می شود، مگر اینکه اتفاقی غیر از آنچه تا امروز قابل پیش بینی بود بیفتد، البته ممکن است آمریکایی ها در همین شش هفت ماه گیرشان را بدهند و جنگ اتفاق بیفتد، ممکن است دولت با مجلس وارد بحران شود. ممکن است قطعنامه بعدی با شدت بیشتری صادر شود. ممکن است هزارتا اتفاق رخ بدهد که اگر در هرجای دیگری از دنیا بود، فقط صد تای آن رخ می داد. محسن میردامادی گفت: « ائتلاف، استراتژی ما در انتخابات مجلس ششم است.» من فکر می کنم برخلاف سخنان احمد زیدآبادی عزیز اصلا وقت خوبی برای سکوت نیست، می شود آهسته حرف زد، یا در مورد چیزهای دیگری حرف زد، اما سکوت فقط فضا را برای طرف مقابل باز می کند، حتما می پرسید: کجا می خواهی حرف بزنی؟ حرف من همین است: ما برای ماههای آینده رسانه لازم داریم.

شاهرودی بدو بیا که داداششو کشتن
قاضی مرتضوی که به نظر می رسد کلیه مشکلاتش با قورت دادن حیا و چیزهای دیگر حل شده است، در دیدار با خانواده دانشجویانی که در زندان شکنجه شده اند، گفت: « هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه.» به نظر شما این یعنی چی؟

به دوم دام سر بزنید
کلی مطلب جدید در دوم دام گذاشتم که بد نیست آنها را ببینید، دارم بخش دوم رمان نذر را می گذارم، و همینطور است مقادیر معتنابهی گزارش تصویری. هم به دوم دام لینک بدهید، هم به آنجا سر بزنید. اگر هم سر نزدید که نزدید.
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 4:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 28 مرداد 1386

کلیه راهها بسته است

بر اساس اخبار منتشره توسط وزارت راه و ترابری، کلیه راههای کشور بسته است و کسانی که قصد هرگونه حرکت را دارند، می توانند از طریق فرودگاه به خارج از کشور بروند.

نویسنده مخالف
بنا به گزارشات واصله آقای نویسنده به دلیل اعتقادات سیاسی مخالف حکومت به بخش سی سی یو بیمارستان انتقال یافت و در آنجا درگذشت.

خبرهای آفریقا
مردم ما خبرهای آفریقا را می شنوند.
مردم آفریقا خبرهای ژاپن را می شنوند.
مردم ژاپن خبرهای اروپا را گوش می دهند.
مردم اروپا خبرهای انتخابات آمریکا را دنبال می کنند.
... و مردم آمریکا خبرهای سیاسی کشور ما را می بینند.

خبرهای را گوش کنید
رهبر کشور از مناطق زلزله زده بازدید کرد.
رئیس جمهور یک کارخانه را در ونزوئلا افتتاح کرد.
رئیس مجلس از یک سفر اروپایی برای خرید یک کارخانه برگشت.
رئیس قوه قضائیه به یک شهرستان سفر کرد تا برای کشاورزان در مورد تولید سیب زمینی هشدار دهد.
وزیر فرهنگ در مورد سیاست خارجی هشدار داد.
وزیر راه و ترابری پای بندی وزارتخانه اش را به آرمان های نظام ابراز کرد.
وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد که باید به روستائیان فقیر توجه ویژه ای بشود.
وزیر صنایع سنگین، از زندانها بازدید کرد.
مردم برای شنیدن اخبار کشور رادیوهای خارجی را گوش می کردند.

رئیس اخم کرد
رئیس اخم کرده بود.
رئیس جمهور فریاد می کشید و شعار می داد.
رئیس مجلس عصبانی بود و اراذل و اوباش را تهدید می کرد.
رئیس قوه قضائیه دعوا می کرد و بشدت خشمگین بود.
وزیر راه و ترابری در مراسم عزاداری گریه کرد.
وزیر صنایع و وزیر نفت استعفا دادند.
رئیس رادیو و تلویزیون در یک سخنرانی کوبنده قوم آنگلوساکسون را تهدید کرد.
و وزیر آموزش و پرورش از بچه ها انتظار داشت بانشاط و شاداب باشند و به میهن خدمت کنند.

مردان شماره دار
خبر مرد شماره یک خوانده شد.
خبر مرد شماره دو خوانده شد.
خبر مرد شماره سه خوانده شد.
خبر مرد شماره چهار خوانده شد.
خبر مرد شماره پنج خوانده شد.
... مردمی که شماره نداشتند، با دقت به اخبار گوش می کردند.

این نوشته بخشی است از برنامه هفته گذشته از این ستون به آن ستون از رادیو زمانه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 4:33  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پرچم شیطان

ابراهيم نبوي - یکشنبه 28 مرداد 1386 [2007.08.19]



بی شعور! بی شعور خودتی! توئی! می گم خودتی! بابای تو سپور شهرداری یه! عوضش ما ماشین پیکان جوانان داریم، بابای خودت چی که کفشش پاره اس! بابای من صد تا کفش داره، تازه عموی منم خارجه! عوضش عموی تو کچله، ولی عموی من شیرینی فروشی داره! عموی من اصلا کچل نیست، کلاهش اون جوری یه! عموت کچله! عموی تو صهیونیسته! عوضش داداش تو تروریسته، تازه زندونش هم کردن! باشه که عموی من زندونی یه، از صهیونیست که بهتره!....

به این بازی های بچه ها دقت کردید؟ احمدی نژاد گفت: « اسرائیل پرچم شیطان است.» آمریکا هم گفت: ایران در ترورهای عراق نقش دارد. احمدی نژاد هم گفت: « ریشه تفرقه در جهان اسلام خارجی است.» آگاهان سایر موارد خارجی را در ایران و جهان اسلام توضیح دادند:
- ریشه افزایش قیمت مسکن خارجی است.
- مطبوعات و رسانه های ایران با پول خارجی ها حمایت می شود.
- ریشه مخالفت زنان ایران با حقوق خانواده به استکبار هلند مربوط است.
- علت راه نیفتادن نیروگاه بوشهر به روسیه مربوط است.
- علت تجاوز برخی لات های شهرضا ماهواره های استکباری ترک تبار آمریکایی است.
- علت مشکلات و محدودیت های علمی و تحقیقاتی ما استکبار جهانی است.
- دشمنان دولت خاتمی و هاشمی و بنی صدر و بازرگان و شاه و مصدق و رضا شاه و قاجار را اداره می کردند.
نتیجه گیری: ما مردم بوق هستیم.

افتخارات تروریستی
من که زبانم مو درآورد بس که گفتم. بالاخره یک سال دیگر یا من شرمنده اخلاق اسلامی شما هستم، یا شما شرمنده اخلاق مزخرف من. واقعا این آقایان عزیز فکر می کنند قضیه شوخی است و این آمریکایی ها دارند گل کوچک یا فوتبال سالنی بازی می کنند، آخرش هم یا ما می بریم که نوشابه مفتی آنها را می خوریم، یا می بازیم که برای شان کانادا می خریم کوفت شان بشود. واقعا فکر می کنند بازی بازی است، حالا خوب است سمت راست مان یک حکومت کله خر مثل طالبان آب شد و رفت توی غار یا زیر زمین و اثری از آثارش نماند و سمت چپ مان هم یک صدام حسین با آن همه مجسمه و اهن و تلپ را از توی سوراخ موش کشیدند بیرون. و نکته اینکه هر دوتاشان وقت داشتند که قضیه را آرام جمع و جور کنند، چنانکه بشار اسد، شب اگر خواب مرحوم ابوی را نبیند یا صبح اگر احمدی نژاد به او تلفن نزند، بالاخره یکی به میخ یکی به نعل خودش را وسط این بمب و خمپاره یک جوری به خانه می رساند که زنده بماند. اما این دوستان ما اصلا انگار نه انگار. به دنبال احتمال اعلام اسامی رهبران کشور در قطعنامه بعدی ماه سپتامبر شورای امنیت سازمان ملل که توسط فرانسه پیشنهاد داده شده و هنوز کسی به سفارت مذکور کاری نداشته، و به دنبال احتمال اعلام نام سپاه پاسداران به عنوان یک گروه تروریست، حجت الاسلام سید احمد خاتمی امام جمعه پهناور تهران، گفت: « این افتخار است که آمریکا سپاه را تروریست بخواند.» آگاهان توضیح دادند که البته افتخار دارد، ولی یک دردسرهایی هم دارد که ناجور است. فقط همین مان مانده که پلیس در تمام دنیا بریزد در سفارتخانه های ایران و ماموران سفارتخانه ها را به عنوان اعضای سپاه ببرند مسافرت غیر علمی. ظاهرا قرار است سفرا و کارداران مرتبط با سپاه که در چند سفارتخانه چنین افرادی نیستند، به ایران برگردند. البته، دیروز در سقوط یک فروند هلیکوپتر سپاه، شش نفر از نیروهای نظامی کشته شدند. آگاهان پیشنهاد کردند که سپاه یکی از این دو کار را بکند، یا بگذارند که آمریکا پاسداران را دستگیر کند، یا با هلیکوپتر پرواز کنند. چون اگر همینطور پیش برود و این قطعنامه تا سه ماه دیگر تصویب نشود، دیگر کسی برای دستگیر شدن باقی نمی ماند. حرف از سه ماه بعد شد، این وزیر نفت سابق هم چه دل خوشی دارد، گفت: « اگر فکری به حال انرژی نکنیم، تا 15 سال آینده با فاجعه روبه رو خواهیم شد.» آگاهان گفتند: حالا کو تا 15 سال آینده؟ یکی از آگاهان مسائل نفتی اعلام کرد که در حال حاضر به دلیل بی برنامه گی در مورد رسیدگی به منابع نفتی « نفت ایران به دلیل عدم تزریق به موقع گاز در برخی میادین نفتی مدفون شد.» فعلا که وزیر نفت رفته خانه شان، از وزیر صنایع هم خبری نیست، قرار است شیبانی، رئیس کل بانک مرکزی هم تا دو سه روز دیگر به دلیل اشتباهات احمدی نژاد در سیاست خارجی برکنار شود.

چه شجاعتی! چه قدرتی!
موسی قربانی نژاد، یکی از شخصیت های مصرف کننده و يا تولید کننده دستمال در مجلس گفت: « ترمیم کابینه کار شجاعانه ای بود.» آگاهان سایر کارهای شجاعانه دولت در ماههای گذشته را به این شرح اعلام کردند:
اول: حضور رئیس جمهور و دعوت همه جهان به اسلام کار بسیار شجاعانه ای بود که باعث شد رابطه ما با 40 درصد جهان به هم بریزد.
دوم: اعلام موضع رئیس جمهور در مورد هولوکاست یک اقدام شجاعانه دیگر بود که تا به حال ده میلیارد دلاری خرج مان شده است.
سوم: سفرهای شهرستانی رئیس جمهور یکی از شجاعانه ترین کارهای دولت احمدی نژاد بود که باعث شده که ملت ایران به این شجاعت پی برده و فعلا هشتاد درصد وعده های استانی عمل نشده و مردم از شجاعت رئیس جمهور که با وجود عمل نکردن به وعده هایش باز هم وعده می دهد، دهان شان چنان باز مانده که فک شان جر خورده است.
چهارم: یکی از شجاعانه ترین اقدامات دولت این بود که با وجود اینکه بانک مرکزی اعلام کرد که نرخ تورم 17 درصد است، دولت اعلام کرد نرخ تورم 13 درصد است و با وجود اینکه مردم گوجه فرنگی را می خریدند 3200 تومان، رئیس جمهور اعلام کرد گوجه فرنگی 1500 تومان است و تا کنون هیچ رئیس جمهوری در جهان تا این حد شجاعت نداشت که وسط مردمک چشم مردم نگاه کند و حقیقت را بگوید.
پنجم: چند شجاعت بزرگ دیگر دولت یکی در اقلید بود که رئیس جمهور با شجاعت تمام موضع گرفت و در یک هفته 45 نفر زخمی و کشته شدند، یکی در ماجرای سوخت بود که 13 پمپ بنزین آتش گرفت و تعدادی اعدام شدند و اصولا رئیس جمهور شجاعی داریم.
ششم: همین که کسی رئیس جمهور باشد و حرفی را زده باشد که همه مردم شنیده باشند و بعد بگوید که من چنین حرفی نزدم، واقعا اقدام شجاعانه ای است.

همه مخالفان رئیس جمهور
همین طوری خوب است، دست نزنید. بگذارید بازی به همین شکل ادامه پیدا کند. فعلا دولت مورد انتقاد همه دوستان و دشمنان قرار گرفته و یواش یواش افتاده به خودزنی. فکر می کنم اگر اوضاع چنین برود که دارد می رود، رئیس جمهور کلیه وزرا را مرخص کند، سرپرستی همه وزارتخانه ها را خودش عهده دار شود، 36 تا شورای تصمیم گیری را یکی پس از دیگری منحل کند. سخنگوی دولت را هم بفرستند لای دست شمسی پهلوون که با هم کشتی بگیرند. خودش می ماند و علی و حوضش. از یک طرف مجلس خبرگان باید تشکیل شود برای تعیین جانشین مرحوم مشکینی که تا اطلاع ثانوی خبری نیست و از ترس ریاست هاشمی اجتماع بیش از دو نفر از خبرگان توی یک اتاق ممنوع است. خاتمی هم دارد پرونده دار می شود و بعید نیست که همین روزها بفرستندش انفرادی و یک دفعه دیدی بعد از سه ماه بیرون آمد و اعتراف کرد که مصباح یزدی است. آیت الله شاهرودی هم توپخانه را رو به دولت گرفته و شلیک می کند و یکی از همین روزهاست که قاضی مرتضوی با حکم معاون هنری احمدی نژاد، شاهرودی را دستگیر و بریا بازجویی به روزنامه کیهان ببرد. هاشمی رفسنجانی هم که زیر آتش خمپاره کیهان است. دعوا با احمدی نژاد به سطوح بالا کشیده شده و خاتمی و هاشمی و شاهرودی هر سه آمده اند وسط دعوا. بعد از انتقاد شدید اللحن هاشمی شاهرودی از دولت احمدی نژاد، معاون حقوقی و امور مجلس رئیس جمهوربی خیالی طی کرد و گفت: « انتقاد آیت الله شاهرودی، پیش از آنکه بر دولت نهم وارد باشد، ناشی از روندهای دولت های قبلی است.» یعنی که منظور ما نیستیم، اما بامزه این که روزنامه « نان به نرخ روز خور» سیاست روز، در یک حمله بی سابقه به رئیس قوه قضائیه که به دلیل انتقاد وی از دولت صورت گرفته است، قوه قضائیه را بدتر از ویرانه خواند و اعلام فرافکنی رئیس قوه قضائیه را کرد. از طرف دیگر جلد چهارم خاطرات هاشمی منتشر شد که در آن « نظر مخالف آیت الله خمینی نسبت به دائمی بودن رهبری » گفته شده و نظر موافق آیت الله خمینی در مورد حذف شعار « مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی» در سال 1364 اعلام شد. از آن طرف سایت احمدی نژاد خواستار برخورد با هاشمی رفسنجانی شد. خاتمی هم که تکلیفش معلوم است، وقتی شاهرودی و هاشمی را به توپ می بندند، لابد خاتمی را هم می اندازند ته چاه. البته خاتمی گفت: « من از اسلامی دفاع می کنم که برای آزادی احترام قائل است.» آگاهان گفتند، ما این بنده خدا را خیلی وقت است ندیدیم، انشاء الله تشریف بیاورند، چشم. خاتمی این وسط یک پشت چشم هم نازک کرد و یک قهر مخفی لایتی کرد و گفت: « عطای قدرت را به لقایش بخشیدم تا قدرتمندان احساس نکنند که مزاحم آنها هستم.» منتهی وسط کار دوباره همان بازی بازی های قدیمی صادر شده و اعلام شد: « به انقلاب و اسلام پشت نخواهم کرد.» آگاهان از آقای خاتمی خواستند با این وضع خطرناک اصلا به انقلاب و اسلام پشت نکند که اینها رحم و مروت سرشان نمی شود. مرتضی حاجی هم وعده سرانتخابات صادر کرد و گفت: « ملت، پاسخ مخالفان خاتمی را می دهد.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 27 مرداد 1386

من هر روز دارم تحقیر می شم، می فهمید؟

نامه های ایرانی( نامه دوم)

به دنبال نامه ای از دوستی بی نام که با عنوان « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» منتشر کردم، پاسخی از نویسنده نامه برایم رسید. چنین نوشته بود. « جناب آقای نبوی! دوست عزيزم. از اینکه انقدر زیبا و سهل ممتنع به نامه ی پر از درد و رنج من در سایت دوم دام با نام "انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات" پاسخ دادی، کمال تشکر و قدر دانی رو دارم. خلاصه "من این همه نیستم" که شما به صورت مطلبی به سوالاتم پاسخ دادید. حرفی ندارم،انگار جوابی رو که می خواستم ازشما شنیدم، و کاملا با نظر شما موافق شدم، چون منطقی بودن بالاترین اثر رو روی هر آدمی میذاره. راستی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که: خلایق هر چه لایق شدیم. کی می شه ما مردم ایران با فرهنگ شیم؟ به قول شما: میم از تهران

سه روز قبل نامه ای از دوستی به نام ((------)) برایم رسید. فکر کردم می توان بخشی به نام « نامه هایی از تهران» را دایر کرد. از دوستان می خواهم نامه های شان را از آنچه می بینند و بر سرشان می رود، برای من و ما بنویسند. اگر لازم بود، من پاسخی هم می دهم، اگر نه، همان نوشته را منتشر می کنم.

سلام
با خواندن متن نامه « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» و جواب شما بی اختیار گریه کردم. از وقتی طرح مبارزه با بدحجابی شروع شده، هر روز نفرتم از نظام بیشتر و بیشتر می شه و هر روز در ذهنم با دست های خودم همه مسئولان جمهوری اسلامی را خفه می کنم و هر روز مرگ هرچه زودتر آنها را آرزو می کنم. هر روز به هر چه اسلام و قرآن و پیامبر و دین و مذهب و خدا و ... فحش می دم. همیشه فکر می کنم چرا در قرن 21 باید به خاطر رنگ مانتو یا به خاطر نوع جوراب و روسری و ... به اسم اسلام و ... به من و امثال من گیر بدن. جالب اینه که وقتی به بی بی سی و ... سر می زنم می بینم که خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم با این مساله برخورد می کنند. انگار برای همه عادی شده. احساس می کنم به اندازه سنم که هم سن این انقلاب لعنتی یه، به عنوان یه دختر و همین طور به عنوان یه انسان تحقیر شدم.

من معدلم تقریباً هیچوقت از 19 کمتر نشد. اما وقتی دبیرستانی بودم چادر تو مدرسه ما اجباری شد. و این گیر هم به گیر های قبلی مدرسه اضافه شده بود. از رنگ مانتو و نخی که دگمه مانتو با آن دوخته می شد، تا بند کتانی به همه و همه چیز گیر می دادند. متاسفانه یا خوشبختانه من برخلاف دوستان و همکلاسی هام، هم روزنامه می خواندم، هم به اخبار بی بی سی و ... گوش می دادم و کلا از اوضاع سیاسی ایران و جهان از طریق کتاب ها و مجلات و اخبار و ... مطلع بودم. وقتی داشتم برای کنکور می خوندم، مساله 18 تیر دانشگاه تهران پیش اومد. و .. هیچ وقت نتونستم به ذهنم یاد بدم که مسائل سیاسی رو از مسائل درسی جدا کنه. همیشه حرص خوردم. گاهی فکر می کنم کاش من هم نمی فهمیدم دور و برم چی می گذره. کاش منم مثل خیلی ها که سرشون تو لاک خودشونه، یا اصلا نمی فهمن چی به چیه، بودم. به قول ناصر خسرو: « خوشا کسی که خر آمد الاغ رفت.» به قول دوستم، تو این جامعه هرچه بیشتر بفهمی و بدونی کلاه بیشتری سرت می ره. چه فایده داره که بدونی این اراذل و اوباش نیستند که اعدام می شن، تو شون سیاسی ها هم هستن، یا این که اینها عادلانه محاکمه نشدن. بری بیرون می گیرنت؟ خب اون جوری که اونا می خوان لباس بپوش، اگه لازمه چادر سرت کن. حقوق زنان می خوای چی کار! یه شوهر خرپول تور بزن از ایران برو. به تو چه؟

شاید راست می گه. من تو دبیرستان و وقت کنکور اون قدر مشکل ذهنی سیاسی و غیره داشتم که هیچی نخوندم. البته بدون خوندن قبول شدم، اما نه رشته ای که می خواستم. از اون وقت تا حالا ده سال گذشته و من دوباره دارم تو رشته ای که دوست دارم درس می خونم. اما حالا دانشگاه شده مخوف ترین جا برای جوونها. همه جا بگیر و ببند. همه جا توهین و بی احترامی. وقتی حراست دانشگاه، اولین بار قبل از این که طرح حجاب شروع بشه، از من کارتم رو خواست و به من که با کمترین آرایش و با ساده ترین وضعی که می تونستم به دانشگاه رفته بودم، گیر داد و با اون لهجه اصفهانی درست مثل سرهنگ رادان با من مثل مفسد فی الارض برخورد کرد، دوباره دنیا دور سرم دور برداشت. افسردگی و تنفر دوباره برگشت. بیشتر و شدید تر از قبل.


این ها یه طرف. وقتی با مردم حرف می زنم فشار مغزم بد جوری می ره بالا. انگار می خواد منفجر شه. همه خودشون هر جور می پوشن و هر کاری می کنن خوبه، ولی برای بقیه مشکل داره و اینا حق دارن بگیرن شون. فکر می کنن که اینا دارن زن خراب ها رو از خیابون جمع می کنن ! تازه وقتی خودشون یا یکی از فامیل هاشون رو به بهانه های واهی مثل خوشگلی! می گیرن و بدترین توهین ها و برخورد فیزیکی و ... باهاشون می شه تازه یه ذره اوضاع دستشون میاد. تازه اون وقت هم می گن خب، درباره ما اشتباه شده ولی خب حق این زن خراب هاست که بگیرن شون!

طرف خودش لباسش اصلا اون جوری که جمهوری اسلامی می خواد نیست، اون وقت دلش می خواد همه زنها رو بگیرن که چشم شوهرش تو خیابون به خوشگل تر از خودش نیافته. فقط به این دلیل با این مساله موافقه. البته نمی گم همه موافقن. توی ده تا مخالف آدم یک نفر هم که موافق اینها می بینه وقتی به استدلالهای احمقانه شون گوش می ده، دلش می خواد سر خودشو بزنه تو دیوار.
وقتی می بینی چه جوری تلویزیون رو سر همه کلاهک گذاشته (مثل کتاب کوههای سفید) و با دروغها و جعلیات خودش بیشتر مردم رو کنترل می کنه و مردم حتی اگه مخالف هم باشن و صبح تا شب به اینها فحش بدن باز تو خیلی از مسائل عین آدمهایی که با ریموت کنترل می شن استدلال ها و حرف های احمقانه تلویزیون رو تکرار می کنن. وقتی می بینی اگه بهشون بگی دانشجوها رو دارن شکنجه می کنن با تعجب می گن اینجا؟ تو ایران؟ مگه می شه؟ نه بابا این کار و اینا نمی کنن! تحت فشار؟ اعتراف ؟ وقتی می گی هاله اسفند یاری و کیان تاجبخش، مگه حرف هاشون بد بود؟ اگرچه برای جمهوری اسلامی بهانه ای برای بگیر بگیر شد، ولی به جز چند جمله که توش صحبت از اشتباه و پشیمونی و .. بود بقیه مفاهیم اصلا بد نبود یا حتی .... بگذریم اما می بینی که با تعجب می گه مگه اونا جاسوس نبودن؟ نمی خواستن کودتا کنن؟ و وقتی باهاشون حرف می زنی می بینی نه معنی جاسوس رو می دونن، نه معنی کودتا و نه معنی انقلاب و نه معنی انقلاب مخملی.... اونوقت کورکورانه فقط چون تلویزیون جمهوری اسلامی گفته اینا بدهستند، اون هم بدون این که از چیزی سر در بیاره می گه اینا بدن.

خدائیش من هم اگه یه روزی موفق به رفتن بشم، دیگه بر نمی گردم. هر انقلابی هم بشه هر تحولی هم که بشه اونقدر جمهوری اسلامی درهای اطلاعات رو به روی مردم بسته و اونقدر این مردم در بدست آوردن اطلاعات تنبل تشریف دارن که قرن ها بعد هم تحول اساسی رخ نمی ده. کسانی که پایان نامه های دانشگاهی شون رو هم می دن بقیه می نویسن و زحمت تحقیق حتی تو درسشون رو به خودشون نمی دن...

پسر هایی که وقتی پای رابطه با دوست دختر پیش میاد خودشون رو بسیار روشنفکر و مدرن و طرفدار رابطه آزاد نشون می دن، ولی همین پسر ها وقتی می خوان ازدواج کنن از زن هاشون انتظار دارن مثل صدر اسلام لباس بپوشن و رفتار کنن و با افتخار می گن به زنم حتی اجازه نمی دم زیر ابروهاشو برداره، یا بره تنها تو خیابون حتی با چادر! تازه اون هم آقایی که خودش چند تا دختر رو با وعده ازدواج و حرفهای روشنفکر نمایانه اش بدبخت کرده....

وقتی آدمهایی می بینی که مدام حرف از قرآن و اسلام و نذر و امام حسین و محرم و ماه رمضون و احیاء و دعای کمیل و ختم قران به زبون عربی، بدون این که حتی یه کلمه از معنی شو بفهمن، می زنن و اون وقت هیچ چیز از قانون هایی که با تکیه به همین چیز ها حقوق قانونی و بشری شون رو زیر پا گذاشته نمی دونن. وقتی بدون این که بدونن قاضی مرتضوی کیه و ... با دیدن اعدام ها تو تلویزیون می گن حال می کنیم می بینیم دارن این اراذل رو اعدام می کنن! وقتی .... وقتی .... دیگه چه امیدی به زندگی؟ دیگه چه امیدی به مبارزه؟ خلایق هر چه لایق...

رفتن به یه کشور دیگه و فراموش کردن ایران و ایرانی بودن شاید آخرین چاره باشه.
و البته تنها چاره. بذار آدم هایی که ماهی دویست، سیصد تومن حقوق می گیرن و یه دفعه سر سال اجاره ها شده ماهی پونصد، ششصد تومن اون هم یه خونه هفتاد، هشتاد متری تو پایین شهر فکر کنن این تقصیر آمریکا و اسرائیله که نمی ذارن کشورشون پیشرفت کنه، نه تقصیر سیاست های غلط نظام شون. بذار آدم هایی که درباره آدمهایی مثل فرزاد حسنی، که بعد از یک عمر پاچه خواری نظام وقتی فقط تو یه برنامه چهار تا حرف حق زد، اون هم به خاطر این که خودشو گرفته بودن و باهاش بد برخورد کرده بودن و تازه یاد حق حقوق مردم و حرف حق افتاده بود و به خاطر همین حرف هاش اخراج شد، می گن: « هرچی سرش اومد حقشه، بچه پررو تو تلویزیون آخه آدم این حرف ها رو می زنه؟ نمی گه می گیرنش؟»

آدمهایی که فکر می کنن تلویزیون جای حرف حق زدن نیست و آدمی که تو تلویزیون حرف حق می زنه شجاع نیست، پر روئه و حق دارن هر بلایی سرش بیارن، شاید اگه صحنه اعدام فرزاد حسنی رو هم نشون بدن، این مردم بگن حقش بود، حال کردیم! تازه این ها رو کسایی می گن که شاید صبح تا شب دارن به جمهوری اسلامی فحش می دن و دل مشغولی اصلی شون اینه که همیشه دارن دنبال نسخه بدون سانسور فیلمها و سریال هایی می گردن که از تلویزیون پخش شده. همون هایی که اگه تلویزیون یه موقع از دستش در بره و یه صحنه کوچولو نشون بده که مثلا یکی دست اون یکی یا آستینش رو گرفته صداشون میره بالا که تلویزیون خیلی بد شده، چه صحنه هایی نشون می ده.

راست می گن که حکومت های توتالیتر در بهترین حالت آدم هایی تحویل اجتماع می دن که اسکیزوفرنیا یا شیزو فرنیا یا پارانویا دارند. واقعا مردم ما حتی خودم رو در تمام مسائل سیاسی اجتماعی فرهنگی مالی و اقتصادی و عاطفی و ... خارج از این چند حالت نمی بینم.

 

تو جامعه ای که خوب بودن نشونه هالو بودن و سادگی یه، راست گویی و صداقت نشانه خرفتی و کودنی. اطلاعات عمومی بالا و فهمیدن این که اطرافت چی می گذره، به معنی بوی قورمه سبزی دادن کله، درس خوندن و یا نمره بالا گرفتن یعنی خرخونی. یادمه تو مدرسه خیلی وقت ها مخصوصا غلط جواب می دادم تا نمره ام بیست نشه که کسی فکر نکنه خرخونم، چون من برخلاف خیلی ها تموم برنامه های تلویزیون رو نگاه می کردم، روزنامه ها و مجلات مختلف و کتاب های داستان و رمان و ... رو می خوندم، مهمونی هم می رفتم و در عین حال درسم رو هم می خوندم. یعنی یک دور خوندن یه کتاب برام کافی بود و نیازی به خرخونی نداشتم، اما رتبه اول شدن باعث می شد بچه ها بهم حسودی کنن یا باهام دوستی نکنن ...

تو جامعه ای که خوندن ترجمه قران و صحبت کردن درباره چرایی اون یعنی کفر، تو جامعه ای که وفادار بودن یا انتظار ازدواج و داشتن یه رابطه سالم نشونه املی و عقب مونده بودنه، و در عین حال سعی برای برقراری یک رابطه حتی از نوع سالمش به معنی خراب بودن و غربزده بودن و .... یا یه مورد جالب خیلی ها رو می بینی که می گن هری پاتری هستن یا یا حتی از هری پاتر بدشون می آد، اما وقتی از هر دو گروه می پرسی تا حالا کتابشو خوندی؟ می گن نه. یه ذره از یک یا دو تا از فیلمهاشو فقط دیدن! وقتی می گی کتابش رو باید بخونی تا خوشت بیاد، تازه از کتاب پنجمش موضوع برای بزرگترها جالب می شه و ... می گن بابا ول کن کی حوصله کتاب خوندن داره؟ می گی تو که کتابش هم نخوندی چرا اینقدر شدید جبهه می گیری؟ حداقل درباره چیزی که می خوای باهاش مخالفت کنی یا حتی ازش دفاع کنی یه تحقیقی بکن یه کتابی ازش بخون بعد نظرت رو بگو.

یا مثلا می ری کلاس زبون ماهی چهل هزار تومن پول می دی که مکالمه یاد بگیری. و تموم سعی ات رو می کنی از کلاس استفاده کنی. تا می تونی به سوالات جواب می دی، پیشاپیش درس ها رو می خونی و تمرین ها رو حل می کنی و تو کلاس حرف می زنی و اکتیو... . اون وقت بقیه چپ چپ نگات می کنن، می گن برای این که نمره کلاسی اش بالا بشه، خودشو واسه مربی لوس می کنه. می گی بابا چهل هزارتومن پول دادی که بیای سر کلاس صم بکم بشینی که چی؟ اگه مکالمه قرار نبود یاد بگیری که تو خونه هم می شد اینا رو یاد گرفت. می گن از این خود شیرینی ها نکن، مربیه توقعش از ما هم بالا می ره.


آدم واقعا دیوونه می شه.
این ها یعنی جنون یعنی آخر خط آقای نبوی.

یعنی سردردی که نمی ذاره درس بخونم. یعنی تنفری که نمی ذاره یه لحظه حتی در خواب آرامش داشته باشم. یعنی جیغی که تو گلو مونده و داره خرخره رو می جوه. یعنی نا امیدی. نه شاید حتی از نظام که از مردم بیشتر. نه به خاطر این که انقلاب نمی کنن. به خاطر این که حتی نمی خوان بفهمن. و به خاطر این که تک تک شون آزادی خودشون براشون محترمه، ولی هیچ نوع آزادی رو حق بقیه نمی دونن.

مثلا وقتی به اونی که با افتخار می گه من چادرم یا حجابم رو خودن انتخاب کردم، با آزادی کامل! می گی خوشت می آد یکی به زور چادرت یا روسریت رو از سرت بکشه، همون طوری که رضاخان می کرد. می گه نه. ولی وقتی می گی پس چرا خوشت میاد که به زور سر بقیه حجاب کنن؟ می گه آخه حق با ماست. خدا تو قرآن گفته زن باید حجاب داشته باشه. می گی کدوم آیه؟ نمی دونه. می گی اونی که به قرآن اعتقاد نداره چی؟ اونی که مسیحیه چی؟ اونی که مثل تو فکر نمی کنه چی؟ می گه خب از ایران بره. می گی آخه خب اونم ایرانیه، به اندازه تو حق داره، اون جوری که خودش می خواد تو ایران خودش زندگی کنه. می گه: خب، حالا که اینجوریه. خوشش نمی آد بره.... چه اصلاحاتی! چه انقلابی! چه تحولی! وقتی همه سرشون زیر کلاهکه؟

اگر هم انقلابی بشه بهتر از قبلی که نمی شه بدتر از قبلی می شه. نظام هم که بمونه امنیت بیشتر نمی شه که بدتر می شه. برخلاف اون چیزی که خیلی ها یا حتی شما فکر می کنین حداقل بودن حکومت مرکزی برای مردم امنیت می آره و از آشفتگی و هرج و مرج جلوگیری می کنه، باید بگم شاید دوره خاتمی این حرف درست بود، ولی حالا به جز هرج و مرج روزافزون هیچ نتیجه دیگری بودن حکومت مرکزی برای مردم نمی آره. این حکومت خودش امنیت مردم رو از همه نظر داره نابود می کنه.

می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست.
پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.
محبوبه از تهران


((----)) عزیز!
برای من آرزو کردی که به جای تو هم اینجا زندگی کنم، اما می دونی سرنوشت وحشتناک ما ایرانی ها چیست؟ که وقتی در ایران هستیم، از وضعی که هست بیزاریم و دوست داریم از اون فرار کنیم، و وقتی که از اونجا فرار می کنیم، می بینیم جایی برای موندن جز بازگشت به اونجا نداریم. سرنوشت جالبی نیست، شاید روزی بتونیم راهی برای گریز از این وضع پارادوکسیکال پیدا کنیم، اما شاید امروز بدترین زمان برای تصمیم گیری باشه. راستش رو بخواهی من هم به آینده امیدوار نیستم. من فکر می کنم اصلاح یا حتی تغییر حکومت فقط یکی از مشکلات ماست، مشکل بزرگ ما مردمی هستند که از فرط بدی ها و پلیدی های حکومت ما نمی تونیم مشکلات اونها رو ببینیم. چون حکومت مثل یک مانع عظیم و فراگیر جلوی دیدن هر چیزی را می گیره. با خواندن نامه تو چند مورد رو می خوام توضیح بدم.

اول: مشکل جامعه ما بسیاری از رفتارها و کردارهای سالیان سال است که از فرط ماندگی نهادینه شده و به بیماری مزمنی تبدیل شده؛ حسن نراقی در« جامعه شناسی خودمانی» بخشی از این مشکلات را گفته است. ما با تاریخ بیگانه ایم، اما به آن افتخار می کنیم. ما پنهانکار و حقیقت گریزیم و از خود بودن می هراسیم. ما ظاهر ساز و ظاهر باز و ظاهر فریب و ظاهر پرستیم. ما قهرمان پروریم و از سوی دیگر قهرمان پروری استبداد زده ایم. ما خودمحور و برتری جوئیم، چنانکه در هر کار فردی براحتی موفق و در هر کار جمعی براحتی شکست می خوریم. ما بی برنامه ایم و در بسیاری از موارد به بی برنامه گی مان فخر می کنیم. ما ریاکار و فرصت طلبیم، با یک نسیم اصلاح طلب می شویم و با یک باد به راست می چرخیم و با یک طوفان چپ می شویم، بسادگی رنگ دولت و ریاست و حکومت می گیریم. در همان حال که از فداکاران حاکمیم، دشمنی او را در دل می پروریم. احساساتی و شعار زده ایم، براحتی تصمیم به انقلاب می گیریم و ساعتی بعد به مهمانی می رویم، همیشه باید با صدای بلند احساساتمان را فریاد بزنیم، عاشق که می شویم کوه می کنیم و فارغ که می شویم داد از خیانت یار سابق می دهیم. دائما توهم توطئه داریم، توطئه خاله پشت سر مامان، توطئه فارس ها علیه ترک ها، توطئه چپ ها علیه راست ها، توطئه اعراب علیه ایران، توطئه اصلاح طلبان علیه ملت، توطئه مردم علیه دولت، توطئه آمریکا و انگلیس علیه ایران. ما مسوولیت ناپذیریم؛ هرگز پای کاری که قبلا کردیم نمی ایستیم، گوئی که ما نبودیم و اگر کسی بگوید که آن کار را که کرده ایم، او نیز کرده است، خائنش می خوانیم. مسوولیت عواقب رفتارمان را نمی پذیریم. قانون گریز هستیم و میل به تجاوز به حقوق دیگران را داریم. از این که قانونی را نقض کنیم ارضاء می شویم. قانون برای ما خفقان آور است. حسودیم و حسودیم و حسودیم، نه تنها حسود که بخیلیم، نه تنها حسودیم که دوست نداریم دیگران چیزی برتر از ما داشته باشند، بلکه بخیلیم و حتی حاضر نیستیم آنان چیزی داشته باشند، حتی اگر آن چیز متعلق به ما نباشد. صداقت نداریم و مثل آب خوردن دروغ می گوئیم. بیست میلیون انقلاب می کنیم و 25 میلیون به کسی رای می دهیم و بعد حتی یک نفر پیدا نمی شود که اعلام کند، من در کمال شعور رای دادم و از رای خودش دفاع کند. همه چیز را می دانیم و همه علوم را آگاهیم و از همه جای دنیا خبر داریم. این می شود که بیماری می شویم که هر کس می آید روی یکی یا چند تا از این مشکلات و خصوصیات ما سوار می شود و ما را می کشد به هرجا که خاطرخواه اوست و ما چنان می دویم به دنبالش که انگار سالها دنبال همین از راه رسیده بودیم، در حالی که در دل آرزوی نبودنش را می کنیم.

دوم: از یک سو چنان نشان می دهیم که همه چیز را دروغ می دانیم، حتی خبری را که تصویرش را دیده ایم، از نظر ما لس آنجلسی ها بد هستند و نمی فهمند، چون از ایران دورند، از نظر ما آمریکایی ها دروغ می گویند، چون دشمن ما هستند. از نظر ما عرب ها دروغ می گویند چون حق ما را خورده اند. از نظر ما مخالفان دولت دروغ می گویند، چون خودشان قبلا دولتی بودند. از نظر ما هر دولتی دروغ می گوید، چون به فکر خودش است و خودمان هم دروغ می گوئیم چون « معتقدیم که آدم نباید حرف دلش را همه جا بزند.» با این وجود که همه را دروغ می دانیم، چنان شیفته هر تازه از راه آمده ای می شویم که حاضریم برایش بمیریم، ناصرالدین شاه می شود شاه شهید ما، رضاشاه که حتی یک قبر در این مملکت برای مردنش ندادیم، می شود بزرگترین سازنده این مملکت. برای رفتن شاهی که حتی خودش و زنش و خواهرانش را دزد و قاچاقچی و فاحشه و آدمکش خواندیم، عجز و لابه می کنیم، انگار که کسی جز خودمان بیرونش کردیم. در مرگ هویدا هلهله می کنیم و از خلخالی می خواهیم بیشتر اعدام کند، و سالها بعد خلخالی را جلاد می خوانیم. آیت الله خمینی را بعد از پانزده سال از نجف می آوریم و برایش پانزده کیلومتر صف می بندیم و گل می خریم و سرود می خوانیم و ماشین سه تنی اش را دوش به دوش می بریم و روزی ده هزار نفر می رویم به خانه اش و گریه می کنیم و فریاد می زنیم « ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی» و وقتی می میرد، بیست کیلومتر عزادارش می شویم و بعد می گوئیم همه بدبختی های ما ناشی از او بود، انگار نه انگار که این ما بودیم که خود را سرباز او می دانستیم و بیست سال می گفتیم مرگ بر ضد ولایت فقیه. شما فکر می کنید اگر روزی ده هزار نفر هر روز از صبح تا شب فریاد می زدند« ما همه سرباز توایم نبوی، گوش به فرمان توایم نبوی» من دستور اعدام چند نفر را می دادم؟ ما خاتمی را می آوریم و می گوئیم که ما با 22 میلیون رای پشت سرت هستیم، و وقتی ده نشریه هوادارش بسته می شود، صدایی از کسی درنمی آید و انتظار داریم به جای ما اکبر گنجی بمیرد تا ما خوشحال باشیم قهرمان داریم، اما حاضر نیستیم خودمان حتی اخباری بخوانیم که ناراحت مان کند.

سوم: دولت در ایران یعنی پول، دولت در ایران یعنی یک شبکه بزرگ رسانه ای و دولت در ایران یعنی کنترل خبر و آگاهی، شما نمی توانید انتظار داشته باشید یک دولت ضعیف روی کار بیاید و پس از مدتی مردم آگاه شوند و دولت را کنار بگذارند. مردم هیچ وقت از ضعف دولت آگاه نمی شوند، چون اولین کاری که دولت می کند این است که رسانه را چنان به کار می گیرد که گوئی این دولت شریف ترین، پاک ترین و درست ترین دولت است. به همین دلیل است که رسانه در ایران همیشه در اختیار مرکز قدرت سیاسی است، اگر دولت با مرکز قدرت سیاسی یکی بود، در آن حالت رسانه ملی، می شود رسانه آگاهی دهنده، آزادی خواه و دموکرات، در غیر این صورت می شود، رسانه فریب دهنده، کور کننده و مانع آگاهی دیگران. در ایران، در دست داشتن دولت، فقط در دست داشتن اقتصاد و معیشت و سیاست کشور نیست، بلکه در دست داشتن فکر مردم است. چگونه می شود که پس از سه سال ملتی که دشمن جهان نبود، دشمن همه خارجی ها می شود؟ چگونه می شود که در عرض سه سال ملتی که مخالف فشارهای اجتماعی بود، موافق این فشارها می شود؟ این نیست جز با بمباران دائمی و حرفه ای ذهن و روح مردم توسط رسانه ها و رادیو و تلویزیون. یک تلویزیون حرفه ای رسمی که صدها برابر همه تلویزیون های مخالف پول و قدرت و توانایی فنی دارد. از دست دادن دولت و بیرون رفتن از حکومت یعنی از دادن ابزار تبلیغات به دست دشمنان ملت تا با ذهن و روح ملت هرچه می خواهند بکنند. وقتی دولت دست فاشیست ها می افتد، تلویزیون هم دست آنان می افتد، و این یعنی که با پخش تصاویر اعدام شدگان می توان مردم را آرام آرام روانی و دیوانه کرد و خشونت را در جامعه تقویت کرد و روح دموکراسی و لیبرالیسم و آزادیخواهی را کشت.

چهارم: مشکل جامعه ما کمبود اطلاع از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و بهداشت نیست، این مشکل بسیاری از کشورهای منطقه است، ولی مشکل ما نیست. مشکل بزرگ جامعه ما کمبود اطلاع و باور و رفتار و کردار در حوزه حقوق ملی و فردی و دموکراسی است. باور نکنیم که در دوران خاتمی بیست میلیون نفری که به خاتمی رای دادند، عاشقان حقوق مدنی و دموکراسی بودند. نه، آنان خاتمی را به رقیبش ترجیح دادند، همین. ما در ایران نیازمند یک گروه وسیع از روشنفکران و گروههای حافظ حقوق انسانی و حقوق بشر هستیم، مردمی که بدانند حق دارند و از حقوق شان دفاع کنند. در دوران خاتمی آنچه وجود داشت آزادی و عدالت و دموکراسی نبود، بلکه امکان گفتگو در مورد آزادی و دموکراسی و عدالت و حق بود، مدرسه ای به مدت هشت سال وجود داشت تا از این هفتاد میلیون نفر، دو میلیون نفر با این مسائل آشنا شوند، این اتفاق افتاد. اگر این دومیلیون هشت سال را در زیر فشار رسانه های فاشیستی بگذرانند، احتمالا دوباره پانصد هزار نفرشان به گذشته برمی گردند. ما سالها وقت لازم داریم تا از این مرحله عبور کنیم. مشکل ما نیز فقط مشکل ایران نیست، پدرسالاری، تعصب، بیگانگی با حقوق فردی و اجتماعی، نبودن دموکراسی و حق انتخاب، نبودن آزادی بیان، ویژه کشور ما نیست. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه این مشکل وجود دارد. اگر در امارات متحده یا عربستان دولت حاکم، یک ساله سی روزنامه منتقد را تعطیل نمی کند، بخاطر این است که سی روزنامه منتقد در هیچ کدام از این کشورها وجود ندارد. در سوریه، پس از مرگ حافظ اسد و روی کار آمدن بشار اسد مدرن، که اینترنت یکی از دستآوردهای او برای سوریه بود، یک جنبش اصلاحات در این کشور به راه افتاد، این جنبش اصلاحات، منجر به آزادی مطبوعات و ایجاد فضای نقد در سوریه شد. بالاخره دولت طاقت نیاورد، نشریات تعطیل و گروه 90 نفره اساتید دانشگاه و نمایندگان مجلس که نامه ای برای حمایت از اصلاحات نوشته بودند، به دنبال این که عبدالحلیم خدام، طی یک سخنرانی آنان را وابسته به امپریالیزم جهانی خواند، دستگیر و تا 15 سال زندانی شدند. در عراق سالهاست که دموکراسی مرده است، در پاکستان حتی اگر دموکرات ترین دولت هم سرکار بیاید مردم دولت را به همین اتهام تکه تکه می کنند... این داستان حکایت جغرافیای ماست. محبوبه عزیز! برای تو یک خبر بد دارم و یک خبر خوب، خبر بد آن که اگر دورانی مثل خاتمی به وجود بیاید و اصلاح طلبانی بر سر کار باشند که با رادیکالیسم نخواهند بسرعت حکومت را تغییر دهند، در عصر اینترنت بیست سال طول می کشد تا یک حزب روشنفکری دینی( و نه آن هم لائیک) در ایران شکل بگیرد که 40 درصد آرا پشت سرش باشند، تازه این حزب در صورتی موفق می شود که حقوق 60 درصد مخالفانش را رعایت کند. و یک خبر بد اینکه ایران در میان منطقه، جز ترکیه که عادت به لائیسیسم در آن نهادینه شده است، بهترین وضع دارد، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. نکته این که از این استبداد زدگی و بیسوادی و کتاب نخواندن و روزنامه نخواندن است که اسلام گرایی و استبداد استفاده می کند و منطقه را همیشه در حال بحران و در آتش و در حال انفجار نگه می دارد.

پنجم: ((ـ-----)) عزیز! در مورد تاثیر تلویزیون روی مردم نوشته ای. داستان همین است که می گوئی. خشونت، خشونت می آورد. چاکوتین یکی از تئوریسین های رسانه ای روسی می گفت: برای تاثیر گذاشتن بر مغز مردم یک چیز را باید دائما تکرار کرد، آنقدر تکرار کرد تا مردم هم آن را بپذیرند و چنان رفتار کنند که انگار همیشه بوده است. پلیدی و نمایش آن در صحنه عمومی و بخصوص پخش آن از تلویزیون تاثیری ماندگار بر جامعه دارد، و نکته این که تاثیر تصویر بسیار بیش از تاثیر صداست، شما وقتی یک تصویر انفجار یا جسد اعدام شده یا کتک زدن اراذل یا پلیس مقتدر را نشان می دهید، معنی اش این است که چشم مردم به پلیدی عادت می کند و نتیجه اینکه مردم می توانند کشته شدن و وحشیگری را بپذیرند، و تحمل کنند. این یعنی غلبه وحشت بر زندگی. در چنین شرایطی انقلاب خطرناک تر از خطرناک است، آن هم انقلابی که نتیجه فشار بر مردم است و موتور محرک آن نه فقر است و نه استبداد، بلکه مردم به دلیل تحقیر و نفرت انقلاب می کنند. در انقلاب فرانسه، فرانسوا ولتر، بزرگترین شعارش این بود که « من حاضرم جانم را بدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.» انقلاب فرانسه در سال 1789 اتفاق افتاد، لات و لوت های پاریس به انضمام ناپلئون و روبسپیر چنان کردند که تا صد سال چیزی به نام دموکراسی نیامد، تازه، این بهترین انقلاب جهان بود. در کشوری مثل فرانسه که به قول مارکس بهترین جا برای انقلاب کردن است. توحشی که در انقلاب فرانسه رخ داد، بی نظیر است. قطعا فرانسوی ها دیگر چنان انقلابی نمی کنند، چنانکه وقتی در می 68 یک میلیون فرانسوی، پاریس را زیر پای خود لرزاندند، جز یک نفر کسی کشته نشد، اما به خاطر بیاوریم که چین، روسیه، کوبا، افغانستان، عراق، کامبوج و بسیاری کشورها که امروز نمایشگاه دست و پا و جمجمه اثر ماندگار انقلاب شان است. از نظر من اگر کسی بتواند وضع را چنان کند که بهترین از این بشود، حتما باید از او حمایت کرد، وگرنه، اگر قرار است بدتر از این یا مثل همین باشد، چه مرضی است! شاید اینترنت دری به روی ما بگشاید که با گفتن از دموکراسی و صلح و عقلانیت از طریق واسطه های الکترونیکی ملت بتدریج گونه ای دیگر بشوند و تغییر کنند و بشود آنچه باید بشود. در ابتدای دوران اصلاحات وقتی گفته می شد که بیست سال باید کار کرد، همه می گفتند: بیست سال؟ اما یادمان باشد که ده سال گذشته است و ما تازه عقب تر رفتیم، زیاد به فکر زمان نباشید، آنکه عجله می کند، یک اشتباه را بارها تکرار می کند و عمری در اشتباه می گذراند.

ششم: من معتقدم شرایطی مانند اصلاحات آدمها را بهتر می کند، هزار بار می گویم که منظورم از اصلاحات دفاع از هاشمی رفسنجانی و خاتمی نیست، منظورم روش تغیر آرام است. در این شرایط امکان سخن گفتن بیشتر می شود. رسانه ملی از این ترکتازی فاشیستی دست برمی دارد و کنترل شده تر رفتار می کند، روزنامه و کتاب بیشتر عرضه می شود و خوانده می شود، فضای اینترنت بازتر می شود و این کلاس که باید بیست سال در آن گفت و گفت و گفت و شنید و شنید و شنید باز می شود. در حالی که زندان و فضای بسته تنها پلیدی انسان ها را رشد می دهد. جامعه بسته مثل زندان است، آدم ها را به همان جعبه آشغال هایی که دارند دلخوش می کند و آنان را برای نگه داشتن همین چند چیزی که دارند، وحشی تر و خشن تر می کند. در زندان کسی به فکر حقوق خودش نیست، بلکه به فکر حفظ خودش است. هر پلیدی قابل تحمل است، فقط به سر من نیاید. آدم فروشی رایج است، چون هیچ کس امنیت ندارد. در زندان آدمها در معرض پفیوز شدن و بد شدن قرار می گیرند. این بد است و تلخ و سرنوشت بسیاری از جوامع بسته. به آلبانی و لهستان و بلغارستان و روسیه و کوبا سر بزنید و عواقب سالها بسته بودن را در آنجا ببینید.

هفتم: گاهی اوقات وسوسه عدالت ما را برآن می دارد که از آزادی چشم بپوشیم تا عدالت اجرا شود، این عدالت تنها به منزله برخورداری از حق برابر است و سوگمندانه چون با رشد و پیشرفت همراه نیست، دائما ما را در باتلاق عقب ماندگی بیشتر فرو می برد، با همین منطق دولت های ضعیف با پول نفت می مانند و همیشه ما را به عقب می رانند. این عدالت بدون آزادی تنها عامل توسعه استبداد و فرومایگی و انحطاط اخلاقی جامعه است.

هشتم: شاید فکر کنید که در این میان وظیفه روشنفکران چیست؟ من نسخه ای برای دیگران نمی پیچم. نمی دانم کسی که امروز در تهران است باید چه کند، او خود بهتر از من می داند باید چه کند. چنان که من خود می دانم باید چه کنم. از نظر من آنکه می داند و با رنج ناآگاهی و نادانی آشنا شده است، باید تمام تلاشش را بکند تا میان ایرانیانی که می خواهند از این فلاکت دربیایند، زبان مشترکی پیدا کند، این فقط یک آغاز است، اصلا هدف نیست. هدف این است که من روشنفکر در این ده سال آینده چه در خارج باشم و چه در داخل باید حرف بزنم، بنویسم، مردمی را که کتاب نمی خوانند به خواندن وادار کنم، خواب از چشم خوابزدگان بزدایم، و به اندازه بیست هزار نفر در ده سال در مردم اثر بگذارم. اگر ما کنار هم قرار بگیریم، بی تردید می توانیم به یک جنبش تبدیل شویم، می توانیم تاثیر بیشتری بر مردم بگذاریم، می توانیم با پول ایرانی رادیو و تلویزیون و وب سایت اداره کنیم، می توانیم هر کدام یک گوشه کار را بگیریم، می توانیم جنبش ایجادکنیم، می توانیم با مردم با زبانی ساده و ممکن حرف بزنیم، می توانیم در این شرایط سخت و وحشتناک که موج حادثه از هر سو درحال آوار شدن است، کاری بکنیم.

من نومیدم، اگر روزی دیدم که می شود در یک شماره حساب ایرانیان پول حمایت از یک رادیوی ساده را جمع کرد، شاید دلم خوش تر باشد، اما هنوز چنین معجزه ای از این نشناختگان مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک ندیده ام ، و از همین رو دلم سخت گرفته است. بخاطر همین سعی می کنم برای همان چند هزارنفر خواننده حرف بزنم، کسانی که امیدوارم بتوانم تا زمانی که انگشتم توانایی ضربه زدن روی این صفحه پر از حروف را دارد، با آنان حرف بزنم. گفته سابق خود را با سخنی از شریعتی تمام کردم، این نوشته را نیز با سخنی دیگر تمام می کنم که گفته بود: « اگر می خواهی گرفتار هیچ دیکتاتوری نشوی، بخوان و بخوان و بخوان!»

((ــ-----)) عزیز! در آخر نامه نوشتی: « می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست. پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.» می خواستم یک موضوع مهم رو برات بگم. پس از مدتی که در اینجا زندگی کردی، یا یک اروپایی می شی و همونطور که نوشتی می تونی زندگی کنی، یا اینکه نه، تازه یک درد وحشتناک پیدا می کنی، این که تازه می فهمی چقدر باید تلاش کنی که تمام این راحتی و خوبی و برخورد انسانی رو در کشوری داشته باشی که به زبان فارسی توش زندگی کنی. این اول مصیبته، مصیبتی که شب نمی گذاره بخوابی و نمی تونی، نمی تونی و نمی تونی یک اروپایی باشی و بگی که من دیگه ایرانی نیستم.


ابراهیم نبوی، 27 مرداد 1386

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 26 مرداد 1386

لورا بوش و چهل دزد بغداد

گفته اند: لورا بوش و دخترش می خواهند برای کودکان قصه بنویسند
گفته ام: لورا بوش! داستان ننویس
گفته اید: اگر می توانید جلوی داستانی را که دارد اتفاق می افتد، بگیرید.

زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زن جرج بوش
از آن می گذرد
و قرار است لورا بوش با دخترش جنا
کتاب های کودکان را
برای بچه های زخمی جهان، منتشر کند

لورا! چه می خواهی بنویسی برای کودکانت؟
برای کودکانش؟
برای کودکانم؟

شاید دلت بخواهد قصه هزار و یکشب بغداد را بنویسی
و بگوئی که چگونه هزار و یکشب،
هیچ کس در بغداد نخوابید
نه بخاطر قصه های قشنگ
که بخاطر صدای بمب و تفنگ
و ماشین هایی که در خیابان منفجر می شد.

شاید دلت بخواهد داستان سیندرلایی را بنویسی
که هر دو کفش بلورینش را
در آخرین ساعت مهمانی پسر حاکم قبلی
زیر پوتین های آمریکایی گم کرد
و حالا دیگر سیندرلا نیست
صغرایی است پناهنده در سوریه

چطور است داستان چورج پینوکیو بوش را بگویی
که هر روز دروغی تازه می گوید
و هر روز دماغش طولانی تز می شود.

و شاید دوست داشته باشی داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله را بنویسی
هفت کوتوله که سیاست جهان را اداره می کنند
و سفید برفی که شاهزاده ای از عربستان
او را خریده است و هر روز ماچش می کند
و به جای اینکه از خواب بلند شود،
تبدیل به قورباغه می شود.

شاید بهتر است داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را بگوئی
که هر روز با ماشین های دزدی می آیند
و شهر را منفجر می کنند.
علی بابا هم همین روزها از مرز فرار می کند
و به سوریه می رود
و در دمشق دنبال سرنوشت خودش می گردد.

اما، جنا بوش، لورا بوش، بیا قصه حسنی را بگو

نزدیکهای اروندرود
جورج بوش تک و تنها بود
تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه
شیراک! می خوای بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم!
اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

آی جنا بوش! آی لورا بوش!
برای بچه ها کتاب ننویسید
اگر هم می خواهید کتاب بنویسید
از شهر عشق های گم شده بنویسید
از عشق های گم شده
در شهری که آژیر قرمز
صبح ها بچه ها را از خواب بیدار می کند
و شب ها نمی گذارد بخوابند

از ساعت هایی بنویس که
تیک تاک تیک تاک می کند
و درست راس ساعت هشت
بدون یک ثانیه تاخیر
منفجر می شود و بچه ها را در حال انفجار بیدار می کند.

او به من می گوید نازلی! چپ رفته ای
و من به او می گویم، نه، من چپ نرفتم
این توئی که راست رفته ای

من می روم از چپ
او می رود از راست
وسط نقشه خاورمیانه می رسیم به هم
جایی که لکه های سیاه مانده است
و با هیچ سفید کننده ای پاک نمی شود.

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر در برنامه دیروز از این ستون به آن ستون در رادیو زمانه اجرا شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 26 مرداد 1386

برای آنان که به بالاتر رفتن فکر می کنند

زمانی که در گل آقا کار می کردم، یک روز کیومرث صابری گفت: همین روزها ما را می زنند. پرسیدم: چرا؟ و تقریبا پاسخش را می دانست. همان روزهایی بود که پیش از خرداد 76 چند نشریه اجتماعی را قلع و قمع کرده بودند و کیهانی ها و راست ها بدجوری به صابری گیر داده بودند. گفت: پسرجان! آدم توی این مملکت قدش که از یک اندازه ای بالاتر رفت، او را می زنند، یعنی تو با این همه ادعا این را نمی فهمی؟ شاید نمی فهمیدم، شاید نمی خواستم باور کنم، شاید نباید باور می کردم. ولی همیشه مشکل همین است. قدت که بلندتر شود، همیشه تو را می زنند. دلیلی مهم تر از این بلند بودن و بالا بودن لازم نیست.


برای بچه های بالاترین

بالاترین را دوست دارم، چون میدان مسابقه است، باید بدوی تا باشی و اگر زمان را از دست دادی، می روی و دیگر نیستی.
بالاترین را دوست دارم، چون هرکسی برای خودش می تواند باشد، به اندازه ای که همت می کند و به اندازه ای که برای خودش و در نتیجه برای همه کار می کند.
بالاترین را دوست دارم، چون هر جور آدمی که فکر کنی توی آن هست و یک حس عمومی حق داشتن و حق خواستن در آن است.
بالاترین را دوست دارم، چون کسی نمی تواند بخاطر اینکه جزو یک خانواده نیستی یا هستی تو را حذف کند، فقط لازم است قاعده بازی را رعایت کنی.
بالاترین را دوست دارم، چون خانه همه کسانی است که به بالاتر از این فکر می کنند.

از همه بچه هایی که به این بلندی و بالایی فکر کردند، می گویم: خسته نباشید، سال سختی بود، ولی آنچه به دست آوردید و آوردیم و می آوریم ارزش کار کردن را دارد.

ابراهیم نبوی
25 مرداد 1386

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

با سلام:
خوانندگان و دوستان گرامی. با توجه به نظر اقای نبوی و نیز لطف دوستانی که مطالب بسیار زیادی را برای ایشان ارسال نموده اند از این هفته هر جمعه مطالب برگزیده ی یکی از دوستان به انتخاب اقای نبوی بر روی سایت قرار می گیرد.
با تشکر.
مدیریت وبلاگ


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

آمدیم، تشریف نداشتید!

 

 

 

 

 

خدایا!!!

اومدم پیشت واسه چهار تا کلوم حرف حساب...ولی مثل همیشه نبودی... امیدوارم یادداشتم بهت برسه...

 

خدایا!!!

 

تو ما ها رو هم خودت آفریدی یا ما خودمون خودمون رو ر... اگه ما رو آفریدی پس چرا نیستی؟ کجایی هان؟

 

چرا وقتی فرشته کوچیک بی گناه اومد خونه ما، از یه جایی که نمی دونم کجاست...وقتی پدری بالای سرش نبود، تو هم نبودی؟

 

چرا وقتی پدرم بعد از چهل سال حمالی...داشت پای سجاده نمازش... اشک میریخت که شاید یه ذره از بدبختیهاش یادش بره، وقتی همون موقع طلب کارهاش بهش زنگ زدن، نبودی؟

 

چرا وقتی مامانم... نمی دونست چه جوری غم هاش رو خالی کنه، تا دل دریاییش سبک بشه...ولی دید حتی همون چاه خشک و خالی  رو هم نداره که توش داد بزنه، نبودی؟

 

چرا وقتی غمهاش خالی نشدن و آسمش عود کرد...و ناچار شدیم زنگ بزنیم اورژانس....و اورژانس هم یک ساعت بعد اومد، تو باز هم نبودی؟

 

چرا وقتی اون سرباز های مهربون، برادرم رو گرفتن...چون اون روز باید یه ماشین پر تحویل فرمانده مهربونشون که فقط به رفاه و امنیت ما فکر میکنه، میدادن...وقتی داشتن با پاهاشون تنش رو نوازش می کردن، چون داشته توی خیابون راه می رفته، و چون پرسیده دارید منو کجا میبرید، تو نبودی؟

 

چرا هایی که مربوط به خودم میشه رو بهت تخفیف میدم....

 

وقتی اون دخترک بیچاره رو چهل تا مومن و با ایمون ...به خاطر خودش ها... انقدر با لگد زدن تا جون داد...کجا بودی؟

 

وقتی نزدیکترین دوستم، در مونده بود که واسه آیندش چه کاری باید بکنه، با یه مدرک قراضه خبر نگاری...وقتی همسرش به خاطر بیکاریش ازش جدا شد...وقتی سر دبیرش به خاطر کم سن بودنش و رسمی نبودنش انقدر بهش توهین کرد که فقط تونست تیکه های خرد شده روحش رو با چند تا قطره اشک از وجودش بیرون بکشه...حتی نتونست جواب توهینهاش رو بده، فکر کنم اون موقع داشتی برای ترفیع مقام آقای سر دبیر اقدام میکردی نه؟

 

وقتی روی سر فاحشگی...کلاه گذاشتن از نوع شرعی...کجا بودی؟ و وقتی دخترکها توی سایت صیغه دات کام خودشون رو به ملت مسلمون عرضه میکنن...چون پدر ندارن و باید خرج زندگیشون رو بدن...داشتی با کی چت می کردی؟

 

اصلا به اون دختر بیچاره ای که الان اسیر اوین...فکر هم کردی؟ فکر کردی که فقط یاد تو میتونه یه ذره از وحشت و درد تجاوزی که دارن به روحش میکنن..کم کنه؟و تو فقط و فقط  یه ذره از یادت رو دادی بهش؟...اون الان از تو هم تنها تره... اون الان به خاطر گوسفند هایی مثل من اونجاس...اون ترسیده...سردشه...درد داره...کجایی؟ هان؟

 

مگه تو همونی نیستی که شبای قدر میشینن واست زار میزنن که کمکشون کنی... جواب دعاها که هیچ...جواب اشکها رو کی میده؟

 

میدونی؟

 

 نه نمی دونی...اینجا زمان متوقف شده... اینجا همه دارن توی لجن دست و پا میزنن...و هرکی هم که تند تر دست و پا میزنه توهم خوشبختی گرفتتش... اینجا زندگی مرده... شرافت و شجاعت و وجدان و عدالت و مزخرفاتی از این قبیل که پیشکش... اینجا انسان وجود خارجی نداره...  و هر کسی هم که سرش رو در بیاره از زیر این لجن.....مستقیم....اوین!!! شکنجه!!! اعدام!!! جرم: تشویش اذهان عمومی!!! کدوم ذهن؟ اینجا اذهان عمومی خیلی وقته که به دلیل آزادی بیان دچار جذام شده...چیزی ازش باقی نمونده....قاضی مرتضوی به سلامت باد...

 

اینجا... یک مشت آدمک به کثافت آغشته شده دارن واسه ادامه دادن به این دم و باز دم احمقانه... خود فروشی میکنن... هم دیگه رو می جون... آدم با طعم کثافت... چه چیزی بهتر از این برای ادامه بقا؟!!! اونوقت چطور به خودت حق دادی که خود کشی رو گناه کبیره اعلام کنی؟ چطور تونستی ؟ گرچه دیگه کسی به تو هم اهمیتی نمیده... حس نمی کنی از قبل تنها تر شدی؟ یه ذره به اطرافت نگاه کن... یه ذره...

 

یادم رفته بود...میگن تو خیلی بزرگی ... پس شاید اگه به اطرافت نگاه کنی چیز زیادی نبینی...آخه اینجا یه قسمت کوچیکیه از این لجنزار بزرگه که انقدر زیبا آفریدیش...شاید هم ببینی...ولی تا بخواد نگاهت به ما بیافته...ما فرسنگها زیر لجن مدفون شده باشیم...سالها قبل از اینکه نگاهت به ما برسه...

 

خدایا...

 

شکرت به خاطر سلامتی....چون با دست و پای سالم دست و پا میزنم و با چشم سالم فرو رفتن عزیزانم را می بینم...و با گوش سالم صدای فریاد هم نوعانم را می شنوم...و با زبان سالم شبها میخوانم: "خداوندا! رحم کن بر بنده ای که سلاحی جز اشک چشم گریان ندارد...!"

 

شکرت به خاطر اینکه دخترم! تا بتوانم با تحقیر شدنم...حس مردانگی و اعتماد به نفس و غیرت و قدرت و برتری را در هم نوعانم زنده کنم! و شهوت مقدس را...

 

شکرت به خاطر رفاهی که به ما ندادی! در این صورت ذره ذره خرد شدن پدرم را ... خرد شدن عزت نفسش را بهتر میبینم...از فاصله خیلی نزدیک...و پیر شدن مادرم را...و سرگردانی برادرم  و امثالش را... و در ماندگی خواهرم را... و گنگی سرنوشت فرشته کوچک را...!

 

شکرت به خاطر اسلام که برای کمال و خوشبختی ما فرستادی...و فرستادگانی که با ضرب گلوله و باتوم و شلاق آن را در مغز ما فرو کنند...اما چه حیف که وصله ناجوری بیش از آب در نیامد...تیرت به سنگ خورد...

 

((کفر میگویم؟؟؟ سنگ می شوم؟؟؟ به دوزخ خواهیم فرستاد؟؟؟ دوزخ همینجاست...همینجایی که تو نیستی...به خودت زحمت نده... وقتت را برای آفریدن بگذار...من خودم در دوزخم...

 

دوزخی دیگر بساز...این یکی پر شده... و بهشتی بساز برای مومنینت...زیرا آن بهشتی که از آن دم میزدی هم پر شده... پر از شیاطینی که به تو ایمان دارند... و ایمانشان آنان را در بهشت نگه خواهد داشت...))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیگه گلوم درد گرفته...من میرم سیگار بکشم...تو هم برو به زندگیت برس... ظاهرا تو را با ما کاری نیست... منتظر جوابی هم نیستم...انتظاری از تو ندارم...

 

دیدار به .......

 

(یکی از آفریدگانت که می توانی به وجودش افتخار کنی)

 

 

پ.ن.: کاش خدای پرومته بودی...کاش پرومته دیگری...کاوه دیگری...کاش.......

 

 

 

 

 

 

 ارسالی از :سرکار خانوم فعلا ناشناس

با اندکی تلخیص

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5:8  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

عبدالجکیل هاشمی و سیدهاید شاهرودی

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 25 مرداد 1386 [2007.08.16]

خبرهای خوب یکی پس از دیگری یک راست می خورد وسط فرق سرمان. وسط این همه مصیبت و فلاکت، واشنگتن پست فاش کرد که « آمریکا برای قرار دادن سپاه در لیست سازمانهای تروریستی تلاش می کند.» البته یک مقام آگاه که در آگاه بودنش هیچ شکی نیست، چون اگر آگاه نبود، وزارت امورخارجه اسمش را اعلام می کرد، گفت: « این موضوع فاقد اعتبار است.» البته برای اینکه خبرهای بد زیادی عصبی مان نکند، جیمز وولزی، رئیس اسبق سیا که ما هرچه تلاش کردیم یادمان نیامد اسمش را کجا شنیدیم، گفت: « اگر ایران کوتاه نیاید باید بمبارانش کنیم.» باز خدا را صدهزار بار که همسایگانی داریم یکی از یکی بهتر، و همه شان هم با ما دوست و رفیق اند. پادشاه عربستان گفت: « حاضرم 100 میلیارد دلار هزینه کنم تا دولت ایرانی مالکی را ساقط کنم.» پرویز مشرف هم در مورد هماهنگی نظامی آمریکا با پاکستان در استفاده نکردن از خاک این کشور علیه ایران، گفت: « 200 درصد از آمریکا مطمئنم.» باز هم جای شکرش باقی است که مسوولان مملکتی، از جمله کسانی که در لیست سیاه و بنفش و خاکستری و قرمز هستند، مواظب هستند که مشکلی برای کشور پیس نیاید. هاشمی رفسنجانی در حالی که احساس می کرد نقش بسیار تعیین کننده ای دارد، گفت: « دول منطقه با تدبیر موضع گیری کنند.» البته آگاهان توضیح دادند که ایران جزو دول منطقه نیست و هیچ لزومی ندارد با تدبیر موضع گیری کند و همین کارهای بدون تدبیری که می کند خوب است.

انتخابات آزاد، ایجاد باید گردد
از من به شما نصیحت که اگر هم کسی از نیروهای اصلاح طلب و میانه رو می خواهد در انتخابات شرکت کند، از حالا دستش را رو نکند، حالا ما عناصر منحرف و مزدور دشمن جای خودمان را داریم، بالاخره به قول دائی اکبر « محلی از اعراب نداریم» و برای خودمان ذزت پرتاب می کنیم و این مهم نیست، ولی جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب و غیره، از حالا همه دست شان را رو نکنند، به قول دائی اکبر« با چراغ خاموش حرکت کنند» و اگر هم تصمیم قطعی برای شرکت در انتخابات دارند، اعلام کنند که اگر شرایط انتخاباتی آزاد نباشد، شرکت نمی کنند. البته جبهه مشارکت اعلام کرد: « تنها در انتخاباتی شرکت می کنیم که آزاد، سالم و رقابتی باشد.» نهضت آزادی ایران هم از ارتفاع سی هزارپائی یک چترباز بدون چتر پرت کرد وسط بیابانهای اطراف جمکران و گفت: « انتخابات آزاد حق مسلم مردم ایران است.» البته آگاهان سریعا توضیح دادند که منظور دکتر از انتخابات آزاد همان « انرژی هسته ای» است، وگرنه در دولت فعلی چیز دیگری حق مسلم نیست. گفتم انرژی هسته ای و یاد بوشهر افتادم. نماینده سابق بوشهر و تنها متخصص انرژی هسته ای در میان سیاستمداران ایرانی، یعنی احمد شیرزاد، هیچ حرف خاصی در مورد انرژی هسته ای نزد، فقط گفت: « انتخابات می تواند شگفتی ساز باشد.» البته شیرزاد احمدی هم فورا گفت: « انتخابات می تواند شگفتی ساز هم نباشد.» در این وسط دعوای احمد شیرزاد با شیرزاد احمدی، بهزاد نبوی انگشتش را به نشانه سکوت روی دماغش گذاشت و گفت: « اصلاح طلبان همدیگر را نقد علنی نکنند و سکوت کنند... کرکره اصلاحات را پائین نمی کشیم.» مصطفی تاج زاده هم نمی دانم با کی لج کرده بود که یک جمله مبهم و البته غیرقابل اثبات و غیرقابل رد و شاید غیرمفید گفت که: « اگر مطبوعات آزاد شوند، ایرانی ها، روزنامه خوان ترین ملت اند.» آگاهان پرسیدند: حالا مگر مطبوعات آزاد می شوند؟ و پرسیدند: حالا مگر موقعی که آزاد شده بود تیراژ چقدر بود؟ و پرسیدند: اصلا مگر شما بقیه ملت ها را دیدی؟ بهزاد نبوی یواشکی به تاج زاده گفت: جوابش رو نده، می خواد بین جبهه اصلاحات دعوا راه بندازه.

عبدالجکیل هاشمی و سیدهاید شاهرودی
مدتی سید هاید شاهرودی در صحنه حضور داشت و به نظر می رسید حال عبدالجکیل هاشمی خوب نیست. امروز عبدالجکیل هاشمی در انتقاد از دولت گفت: « تغییر مدیر و وزیر چیزی را عوض نمی کند.» همین عبدالجکیل هاشمی گفت: « شعار اشتغال می دهیم، در حالی که راهمان بیراهه است.» از طرف دیگر، در کمال شگفتی و البته نه چندان غیرمنتظره، به گفته سخنگوی قوه قضائیه همین عبدالجکیل هاشمی دستور رسیدگی به شکنجه دانشجویان امیرکبیر و پیگیری آنها را صادر کرد. در همین رابطه یک دفعه سروکله پف آلود سید هاید شاهرودی ظاهر شد و گفت: « ما می توانیم پرچمدار تشکیل اتحادیه حقوقی و قضائی کشورهای اسلامی باشیم.» آگاهان گفتند: چشم، به آنها خبرش را می دهیم، فعلا که کشورهای اسلامی از دست شما در حال فرار هستند. در همین جا می خواهم یک پیام هم به آقای هاشمی شاهرودی بدهم که جان مادرت! اگر انشاء الله در حال خوبی بودی و مستر هاید نبودی و روی فرم بد نبودی، دستور آزادی این سه تا مادرمرده یعنی هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و علی شاکری را هم بده، این بیچاره ها گناه دارند.

چه دولتی چه چیزی، دست می کنه تو دیزی
دولت فعلا دارد یکی توی سر خودش می زند، یکی توی سر ملت، و منتظر است یکی بیاید بزند توی سرش. باهنر گوی سبقت از سایر دستمالیست های دولت را ربود و در سخنرانی اخیرش به مردم گفت: « دولت نهم در خدمت رسانی بدون منت، گوی سبقت را از تمام دولت های گذشته ربوده است.» آگاهان گفتند: اینکه اظهر من الشمسی پهلوون است و داریم با چشم خودمان می بینیم. باهنر در حالی که داشت دو دستماله می رقصید و کلیه هنرهای خودش را روی میز می ریخت، گفت: « متوسط سن دانشمندان هسته ای ما حدود 30 تا 31 سال است و این در حالی است که متوسط سن دانشمندان هسته ای اروپا بیش از 55 سال می باشد.» آگاهان توضیح دادند که افزایش سن دانشمندان هسته ای که تا هفته پیش به گفته رئیس جمهور 25 سال بود، به سن 30 تا 31 سال براساس مصالح نظام صورت گرفته و سن این دانشمندان با بخشنامه اخیر دولت در عرض یک ماه یک دفعه شش سال اضافه شد تا مشکلات هسته ای کشور هم بزودی حل شود. باهنر همچنین افزود: « در بیوتکنولوژی با شتابی که داریم می توانیم به جایگاه اول دنیا برسیم.» آگاهان گفتند: بلکه بیشتر، اول که چیزی نیست، شاید سوم هم بشویم. باهنر در پایان مشکلات بین المللی و منطقه ای کشور را حل کرد و گفت: « آمریکا نیز در خاورمیانه با شکست مواجه شده است.» در پی این خبر میمون و مبارک و بهانه نمکی( چی توز سابق) فعلا هیچ مشکلی در جهان برای ایران وجود ندارد و ناوهای آمریکایی برای فیلمبرداری فیلم بعدی جورج کلونی به منطقه آمده اند. راستی این فیلم « فرار از ایران» همان فیلم « بر بال های عقاب» است که قبلا هم یک بار ساخته شده و پرویز صیاد و مری آپیک هم در آن بازی می کردند و بر اساس رمان کن فولت در مورد فرار گروگانهای آمریکایی از طریق سفارت کاناداست. فیلم مزخرفی بود. حیف جورج کلونی.

تصمیم گیری درست کنیم
خبرش آمده بود که دانش جعفری وزیر اقتصاد هم قرار بود استعفا بدهد، فعلا خبرش آمده ولی خودش نیامده. استعفای وزیر صنایع و وزیر نفت در کمال میمنت و خرسندی به پایان رسید و من فکر می کنم احمدی نژاد فعلا خودش ریاست این دو وزارتخانه را عهده دار شود، کاری که ندارد، اگر قرار است 20 وزارتخانه کار نکنند، چه اشکالی دارد که 22 وزارتخانه کار نکنند. البته داوودی معاون اول رئیس جمهور علت اصلی استعفای وزیر صنایع را اعلام کرد و گفت: « نرخ رشد صنعت در این دوران 8 درصد بود.» آگاهان توضیح دادند که اصولا دولت در نظر دارد هر وزیری که رشدش بیش از 4 درصد باشد بسرعت برکنار کند. وزیر سابق صنایع در مورد دلیل استعفایش گفت: « به نظراتم توجه نمی شد و دخالت های محرابیان یکی از عوامل استعفای من بود.» البته باز خدا را شکر که مشکل حل شد و علت مشکلات وزارت صنایع خودش سرپرست وزارتخانه شد. ظاهرا محرابیان بچه خواهرزاده احمدی نژاد است و همراه با دائی جان و سایر خانواده، بطور خانوادگی ترتیب مملکت را می دهند. احمد توکلی هم علت استعفای وزیر نفت و صنایع را چنین اعلام کرد که « وزرای صنعت و نفت، مدیران سفارشی نمی پذیرفتند.» حالا که بحث مدیران سفارشی به میان آمد، موضوع انتصاب خانم دکتر نظری، همسر منوچ میم کارمند دون پایه وزارت خارجه نیز از اهم مسائل دولتی دو روز گذشته بود. همسر منوچ که داروساز و کارمند بهزیستی است، به یک مسوولیت کاملا مربوط به تخصص اش، یعنی مدیر کل حقوق بشر و زنان وزارت خارجه منصوب شد. دکتر نظری گفت: « مگه من چیم از اون زنیکه رجبی یا شوهر اون فاطمه جوادی کمتره که اونها بخاطر همسرشون به همه جا رسیدن و من باید توی بهزیستی بپوسم، منوچ! الهی داغت به دلم بمونه، زودی باید حکم معاونت منو بزنی. همسر فاطمه واعظ جوادی، یعنی مجید یزدانیان که 48 ساعت به عنوان اختلاس و غیره بازداشت بود، در حالی که اعلام می کرد هیچ خبری از علت دستگیری و آزادی اش ندارد، گفت: « می خواهند زنم را تخریب کنند.» آگاهان تصمیم گرفتند موارد مربوط به پرونده مجید خان را اعلام کنند، ولی او پشت زنش قایم شد و گفت: فاطی! اینا می خوان منو بگیرن، به محمود بگو منو نگیرن. و در پایان ستاره بزرگ دولت معاصر یعنی استاد سعیدلو که مدتها پشت ابرهای حادثه پنهان بود، ظاهر شد و در مورد نیروگاه بوشهر گفت: « در صورت تصمیم گیری درست، راه اندازی بوشهر انجام می شود.» آگاهان توضیح دادند که در صورت تصمیم درست بقیه مشکلات کشور هم حل می شود، مشکل این است که قرار نیست این اتفاق بیفتد.

اقتصاد مال چه کسی است؟
اوضاع اقتصادی کشور در حال رشد بسیار سریع است. قیمت زعفران پنج برابر شد و ما کلی خدا را شکر کردیم، چون فکر می کنم این همه زعفران که ملت برای ما سوغاتی می آورند، می توانم بفروشم و به جای آن بلیط هواپیما بخرم، چون قیمت بلیط هواپیما پنج برابر نشده و فقط 25 درصد اضافه شده است. در همین راستا احمدی نژاد برای کنترل بهتر وضع پولی و مالی کشور، شورای پول و اعتبار را منحل کرد. آگاهان پیش بینی می کنند که در روزهای آینده کلیه شوراهایی که دست و پاگیر هستند و احتمالا باعث می شوند که رئیس جمهور نتواند به سفرهای تبلیغاتی اش برسد، منحل خواهد شد.

آخرین جملات قصار
این جملات قصار امروز دریافت شد. « ایرانی ها دو دسته اند، یا سیاست زده اند یا از سیاست، زده شده اند.» و « سه راه برای پولدار شدن وجود دارد: یا بابات برات پول در بیاره، یا بابای مردم رو برای پول دربیاری، یا بابات دربیاد تا پول دربیاری.

ده پرسش و ده پاسخ
با توجه به اهمیت پرسش و پاسخ در طول تاریخ، در این بخش ما به پرسش های مهمی که در سایت ها و خبرگزاری ها مطرح بوده و هیچ کس به آنها پاسخ نداده است، پاسخ می دهیم:

پرسش اول: با توجه به پخش فیلم غارت شدن فروشگاه شهروند حکیمیه توسط ملت قهرمان و آزاده ایران، علت غارت مذکور را در شب اعلام سهمیه بندی بنزین چگونه ارزیابی می کنید؟
پاسخ اول: ارزیابی نمی کنیم، می بینیم.

پرسش دوم: خبرگزاری ها مطرح کردند که احتمالا جکی چان به ایران سفر خواهد کرد، تحلیل شما از این سفر چیست؟
پاسخ دوم: به نظر می رسد که سفر جکی چان به ایران، کاملا طبیعی و منطقی باشد، اگر مقایسه کنید، نزدیک ترین بازیگر در سینمای جهان و از میان بازیگرانی مانند جک نیکلسون، آل پاچینو، جورج کلونی، جانی دپ، مایکل داگلاس و غیره به احمدی نژاد، همین جکی چان است که احتمالا اکثر فیلمهایش را هم احمدی نژاد باید دیده باشد. من حدس می زنم اگر جکی چان به ایران نرود، احتمالا آمیتاباچان به ایران سفر می کند. البته محمود بصیری معروف به محمود خروس[ بازیگر فیلم درخشان خروس و ارایشگاه زيبا] خودمان آن قدر شبیه است که به نظر می رسد گاهی او را به عنوان بدل احمدی نژاد می برند نطق کند. و به نظرم ان دو سه دفعه ای که گلی به قالبی زده نشده کار همان محمود خروس بوده است.

پرسش سوم: با توجه به اینکه دو جهانگرد بلژیکی به ایران سفر کرده و توسط گروههای قاچاقچی دستگیر و با کمک نیروهای انتظامی آزاد شدند، فکر می کنید عواقب این رفتار چه خواهد بود؟
پاسخ سوم: احتمالا این جهانگردان تا یک سال گیج می مانند که بالاخره پیش پلیس بیشتر امنیت داشتند یا پیش دزد؟

پرسش چهارم: دو توریست چینی به دلیل عکسبرداری از اماکن نظامی بازداشت شدند، فکر می کنید چه سرنوشتی در انتظار آنان است؟
پاسخ چهارم: چون ایرانی تبار نیستند زنده می مانند و بعد از آماده شدن کت و شلوار و ملاقات با رئیس جمهور و دریافت هدایای مربوطه، آزاد می شوند. ولی احتمالا در بازگشت دولت چین آنها را دستگیر می کند که در این مورد با هیچ کس حرف نزنند.

پرسش پنجم: با توجه به اینکه آقای ناصر مکارم شیرازی گفته است که « با وجود اینترنت ایمان در خطر است... و اسلام زمانی پیشرفت کرد که خبررسانی کند و ساده و ابتدایی بود....» باید چکار کنیم؟
پاسخ پنجم: باید اینترنت را نابود کنیم و کاری کنیم که خبررسانی کند و ساده و ابتدایی شود.

پرسش ششم: چرا آیت الله مصباح یزدی گفته است که « ترس از خدا ابزار مقابله با گرانی است.»
پاسخ ششم: چون اگر مردم از خدا بترسند دیگر هیچ چیزی نمی خرند و تقاضا کاهش پیدا می کند، و طبعا گرانی از بین می رود، ولی چون دولت احمدی نژاد وجود دارد، دولت راهی برای افزایش قیمت ها پیدا می کند.

پرسش هفتم: چرا آقای احمد زیدآبادی گفته است، شریعتی را ستایش می کنم؟
پاسخ هفتم: چون گنجی تخته گاز رفته است، طبیعتا زیدآبادی هم ترمز گرفته است.

پرسش هشتم: آقای سقای بی ریا گفته است که « خاتمی که با زن نامحرم خارجی دست می دهد، چگونه می تواند فتوای مفتیان وهابی را خنثی کند؟»
پاسخ هشتم: علت صدور فتوای مفتیان وهابی علیه مراکز دینی شیعه کسانی هستند که با زنان دست نمی دهند، بنا براین طبیعتا کسی که با زنان دست می دهد، می تواند جلوی آن فتوا را بگیرد.

پرسش نهم: در وب سایت بالاترین نوشته بود: چرا جشن تولد و ازدواج مان یک شب است ولی مراسم مرگ مان چند شب؟ و چرا مطربی برای شادکردن مردم شغل بدی است، ولی مداحی برای گریاندن مردم، شغل خوبی است؟
پاسخ نهم: چون ما ایرانی ها اگر چند شب پشت سر هم خوشحال باشیم فشار خون مان می رود بالا و برای مان خوب نیست و ممکن است روی مان زیاد بشود و فکر کنیم هر کاری می توانیم بکنیم و بعد هر کاری می خواهیم بکنیم... پس این وسط دولت چکاره است؟

پرسش دهم: چرا مشاور رئیس جمهور گفته است « اختلاف میان اصلاح طلبان خواست خدا بود»
پاسخ دهم: چون اختلاف میان اصولگرایان خواست شیطان بود و معمولا شیطان موفق تر از خداست، به دنیا نگاه کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فارماکوپلیتیک در آستانه تحول بزرگ

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 24 مرداد 1386 [2007.08.15]

در راستای این که دیروز کارشناسان امور دارویی اعلام کردند « استامینوفن کدئین» پر مصرف ترین داروی کشور است، همین پزشکان اعلام کردند که در دوره های گذشته نیز داروهای زیر بیشترین مصرف را داشته است:

دوره مهندس بازرگان: داروهای ضد التهاب
ابوالحسن بنی صدر: چسب زخم و پماد سوختگی( برای حوادث غیرمترقبه)
میرحسین موسوی: داروی واریس( برای درمان پا درد ناشی از ایستادن توی صف)
آیت الله خامنه ای: داروی ضدافسردگی( براساس دستور بزرگتر مصرف شود.)
هاشمی رفسنجانی( دوره اول): کرم ضد آفتاب و داروی دریازدگی
هاشمی رفسنجانی( دوره دوم): داروهای ضد آلرژی
خاتمی( دوره اول): داروهای آرام بخش( برای کند کردن واکنش در قبال محیط)
خاتمی( دوره دوم): داروی ضد اضطراب( هر نه روز یک بار مصرف شود)
احمدی نژاد( دوره اول): استامینوفن کدئین( کاهش سردرد ناشی از حرافی و مسکن همه دردها)
احمدی نژاد( دوره دوم): داروی ضدعفونی کننده( پس از هر ملاقات مصرف شود.)

در آستانه یک تحول بزرگ

دکتر خوش قدم، که دوره ریاست جمهوری اش را از سفر به نیویورک آغاز کرد و امروز به کابل رفته بود، در این سفر گفت: « دنیا در آستانه یک تحول بزرگ است.» آگاهان پرسیدند: « شما اینو از کجا فهمیدین؟» دکتر خوش قدم، معروف به احمدی نژاد سخنان زیر را در این مورد اعلام کرد: « در این دو سه سال دنیا به سوی تحولی بزرگ می رود که من نشانه های آن را می بینم، یک باره انگار جمعیت مردم صدها برابر شده است، من تا دو سال قبل در هیچ جا این همه آدم را نمی دیدم، مردم دچار سرگردانی شده اند و دائما از این کشور به آن کشور و از این شهر به آن شهر می روند. به نظر می رسد که جهان وسعت بیشتری یافته است، تعداد اتاق هایی که در اختیار انسانهاست بیشتر شده و انسان های کوخ نشین در کاخ های عظیم هرچه می خواهند می کنند. تصاویری که از انسانها پخش می شود، دیگر آن تصاویر کاذب قبلی نیست، بلکه تصاویر مومنین و افرادی که عشق خداوند را دارند، هر روز در رسانه های استکباری نشان می دهند. مردم همه به شکل واحدی درآمده اند، من با چشمان خودم می بینم که در شهرستانها بسیاری از همین مردم عادی با لباس های نظامی و یونیفورم های کارخانجات و لباس های مدارس ظاهر می شوند و این از نشانه های تغییر جهان است. دنیا به طرفی پیش می رود که پول که زمانی مردم در جهان برای به دست آوردن آن چه زحمت ها می کشیدند، در دست مستضعفان قرار می گیرد و نابود می شود، نشانه های نابودی آمریکا را می توان دید، من تا سال گذشته آمریکا را از دل نیویورک دیدم، اما اکنون هر کجا می روم، اثری از آمریکا نیست و دائم اثری از افغانستان و سوریه است. من نشانه های تغییرات بزرگی را می بینم، انسان احساس می کند مومنین دور و بر آدم را گرفته اند و تعداد اتومبیل هایی که انسانها را حمل و نقل می کند بشدت افزایش یافته است. انسان احساس می کند که گل های زیادی در اتاق ها وجود دارد که تا دو سال قبل اصلا نبود. در این دو سال انسان ها به زبانهای مختلف حرف می زنند و با وجود زبانهای مختلف مقصد واحدی دارند. از طرفی دروغ بسیار زیاد شده است، چرا که انسان های عصر حاضر در این دو سال و چند ماه وقتی به انسان می رسند، از انسان ها تعریف می کنند، ولی وقتی مقالاتی که در مورد انسان نوشته شده است، می خوانید دائما فحش می دهند و انتقاد می کنند. جهان در آستانه تحولی بزرگ است.»


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 24 مرداد 1386

انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات

وقتی مقاله « چه نباید کرد» را نوشتم، نامه ای از تهران برایم رسید. نامه خواندنی است، پاسخی هم به نویسنده آن دادم. هر دو را بخوانید....

جناب آقای نبوی!
ضمن عرض سلام. سلامی از جانب ایرانی که ما جوانان حالمان ازش بهم می خورد و شما دوست دارید برگردید که اگر من روزی از اینجا بروم هرگز باز نخواهم گشت. در هر حال مطالب شمارا خواندم- به نظر بنده رژیم کنونی اشتباه شاه را به هیچ وجه نخواهد کرد - آزادی نمی دهد که اصلاحات شود.

در آیین این حکومت اصلاحات یعنی رفتن و به قول بزرگشان حالا که باید برویم چرا با دست خودمان برويم - هرچه بیشتر فشار بیاورند - بیشتر به حجاب و بنزین گیر بدهند، مردم ساکت تر وتو سری خور تر می شوند. دیروز یکی از اقوام 14 ساله ما رو به جرم جوراب نداشتن و شلوار کوتاه گرفتند، درون ماشین انتقال از دیگر دختران هر چه که بلد نبود رو یاد گرفت ،فحش رکیک و غیره... پس طرح بدحجابی برای اصلاح نیست. امر به معروف نیست، بلکه سر کوب است، ساختن لشکری از موشها و ترسو هاست. خود به واقع وضع رانندگی در تهران را دیده اید. همه را با هم دشمن کرده اند، همه به خون هم تشنه اند. بعید بتوانی 500 تومان از ماشین دیگری پول خورد بگیری، سر کرایه دعواست، سر حق تقدم دعواست، با افسر پلیس دعواست، با عابر پیاده همه و همه، موتور سواران در پیاده رو پشت سرت بوق می زنند و اگر دختر جلویشان باشد با دست نوازشی از پشت دخترک کرده و می گریزند. کدام یک از مردمی که هر روز خون خود را می خورند، می توانند متحد شوند؟ جرات داری در صف بنزین زرنگی کنی؟ تکه تکه ات میکنند. رحم کجاست؟ مروت کو؟ دانشجوها رو در دانشگاه به سمت دختر بازی و پسر بازی به قولی زید بازی هدایت می کنند تا از سیاست دور شوند، در محدودترین دانشگاه آزاد هم که درس میخواندم در شهرستان باز دختر بازی و غیره راحت بود. اما چند روز پیش به چند شهر سفر کردم، منجمله همدان و کردستان، نه خبری از گشت ارشاد دیدم نه چیزی. مانتو کوتاه بود. شلوار کوتاه بود. آرایش بود. موی بلند و سیخ برای پسران که احتمالا بعد از یک سال مدش به شهرستان رسیده بود، اما همان شهرستانی ها از رژیم راضی بودند، متاسفانه هر وقت می گوییم شهرستانی ها کم درک اند، یک سری آدم از شهرستان شاکی می شوند. آقایی که شاکی شدی ...منظورمان تو نیستی، تو مثل خودمان می فهمی. کسی نمی گوید که در دهات همه نفهمند، اما نگاهی به دور و برت کن... راننده مسافر کش پول نداره، بنزین نداره، نون شب نداره، می گه خدایا شکرت! روزی ما همینه !احمدی نژاد اگه نبود همین یه لقمه هم نبود.... خب آقای صاحبدل روشن فکر! اين مسافر کش احمق نيست؟ عقلش جمهوری اسلامیزیسم نشده؟ اخبار مخالف در عمرش شنیده؟

هم خانه ای در دوران دانشگاه داشتیم اهل شهرستان، می گفت اگر آمریکا یا هرکی حمله کند من اولین نفری هستم که به جنگ می رم! می دانید چرا؟ چون در سن چهل سالگی از برکت رژیم نه کار داشت نه مدرکش را گرفته بود، نه ماشین، نه خانه، نه عشق، نه پول، فقط رفته بود سربازی... خب لابد در دلش می گفت بروم بهشت اقلا اونجا به فیض برسم... هیچ وقت نفهمید عامل بدبختی اش همین رژیم است که می خواهد برایش جان دهد.
البته منظورم این نیست که حمایت از اراضی ایران بد است، اما خیلی از همین افراد نمی دانند هنوز، که جنگ امریکا جنگ عراق نیست، بدون اینکه ببینی از کیلومترها دور کشته می شوی، مگه غزوه پیغمبر است که می خوای تن به تن بجنگی ؟ نکنه می خواهی هواپیمای جنگده جت رو بزنی؟

خلاصه اینکه چرا رژیم در شهرستانها زياد گیر نمی ده به مردم و بد لباسی رو نمی دونم یا می خواد تهران رو ول کنه بره اونجا دوباره مردم تهران سرگرم شن، یا نمی خواد محبوبیتش رو بین شهرستانی هایی که در عمرشان اخبار درست نشنیده اند از دست بدهد، نمی دانم.
.
اما اینکه مردم موش شده اند تقصیری به گردنشان نیست، حتی کسی که هر روز وی- او- ای می بیند،چرا که طرف به سختی قسط ماشین 15 سال کارکرده اش را با مسافر کشی می دهد، یا معلم است نیمه وقت مسافر می کشد، اجاره خانه ندارد که بدهد، پدرش سخت مریض است. پول عمل ندارد. دخترش هر روز می گوید بابا ما امسال تابستون کجا می ریم؟ یالا همه دوستام رفتن کیش سوار جت اسکی شدن، پسرش سرباز است در سیستان دسترسی ندارد بفهمد که امروز زنده مانده یا مرده، خرج دندانپزشکی زنش بالای دو میلیون است، خودش مریض است ... نه خنده دارد نه دروغ است... بسیارند مردمی که همه این مشکلات رو دارند. این تازه کمترین حالتش بود، حال چگونه این مرد باید حاضر شود به خاطر تغییر رژیم خودش را بکشد یا بر سر سهمیه بنزین شاکی شود؟ یاد گرفته خفه شود تا همین کورسوی زنده ماندنش به حیات خانواده اش کمک کند. من تا به حال مسافر کش شخصی ای را ندیده ام که از فرط بدبختی بغضش نترکد.
.
در مورد نظر اقای نبوی در مورد افراد خارج از کشور هم موافقم، طرف 20 سال است در مثلا آلمان یا انگلیس بهترین زندگی را راه انداخته که همه در همان سطح اند، سالی یکبار می آید با چم و لم از اینکه ما چطور رانندگی می کنیم - خاک بر سر رانندگی در تهران، ما چطور می خندیم، خاک بر سر سریالهای شما، ما چطور تفریح می رویم - خاک بر سر پارک جنگلی کثیف شما، ما چه می خوریم چه می کنیم و الی آخر....فکر می کند ما بد بختی روی سرمان را می پرستیم و حلوا حلوا می کنیم، فکر می کند اگر اراده کنیم یک شبه رژیم عوض شده است-...همان شخص هنوز دنبال فیلم فردین و بهروز وثوقی است، می سپارد به این و اون که دی وی دی واش را بیارن، تاکید می کنه وی سی دی دوست نداره! هنوز معیارای ازدواج دخترش مال قبل انقلابه، نمی دونه سینمای ایران چی کشیده. هنوز دنبال آهنگ لاله زاری می گرده. تازه در آخر هم می گه، بابا یه دستی بالا بزنید، یه کاری کنید. این زندگی سگی چیه که دارید؟ تو آلمان یه روز فلان چیز نیم درصد گرون شد، مردم در کارخونه رو بستند، شما بنزین 80 تومن تون می خواد بشه 800 تومن، چقدر بی عرضه اید، حال فرض کنید مخاطبش همان مسافر کشی که شرح حالش را بالا گفتم باشد.
.
واقعا مردم ایران چه باید بکنند؟ چه بر سرمان آمده ؟ مردم آن قدر کشیده اند که با اصلاحات هم موافق شده اند، رژیم می ترسد اصلاحات بدهد، مردم سیر شوند و بگویند حالا تغيير رژیم. پس اصلاحات نمی دن که مردم دنبال اصلاحات باشن، خلاصه می خوان انتظار مردم تهرانی که با مد اروپا جلو می رن رو بیارن در حد صدر اسلام.
اما گاهی هم سوپاپی نیست و یکباره همه چیز منفجر می شود، که لابد آن روز رژیم سوپاپ ها را در دقیقه نود باز می کند تا جلوی انفجار را بگیرد. به نظر من احمدی نژاد را برای اين سر کار آوردند تا به مردم بفهمانند به چیزهایی که داشتید قناعت کنید.
.
جناب نبوی شما هم غصه نخورید که دورید، درست است که وطنتان را می پرستید، اما بالاخره بر خواهید گشت، باها وبارها از شما تشکر کرده ام، واقعا از اینکه اینقدر به ما آگاهی می دهید و ما را شاد می کنید یک دنیا تشکر و قدر دانی می کنم، روزهای سختی شما هم یک روز خوش می شود، با تحمل و صبری که از شما انتظار می رود، از پس این مرحله هم رد خواهید شد.
میم از تهران


دوست عزیز!
گاهی اوقات حسی که در کلمات است، چنان قوی است که نمی دانم چه باید بگویم. نوشته شما مثل گزارشی است که هر کسی می تواند واقعیات رنج آور ایران را از چشم شما ببیند. کلمه اش همین است؛ تلخ! گاهی که به عزیزانم در ایران تلفن می زنم، گوئی که این هوا از لابلای سیم های تلفن عبور می کند و توی صورت آدم می خورد، مطمئنم که این فقط یک تصور است. از شما ممنونم که این نوشته را برای من فرستادید، اما می خواهم چیزهایی را به شما بگویم. چیزهایی که شب ها بی خوابم می کند و روزها بی تاب، چیزهایی که هر صبح و شام مغزم را خراش می دهد و نمی توانم از دست آنها رهایی پیدا کنم. بگذار بگویم:

استبداد، داستانی غریب و مکرر دارد و آن که بر صندلی استبداد می نشیند، گوئی داستانی را تکرار می کند که همه ما آن را بارها خوانده ایم، شاید خودش هم داستان را خوانده باشد، اما همیشه امیدوار است، یا توهم می کند که این بار داستانی که می خواند، داستانی دیگر است. اما چنین نیست. استبداد، عادتی سخت به ماندن دارد. عادتی که عاقبت زندگی را از او و آرامش و سرخوشی را از همه مردم می گیرد. استبداد حاضر به تقسیم سهم خودش نمی شود، و با این کار همه چیز را از دست می دهد. نه خود می خورد و نه به کس می دهد، گنده می کند و آخر کار نیز طعمه سگان و شغالان می کند و تمام. شتر مرد، حاجی خلاص!

شاه سابق نشنید که باید قدرت را با مردمان تقسیم کند، شاه چنان مقتدر بود که قدرتش را از عقل و خرد مستغنی می دید، فرض را بر این گذاشته بود که روز همیشه به همین شکل روز می شود و شب همیشه همین شب است، اما می گویند هیچ رودخانه ای همان رودخانه نیست. زمان می گذرد، همه می میرند، و همیشه روزی هست که مقتدرترین آدمهای جهان هم ساده تر از آن که فکر کنی تبدیل به هیچ می شوند. شاه سابق نمی دانست که اگر مخالفانش و منتقدانش را به قدرت بیاورد، خود نیز عمری دراز تر خواهد داشت. روزی تصمیم گرفت خودش را اصلاح کند که ملت دیوانه شده بودند. شاه وقتی گفت صدای انقلاب شما را شنیدیم که ملت دچار جنون انقلاب شده بودند. شاپور بختیار برای آن روزها می توانست یک راه گریز از انقلاب و این همه مکافات و مصیبت باشد، اما طوفان کینه و نفرت چنان شدید بود که عقلای قوم نیز عقل را در پستوی خانه نهان کرده بودند و دنبال اجتماع خشمگین می رفتند. شاه رفت، چون زمانی که باید محترمانه و آرام جایی به دیگران می داد و خود نیز می ماند و آرام آرام قدرت را اصلاح می کرد، نکرد.

امروز نیز چنین است. حکومت در انتخاب اصلاح شدن و اصلاح نشدن، ترس از نابودی دارد و بازی ماندن تا آخر و رفتن برای همیشه، یک پایان تلخ و مکرر برای سرنوشت ملت ماست. من اگر بخواهم براساس آنچه گمان می کنم رخ می دهد، قضاوت کنم، می گویم که پایان سرنوشت ایران امروز یا تکه تکه شدن است، یا له شدن زیر پای قدرتهای بزرگی که می شد دشمن مان نباشند و دشمن شان کردیم، یا دچار شدن به انقلابی تلخ و سرکوبی از آن سخت تر و فروپاشی جامعه ایران و از دست رفتن همه آنچه ایرانیان در سالهای پس از انقلاب در ماده و معنی خلق کردند. من نمی خواهم جمهوری اسلامی بماند، چون حکومت خوبی است، من از این حکومت به دلایل شخصی و اجتماعی و فلسفی بیزارم، اما معتقدم روزی باید این داستان انقلاب را تمام کنیم. باید بیاموزیم که برای طرحی نو درانداختن، لازم نیست تمام فلک را سقف بشکافیم.

از نظر من دولت حاضر و نظام جمهوری اسلامی همه چیز را برای نابودی کشور و خودش و جامعه آماده کرده است. آنان می گویند اگر قرار است ما نباشیم و حکومت شیعه نباشد، چه فایده که ایران باشد و کشوری بی دین باشد و مردمانی بی اعتقاد و بی آخرت در آن زندگی کنند. این تصمیمی است که گروه احمدی نژاد گرفته است و رهبری کشور هم تا امروز نشان نداده است که مخالفتی با این تصمیم دارد، با این وضع هیچ امیدی به این که نظام جمهوری اسلامی بخواهد اصلاحاتی را تحمل کند یا از آن استقبال کند، ندارم.

اما سخن من این است، و هزار بار این سخن را تکرار می کنم که اصلاحات چیزی نیست که حکومتی مثل جمهوری اسلامی بخواهد. جمهوری اسلامی خاتمی را هم نمی خواست. جمهوری اسلامی وقتی اصلاحات اقتصادی هاشمی چهره کشور را تغییر داد، با آن اصلاحات هم مخالف بود. اما، تمام هنری که سیاستمداران امروز ایران می توانند داشته باشند، این است که حکومت را قانع کنند یا وادار کنند که خود را اصلاح کند و سهم مردم را از زندگی و قدرت و عدالت به میزان سهم همه گروههای اجتماعی بدهد. دشواری سیاستمدار امروز ما این است که بتواند حکومت را قانع کند که اگر خود را اصلاح نکند، همه چیز، همه چیز و همه چیز نابود می شود. خشم و نفرت گلوله ای است که دولت و حکومت برای پیشانی خود تدارک دیده است. به حکومت باید فهماند که ملت دشمن نیستند، مردم جنگ نمی خواهند، مردم نمی خواهند ناامنی و فروپاشی رخ بدهد. متاسفانه حکومت ما از مردم خودش می ترسد. حکومت و دولت ایران حاضر است با هرکسی معامله کند جز با ملت ایران. این حکومت را باید به سر میز سازش برای اصلاحات کشاند.

ممکن است فکر کنید که حکومتی که چنین می کند، لایق نابودی است، اما من با نظر شما موافق نیستم. نابودی قدرت مرکزی در ایران، با بحران اجتماعی موجود، تشنج در روابط اقتصادی، ویرانی اقتصادی، بی ارزشی و بی هنجاری اجتماعی، ایران را نابود می کند. ما نباید اشتباهی را که در سال 1357 به اتفاق کردیم تکرار کنیم. من یکی از همان سرودخوانان پیروزی 57 هستم، هزار بار از فرزندانم عذر می خواهم که چنین غلطی کردم و از آنها می خواهم اشتباه ما را تکرار نکنند، ما یک مشت جوان عصبی و خشمگین بودیم و نمی دانستیم که خانه ای را که می شود تعمیر کرد و اصلاح کرد، نباید کوبید و دوباره ساخت. این ویرانسازی هزینه ای می خواهد که پرداختن آن به نفع منافع ملی ایران نیست. علیرغم تفاوت نظری که با مرحوم شریعتی دارم، اما جمله ای را که او گفت و من و سایر دوستداران انقلابی اش نشنیدیم، تکرار می کنم که انقلاب برای مردمی که فرهنگ ندارند، یک فاجعه است.

ابراهیم نبوی
24 مرداد 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:25  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

این دولت توی دهن ما می زند!

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 23 مرداد 1386 [2007.08.14]

کمال دانشیار گفت: « وزارت نفت بدون وزیر بهتر اداره می شود.» آگاهان گفتند: طبیعی است، مملکت بدون رئیس جمهور هم بهتر اداره می شود. همین کمال دانشیار گفت: « دولت احمدی نژاد دولت شگفتی هاست.» آگاهان برخی از شگفتی های دولت احمدی نژاد را برشمردند:

شگفتی در هماهنگی: دولت نهم بیشترین هماهنگی با مجلس و سایر قوا را داشت و مورد حمایت کامل رهبری بود، این دولت کابینه یکدستی را تشکیل داد که چهار وزیر آن از مجلس رای اعتماد نگرفتند، دو وزیر آن استعفا دادند و سخنگوی آن چهار شغل دارد.
شگفتی اقتصادی: دولت نهم بیشترین درآمد تاریخ بیست سال اخیر دولت در ایران را داشت و بدترین وضع اقتصادی را در بیست سال گذشته برای مردم ایجاد کرد.

شگفتی های ورزشی: دولت تمام سرمایه گذاری اش را برای پیروزی تیم ملی فوتبال صرف کرد، در نتیجه تیم ملی بسکتبال قهرمان آسیا شد و تیم ملی فوتبال حذف شد.

شگفتی سیاست خارجی: رئیس جمهور بیشترین سفر خارجی را در بیست سال گذشته انجام داده تا روابط ایران را با جهان بهبود بخشد، در نتیجه جهانیان با دیدن رئیس جمهور با ایران دشمن شدند.

شگفتی امنیتی: دولت به یک و نیم میلیون زن و مرد ایرانی تذکر اخلاقی داد، در نتیجه برای اولین بار در تاریخ ایران پدیده تجاوز دسته جمعی به زنان در زمان دولت نهم اتفاق افتاد.

شگفتی در رسیدن به نتیجه: دولت به هیچ کدام از وعده هایی که داد عمل نکرد، در عوض کارهایی را کرد که گفته بود نمی کند.
شگفتی ضد صهیونیستی: دولت ایران برای اولین بار در جهان بطور رسمی خواستار نابودی اسرائیل از روی نقشه جهان شد و باعث شد که اسرائیل که تا پیش از این کشور محبوبی نبود، محبوبیت پیدا کند.

شگفتی فلسطینی: دولت با تمام قوا از پیروزی فلسطین در مقابل اسرائیل دفاع کرد، در نتیجه فلسطینی ها به جان هم افتادند و همدیگر را کشتند.

شگفتی منطقه ای: دولت ایران تلاش کرد تا جهان اسلام را علیه آمریکا و غرب متحد کند، در نتیجه کشورهای منطقه که تا قبل از تلاش های دوستانه ایران، با ما دوست بودند، علیه ایران متحد شدند.

شگفتی علمی: دولت برای اینکه مدیریت علمی را حاکم کند، کاری کرد که سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور تعطیل شد.

شگفتی هسته ای: دولت برای اینکه از حق مسلم مردم ایران از انرژی هسته ای که به رسمیت شناخته می شد و کسی با آن مخالفتی نداشت، دفاع کند، کاری کرد که در یک سال سه قطعنامه شورای امنیت علیه غنی سازی صادر شود و ایران خودش فعالیت هسته ای را متوقف کند.

شگفتی غنی سازی: دولت های قبلی در مورد دستیابی به انرژی هسته ای کارهایی می کردند، اما چیزی نمی گفتند، دولت احمدی نژاد در این مورد هر روز حرف می زد، اما کارهایی که شده بود متوقف شد.

شگفتی در گروگان گیری: دولت ایران که پنج نفر از اعضای رسمی اش توسط آمریکا گروگان گرفته شده بودند، پانزده ملوان انگلیسی را که به آبهای ایران تجاوز کرده بودند، دستگیر و یک هفته بعد با دادن هدایایی آزادشان کرد، بعد پنج ایرانی - آمریکایی که برای دیدن خانواده شان به ایران آمده بودند، به عنوان جاسوس آمریکا دستگیر کرد.

شگفتی در آزادی بیان: یکی از مهم ترین شگفتی های دولت نهم این بود که رئیس آن در حضور دانشجویانی که علیه او شعار می دادند و عکس اش را آتش می زدند، حاضر شد و اجازه داد که آنان نه تنها علیه رئیس جمهور شعار دهند، بلکه فیلم آن نیز از تلویزیون پخش شود، پس از شش ماه دانشجویان دستگیر و زندانی شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 23 مرداد 1386

چه نباید کرد؟

بارها و توسط بسیاری از بزرگان خرد و اندیشه این موضوع که « چه باید کرد؟» نوشته شده است. البته گاهی هم کسانی که این موضوع را گفته اند، چندان هم خردمندان بزرگی نبودند، اما استیصال و یا سردرگمی سووال را به آدمی تحمیل و لاجرم آدم را به سوی پاسخ وادار و ناچار می کند. در بخش اول « چه باید کرد؟» موضوعات فراوانی مطرح شد که طبیعتا رفتن به دنبال این همه، جز سردرگمی بیشتر حاصل ندارد. فکر می کنم موضوع را به سووال زیر محدود کنیم.

آیا نظام جمهوری اسلامی اصلاح ناپذیر است یا نه؟ و آیا این موضوع ما را به سوی شناختی کاربردی از رفتار سیاسی در آینده راهنمایی می کند؟ من فکر می کنم از چند راه به این موضوع می توان نزدیک شد:

اول: آیا مقصود ما از اصلاح نظام جمهوری اسلامی، تغییر آن و ایجاد نظامی دیگر است؟ اگر منظور چنین است، آیا معنی تغییر نظام سیاسی اصلاح است؟ به نظر من بسیاری از کسانی که معتقدند نظام جمهوری اسلامی اصلاح ناپذیر است، منظورشان این است که نظام جمهوری اسلامی تغییر ناپذیر است. اگر منظور چنین نباشد، طبیعی است که وقتی ما سه سال قبل جمهوری اسلامی دیگری متفاوت با امروز داشتیم و امروز کشوری داریم که بسیاری از مشخصات آن شبیه سه سال قبل نیست، یعنی این نظام اصلاح پذیر است. معنی اینکه اصلاح پذیر است، این نیست که این نظام چنان خواهد شد که تمام آرمانهای ما یا بسیاری از مردم را برآورده می کند، بلکه منظور این است که این حکومت قابلیت بهتر شدن را دارد. به نظر من در این موضوع بحث نظری مفید نیست، چرا که بحث نظری نهایتا به ما اثبات می کند که در این حکومت هیچ تغییری ممکن نیست، در حالی که واقعیتی که در دوران اصلاحات و حتی در سالهای دولت هاشمی اتفاق افتاد، نشان می دهد که در همین جمهوری اسلامی به اشکالی کاملا متضاد زندگی جریان داشته است. جمهوری اسلامی از نظر نوع قانون و روابط ساختاری تغییری با ده سال قبل نکرده است، اما زندگی در آن به گونه های مختلفی صورت گرفته است. در همین جمهوری اسلامی ما دورانی را شاهد بودیم که تعداد زیادی نشریه روزانه در فضای نسبتا آزاد تولید می شد، و در همین جمهوری اسلامی شاهد بودیم که در یک روز 14 نشریه توقیف شد. در همین جمهوری اسلامی روزهایی را شاهد بودیم که زنان با آرایش غلیظ و حجابی که ربطی به حجاب نداشت، زندگی می کردند، و در همین کشور شاهد هستیم که در یک سال 1.5 میلیون نفر امر به معروف می شوند. به نظر من آنچه مهم است این است که این تغییرات رخ داده است و وقتی تغییری رخ داده است، یعنی این تغییر باز هم می تواند رخ بدهد.

دوم: آیا جمهوری اسلامی بعد از تجربه دوران اصلاحات خاتمی( به فرض این که چنین اصلاحاتی را قبول داشته باشیم) باز هم اجازه تکرار آن را می دهد؟ یک پاسخ این است که جمهوری اسلامی نه می خواست دوران اصلاحات رخ بدهد و نه تمایلی به تکرار آن دارد، اما مشکل این است که دولت حاضر که نتیجه رفتارش به بن بست رساندن کل نظام است، کشور را کاملا نابود می کند. حاصل همه توانایی اصولگرایان همین است که در وضع کنونی می بینیم. طبیعی است که این حکومت یا باید بپذیرد که جامعه دچار فروپاشی شود یا جنگ ایران را نابود کند یا انقلاب کشور را زیر و رو کند، که در هر سه صورت حکومت بازنده اصلی است، یا اینکه بپذیرد که نیروهای میانه رو و اصلاح طلب در مجلس و دولت شریک شوند تا جمهوری اسلامی نجات پیدا کند. به نظر من این فرض درستی است که حکومت برای نجات خودش و بقای خودش انتخابات و اصلاحات را می پذیرد. اصولا هر نظام سیاسی برای بقای خودش اصلاح را می پذیرد. اگر هم در جریان اصلاحاتی مانند اصلاحات گورباچف در شوروی سابق، حکومت نابود می شود، این نتیجه ای نبوده که آغاز کنندگان اصلاحات درون حکومتی می خواستند، بلکه این وضع به دلیل رفتار کنترل نشده اصلاحگران و اصلاحات پس از بحران شدید است. بسیاری از ما ایرانیان که عادت داریم با انقلاب همه چیز را تغییر دهیم، طبعا از « سوپاپ» خوش مان نمی آید، چون سوپاپ انرژی دیگ بخار را تخلیه می کند، ولی وجود سوپاپ عقلانی ترین کاری است که با یک دیگ در حال جوش آمدن می شود کرد. نکته اینجاست که بسیاری از مردم فکر می کنند با انقلاب مخالفند، در حالی که این افراد حوصله چیزی جز انقلاب را ندارند. آیا دوست داریم این دیگ منفجر بشود؟ آیا تحمل عواقب آن را داریم؟ آیا می توانیم بپذیریم که در اثر این انفجار که در هر حال عده ای کشته خواهند شد، ما تصادفا جزو کشتگان باشیم؟ از نظر من جمهوری اسلامی یا اصلاحات را می پذیرد، یا نابود می شود. من عقلا و منطقا و بر اساس اصول فکری خودم اصلا از این حکومت خوشم نمی آید و اگر بدانم که این نظام نابود می شود، اما مردم سالم می مانند و کشور ایران چهل سال به عقب برنمی گردد، نه تنها با انقلاب مخالفت نمی کنم، بلکه با تمام وجود از آن دفاع می کنم، اما متاسفانه ما تجربه انقلاب را کرده ایم و هنوز جای انقلاب قبلی مان درد می کند.

سوم: بسیاری از کسانی که با اصلاحات مخالفند، در حقیقت با اصلاحات بماهو اصلاحات مخالف نیستند، بلکه با اصلاحاتی که توسط خاتمی و اصلاح طلبان در هشت سال( 1376 تا 1384) صورت گرفت مخالفند. حتی بسیاری هستند که دوره اول خاتمی را دورانی مطلوب و دوره دوم وی را دورانی نامطلوب می دانند. من فکر می کنم آنچه در این محاسبات باید لحاظ شود، به جای آن که تغییر خاتمی و اصلاح طلبان باشد، تغییر مردم است. اصلاحات باورهای جامعه را تغییر داد، مردمی که در سال 1376 در ایران زندگی می کردند، هیچ شباهتی به مردمی که در سال 1384 بودند، نداشتند. اصلاحات انتظارات مردم را از سیاست، حقوق شخصی و اجتماعی، نظام سیاسی و زندگی بالا برد. این موضوع باعث شد که اصلاح طلبانی که روزگاری از نظر مردم زیبا و جذاب بودند، بتدریج از چشم مردم بیفتند. مردم در یک گفتگوی ملی دائما حقوق جدیدی را کشف می کردند که تا پیش از آن به این که این حقوق را دارند، فکر نکرده بودند. همین موضوع بتدریج انتظارات آرمانی و غیرممکن را برای مردم خواستنی کرد و بسیاری از مردم در اثر همین اصلاحات، دیگر تحمل نظام موجود را نداشتند. اما واقعیت این بود و هست که حکومت مایل نبود با تن دادن به خواست مردم، به پیشواز نابودی خود برود و به همین دلیل بسیاری از گروههای اجتماعی ترجیح دادند در این انتخاب میان دو وضع موجود،( غیرقابل تحمل و کمتر غیرقابل تحمل) هیچ کدام را انتخاب نکنند، در نتیجه اقتدارگرایان با همان سی درصد رای سازی و پشتوانه مردمی که داشتند دولت را در دست گرفتند. به یاد داشته باشیم که اگر یک نظام سیاسی عمر تاریخی اش هم اگر بسرآمده باشد( مثل حکومت کره شمالی که منطقا سرآمد تاریخی اش بسرآمده است، اما مردم تلاشی برای تغییر آن نکنند، این حکومت می تواند تا ابد با استفاده از قدرت بماند. البته منظور از ابد، همان که شما می فهمید نیست، بلکه منظورم عمر من و شما و فرزندان ماست.) واقعیت این است که وقتی گفته می شد که اصلاحات روندی طولانی و زمان بر است، ما فکر می کردیم تحمل آن زمان را داریم، اما تحمل گذشت زمان را نداشتیم، در نتیجه همان که بود هم از دست رفت. امروز مجبوریم که به جای یک سال جلو رفتن، آرزوی سه سال عقب رفتن را بکنیم. در حقیقت اصلاحات همان اتفاقی بود که در دوران خاتمی رخ داد، قرار نبود چیز دیگری رخ بدهد. اما ما در دوران اصلاحات و در تصور آینده ای رویایی ترجیح دادیم آنچه را که به دست آوردیم از دست بدهیم، به این امید که اگر همه چیز نابود شود، احتمالا فردا آنچه ایجاد خواهد شد، همان رویایی است که تصور کردیم. اما چنین نبود.

چهارم: مخالفت با اصلاحات در بسیاری از موارد، به دلیل این است که ما نظام موجود و ماهیت آن را متناسب با خودمان نمی دانیم و به همین دلیل می خواهیم همه چیز دیگرگون شود. ما فراموش می کنیم که ایران کشوری است همسایه افغانستان، پاکستان، عراق، ترکیه، جمهوری آذربایجان، امارات متحده عربی و چند کشور کوچک دیگر. ما فراموش می کنیم جامعه ایران جامعه ای دینی است، ما فراموش می کنیم که واقعیت جغرافیایی و تاریخی مان چیست. و مهم تر از همه اینکه سعی می کنیم در این گریز از واقعیت، تاریخ سه هزار سال قبل، یا ایرانیانی که در جهان به جاهای مهمی رسیده اند، یا نمونه های رشد نامتوازن در برخی شهرهای بزرگ کشور را به معنی همه ایران و همه ایرانیان بدانیم. در حالی که چنین نیست. بسیاری از ایرانیانی که در آمریکا و اروپا و دنیای صنعتی و دموکراتیک به موفقیت های بزرگ رسیدند، اگر در ایران مانده بودند، به این موفقیت ها نمی رسیدند. کورش و داریوش مرده اند و ما بزرگترین کاری که می توانیم بکنیم این است که قبرستان آنها را سالم نگه داریم، امپراطوری بزرگ ایران قرنهاست نابود شده است. من مدتها احمدی نژاد را تمسخر می کردم و می گفتم که او به نسبت سایر ایرانیان زشت است، جدا از اینکه این شیوه شیوه نادرستی بود، بعدها به تصاویر احمدی نژاد در شهرستانهای دوردست کشور، دقت کردم و دیدم که احمدی نژاد چندان هم از بقیه ما ایرانی ها زشت تر نیست. مشکل این است که ما به جای اینکه بلندقامت ترین، زیباترین، تواناترین، داناترین و فرهیخته ترین را در محدوده انتخاب مان برگزینیم، کسی را انتخاب کردیم، یا با شیوه حضورمان باعث انتخاب او شدیم که نمره اش نسبت به متوسط اجتماعی چندان بالاتر نیست. به نظر من حکومت موجود بخشی از واقعیات جامعه ماست. آنچه باید صورت بگیرد این است که ما این حکومت را در محدوده موجود تغییراتی بدهیم. ما نمی توانیم فراموش کنیم که همه جامعه ایران بچه خوش تیپ های تهرانی، یا تحصیلکرده ها، یا لائیک ها نیستند. بخش وسیعی از مردم ایران نه روزنامه می خوانند، نه کتاب می خوانند، نه اینترنت استفاده می کنند و اصلا آنچه ما می گوئیم برای آنان موضوع مهمی نیست. اتفاقا چیزی که باید اصلاح بشود همین مردم هستند. فکر نکنیم که ما همان بیست میلیون نفری بودیم که به خاتمی رای دادیم، بسیاری از کسانی که به خاتمی رای دادند، اگر می دانستند که او چه نظری درباره اصلاحات کشور دارد، شاید اصلا به او رای نمی دادند. تند نروم، واقعیت این است که ما نمی توانیم تصور کنیم که در ایران حکومتی غیردینی یا لائیک یا ضد دینی روی کار بیاید. تازه، ما در ایران نسبت به سایر کشورهای منطقه وسیع ترین گروه طبقه متوسط و روشنفکران را داریم، اما ما ایران هستیم، ما سوئیس و اتریش و هلند و سوئد نیستیم. ما در جغرافیای ایران زندگی می کنیم. اولین چیزی که باید اصلاح شود دولت و حکومت نیست، کل جامعه ایران است. من مطمئنم که نگاه محسنی اژه ای و احمدی نژاد هم نسبت به درصد قابل توجهی از جامعه ایران نسبت به زنان مدرن تر است. بسیاری از باورهای ضد زن در ایران باور اجتماعی بسیاری از مردم ماست.

پنجم: بسیاری از ما اصلاحات را دوست نداریم، چون فکر می کنیم با دادن هزینه که منظورمان دادن جان و آزادی است، می توانیم با یک انقلاب کشور را به جایی که منظورمان است ببریم. به همان مدینه فاضله رویایی و غیرخاورمیانه ای. اما، اولا می گویم که ما ایرانیان اصلا انسانهای فداکاری نیستیم و اهل رزم و جنگ و مبارزه نیستیم و اصولا این ادعاها دروغ است. و از سوی دیگر تجربه این خون دادن ها که به چشم دیده ایم( مجاهدین خلق، فدائیان اسلام در دهه سی و چهل، چپ خط دو، انقلابیون سال 57، حزب الله و رادیکال های بعد از اصلاحات) نشان می دهد که اکثر آنهایی که حاضرند خون بدهند، دنیایی را که برای آینده ما تصویر می کنند، اصلا بهتر از چیزی که موجود است، نیست. شما فکر می کنید مجاهدین خلق از راست ترین نیروهای اقتدارگرای کشور در تعصبات دینی تندتر نیستند؟ شما فکر می کنید اگر گروه اشرف دهقانی در سال 1357 قدرت سیاسی را در دست می گرفت، سرنوشت خمرهای سرخ به سر کشور نمی آمد؟ شما فکر می کنید کسانی که در جریان خشونت های تندروانه کشور در دهه شصت کشته شدند، قربانیان مظلومی بودند که اگر پیروز شده بودند، کمتر از حکومت آیت الله خمینی آدم می کشتند؟ انقلاب مدرسه آدمکشی است. هر انقلابی هم بالقوه آدمکش است. کسی که می خواهد خون بدهد هم مطمئنا می تواند خون بریزد. مساله این است که نه ما اهل خونریزی هستیم و نه آنها که اهل خونریزی هستند آرمانی مطلوب و دموکراتیک دارند. البته انقلاب های نارنجی و رنگین طبعا چیز خوبی است، اما اول باید اصلاحاتی صورت بگیرد، حکومت یکدست نباشد، نهادهای مدنی شکل بگیرند و آنگاه چنین چیزی صورت بگیرد....

من به اندازه کافی از کلمات تحریک کننده برای آغاز یک درگیری خونین استفاده کردم. سووال می کنم: انقلاب یا اصلاح؟ از نظر من حکومت موجود اصلاح پذیر است، به شرطی که ما بخواهیم اصلاحش کنیم. اگر بخواهیم حکومت را نابود کنیم، حکومت اصلاح پذیر نخواهد بود. این یک قاعده در سیاست است. پیشنهاد می کنم دوستان نظرات شان را در مورد محور اول بحث یعنی انقلاب یا اصلاح بگویند. آیا حکومت جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست؟ هست؟ چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:20  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

قطار دولت وارد تونل بحران شد

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 22 مرداد 1386 [2007.08.13]

وزیر نفت، مهم ترین و وزیر صنایع موفق ترین وزیر کابینه احمدی نژاد به فاصله یک روز استعفا دادند و علی اکبر محرابیان و نوذری به عنوان سرپرست برای این دو وزارتخانه از سوی احمدی نژاد منصوب شدند. از طرف دیگر مجید یزدانی که به عنوان بازرس ویژه همسرش، یعنی فاطمه واعظ جوادی، معاون رئیس جمهور و سرپرست سازمان حفاظت محیط زیست، قرار بود بازرسی کسانی که دزدی و اختلاس می کنند، بکند، به اتهام اختلاس دستگیر شد. از طرف دیگر به نظر می رسد که آمریکا دارد فشارهای خودش را افزایش می دهد و دولت هم تصمیم دارد تعداد مذاکرات نیم ساعته با آمریکا را به هفته ای شش مذاکره برساند. هاشمی رفسنجانی هم که فعلا معلوم نیست در حال بالارفتن است یا پائین آمدن، اعلام کرد که ایران آماده مذاکره بدون قید و شرط با آمریکاست. فکر کنم هاشمی هم مدتی در غار کهف مشغول استراحت مطلق بوده و خبر ندارد که آمریکا همین حالا هم دارد با ایران مذاکره بدون پیش شرط می کند. می ترسم سفارت آمریکا در تهران و سفارت ایران در واشنگتن افتتاح شود و تسخیر شود و گروگانها را بعد از 444 روز آزاد کنند و آمریکا دوباره به صحرای طبس هلیکوپتر بفرستد و روس ها به کمک امداد غیبی و دانه های شن هلی کوپتر آمریکا را بزنند و آقای هاشمی رفسنجانی هنوز مشغول دادن پیشنهاد مذاکره بدون شرط به آمریکا باشد. از طرف دیگر به نظر می رسد مسوولان عالیرتبه، که یکی هم بیشتر نداریم، اندکی هشدار به مقامات غیرعالیرتبه داده و آنها فشار روی دانشجویان و زنان و غیره را کمتر کرده اند. خین و خین ریزی هم چند روزی است کمتر شده است. اگر در این سه چهار ماه توپ توی زمین دولت بیفتد و دولت درگیر بحران های داخلی خودش باشد، فرصت بهتری برای نیروهای منتقد دولت به دست خواهد آمد. وقت انتخابات هم برسد اگرچه می خوریم به زمستان، ولی هوا کمی بهتر می شود. دیروز هم حداد معاون دادستان اعلام کرد که بازجویی هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش تمام شده است و فکر می کنم تا یک هفته دیگر ول شان کنند. پیش بینی های من معمولا درست نیست، امیدوارم این یکی درست باشد.

قطارشناسی تفصیلی احمدی نژاد
فکر می کنم اگر همه وزرای مملکت و رئیس جمهور و وکلا را غلفتی( یا قلفتی؟) از جا برداریم و نوه ها یا خواهر زاده های آنها را به جای آنها منصوب کنیم، وضع مملکت خراب تر که نمی شود هیچ، احتمالا برحسب تصادف کلی درست تر هم می شود، بخصوص اگر وزرای جدید زیر هشت سال باشند، حداقل این خصوصیت را دارند که هیچ ضرر خاصی نمی زنند، با این پولی هم که در کشور هست، اوضاع اقتصادی از این بدتر نخواهد شد. در بدترین حالت می شود خیلی بهتر از همین که هست. دیروز، بالاخره احمدی نژاد متوجه شد که بجز رفتن به سفر و بازدید از کشورهای آمریکای لاتین و سخنرانی و نامه نوشتن برای نجات و اصلاح رهبران جهان که در حقیقت کارهایی که یک رهبر می کند، باید کارهای دیگری هم بکند که به رئیس جمهور مربوط است. از لحظه ای هم که به این حقیقت بزرگ نائل شد، بلافاصله دو وزیرش استعفا دادند و تازه فهمید که باید قبل از اینکه معلوم بشود آنها استعفا دادند، جوری رفتار کند که انگار آنها را برکنار کرده است. دیروز احمدی نژاد حرف های مهمی زد که در تاریخ فلسفه سیاسی و علم « قطار شناسی» اهمیت ویژه ای دارد. وی که دو سال و نیم از دولتش می گذرد و یواش یواش باید برای رفتن به خانه از دستشویی بیرون بیاید و تاکسی تلفنی خبر کند، گفت: « برای تحولات ساختاری آماده ایم.» آگاهان گفتند: « انشاء الله دفعه بعد.» احمدی نژاد که یادش رفته است که اصولا انتخاب شده تا کشور را آباد کند، گفت: « با اصلاح ساختار در نظام های مدیریت و برنامه ریزی، بیمه ای و پولی - بانکی، همه آحاد مردم، کشور را آباد می کنند.»( ترجمه فارسی دری: احتمالا در ماه آینده شش هفت وزیر استعفا می دهند و احمدی نژاد خودش همه وزارتخانه ها را اداره می کند و روی بقیه تپه های کشور هم عملیات آبرسانی انجام می دهد.) دکتر احمدی نژاد، متخصص زلزله، آسفالت، فوتبال، والیبال، اقتصاد و قطارشناسی تفصیلی گفت: « الآن نیروی انسانی و دستگاهها تلاش می کنند قطار به سمت خواسته مردم باشد، اما نمی توانند، چون ریل به سمت دیگری و قطار به سمت دیگری است.» آگاهان برای کلیه مسافران مسیر مشهد که دو سال و نیم است سوار قطار شده اند و منتظرند تا یک سال و نیم دیگر به مشهد برسند، توضیح دادند که فعلا قطار از ایذه عبور کرده و تا هشت ماه دیگر به اهواز می رسد. همین آگاهان اعلام کردند که بلیط پس گرفته نمی شود و کلیه مسافرانی که بخواهند از ترمز اضطراری استفاده کنند، دستگیر می شوند. احمدی نژاد که مدتی قبل اعلام کرد که قطارش نه دنده عقب دارد و نه ترمز، در مورد اقتصاد گفت: « قطار در این بخش در ریلی است که به سمت بیابان می رود و باید ریل عوض شود و ما داریم طراحی می کنیم.» کارشناسان قطارشناسی کشور گزارش دادند که طراحی و تغییر ریل در حالتی صورت می گیرد که قطار بدون دنده عقب و ترمز به کارش ادامه می دهد. دکتر احمدی نژاد که هفته گذشته با مفهوم نرم افزار آشنا شده است، همچنین گفت: « بیمه تامین اجتماعی و بازنشستگی داریم، اما نرم افزار نداریم...» وی که معلوم نبود منظورش از نرم افزار چیست، گفت: « پزشکان داروهای گران می نویسند، همه را جراحی می کنند، البته پزشکان ما اغلب خوب هستند.» قرار است از این به بعد علاوه بر نحوه شوت زدن در فوتبال و سرویس زدن در والیبال، رئیس جمهور نحوه نسخه نوشتن و جراحی را نیز برای پزشکان تعیین کند. در پایان احمدی نژاد منظور اصلی اش را اعلام کرد و گفت: « در این کشور 36 شورا وجود دارد که رئیس جمهور باید در آن شرکت کند.»( توضیح مختصر: رئیس جمهور در دو سال گذشته که در سفر استانی یا خارجی بود، در این شوراها شرکت نمی کرد و اخیرا موفق به کشف این شوراها شده است.)... وی توضیح داد: « این شوراها خدشه دار کردن مسوولیت هاست.» و نتیجه گرفت: « از این به بعد در دولت باید تصمیم گرفته شود و وزیران اجرا کنند.»
نتیجه گیری اخلاقی: دولت بعد از دو سال از هفته آینده قصد دارد تصمیم گیری کند.
نتیجه گیری مدیریتی: مشکلات کشور تا امروز بخاطر شوراها بود.

انتشارات اوین تقدیم می کند
حداد، معاون دادستانی در یک گفتگوی تکان دهنده، بالاخره تکانی به خودش و پرونده انقلاب مخملی داد. حداد اعلام کرد که تحقیقات از کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری پایان یافته است. آگاهان پرسیدند: « خب، نتیجه؟» وی گفت: « تحقیقات هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش پایان یافته است، اما این دو یک سری کار نوشتاری دارند که باید انجام دهند و سپس در مورد آنها تصمیم گیری می شود.» آگاهان اعلام کردند که این کارهای نوشتاری احتمالا شامل یکی از موارد زیر است:
1) مشق های مدرسه شان را در این مدت ننوشته اند و باید آنها را بنویسند.
2) احتمالا به آنها جریمه داده اند و باید از روی اعترافات شان هزار بار جریمه بنویسند.
3) قرار است جمله« من غلط کردم برای دیدن مادرم به ایران آمدم» را یک میلیون بار با ماژیک قرمز و به خط خوش بنویسند.
4) هر سه مورد فوق صحیح است.

جوانان دنبال چی هستند؟
البته من به شکل عجیبی از آقای مجتهد شبستری و نوع تفسیری که از دین و نگاه دینی و رابطه انسان با دین دارد، بسیار خوشم می آید و از علاقمندان ایشان هستم، ولی این دلیل نمی شود که همه نظرات ایشان را قبول داشته باشم. استاد مجتهد شبستری فرمودند: « جوان امروز به دنبال فهم عقلی دین است.» کارشناسان اینترنت با توجه به مراجعات کاربران اینترنتی اعلام کردند که البته موضوع « فهم عقلی دین» خیلی موضوع مهمی است، اما جوانان ایرانی بیشتر موضوعاتی مانند سکس و کلماتی مانند ... و ... و ... را به عنوان موضوعات مهم تحقیق استفاده می کنند.

کارگران، دانشجویان، معلمان و غیره
البته منظور ما این نیست که خانم ها جزو « وغیره» هستند، بلکه موضوع این است که گروه های مختلف مدنی برای دستگیری وجود دارند. در پی آزادی اکثر دانشجویانی که در دو سه ماه گذشته دوره فارغ التحصیلی شان را از آموزشگاه اوین گذراندند، مسوولان قضایی کشور برای اینکه خدای ناکرده کشور بی مساله نماند، هفت نفر از کارگران را که به خانه منصور اسالو( یا اسانلو یا اصانلو) رفته بودند دستگیر کردند. حداد، معاون دادستانی جرم اسالو را پخش اعلامیه و اقدام به خودزنی در هنگام دستگیری اعلام کرد. وی توضیح نداد که اصلا به چه جرمی او را می خواهند بگیرند که هنگام دستگیری خودزنی می کند؟ آگاهان قضایی پیش بینی کردند که قوه قضائیه این کارگران را تا دو هفته دیگر آزاد می کند تا بتواند مجددا زنان را دستگیر کند و بعد از آزادی آنان به دستگیری معلمان بپردازند. قوه قضائیه از کلیه اقشار از جمله نانوایان، میوه فروشان، اساتید دانشگاه و سایر اقشار و گروههای شغلی دعوت کرد که فعالیت سیاسی خود را افزایش دهند که دادستانی مجبور نباشد فقط دانشجویان، معلمان، زنان و رانندگان را دستگیر کند. قوه قضائیه گفت: « ما نیازمند گروههای جدید اجتماعی هستیم، لطفا به ما کمک کنید.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:19  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 22 مرداد 1386

چه باید کرد؟

روزهای دشواری در پیش است. در این روزهای پیش رو چند سرنوشت منتظر ماست

اول: دولت به استقبال ایجاد بحران جنبش فاشیستی برود و فضای خشونت را دامن بزند و در سطح جهانی نیز آمریکا و اعراب و جهان را به سوی جنگ تجریک کند تا تنها شانس بقای محدود و موقت خود را بیازماید.

دوم: دولت وارد بحران شود و مجلس با دولت درگیر شود و فرصت مناسب برای انتخابات مجلس هشتم ایجاد شود و حکومت برای گریز از تنش سنگین تن به انتخاباتی نسبتا قابل قبول بدهد.

سوم:آمریکایی ها بنا به تصمیم تقریبا مسجل شان تا پیش از انتخابات با حمایت عرب ها و غرب به ایران حمله کنند.

چهارم: با ورود هاشمی و خاتمی در میدان عمل سیاسی خامنه ای سوپاپ آنطرفی را برای تنش زدائی فعال کند و احمدی نژاد بتدریج منزوی شود.

پنجم: بحران رهبری در خبرگان پس از مشکینی و کابینه بدون دو وزیر احمدی نژاد را زمینگیر کند و در نتیجه راست میانه و اصلاح طلبان میانه رو فعال شده و بازی داخلی جدی شود. جمهوری اسلامی هم داستان انقلاب مخملی را ببرد توی بایگانی راکد و انتخاباتی برای کنار تعادل سیاسی قوای جناحین رخ دهد.

در این شرایط کدام عمل درست است:
اول: به استقبال انتخابات برویم.
دوم: علیرغم همه تجربه های تلخ به اصلاحات فکر کنیم.
سوم: با وجود نتیجه تحریم قبلی انتخابات را تحریم کنیم.
چهارم: به فروپاشی حکومت در همه ابعاد آن فکر کنیم.
پنجم:نیروی خود را در جهت سامان دادن یک حرکت ضد جنگ در جهان و مدافع حقوق بشر در داخل سازمان بدهیم.
ششم: در هر حال به فکر پیوستن غیرارگانیک رسانه های بیرون از ایران باشیم و در کنار آن تشکل ایرانیان بیرون را برای حمایت از داخل سامان بدهیم.
هفتم: رسانه های اینترنتی را برای یک حرکت گسترده و با برنامه ریزی به هم نزدیک کنیم و از اصطکاک آنها بکاهیم.
هشتم: راهی برای ایجاد یک صندوق ملی برای کمک مالی غیر خارجی و از ایرانیان بیرون و داخل برای اداره رسانه های آزاد و خبررسان پیدا کنیم.
.....

اینها را به بحث می گذارم. از نظر من بالاترین در حال حاضر بهترین امکان گفتگو را فراهم دارد. با فرض اینکه همه گفته های من مفروض و طبعا در حد نظرات قابل نقد است لطفا نظرات خود را برای یک بحث همه جانبه بدون هیچ محدودیت ارائه کنید. از دوستان دعوت می کنم در این گفتگو شرکت کنند...

ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


ایمن سازی یا مومن سازی؟

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 21 مرداد 1386 [2007.08.12]

گاهی اوقات بسیاری از مشکلات بشر از آنجا ناشی می شود که در تمام این چند هزار سال تاریخ مکتوب یا نامکتوب یا شبه مکتوب که گذشته است، تا به حال یکی پیدا نشده که درست و حسابی فکر کند و علت مشکلات را پیدا کند. به همین خاطر است که وسط این همه مصیبت و جنگ و دعوا و دردسر و درگیری جناحین و محو کردن اسرائیل از روی نقشه و تامین مالی صندوق مهر رضا و غنی سازی اورانیوم و استعفای وزیر صنایع و مشکلات اراذل و اوباش و سایر نیروهای انتظامی، رئیس جمهور مملکت مان که یک پایش وسط ونزوئلاست و پای دیگرش در شهرستانها، باید دو روز قبل برود به مرکز ستاد حوادث غیرمترقبه و بعد از 6 هزار سال زلزله در طول تاریخ تازه برای اولین بار دلیل زلزله را کشف و انشاء الله از این به بعد آن را خنثی کند. دکتر « محمود ریشتر» استاد حمل و نقل و آسفالت و زلزله در دیدار با ستاد فوق الذکر گفت: « زمین زیر پای افراد مومن نمی لرزد.» وی در توضیح فنومنولوژیستی این پدیده جدیده گفت: « هر نگاه و دست و قلمی پاک باشد، طبیعت نمی تواند با این دل های پاک همراهی نکند، چرا که مسخر دلهاست.» در همین راستا کارشناسان واحد بسیج نخبگان مرکز ژئوپلیتیک دانشگاه تهران موارد زیر را در تکمیل اظهارات رئیس جمهور اعلام کردند:

اول: علت اینکه در سراسر اروپا( بجز ایتالیا، که مرکز حکومت مسیحیت است) و در آفریقا و استرالیا و انگلیس زلزله اتفاق نمی افتد این است که مومنین در آنجا حضور قطعی دارند و دست و دل و قلم شان پاک است و علت اینکه هر ده سال یک زلزله بزرگ در ایران اتفاق می افتد، بخاطر این است که مومنین ایرانی برای مسافرت می روند به اروپا و درست در همان موقع زلزله می شود.

دوم: اصولا یکی از علل زلزله به نظر رئیس جمهور « قلم های ناپاک» است. بدینوسیله انجمن صنفی روزنامه نگاران که تا به حال به عنوان لانه جاسوسی دشمن، عامل افزایش نرخ تورم و افزایش قیمت مسکن شناخته می شد، به عنوان عامل ایجاد زلزله نیز شناخته شده و شدیدا محکوم می گردد.

سوم: در راستای این که زمین زیرپای مومنین نمی لرزد و ظاهرا و با سوابق موجود در تاریخ زلزله، زیر پای کفار هم نمی لرزد( کفار عمدتا در اروپا زندگی می کنند) پس زمین زیر پای چه کسی می لرزد؟

چهارم: با توجه به نقشی که ایران در نجات بشریت در حال زلزله( البته جز کسانی که در ایران زلزله می شوند) دارد، پیشنهاد می شود، مومنین محترم ایرانی که زمین زیر پای آنان نمی لرزد، به تعداد کافی به کشورهای درحال لرزش، از جمله کشورهای آسیای جنوب شرقی، چین، ژاپن، آمریکا و ترکیه و پاکستان صادر شوند و در مراکز زلزله خیز نگهداری شده و « مومنین ضد زلزله» از امروز پس از نفت به عنوان یکی از مهم ترین اقلام صادراتی محسوب گردند.

پنجم: با توجه به اینکه اکثر کشورهایی که در سی سال اخیر زلزله در آنها رخ داده است، کشورهای مسلمان نشین هستند، موسسه ژئوپلیتیک کشور موظف شود که به جای « ایمن سازی» این کشورها، از روش « مومن سازی» برای کاهش تلفات زلزله استفاده شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 21 مرداد 1386

ای کاش من هم یک رئیس جمهور بودم

تنها پرچمی که روی آن نوشته است لااله الا الله پرچم ایران است.
محمود کنفوسیوس

آن مرد رئیس جمهور است. آن مرد پرچم دارد. آن مرد به آن پرچم قسم خورده است. آن مرد فرق پرچم خودش و عربستان را نمی داند. آن مرد گفت روی پرچم ما نوشته است لااله الا الله. روی آن پرچم ننوشته است لااله الا الله.

زندگی شاید خیابان دراز است که هر روز مردی با بیل از آن می گذرد
مردی که شاید زیر لباسش چماقی طولانی دارد
و شاید پرچمی را آتش می زند
من با چشمان خودم پرچم را دیده ام
و کور شوم اگر دروغ بگویم
و من در زمانی که کودک بودم
پرچم ایران را چند بار نقاشیدم
و من می دانم که پرچم ما سرخ و سفید و سبز است

سرخ و سفید و سبز
سرخ همچون قلب عاشق من
سپید چون روحی که ملافه ای رویش انداخته است
و سبز مثل چمن هایی که گاوهای عاشق می خورند
من می دانم که پرچم ایران را زمانی شیری و خورشیدی بوده است
شیرش را کودکی بازیگوش خورده است
و خورشیدش زیر ابری نهان شده است
و زمانی که شیر و خورشید بود
زمان شاه خائن بود و عقل من نمی رسید
و فکر می کردم عل اصغر
کتاب سرمایه کلفت مارکس را
که انتشارات گوتنبرگ آن را چاپ کرده بود
خوانده است
و آشنایی ما از همان جا آغاز شد
از آن همه کلفتی و ضخامت
ولی آه، افسوس!
عل اصغر آن را نخوانده بود
و فقط، فقط یک بار آن را دیده بود

و عل اصغر اگر کتابی با آن کلفتی را بخواند
تا یک ماه سرش درد می گیرد
استامینوفن کدئین دار، استامینوفن

و من می دانم پرچم کشور ما
در پاریس و لندن و نیویورک
نه شیر دارد و نه خورشید و نه شمشیر
و من می دانم که پرچم کشور ما
در نازی آباد و علی آباد و هرجا که آبادگران هستند
که دلم برای آنجا تنگ شده است
و هر چه تلاش می کنم گشاد نمی شود
سبز است و سرخ است و سفید است
و وسط آن یک گردالی است که مثل سرچنگال است
آه، چنگال، چنگال!
و می گویند که نام الله را آن طوری نوشته اند
و من هر چه سعی می کنم نمی توانم آن را بخوانم

من می دانم که دور پرچم ایران الله اکبر نوشته شده است
و من می دانم الله اکبر یعنی خدا بزرگ است
و پرچم ما هم می داند که خدا بزرگ است
ولی من می دانم که روی پرچم ایران لا اله الا الله ننوشته است
من لا اله الا الله را ندیدم
و هر کسی آن را دیده است کور شود اگر من دروغ بگویم
و من دیدم که روی پرچم عربستان نوشته است لا اله الا الله
و پرچم آنها سبز است
و من می دانم که ما عربستان نیستیم
و بالعکس

آه! ای آن که از افق های دوردست می آیی
برای من ای مهرورز چراغ بیار
و شاید پروژکتوری بزرگ
یا چراغ قوه ای قوی
یا هاله ای از نور
تا با دقت نگاه کنم و ببینم
لا اله الا الله مان کجاست؟

من یک بار سرود جمهوری اسلامی را
وقتی که تازه سه سال از انقلاب گذشته بود
به اشتباه خواندم
و معلم امور تربیتی مدرسه
بخشی از جغرافیای دامن من را
بر سرم کشید
و به من نمره شش ممیز بیست و پنج صدم داد
من کودکی بودم و نمی دانستم
اما او رئیس جمهور است و نمی داند
پرچم کشورش کدام پرچم است
او نمی داند به کدام پرچم قسم خورده است
و ای کاش من هم یک رئیس جمهور بودم
با یک نمره بیست
امروز احساس من جای دیگری است

نازلی احساس( معصومه مستشار)
مرداد 1386

این شعر در برنامه این هفته از این ستون به آن ستون ابراهیم نبوی در رادیو زمانه خوانده شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 20 مرداد 1386

وای! حسین کشته شد

جناب آقای خلجی مدظله العالی

احتراما همکاری شایان تقدیر شما را برای محو کردن جناب آقای درخشان از صحنه اینترنت به شما و خانواده اینترنتی کشور تبریک و به دوستان بازجو، کیهان، هوگو چاوز، انواع چلغوز، احمدی نژاد و سایر موجودات بودار دیگر تبریک می گویم.

رجاء واثق دارم که این خدمت شما به آزادی و دموکراسی و تعاطی افکار هرگز فراموش نمی شود و این اقدام خیرخواهانه یک در دنیا و هزار در آخرت پاداش خواهد گرفت. البته سرنوشت این جرثومه غرور و خودخواهی درس عبرتی برای سایر دوستانی که بطور حساب نشده و از سر بازی با سرنوشت عزیزترین انسانهای تلاشگر راه آزادی و استقلال ایران، خود و دیگران را به چیزهای بد می کشند، درس عبرتی خواهد شد.

امیدوارم که این دوست سابق زین پس به اموری شرافتمندانه و مطابق با استعدادهای خود روی بیاورد و به جای له کردن دیگران، به رقابت با آنان بپردازد. بدین ترتیب از شما بخاطر همه کسانی که با تلاش این دوست سابق و موجود خطرناک فعلی تشکر کرده و از طرف خودم و دوستان خانواده اینترنتی کمال امتنان را دارم.

نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
هر که بالاتر رود ابله تر است
استخوانش سخت تر خواهد شکست.

دوست شما
ابراهیم نبوی

رونوشت: برای سرکار خواهر سبیل طلا، پیشنهاد می کنم اگر توانستید پولی برای درخشان جمع کنید تا وی به همکاری هایش با آقایان مرتضوی و شریعتمداری ادامه دهد، از محل مذکور بورسیه ای هم برای قاضی مرتضوی بگیرید که این بیچاره هم آخر عمری به آرزویش برسد و در کانادا دکترایش را دریافت کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ای همکار پیامبر، اعتراف کن

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 18 مرداد 1386 [2007.08.09]

دولت تعدادی از خبرنگاران را دستگیر و در ماه گذشته دو روزنامه و یک خبرگزاری را تعطیل کرد. حسین نجابت، نماینده مجلس گفت: « خبرنگاران موجوداتی ولگردند.» یک سال قبل احمدی نژاد گفت: « علت اصلی گرانی ها بخاطر کار روزنامه نگاران است.» دیروز نیز احمدی نژاد گفت در سخنانی به مناسبت روز خبرنگار گفت: « کار خبرنگاران کار پیامبران است.» با توجه به همه این موارد، برخی شباهت ها میان پیامبران و خبرنگاران اعلام می شود.

زندانی می کردند: کفار پیامبران را زندانی می کردند تا آنها را وادار کنند که کارشان را انجام ندهند، در حال حاضر مومنین خبرنگاران را زندانی می کنند که دارند کارشان را انجام می دهند، پس نتیجه می گیریم که شغل خبرنگاران همان شغل انبیاست.

پیامبران دروغگو: مهم ترین اتهامی که کفار و حاکمان به پیامبران( در حقیقت همان خبرنگاران زمان خودشان) می زدند، اتهام اشاعه اکاذیب بود. آنها به خبرنگاران می گفتند برای اینکه معلوم شود اشاعه اکاذیب نمی کنید، باید معجزه کنید، وگرنه شما را می کشیم.

پیامبران مهاجرت می کردند: و مريدان به پیامبرانی که زیر فشار کفار بودند، می گفتند: ای پیامبران عزیز که شما را زندانی می کنند و وادار به اعتراف می کنند و کتک می زنند، پس مهاجرت کنید. و آنان مهاجرت می کردند. و در حال حاضر نیز خبرنگاران مزدور و مساله دار و منحرف، توسط مومنین دستگیر، وادار به اعتراف، کتک خورده و تحت فشار وادار به مهاجرت می شوند، پس نتیجه می گیریم که خبرنگاران مثل پیامبران هستند.

پیامبران و گوساله سامری: مخالفان پیامبرانی مثل حضرت موسی برای مخالفت با او و جلوگیری از اطلاع رسانی وی، از گوساله سامری استفاده می کردند، در دوران ما برای جلوگیری از کارهای خبرنگارانی که کار پیامبران را استفاده می کنند، به جای گوساله از گاو استفاده می کنند.

حضرت یوسف و روابط نامشروع با جگر زلیخا: کفار به پیامبرانی مانند حضرت یوسف اتهام می زدند که در جریان خبررسانی با برخی از بانوان روابط نامشروع داشتند، در حال حاضر هم به خبرنگاران همین اتهام زده می شود.

نتیجه گیری اخلاقی: آدم می خواهد تشبیه کند، باید سعی کند تشبیهی کند که حداقل اگر به ضرر دشمنش نیست، به ضرر خودش نباشد.

در همین راستا شباهت برخی خبرنگاران با پیامبران را یادآوری می کنیم:

رجبعلی مزروعی، شبیه حضرت یوسف نبی، بخاطر زیبایی بیش از حد
مسعود بهنود، شبیه حضرت نوح، در کشتی اش هر نوع جانوری پیدا می شود.
داریوش همایون، شبیه حضرت آدم، تنها خبرنگار قبل از بهنود، وی پس از خوردن سیب از بهشت رانده شد.
داریوش سجادی، شبیه سلیمان نبی، به زبانهای مختلف از جمله زبان حیوانات گفتگو می کند.
سعید حجاریان، شبیه پیامبری نیست بلکه شبیه حضرت زین العابدین است، همیشه بیمار.
حسین شریعتمداری، جرجیس پیامبر، معلوم نیست چرا خبرنگار است.
حسن شایانفر، شبیه امام زمان، بخاطر اینکه همیشه در غیبت است.
حسین درخشان، شبیه به یهودا، طبیعتا همه چیز معلوم است.
گزارشگران بدون مرز، شبیه پیامبران بین النهرین، که دو سه هزار پیامبر هستند که نام شان هم معلوم نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:27  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

والیبال باید اسلامی بشود

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 17 مرداد 1386 [2007.08.08]

دکتر پوپول، رئیس جمهور محترم و کارشناس آسفالت، سیاست خارجی، بورس، ظهور و ثبوت امام زمان، تورم، تاریخ عراق، حفر چاه، کندن تونل، غنی سازی اورانیوم و همچنین فوتبال، که یک سال قبل به اعضای تیم ملی فوتبال ایران گفته بود که: « بازيكنان بايد سعي كنند خود را درقالب تيم و نه به صورت فردي مجزا ببينند، ثانيه‌ها در فوتبال تعيين‌كننده اند و نبايد با خوردن يك گل همه چيز را پايان يافته تلقي كرد.» این رئیس جمهور محترم همچنین پیش بینی کرده بود که « بايد در مسابقات جام جهاني ‪ ۲۰۰۶‬نام و پرچم جمهوري اسلامي ايران در سطح جهاني بدرخشد و به لطف خدا اين تيم به مرحله بعدي هم صعود خواهد كرد.» که با توجه به ارتباطات معنوی که رئیس جمهور با منابع نورانی دارد، این اتفاق نیفتاد. همین رئیس جمهور محترم در دیدار با اعضای تیم والیبال کشور گفت: « فوتبالیست های ما باید از والیبالیست ها یاد بگیرند.»، آقای رئیس جمهور که قبلا در مورد نحوه پاس کاری و شوت زدن و جاگیری و پاس کاری چیزهای مهمی را به تیم ملی فوتبال یاد داده بود، که یاد گرفتن همین چیزها باعث شکست تیم ملی فوتبال ایران شد، اخیرا نیز طرح های ابتکاری خود را برای تیم ملی والیبال اعلام کرده و گفت: « جوانان تیم ملی والیبال ما پاس های خیلی خوب داشتند، ولی در زمینه سرویس ها باید بیشتر تمرین کنند.» و چون رئیس جمهور در زمینه سرویس زدن و سرویس کردن ملت تجربیات گرانسنگی داشته و در راستای اسلامی شدن شوونات ها( این شان هرچه بیشتر جمع بسته شود کار از محکم کاری عیب نمی کند.)ی کشور، دفتر محترم ریاست جمهوری قوانین و قواعد جدید والیبال اسلامی - انقلابی را برای پیشبرد اهداف نظام و انقلاب و غیره بشرح زیر اعلام کرد.

قوانین جدید والیبال اسلامی

1) والیبال اسلامی ورزشی است عدالتخواهانه که در جهت مبارزه با استکبار جهانی و محو اسرائیل از زمین بازی انجام می گردد.
2) در والیبال اسلامی که زین پس باید مورد اولویت اول قرار بگیرد، تور بازی باید به اندازه قد رئیس جمهور پائین آمده و از حضور بازیکنان طولانی که در جهات اهداف دشمن سعی می کنند تا رئیس جمهور نادیده گرفته شود، ممانعت می شود.
3) اعضای تیم ملی باید روشهای ابتکاری ریاست محترم جمهوری را در زدن سرویس، سرویس کردن گروه مقابل که دشمن تلقی می شود و سرویس کردن دهان کلیه تماشاگران و ملت استفاده کرده و در زدن سرویس ها اول دشمن و سپس خدا و آقا امام زمان را در نظر گرفته باشند.
4) اعضای تیم می بایست ثوپ های وارده از سوی دشمن و مخالفان را جمع کرده و آن را برای رئیس جمهور آماده نموده تا وی هر بار به سمتی که هوس می کند، آبشار بزند. کسانی که بدون هماهنگی با مقامات عالیرتبه کشور، آبشار بزنند برکنار می شوند.
5) تیم حریف، می بایست فاصله خود را تا تور بازی که توسط خط قرمز مشخص می گردد، حفظ کند و در صورت عبور از خط قرمز بازی بازداشت و تحت پیگرد قانونی و مجبور به اعتراف و در صورتی که ملوان باشد، آزاد می شود.
6) تیم رقیب حق گرفتن آبشار ها و سرویس هایی که توسط ریاست محترم جمهوری و کلیه کسانی که رایحه شان با رایحه ایشان هماهنگ است، ندارند. در غیر این صورت وزارت اطلاعات و قاضی مرتضوی به عنوان داور اصلی مسابقه تحت پیگرد قانونی قرار می گیرند. هر گونه شیرجه برای گرفتن آبشارهای ریاست محترم جمهور کودتای خزنده محسوب شده و وزارت اطلاعات و ارشاد اسلامی بشدت با آن مقابله می کند.
7) با عنایت به احتمال نفوذ نیروهای دشمن در زمین خودی، جز شش نفری که در بازی حضور دارند، بسیج بیست میلیونی در زمین خودی حضور فعال داشته و جلوی هر نوع سرویس های تحریک آمیز یا هجمه آبشارگونه دشمن غدار را خواهند گرفت و سرویس محکمی به دهان دشمن خواهند زد.
8) تعداد بازیکنان تیم ملی یک نفر به عنوان رئیس جمهور و پنج نفر دیگر از اعضای بی اهمیت تیم می باشند که در صورت ضرورت برکنار یا جابجا یا مستعفی شده و مدیرعامل شرکت های کم اهمیتی مانند خودروسازی و غیره می شوند. اعضای تیم بهتر است زر زیادی نزنند و قواعد نوین بازی را رعایت نمایند.
9) با توجه به اینکه در این شانزده سال که کشور با توطئه های دشمن اداره می شد، پس از پایان گیم زمین جابجا می شد و تیم ما به آن طرف می رفت و تیم رقیب به این طرف می آمد، برای جلوگیری از توطئه های دشمن، پس از پایان گیم تیم مقابل دستگیر و اعضای ذخیره در زمین حریف مستقر می شوند.
10) زمان بازی از ساعت چهار صبح آغاز شده و تا هنگام سفر رئیس جمهور ادامه یافته و در طول سفر، وی توپ را با خود به سفر برده و پس از بازگشت بازی ادامه پیدا می کند.
11) با توجه به اینکه قوانین بین المللی والیبال مانند محدود شدن ضربات به سه ضرب توسط حاکمان زر و زورو علیه مسلمین تصویب شده است، این قوانین از امروز لغو می شود و تعداد ضربات به تعدادی که لازم باشد تعیین می شود، به کلیه اقتصاددانان و روزنامه نگاران و معلمین و دانشجویان و زنان و کارگران نیز دستور داده می شود که در حین بازی حرف زیادی نزنند، کلیه کسانی که حرف زیادی بزنند به عنوان اراذل و اوباش اعدام و سپس دستگیر و محاکمه می شوند.
12) با توجه به اینکه تا به امروز در والیبال غربی هدف از بازی زدن توپ به زمین حریف بوده و این هدف براساس خواسته های دشمن تعیین شده، از این پس هدف از بازی فقط مبارزه با دشمن و اگر نشد، اجرای عدالت و در غیر این صورت ظهور امام زمان است.
رئیس جمهور و نابغه جدید والیبال
محمود احمدی نژاد
16 مرداد 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

زادی تقریبا مطلق محمود پوپول

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 16 مرداد 1386 [2007.08.07]

احمدی نژاد گفت: « در ایران آزادی تقریبا مطلق است.» در همین راستا به مصاحبه ای که با برادر دکتر محمود پوپول، معروف به احمدی نژاد صورت گرفته است، توجه فرمائید:

ما: جناب آقای دکتر! لطفا بفرمائید وضع آزادی در ایران چگونه است؟
محمود پوپول: همچنانکه گفتم در ایران آزادی تقریبا مطلق است.

ما: ولی در ماه گذشته دو نشریه اصلی منتقدان دولت، یعنی هم میهن و شرق توقیف شدند، لطفا بفرمائید علت این توقیف ها چه بود؟
محمود پوپول: همانطور که می دانید این نشریات توقیف نشدند، بلکه تقریبا توقیف شدند، یعنی مسوولان مربوطه هیچ کاری به دفتر روزنامه یا اعضای آن یا ماشین چاپ ندارند، پس نشریه کاملا توقیف نشده است، فقط نمی توانند منتشر شوند، وگرنه کسی کاری به آنها ندارد.

ما: تعدادی از دانشجویان معترض در حال حاضر در زندان هستند، لطفا در مورد آزادی در فضای دانشگاهها اگر نظری دارید بفرمائید.
محمود پوپول: همانطور که می دانید در دانشگاههای ایران هم آزادی تقریبا مطلقی برای دانشجویان وجود دارد، آنها تقریبا می توانند نظر بدهند و مسوولان امر هم آنها را تقریبا می گیرند و تا حدی زندانی می کنند. من به شما می گویم که دانشجویان تقریبا زندانی هستند، یعنی خیلی از آنها هنوز زنده هستند و نمی شود گفت مطلقا زندانی هستند.

ما: در ماه گذشته بیش از سی نفر از اراذل و اوباش اعدام شدند، سیاست شما در اجرای طرح امنیت اجتماعی چیست؟
محمود پوپول: ما با اراذل و اوباش تقریبا برخورد کردیم که ملت ما شاهد بودند که مسوولان عزیز تقریبا این افراد را اعدام کردند، یعنی به عبارت دیگر اعدامی صورت نگرفته است، چون اعدام باید مقدماتی داشته باشد که طول می کشد، به همین دلیل من با اینکه این افراد اعدام شدند، مخالفم، بلکه باید بگویم که این اراذل و اوباش تقریبا اعدام شدند.

ما: شما پارسال گفته بودید که نرخ تورم امسال تک رقمی خواهد شد، در حالی که نرخ تورم افزایش یافته و گفته می شود که از 11 درصد به 17 درصد رسیده است.
محمود پوپول: البته من دستور نداده بودم که تورم اینقدر بشود، بلکه ما توانستیم تورم را تقریبا بطور مطلق تک رقمی کنیم، کسانی که با اقتصاد آشنا هستند، بخصوص اساتیدی که هنوز 25 ساله نشده اند، می دانند که مطلق تک رقمی تقریبا همان 15 تا 17 درصد است که این نشان می دهد دولت به قول خودش عمل کرده و در حال حاضر تقریبا تورم بطور مطلق از بین رفته است که فقط 17 درصد آن باقیمانده که آن را هم تقریبا تا سی سال دیگر از بین می بریم.

ما: شما پارسال فرمودید که اسرائیل را از روی نقشه جهان محو می کنید، لطفا بفرمائید که این کار را تقریبا می کنید یا مطلقا؟
محمود پوپول: من از شما تعجب می کنم که چرا این سووال را می کنید، من تقریبا بطور مطلق اسرائیل را از روی نقشه اتاق خودم حذف کردم و این یکی از موفقیت های ما بود که تقریبا بطور مطلق در این مورد موفق شدیم.

ما: در مورد کشاندن نفت به سفره های مردم، دولت چه سیاستی را در پیش دارد؟
محمود پوپول: ما تقریبا نفت را وارد سفره مردم کردیم، یعنی وقتی می گویم تقریبا نفت، دانشمندان شیمی می دانند که نفت بطور تقریبی همان بنزین است و وقتی می گوئیم تقریبا وارد سفره مردم کردیم، به زبان علمی یعنی بنزین را از سفره مردم بیرون بردیم که این موضوع موفقیت بزرگی بود.

ما: یکی از مسائلی که برای مردم مهم است، موضوع پیروزی فوتبال ایران در جام ملت های آسیاست. در این مورد چه نظری دارید؟
محمود پوپول: ما در هفته گذشته تقریبا بطور مطلق قهرمان فوتبال آسیا شدیم، یعنی اگر دقت کرده باشید، متوجه می شوید که بسکتبال تقریبا همان فوتبال است و عزیزان ما موفق شدند اسرائیل را( که تقریبا همان لبنان است) در صحنه نبرد بسکتبال شکست دهند و این تقریبا یک پیروزی بزرگ نظامی ما که تقریبا همان ورزشی است، در ماه گذشته بر اسرائیل بود.

ما: خیلی ممنون از توضیحات شما.
محمود پوپول: تقریبا سلام، یعنی همان خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مایوی دوتکه احمدی نژاد

ابراهيم نبوي - دوشنبه 15 مرداد 1386 [2007.08.06]

گاهی اوقات آدم فکر می کند که این ملت بودند که دنبال اصلاحات بودند و خاتمی می خواست اصلاحات کند، به همین دلیل به او رای دادند، من فکر می کنم مردم بخاطر این به خاتمی رای دادند که فکر می کردند او جالب تر از رقبای دیگرش است و تازگی داشت، بعدا یک عده ای فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که خاتمی اصلاح طلب است. من که فکر نمی کنم که از روز اول کسی می دانست چه خبر است. در مورد احمدی نژاد هم قضیه یک چنین چیزی است، آدم فکر می کند مردم حرفی را که احمدی نژاد می گوید قبول دارند، در حالی که اصلا این طور نیست، بلکه احمدی نژاد کارهایی را که فکر می کند مردم دوست دارند انجام بدهد، مثلا پیشرفت علمی، مبارزه با فقر، توجه به شهرستانها، کفش خریدن برای پابرهنه ها، کشاندن نفت به سفره ملت را از خود مردم می گیرد، بعد وعده می دهد که آن کارها را بکند، و آن کارها را نمی کند، بعد هم می گوید من نگفتم این کارها را می کنم. قضیه به همین راحتی است. یک گروه از برادران یکی از موسسات بررسی کننده که مطابق معمول نظر دارند، ولی اسم ندارند، به نقل از خبرگزاری فارس، معلوم شد که « ایده های احمدی نژاد بیشترین همسویی و هماهنگی را در میان پنج چهره شاخص کشور با نظرات مردم دارد.» در همین راستا اتفاقات زیر رخ داد.
اول: احمدی نژاد گفت من جلوی افزایش قیمت ها را می گیرم، مردم گفتند ما همین را می خواهیم، در نتیجه قیمت کالاها یک ماه کاهش و سپس بشدت افزایش یافت.
دوم: احمدی نژاد گفت نرخ بهره بانکی باید کم شده و 12 درصد بشود، مردم هم گفتند بله، ما هم همین را می خواهیم، دو ماه هم نرخ بهره پائین آمد، از هفته گذشته نرخ بهره دوباره شد 17 درصد.
سوم: احمدی نژاد گفت، من برای رسیدگی به امور مردم شهرستانها خودم به میان مردم می روم، در نتیجه به شهرستانها رفت و در هر دو دقیقه یک مصوبه برای مردم شهرستانها تصویب کرد، مردم هم گفتند ما همین را می خواهیم، در نتیجه دیروز اعلام شد که چون 80 درصد مصوبات سفرهای شهرستانی اجرا نشده است، به همین دلیل بهتر است دور جدید آن متوقف شود.
چهارم: احمدی نژاد روز 19 بهمن گفت، من تا 22 بهمن خبرخوش هسته ای می دهم و غنی سازی را به هیچ وجه تعلیق نمی کنیم و نیروگاه بوشهر را تا بهار امسال راه می اندازیم، مردم هم چیزی نگفتند، روز 22 بهمن آمد و خبری نشد، غنی سازی هم فعلا مالیده، نیروگاه بوشهر هم تا سال دیگر باید بزهای بوشهر نمیرند تا بهار بعدی بیاید تا کمبوزه و خیار ارزان شود. ضمنا دیروز دست راست احمدی نژاد گفت که فعالیت در نطنز شدیدا کاهش پیدا کرده است، اما امروز دست چپش ضمن درخواست خوردن یک چیز بد توسط دست راست، اعلام کرد که کاهش فعالیت نطنز تکذیب می شود.
پنجم: احمدی نژاد گفت، نفت را سر سفره مردم می برم، مردم هم گفتند دستت درد نکند، بعد بنزین سهمیه بندی شد و در نتیجه فعلا طرح سهمیه بندی بنزین هم صد تا سوراخ دارد، بنزین آزاد هم شد لیتری هزار تومان، به قول مسعود بهنود که قرار است در دور بعد به احمدی نژاد رای بدهد، من هم به او رای می دهم. چی بهتر از این! آی می خندیم!
ششم: احمدی نژاد گفت، ما کاری به موی جوان ها نداریم، در نتیجه مردم هم گفتند الهی بمیریم، این بدبخت کاری به مو و لباس جوان ها ندارد، در نتیجه تا به امروز به بیش از یک میلیون نفر تذکر داده شده و هزاران نفر بخاطر مو و لباس زندانی شده اند و تحقق وعده های الفنون ادامه دارد.
هفتم: احمدی نژاد گفت، ما مدیریت جهان را در اختیار می گیریم، مردم هم گفتند چی بهتر از این، در نتیجه سازمان مدیریت کشور به باد رفت و فعلا قرار است مدیریت خودمان را هم لبنانی ها در دست بگیرند.
نتیجه گیری اخلاقی: پوپولیزم یعنی تکرار حرف مردم و عمل نکردن به آن.
نتیجه گیری اجتماعی: مردم حرف پوپولیست را قبول ندارند، بلکه حرف خودشان را که پوپولیست تکرار می کند، قبول دارند.
نتیجه گیری فلسفی: نظرسنجی در کشور ما دو حالت دارد، یا به نفع قدرت است، یا نتیجه اش را نمی دانیم.
نتیجه گیری بی ادبی: به قول مرحوم هویدا در ایران آمار مثل مایوی دو تکه است، همه چیز را نشان می دهد، بجز چیزهای اصلی را.
عکس نتیجه گیری بی ادبی: چیزهای اصلی معمولا چیزهایی هستند که ما همیشه در تنهایی با آن مواجه می شویم و توجه به آنها قانونا اشکال دارد.

دولت پارانوئید
یکی از مشاورین احمدی نژاد گفت: « رسانه های حزبی دنبال براندازی نرم هستند.» یک وزیرش گفت: « مطبوعات در حال کودتای خزنده علیه دولت است.»، یک کارشناس اقتصادی گفت: « دولت احمدی نژاد دچار توهم توطئه است، چون دائما فکر می کند عده ای درحال توطئه برای براندازی این دولت هستند. البته یکی از روانشناسان توضیح داد که اصولا بیمار پارانوئید همیشه دو احساس دارد، اول اینکه دائما احساس می کند بقیه می خواهند علیه او توطئه کنند، دوم این که احساس عظمت می کند. به نظر شما کلمه دولت پارانوئید از نظر ادبی غلط است یا از نظر منطقی اشکالی ندارد؟

فوتبال، بسکتبال، والیبال و چند نقطه
ام پی، معروف به محمود پوپول( احمدی نژاد سابق) که تا یک سال قبل شدیدا فوتبالیزه شده و معتقد بود که اگر تیم ملی پیشنهادات ابتکاری اش را گوش کند، در جام جهانی از مرحله اول صعود می کند و تا آن زمان به کشف ورزشی به نام والیبال نائل نشده بود، دیروز صبح بعد از پیروزی تیم والیبال ایران، عجله عجله گوله کرد برای خود شیرین سازی ورزشی و در دیدار با والیبالیست ها گفت: « بازیکنان تیم فوتبال باید از والیبالیست ها یاد بگیرند.» درست در همین حال و هوا بود که موبایلش زنگ زد و خبر دادند که تیم بسکتبال ایران با نتیجه 74 بر 69 تیم ملی لبنان را شکست داده و قهرمان بسکتبال آسیا شده است. محمود پوپول بلافاصله پرسید: بسکتبال کدوم شونه؟ همونه که با دست فوتبال بازی می کنن؟ رئیس فدراسیون بسکتبال گفت: نه استاد، اون که توپ می اندازن توی سبد. محمود پوپول هم ضمن اینکه داشت فکر می کرد در محاسبات اقتصادی باید توپ را هم در سبد خانوار بیندازند، والیبالیست ها را ول کرد و یک پیام به تیم ملی بسکتبال داد و تصریح کرد: والیبالیست ها و فوتبالیست ها باید از بسکتبالیست ها یاد بگیرند. ضمنا برای اولین بار در تاریخ، رئیس جمهور دستور داد کمک مالی را که فدراسیون فوتبال به اعضای تیم ملی داده بود، از آنها پس بگیرند. البته قرار است برای اعضای تیم ملی فوتبال که برای احمدی نژاد نامه می نویسند، کمک مالی فرستاده شود.

جای خالی را پر می کند؟
به دنبال درگذشت آیت الله مشکینی و خالی شدن اتاق سی سی یوی مرحوم مشکینی در بیمارستان مذکور، آیت الله خزعلی در کمال بیرحمی گفت: « آقای مصباح می تواند جای آقای مشکینی را پرکند.» آگاهان گفتند: دور از جان! هنوز ایشان بیست سال دیه کار می کند، حیف است!

یک جایزه دیگر برای گنجی
اکبر گنجی یک جایزه جهانی دیگر گرفت و کلی خوشحال مان کرد. دیروز زنگ زدم حالش را بپرسم، دیدم از فرط درد عضلانی نمی تواند کارش را بکند، جان مادرتان یکی به داد این بچه برسد، شش سال در ایران مصیبت کشیده، حالا هم در فرنگ. درد کشیدن در آمریکا با وجود این همه پزشک ایرانی و این همه طرفدار و امکانات پ

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:55  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 13 مرداد 1386

طناب

حالا دیگر مثل سه سال قبل تصویر ایران تصویر دختران و زنانی نیست که زیبایی شان از زیر روسری های رنگی بیرون می زند و مردمان جهان را وامی دارد که بگویند که آنها دارند زندگی شان را می کنند؛ می گفتند هزار و یکشب زیر پوششی از حریر زنده است.

حالا دیگر مثل دو سال قبل تصویر ایران چونان روزی نیست که زنان و دختران در میدان هفت تیر از دست مانتوپوش های چماق به دست پلیس کتک خوردند و مردمان گفتند ایران سرزمینی است که زنانش برای به دست آوردن آزادی در خیابان کتک می خورند.

حالا دیگر مثل یک سال قبل که تصویر صورت خونین دخترکی که بخاطر حمله پلیس اخلاق در جهان منتشر شد، نیست که مردمان بگویند ایران سرزمینی است که پلیس آن زنانی را که نمی خواهند زیر سیاهی تحمیلی حکومت نابود شوند کتک می زند.

حالا دیگر ایران سرزمینی است که عکس اول آن تصویر آدمهای آویخته بر طناب است، در میان جمعیتی که آینده لرزان یک ملت را بر دار می بینند. اینجا ایران است، طناب هایی آویخته بر گردن آدمیان، برای آن که مردمان بترسند و بترسند و بترسند.

استاد بزرگ فرهنگستان زبان پارسی که به « عادل» شهره است و رئیس « خانه ملت» است، گفته است: « ترس نظم ایجاد می کند». استاد ادب پارسی که چنین بگوید از دیگران چه انتظاری داریم؟ یک ملت در ماشینی بی فرمان و بی ترمز و با شتاب به میعاد گاهی از لجن می رود. آن چه بر سر امروزمان می رود بیش از آن که وحشتناک و ترس آور باشد، تهوع آور و اسفبار است.

طناب اول: شانزده تن را به دار آویختند و گفته شد که اینان از اراذل و اوباش اند، تمیز دادن تفاوت چهره اراذل و اوباش با فرماندهان پلیس و برخی از اعضای کابینه سخت دشوار می آید. این اراذل و اوباش که هر کدام هنوز 25 ساله نشده اند، در جمهوری اسلامی به دنیا آمده اند و در نظامی آموزش دیده اند که دین و اخلاق از در و دیوارش می بارد. در روزهایی که پلیس به جای مواظبت از امنیت مردمان به دفتر روزنامه نگاران و خانه زنان آزاده کشور و خوابگاه دانشجویان و محل اجتماع معلمان و محل اعتراض کارگران حمله می کردند، برخی از این اراذل و اوباش از بامی بر سر بامی جستند و به زنانی تجاوز کردند و شرم بر آنان باد. دفاعی از آنان نداریم، اما آیا زنانی که مورد تجاوز قرار گرفتند اگر به پلیس مراجعه می کردند، زندانی نمی شدند؟ آیا اگر زنانی که مورد حمله متجاوزین قرار می گرفتند، فریاد می کشیدند پلیس به داد آنها می رسید؟ این متجاوزان در هر جای دنیا اگر چنین جنایتی بکنند، بسرعت گرفتار پلیس نمی شوند؟ چه شده است که خشونت و تجاوز و سرقت و آدم ربایی و تجاوز دسته جمعی و جنایت جنسی درست زمانی افزایش یافته است که اخلاق و عدالت و مهرورزی و انقلابیگری بر کشور حاکم شده است؟

طناب دوم: فرمانده نیروی انتظامی گفته است که حوادثی مانند آتش زدن مراکز توزیع سوخت در زمان اعلام ناگهانی طرح سهمیه بندی سوخت، باعث شد تا برخی از این افراد دستگیر و اعدام شوند. مسبب این واقعه کیست؟ همگان می دانند که حتی در کشوری مثل آمریکا هم اگر برق شهر نیم ساعت قطع شود، هزاران دزدی و تجاوز صورت می گیرد، به همین دلیل هرگز برق قطع نمی شود. آیا وقتی پلیس تا دو ساعت قبل از اعلام طرح سوخت نمی دانست که دو ساعت دیگر تهران آتش می گیرد، چگونه قرار است که با کشتار دسته جمعی افرادی که شورش و شرارت می کنند، نظم حاکم شود؟ آیا دولت نمی توانست پیش از اقدامی حساب نشده که سرمایه کشور را به باد می دهد و جان گروهی را می گیرد، کمی تعقل کند؟ مگر در تمام جهان افراد شرور در شهرها زندگی نمی کنند؟ آیا دولت نباید عاقلانه و حسابگرانه رفتار کند تا بجای اینکه ذهن بسوزانند و برنامه بریزند، آدمها را در معرض جرم قرار دهند و بعد آنان را به احمقانه ترین شکل بکشند؟

طناب سوم: تقریبا تمام کسانی که به نام اراذل و اوباش به دار آویخته شدند، دو ماه قبل از مجازات شدن دستگیر شدند، آنان بدون اینکه مراحل مجازاتی مانند اعدام را که ماهها طول می کشد بگذرانند، بسرعت بدار آویخته شدند. آنان نه براساس جرمی که کرده بودند، بلکه بر اساس یک تحلیل سیاسی دستگیر و پیش از آن که مراحل قانونی را بگذرانند، به دار آویخته شدند. در یک هفته پلیس تصمیم گرفت کسانی را که جرم اکثرشان این بود که چند بار تجاوز به عنف کرده بودند و جرم مشترک برخی از آنان این بود که خانه دیگران را آتش زده اند، دستگیر کند. دقت کنید که چند تن از اعدام شدگان جرم شان این بود که همه شان خانه دیگران را آتش زده اند. به نظر می رسید یک کارمند دادستانی بدون دقت مقاله ای نوشته و به کارمند صدا و سیما داده تا بخواند. یعنی پلیس تا یک هفته قبل از جمع آوری اراذل و اوباش نمی دانست که آنان به چند نفر تجاوز به عنف کرده اند و در عرض یک هفته چنین چیزی را فهمیدند و همه را گرفتند؟

طناب چهارم: گفتم می فهمی شانزده اعدام در روز یعنی چه؟ مرتضی می گفت: می دانی اینها که کشته شدند کسانی بودند که به ناموس مردم تجاوز کرده بودند. گفتم: تا یک سال قبل کسی به ناموس مردم تجاوز نمی کرد؟ مرتضی گفت: تو نمی دانی الآن چه فضای بدی است، هر روز خبر تجاوز و کشتن آدمها را می شنویم. گفتم: طبیعی است، وقتی دولت عواقب اجتماعی رفتارش را محاسبه نمی کند، جرم عادی می شود. مرتضی گفت: مردم طرفدار این مجازات هستند، تو نمی دانی مردم با کشته شدن این افراد چگونه برخورد می کنند، آنها شیرینی می خریدند و به همدیگر می دادند، بخاطر اینکه فرزندان شان توسط همین جنایتکاران کشته شده بودند یا مورد تجاوز قرار گرفته بودند. گفتم: به نظر تو روح ملتی که در کنار صحنه اعدام دسته جمعی شیرینی می خورند و می خندند، تیرباران نشده است؟ گفت: روح بسیاری از این مردم سالهاست به لجن کشیده شده. گفتم: چگونه می شود از رفتار ملتی که روح شان تیرباران شده دفاع کرد.

طناب پنجم: می خواهم به تو بگویم که ساعت ها می ایستی تا مرگ را ببینی. برای تو می خواهم بگویم، تویی که در خیابان نظاره گر مرگ بردارشدگان بودی. می خواهم بگویم آنکه اعدام شده است، تنها آن کسی نیست که بدنش بر طنابی آویخته است، نه، شما روح مردمی که این صحنه را می بینند نیز به دار می کشید. شما چشمان ملت را به وحشت و پلشتی آلوده می کنید. شما زندگی را در همه می کشید. شما قیمت انسان را ارزان می کنید. شما روح یک ملت را می کشید.

طناب ششم: مدتهاست که وارد باتلاق شده ایم، ما با شتاب به باتلاق فروپاشی اخلاقی یک ملت فرو می رویم. دست و پا زدنی که بالای دار می بینیم دست و پا زدن من و تو نیز هست، دست و پا زدنی که هرچه بیشتر ادامه پیدا کند، زودتر وارد گنداب می شویم و زودتر می میریم. در تمام این سالها که جامعه جوان و پر از انرژی ایران در زمان سایش دو سنگ زیرین و زبرین چپ و راست آسیاب سیاست که متفکران را زندانی کردند و روزنامه ها را اعدام کردند، دزدان بر سر بام بودند. در تمام آن سالهایی که پلیس تندروهای سیاسی را زندانی می کرد، موتورسواران هیجان زده سبقت مرگ می دادند، بی آنکه کسی به آنان چیزی بگوید. در تمام آن سالها که وب سایت های سیاسی دگراندیش و رادیوها و تلویزیون های متفاوت زیر فیلتر و پارازیت خفه می شد، مردم کلیه تصاویر مستهجن و پلید را بدون هیچ کنترلی از همه رسانه ها دریافت می کردند. ایران در تمام این سالها جزو معدود کشورهایی بود که فیلم پورنو بدون هیچ کنترلی از تلویزیون خانوادگی ماهواره های مختلف به ارزان ترین قیمت در دسترس همگان بود و جزو معدود کشورهایی بود که هر سی دی و فیلم سکسی را در آن می شد براحتی و با ارزان ترین قیمتی خرید، در حالی که فیلمسازان کشور برای ساختن فیلمی عفیف و شریف با حکومت همیشه مشکل داشتند. در تمام این سالها هیچ کس متوجه این نکته نبود که جایی که این جامعه به سوی آن می رود، لجنزاری از بحران اجتماعی است. حالا می خواهند با به دار کردن کسانی که در همین فرصتی که دولت در بی خبری خود ساخت، جلوی فاجعه ای را بگیرند که سالها قبل اتفاق افتاده است. جرم و جنایت به دلیل ارزان شدن جان آدمی و بی منزلتی حیثیت انسانی بی محابا افزایش می یابد. برای ترساندن این افراد حتی مرگ هم کفایت نمی کند، آنان از مرگ نمی ترسند، چون زندگی شان ارزش زنده ماندن ندارد. می خواهم بپرسم که مگر آنها از کجا آمده اند؟ آنها مردم همین جامعه اند، آنان پرورش یافتگان جمهوری اسلامی ایران هستند. چه کسی را داریم می کشیم؟ بر پیشانی خودمان شلیک می کنیم؟

طناب هفتم: فرض من بر آن است که برخی از آنان که کشته شدند، همان اراذل و اوباشی هستند که گفته می شود. در این تردید نمی کنم، اما باور نمی کنم آن کسانی که در شورش های خیابانی و به عنوان لات های محل کشته شدند، متجاوزان به ناموس مردم باشند. گفته اند یکی از کسانی که به عنوان اراذل و اوباش دستگیر شده، از همان هایی است که در شورش کور پس از 21 تیر در خیابان بود و اولین بار همان زمان دستگیر شد. می خواهم بپرسم مگر کسانی که انقلاب می کنند چه کسانی هستند؟ انقلاب را همیشه خردمندان و اهل فکر آغاز می کنند، اما همیشه همین اراذل و اوباش هستند که رهبری انقلاب خیابانی را در دست می گیرند، به انقلابیون سال 57 در خیابان ها نگاه کنید، نامی غیر از اراذل و اوباش بر آنان می شود گذاشت؟ منظورم طبیعتا آن یک میلیون نفری نیستند که به خیابان می روند و اعتراض می کنند، بلکه منظورم همان دو هزار نفری است که اسلحه به دست می گیرند و می کشند یا کشته می شوند. وقتی سالها منطق و عقل محاکمه می شود و دانش و خرد به زندان می افتد، طبیعی است که خشونت طلبان و سخت سران و رادیکال ها رشد می کنند. انقلاب فردا را افرادی خواهند کرد که نه کتاب می خوانند و نه اهل گفت و شنودند. آنها با قلب های پر از نفرت از سالها تحقیر، آماده اند تا با چاقو و قمه و قداره و زنجیر و اسلحه گرم، تمام کسانی که در این سالها نشان کرده اند، قطعه قطعه کنند. وقتی شما درهای حرکت قانونی و مدنی را ببندید، منتظر بمانید که ملت از دیوارهای کاخ تان بالا بیایند و این بار منتظر کسی نباشید که بشود از او انتظار رفتاری منطقی و قانونی داشت. وقتی اصلاح متوقف شود، نه انقلاب مخملی بلکه انقلابی ویرانگر و خشن و از سر نفرت منتظر حکومت است و طبیعی است که چنین انقلابی نه فقط این حکومت بلکه همه جامعه ایران را له می کند. این سرنوشت سیاه را ما برای ملت ننوشتیم، این داستان را کسانی نوشتند که اصلاح را نخواستند و به هر قیمتی جلوی مدارا و تساهل را گرفتند، حالا این گوی و این میدان، ما فقط نظاره گرانیم، بدروید آنچه کاشتید و طوفان است این که درو می کنید.

طناب هشتم: در میان کشته شدگان در خراسان مردی در آخرین لحظه پیش از مرگ لبخند می زد، لبخندش از سر شجاعت و شهامت نبود. آن لبخند فراموش نشدنی نگاه انسانی که بالغ و عاقل و هشیار باشد نبود، نمی دانم، شاید نگاه آدمی عقب مانده بود که معنی حلقه شدن طناب بر دور گردنش را نمی فهمید، یا نگاه موجودی که شدیدا دچار شوک عصبی شده و نمی داند در مقابل چشمان صدها تن که مرگ او را نظاره می کنند، چه باید بکند. شاید دارد به سرنوشت خویش می خندد. سرنوشتی که در جهنمی از فلاکت آغاز شده و در منجلابی از زیستنی دشوار ادامه یافته و در جهنمی از فریاد و ترس نیز به پایان رسیده. خنده ای بر سرنوشت خویش. نمی دانم، شاید هم عقب مانده ای بود که معنی مرگ را نمی دانست. در هر حال باید اعدام می شد، چه عقلش نمی رسید و چه در بدبختی زیسته بود، اینها دلایل کافی نیست؟

طناب نهم: این طناب را ندیدید و ندیدیم و شاید بخاطر نیاورید، چند سال قبل در مشهد مردی که خودش را مذهبی می دانست، برای از بین بردن فسق و فجور و فحشاء 14 زن روسپی را از خیابان ربود و آنها را در خانه اش کشت و جسد روسپیانی را که اکثرا فقیر و بی چیز بودند، به خیابان انداخت. او تا آخرین لحظه از آن چه کرده بود پشیمان نبود، می گفت که قصد داشته تعداد قربانیانش را به شصت تن برساند. فاجعه این بود که هر کدام از آن روسپیان اگر در لحظه دستگیری با پلیسی مواجه می شدند، فریاد نمی توانستند بکنند، چون اگر دست پلیس هم می افتادند، سرنوشتی بهتر از این مرگ نداشتند. قاتل سرانجام در خلوت اعدام شد، در خلوت اعدام شد تا سرنوشتش عبرت دیگران نشود، تا باز هم کسانی باشند که از سر غیرت و بدون هیچ دادخواهی انگشت خویش به سوی فاسدی و مفسدی نشانه کنند و بکشند و جسدی را به خیابانی تاریک بیندازند. همان کاری که در کرمان اتفاق افتاد. اما، شاید برخی که فیلم مربوط به زندگی قاتل زنجیره ای مشهد را دیدند پسر 14 ساله او را بیاد بیاورند که رو به روی تلویزیون می گفت: پدرم کار درستی کرد و کسانی که او را کشتند، بدانند که راهش ادامه دارد. شما فکر می کنید آن پسر کجاست؟ آیا می خواهد راه پدر را ادامه دهد؟ آیا یکی از همان هایی است که اعدام می کند؟ یا یکی از همان هایی است که جسدش بر دار می رود؟ یادت باشد که قاتل زنجیره ای مشهد گفته بود که به برخی از قربانیانش نیز تجاوز کرده است، او یک متجاوز به عنف و یک قاتل خودی بود.

طناب دهم: کاووسی، قاتل قاضی مقدس، یکی از به دار آویختگان بود. گفته می شد که او قبلا توسط قاضی مقدس زندانی شده بود و او را تهدید به مرگ کرده بود. بعدا گفتند که کاووسی هیچ سابقه جزائی نداشت و آنچه گفته شده بود، دروغ بود. لحظات اعدام او یکی از عجیب ترین صحنه های دوران ماست. کاووسی در تمام مدت اعدام می خندید، برای مردم و خبرنگاران دست تکان می داد و متوجه تنها چیزی که نبود، مرگ بود. گویی تنها به این فکر می کرد که باید با چشمانش و با لبخندش با دیگران آخرین حرفهایش را بزند. خنده اش مرا به یاد روزهای بازجویی ام توسط قاضی مقدس انداخت، در نیم ساعتی که داشتم شکایات را می خواندم بیش از ده نفر وارد سالن دادگاه یا در حقیقت اتاق کار شدند. آنها زنجیری در دست و زنجیری بر پا داشتند، اکثرا پابرهنه از زندان آمده بودند. قاضی درحالی که چای می خورد، می گفت: اصغر پسر ابراهیم؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله. قاضی مقدس می گفت: این چیزهایی که توی زندان نوشتی قبول داری؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله، ولی می خواستم یک چیزی بگم، من زن و بچه.... قاضی مقدس می گفت: زیاد حرف نزن، دو سال زندان، سیصد هزار تومن جریمه. مرد زنجیر به دست می گفت: پول ندارم بدم، یه قرون هم ندارم بدم. قاضی مقدس می گفت: به جاش می ری زندان، روزی پنج هزارتومن، برو بیرون. قاتل قاضی مقدس دست های بسته اش را نشان داد و در حالی که به انبوه پلیس هایی که سرشان را پائین انداخته بودند و مردمی که چشمان شان را کاملا باز کرده بودند، دست تکان می داد، نگاهی به عکاس کرد، آخرین دستش را برای عکاس و همه آنها که عکسش را دیدند، تکان داد و بر دار رفت. از قاضی مرتضوی پرسیدند: چرا او لبخند می زد؟ گفت: چون تا آخرین لحظه هم از کارش پشیمان نبود.

طناب یازدهم: تصویر کودکی سرخپوش که لای دو پلیس و در کنار پدری با چشمان خشمگین قرار داشت به عنوان عکس برگزیده اعدام های ایرانی در تمام جهان پخش شد. کودکی پنج ساله را بردند به محل اعدام که عبرت بگیرد. عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد وارد جنبش زنان نشود، عبرت بگیرد که اگر بزرگ شد و مورد تجاوز قرار گرفت، مطمئن باشد که متجاوزینش در خیابان کشته خواهند شد، عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد، هرگز عملی جز آنچه بزرگترها می گویند نکند. شاید پس از پایان مراسم دختر از پدرش پرسیده باشد: اینها چی کار می کردن؟ پدرش می گوید: اینها آدم های بدی بودند، خیلی بد. دختر می پرسد: یعنی هر کی کار بدی بکنه می آرن توی خیابون می کشن؟ پدر می گوید: نه، اینها خیلی بد بودند. دختر می گوید: مثل من که کارهای بد می کنم و شما منو کتک می زنید؟ پدر می گوید: نه خیلی بدتر. دختر می گوید: مثلا چی؟ پدر می گوید: خفه شو، دیگه این قدر سووال نکن. کودک لحظه ای ساکت می ماند و می پرسد: بابا! پس چرا اون آقاهه که داشتن می کشتن داشث می خندید؟ پدر می گوید: نمی دونم. دختر می گوید: خوشحال بود؟ پدر می گوید: نه، می ترسید، چون خیلی کار بدی کرده بود. دختر می گوید: ولی داشت می خندید، خودم دیدم، شاید هم نمی ترسید. پدر چیزی نمی گوید. دختر می گوید: باز هم منو می آری اینجا؟

جسدی بر طناب، پرچم دولت فاشیست است. دولتی بی لیاقت که صدها تن را قربانی می کند تا پشت پشته کشته ها بی لیاقتی و نادانی و بی کفایتی اش را نهان کند. می کشد تا مردمان را بترساند تا سووال نکنند و نخواهند آنچه حق شان است. آنچه در این میان نابود می شود، روح ملتی است که با چشمی گشاده، لرزش بیجان شدن آدمیان را بر طناب می بیند.

سید ابراهیم نبوی
12 مرداد 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

علی چنج

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 14 مرداد 1386 [2007.08.05]

واقعا به این نتیجه رسیدم که علی آقا لاریجانی مثل حقیقت می ماند، هر تکه اش دست یک نفر است. البته یک شک بزرگ هم به او داشتم که تا دیروز فکر می کردم علی لاریجانی یک موجود مطلق گراست، اما امروز دیدم بابا بی خیال! طرف مثل خودمان نسبی گراست. راستی! ما نسبی گرا هستیم؟ در همین راستا علی لاریجانی در مصاحبه ای که با نشریه فوکوس کرده بود، گفت: « امکان تعلیق غنی سازی اورانیوم وجود دارد.» همین علی آقای لاریجانی بدون اینکه علی چنج بشود یا در کودکی او را با یک علی لاریجانی دیگر عوض کرده باشند، به نقل از آسوشیتدپرس گفت: « حق ایران در غنی سازی باید به رسمیت شناخته شود.» از سوی دیگر، همین علی لاریجانی بدون اینکه هیج مشکلی برایش بوجود بیاید، به نقل از خبرگزاری های فرانسوی گفت: « احتمال پذیرش تعلیق مشروط از سوی ایران وجود دارد.» اما همین علی آقای لاریجانی به نقل از الجزیره گفت: امکان ندارد که با تعلیق به هیچ شکل آن موافقت کنیم. در همین راستا علی لاریجانی به نقل از سی ان ان گفت: « اصلا بعید نیست که غنی سازی را تعلیق کنیم.» در پایان علی لاریجانی به نقل از کیهان گفت: مگر اینکه بمیریم تا غنی سازی تعلیق شود. آگاهان برای علی آقای مذکور جمعیت خاطر از انواع زلف پریشان را آرزو کردند. البته در پایان احمدی نژاد به کلیه زحمات علی لاریجانی گلاب پاشیده و گفت: « از حق ایران در استفاده از انرژی هسته ای عقب نشینی نمی کنیم.»

ایران چی کارش کرده، عوضی سوراخش کرده
در پی امیدهای واهی و فراوان ملت شریف ایران به صعود تیم ملی ایران در بازیهای جام ملت های آسیا و سرمایه گذاری های کلان در مورد رشد فوتبال در ایران و زحمات بیدریغ لژیونرهای بین المللی فوتبال ایران و با استعانت از مربی داخلی اولترا هوشمند به جای مربی خارجی اولترا بی سروصدا، و همچنین با نظرات ویژه ریاست محترم جمهوری و زننده گل به دروازه بان تیم ملی ایران، تیم بسکتبال ایران که نه مورد حمایت کسی بود و نه کسی انتظارش را داشت، به مرحله فینال ملت های آسیا رسید و شوخی شوخی داریم قهرمان بسکتبال آسیا می شویم. در همین راستا آگاهان تصمیم گرفتند در این مورد شادمانی کرده و احساسات ملی شان ورم کند، ولی چون اطلاعات دقیقی از تیم ملی بسکتبال نداشتند، فعلا احساسات ملی مذکور ورم نکرده است.

معتدل ها خطرناک تر از افراطی ها هستند

جان مادرتان! ممکن است در دنیا کشوری به این باحالی پیدا کنید که در آن کسی بگوید که مخالفان معتدل ما از مخالفان افراطی ما خطرناک ترند. نماینده ولی فقیه در بسیج گفت: « خطر معتدل های دوم خردادی بیش از افراطی هاست.» در همین راستا یک گروه از سوی سازمان حج و زیارت و فرهنگستان ادب پارسی به بسیج اعزام شد تا معنی دقیق کلمات معتدل و افراطی برای این نماینده محترم توضیح داده شود. در همین راستای معتدل های دوم خردادی، آقای رمضان زاده سخنگوی سابق دولت سابق اصلاحات سابق، از دولت نهم که کاری کرده است که مردم هیچ راهی جز انتخاب اصلاحات نداشته باشند، تشکر کرد. آگاهان ضمن هشدار به آقای رمضان زاده از وی خواستند تا اول یک سری به تنگه هرمز بزند، بعد در حال بازگشت به تهران سفری به نطنز برود، بعد از قم عبور کرده و اگر سالم ماند به دوستان اصلاح طلب بگوید: « برادران! این افتاده زمین، می تونین خم شین ورش دارین، یا این کار رو هم نمی تونید بکنید؟»

ارتش ترکیه افسران مسلمان را اخراج کرد
رجب طیب اردوغان که در اثر انتخاب وی و سایر طرفدارانش به عنوان اسلامگرایان ترکیه، جشن ویژه عقد و عروسی در زیرزمین روزنامه کیهان برگزار شد، این مجلس عروسی را مبدل به مجلس عزا کرده و با اخراج 23 افسر مسلمان ترک از ارتش این کشور که طبیعتا از وقتی اسلامگرا شده اند، بی نظم هم شده اند، به کلیه برادران مسلمان کشورمان هشدار داد.

صفار هرندی باز حرف زد

من تا به حال فکر می کردم این صفار هرندی حداقل مثل شریعتمداری اگر هم یک غلطی می کند، آن غلط را درست می کند، ولی طبیعتا با سخنان گهربار وزیر جدید ارشاد آدم به این فکر می افتد که چطوری سقف وزارت ارشاد پائین نمی آید؟ چطوری هنوز تلفن های وزارتخانه کار می کند؟ چطوری هنوز ساختمانش منفجر نشده است؟ صفار هرندی گفت: « دولت نهم در همین دو سال وضعیت معیشت مردم را سامان داد.» در همین راستا آگاهان توضیحات زیر را برای صفار هرندی دادند.
اول: دولت نهم همین دولت احمدی نژاد است، به همین دلیل در استفاده از کلمه نهم دقت کنید.
دوم: معیشت یعنی اقتصاد و وقتی قیمت کالاها و مسکن و میزان تورم بالا می رود، این اقتصاد خراب شده نه درست.
سوم: سامان واژه ای است پارسی و معنی آن یعنی معتدل و منطقی و خوب و با ویران که وضع فعلی اقتصاد کشور است، فرق می کند.
البته این موضوعات چیز مهمی نیست، چون ترجمه هری پاتر امروز از ارشاد مجوز گرفت. تا هری پاتر را نفرستاده اند به بند 209 آزکابان برویم کتاب را بخوانیم.

یک نکته مهم
امروز ایسنا در استراحت بسر می برد و برای یک روز فحاشی به طنزنویسان سیاسی را متوقف کرد، بالاخره یک روز هم یک روز است، برای این ایسنا آرز

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 13 مرداد 1386

چي فكر مي كرديم، چي بود؟

حقايق گمشده تاريخي يا دروغهاي حقيقي

این مقاله را دو سال قبل برای اولین بار نوشتم و در سایت گویا منتشر کردم، دیروز نگاهی به آن کردم و تغییراتی ساده در آن دادم و مجددا منتشر می کنم، هرکسی نظری برای تغییر هر بخش از این نوشته دارد، نظرش را بگوید تا اگر اشتباه کرده باشم، مقاله را تغییر بدهم.

در تاريخ ايران اتفاقاتي وجود دارد كه يا رخ نداده است و يا بهتر است رخ داده باشد. اين حقايق را همه مي دانند، اما چه فرقي مي كند، اگر حقيقتي وجود نداشته باشد دانستن يا ندانستن آن كمكي به وجود داشتن يا وجود نداشتن آن نمي كند.

بعضي از اين حقايق تاريخي كه جزو تخيلات تاريخ نويسي ايران است و همچنين برخي واقعيات گمشده در تاريخ ايران به شرح زير است:
- ملت شريف و بزرگوار ايران بارها در تاريخ خود مورد تجاوز بيگانگان قرار گرفت، اما هرگز در مقابل تجاوز بيگانه مقاومت نكرد، مگر در مقابل اعراب. بيگانگاني كه به ايران حمله كردند پس از حمله به ایران يا ايراني شدند يا ترياكي يا شيعه يا هرسه.

- نادرشاه، آغا محمدخان قاجار، شاه عباس، كريم خان زند و غيره... تا وقتي جوان بودند و عقل شان كار نمي كرد نوكر مردم بودند، اما به محض اينكه عقل شان سرجايش آمد فورا شدند دشمن مردم.

- در ايران دو نوع حكومت وجود داشت: يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را نابود مي كردند و ويراني به بار مي آوردند، يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را مي ساختند و سازندگي مي كردند. در هر حال همه کارها با زور انجام می شد یا هیچ کاری نمی شد.

- تشيع صفوي يعني سازگار شدن دين و زندگي مردم به شكلي كه مردم از شر روحانيون و روحانيون از شر مردم در امان باشند و تشيع علوي يعني تبديل مردم به تروريست و نابودي دين به وسيله ديندارترين مردم. بزرگترین رمز سازگاری دین و ملت در 400 سال گذشته تشیع صفوی بود که دین را برای مردم قابل تحمل می کرد.

- در دوهزارسال گذشته هروقت حكومت در ايران تغيير مي كرد نخبگان ايراني به مركز تمدن جهان مهاجرت مي كردند و قرار مي شد بعد از چند سال برگردند و كشور را دوباره بسازند، اما همانجا مي ماندند و هرگز برنمي گشتند.

- از وقتي بيگانگان وارد ايران شدند مردم ايران با وجود اينكه از بيگانگان خوششان مي آمد، اما هميشه حكومت را عامل بيگانه مي دانستند و به اين دليل با حكومت بد بودند، حكومت هم با وجود اينكه با بيگانگان رابطه خوبي داشت مخالفانش را عامل بيگانه مي دانست و به همين دليل با آنها بد بود.

- ناصرالدينشاه پادشاهي باحال و اهل فكر و اهل ادبيات و اهل هنر بود و سينما و عكاسي را وارد ايران كرد. اين پادشاه يك انقلاب را تحمل كرد. در مقابل، اميركبير يك حزب اللهي تندروی کله خر بود كه فقط گير سه پيچ به خواهر و مادر شاه مي داد و بهايي ها را مي كشت و شعار عدالت و رفع تبعيض ميداد و اصلا هم علاقه اي به آزادي نداشت. روزي كه امير به تهران آمد يك بار شتر وسايلش بود و روزي كه به كاشان رفت شانزده شتر بارش را مي برد.

- اكثر رهبران انقلابي مشروطه مثل مساوات شيرازي و غيره... يك مشت آدم بي ادب و بي تربيت بودند كه فقط فحاشي بلد بودند. سایر قهرمانان تاریخ ایران مانند کریمپور شیرازی و محمد مسعود و غیره هم دست کمی از مساوات نداشتند. دوخته شدن دهان فرخی یزدی یک دروغ تاریخی است که فقط خودش گفته است، محمد مسعود یکی از قهرمانان تاریخ ایران توسط خسرو روزبه یکی دیگر از قهرمانان تاریخ ایران کشته شد. غلامرضا تختی نیز توسط ساواک کشته نشد، بلکه به دلیل حسادت رقبای ورزشی و از دست آنها خودکشی کرد.

- روشنفكران صدر مشروطه طرفدار سفت و سخت آخوندهايي مثل طباطبايي و بهبهاني بودند، اما آخوندهاي مشروطه مثل شيخ محمد خياباني و ميرزا كوچك خان و سيدحسن مدرس كه روحاني بودند، طرفدار روشنفكران بودند و از حكومت روحانيون بدشان مي آمد.

- انقلاب مشروطه كه قرار بود عدالت و تجدد و آزادي را بوجود بياورد، به دلیل بی نظمی در کشور باعث افزايش مرگ و مير در ايران شد، اما ديكتاتوري نظامي رضاشاه كه قرار بود آدم كشي بكند، به دلیل افزایش بهداشت در کشور باعث شد مرگ و مير در ايران كم شود. در ده سال قبل از حکومت رضاشاه به دلیل بیماری های مختلف میلیونها نفر از جمعیت ایران کم شد، اما در دروه رضاشاه جلوی مرگ میلیونها نفر بخاطر افزایش بهداشت گرفته شد، این پادشاه کمتر از هزارنفر از مخالفینش را کشت.

- خانواده پهلوي آدمهاي بامزه اي بودند، رضا شاه كه با كودتا سركار آمد اولين پادشاهي بود كه مي خواست ايران جمهوري شود، ولي مخالفانش كه با سلطنت او مخالف بودند با جمهوريت مخالفت كردند. محمدرضا پهلوي كه بزرگترين مخالفان خود را كمونيستها مي دانست، خودش را بزرگترين رهبر سوسياليست جهان مي دانست. فرح پهلوي كه ملكه بود با مخالفان سلطنت رابطه خوبي داشت. و رضا پهلوي كه مدعي سلطنت است، قصد دارد وقتي سركار آمد با رفراندوم حكومت را بدهد دست مردم.

- كودتاي رضاخان اتفاق جالبي بود. او با تعدادي سرباز به تهران آمد و چون حكومتي وجود نداشت كه جلوي كودتاي او را بگيرد، حكومت را در دست گرفت. چند سال منتظر ماند تا كسي حكومت را از دستش بگيرد، ولي هيچ كس وجود نداشت كه دلش بخواهد حكومت كند.

- وقتي احمد شاه شاه شده بود، بارها با گريه به خانه پدري اش رفت، چون ترجيح مي داد پيش مامانش باشد و شاه بودن خسته اش مي كرد. بعدها احمدشاه عاشق پاریس شد و ترجیح می داد توریست پاریس باشد تا شاه ایران.

- رضاشاه براي سركوب جنبش هاي محلي ايران اطلاعات لازم را از دولت سوسياليست
شوروي مي گرفت.

- وقتي حزب كمونيست ايران توسط رضاشاه منحل شد، هيچ كدام از اعضايش توسط وي كشته نشدند و فقط يكي از آنها توسط رضاشاه دستگير شد، آنها هم چون از اين كار خوششان نيامده بود، به روسيه گريختند و استالين هفت نفر از رهبران آنها را كشت.

- كامبخش رهبر حزب توده نيروهاي حزب را لو داد، تقي اراني هم در زندان شهيد نشد، بلكه از دست رفقايش دق كرد و از مريضي مرد.

- رضا شاه هم وابسته به استعمار انگليس بود و هم وابسته به استعمار آلمان، اما همه اسلحه هايش را از استالين و شوروي سوسياليست مي خريد.

- وقتي رضا شاه در سال 1320 از ايران رفت قرار شد يكي از شاهزاده هاي قاجار پادشاه شود، اما اين شازده، فارسي بلد نبود و ضمنا عضو نيروي دريايي انگليس بود، به همين دليل قرار شد ايران جمهوري شود، اما این استالين بود که با جمهوريت در ايران مخالفت كرد.

- هر ايراني در طول عمرش حداقل نيم ساعتي توده اي بوده است.

- معلوم نيست كه در روز 28 مرداد چه كسي كودتا كرد، چون هم شعبان جعفري( نام تاريخي: شعبون بي مخ) زنداني بود، هم بقايي در زندان بود و هم اردشير زاهدي فراري بود. بعد از كودتا فدائيان اسلام و كاشاني كه مدعي هستند كه نفت را ملي كردند، مدعي شدند كه كودتاي 28 مرداد را انجام دادند، البته طرفداران كاشاني و فدائيان اسلام معتقدند كه كودتاي 28 مرداد عليه كاشاني و فدائيان اسلام بود.

- هروقت امپرياليسم جهاني تصميم مي گرفت دموكرات شود، در ايران يك جنبش ضد امپرياليستي به راه مي افتاد و روزنامه نگاري ايران پيشرفت مي كرد و تعدادي كشته مي شدند.

- اكثر رهبران جنبش كارگري و كمونيستي ايران بچه پولدارها بودند و اكثر كساني كه در خيابان عليه آنان مبارزه مي كردند و آنها را كتك مي زدند لمپن هاي فقير بودند.

- اميرعباس هويدا يكي از مهم ترين و برجسته ترين روشنفكران ايراني بود كه از اكثر روشنفكران مخالفش بيشتر مي دانست كه در دنيا و ايران چه خبر است. وي سرانجام به اين دليل كه فكر مي كرد مخالفان حكومتش آدمهاي عادلي هستند و او را عادلانه محاکمه می کنند، كشته شد.

- رهبران سوسياليسم جهاني بيشتر حامي ديكتاتوري سلطنتي در ايران بودند تا رهبران دنياي سرمايه داري.

- دكتر علي شريعتي براي نجات كشور از ديكتاتوري،اسلام را تبديل به يك ايدئولوژي تروريستي كرد. از اين ايدئولوژي بعدا عليه خودش و دوستانش استفاده شد.

- مبارزه مسلحانه در ايران با ترجمه غلط بسياري از آثار ماركسيستي آغاز شد، تعداد زيادي بخاطر ترجمه غلط اين كتابها كشته شدند.

- بنيانگذاران جنبش مسلحانه ماركسيست در ايران( مسعود و مجيد احمد زاده و اميرپرويز پويان) تا يكسال قبل از اينكه ماركسيست شوند‏، به دوستانشان قرآن و نهج البلاغه هديه مي دادند. آنان اوايل سال جنگ مسلحانه را آغاز كردند و اواخر سال به شهادت رسيدند.

- رهبر اصلي انقلاب اسلامي ايران محمدرضا پهلوي بود نه امام خميني.

- علت اينكه در 40 سال گذشته سازمان اطلاعاتي ايران توانست گروههاي مخالف سياسي ايران را نابود كند اين بود كه مديران اين سازمان اعضاي سابق همان گروهها بودند.

- ساواك آنقدر در زمان شاه قدرتمند بود كه حتي نخست وزير و معاون ساواك هم از آن مي ترسيدند.

- جلال آل احمد، صمد بهرنگي، دكتر شريعتي، مصطفي خميني.... شهداي گرانقدري بودند كه به مرگ طبيعي مردند.

- ما انقلاب كرديم تا رژيمي را كه از سال 1335 تا 1357 بالغ بر صدها نفر را كشته بود از بين ببريم، بعد خودمان نظامي را بوجود آورديم كه در دو ماه چندهزار نفر را اعدام كرد.

- انقلاب ايران واكنش سياسي روستائياني بود كه به شهر آمده بودند،عليه شهري هايي كه مي خواستند به خارج بروند. در اين واكنش جهل موفق شد ظلم را نابود كند.

- انقلاب ايران، انقلابي متفاوت با انقلابات ديگر بود. اين انقلاب هم فرزندانش را خورد، هم پدرانش( انقلاب ايران پدران متعدد داشت) و هم فرزندان و پدران ديگران را. تمام اين انقلاب به سرعت به جهان صادر شد و هيچ چيزي از آن در داخل باقي نماند.

- ابوالحسن بني صدر يك عمر تلاش كرد تا در ايران جمهوري اسلامي ايجاد شود تا خودش اولين رئيس جمهور اسلامي ايران شود، بعد از اينكه رئيس جمهور شد دنبال راهي مي گشت تا از اين جمهوري فرار كند.

- انقلاب موفق انقلابي است كه فقرا و اقشار پائيني جامعه را حاكم كند. اين واقعيت تلخ در بدترين شكلش توسط محمدعلي رجايي دومين رئيس جمهور و احمدی نژاد ششمین رئیس جمهور پس از انقلاب اتفاق افتاد.

- پنج روحاني در سال 1360 قدرت را پس از امام خميني در دست داشتند، بهشتي كه با خشونت مخالف بود و از همه معتدل تر بود زودتر از همه ترور شد، منتظري كه طرفدار ولايت فقيه بود قرباني نظريه اي شد كه خودش داده بود، موسوي اردبيلي كه از همه ساده تر بود به قم رفت و مرجع تقليد شد، هاشمي رفسنجاني كه از همه راست تر بود به تدريج بيش از همه به چپ ها نزديك شد و خامنه اي كه اوايل انقلاب از همه چپ تر و روشنفكرتر بود، نماينده جناح راست شد و همه را حذف كرد.

- جنگ ايران و عراق با تجاوز عراق آغاز شد، با تجاوز ايران ادامه پيدا كرد و سرانجام هر دو حكومت در اين جنگ شكست خوردند.

- مشكل مهم خاتمي اين بود كه اپوزيسيون و مردم فكر مي كردند او رهبر اپوزيسيون است نه رئيس جمهور، اما خودش هروقت مي خواست نقش رئيس جمهور را بازي كند يادش مي افتاد رهبر اپوزيسيون است و هروقت مي خواست در موضع رئيس جمهور قرار بگيرد، دلش مي خواست رهبر اپوزيسيون باشد.

- مهم ترين مشكل اپوزيسيون خارج از کشور اين است كه وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 12 مرداد 1386

مرغ و شیر و موش و جنگل و دموکراسی و دوستی خاله خرسه و طوطی و مهندس بازرگان

مرغ
يه مرغ با وجود اينكه نمي‏خواست تخم كنه، امّا ساعت‏ها قدقد مي‏كرد، چون روزهاي تبليغات انتخاباتي بود


انتخابات در کمال عدالت برگزار شد.

دموکراسی در جنگل
تحمل مخالف کار سختی بود، شیر تمام مخالفانش را خورد.

انتخابات برگزار شد. همه گربه ها به سگ ها رای دادند.
سگ ها با استفاده از حقوق قانونی شان گربه ها را خوردند.

سگ پارس کرد. اسب ها دویدند. گربه ها قایم شدند.
خرگوش ها ترسیدند و انتخابات در بهترین شرایط برگزار شد.

قرار شد بهترین حیوان جنگل انتخاب شود.
شیر که از همه قوی تر بود به عنوان بهترین حیوان جنگل انتخاب شد.

شير و موش
يه روز يه موش افتاد به دام. يه شير اومد رد بشه اونو ديد. موش بهش گفت: اي شير! منو نجات بده. شير اونو نجات داد. يه سال بعد موش داشت توي جنگل مي‏رفت كه ديد شير افتاده توي دام. شير گفت: اي موش! منو نجات بده. موش رفت و يه وكيل زبردست انتخاب كرد و يه لايحه نوشت، ولي نتونست شير رو نجات بده، چون نجات دادن يه شير در مواقعي كه بين قوه مقننه و قوه قضائيه اختلاف وجود داره، كار سختي هست.
نتيجه‏گيري اخلاقي: مشكلات شيرها چون بزرگتر هستند بيشتر معلوم مي‏شود.


طوطي و مهندس بازرگان
يه روز بازرگان مي‏خواست بره هند، به سه تا دخترش گفت: از هند براتون چي بيارم؟ دختر بزرگه گفت: فيلم هندي. دختر وسطي گفت: يه كتاب فيزيك. دختر كوچيكه گفت: يه طوطي. بازرگان رفت به هند و برگشت. به دختر بزرگه يه فيلم راج‏كاپور داد، دختره سي سال فيلمو مي‏ديد و گريه مي‏كرد. به دختر وسطي يه كتاب فيزيك داد، دختره شد دانشمند و فرار مغزها كرد و رفت آمريكا. به دختر كوچيكه يه طوطي داد. دختر كوچيكه با طوطي كلي حرف زد تا طوطي با نظرات بازرگان و نهضت آزادي آشنا شد و بعداً به دليل ارتباط با اين جريان دستگير شد.
نتيجه‏گيري اخلاقي: فيلم هندي از ارتباط با نهضت آزادي بهتر است.

دوستي خاله خرسه
يك روز يك مرد با يك خرس دوست شد. قرار شد آن دو با هم به مسافرت بروند. مرد همان روز اول يك مگس‏كش خريد و به خرس داد و به او گفت: يادت باشد كه اگر من خوابيدم و مگس روي صورتم نشست تو به جاي اينكه با يك سنگ بزرگ توي سر من بزني و مرا بكشي، بهتر است با اين مگس‏كش اين كار را بكني. آن خرس قبول كرد و دوستي آنها تا سال‏ها ادامه پيدا كرد.
نتيجه‏گيري اول: با خرس هم اگر حرف بزنيم آدم مي‏شود.
نتيجه‏گيري دوم: وقتي با يك خرس به مسافرت مي‏رويد مگس‏كش به همراه داشته باشيد.
نتيجه‏گيري سوم: هر كسي به اندازه زوري كه دارد و عقلي كه ندارد به آدم لطف مي‏كند.
نتيجه‏گيري چهارم: استفاده از تكنولوژي باعث كاهش خش

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:41  توسط سید ابراهیم نبوی  |