تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

قاراپط جديدالاسلام و موشه عبدالباسط

ابراهيم نبوي- یکشنبه 31 تیر 1386 [2007.07.22]

امروز از اون روزهاي بي خبري بود، البته عزرائيل يک دوري اطراف قم و تهران زد و رفت، ولي مثل اينکه خوشبختانه کاري نکرد. فعلا در شهر مثل سابق از امن و امان خبري نيست، همه چيز نصفه نيمه اتفاق مي افتد و هست و نيست. تقريبا اکثر بينندگان عزيز از ديدن برنامه « به اسم دموکراسي» احساس رضايت داشتند. فقط معلوم نيست اين برنامه را چرا تلويزيون آمريکا پخش نکرد و تلويزيون ايران پخش کرد؟ فرض کنيد اين برنامه را آمريکايي ها توليد کرده بودند و مي خواستند به ايراني ها بگويند که ما مي خواهيم به ايران دموکراسي بياوريم، احتمالا تلويزيون ايران يک برنامه مي ساخت و اثبات مي کرد که تمام اظهارات کيان تاجبخش و هاله اسفندياري و رامين جهانبگلو دروغ است و آمريکايي ها مي خواهند به ايران حمله نظامي کنند و يک حکومت ديکتاتوري بياورند تا کنترل منطقه را در دست بگيرند. خبرگزاري بازتاب هم به پخش اين برنامه اعتراض کرد و محسن رضايي هم رسما اعلام کرد که «آمريکا از براندازي جمهوري اسلامي نااميد شده است.»

مرگ آيت الله مشکيني

خبرگزاري انتخاب در عرض دو روز دو گاف سنگين داد، البته زياد چيز مهمي نيست، همه ماها ايراني هستيم، از اين کارها مي کنيم، عجله هم چيز خوبي نيست، خبرها را مثل بي بي سي بهتر است اول بررسي دقيق کنيم و بعد از اينکه مطمئن شديم لزومي ندارد بدهيم، چون همه از آن خبردار شده اند. آيت الله مشکيني هنوز زنده است و البته پزشکان گفته اند که فعلا همان حال قبلي را دارد. البته اگر ايشان فوت کند، کمي قمر اوضاع زودتر از موعد مقرر به عقرب مي رود. از طرف ديگر خبر مرگ خانم سيمين دانشور که انشاء الله قدش سر چشم برادر شوهرش بيايد، اعلام و تکذيب شد. حال سيمين خانم هم خوب نيست و فعلا در اغماست. به نظر مي رسد عزرائيل هم مثل علي لاريجاني در حال بلاتکليفي است و نمي داند چکار کند. ما که به مرگ هيچ کسي راضي نيستيم. خيلي سانتي مانتال شدم و انسان خوبي به نظر مي رسم، نه؟

دانشجو بيدار است، از زندگي بيزار است

اين مامان قهوه اي ها هم ول نمي کنند. من نمي دانم چه گيري است که به اين بچه هاي دانشجو دارند مي دهند؟ به نظر مي رسد جمهوري اسلامي حال مي کند که تمام کشور بشود يک مجموعه درگيري سنگين خياباني و سنگربندي و بزن و بکش، مثل لات هايي که تا کتک نزنند يا نخورند حال شان خوب نمي شود. فعلا هشت دانشجو در زندان انفرادي هستند و پنج نفرشان اعتصاب غذا کرده اند. گفته مي شود که دارند به عبدالله مومني فشار مي آورند که مصاحبه تلويزيوني کند. احتمالا دارند دنبال سناريو نويس مي گردند که تحکيمي ها را يک جوري به لخ والسا وصل کنند، فعلا همه سناريو نويسان گرفتارند و وقت ندارند. دادخواه وکيل زندانيان گفت: «نمي توانم با دانشجويان بازداشتي ملاقات کنم.» آگاهان گفتند: البته همين طوري پيش برود ممکن است با آنها ملاقات کنيد، ولي ديگر کسي با شما نتواند ملاقات کند. البته دانشگاهها هم گرفتاري عجيب و غريب دارند. اين آقاي عميدزنجاني رئيس دانشگاه تهران هم مثل اينکه خيلي حالش خراب است. عميد زنجاني در يک اظهار نظر شگفت انگيز و غيرمترقبه که به هرکسي در دنيا بگوئي از خنده کف زمين مي افتد و بايد با کاردک جمعش کني، گفت: «نشريات دانشجويي از ادبيات طنز استفاده نکنند.» يکي از مشاورين رئيس دانشگاه تهران گفت: دانشجويان بايد چيزهايي بنويسند که رئيس دانشگاه آنها را بفهمد، وگرنه ممنوع است.

خدا به خير بگذراند

از طرف ديگر يک خبر عجيب و غريب رسيده که نمي دانم چطوري مي شود نگاهش کرد. خواهر عدنان حسن پور، روزنامه نگار مريواني گفته است که وي به اعدام محکوم شده است. البته ممکن است از همين تهديدهايي باشد که توي زندان مي کنند که آدم را بترسانند، ولي فعلا با اين بالا زدن هاش خون قوه قضائيه معلوم نيست شوخي شوخي از اين کارها هم بکنند. البته اگر قضيه کمي جدي تر شد بايد همه فشار سنگين بياورند که پي قضيه را ول کنند. ياد روزهاي قبل از ارديبهشت و خرداد سال شصت آدم مي افتد که عده اي آدم عاقل در حکومت داشتند جلوي کشيده شدن درگيري ها به خون و خونريزي را مي گرفتند، از آن طرف لاجوردي و دوستان در اوين منتظر يک بهانه بودند که وارد سرکوب سنگين شوند. خدا بخير بگذراند.

خاتمي: هرگز هرگز هرگز

البته اگر بخواهد بشود هم نبايد از حالا خبر بدهد، وگرنه نمي گذارند نفس بکشد. نفس هم نکشد که نمي شود، آن وقت نمي تواند حرف بزند و کاري بکند. محمد خاتمي براي هزارمين بار در حالي که مواظب بود انگشترش از دستش درنيايد و کسي دست به طرفش دراز نکند، اعلام کرد: «در دو انتخابات آتي کانديدا نمي شوم.» آگاهان گفتند: « تا انتخابات سومي هم که ما به گوگوش راي مي دهيم و ديگر مزاحم شما نمي شويم.» خاتمي، همچنين براي راحت کردن خيال کليه امت شهيدپرور و معمولي اعلام کرد: «محوريت جبهه اصلاحات را هم برعهده نمي گيرم.» فعلا با اعلام اين موارد در زيرزمين اصولگرايان مراسم عقد و عروسي همزمان برگزار مي شود، ولي فعلا عروس رفته بود گل بچيند، وسط راه بنزينش تمام شده و کارت سوخت هم ندارد. از همه اينها گذشته برادر حسينيان معروف به خسرو خوبان، از مشاورت احمدي نژاد استعفا داد تا به دليل جذابيت هاي فراوان، خوشنامي، سابقه خوب، چهره دلنشين و نظرات جالبش نامزد انتخابات مجلس شود. از کليه کساني که براي راي دادن مي روند خواسته مي شود از همراه بردن داروي نظافت يا رفتن به حمام خودداري کنند.

ديجيتال فرصت است يا تهديد؟

جدا ما خيلي آدمها بدي بوديم، چرا هر وقت اين معاون اول مي خواست برود توي اينترنت ما برايش محدوديت بوجود آورديم و جلوي همه سايت هايي را که مي خواست وارد آن بشود گرفتيم؟ مگر اين معاون اول عزيز چه کرده بود که ما اين همه تهديد در اينترنت براي او بوجود آورديم؟ واقعا دلمان آمد که سرعت اينترنت اين بنده خدا را آنقدر محدود کنيم که يک عکس احمدي نژاد را که مي خواهد داونلود کند، يک ساعت طول بکشد؟ چرا؟ معاون اول رئيس جمهور گفت: «قابليت هاي عرصه رسانه هاي ديجيتالي يک فرصت است، نبايد آن را تهديد فرض کرد.» آگاهان گفتند: داداش! ما که تهديد نکرديم، شما خودت تهديد کردي، جوري حرف مي زني انگار ما شما رو آره. البته مشکلات معاونين و مشاورين رئيس جمهور در ابعاد مختلف ادامه داشت، شمقدري که درباره اش اين شعر سروده شده است که «آن فيلم که از هنر بري بود، طوفان شن شمقدري بود» درباره اظهاراتي که در مورد جدايي احمدي نژاد( در نقش آقا داماد) و صفار هرندي( در نقش عروس تعريفي) کرده بود، تاکيد کرد که سخنانش تحريف شده و علاوه بر آن خواستار پيگرد قضائي عوامل انتشار بخش هايي از نامه خيلي محرمانه رئيس جمهور شد.

قرآن عبري و دعاي کميل ارمني

من فکر مي کنم اصولا مسلمين اعم از شيعه و سني از مسلمان شدن مسلمانان نااميد شده و فکر مي کنند اگر اين مسلمان هاي موجود را يک جوري از سرخودشان بازکنند، در عوض از ميان مسيحيان و يهوديان، مسلمانان جديد انتخاب کنند، دردسرش کمتر است. بدبختي اين است که مسلماناني مثل ايرانيان و عرب هاي سعودي و مصر و لبنان و عراق و غيره دارند همه وعده هايي را که در بهشت به آنها داده شده (شامل همه کمک هاي مالي و جنسي) در همين دنيا دارند انجام مي دهند که وقتي مي روند جهنم دور هم باشند، بد نگذرد. همه حقه بازي ها و پدرسوختگي ها را هم ياد گرفتند و از هر صدتاشان دو تا هم مسلمان درست و حسابي در نمي آيد. در همين راستا هفته قبل اعلام شد که دعاي کميل به زبان ارمني در ارمنستان منتشر شد. امروز هم اعلام شد که عربستان سعودي قصد دارد بزودي يک قرآن به زبان عبري منتشر کند. آگاهان در همين رابطه شديدا هشدار داده و گفتند: در ميان مسلمانان هيچ موجودي خطرناک تر از کسي که تازه ايمان آورده و تجربه زندگي در ميان مسلمين ندارد، نيست. اگر يک دفعه يکي گفت من قاراپط چديدالاسلام يا موشه عبدالباسط هستم، فورا فرار کنيد که ممکن است موج انفجارش شما را هم بگيرد.

امروز، بازي سرنوشت

بازي هاي ديروز تقريبا همان طوري پيش رفت که گمان زده مي شد. ديروز عراق بر ويتنام پيروز شد تا در مقابل برنده بازي ايران و کره جنوبي که امروز برگزار مي شود، قرار بگيرد. در عوض عربستان سعودي هم با ازبکستان مسابقه مي دهد. ژاپن هم استراليا را با پنالتي باز هم حذف کرد. اين استراليايي ها هم از وقتي وارد قاره آسيا شدند شانس ندارند.

هري پاتر و قديسان مرگ

ديروز رفتيم ديدن «هري پاتر و محفل ققنوس» خيلي باحال بود. فکر کنم بيست بار ديگر ببينمش. فکر نمي کنم هرگز رمان و سينما اينقدر به هم نزديک شده باشند. از طرف ديگر « هري پاتر و قديسان مرگ» هم وارد بازار شد و مثل توپ صدا کرد. منتظرم ترجمه اش زودتر بشود و برسد و نخوانم. فعلا اصلا دلم نمي خواهد بدانم که آخرش چه اتفاقي مي افتد، براي خودم سهميه بندي مي کنم، روزي پنجاه صفحه بيشتر نمي خوانم. البته اين هم از آن قول هايي است که احتمالا زيرش مي زنم. اعلام شد که تا ديروز 325 ميليون جلد از مجموعه هري پاتر در دنيا به فروش رفته است و اين کتاب ها به 64 زبان از جمله فارسي ترجمه شده. و يک پيام به خانم رولينگ دارم که اگر هري پاتر آخرش مرده باشد، من هم يک رمان مي نويسم و خانم رولينگ را مي کشم.

دوم دام را بخوانيد

دو سه مطلب جديد از جمله مصاحبه با اسمشو نبر را تا فردا در دوم دام مي گذارم. چند مطلب تازه هم در اين يکي دو روز بردم بالا و البته بالاتر و بالاترين. اگر وقت کرديد حتما سربزنيد.
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:1  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 30 تیر 1386

سگی که اعتراف کرد گیاهخوار است

شکنجه
تا وقتی افراد احمقی وجود دارند که فکر می کنند انسان می تواند در مقابل هر قدر اهانت و تنهایی و زندان انفرادی و شکنجه مقاومت کند، شکنجه گرانی وجود دارند که برای اعتراف گرفتن شکنجه می دهند.


ای شیر ترسوی نفوذی!
شیر پس از ساعتها شکنجه اعتراف کرد که گربه است. شیرها او را به عنوان یک شیر ترسو و ضعیف از خود راندند و گربه ها او را به عنوان عامل نفوذی از خود طرد کردند.

دیگرگونگی
وی پس از دستگیری ایدئولوژی اش تغییر کرد، وزنش بیست و پنج کیلو کم شد، از یک کارگردان سینما تبدیل به یک سیاستمدار سلطنت طلب شد، از یک پدر معمولی تبدیل به پدری بیوفا و بی فکر شد، سابقه سیاسی پیدا کرد و معلوم شد که سالها قبل قصد کودتا داشته است. چشمهایش از یک حالت پراز جستجو تبدیل به یک حالت غمگین شد و پذیرفت که در زندگی اش اشتباهات بزرگی کرده است.

نقش دوم
اعتراف تلویزیونی یک شیوه بازیگری است که در آن بازیگر می پذیرد که نقش قسمت بد و ضعیف خودش را بازی کند تا حکومت جلوی دیده شدن بخش خوب و واقعی وجود او را بگیرد. معمولا این سریال تلویزیونی در صورت علاقه تماشاگران تا آخرین قسمت با شرکت بازیگران مختلف پخش می شود.

استقبال تماشاگر
بازجو فیلمنامه را می نویسد، سازمان امنیت تهیه کننده است، قاضی خط سناریو را مشخص می کند، متهم نقش خودش را بازی می کند. در صورتی که نقش را بد بازی کند، فیلمبرداری تکرار می شود و اگر نقش را خوب بازی کند مجازات می شود. در هر حال تهیه این فیلم ها بستگی به میزان استقبال تماشاگر دارد.

فلسفه اعتراف
من اعتراف می کنم، پس من یک نفر دیگر هستم.

سگی که گیاهخوار نشد
سگ را پس از اعتراف تلویزیونی آزاد کردند، اما فقط تا دو ماه توانست گیاهخوار باقی بماند.

این نوشته بخشی است از برنامه تلویزیونی من در رادیو زمانه، این برنامه را از رادیو زمانه بشنوید.

((لینک این برنامه در قسمت پیوند های روزانه---البوم فیلم و عکس قرار دارد-----مدیر وبلاگ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 29 تیر 1386

من اعتراف می کنم

من اعتراف می کنم
فقط لازم است یک حسینی یا هاشمی در اتاق بازحویی باشد
و من در اتاق در بسته ای گرفتار شده باشم
تا من اعتراف کنم


من اعتراف می کنم که سه سال و دو ماه و دوازده روز قبل
برخلاف قانون خندیدم
و اعتراف می کنم که هر وقت تلویزیون یک وزیر را نشان می دهد
عصبانی می شوم
من اعتراف می کنم که برخلاف قوانین زن بودم
و اعتراف می کنم که برخلاف قوانین گاهی از مغزم استفاده کردم
من اعتراف می کنم که گاو نبودم
و نمی خواستم مثل گاو زندگی کنم
و بخاطر همین انحرافات از بازجو می خواهم مرا ببخشد

من اعتراف می کنم که در روزهای جوانی
به جای اینکه پنج بار فیلم های هندی را ببینم
یک بار تاریخ فلسفه یونان را خواندم

من اعتراف می کنم که گاهی خوشحال می شوم
و امیدوارم قاضی از این گناه من درگذرد.
من اعتراف می کنم که از دیدن مردی که دوستش دارم
چشمانم برق می زند
و امیدوارم خدا مرا ببخشد

من اعتراف می کنم که به جای رفتن به دیسنی لند به دانشگاه مریلند رفتم
و به جای رفتن به دیسکو به یونسکو رفتم
و امیدوارم بازجو از این گناهان من درگذرد

من اعتراف می کنم که عطر بوی خوبی می دهد
و بچه ها کوچک هستند
و پیرمردها بالاخره یک روز می میرند
من به همه این اندیشه های انحرافی اعتقاد داشتم و به آن اعتراف می کنم

من اعتراف می کنم که زمین گرد است،
حتی اگر قاضی شک کند که پس چرا نمی افتیم؟
من اعتراف می کنم که خارجی ها آدم هستند
و دو تا چشم دارند
و با دماغ شان بو می کشند
و با قلب شان عاشق می شوند
و با دست شان دست می دهند.

من اعتراف می کنم
با شرم بسیار اعتراف می کنم
که چندین بار از چراغ قرمز میدان انقلاب رد شدم
تا به خیابان آزادی برسم

من اعتراف می کنم که از همه درهای بسته می ترسم
و اعتراف می کنم که وقتی چشمانم را با چشم بند می بندند
بدنم می لرزد
و به هر چیزی که آنها بخواهند اعتراف می کنم

خدا مرا ببخشد
و قاضی بخشش خدا را بپذیرد

ابراهیم نبوی
28 تیر 1386

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 4:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 29 تیر 1386

لطفا یک انقلاب مخملی به ما بدهید

این هفته چهاردهمین برنامه رادیویی از این ستون به آن ستون در رادیو زمانه درباره اعترافات هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو بود. در این برنامه که معمولا برنامه طنز است، ولی گاهی هم جدی برگزار می شود، با یکی از قربانیان اعترافات تلویزیونی یعنی فرج سرکوهی، سردبیر سابق ماهنامه آدینه در سالهای قبل از دوم خرداد گفتگو کردم.


تصویری از یک انقلاب مخملی خوش تیپ با حجاب کامل

از طرف دیگر با حسین درخشان به عنوان موافق دستگیری و اعتراف گیری و مسعود بهنود به عنوان مخالف دستگیری و اعتراف گیری مصاحبه کردم و آخر سر هم با نعمت احمدی وکیل که در تهران سر باغ پسته اش داشت پسته می چید، چند کلمه ای راجع به عواقب حقوقی این اعترافات و ارزش قضائی آن حرف زدیم. مصاحبه ها خیلی خوب بود و فکر می کنم سرجمع به نتایجی می شد رسید.

البته حسین درخشان مطابق معمول ناله کرده بود که مصاحبه من سانسور شده و کوتاه شده است، در حالی که مصاحبه حسین از هر سه مصاحبه دیگر طولانی تر بود و من مجبور بودم سیزده دقیقه مصاحبه را تبدیل به 4.30 دقیقه بکنم. البته این مشکل را همیشه با غیر حرفه ای داریم، وقتی می گوئیم 4 دقیقه می خواهم پخش کنم، به زور 15 دقیقه حرف می زند، بعد می گوید چرا حذف کردید. خوشبختانه اینترنت است و محدودیت جا ندارد، می شود متن کامل را جداگانه گذاشت تا هر کسی می خواهد حالش را ببرد.

البته برنامه « به سوی دموکراسی » به نظر من بسیار برنامه خطرناکی برای جمهوری اسلامی بود، جمهوری اسلامی در کمال بلاهت در این برنامه داشت اثبات می کرد که تمام ملت هایی که در این سالها با انقلاب های آرام از دست دیکتاتوری آزاد شدند، برنامه های شان دست دانشگاهیان آمریکایی بود. نمی دانم چرا سازندگان این برنامه ها فکر نمی کنند که وقتی بارها در ستایش سقوط کمونیسم و فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم که ظاهرا امام خمینی یکی از کارهای مهم زندگی اش پیش بینی همین سقوط بود، حرف می زنند، یعنی اینکه سقوط کمونیسم خوب بود، و ملت الآن در لهستان و چکسلواکی و یوگسلاوی و اوکراین و این کشورها زندگی بهتری دارند تا دوران دیکتاتوری و فقر و کثافت کمونیسم.

طبیعتا مردم هم فکر می کنند این آمریکایی ها چقدر خوبند که این همه به فکر دموکراسی برای ما هستند؟ و اتفاقا چه کار خوبی می کنند که یاد می دهند که چطوری بدون خونریزی انقلاب کنیم. بعد هم که انقلاب بدون خونریزی می کنیم، مثل لهستان و یوگسلاوی آمریکایی ها می روند و دیگر کاری ندارند. خودمانیم، به نظر شما چه اشکالی دارد به ملتی که می خواهد با انفجار و ترور و قتل و غارت انقلاب کند، یاد بدهند که بدون خونریزی انقلاب کنند؟ اصولا کار آمریکایی ها در سالهای بعد از کمونیسم همین بود که اگر کمونیست های بی عقل در دوره استالین برای افزایش تولید گندم در سطح هکتار، الزاما سی تا از شاعران و نمایشنامه نویسان را باید اعدام می کردند، آمریکایی ها در دانشگاه های شان تحقیق می کردند که چگونه همین کار را بدون اعدام نمایشنامه نویس انجام دهند. البته من هر چقدر فکر کردم نفهمیدم که کمک کردن به مردمی که زیر نفوذ وحشیانه کمونیسم بودند، به صورتی که کسی کشته نشود، چرا باید کار بدی باشد؟ در حالی که در شرایطی مانند مثل بوسنی در یوگسلاوی، وقتی که آمریکا و اروپا ملت یوگسلاوی را به حال خودشان رها کرد که تکلیف شان را خودشان روشن کنند، صرب ها بلائی سر مسلمانان بدبخت بسنی آوردند که مسلمان ها دست به دامن آمریکا شدند که بیاید و آنها را از دست هموطنان متجاوز و قاتل شان نجات دهد. یکی از دلایل نفرت مسلمانان بوسنی از فرانسه همان دو ماهی است که فرانسوی های گند دماغ و عوضی به جای اینکه فکر کنند صرب های وحشی دارند روزی بیست سی نفر را سر می برند یا به زنان تجاوز دسته جمعی می کنند یا بچه ها را تکه تکه می کنند، بخاطر مخالفت با آمریکایی ها جلوی طرح حمله به بسنی را در شورای امنیت می گرفتند. آخر کار هم وقتی آمریکا به بوسنی حمله کرد، مسلمانان این کشور از کابوس حملات شبانه و تجاوزات وحشیانه و سربریدن نجات پیدا کردند.

و البته من اصلا نمی فهمم چرا انقلاب با خونریزی خوب است و انقلاب مخملی بد است؟ البته فارغ از اینکه انقلاب مخملی اصلا در هیچ کشوری که آمریکا با آن رابطه دیپلماتیک ندارد تا کنون صورت نگرفته است و فقط در شرایطی صورت می گیرد که نهادهای مدنی در آن قدرت داشته باشند و قدرت حاکمه در آن یکدست نباشد که هیچ کدام از این شرایط در ایران وجود ندارد.

به این موضوع فکر کنیم که چرا یک انقلاب برای تغییر کشور حداقل باید 500 نفر را بکشد و این خوب است، اما وقتی تغییری صورت می گیرد ولی در آن کسی کشته نمی شود، بد است؟ چرا نظامی که با اعتصاب سرکار آمده است، حق اعتصاب را به رسمیت نمی شناسد؟ چرا نظامی که با رفراندوم حکومت را در دست گرفته، حق رفراندوم را به رسمیت نمی شناسد؟ و چرا نظامی که با انقلاب سرکار آمده است، انقلاب را به رسمیت نمی شناسد؟ به نظر می آمد برنامه تلویزیونی « به اسم دموکراسی » که توسط تلویزیون آمریکا و با مشارکت صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تهیه شده بود، اثبات می کرد که آمریکا برخلاف مزخرفاتی که ضدآمریکایی های دو نبش می گویند اصلا دنبال قدرت یافتن در منطقه نیست، اصلا دنبال نفت نیست، اصلا دنبال درگیری نظامی نیست، فقط دنبال آوردن دموکراسی به ایران و خاورمیانه است. و این برنامه تلویزیونی اگر می خواست توسط آمریکایی ها تهیه شود، حتما اینقدر تاثیر نمی گذاشت که حالا تاثیر گذاشته است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:20  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه اعتراف و آش شور و قاضي کور

ابراهيم نبوي- پنجشنبه 28 تیر 1386 [2007.07.19]


آش اينقدر شور بود که صداي آشپزباشي هم درآمد! اعترافات اجباري - انفرادي تلويزيوني کيان تاجبخش، رامين جهانبگلو و هاله اسفندياري امروز از تلويزيون پخش شد. قسمتي از اين اعترافات را ديدم، معلوم شد که ظاهرا صدا و سيما و وزارت اطلاعات در حال ساخت يک سريال مستند سياسي تلويزيوني بودند و متن آن هم نوشته شده بود، فقط دنبال سه بازيگر مي گشتند که نقش جاسوس و جاسوسه را بازي کنند. گير دادند به اين سه نفر بيچاره، البته فرقي هم نمي کند، مي شد بايستند جلوي ورودي فرودگاه مهرآباد و سه نفر ديگر را بگيرند، آخرش همين مي شد. نکته مشترک در همه اين اعترافات اين است که هيچکدام از اين سه نفر به دوربين نگاه نمي کنند. محسني اژه اي، به عنوان صاحب عزاي اين واقعه گفت: « قوه قضائيه گفته است اعترافات بار حقوقي ندارد.» قوه قضائيه رسما اعلام کرد: «سخنان اسفندياري و تاجبخش اعترافات قانوني نيست، آنها کارشناس اند.» بر همين اساس سازمان کارشناسان مقيم مرکز بخشنامه اي را صادر کرد. به موجب بند اول اين بخشنامه، از اين به بعد کليه کارشناسان براي دادن نظر حتما بايد دوره زندان انفرادي را حداقل به مدت يک ماه بگذرانند. و به موجب بند دوم همين بخشنامه، براي دوره کارشناسي ارشد گذراندن شش ماه انفرادي، با قطع تلفن و ملاقات و قطع دارو و کاهش وزن به ميزان 20 کيلو الزامي است.

در ادامه همين راستا، آيت الله شاهرودي رئيس قوه قضائيه که خيلي خوش سر و پستان است، خبرش هم نقل خزينه هاي تاکستان است، گفت: «مديران قضائي در اتاق ها را باز کنند.» کارشناسان شديدا به کساني که از جلوي اتاق هاي مديران قضايي رد مي شوند هشدار دادند که مواظب باشيد از همين درهاي باز سنگ توي سرتان نخورد. همه اينها به کنار، شيرين عبادي جاي خواهر من، دستش را با دستکش مي بوسم، گزارش شيرين عبادي در مورد وضع زنان در ايران به کميسر عالي حقوق بشر ارائه شد.

آمريکا آمريکا، ما داريم مي آئيم

به نظرم قضيه تهديد بازي جدي است. البته من که اينقدر گفتم که هفته اي دوبار براي اپيلاسيون موهاي زبانم بايد بروم سراغ خديجه خانم، اما به دنبال تهديد ها، خدا را شکر فعلا محمود نفتي لالموني گرفته و منوچ جان در حال تبديل به يک چهره جذاب بين المللي است. من مي ترسم شوخي شوخي امسال جايزه نوبل صلح را بدهند به منوچ متکي، ولي چون احتمالا موقع گرفتن جايزه با خانمي که جايزه را مي دهد، دست نمي دهد، ممکن است جايزه را از او بگيرند و بدهند به بن لادن. در همين راستا، منوچ عضو ثابت و دائم و غيرقابل تعويض وزارت خارجه ديروز گفت: « درخواست آمريکا را دريافت کرديم.... مذاکره مي کنيم.» به دنبال اعلام اين موضع گيري سريع برخي از آگاهان کل کشيدند و شادي کردند، بعضي از آگاهان ديگر هم عصباني شدند و پرچم آمريکا را آتش زدند. علي آقامحمدي گفت: «گفتگو نبايد وسيله تداوم دشمني باشد... احتياط واجب در مذاکره با آمريکا آن است که با احتياط برخورد کنيم.» آگاهان برخي شرايط شرعي مذاکره با آمريکا را بدين شرح اعلام کردند:

مساله اول: مستحب موکد است که وقتي خواست مذاکره کند، اگر طرف مقابله زن باشد، يک لگد به او بزند و توافق را پس از لگد امضا کند.

مساله دوم: احتياط واجب است که اگر مذاکره جدي شد، موبايلش زنگ بزند و مذاکره را باي نحو کان منقطع و در دو مرتبه جاري کند، تا استکبار بدون اذن ولي دخول نکند به ام القراي مسلمين.

مساله سوم: انجام مذاکره يا ترک آن در مورد ملت اگر بالغ باشد با وکيل و در مورد صغير منوط به اذن ولي است و اگر بدون اذن ولي عقد کند، و داخل شود، بايد شصت مومن را سير بکند.

بهزاد از اردبيل نمي آيد

به نظر مي رسد که اصولگراها از ترس احمدي نژاد در انتخابات آينده چشم اميدشان به اصلاح طلبان است. محبيان که ديروز به اصلاح طلبان سفارش کرده بود «راديکال ها را براي به دست آوردن آرا به حاشيه برانند»، گفت: « دولتي ها از تجربه شوراها درس بگيرند.» آگاهان پرسيدند: دولتي ها؟ تجربه؟ درس؟ کيهان هم صريحا و مشخصا و بطور علني و در روز روشن از شوراي نگهبان خواست صلاحيت کليه نامزدهاي کارگزاران را رد کند. البته دبير شوراي نگهبان مثل هميشه گفت: « سلامت انتخابات را تضمين مي کنيم.» يکي از آگاهان يواشکي گفت: « اين دروغ مي گه، تضمين نمي کنه.» حسين مرعشي هم اعلام کرد: « کارگزاران ليست اختصاصي نمي دهند.» چمران که در ميان انبوهي از ريش محاصره شده بود، در شرايط ادراک کامل وضعيت « احمدي نژادي» گفت: « مغرور نشويم.» آگاهان گفتند: «جان مادرتان! اين دفعه را هم مغرور بشويد، دفعه بعد با هم حساب مي کنيم.» بهزاد نبوي هم گفت: « هنوز تصميمي براي کانديداتوري نگرفته ام، در هر حال از اردبيل کانديدا نمي شوم.» حسين مرعشي گفت: « اطمينان مردم از نظارت بر انتخابات در حضورشان موثر است.» فعلا به نظر مي رسد مردم چنان احساس گرفتاري مي کنند که اکثر کساني که اصلا حاضر نبودند به هيچ وجه در انتخابات شرکت کنند، دنبال يک صندوق خالي مي گردند که تا حد امکان مطمئن باشد.

شوک الکتريکي ابراهيم نبوي به مغز شما!

آقا! من غير از اينکه پيشنهاد مي کنم کساني مثل شادي صدر و شيرين عبادي و غيره به فکر نامزدي مجلس باشند، پيشنهاد مي کنم کساني مثل علي دائي از اردبيل، خداداد عزيزي از مشهد، رضا کيانيان و بهروز افخمي و ابراهيم حاتمي کيا از تهران نامزد شرکت در مجلس بشوند، حتي کشاندن کساني مثل الهي قمشه اي و خيلي از استادان دانشگاهها که احتمالا خط و ربط سياسي اصلاح طلبانه و بالعکس ندارند، از شهرستانها کار بسيار خوبي است، روي اين پيشنهاد فکر کنيد. راستي حالا که حرف از علي دائي و خداداد عزيزي و فوتباليست ها شد، اين خبر خوب هم حال مان را اندکي جا آورد که تيم ملي ايران با نتيجه 2 بر صفر بر تيم مالزي پيروز شد و به عنوان تيم اول گروه رفت براي مسابقه با کره جنوبي. تبريک تبريک تبريک.

ماضي بعيد: انرژي هسته اي حق مسلم ما بود؟

فکر مي کنيد الآن اگر از احمدي نژاد بپرسند وضع غني سازي چطور است، چه جوابي مي دهد؟ احتمالا مي پرسد: « غني سازي چي؟ من؟ من نگفتم غني سازي!» به نظر مي رسد که موضوع انرژي هسته اي هم مثل خيلي چيزها( منظورم چيزي که شما به آن فکر مي کنيد نيست.) در حال محو شدن از حافظه ملت و دولت است. خبرگزاري ها اعلام کردند که در جريان قطع برق در روزهاي اخير خسارات سنگين به پالايشگاهها وارد شد. همزمان با همين واقعه ميمون و مبارک و چي توز، وزير نيرو در کمال خونسردي اعلام کرد: «ايران صدور برق به کشورهاي همسايه را توسعه مي دهد.» آگاهان گفتند: تو که زدي خودت رو به اون راه، چي بگيم؟ در همين راستاي انرژي هسته اي، دويست تومن بسته اي، گند نيروگاه روسي اوکراين هم درآمد و ظاهرا نيروگاه هسته اي اوکراين به سرنوشت چرنوبيل دچار شده است. ما را ببين که روي کي حساب کرده بوديم! البته قضيه نيروگاه هسته اي ظاهرا خيلي وحشتناک تر از اين چيزهاست، چون به دنبال زلزله در ژاپن، فعاليت بزرگترين نيروگاه هسته اي ژاپن هم متوقف شد. حالا جان مادرتان! بيخودي اسب کورش و داريوش مان دور برندارد، کشوري که قبرستان بهشت زهرايش اعلام مي کند که به دليل مشکل سوخت بنزين از جابجايي مرحومين مغفورين معذور است، چطوري مي خواهد نيروگاه انرژي هسته اي را که اگر مثل صنعت نفت امروز ايران اداره شود، هفته اي يک فاجعه اتمي اتفاق مي افتد، اداره کند؟ باز خدا را شکر که اين محمود خوش تيپ آلزايمر دارد، يادش مي رود، وگرنه ما بوديم و چرنوبيل در اردبيل. البته امروز احمدي نژاد يک گلواژه جديد پرتاب کرد و گفت: « بسيج تا نابودي فسادها خواهد ايستاد.» همان خانم معلم دبستان احمدي نژاد که دستماچ شده بود، گفت: « ببخشين اش، منظورش از فسادها همون مفاسد بود.»

مريد بازار و ريديم ديم

الآن وضع خاصي در مملکت امام زمان حاکم است، از يک طرف عده اي به اين نتيجه رسيدند که احمدي نژاد تمام شد ه است و بايد به فکر بعدي بود. عده اي هم دارند به اين فکر مي کنند که اين دو سال را چطوري طاقت بياورند. البته همه اينطور نيستند، عده اي هم تازه وقتي که يارو تاريخ مصرفش دارد تمام مي شود ياد مريد و مراد بازي افتاده اند. به دنبال اختلاف احمدي نژاد و صفار هرندي که از زبان شمقدري مشاور احمدي نژاد بيان شد، صفار هرندي گفت: «من از مريدان آقاي احمدي نژادم.» آگاهان به صفار هرندي گفتند: «در مورد تو مشکلي نيست، هر غلطي دلت مي خواد بکن.» صفار هرندي که هفته قبل در مورد کودتاي خزنده در مطبوعات هشدار داده بود، گفت: « کودتاي خزنده را من نگفتم.» احتمالا تا هفته ديگر صفار هرندي خواهد گفت: اصلا صفار هرندي من نيستم.

در همين راستا، احمدي نژاد گفت: « اظهارات مشاورم توهين به من است.» آگاهان به احمدي نژاد توضيح دادند که زياد خودش را ناراحت نکند، چون مشاور ايشان هم يکي از مردم عادي ايران است و همان کاري را کرده است که مردم در اين دوسال از صبح تا شب دارند انجام مي دهند. البته وسط اين شاهکارهاي آفرينش، يک دفعه رئيس هيئت مديره بيمه ايران همچون ستاره اي تتق زد و درخشيد و گفت: « دستور احمدي نژاد واجب الاطاعه شرعي است.» البته آگاهان به بيمه شوندگان اعلام کردند که اصلا نگراني بابت قراردادهاي بيمه شان نداشته باشند، چون خوب کسي مدير بيمه است، کسي که تا اين حد مواظب است که تصادف نکند و مشکلي پيدا نکند، حتما مواظب بيمه مردم هم هست. از طرف ديگر مهدي شهيد کلهري، يا همان کلهر، مشاور احمدي نژاد در امور ليلا فروهر و تهرانجلس گفت: «ده درصد بودجه دستگاههاي اجرايي بايد صرف تبليغات شود.» آگاهان اين کاهش عظيم در بودجه تبليغاتي دولت را به مردم تبريک گفتند و اظهار اميدواري کردند که اين سي درصدي که تا به حال صرف تبليغات دولت و سفرهاي استاني و بين المللي و خاصه خرجي هاي نامه بازي و تبليغات تلويزيوني و غيره مي شد، از اين به بعد به شکل ديگري تلف شود. و مهم ترين خبر احمدي نژادي اين که رسانه هاي مملکت گل و بلبل اعلام کردند که « موزه يادمان رياست جمهوري احمدي نژاد » بزودي ايجاد مي شود. اختمالا قرار است اسم اين موزه را « تماشاگه عبرت» بگذارند. ولي خودمانيم! دقت کرديد همه دارند با احمدي نژاد مثل کسي که مشرف به موت است و بايد به فکر خرما و حلواي مجلس ختمش بود، برخورد مي کنند؟

ترس برادر خودمان است

يکي از نوشته هايي که در سال گذشته مرا شديدا تکان داد و به فکر فرو برد و وادار شدم در مورد نحوه برخورد خودم در زندان و در دوران کار مطبوعاتي که عملا کار سياسي هم بود، فکر کنم نوشته اي بود که در خاطرات « هيلاري کلينتون» خواندم. نوشته بود که وقتي مي خواستم وارد سياست شوم خيلي فکر کردم و زماني تصميم گرفتم وارد سياست شوم که مطمئن شدم شجاعت تحمل برخوردهاي مخالف يا فشارها را خواهم داشت. شايد گفتن اين حرف از طرف من که حالا بيرون گود نشسته ام، يا در دسترس خطر نيستم، چندان جالب نباشد، ولي واقعا خيلي از ما ايراني ها اين قدر از فعاليت سياسي دچار ترس هستيم که همين ترس باعث مي شود طرف مقابل مان هميشه با اعتماد به نفس بيشتري با ما برخورد کند. اين روزها روزهاي سختي است، اگر فعالان سياسي کشور کمي شجاعانه تر، الزاما منظورم گستاخانه نيست، برخورد نکنند، روزهاي سخت تري در انتظار همه است. يک هفته است که دارم روي جمله پروين اردلان فکر مي کنم که گفت و نقل کردم که « مقاومت دائمي، سرکوب دائمي را به چالش مي کشد.» رمضان زاده گفت: « ما در ايران مي مانيم و جلوي هرکسي که خواست مملکت را بفروشد، مي ايستيم.» آگاهان چيزي نگفتند، کمي خجالت کشيدند و آرزو کردند که کاش کار ديگري کرده بودند.

کدام روزنامه هاي دوم خردادي؟

جالب است، مي زنند 150 روزنامه و نشريه را در هشت سال تعطيل مي کنند و نفس همه را مي برند و تازه بعد از همه اين زد و بند، رسالت مي نويسد: «صاحبان رسانه هاي جبهه دوم خرداد بايستي در روزنامه هاي تحت نظر خود بازنگري جدي کنند.»


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:11  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه 28 تیر 1386

منوچهر محمدی: اگر انگلیسی بلد بودم پیام مرا دنیا می فهمید

گفت‌وگوی ابراهیم نبوی با منوچهر محمدی

دلم می خواست برای حرف زدن در مورد 18 تیر بسراغ آفرینندگان این واقعه می رفتم، ولی واقعیت این بود که این کار را نکردم، چون آفرینندگان این واقعه لباس شخصی ها و نیروی انتظامی بودند و اگر من سراغ آنها می رفتم، احتمالا یا کتک سختی می خوردم یا زندانی می شدم.

به همین دلیل سراغ افراد دیگری رفتم. در روز 18 تیر اسامی مختلفی بر سر زبانها افتاد؛ نام احمد باطبی بر سر زبان افتاد، جوان دانشجویی که بخاطر چهره جذاب و عکسی روی جلد مجله اکونومیست، با پیراهن خونین و سربندی که او را شبیه چه گوارا کرده بود، به جرم خوش تیپ بودن، دستگیر شد، تا پای حبس ابد رفت و همچنان زندانی است.

نام مهران عبدالباقی نیز در نشریات خوانده شد که به اتهام شرکت در واکنش اعتراضی 18 تیر به زندان طولانی محکوم شده بود و فعلا آزاد است، و نام چندین نفر از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که امروز پس از هشت سال هر کدام شان یک جای دنیا هستند، یکی در پاریس است و دیگری در واشنگتن و آن دیگری در بوستون یا لس آنجلس. اما من نمی خواستم با این افراد حرف بزنم، می خواستم با همان سه نفری مصاحبه کنم که در این روزها نام شان به عنوان رهبران جنبش دانشجویی مطرح است و همیشه نام آنها را می شنویم؛ می خواستم با امیرعباس فخرآور، منوچهر محمدی و حسن زارع زاده اردشیر مصاحبه کنم. با منوچهر محمدی و زارع زاده اردشیر مصاحبه کردم، اما گفتگوی من و منوچهر محمدی چنان طولانی شد و چنان جذاب که فکر کردم مصاحبه با زارع زاده را بگذارم تا وقتی دیگر. به همین دلیل در این برنامه مصاحبه مرا با منوچهر محمدی می شنوید یا می خوانید. هر قهرمانی با نشانه ای شناخته شده است، « چه گوارا» با کلاهی کج و پرچمی سرخ و چشمانی مغرور، « احمد باطبی» با سربندی برسر و موهایی آشفته و پیراهنی خونین در دست و چشمانی معصوم، « فیدل کاسترو» با ریشی بلند و سیگار برگی برلب، و « منوچهر محمدی» با کاپشنی زمستانی و ضخیم که آن را در سفر آمریکا خریده بود و در تمام روزهای گرم تابستان سال 1378 لحظه ای هم آن را از تن بیرون نیاورد. مصاحبه مرا با منوچهر محمدی که امروز در کالیفرنیاست می شنوید یا می خوانید.

این مصاحبه را برای برنامه هفته گذشته رادیو زمانه که در مورد 18 تیر بود، انجام دادم. صدای مصاحبه و متن کامل آن را هم در رادیو زمانه، برنامه هفته قبل می توانید بشنوید.

ابراهیم نبوی: سوال اول من این است که منوچهر محمدی معتقد است که جنبش ۱۸ تیر چه تفکری داشت؟ فلسفه‌ی منوچهر محمدی چیست؟

منوچهر محمدی: ما چیزی به نام رهبری در۱۸ تیر نداریم. از دیدگاه من رهبری مطرود و مردود است. همه‌ی مردم آنجا برای خودشان رهبر بودند. از بس که فشار بر دانشجویان وارد شده است، از بس که مردم در آن شرایط انسداد سیاسی حتی فرصتی برای نفس‌کشیدن را ندارند، حتی نفس‌کشیدن را جرم تلقی می‌کنند، اینها دنبال بهانه می‌گشتند...

ابراهیم نبوی: یعنی نفس‌کشیدن هم آن موقع جرم شده بود؟ توی آن شرایط خیلی سخت بود، نه؟

منوچهر محمدی: واقعا، ببینید، ما در شرایط سختی هستیم. شما فکر می‌کنید حتی در زمان خاتمی اگر آزادی نسبی وجود داشته، این آزادی نسبی... بله، آزادی بیان وجود داشت، ولی اما آزادی بعد از بیان وجود نداشت.

ابراهیم نبوی: جالب است، من می‌خواهم جوانها با فلسفه ی منوچهر محمدی آشنا بشوند، با اندیشه‌اش، با تفکراتش، با نگاهی که به هژمونی جنبش دانشجویی در راستای انقلاب دموکراتیک دارد. می‌خواهم این را برایمان توضیح بدهی.

منوچهر محمدی: من خشونت‌طلب نبودم، من از بدو می‌گفتم آقا ما به مبارزات مسالمت‌آمیز و دموکراتیک اعتقاد داریم، هرچند می‌دانستم که این مبارزات مسالمت‌آمیز ره به جایی نمی‌برد...

ابراهیم نبوی: خب پس چرا ادامه می‌دادی؟

منوچهر محمدی: بخاطر این که ما به مرور زمان نشان بدهیم که ما خشونت‌طلب نیستیم. ما می‌دانستیم این رژیم اصلاح‌پذیر نیست. اما حتا خاتمی هم که آمد، من خودم دوره‌ی اول به خاتمی رای دادم. اما با توجه به اینکه در دوره‌ی اول وقتی تناقض و دوگانگی را در صحبت‌های آقای خاتمی دیدم، خیلی سریع متوجه شدم و اصلا در داخل زندان هم تعیین کردم. اما یک عده متوجه نشدند و فکر کردند اینکه آقای خاتمی در دوره‌ی اول نمی‌تواند همه حرفهایش را بزند، به این دلیل است که در دوره‌ی دوم رد صلاحیت‌اش کنند. پس دوره‌ی اول یک خرده احتیاط می‌کند که دوره‌ی دوم از سد شورای نگهبان عبور کند و می‌خواهد دوره‌ی دوم کار را تمام کند، یعنی به شیوه‌ی دموکراتیک کار را تمام کند...

ابراهیم نبوی: یعنی چه جوری به شیوه دموکراتیک تمام بکند، چی را تمام بکند؟

منوچهر محمدی: یعنی بیاید از مردم کمک بکند و کار نظام ولایت فقیه را برای همیشه تمام کند و بگوید، آقاجان! مردم نمی‌خواهند.

ابراهیم نبوی: می‌خواهیم ببینیم الان که احمدی‌نژاد رئیس جمهور است،‌ ما باید چقدر وقت‌مان را بگذاریم برای نقدکردن احمدی‌نژاد و چقدر وقت بگذاریم برای نقدکردن خاتمی؟

منوچهر محمدی: اگر واقعا این حرفهایی که من الان می‌زنم پخش می‌شود، رویش کار می‌شود، من جواب بدهم.

ابراهیم نبوی: آره، پخش می شود.

منوچهر محمدی: ببینید! اساسا ما دو دوره‌ی اصلاحات را به اصطلاح دور تسلسل باطل را طی کردیم. این فرصتی بود. حال بازهم می‌خواهیم وقت مردم را بگیریم که آیا بفرض آقای احمدی‌نژاد می‌آید جان ما را نجات می‌دهد، یا بعد از احمدی‌نژاد یک اصلاح طلب دیگری می‌آید و ما را نجات می‌دهد. نه! دیگر تغییرات اصلاحی کاربرد ندارد، بلکه تغییرات ساختاری کاربرد دارد...

ابراهیم نبوی: آیا احمدی‌نژاد از نظر شما اصلاح‌طلب است؟

منوچهر محمدی: نه، نه! او یک دیکتاتور است. باید بفرض این دوره‌ی احمدی‌نژاد را تمام کنیم، یک اصلاح طلب دیگر بیاید، می‌گویند احمدی‌نژاد بفرض جواب نداده، بازهم مثل شیوه‌ی خاتمی یکنفر اصلاح‌طلب دیگر،‌ اما به شیوه‌ی دیگری بیاید. درست است؟

ابراهیم نبوی: به نظر شما دیکتاتور بهتر است یا اصلاح‌طلب؟

منوچهر محمدی: به نظر من اصلاح‌طلب بهتر است، اصلاح‌طلبی که بتواند با قدرت تمام عمل کند.

ابراهیم نبوی: اگر یک اصلاح‌طلب با قدرت تمام عمل نکند، یک دیکتاتور بهتر از آن است؟ منظورت این است؟

منوچهر محمدی: بله، بله. ولی ... همین است. ببینید، زمانی که در نظام یک بحران مشروعیت بوجود آمد، مشروعیت مردمی نداشت، خاتمی آمد تا اندازه‌ای آن سیاهی های جمهوری اسلامی را پاک کرد، یعنی چون خودش هم خوب عمل نکرد.

ابراهیم نبوی: ببینید، فرض می‌کنیم الان احمدی‌نژاد این مشروعیت را از بین برده، درست است؟ حالا مشروعیت نظام از بین رفته، می‌خواهیم چه کارش بکنیم؟

منوچهر محمدی: آهان... من می‌خواستم همین را بگویم.

ابراهیم نبوی: بگو!

منوچهر محمدی: الان یکسری هستند که می‌گویند آقاجان آمریکا نباید حمله بکند به ایران. من هم قبول ندارم که آمریکا نباید حمله بکند به ایران، چون ملت ایران بزرگترین ارتش‌اند. باید برای همیشه استیصال بشود برود کنار، آن هم به شیوه‌ی دمکراتیک.

ابراهیم نبوی: جمهوری اسلامی چه جوری استیصال می‌شود ؟

منوچهر محمدی: آهان، با یک طرحی...

ابراهیم نبوی: ببین، راحت راحت باش. طرحهایت را بگو، بگذار که طرحهایت را مردم بدانند. مردم الان طرح ندارند. طرح تو را باید بدانند. بگو عزیزم.

منوچهر محمدی: دنیای غرب خودش هزینه شده است برای حقوق بشر، بیشترین هزینه شده است، اما امروز به مسئله‌ی حقوق بشر هیچ توجهی ندارد. هروقت جنبش آزادیخواهی و دموکراسی‌خواهی شکل گرفته در ایران، فردا این تیم‌های اقتصادی اروپایی می روند ایران...

ابراهیم نبوی: خب، حالا چه کار باید بکنیم؟

منوچهر محمدی: با این دید می‌روند آنجا. ما می‌گوییم اولا اینها باید این رابطه‌های سیاسی را کاملا قطع کنند. رابطه‌های اقتصادی را قطع کنند.

ابراهیم نبوی: تو می‌توانی بگویی رابطه اقتصادی را غرب قطع کند؟

منوچهر محمدی: همه با هم بگیم. بفرض یک حرکتی می‌شود بیایند تجمع. چرا نباید در خارج از کشور یک تجمع هزارنفری ایجاد شود؟

ابراهیم نبوی: به نظر تو اگر یک تجمع هزارنفری ایجاد بکنیم، غربی ها رابطه‌ با ایران را قطع می‌کنند؟

منوچهر محمدی: بله! شما سالی دوبار بیایید یک تجمع ۲۰ـ ۱۰هزارنفری انجام بدهید.

ابراهیم نبوی: فکر می‌کنی چندسال این کار را بکنیم، غرب رابطه‌اش را با ایران قطع می‌کند؟

منوچهر محمدی: آیا طی ۲۸ سال این کار انجام شده؟ نه! همین مجامع غربی نگذاشتند. آنقدر شایعه انداخته‌اند که اگر بیایند توی تجمع، فیلمبرداری می‌کنند، توی فرودگاه دستگیر می‌کنند و چه می‌دانم،‌ فلان چیز می‌شود...

ابراهیم نبوی: یعنی تجمعاتی باید راه بیندازند بدون فیلمبرداری، بعد اعتراض بکنند.

منوچهر محمدی: اصلا فیلمبرداری باشد، باید مردم نترسند از فیلمبرداری...

ابراهیم نبوی: بله، پس مردم نباید از فیلمبرداری بترسند...

منوچهر محمدی: بله. مردم نترسند. اینها مثلا سالی دوبار می‌روند ایران و ممکن است برایشان مشکل ایجاد بشود. این شایعه‌ای است که انداخته‌اند. این را خود اطلاعات شایعه انداخته است.

ابراهیم نبوی: منوچهر! تو چرا نمی‌روی انگلیس و این حرفها را به خود انگلیسی‌ها بزنی. منوچهر، ببین...

منوچهر محمدی: آقای نبوی عزیز!

ابراهیم نبوی: جان!

منوچهر محمدی: من انگلیسی بلد نیستم. جناب آقای نبوی عزیز...

ابراهیم نبوی: خب آن جا که مترجم هست.

منوچهر محمدی: مترجم، خب شما برای من این کار را بکنید. اگر کسی است که حرف من را بشنوید، با تمام وجود خواهم گفت.

ابراهیم نبوی: هر کسی با یک چیزی شناخته می‌شود. مثلا احمد باطبی با پیراهنی که بالای سرش گرفته بود. همه‌مان یادمان هست. یا اکبر گنجی با زخمی که از بدنش نشان داده بود، یا محسن سازگارا با چهره‌اش. منوچهر محمدی با یک کاپشن زمستانی که از آمریکا خریده بود و همیشه در همه حرکتهای اعتراضی می‌پوشید، شناخته شده است. تصویری که تو از منوچهر محمدی داری چیست؟ تو یادت هست که تابستانها هنوز و همیشه اون کاپشن زمستانی را می‌پوشیدی؟ می‌خواهم بگویم که تو چه تصویری داری از منوچهر محمدی وقتی دارد یک جنبش را پیش می‌برد. تصویر خودت را در یک دقیقه بگو...

منوچهر محمدی: من دروغ نمی‌توانم بگویم. خیلی پاکم، اما کسی پاکی های من را درک نمی کنند. بخاطر جناح‌بندی‌های سیاسی که وجود دارد. خیلی پیام دارم، اما دل من حبسه،‌ دنیا نمی‌تواند صدای من را بشنود. یک: زبان انگلیسی بلد نیستم،‌ دو: بخاطر درگیری‌های جناحی نمی‌آیند به من کمک کنند، آن چیزی که توی ذهن و توی دل من است بیایند بیان کنند و همه را در راستای منافع ملی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:8  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

از اول مرداد گشاد گشاد راه برويد

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 27 تیر 1386 [2007.07.18]

در راستاي اهميت آرايش موي مردان که باعث انحراف در جامعه، توسعه ناامني، گسترش حضور استکبار جهاني در خليج فارس، افزايش مصرف سوخت، افزايش بي رويه تورم و بخصوص قيمت مسکن مي شود، لذا هر نوع اصلاح و هر نوع اصلاحات تا اطلاع ثانوي در حکم همراهي با آمريکا و انگليس و بحرين و شارجه محسوب و با شديدترين نحو با آن برخورد مي شود، به همين دليل به مصاحبه اي که با سردار « دارام دام» انجام داده ايم، توجه فرمائيد.

ما: لطفا در مورد مرحله بعدي طرح امنيت اجتماعي توضيح بفرمائيد.
سردار دارام دام: ما در مرحله اول طرح امنيت اجتماعي به خانمهايي که با اشکال شنيع و انحرافي در ملاء عام ظاهر مي شدند، برخورد کرديم که الحمدالله موفق شديم که خواهران را کنترل کرده و فعلا هيچ خواهر کنترل نشده اي که قدرت تنفس داشته باشد، الحمدالله نداريم. در مرحله دوم هم با اراذل و اوباش برخورد کرديم که در ابتدا تعدادي از آنها که لات هاي محل بودند، توسط گنده لات هاي محل که الحمدالله به مسير اسلام هدايت شده اند، هدايت شدند که در اثر هدايت اين اشخاص تعدادي زخمي شدند و تقريبا هيچ کسي نبود که به مسير الهي هدايت نشود و سالم بماند. در ميان اين اراذل کساني بودند که نمي خواستند به بهشت بروند که ما مجبور شديم آنها را به سوي بهشت ببريم که البته کمي دردناک بود. در مرحله سوم که از اول مرداد ماه اجرا خواهد شد، ما بعون الله تعالي و در راستاي تضاد آنتاگونيستي الهي با استکبار با مدل هاي موي انحرافي برخورد شديد مي کنيم و موهاي عناصر منحرف را سرجايشان مي نشانيم.

ما: رئيس جمهور محبوب قبل از انتخابات فرموده بودند که ما با مدل موي پسران کاري نداريم، چطور شد که اين موضوع مورد توجه قرار گرفت؟
سردار دارام دام: اقدامات ما کاملا در راستاي فرمايشات رياست محترم جمهوري است، ايشان قبل از انتخابات فرمودند که ما با آرايش موي پسران کاري نداريم که اين فرمايش کاملا صحيحي است و ما قبل از انتخابات با مدل موي پسران اصولا کاري نداريم که در آينده نيز اگر ايشان دوباره نامزد انتخابات شدند، نيروي انتظامي قبل از انتخابات هيچ کاري با مدل موي پسران نخواهد داشت.

ما: لطفا بفرمائيد که پسران بايد مدل موهاي شان چگونه باشد؟
سردار دارام دام: البته مسائل خصوصي هر کسي به خودش مربوط است و ما در آن دخالت نمي کنيم، ولي وقتي کسي به خيابان مي آيد، اين نوعي تجاوز به حريم جامعه است. ما مدل موي خاصي را پيشنهاد نمي کنيم، ولي مو نبايد بلند باشد، نبايد مرتفع باشد، نبايد جوري شانه شده باشد که نشانه هاي انحراف در آن مشهود باشد، چون براساس اطلاعاتي که ما داريم غربي ها دارند از همين سوراخ مدل مو در جامعه انحراف ايجاد مي کنند. جوانان بايد سنت هاي ايراني و اسلامي را کاملا رعايت کنند و به نظر ما مدل موي آلماني بهترين نوع رعايت سنت هاي ايراني و اسلامي است.

ما: لطفا بفرمائيد که نحوه منحرف شدن مردم از طريق موي پسران چگونه است؟
سردار دارام دام: ما بررسي کرديم و ديديم وقتي پسران موهاي شان را بلند مي کنند يا آن را بالا مي دهند، يا آن را روي پيشاني مي ريزند، يا هر کاري غير از همين مدل مويي که من دارم، مي کنند باعث جلب توجه رانندگان و بعضا افرادي که در خيابان حرکت مي کنند شده که ما با لپ تاپ اين موارد را بررسي کرديم و ديديم که بسياري از تصادفات که باعث افزايش قيمت اتومبيل و در نتيجه قيمت مسکن و بخصوص قيمت سبزيجات شد که در اين مدت شاهد بوديم که مدل موي انحرافي و مستهجن برخي از جوانان از خدا بي خبر چگونه توي چشم انقلاب و شهداي اسلام رفت. ما به مردم اين نويد را مي دهيم که اگر مدل موي جوانان اصلاح شود، حتما مطبوعات خائن هم دست از گران کردن قيمت مسکن برمي دارند.

ما: به نظر شما ريشه انحراف موي جوانان در کجاست؟
سردار دارام دام: ما شش ماه و به اندازه 14 هزار نفر ساعت کار تحقيقاتي و پژوهشي کرديم و سه گردان از نيروهاي ما مشغول تعقيب و مراقبت بودند و در همين بررسي ها که وزارت اطلاعات هم کمک هاي شاياني به ما کرد، ما متوجه شديم که علت اصلي مدل موي جوانان اماکني به اسم آرايشگاه است که در سالهاي اخير به اسم اصلاح ضربات زيادي به انقلاب زده است. ما با تمام آرايشگران منحرف و مساله داري که بخواهند توطئه هاي خود را عليه انقلاب انجام دهند، اخطار مي کنيم که دست از عناد و دشمني با نظام بردارند، بسياري از همين آرايشگران که دوره هاي مخصوص را در آرايشگاههاي موساد و سيا و اينتليجنت سرويس و شوارتسکف آلمان ديده اند، که همين شوارتسکف اعتماد ما را هم به مدل آلماني لجن مال کرده است، و ما با اين آرايشگران منحرف برخورد مي کنيم و در صورت ادامه اعمال کثيف شان آنها را بازداشت مي کنيم.

ما: نحوه تشخيص آرايشگران منحرف چگونه است؟
سردار دارام دام: اين کار بسيار ساده است، ما خواهراني داريم که در نيرو فعاليت مي کنند و در صورت ديدن مدل هاي موي انحرافي سريعا تحريک شده و به ما اطلاع مي دهند، اين خواهران در مقابل آرايشگاهها مستقر خواهند شد و به محض تحريک از طريق لپ تاپ به ما اطلاع مي دهند. ما از کليه مردم قهرمان و شهيدپرور ايران مي خواهيم که به محض ديدن موهايي که تحريک شان مي کند با پليس تماس بگيرند و قبل از اينکه مجرم از محل وقوع جرم بگريزد يا کچل بشود و يا موهايش را بزند جلوي اين فاجعه را بگيرند.

ما: در اين مرحله طرح امنيت اجتماعي تا چه ميزان پليس به تنگ و گشاد بودن لباس توجه خواهد کرد؟ لطفا در اين مورد مردم را روشن کنيد؟
سردار دارام دام: اصولا ما طرفدار گشاد هستيم، اين يک اصل اساسي است، ما به عنوان اصولگرا با تمام قاطعيت در مقابل هر نوع چيز تنگي که مردم از آن استفاده کنند، مي ايستيم و تا بستن تنگه هرمز هم پيش مي رويم. آمريکا گمان نکند، با چسباندن مانتو يا پيراهن يا هر چيز ديگري به اندام مردان يا زنان و غيره مي تواند انحرافي در انقلاب ايجاد کند. پوشيدن لباس تنگ اصولا جرم است، ما به حکم « لايکلف الله نفس الا وسعها» هيچ تکليفي نداريم جز اينکه گشاد کنيم. اين حرف من نيست، حرف تمام ملت است و کساني هم که مخالف اين حرف باشند دستگير مي شوند و بعدا موافقت خواهند کرد. برجستگي هاي بدن انسان، از هر نوع که باشد براي نظام جمهوري اسلامي تفاوت نمي کند، اگر بنا بود اين برجستگي ها در ملاء عام ظاهر شود، خداوند لباس گشاد را براي نجات بشر گرفتار در چنگال اهريمنان مستکبر خلق نمي کرد. نه خواهران و نه برادران حق ندارند برجستگي هاي شان را با لباس تنگ به منصه ظهور برسانند و ما در اين مرحله پوشندگان لباس هاي تنگ را دستگير و آنها را گشاد مي کنيم. البته در مورد شکم آقايان در اين مرحله ما برخوردي نخواهيم کرد، چون يک سنت ايراني و اسلامي است و اشکال خاصي ندارد، اما در مراحل بعدي کساني که اندازه باسن شان از خط قرمزهاي نظام بخواهد فراتر برود، ما با آن هم برخورد مي کنيم و در آن حالت ما کاري به تنگي و گشادي لباس هم نداريم، چون مساله يک مساله ملي است.

ما: در مورد فاق شلوار چه هشدارهايي براي امت هميشه در صحنه داريد؟
سردار دارام دام: فاق شلوار کوتاه اهانت به نظام است و من بارها اين نکته را گفته ام. ما اجازه نمي دهيم که فاق شلوار که يکي از اهداف استکبار براي ايجاد انحراف در نظام اسلامي است، کوتاه باشد. در دوره اصلاحات ما هشت سال خون دل خورديم و شاهد شلوارهاي فاق کوتاهي بوديم که چه مسائلي را براي نظام ايجاد نکردند. استکبار از طريق کوتاه کردن فاق شلوار قصد دارد ما را از آرمان هاي نظام منحرف و توجه ما را به چيزهاي ديگري معطوف کند که من صراحت بيش از اين را جايز نمي بينم.

ما: شما در مورد گردن برادران چه هشدارهايي مي دهيد؟
سردار دارام دام: ما با هر نوع گردنبند مارک دار برخورد قاطع مي کنيم و اجازه نمي دهيم گردن مردان ايراني محل بروز افکار الحادي و انحرافي باشد، البته اگر مارک هم نداشته باشد، ما آن را جايز نمي دانيم و اصولا در مرحله بعد، ما از امت شهيدپرور و والدين پسران و دختران مي خواهيم که گردن شان فقط به اندازه اي باشد که ديگران را تحريک نکند. ما فقط خواسته مردم را اجرا مي کنيم. مردم دوست ندارند کسي گردنش ديده شود، اين موضوع در قانون اساسي هم پيش بيني شده و ما براي اجراي فرامين الهي و قانون اقدام مي کنيم.

ما: نظر شما در مورد لباس هاي آرم دار چيست؟
سردار دارام دام: ما نظر شخصي نداريم، بلکه فقط نظر نظام را ملاحظه مي کنيم. و از نظر نظام آرم هاي منحرف روي لباس براي ايجاد شکاف در ميان مسوولان و دولت و ملت است که آرم هاي منحرف بايد از روي لباس هاي منحرف برچيده شود. البته آرم هايي مانند آرم هاي نظامي لباس نيروي انتظامي و پليس اشکالي ندارد، ولي آرم هايي مانند نايک که اصولا براي دهن کجي به اسلام و انقلاب اسلامي طراحي شده، براي ما غيرقابل قبول است.

ما: لطفا اندازه مانتو را هم بفرمائيد؟

سردار دارام دام: مانتو يکي از مهم ترين اهداف ماست که نبايد اغواگرانه باشد، ما با هر نوع مانتوي اغواگرانه برخورد جدي مي کنيم، چون خبرهايي به ما رسيده است که دشمن از طريق شکاف هاي بغل برخي مانتوهاي انحرافي و اغواگر قصد نفوذ در ميان صفوف به هم چسبيده ملت ما را دارد. ما هشدار مي دهيم که شکاف هاي تان را بدوزيد، وگرنه ما آنها را به سختي خواهيم دوخت. اندازه مانتو البته اگر هر چه بلندتر باشد بهتر است، ولي خط قرمز ما در مانتو درست روي زانوست، اما اکيدا توصيه مي کنيم که برخي از خانم هايي که مانتو مي پوشند، نبايد قد بلند داشته باشند که اگر دست شان را دراز کردند، اندازه مانتوي شان بالاي زانو برود. ما در مرحله بعد اگر پسران منحرف اصلاح نشدند در نظر گرفتيم که آنها نيز مانتوهاي مناسب بايد بپوشند تا امنيت جامعه حفظ شود.

ما: ديگر توصيه خاصي براي پسران و دختران نداريد؟
سردار دارام دام: ما البته نمي خواهيم در مسائل خصوصي افراد دخالت کنيم. ملت مومن و خداجوي ايران در اين سالها اثبات کردند که هيچ سلاحي بر آنان کارگر نيست، اين ملت الگوي کامل بسياري از مردم جهان است و بسياري از مردم جهان آرزو مي کنند اي کاش در ايران زندگي مي کردند و ما هر روز توي سر آنها مي زديم. البته ما معتقديم ملت ايران بهتر از همه ملت هاي جهان مي فهمد بايد چه کند، اما در مورد لباس پوشيدن ما بهتر مي فهميم مردم بايد چه کنند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:16  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چرا ايرانيان از اعراب متنفرند؟

ابراهيم نبوي - سه شنبه 26 تیر 1386 [2007.07.17]

دعواي حسين شريعتمداري با بحرين کم کم دارد تبديل به يک جنبش ملي مي شود. من فکر مي کنم جناح اقتدارگرا احتياج به يک جنبش ملي عليه يک چيزي دارد. حالا فرقي نمي کند اين جنبش ملي براي دفاع از انرژي هسته اي در مقابل آمريکا و اروپا باشد، يا يک جنبش ملي عليه اعراب مرفه بي درد، يا يک جنبش ملي عليه پولدارهاي داخلي، يا هر چيز ديگري که بشود فرض کرد. مهم اين است که دولت بتواند براي چهار تا آدم ثابت کند که مردم از يک چيزي از دولت( هر چيزي باشد فرق نمي کند) حمايت مي کنند.

من هم مثل خيلي از شماها معتقدم که تمام يک ميليارد اهل سنت ظالم غاصب حق ما دويست ميليون شيعه مظلوم هستند، و معتقدم بخش اعظم جهان متعلق به ما بوده و توسط استعمارگران عرب و عثماني و روس و غيره غصب شده است، و معتقدم که اصولا حق با ماست چون ايراني هستيم و خارجي ها اصولا حق ندارند، چون خارجي هستند. اصولا ما حق داريم 28 سال پرچم آمريکا را آتش بزنيم و کف خيابانهاي مان پرجم آمريکا را نقاشي کنيم و روي آن راه برويم، در حالي که اگر پرچم مقدس ايران را کسي آتش زد، شب از غصه خواب مان نمي برد. چرا؟ چون پرچم ايران (که بر چند نوع است و خيلي از ماها فقط نوع مخصوص خودمان را قبول داريم) مقدس است، ولي پرچم بقيه کشورها يک تکه پارچه است که مي شود آتشش زد.

اين بسيار طبيعي است که ما حق داريم يک ميليارد عرب را مثل هم بدانيم و به همه آنها يکجا توهين کنيم و اصلا فرض نکنيم که آنها هم مثل ما صد جور هستند، ولي اگر عرب هاي بحرين يا سعودي جمع شدند و ايراني ها را مجوس و کافر و صفوي و بي دين دانستند، از ناراحتي سکته مي کنيم. چرا ما مي توانيم به نژاد و قوميت ديگران توهين کنيم و ديگران حق ندارند همين کار را با ما بکنند؟ منظورم طبيعتا اين نيست که آنها حق دارند به ما توهين کنند، اما مي خواهم بگويم به حکم ضرب المثل شريفه « درازي شاه خانوم به پهناي ماه خانوم» چيزي که عوض دارد، گله ندارد. طبيعي تر از طبيعي است که وقتي رئيس جمهور ما به خودش حق مي دهد که براي دولت هاي آمريکايي و اروپايي نسخه بپيچد و براي امنيت داخلي آنها و اقتصاد آنها راه حل بدهد و جمله قصارش اين باشد که « هر روز عده اي از سراسر جهان به ما زنگ مي زنند و دنبال اين هستند که ما برويم و مشکلات شان را حل کنيم» طبيعي است که ديگران هم به خودشان حق مي دهند در مسائل داخلي ما دخالت کنند. البته ديروز فتواي قتل شريعتمداري توسط علماي تندروي اهل سنت صادر شد، البته انشاء الله خداوند همين حسين شريعتمداري کله خر بازجو را هم براي زن و بچه اش نگه دارد، ولي اين مانع نمي شود که بگوئيم شريعتمداري با تاکيد بر مواضع قبلي اش در مورد بحرين گفت: «کيهان روي پاشنه آشيل کشورهاي عضو شوراي همکاري خليج فارس انگشت گذاشته است. برخي دولت ها امروزه با توجه به شواهد فراواني که پنهان نيست... به شدت مورد اعتراض مردم کشورهاي خود قرار دارند.»

البته باز هم خدا را شکر که حکومت و دولت ما مثل برخي دولتها نيست که مورد اعتراض مردم کشورهاي خودش قرار داشته باشد. و کساني هم که به عنوان اعتراض به دولت زنداني مي شوند، اينها همه شان قاچاقچي هستند، در حالي که در کشورهاي ديگر همه قاچاقچي ها مخالفان دولت هستند. يک عضو کميسيون امنيت ملي مجلس هم در اعتراض به سفر متکي که در عمرش يک بار کار درستي کرده بود، اعلام کرد: « سفر متکي به بحرين زير پا گذاشتن عزت ملي بود.» فعلا همه حواس مان باشد که شعار « نفت بايد سر سفره همه برود» فعلا به دليل مشکلات اجرايي منتفي شده، شعار « انرژي هسته اي حق مسلم ماست» هم فعلا رفت توي زباله داني تاريخ و شعار هفته بعد اين است « بحرين، بحرين، حق مسلم ماست.»

اين عرب هاي خشن

در اين که ما ايراني ها از عرب ها بطور کلي متنفريم هيچ شکي ندارم، و از اين که خيلي از عرب ها از ما ايراني ها متنفرند هيچ شکي ندارم. در اين که ما عرب ها را آمريکايي مي دانيم هم ترديدي ندارم و در اينکه عرب ها ما ايراني ها را کافر و عامل اسرائيل مي دانند هم هيچ شکي ندارم، اما به اين دقت کنيد که هر کدام از ما ايراني ها به دليلي با عرب ها مشکل داريم که اصلا ربطي به ماهيت فکري ما ندارد. دلايل زير براي نفرت از اعراب تا به حال در ميان ايرانيان کشف شده است.

اول: بعضي از ما ايراني ها معتقديم اعراب چون 1400 سال قبل به کشور ما حمله کردند و ما را به زور مسلمان کردند، با عرب ها از اين موضع که ما مسلمانان اصيلي هستيم و آنها مسلمانان واقعي نيستند، اختلاف داريم.

دوم: بعضي از ما ايراني ها با اعراب مخالفيم چون معتقديم اعراب هزار سال قبل به ايران حمله کردند و صد سال قبل بحرين را از ما گرفتند و تا سي سال قبل به جزاير سه گانه ما نظر بد داشتند، در حالي که هيچ مشکلي با روسها که صد و پنجاه سال قبل اين همه بخش هاي مختلف ايران را گرفتند، نداريم. چون روس ها عرب نيستند.

سوم: بعضي از ما ايراني ها از ترس جمهوري اسلامي فرار کرديم و جرات نداريم به ايران برگرديم، بعد به عرب ها حق نمي دهيم که از همين جمهوري اسلامي که ما از فاصله 2000 کيلومتري از آن مي ترسيم از فاصله 300 کيلومتري بترسند.

چهارم: بعضي از ما ايراني ها به اين دليل از عرب ها متنفريم چون مسلمان هستند و اساسا گروهي از ما به اين دليل با عرب ها مشکل داريم که معتقديم جمهوري اسلامي ماهيت عربي و اسلامي دارد، يعني اگر جمهوري اسلامي در ايران نبود، ما با عرب ها مشکل نداشتيم، اما يک دفعه مي بيني به اين دليل با عرب ها بد مي شويم که آنها با جمهوري اسلامي مشکل پيدا مي کنند، يعني دقيقا عرب ها همان وضعي را با دولت ايران دارند، که ما خودمان داريم، با اين تفاوت که عرب ها مي توانند به ايران بروند، اما ما نمي توانيم برويم.

پنجم: بعضي از ماها وقتي به انگليسي يا فرانسه حرف مي زنيم و فکر مي کنيم ازعرب ها نه تنها متنفر نيستيم، بلکه تنفر از آنها را نشانه نژادپرستي مي دانيم، اما وقتي فارسي حرف مي زنيم، نمي توانيم نژادپرست نباشيم.
ششم: بعضي از ماها از عرب ها متنفريم چون آنها جهان سومي هستند، و معمولا ما يادمان مي رود که خودمان هم جهان سومي هستيم.

هفتم: بعضي از ما ايراني ها به اين دليل از عرب ها بدمان مي آيد که فکر مي کنيم آنها يک مشت تنبل هستند که با استفاده از پول نفت دارند خوش مي گذرانند، يعني دقيقا همان فکري را که آنها در مورد ما مي کنند.
نتيجه گيري اخلاقي: قبل از اينکه به ديگران نگاه کنيد، کمي هم به آينه خيره شويد.

اقتصاد تنگ و لباس گشاد

با افزايش قيمت مسکن و کالاهاي اساسي و بالارفتن تورم و افزايش بحران در رابطه ايران با جهان و همچنين با نزديک شدن انتخابات، نيروي انتظامي به عنوان طرفداران اصلاحات و بخصوص قاليباف وارد صحنه شده و براي اينکه کلک احمدي نژاد بطور کامل کنده شود، سردار رادان اعلام کرد که از اول مرداد ماه حجاب براي مردان هم اجباري است و مدل موي مردان هم کنترل مي شود. البته يک روز بعد از آن معاون دادستان تهران براي نشان دادن هماهنگي بيشتر با نيروي انتظامي گفت: «قانوني براي برخورد با موي سر آقايان نداريم.» آگاهان گفتند: مگر برخوردهاي قبلي قانون داشت؟

هاله عزيز! لطفا اعتراف کنيد

به نظر مي رسد که احتمالا تا يکي دو هفته ديگر تکليف زندانيان طرفدار صلح و مخالف دولت بوش که توسط وزارت اطلاعات دستگير شده اند، يعني هاله اسفندياري و کيان تاجبخش و علي شاکري معلوم مي شود. صدا و سيما اعلام کرده که قرار است اعترافات هاله اسفندياري و کيان تاجبخش پخش شود. راستش را بخواهيد از شنيدن اين موضوع خوشحالم، چون معلوم مي شود که آنها را پس از پخش اعترافات آزاد مي کنند. آخرش هم مي شود مثل رامين جهانبگلو که حتي اگر به زور هم يکي يکي مردم را در تنهايي گير بياورد و به آنها بگويد جاسوس آمريکا بوده است، به او پاسخ مي دهند: تو دروغ مي گي، اگر جاسوس آمريکا بودي، پس چرا اينها متوجه شدند و تو را گرفتند؟ و اگر جاسوس آمريکا بودي توي دانشگاه هاي آنجا براي چي درس مي دادي؟ فقط يک چيزي را نمي فهمم و آن اين که تلويزيوني که مردم خبر راستش را باور نمي کنند، چطوري روساي تلويزيون انتظار دارند کسي را که زنداني است و زير بازجويي بوده، و اعتراف مي کند که جاسوسي کرده، مردم حرفش را قبول کنند؟ آن هم بعد از 28 سال که هر کسي اعتراف کرده، دو ماه بعد اعلام کرده است تحت فشار بودم. در هر حال آزادي قريب الوقوع اين دو عزيز نازنين را به دوستداران آزادي و استقلال و عدالت تبريک مي گويم. اميدوارم علي شاکري هم زودتر اعتراف کند و هر چه دلش مي خواهد بگويد تا او را هم انشاء الله آزاد کنند.

بازداشت هاي دانشجويي

سه نفر دانشجويي که قرار بود آزاد شوند، آزاد نشدند. اصلاح طلبان هم اعلام کردند که عليرغم اختلاف نظر با تحکيم، به زنداني شدن دانشجويان اعتراض مي کنند. عباس عبدي نوشت: « دست از سر دانشگاه برداريد.» البته کساني که دست روي سر دانشگاه گذاشتند و دست برنمي دارند، جواب دادند: نمي توانيم، اينها يک مشت آدم باشعور و تحصيلکرده هستند، دزد که نيستند که ول شان کنيم. در همين راستا عباس عبدي مجددا گفت: « آقايان فکر مي کنند فضاي عمومي جهان براي سرکوب مهياست.» جهت روشن شدن افکار عمومي و آقاي عباس عبدي سووالات زير مطرح شد.

اول: چرا فکر مي کنيد آقايان فکر مي کنند؟
دوم: چرا فکر مي کنيد آقايان براي سرکوب کردن احتياج به فضاي جهاني دارند؟
سوم: چرا فکر مي کنيد آقايان براي سرکوب برنامه دارند، آقايان اول يک کار مي کنند، بعد متوجه مي شوند کاري که کردند اسمش سرکوب است.

ادبيات سوخت

واقعا اين کنترل سوخت اگرچه از نظر اقتصادي پروژه درست و منطقي اي بود، اما مانده است که دولت به اين سادگي بفهمد چه اشتباهي را از نظر سياسي مرتکب شده است. ملت مي نشينند توي خانه هاي شان و در خيابان ولچرخ نمي زنند و به مهماني نمي روند و تازه وقت پيدا مي کنند که بفهمند که چقدر گرفتارند. مثل اين مي ماند که کسي براي فرار از مشکلش قصد سفر کرده باشد و سفرش لغو شود، تازه يادش مي افتد که چه مشکلاتي دارد که حتما بايد آنها را حل کند. فعلا نفت که به سفره مردم نيامد و بنزين هم از سفره آنها رفت. به قول مصطفي تاج زاده: « مردم مي گويند نفت نخواستيم، سفره مان را پس بدهيد.» احتمالا هفته ديگر دولت طرح سهميه بندي سفره را هم اعلام مي کند. از طرف ديگر باهنر از سهميه بندي گاز خبر داد. آيت الله خزعلي هم عليرغم اينکه از ايشان انتظار نمي رفت، به درک يک نکته منطقي نائل شد و گفت: « سهميه بندي بايد در دور دوم انجام مي شد تا احمدي نژاد راي بياورد.»

البته من فکر نمي کنم احمدي نژاد متوجه نباشد که با اين کارها بايد يواش يواش غزل حداحافظي را بخواند و احتمالا براي ادامه تحصيل در رشته تراکتورسازي به ونزوئلا برود. من فکر کنم احمدي نژاد از اين وضع خسته شده و دارد شرايط را جوري رديف مي کند که براي دور بعد حتي فاطي و پروين هم به او راي ندهند. گفتم راي، عماد افروغ گفت: « مجلس هشتم بايد در اختيار اصولگرايان اصلاح طلب و اصلاح طلبان اصولگرا باشد.» آگاهان توضيح دادند که منظور افروغ اين بود که مردم به هر کسي مي خواهند راي بدهند، فقط به طرفداران احمدي نژاد راي ندهند. البته فقط افروغ چنين اميدي نداشت و ندارد، امير محبيان هم به اصلاح طلبان توصيه کرد: « براي جلب آراي عمومي افراطيون را به حاشيه برانيد.» اصلاح طلبان هم گفتند: چشم! اميرجان! تو هم قول بده ديگه توي چايي ما چيزي نريزي!

جواد! جدي مي گي؟

جواد مجابي طنزنويس بزرگ و داستان نويس و شاعر و هنرشناس ارجمند يک مصاحبه اساسي کرد و گفت که طنز نوشتاري در ايران کنوني وضع خوبي ندارند. من نمي دانم چرا آقاي مجابي چنين حرفي زده است، در حالي که ما در حال حاضر عميق ترين و زيباترين طنزهاي نوشتاري و گفتاري را در ايران شاهد هستيم که گاهي اوقات فقط در يک جمله دنيايي از حقيقت را بازگو مي کنند. مثلا همين جمله آقاي جواد لاريجاني که يکي از عالي ترين نمونه هاي طنز پارسي در پنج سال اخير است. جواد لاريجاني گفت: « سنگسار مغاير حقوق بشر نيست.» آقاي مجابي! شما واقعا ارزش اين طنز را نمي فهميد؟

اي ملت خداجوي ايران

پر بیننده ترین سایت فارسی

 

 

يکي از دوستان اين دو نوشته را براي من فرستاد، هر کي اينها را نوشته انشاء الله دستش برسد به زري رضا اينا. آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرديد که « ايران تنها کشوري است که ملت آن بزرگ ، مومن، خداجو، رشيد، ايثارگر، متمدن و شريف است، اما همين ملت حق تماشاي ماهواره ندارد، چون برايش بد است، حق استفاده از اينترنت پرسرعت ندارد، چون برايش خوب نيست و حتي اين ملت بزرگ و خداجو و رشيد و ايثارگر نمي داند چطور بايد لباس بپوشد...» اين از اين دنيا، از طرف ديگر از آن دنيا آگاهان از يک پيشرفت علمي بزرگ خبر دادند. بر اساس اين خبر « پل صراط را برداشته اند و جايش تله کابين گذاشتند ، کساني که نگران عبور از پل مذکور هستند، نگران نباشند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 26 تیر 1386

این کشتی نشسته به طوفان حسین ماست( قسمت دوم)

حسین عزیز!

می بینم که لال شدی؟ نبینم به این روز افتاده باشی! دو روز قبل از تو سه سووال مشخص و سرراست کردم که منتظر بودم مثل کسی که احتمالا حق دارد، به آنها پاسخ بدهی و این ابهامات را روشن کنی. اما چشمم سفید شد و دیدم ظاهرا وظیفه افشاگری در مورد اعترافات هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش را مقدم بر پاسخ به سووالات من دانستی.


حسین درخشان قبل از طوفان

راستش وقتی دیدم بی محلی می کنی کلی دلم شکست، اصلا از تو انتظار چنین برخوردی را نداشتم. البته وقتی ای میل تو را دیدم که چنین نوشته ای کمی نظرم عوض شد: « ابراهیم نبوی، لطفا این پاسخ را در پایین آخرین نوشته‌ات در وبلاگ وزین «دووم دام» ‌منتشر کن. من بلدم که در پاسخ دادن به اتهامات بی‌پایه‌ای که تو به عنوان یک شخص حقیقی به من می‌زنی چطور به کمک قانون از خودم دفاع کنم. ولی درباره‌ی اتهاماتی که پیرامون رابطه‌ی کاری و مالی من با «ایران گویا» می‌زنی، بهتر است خود «ایران گویا» اگر سوال یا ابهامی دارد در وب‌سایت رسمی‌اش مطرح کند و جواب بگیرد. من وقت و انرژی‌ام را از سر راه نیاورده‌ام که بخواهم به هرکسی که از راه می‌رسد و خودش را نماینده‌ی یک شخصیت حقوقی می‌داند پاسخ دهم. حسین درخشان»

حسین جانم!

درد و بلای تو توی سرم بخورد، من که مرض نداشتم یک کاره بیایم و در مورد مسائل مالی تو و روزآنلاین حرف بزنم. تو مطلبی نوشتی با عنوان« دریافت حقوق معوقه از « روز» و پاسخ به اتهامات سیدهای کوثر و نبوی» و در تمام این مطلب در مورد مسائل مالی و حقوقی خودت با من و نیک آهنگ کوثر حرف زدی و به اتهامات ما جواب دادی. طبیعی است که وقتی تو می نویسی « دریافت حقوق معوقه روز و پاسخ به اتهامات سیدهای کوثر و نبوی» من ممکن است دچار این توهم بشوم که نکند منظورت از سید نبوی، من هستم، در حالی که ظاهرا منظور تو حسین باستانی یا مسعود بهنود بوده و به جای اینکه اسم آنها را بنویسی، اسم من و کوثر را نوشتی. متوجه می شوی که من چه اشتباهی کردم؟ تو وقتی در مورد مسائل مالی و حقوقی ات با روز حرف زدی، من و کوثر را مخاطب قرار دادی، در حالی که احتمالا منظورت حسین باستانی یا مسعود بهنود بوده است و من احمق موضوعی به این سادگی را نفهمیدم و آن نامه « این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست» را برایت نوشتم. تو نباید آن اشتباه را می کردی، این دقیقا شبیه همان اشتباهی بود که در مرز آمریکا کردی و باعث شد که امروز تبدیل به حسین کاسترو ی ضدامپریالیست بشوی، ولی واقعا گناه من چیست؟ من بخاطر اینکه تو به من پاسخ داده بودی، به تو پاسخ دادم و حالا می بینم که هیچ علاقه ای به پاسخ دادن به سه سووال به این روشنی را نداری. ولی فکر می کنم این کار اصلا کار قشنگی نیست، تو بهتر است خیلی صریح و روشن به این سه سووال پاسخ بدهی. این جوری ما می توانیم بحث مان را ادامه بدهیم و به سووالات بعدی برسیم، سووالاتی که مطمئنا تو علاقمندی در آن موارد با هم بحث کنیم. ولی می دانی که طبیعتا تا وقتی برادری خودت را ثابت نکردی( ظاهرا نه برای من ثابت کردی نه برای سایر برادران) من خیلی به سختی می توانم به گفتگو با تو ادامه دهم. به همین دلیل من امروز مجددا همان سووال ها را تکرار می کنم و امیدوارم هرچه زودتر پاسخ مرا بدهی. به قول دوستان جدیدت الانتظار اشد من الموت!

سووال اول: حسين درخشان قبلا ادعا کرده بود "بيش از يک سال حقوق " طلب دارد. حسين درخشان توضيح بدهد با توجه به نوشته اخيرش مبنی بر اینکه "شش ماه" از حقوقش به تعویق افتاده است، که البته راجع به آن بعدا بايد بحث مي کنيم، تکليف ادعاي حقوقي و مالي مشخصي تحت عنوان "بيش از يک سال طلب داشتن حقوق خود" – که رسما آن را به زبان فارسي و انگليسي عليه "روز" مطرح کرده - چيست؟ منطقا از دو حالت بيشتر نيست: يا ادعاي قبلي او که گفته است یک سال حقوق نگرفتم دروغ بوده، و يا اين که هنوز معتقد است که ادعاي قبلي اش صحت دارد. آيا حالت سومي هم ممکن است؟ مايليم که حسين درخشان به طور شفاف پاسخ اين سوال را منتشر کند.

سووال دوم: حسين درخشان مي گويد هيفوس در خصوص اختلاف ماليش با ايران گويا "حق را به او داده". ظاهرا ايران و گويا و هيفوس، در تصميمي مشابه، که من با آن به شدت مخالفم، تصميم گرفته اند از پرداختن به اتهاماتي که عليه آنها مطرح مي شود، چه از سوي تريبون هاي بزرگي چون روزنامه کيهان و چه از سوي تريبون هاي کوچکي چون حسين درخشان، خودداري کنند. متاسفانه من هم حق ندارم به عنوان سخنگوي هيفوس عمل کنم. اما فقط براي کمک کردن به حسين درخشان تا بهتر متوجه معناي حرف هايش باشد، از او يک سوال مي کنم: آيا ادعاي داشتن يک سال حقوقش را، خطاب به هيفوس هم مطرح کرده بود يا نه؟ آيا توانست اين ادعا را ثابت کند يا نه؟ اگر نتوانست ثابت کند، چطور هيفوس به کسي که ادعا کرده بود يک سال حقوقش را طلب دارد و بعد نتوانست اين ادعا را ثابت کند، حق داد؟

سووال سوم: آيا حسين درخشان يادش مي آيد چه اتفاقي افتاد که هيفوس از او خواست تا يک ادعاي مالي مشخص خودش عليه ايران گويا را (اين که اظهارات ايران گويا در مورد آخرين پرداخت هايش به او صحت ندارد) با ارائه اسناد بانکي ثابت کند؟ آيا حسين درخشان حاضر است شفاف توضيح دهد که نتيجه اين آخرين بحث مالي (که هم حسين درخشان و هم ايران گويا در مورد آن اسناد بانکيشان را ارائه کردند) چه بود؟

من امیدوارم فردا که از خواب بیدار شدم و وارد تو شدم، البته نه خودت، بلکه سردبیر خودت، پاسخ سووالاتم را بخوانم. اما از طرف دیگر یک پیشنهاد دارم؛ من یک شخصیت دارم به نام داور نبوی که همان است که در سایت روزآنلاین کار می کرد و الآن هم کار می کند، معمولا هم طنزهای من را ایشان می نویسد. یک شخصیت هم دارم به نام سیدابراهیم نبوی که به سیاست و فلسفه و مسائل اجتماعی بیشتر علاقه دارد. تو هم یک شخصیت هودر داری که با آن نظر می دهی و در سطح جهانی حضور فعال داری و در همه جا شناخته شده ای و با آن شخصیت با امپریالیزم و پول خارجی مبارزه می کنی، یک شخصیت حسین درخشان هم داری که با آن کار فنی اینترنت را می کنی و پول خارجی می گیری. بیا این دو شخصیت را از هم جدا کنیم. هودر با ابراهیم نبوی در مورد اندیشه های نوین و دیدگاههای سیاسی ات بحث کند و اصلا کاری نداشته باشیم که من و تو از کجا آمدیم و به چه دلیل این نظرات را داریم و فقط در مورد نظرات مان بحث کنیم. یک بحث هم بین حسین درخشان و داور نبوی ادامه پیدا کند.
داور نبوی معتقد است حسین درخشان در رفتارهای کاری اش آدم سالمی نیست، صریحا نمی گویم شارلاتان هستی، اما خودت احتمالا متوجه چنین چیزی باید شده باشی. البته توضیح بدهم که شارلاتان چیز خیلی بدی نیست، یک اصطلاح فرانسوی است برای آدمی که دائما از توی جعبه حقه هایش یک چیز تازه ای درمی آورد تا نظر دیگران را جلب کند. حتما می فهمی که من منظور بدی ندارم. البته ابراهیم نبوی معتقد است که هودر حرف هایی دارد که اگرچه از نظر ابراهیم نبوی درست نیست، اما حرف هایی جدی است که خیلی ها به آن اعتقاد دارند. من حاضرم در آن موارد هم با تو بحث کنم.

حسین عزیز!
لطفا هم به سه سووال فوق پاسخ بده و هم برای من بگو که آیا حاضری در موضع دفاع از نظراتی که از آن طرفداری می کنی، حتی اگر این ادعاها حقیقی نباشد و تو بخاطر مصالح شخصی ات از آنها دفاع کنی؟ این که نیت من و تو چیست، را می گذاریم به قضاوت کسانی که حرف ما را می شنوند و می خوانند. البته طبیعی است که من انتظار دارم که تو پسر خوبی باشی و خیلی سریع و صریح به سه سووال من پاسخ بدهی تا داور نبوی هم فردا سووال جدیدی را از این سووالات مطرح کند.

امیدوارم سفر خوبی داشته باشی و حالت از قبل بهتر باشد. ضمنا نامه تو را به خانم کاموری خواندم، پر از غلط های املایی و انشائی و تایپی بود، به نظرم آمد که به جای تایپ کردن انگار روی کیبورد پیانو می زدی، کمی دقت کن. برای خودت بهتر است. حداقل اگر قرار است بزرگترین وبلاگ نویس فارسی زبان باشی، بهتر است فارسی را درست بنویسی. برای این هم شاهد بیاورم؟ یا خودت نوشته ات را اصلاح می کنی؟
با احترام
سیدابراهیم و داور نبوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سنگي در چاهي

ابراهيم نبوي - دوشنبه 25 تیر 1386 [2007.07.16]

من هيچ وقت نمي توانم بفهمم که اگر ما موفق شديم که بحرين را به عنوان يکي از جزاير ايراني و يکي از استانهاي ايران بشمار بياوريم، اين کار چه فايده اي براي ما دارد؟ چه فايده اي براي مردم بحرين دارد؟ و چه مشکلي را از ما حل مي کند؟ و چه مشکلاتي را براي ما به وجود نمي آورد؟ فرض کنيم بحرين هم متعلق به ايران شده باشد، غير از اين است که مي خواهيم همين مصيبتي را که مردم ما مي کشند، به بحرين هم صادر کنيم. آخرش هم مي شود مثل جزاير سه گانه که تبديل شان کرده ايم به آشغالداني، يا در نهايت مي شود قشم يا بوشهر. چه گلي به سر قشم يا بوشهر زده ايم که مي خواهيم به سر بحرين بزنيم؟ خانه اي که شبي چهار تا بچه اش گرسنه مي خوابند و دختر وسطي خانه نصف شب از سرکار به خانه برمي گردد و رئيس خانه صبح چه گوارا مي شود و شب استالين مي شود و ظهر اصغر ديزل، ديگر چه جاي اضافه کردن نانخور اضافه دارد. اگر هم چشم مان به ثروت بحرين است، محض رضاي خدا اگر بلديم ثروت آنها را اداره کنيم، ثروت خودمان را اداره کنيم. وسط اين سنگي که حسين شريعتمداري داخل اين چاه ويل انداخته و حالا چهار تا عاقل هم نداريم که بروند و درش بياورند، نبي رودکي نماينده استان فارس، اعلام کرد که "آمريکا باعث اختلاف ايران و بحرين است." آگاهان هرچه فکر کردند، متوجه نشدند که منظور از آمريکا چيست، اگر قرار است بگوئيم شريعتمداري عامل آمريکاست، به نظر من اين اتهام ناجوانمردانه اي است، اگر منظور شريعتمداري است، بايد بگوئيم: "انگليس باعث اختلاف ايران و بحرين است." البته اين وسط منوچ ميم عضو دون پايه وزارت امور خارجه به بحرين سفر کرد و همراه با وزيرخارجه بحرين اعلام کرد: "روابط تهران - منامه دوستانه و برادرانه است." از طرف ديگر حسين شريعتمداري باعث شده است که نشريات بحرين فعلا چند روزي است که هر چيزي بلدند عليه ايران و ايراني و جمهوري اسلامي و رهبري مي گويند، حالا ما با جمهوري اسلامي و رهبري کاري نداريم، بالاخره آدم يکي مي زند و يکي مي خورد، ولي واقعيت اين است که اگر قرار است اعتراضي به اهانت به ايرانيان بکنيم، اين اعتراض را بايد به شريعتمداري بکنيم، وگرنه اگر يک باره دولت عربستان اعلام کند ايران بخشي از عربستان است و بايد زير نظر دولت عربستان اداره شود، خوشمان مي آيد؟ حسيني، سخنگوي وزارت خارجه گفت: "مطالب رسانه ها، موضع رسمي ايران نيست." آگاهان توضيح دادند که اين موضوع البته فقط در مورد ايران صدق مي کند، وگرنه اگر يک نشريه دانمارکي در کشوري مثل دانمارک که مطبوعاتش آزادند، عليه اسلام چيزي نوشت ما حق داريم سفارتخانه کشورش را آتش بزنيم، اما در ايران رسانه ها مستقل هستند و حرف شان با حرف دولت فرق مي کند و به همين دليل هم دائما تعطيل شان مي کنيم.

240 روز به انتخابات مانده است

فعلا 240 روز به انتخابات مانده، اگر در نظر بگيريم که از سه ماه قبل از انتخابات فضا کمي بازتر مي شود، من فکر مي کنم چهار پنج ماه ديگر بايد اين فضاي گند و کثافت را طاقت بياوريم تا به شرايط بهتري برسيم. البته بايد همه مان به احمدي نژاد و دولت کمک کنيم که همين جوري که دارد کارش را پيش مي برد ببرد، تا مردم يادشان نرود که اصولگرايان وقتي هم پول دارند و هم قدرت دارند، چطوري با مديريت علمي کشور را به پيش مي برند. مطلقا مزاحم دولت نشويم، بگذاريم سفرهاي استاني هر هفته انجام شود، حتي اگر دولت پول نداشت خودمان براي دولت هواپيما بگيريم، حتما دو سه بار احمدي نژاد را به ونزوئلا و چاوز را به ايران دعوت کنيم. فقط دست به ترکيبش نزنيم که همين طوري خوب است، البته تا سه چهار ماه ديگر. يک مشکل اساسي در اين ميان وجود دارد؛ البته خيلي هم مشکل بزرگي نيست و صد تا راه حل دارد، و آن اينکه آيا انتخابات زودتر برگزار مي شود يا احتمالا آمريکا زودتر حمله مي کند؟ و اگر يکي از اين دو قبل از آن يکي اتفاق بيافتد، دومي هم اتفاق مي افتد؟ خانه کارگر اعلام کرد: "انتخابات مجلس هشتم، رقابت بين مشاهير خواهد بود." آگاهان توضيح دادند که در ايران شهرت در انتخابات برعکس جاهاي ديگر است، يعني هرچه آدم گمنام تر باشد، مردم بيشتر به او اعتماد مي کنند، چون اصولا ما اينجوري هستيم. از طرفي علي شکوري راد هم گفت: "ليست خود را با سليقه شوراي نگهبان تطبيق ندهيم، نبايد از ترس مرگ خودکشي کنيم." وي اضافه کرد: "در تصميم براي کانديداتوري تابع نظر جمع هستيم." آگاهان اين اتفاق ميمون و مبارک و چي توز را تبريک گفته و از اينکه بالاخره يک بار در طول تاريخ يک گروه ايراني تابع جمع هستند، اظهار اميدواري کردند. گروهي از روانکاوان هم هشدار دادند که معمولا ما تا وقتي قاط نزديم، عاقلانه و تابع تصميم جمعي عمل مي کنيم، وگرنه مي زنيم به اليگودرز و عصب مي زنيم سنگينگ! مرعشي هم امروز حرف عجيبي را که همه مي دانستند، گفته است که ما( احتمالا منظورش کارگزاران است) همانطور که مهندسي اسلامي نداريم، اقتصاد اسلامي هم نداريم و اعلام کرده است که کارگزاران در سياست هاي خود به ليبراليسم نزديک ترند تا سوسياليسم. طبيعتا منظور ليبراليسم ايراني و سوسياليسم ايراني است.

چرا خاتمي به صحنه سياست بازگشت؟

در اين که خاتمي به صحنه سياست بازگشته است، هيچ شکي وجود ندارد و در اينکه احتمالا دلايلي براي اين کار دارد هم هيچ شکي وجود ندارد. فقط سووال اين است که چرا خاتمي به صحنه سياست بازگشت و چه دلايلي براي اين تصميم داشت؟

اول: احتمالا کسي مثل صادق خرازي يا يک صادق ديگر خاتمي را از بالاي آبشار هل داد وسط صحنه و ايشان براي سومين بار پرسيد: کدوم.... منو هل داد پائين؟

دوم: احتمالا در اين مدت فحش خور خاتمي ملس شده و مثل گذشته با کوچکترين کلمه آزاردهنده اي اشکش جاري نمي شود، البته اين نشانه خوبي از نظر انساني نيست، ولي نشان مي دهد که اگر دو ماه ديگر زحمت بکشد، ممکن است روحاني خوبي نشود، ولي احتمالا سياستمدار خوبي مي شود.

سوم: خاتمي جزو معدود سياستمداران ايراني است که وقتي از صحنه قدرت پائين آمد، نه ترور شد، نه فرار کرد، نه بدنام شد و نه به نقاشي مدرن روي آورد، يعني برخلاف انتظار به عنوان يک انسان شريف و خوب مورد توجه بسياري از مردم بود، به نظرم مي رسد که وي به صحنه بازگشته است که پس از مدتي يا بدنام شود، يا ترور شود، يا فرار کند، يا به نقاشي مدرن بپردازد.

چهارم: نشستن روي صندلي قدرت در ايران مثل نشستن روي گردونه هاي وحشت سيرک ها يا شهربازي هاست، وقتي روي صندلي مي نشيني، آفتاب مي درخشد، آسمان زيباست، هيجان نرمي در دلت مور مور مي کند، بعد از چند لحظه از زمين کنده مي شوي و به مدت چهار دقيقه که باندازه چهار سال مي گذرد، با سرعت 180 کيلومتر در ساعت در شرايطي که هر لحظه ممکن است با سر بخوري کف خيابان دور خودت مي چرخي و بعد همه چيز آرام مي شود و تو پياده مي شوي و به چهره آن بدبختي نگاه مي کني که در کمال شادماني دارد کمربند ايمني اش را مي بندد و نمي تواند ترس و وحشت و نفس نفس زدن و هيجان را از چهره تو بخواند. فقط مساله اين است که آيا دفعه بعد وقتي وارد سيرک شدي، يادت مانده باشد که آن بالا داشتي از ترس مي مردي يا دچار فراموشي شده باشي. در ايران بعضي سياستمداران که چندان حافظه قوي ندارند، باز هم وارد صحنه مي شوند.

نتيجه گيري خصوصي: من شديدا طرفدار ورود خاتمي به صحنه سياست هستم، منتهي نه بخاطر خودش، بلکه بخاطر خودم.

بنزين خزعلي تمام شد

اعضاي جديد شوراي نگهبان، که همان اعضاي قديمي اين شورا بودند، يعني شيخ محمد يزدي، شيخ صادق لاريجاني که زير 200 سال سن دارد و شيخ محمد مومن باز هم منصوب شدند. آيت الله خزعلي عضو سابق شوراي نگهبان در يک اظهارنظر شگفت انگيز از طرح سهميه بندي سوخت حمايت کرد و گفت: "بنزين ما از چند ماه قبل مصرف شده و ما با اتوبوس يا پياده سرکارمان حاضر مي شويم." آگاهان منظور شخص مورد نظر را بخوبي متوجه نشده و لذا سووالات زير به نظرشان رسيد:

اول: آيا بنزين کشور تمام شده يا بنزين شخص آقاي خزعلي؟
دوم: آيا براي سوار شدن آقاي خزعلي به اتوبوس، اتوبوس مذکور بايد جلوي در خانه ايشان برود، يا خانه جديدي جلوي ايستگاه اتوبوس براي ايشان ايجاد يا خريداري مي شود؟
سوم: آيا يک اتوبوس براي همراه بردن آقاي خزعلي و محافظانش کافي است يا احتمالا چند اتوبوس هم بايد اين اتوبوس را اسکورت کنند؟
چهارم: فرض کنيم آقاي خزعلي هنوز عضو شوراي نگهبان است و با اين فرض اگر آقاي خزعلي بخواهد پياده از در خانه به شوراي نگهبان برود، با توجه به اينکه فقط پنج ماه تا زمان تائيد صلاحيت ها مانده است، ايشان تا ماه دي با پاي پياده به جلسه مي رسد يا نه؟
پنجم: اگر هزينه سوخت اتوبوس 1000 برابر هزينه سوخت اتومبيل شد، چکار بايد کرد؟

علم اعداد و وزير رفاه

يکي از فوايد دولت احمدي نژاد اين است که آدم با يک مشت وزير دقيق و فهميده طرف است که حرف دهان شان را مي فهمند، وزير رفاه در يک اظهار نظر بسيار دقيق گفت: "خط فقر جديد 5 تا 10 درصد بيشتر از 183 هزار تومان است." وي چند لحظه فکر کرد و گفت: "اما اعلام اين عدد هيچ مشکلي از مردم حل نمي کند." آگاهان پرسيدند: پس چي؟ از طرف ديگر احمدي نژاد که در طول دو سال 120 ميليارد دلار از ثروت ملي کشور را تبديل به آشغال و مصيبت کرده است، گفت: "دشمن مي خواهد ايران همه ثروتش را بخورد." آگاهان ضمن دفاع از دشمن گفتند: دشمن چي کاره است، دوستان خودشان همه ثروت کشور را خوردند و هضم نکرده به ارتفاع مناسب گل افشاني کردند.

چگونه سنگسار کنيم؟

مشکل جدي داريم. يکي مثل جواد لاريجاني که ذاتا با اعمالي مثل سنگسار مخالف است، مي آيد توي تلويزيون و رسما اعلام مي کند که: "بحث بر سر اصل سنگسار نيست، بلکه بر سر نحوه اجراي سنگسار است که اشکال دارد." آگاهان اعلام کردند که از اين به بعد براي اجراي زيباي سنگسار قرار است يک سمفوني بزرگ ساخته شود و گروهي با لباس هاي رنگين و حرکات موزون اين کار را انجام دهند که نحوه اجراي آن جذاب باشد و مردم ايران و جهان از اين حرکت جالب خوششان بيايد و اينقدر جذاب باشد که حتي کانادايي ها و فرانسوي ها هم هر ماه چند نفر را سنگسار کنند. از طرف ديگر دري نجف آبادي، دادستان کل کشور که مخالف سنگسار نيست، گفت: "بخاطر اجراي يک حکم سنگسار نبايد عملکرد قوه قضائيه را زير سووال برد." آگاهان ضمن همدردي با دادستان کل کشور از ملت خواستند، به جاي اينکه فقط به سنگسار نگاه کنند، به اقدامات مثبت قوه قضائيه از جمله "توقيف مطبوعات"، "دستگيري دانشجويان و معلمان و کارگران"، "زنداني کردن دهها هزار زنداني بدبخت که فقط پول ندارند."، "شلاق زدن برادران و خواهران"، "اعدام هايي که براي تفريح مردم هر هفته در ملاء عام انجام مي شود." و "نحوه محاکمات کشور" نگاه کنند و واقعا از صميم قلب بگويند آيا قوه قضائيه ايران يکي از بهترين قوه هاي قضائيه در طول تاريخ نيست؟ قوه قضائيه اعلام کرد کساني را که به اين سووال پاسخ مثبت ندهند بزودي محاکمه خواهد کرد. از اينها گذشته، پروين اردلان يکي از فعالان مسائل زنان به يک نکته کليدي اشاره کرد و گفت: "مقاومت مداوم، سرکوب مداوم را به چالش مي کشد."

مي شه، نمي شه، مي شه، نمي شه

شمس الواعظين در يک مصاحبه نسبتا جالب شرايط حالت فوق العاده را در کشور اعلام کرد و با اعلام نشانه هاي مختلف گفت: "حالت فوق العاده در کشور برقرار شده است." البته خاوير سولانا در حالي که معلوم بود خودش هم چندان اميدوار نيست، گفت: "اميدوارم احتمال حمله به ايران تضعيف شود (احتمالا مترجم اشتباه کرده و منظورسولانا ضعيف شود، بوده است.) در همين راستا، ايران به مذاکره مستقيم هسته اي با آمريکا چراغ سبز نشان داد و حسيني سخنگوي وزارت خارجه گفت: "پيشنهاد البرادعي قابل بررسي است." البته آگاهان از قول مقامات خارجي کشور گفتند: درست است که پيشنهاد البرادعي قابل بررسي است، اما ما آن را بررسي نمي کنيم. يکي از آگاهان که مي خواست نامش فاش نشود، گفت: خيلي چيزهاست که قابل بررسي است، ولي ما اگر بخواهيم هر چيزي را بررسي کنيم که به بقيه کارهاي مان که بررسي چيزهاي ديگر است، نمي رسيم.

کره خرهاي اصلاح طلب

اصولا يکي از خوبي هاي زندگي در اروپا اين است که آدمها با دموکراسي آشنا مي شوند و ياد مي گيرند که به شکلي مدني با همديگر برخورد کنند و با لحني مدني و منطقي درباره همديگر حرف بزنند. مثلا اگر شما شش سال به سوئيس برويد و در آن مملکت آرام و دموکرات و تميز زندگي کنيد، ديگر بعيد است مثل خيلي از هموطنان از الفاظ اهانت آميز و تند عليه يک گروه بزرگ از آدمها استفاده کنيد. مثلا دوست عزيز من نيما راشدان، واقعا در اين شش سال خيلي پيشرفت کرده و در مورد ائتلاف اصلاح طلبان اين تيتر زيبا را نوشته است: "ائتلاف موجودات اهلي شده دست آموز" احتمالا با آغاز انتخابات چنين تيترهايي را بر پيشاني مقالات نيما راشدان خواهيم خواند: "بازگشت کره خرهاي اصلاح طلب"، "من هرگز به طويله اي به نام ايران برنمي گردم."، "کره خر! خفه شو!"

فراخوان بازگشايي تلويزيون هما

اصولا من معتقدم که آدم يا براي قلبش کار مي کند يا براي عقلش، وقتي براي قلبش کار مي کند بايد پول انتشار کارش را بدهد، مثلا پول انتشار وبلاگش را، اما وقتي براي عقلش کار مي کند، بايد پول کاري را که انجام مي دهد بگيرد. به همين دليل معتقدم آدم نمي تواند حرفه اي باشد و به پول و دستمزد کار و تبديل پيام رسانه اي به کالاي اقتصادي فکر نکند، هر کسي هم که اين جوري فکر نکرده، معمولا از بين رفته است. اينها را گفتم تا بگويم که شبکه تلويزيوني هما مربوط به داريوش سجادي در حال فعاليت مجدد است. خيلي دلم مي خواست مي توانستم با آنها کار کنم، ولي حالا که نمي توانم به هر کسي که مي تواند با آنها کار کند، پيشنهاد مي کنم حتما اين کار را بکند. به داريوش سجادي هم پيشنهاد مي کنم به فکر پول درآوردن از تلويزيونش باشد، وگرنه دوباره بارش زمين مي ماند. البته در مورد اينکه چرا من نمي توانم با داريوش سجادي کار کنم، اصل قضيه اين است که من در اين چند سال جاسوسي چنان به پول هايي که از اسرائيل و آمريکا مي گيرم عادت کردم که وقتي پول هايي را که از استندآپ کمدي درآورده بودم، يا از بابت چاپ يکي از کتابهايم از ايران پولي دستم رسيده بود و خرجش کردم، تا يک ماه سردرد عجيبي داشتم و تمام گردن و پشت دست هايم کهير زده بود. بدبختي اين است که داريوش سجادي مي خواهد با پول غير آمريکايي و غير اسرائيلي و غير اروپايي کار کند، و من مي ترسم دوباره مريض شوم.

محمود و صفار، طلاق و طلاق کشي

اصولا يکي از خصوصيات يک کابينه هماهنگ اين است که رئيس جمهور هر سه ماه يکي از وزرايش را مي فرستند لاي دست پدرش و او هم مهرش را براي دولت مهرورز، درز مي گيرد و آن را حلال و جانش را آزاد مي کند. جواد شمقدري، مشاور هنري احمدي نژاد در مورد دعواهاي خانوادگي کابينه احمدي نژاد گفت: "دو نفر در زندگي زناشويي ممکن است به اين نتيجه برسند که نمي توانند با هم به زندگي ايشان ادامه دهند، اما براي جدايي به زمان بيشتري نياز است و اين زمان همديگر را تحمل مي کنند. در شرايط کنوني نيز رئيس جمهور سياست هاي وزير ارشاد را تحمل مي کند." به يک صحنه خانوادگي از دعواي زن و شوهري که مي خواستند جدا بشوند، توجه کنيد.

محمود: آخه زنيکه! اين چه فيلمهايي يه هر روز هر روز توي اين خونه پيدا مي کنم که همه اش صحنه داره؟
صفار: الهي درد و بلات تو سرم بخوره، من هر چي مي زنم توي سر اين بچه ها آدم نمي شن، مي رن توي خيابون اين چيزها رو مي آرن، شما آقايي کن و ببخش منو...

محمود: اين همه هر روز پول بي زبون رو بهت مي دم، شب که مي آم خونه، مي بينم از شرق و غرب خونه روزنامه و مجله زير دست و پا مي ريزه، تو اگر خودت يه چيزيت نبود، جلوي اينها رو مي گرفتي. من طاقت ندارم ها!
صفار: آلهي پيشمرگت بشم، تو که هيچ وقت خونه نيستي، اين بچه ها هم هر چي کنترل شون مي کنم فايده نداره. بچه ها درسته از من مي ترسن، ولي ديگه فايده نداره، بزرگ شدن.


محمود: بزرگ شدن که بزرگ شدن، وقتي طلاقت رو دادم کف دستت اون وقت مي فهمي که بايد چي کار مي کردي، بگو ببينم اين مرتيکه شجريان دو ساعت باهات نشست و حرف زد، چي بهش مي گفتي؟ مرتيکه مطرب غلط کرده اومده توي خونه من.
صفار: عزيز دلم! اين آقا پيرمرده، بيست سال هم همسايه ما بوده، اذان هم مي خونه، من که نمي تونم بهش بگم برو با شوهرم حرف بزن، تازه اون موقع شما رفته بودي با اين مرتيکه چاوز خانمباز کثافت که چشم ندارم ببينمش، بغل دست اون زنيکه بي حجاب، معلوم نيست شبش چي کار مي کردي، هر چي بهت زنگ مي زدم تلفنت قطع بود...

محمود: خاک برسرت که آدم نمي شي، من رفتم خارج که نمي تونم سر همه روسري بذارم، تازه اگر اون عکسه رو نگاه کني مي بيني اصلا دستم هم به دستش نخورده، اگر هم خورده به تو هيچ ربطي نداره. ضمنا چاوز برادر منه و اينجا هم خونه خودشه.
صفار: غلط کردي! اينجا يا جاي منه يا اون مرتيکه خانم باز عوضي. نمي خواي مي رم خونه بابام، خودت مي دوني با اين توله سگهات که مثل سگ هار به جون من مي افتند.

محمود: خيلي پررو شدي. تکليفت رو روشن مي کنم، بذار بگم الهام برات يه پرونده درست کنه...
صفار: لازم نکرده، برمي گردم سراغ خونه بابا حسينم، مي گذارتم روي تخم چشماش، حداقل غيرت داره، نمي ره بغل دست دختر چهارده ساله که لباس لختي پوشيده و شکمش معلومه وايسته...

محمود: اون دختره چهارده ساله نبود، هشت سالش بود...
صفار: آره، با اون قد و بالاش هشت سالش بود؟ من هم سن اون بودم سه تا بچه داشتم.

محمود: در هر حال بهت يک ماه فرصت مي دم، يا خودت رو درست مي کني يا...
صفار: يا چي؟ نکنه مي خواي اون فاطمه اره رو بياري به جاي من....

محمود: درست حرف بزن، اون خانوم محترم شوهر داره....
صفار: شوهرش بخوره توي سرش، اگه شوهرش غيرت داشت وقتي اون زنيکه گفته بود اگر جانم هزار بار فداي محمود بشود، باز هم کاري نکردم، چنان مي زد توي دهن زنش که ديگه در مورد مرد غريبه اين جوري حرف نزنه....

محمود: من دارم پنجشبه مي رم خونه بشار اينا، اميدوارم تا اون موقع اين خونه سروسامون پيدا کنه، وگرنه من مي دونم و تو...
صفار( در حالي که دارد اشک مي ريزد): برو، برو سراغ بشار، برو کنار دست اون زنيکه بي حجابش وايستا که جلوي صد تا دوربين باد زد زير دامنش و شورتش رو همه ديدن، برو، تو ديگه اون محمود روز اول نيستي، منم مي رم...
( پايان صحنه اول، پرده پائين مي افتد.)

چند خبر پراکنده از چند جاي منسجم

امروز مطلب ما طولاني شد، و کلي مطلب ديگر جا ماند. اول اينکه تيم فوتبال ايران که در ابتداي بازي ضايع کرده بود، در نيمه دوم با تيم چين مساوي کرد، به همين دليل سرنوشت نهايي حضور ايران افتاد به روز آخر، مثل هميشه، مثل همه کارها. سه نفر از دانشجويان اميرکبير از زندان آزاد شدند و خوشبختانه سر خانه و زندگي شان رفتند. انشاء الله که هميشه آزاد و خوب باشند. رحيم مشائي، معروف به رحيم خرداديان گفت: "نخبگان لزوما مشهور نيستند." آگاهان گفتند: درست برعکس چون آدمهاي مشهور هم اصلا نخبه نيستند. يکي از کارشناسان نتيجه گرفت که اگر يک ايراني در آن واحد هم نخبه و هم مشهور باشد، يا بايد جغرافيايش را عوض کند، يا تاريخش را، يا منتظر دردسر هاي بعدي باشد. رحيم مشائي گفت: "فضاي شليک جاي گفتمان را گرفته است." آگاهان مي خواستند اين جمله را تائيد کنند، اما چون گلوله اي به طرف شان شليک شده بود، مجبور شدند قايم شوند. مشائي ادامه داد: "روشهاي موفق احمدي نژاد بر بسياري سخت آمد." يکي از آگاهان گفت: واقعا هم سخت است، چون هر چه تلاش مي کنيم اين روش هاي موفق را پيدا نمي کنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 25 تیر 1386

زنان و مردان

زنان بدون مردان

پشت سر هر مرد بزرگ يك زن بزرگ است و پشت سر هر زن بزرگ يك مرد بي‏عرضه.

زنان و مردان
زنان معمولاً در مورد شوهرشان فاشيستند، اما در مورد شوهر ديگران دموكراتند. البته مردان هم همينطورند.

زنان و شوهران
براساس آمار زنان ده سال پس از مرگ شوهرشان زنده می مانند. و ده سال زندگي آرام پس از مرگ شوهر بزرگترين پاداش طبيعت به رنج‏هاي یک زن برای سالها تحمل یک مرد است.


مرد باهوش
آقای سیاستمدار موفق آرزو کرد ده برابر باهوش شود، یک تاجر موفق شد. آرزو کرد صد برابر باهوش شود، هنرمند بزرگی شد. آرزو کرد هزار برابر باهوش شود، زن شد.

بهشت زنان
بهشت زیر پای مادران است. احتمالا به همین دلیل در بهشت درمقابل هر مرد ده زن وجود خواهد داشت.

مادرقحبه ها به بهشت نمی روند
بهشت زیر پای مادران است، من نمی دانم در مورد مادرقحبه ها چه اتفاقی می افتد.

زنان فیلسوف
در تمام تاریخ فلسفه حتی یک زن را هم نمی توانید پیدا کنید....
واقعا مردها دلشان به همین چیزهای احمقانه خوش است.

عزیزم! بهت نیاز دارم
علت اینکه مردان به زنان نیاز دارند این است که نمی دانند بدون یک زن چطور می شود زندگی کرد. و علت اینکه زنان به مردان نیاز دارند، این است که از جابجاکردن اشیاء سنگینی مثل یخچال و مبل و کمد خوششان نمی آید.

گرایش فلسفی
فقط یک مرد وقتی زنی بداخلاق داشته باشد می تواند فیلسوف بزرگی شود، اما اگر زن خوش اخلاقی داشته باشد مثل آدم زندگی اش را می کند.

عاشقانه ای برای تو
اکثر شاعران مرد برای زنان اشعار عاشقانه می سرایند و اکثر شاعران زن از قول مردانی که برای زنان شعر عاشقانه می سرایند، شعرهایشان را می نویسند.

این هفته برنامه « از این ستون به آن ستون» در رادیو زمانه تبدیل شد به برنامه ای درباره 18 تیر، یک مصاحبه جالب هم با منوچهر محمدی کردم که نمی دانم چرا فکر کرد مصاحبه طنز است، در حالی که نبود، در ضمن در حال یک کارهایی هستم شاید بشود یک کارهای مهمی کرد( به این می گویند نهایت شفافیت) و در پایان لازم است که بگویم که قسمت دوم « این حسین کیست...؟» را امشب در دوم دام می خوانید. مطلبی که در اینجا تحت عنوان زنان و مردان می خوانید، بخشی از برنامه هفته قبل من در رادیو زمانه است که تا فردا احتمالا متن کامل آن در رادیو زمانه به روز می شود، به آنجا بروید و این برنامه و بخصوص مصاحبه من و منوچهر محمدی را بشنوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

حسين توپچي و بحريني ها

ابراهيم نبوي - یکشنبه 24 تیر 1386 [2007.07.15]

بحريني ها هم دشمن ما شدند. فقط همين يکي مانده بود. حسين شريعتمداري معروف به حسين توپچي که به دليل کمبود دشمنان نزديک( توضيح: ما هشت کشور در همسايگي مان داريم که فقط هفت تاي آنها با ما مشکل دارند و اين موضوع شرم آور است.) در مقاله اي ادعا کرده بود بحرين متعلق به ايران است، در يک نوشته ديگر اعلام کرد که اين فقط خواسته او نيست، بلکه خواسته بسياري از مردم ايران و بحرين است. خطيب نمازجمعه بحرين هم در يک سخنراني اولترا سنگينگ به حسين توپچي گفت: «بهتر است شما فکري به حال مشکلات کشور خودتان کنيد و در امور کشورهاي ديگر دخالت نکنيد.»

حسين توپچي مي ترکونه

آگاهان از حسين توپچي پرسيدند: از کجا فهميديد که اين موضوع خواسته بسياري از مردم ايران و بحرين است؟
حسين توپچي: در مورد ايرانيان داخل از آنجا فهميديم که مسوول نامه هاي خوانندگان کيهان که نامه هاي مردم را مي نويسد، صدها نامه نوشته بود که همين نشان مي دهد هزاران نفر مي خواستند نامه بنويسند، که همين هزاران نفر نمايندگان ميليونها نفر هستند. بنابراين براساس آمار ميليونها ايراني طرفدار گرفتن بحرين هستند. در مورد مردم بحرين هم موضوع خيلي مشخص است، وقتي چند هزار بحريني پرچم ايران را با آرم صهيونيسم و نازيسم در دست مي گيرند و عليه ما اعتراض مي کنند، يعني صدها هزار نفر از مردم بحرين که عليه ايران اعتراض نکردند، با نظرات ما موافقند.
ما: شما از کجا چنين نتيجه گرفتيد که وقتي هزاران نفر عليه شما اعتراض مي کنند، پس صدها هزار نفر موافق شما هستند؟
حسين توپچي: اين از نظر يک کارشناس سياسي مثل بنده اظهرمن الشمس است، چون بارها در جمهوري اسلامي تظاهرات پنج هزار نفري در حمايت از دولت احمدي نژاد برگزار شده است، در حالي که ما مي دانيم ميليونها نفر با دولت ايشان مخالفند، بنابراين اين موضوع در عرف سياسي ما قابل فهم است.
ما: اگر در بحرين رفراندوم شود و مردم اين کشور نخواهند که جزو ايران بشمار بيايند، شما چکار مي کنيد؟
حسين توپچي: اولا که رفراندوم يک بار در سال 1358 برگزار شد و مردم به جمهوري اسلامي آري گفتند، ديگر رفراندوم بعد از آن معني ندارد. مگر اينکه رفراندوم زير نظر شوراي نگهبان برگزار شود و شوراي نگهبان بر آن نظارت کند، که در اين حال اول بايد قوانين اين کشور توسط شوراي نگهبان بازنگري شود و آنها قانون اساسي ما را بپذيرند و در اين حال ديگر نيازي به رفراندوم نيست، چون معلوم مي شود جزو خودمان هستند.
ما: حالا فرض کنيد که بحرين بشود جزو ايران، در آن حالت مردم اين کشور چه چيزي به دست خواهند آورد؟
حسين توپچي: اين سووال بسيار خوبي است. اگر بحرين جزو ايران بشود، طبعا ديگر دشمني ميان دو ملت نخواهد بود و دولت ما مي تواند براحتي توي سر هر دو ملت بزند، چون تعداد آنها زياد نيست و دولت فعلي در اين مورد توانايي کافي دارد. از طرفي مردم بحرين از اين وضع که فعلا دارند که دارند مثل آدم زندگي شان را مي کنند بيرون مي آيند و آنها همين امنيتي را که ما داريم خواهند داشت. در اين حال ما مي توانيم براي نزديکي بيشتر دو ملت تعدادي از معتادان عزيز را در آنجا مستقر کنيم، همچنين ما مي توانيم وضع حجاب را در بحرين اصلاح کنيم و پليس آن کشور را براي کتک زدن زنان آموزش دهيم. از سوي ديگراگر بحرين جزو ايران شود، مشکلات اقتصادي بحرين هم مثل مشکلات اقتصادي ايران حل مي شود. و ما مي توانيم انتشار کتابها و شبکه هاي تلويزيوني و زندگي مردم بحرين را کنترل کنيم. در مورد فوتبال هم ديگر ما و بحرين مسابقه نخواهيم داد، چون يکي دو نفر از بازيکنان بحريني را مي آوريم توي تيم ملي و بعد از مدتي از فوتبال بيزارشان مي کنيم. فوايد اين کار خيلي زياد است...
ما: شما در مورد کشورهاي ديگر هم ادعا داريد؟
حسين توپچي: البته اين نظراتي که من مي دهم نظر شخصي خودم است و مي دانيد که روزنامه کيهان هم ملک پدري سکينه خانم، عمه اينجانب است که من نظرات شخصي ام را در آن مي نويسم. من البته معتقدم که اگر درست به تاريخ نگاه کنيم، فارغ از اينکه اصلا داريوش و کورش و سلطان محمود را که همه شان قلدر و ضد دين بودند، قبول داريم يا نه، به نظر من امارات متحده عربي، يمن، اتيوپي، عراق، ترکيه، مصر، سوريه، ازبکستان، تاجيکستان، ترکمنستان، قرقيزستان، آناطولي، اسپانيا، بخشي از يونان، ارمنستان، جمهوري آذربايجان، و تقريبا بسياري کشورهاي ديگر جزو ايران هستند و ما بايد بتدريج که دولت موفق شد دفتر خودش را اداره کند، اين کشورها را بايد پس بگيريم، البته من با نيروي نظامي مخالفم، ولي من در اقليت هستم و مجبورم نظر اکثريت را بپذيرم.
ما: آيا براي اثبات مالکيت تان بر اين کشورها دليلي هم داريد؟
حسين توپچي: بله، ما در مورد مالکيت هر کدام از اين کشورها يک تا چند بيت شعر داريم که معلوم مي شود که همه اينها مال ما بوده و ما از طريق ژئوپليتيک ادبي مي توانيم همه اينها را برگردانيم.
نتيجه گيري لطايف الطوايف: يک بار يک حسين توپچي در منطقه توپخانه در حالي که داشت عرق مي کرد و تند تند راه مي رفت، پشت سر هم توپ در مي کرد، يکي به او گفت: کجا داري مي روي: گفت دارم مي روم جنگ کنم و بحرين و مصر و امارات را بگيرم، گفتند: چرا توپ در مي کني؟ گفت: مي ترسم که بيايند کشورمان را بگيرند.
نتيجه گيري ژئوپليتيک: بحرين را پس نگرفتيم هيچ، بمي ترسم الاحواز و المحمره را هم بدهيم.

اقتصاد چپ و مواضع راست

و بالاخره شتر در خانه احمدي نژاد هم خوابيد و وي در ملاقات با 50 استاد منتقد اقتصاد دانشگاهها شرکت کرد. در اين جلسه که هفتاد نفر وزير و وکيل و معاون و مديرکل براي توضيح دادن به پنجاه نفر حاضر بودند، دولت به گفت و شنود با اقتصاددانان پرداخت. در اين گفتگو، احمدي نژاد تورم را 13.6 درصد اعلام کرد، در حالي که يک روز قبل از آن بانک مرکزي دولت احمدي نژاد ميزان تورم را 14.2 درصد اعلام کرده و چند ماه قبل مرکز پژوهشهاي مجلس ميزان تورم را 23 درصد گفته بود، و کارشناسان معتقدند ميزان تورم در حال حاضر احتمالا بالاي 20 درصد است. احمدي نژاد حقيقت بسيار نويني را اعلام کرد و گفت: « ما مي خواستيم نرخ تورم را تک رقمي کنيم، ولي نشد» آگاهان توضيح دادند که مشکل اکثر دولت ها اين است که مي خواهند يک کاري را بکنند، ولي نمي شود. مثلا مي خواهند قيمت مسکن را بيست درصد کاهش بدهند، اما اشتباها آن را پنجاه درصد افزايش مي دهند. يا مثلا مي خواهند صادرات را افزايش دهند، ولي يادشان مي رود و واردات را افزايش مي دهند. يا مثلا مي خواهند کاري کنند که 40 درصد مردم جهان عاشق ايران بشوند، ولي از دست شان درمي رود و کاري مي کنند که 70 درصد مردم جهان از ايران متنفر مي شوند. به اين مي گويند دولت بي عرضه.

ماده خاکستري

در مقابل اظهارات رئيس جمهور و هفتاد نفر ديگر از دولتي ها، اقتصاد دانان گفتند: « افزايش نقدينگي باعث توسعه نمي شود.»

يکي از اقتصاددانان حرف اصلي را زد و گفت: « نياز است مصرف دلارهاي نفتي با ماده خاکستري مغز ترکيب شود.»

ناظران آگاه گفتند پس از شنيدن اين جمله، احمدي نژاد روي يک برگه کوچک براي وزير علوم نوشت: « در مورد ماده خاکستري مغز تحقيق شود. آنرا چطوري با نفت ترکيب مي کنند؟ سريعا تحقيق کنيد.»
وزير علوم هم زير آن براي وزير بهداشت نوشت: « برادر باقري لنکراني! چون ماده خاکستري مغز در حوزه بيماري هاست، به آن وزارتخانه مربوط و لطفا تحقيقات جامع به عمل آورده و نتيجه را به برادر رئيس جمهور منتقل کنيد.»

وزير بهداشت نيز زير يادداشت رئيس جمهور و وزير علوم، براي وزير نفت نوشت: « ما در آزمايشگاه انواع مغز را در الکل داريم، ولي ترکيب آن با نفت و دلارهاي نفتي در حوزه وزارتي نفت مي باشد، لطفا اقدام مقتضي معمول و به دفتر رياست سريعا ارسال شود.»

وزير نفت هم زير يادداشت آن رئيس جمهور و دو وزير مربوطه طي دستوري براي معاونت پتروشيمي نفت نوشت: « با آرزوي توفيقات الهي، چون هر نوع امور ترکيبي جز نفت خام به معاونت پتروشيمي مربوط مي گردد، ضمن هماهنگي با آزمايشگاههاي وزارت بهداشت، دستور فرمائيد ترکيب ماده خاکستري مغز و نفت در آزمايشگاههاي پتروشيمي بطور محرمانه و آني انجام شده و نتيجه را بدون اينکه براي وزراي علوم و بهداشت نشان دهيد، به خودم بدهيد تا شخصا به عنوان اقدام برادران زحمتکش نفت خدمت رئيس جمهور ارسال نمايم، و من الله التوفيق و عليه التکلان»

نامه سوم و طلاب تازه داماد

ظاهرا ديدار اقتصاددانان کارگر نيافتاد و اقتصاددانان بعد از ديدار با رئيس جمهور و شنيدن نظراتش مطمئن شدند که در نوشتن نامه اول اشتباه نکردند. به همين دليل نامه دوم و سوم اقتصاددانان منتشر شد و در آن نوشته شد: « در دولت هاي شما سياستهاي اقتصادي فارغ از پشتوانه هاي علمي و رهنمودهاي قانوني برنامه چهارم اتخاذ مي شود.» قرار است ديدار با اقتصاددانان منظم شود و هر ماه در مرکز يک استان و همچنين در آمريکاي لاتين ادامه يابد. مهم ترين نکته اين ديدار آن بود که ملاقات اقتصاددانان به مدت پنج ساعت و نيم صورت گرفت، اما فيلم خلاصه شده آن به مدت هفت ساعت براي پخش از صدا و سيما ارسال شد. در همين راستاي اقتصادي که فعلا از بقيه چيزهاي راست ديگر چپ تر است، آيت الله اميني، امام جمعه قم گفت: « مردم از فشار گراني و تورم به ستوه آمده اند. قيمت مسکن و اجاره در چند ماه قبل چند برابر شده است... قيمت برق از سه سال قبل سه برابر شده است...» در پاسخ به همين موضوع رئيس جمهور دستور داد که به طلاب و روحانيون شاغل به تحصيل در حوزه علميه قم که اخيرا ازدواج کرده اند، از محل بودجه رياست جمهوري که طبعا ارث پدري وي مي باشد، به هر نفر500 هزار تومان وام بلاعوض داده شود. دولت اعلام کرد که چون مراجع ممکن است خسته شوند يا پول کافي نداشته باشند، از اين به بعد شهريه طلاب نيز مستقيما از طرف رئيس جمهور پرداخت خواهد شد. قرار است به طلابي که نامه اي براي رئيس جمهور مي فرستند، يا براي ايشان نقاشي مي کشند، چهل هزار تومان بيشتر بپردازند.

خاتمي، خاتمي، استعفا، استعفا

در پي اعلام احتمال نامزدي سيد محمد خاتمي يا يک اصلاح طلب ديگر براي رياست جمهوري، راست هاي افراطي در داخل کشور خواستار افشاي کليه کارهاي بدي که خاتمي از نه ماهگي به بعد انجام داده است، شده و در راستاي اظهارات آيت الله خامنه اي مبني بر بازي نکردن با حيثيت اشخاص، که پس از بالا گرفتن قضيه دست دادن خاتمي با چهار بانوي ايتاليايي، اظهار شده بود، برادران زحمتکش « سي دي هاي سيد محمد خاتمي را در نماز جمعه تهران توزيع کردند.» گزارشگران توضيح دادند که انواع سي دي به قيمت هاي زير به فروش رسيد:
فيلم خاتمي با انگشتر( 1500 تومان)، بدون انگشتر و با زيرنويس مشارکت( 1800 تومان)، فيلم خاتمي با انگشتر و بدون انگشتر با موسيقي کامران و هومن و همراه با فيلم سکسي بازيگر سريال نرگس( 2500 تومان)، سي دي خاتمي همراه با صادق خرازي و رقص هندي آيشواريا راي در فيلم دوداس و تعدادي تصاوير مهماني هاي صحنه دار( 3000 تومان)

همچنين جناح چپ افراطي و اولترا آنتي نئوکولونياليست مستقر در واشنگتن و تورنتو که در دو سال حکومت احمدي نژاد لال شده بودند، زبان شان باز شده و اعلام کردند« خاتمي خاتمي، استعفا استعفا!» يکي از آگاهان توضيح داد که هنوز خاتمي رئيس جمهور نشده است و قرار هم نيست رئيس جمهور شود، اما آنها تکرار کردند: خاتمي خاتمي استعفا استعفا. در مقابل سيد محمد خاتمي گفت: « حرکت هاي تاثيرگذار دانشجويي نقش خود را در عرصه هاي سياسي ايفا کنند.» حرکت هاي تاثيرگذار دانشجويي هم قول دادند که به محض آزادي از زندان نقش خود را ايفا کنند. يکي از حرکت هاي تاثيرگذار دانشجويي گفت: فعلا در بسته است و نمي توانيم نقش مان را ايفا کنيم.

قضيه سنگسار از تهران تا تورنتو

داستان سنگسار يکي از قربانيان خشونت در تاکستان همچنان ادامه دارد. آيت الله منتظري اعلام کرد:« سنگسار در تاکستان برخلاف موازين بود.» قرار است از اين به بعد سنگسار بر اساس موازين انجام شود. ار طرف ديگر سفير ايران در هلند به وزارت خارجه اين کشور احضار شد و در مورد سنگسار در تاکستان به وي شديدا اعتراض شد. حسين درخششمداري نوشت که ظاهرا وزيرخارجه هلند از دولت هلند پول گرفته تا اين پروژه ضدايراني را انجام دهد، چون اصلا سنگساري انجام نشده است. يک آقايي به نام وحيد کاظم زاده در دفاع از قوه قضائيه يک مقاله در سايت انتخاب نوشت و سخنان حسين درخششمداري را تکرار کرد و گفت: « تلاشهاي خانم شادي صدر جز تخريب چهره ايران کمکي به اين قضايا نمي کند...» وي گفت: قاضي مستقل است... آگاهان پرسيدند: قاضي مي تواند مستقلا مانع بستن مطبوعات شود؟ ايشان گفت: نه، ولي مي تواند مستقلا هر نشريه اي را که خواست تعطيل کند.

چاوز چي کارش کرده؟ سوراخ سوراخش کرده!

چقدر اين عرب ها آدمهاي کثيفي هستند! واقعا شرم نمي کنند. فکر کنيد کشوري که مثلا دوست کشور ماست، در جمهوري اسلامي، با استفاده از مصونيت ديپلماتيک، تعدادي دختر زير 25 سال خوشگل ايراني را به عنوان کارمند استخدام مي کند و براي مهماني هاي مستهجن و پارتي هاي سکسي از همين دختران استفاده مي کنند، بعد هم براي اينکه حال بيشتري بکنند، قرعه کشي مي کنند که اين دفعه چه کسي ترتيب کدام دختر ايراني را بدهد. خيلي شرم آور است، نه؟ به غيرت همه ما ايراني ها برمي خورد که چهار تا عرب با دختران ايراني چنين کارهايي بکنند؟ البته زياد هم غيرتي نشويد، اين خبر مربوط به سفارت کشورهاي عربي نيست. اصلا ناراحت نشويد. خبر مربوط به سفارت دوست و برادر ونزوئلاست که از يک طرف پول شان را مي دهيم، از طرف ديگر ترتيب هموطنان عزيزمان را مي دهند. بالاخره آدم براي دوست و برادرش بايد يک کاري بکند، بخصوص وقتي طرف سوسياليست است و براي پيشبرد مبارزه با آمريکا و جرج بوش کثيف ترتيب اين دختران و زنان را مي دهند که بتوانند به مبارزات خستگي ناپذيرشان با آمريکا ادامه دهند. بيخودي نيست که اين مردک چاوز، سرش را مي زني، تهش را مي زني مي آيد تهران. باهنر گفت: « چاوز صبح که از خواب بيدار مي شود، مي گويد اول يک سري به احمدي نژاد بزنم.» آگاهان از آقاي باهنر درخواست کردند که کلاه شان را بالاتر بيندازند که در انتخابات بعدي زمين نيافتد.

چند خبر پراکنده از چند جاي منسجم

من گفتم اين ديويد بکهام بيخودي با فرح کريمي تلفني حرف نمي زد و بي دليل سروکله اش در آمستردام پيدا نمي شد. بالاخره معلوم شد ديويد بکهام هم يک مبالغ هنگفتي از بودجه نجس هلندي گرفته و به همين دليل براي کمک به براندازي وارد تيم ضدايراني گالاکسي لس آنجلس که به وسيله نئوکان ها اداره مي شود و مالک آن بوش پدر است، شد. احتمالا تا چند ساعت ديگر حسين درخششمداري تمام اسناد ارتباطي ويکتوريا و ديويد بکهام را با نئوکان ها منتشر مي کند. از طرف ديگر جنبش دادائيسم در حال پيشرفت اساسي است. به گزارش خبرگزاري ها يک نوزاد الکلي در لهستان به دنيا آمد، در خون اين نوزاد به ميزان 1.2 گرم در هر هزار گرم، الکل وجود داشت، اين ميزان معادل مصرف دوليتر آبجو يا يک بطر شراب است. ظاهرا مادر اين نوزاد شديدا قاط زده و تلاش کرده بود که انديشه هاي دادائيستي و چپ خودش را به بچه منتقل کند. اين نوزاد به محض به دنيا آمدن به جاي اينکه گريه کند، سکسکه کرد و در حالي که بدون دليل مي خنديد، گفت: « پوز آمريکا رو مي زنيم، من و بقيه بروبيسک.» به همين دليل وزارت اطلاعات اعلام کرد که فقط در شهر کرمانشاه يک قلم بيست نفر جاسوس را دستگير کردند. حسين درخششمداري از کيهان درخواست کرد که بسرعت نام و آي پي و اي ميل آدرس جاسوسان را منتشر کند تا وي بتواند هرچه سريع تر اطلاعات لازم را در مورد آنها به دست بياورد. گفتم اطلاعات لازم، ياد نوشته حسين دال درباره اصانلو و شباهتش به لخ والسا افتادم. فعلا منصور اصانلو در اوين است و يک اتحاديه بين المللي کارگري که هنوز دقيقا معلوم نيست که فقط سي درصدش هلندي است، يا کاملا هلندي است، دولت ايران را تهديد کرد که « اگر اصانلو آزاد نشود، تظاهرات سراسري در سطح جهان مي کنيم.» قرار است اگر چنين تظاهراتي برگزار شود، به احمدي نژاد جايزه بين المللي ويژه اي بدهند، او موفق شده است يک دولت چپ را که يکي از مهم ترين دشمنانش کارگران هستند، ايجاد کند. حالا که از همه چيز و همه جا صحبت کرديم در جريان باشيد که اکبر گنجي گفته است که « شريعتي نفي کننده حقوق بشر بود.» آگاهان يواشکي براي اکبر توضيح دادند که: داداش! يه ذره يواش تر، اين ديگه رهبري و حکومت و خدا و پيغمبر نيست که بشه از دستش فرار کرد، با دکتر شريعتي شوخي نکن که عاقبت نداره.

جلسات پرسش و پاسخ

جلسات پرسش و پاسخ ما با حسين درخششمداري در "دوم دام" از امروز آغاز شده. از علاقه مندان به موضوعات نامربوط درخواست مي شود سري به اين جلسات بزنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:59  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 24 تیر 1386

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟( قسمت اول)

قرار بود جوراب حسین را بنده بادبان بکنم، ولی دو سه روزی گرفتار سفری شدم و تا برگشتم، به محض رسیدن به اینترنت صفی طولانی دیدم که جلوی دکان حسین صف کشیده و هر کدام دارند چیزی سووال می کنند. دیدم باید توی صف علاقمندانی که هر کدام بخشی از جوراب حسین را تیمننا و تبرکا جر می دهند، بایستم تا نوبت من بشود.

این عکس درخشان نیست، به آن خیره نشوید.

راستش را بخواهید ترجیح می دهم حرف های اساسی تر را بگذارم برای بعد. حرف هایی که به دیدگاههای حسین برمی گردد و از نظر من حرف های جدی است که خیلی ها در روشنفکری اروپا و آمریکا به آن اعتقاد دارند، اما چون معتقدم این نظراتی که علیرغم غلط بودن شان جدی هستند، برای حسین فقط بهانه است، وقتی صف خلوت تر شد و نوبت من رسید، آنها را بررسی می کنم و شاید نه در اینجا که در رسانه ای دیگر و گسترده تر. ولی این یک دانه نان را بدون ایستادن در صف می خواهم. حتما نانوایی های تهران را یادت هست که می شد بدون صف یک نان گرفت؟ به همین دلیل بدون نوبت چند توضیح وسط صف بدهم و بروم.

اخيرا حسين درخشان ليست مشترکان "روز" را، بدون اجازه و رضايت گردانندگان ان روزنامه، براي ارسال مطالب توهين آميز عليه گردانندگان اين روزنامه و فعالان حقوق بشري ايران چون شيرين عبادي، اکبرگنجي، شمس الواعظين، نوشين احمدي، احمد زيدآبادي، ... استفاده مي کند. او در دفاع از اين کار خود، ادعاهايي را در مورد سابقه اختلافات مالي خود با روز مطرح کرده است. حسين درخشان هفته پيش نوشته که به تازگي" شش ماه" حقوق معوقه اش را - پس از آن که هيفوس" حق را به او داده - از ايران گويا را گرفته و بعد از روي "حسن نيت"، "دومين هاي زاپاس روزانلاين و آرشيو مطالب آن را" به "روز" پس داده است، ولي چون "روز" گرفتن ليست مشترکانش از او را پي گيري نکرده، پس او مجاز است با اين ليست هرکاري بخواهد بکند. و در حقیقت لیست را به او بخشیده است و البته احتمالا روزآنلاین به دلیل خدمات بی شائبه ای که حسین به روزآنلاین کرده است، لیست ای میل ها را به او بخشیده است تا وی بتواند هجویه هایی را که علیه بخشندگان لیست ساخته است، منتشر کند. به نظر کاملا منطقی نمی آید؟

البته انتشار حرف هاي درخشان، قدم خوبي است، چون در آنها، ادعاهايي مشخص و قابل رسيدگي مطرح شده است. با توجه به ادامه سوء استفاده حسین از ليست مشترکان روز، پيشنهاد مي کنم اگر وی موافق شفاف کردن ادعاهايش هست، اين کار را از همين امروز شروع کنيم.

من از امروز، در همين زمينه سوالاتي را به طور علني با حسين درخشان مطرح مي کنم و از او مي خواهم پاسخ هايش به اين سوالات را هم، علني منتشر کند. بعد از آن که سوال هايش به اولين سري سوالات را منتشر کرد، سوالات بعدي و بعدي را منتشر خواهم کرد، تا با هم کمي قضيه را بيشتر روشن کنيم.

1- حسين درخشان قبلا ادعا کرده بود "بيش از يک سال حقوق " طلب دارد. حسين درخشان توضيح بدهد با توجه به نوشته اخيرش مبنی بر اینکه "شش ماه" از حقوقش به تعویق افتاده است، که البته راجع به آن بعدا بايد بحث مي کنيم، تکليف ادعاي حقوقي و مالي مشخصي تحت عنوان "بيش از يک سال طلب داشتن حقوق خود" – که رسما آن را به زبان فارسي و انگليسي عليه "روز" مطرح کرده - چيست؟ منطقا از دو حالت بيشتر نيست: يا ادعاي قبلي او که گفته است یک سال حقوق نگرفتم دروغ بوده، و يا اين که هنوز معتقد است که ادعاي قبلي اش صحت دارد. آيا حالت سومي هم ممکن است؟ مايليم که حسين درخشان به طور شفاف پاسخ اين سوال را منتشر کند.

2- حسين درخشان مي گويد هيفوس در خصوص اختلاف ماليش با ايران گويا "حق را به او داده". ظاهرا ايران و گويا و هيفوس، در تصميمي مشابه، که من با آن به شدت مخالفم، تصميم گرفته اند از پرداختن به اتهاماتي که عليه آنها مطرح مي شود، چه از سوي تريبون هاي بزرگي چون روزنامه کيهان و چه از سوي تريبون هاي کوچکي چون حسين درخشان، خودداري کنند. متاسفانه من هم حق ندارم به عنوان سخنگوي هيفوس عمل کنم. اما فقط براي کمک کردن به حسين درخشان تا بهتر متوجه معناي حرف هايش باشد، از او يک سوال مي کنم: آيا ادعاي داشتن يک سال حقوقش را، خطاب به هيفوس هم مطرح کرده بود يا نه؟ آيا توانست اين ادعا را ثابت کند يا نه؟ اگر نتوانست ثابت کند، چطور هيفوس به کسي که ادعا کرده بود يک سال حقوقش را طلب دارد و بعد نتوانست اين ادعا را ثابت کند، حق داد؟

3- آيا حسين درخشان يادش مي آيد چه اتفاقي افتاد که هيفوس از او خواست تا يک ادعاي مالي مشخص خودش عليه ايران گويا را (اين که اظهارات ايران گويا در مورد آخرين پرداخت هايش به او صحت ندارد) با ارائه اسناد بانکي ثابت کند؟ آيا حسين درخشان حاضر است شفاف توضيح دهد که نتيجه اين آخرين بحث مالي (که هم حسين درخشان و هم ايران گويا در مورد آن اسناد بانکيشان را ارائه کردند) چه بود؟

من پيشنهاد مي کنم حسين درخشان پاسخ سوالات فوق را – بدون طفره رفتن از پاسخ هاي شفاف و صريح و بدون پرداختن به بحث هاي سياسي و عقيدتي و بين المللي و - رسما و کتبا منتشر کند. تا سوالات بعدي خودم را منتشر کنم.

من طبعا در این نوشته چون نمی خواهم سووالی بدون پاسخ بماند، سعی می کنم در مواردی روشن و مشخص سووال کنم. ضمنا موضوع بحث من فقط در مورد روزآنلاین و ایران گویا نیست، من علاقمندم با حسین در مورد دریافتی های دیگرش از بودجه نجس هلندی یا بودجه های نجس دیگر، بخصوص یک بودجه برای رفتن به اسرائیل هم حرف بزنم، اما فعلا این موضوعات را به صورت سووال صریح عنوان نمی کنم. آرام آرام.

ابراهیم نبوی
23 تیر 1386

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 4:21  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شوخی می کنم، جدی نگیرید

ابراهيم نبوي- پنجشنبه 21 تیر 1386 [2007.07.12]

سندی فاش شده که گویا آمریکایی ها قصد دارند تا 45 روز دیگر به ایران حمله کنند. فعلا این خبر پخش شده و بعضی ها هم تکرارش کرده اند. البته طبیعی است که علت پرداختن به چنین موضوع احمقانه ای و عدم توجه به مسائل اساسی ایرانیان در طول تاریخ، مانند ادامه جنبش دانشجویی یا دستگیری منصور اصانلو یا رابطه « حرکت راه درخشان و جنبش دادائیسم» یا حتی بالاترین موضوعات اینترنتی، این چیز است که احتمالا ممکن است شوخی شوخی همین فاجعه ای که بر سر عراق و افغانستان آمد و حالا بعید نیست سر ایران بیاید، واقعا اتفاق بیافتد. با توجه به احتمال وقوع چنین واقعه ای مهم و قابل پیش بینی برخوردهای زیر توسط گروههای مختلف پیش بینی می شود.

قوه قضائیه: با توجه به اینکه سازمان ملل و سازمان های مدافع حقوق بشر و کشورهای اروپایی و غیره نسبت به مواردی مانند سنگسار و اعدام نوجوانان حساس هستند و ممکن است این بهانه را هم روی بهانه های دیگر بیفزایند و به دلیل نقض گسترده حقوق بشر توسط دولت ایران با ایران برخورد کنند، احتمالا تا هفته آینده هر کسی هم که در این 15 سال سنگسار نشده یا حکم اعدامش لغو شده است، سریعا تا هفته بعد حکم شان اجرا می شود و احتمالا از هفته آینده برای اینکه همه جهانیان در جریان قرار بگیرند و خدای ناکرده فکر نکنند که جمهوری اسلامی یک دولت قابل اصلاح و یک کشور قابل زندگی است، تصویر سنگسار و اعدام ها را بطور مستقیم و برای عبرت ملت شهید پرور پخش می کنند که عبرت بگیرند و دیگر به احمدی نژاد رای ندهند.

قوه مقننه: با توجه به اینکه سازمان ملل و گروه هشت و گروه پنج باضافه یک و شش ضربدر هشت و اتحادیه اروپا و ایالات متحده آمریکا و چین و هند و شوروی و قرقیزستان و ولتای علیا همگی توافق کرده اند که غنی سازی در ایران باید متوقف شود، و شورای امنیت بطور طبیعی هر دو ماه یک قطعنامه صادر می کند، احتمالا قوه مقننه برای جلوگیری از این روند خطرناک طرح سه فوریتی ای را تصویب می کنند که ایران بمب اتمی را که قبلا تولید کرده باید تا دو ماه دیگر به اروپا و عربستان و پاکستان و سایر کشورهایی که برد موشک های ایران به آنجا می رسد، پرتاب کنند. احتمالا مجلس بعد از تصویب این طرح سه فوریتی با اکثریت قاطع طرح را تصویب و کلیه نمایندگان به پناهگاه می روند.

قوه مجریه: با توجه به ورود سه ناو آمریکایی به خلیج فارس و جدی شدن خطر حمله به ایران، دولت برای حفظ جان مردم، سریعا کلیه مذاکرات را لغو و برنامه سفرهای استانی هفتگی رئیس جمهور را به سفرهای استانی روزانه تبدیل می کند تا رئیس جمهور وقت کافی برای شعار دادن در مورد محو اسرائیل و سخنرانی در مورد پافشاری بر غنی سازی داشته باشد. همچنین سپاه پاسداران احتمالا برای نابودی کامل استکبارجهانی با یک فقره قایق تندروی کوچک به ناو آیزنهاور نزدیک شده و روی بدنه ناوها خواهند نوشت« آیزنهاور خر است»، « جرج بوش برو گمشو پدرسگ.»

وزارت اطلاعات: این وزارت از طریق یک تحقیق گسترده در میان منابع داخلی و خارجی و کسانی که آن وسط گیر کرده اند، تلاش می کند تا هفته آینده کلیه خائنینی که در داخل و خارج از طریق ارتباط با منابع مشکوک تلاش می کنند جلوی جنگ را از هر طریق می توانند بگیرند، دستگیر و تا روز حمله آمریکا آنان را در سلول انفرادی بغل دست علی شاکری و هاله اسفندیاری و دانشجویان خائن و روزنامه نگاران مساله دار نگه دارند، تا کسی مانع پیشرفت های دولت نشود.

نیروی انتظامی: این نیرو ضمن اعلام ده مرحله دیگر از طرح امنیت اجتماعی و اخلاقی، با تمام قوا اقدام به امر به معروف و نهی از منکر عناصر فریب خورده ای که شلوار می پوشند و کمربند نمی بندند یا مانتوی آنها راه راه است یا روی روسری شان گل منگلی است یا دکمه پیراهن شان را نبسته اند و مردانی که جوراب پوشیده و زنانی که جوراب شان را درآورده اند، خواهد کرد و با تمام قوا این عملیات تا روز حمله احتمالی آمریکا ادامه دارد.

اپوزیسیون داخلی: نیروهای اپوزیسیون داخلی پس از قطعی شدن حمله آمریکا به ایران تا دو ماه دیگر در طول این مدت اقدام به برگزاری دویست جلسه مناظره درباره اهمیت انتخابات در هشت ماه دیگر کرده و تلاش می کند تا خود را برای برگزاری انتخابات در هر شرایطی، حتی در پناهگاه ها آماده کند. همچنین مطبوعات برای دادن هشدار به مردم، به مصاحبه با نویسندگانی که در شرایط اضطراری موفق به خلق نگاهی تازه به شیوه سوررئالیسم جادوئی و تخیل فراتر از جنگ شده اند، می پردازند. اصلاح طلبان هم تلاش می کنند تا حد ممکن با نیروهای میانه رو ائتلاف کرده و ائتلاف هفتاد و هشت درصدی را به ائتلاف هشتاد و هفت درصدی برسانند. آقای کروبی هم تا روز جنگ در حالی که چهار چشمی مواظب است خوابش نبرد به کلیه اظهارات جنتی در مورد مادر کلیه رانندگان تاکسی که خواب می بینند پاسخ می دهد.

اپوزیسیون خارج از کشور: نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور به مبارزات خود تداوم بخشیده و سعی می کنند تا آخرین جلسه ممکن به نقد دیدگاه های دولت اصلاحات و خاتمی خائن پرداخته و صفوف به هم چسبیده خود را بیشتر از پیش به هم بچسبانند، در همین راستا هر شش ماه یک جلسه در ابعاد وسیع در پاریس و لندن برگزار شده و برگزار کنندگان به نقد و بررسی انقلاب مشروطه تا دولت مصدق می پردازند و به این سووال مهم پاسخ می دهند که آیا باید نظام را « نفی حداقلی» کنند یا « نهی حداکثری». شورای برگزاری امیدوار است که تا بهار سال 1396 بتواند به این سووال پاسخ بدهد که کدام شیوه برای نزدیکی دیدگاه هایی که قبلا نزدیک بودند، ولی بعدا دور شدند، وجود دارد.

ملت شریف ایران: با توجه به درک عمیق و تاریخی که ملت ایران از شرایط خطر و لحظات حساس تاریخی دارد و همین باعث شده است که در چنین لحظاتی ملت ایران به خودش بیاید و چشمانش باز شود و تصمیم بگیرد با چشمان باز به مسافرت یا مهمانی برود و یا سری به آنتالیا بزند و یا جمکران را زیارت کند، احتمالا دو ساعت بعد از حمله آمریکا مردم احساس می کنند که ممکن است چنین حمله ای اتفاق بیافتد و به همین دلیل چون کاری از دست شان برنمی آید تا آخرین قطره خون تلاش می کنند به اشتباهات شان ادامه دهند.

نتیجه گیری اخلاقی: موارد فوق شوخی است، جدی نگیرید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 4:34  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شيوه هاي مديريت علمي

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 19 تیر 1386 [2007.07.10]

در راستاي اينکه احمدي نژاد قبل از روي کار آمدنش اعلام کرد که اگر رئيس جمهور شود، مي خواهد مديريت علمي را در ايران اجرا کند، و با توجه به اينکه ايشان به نظر مي رسد رئيس جمهور شده است، البته ممکن است خودش اين موضوع را قبول نداشته باشد، و مديريت علمي نيز در اين دو سال الحق والانصاف اجرا شده و در اثر همين مديريت علمي جهان در دو سال اخير تبديل به انبار باروت شده و امروز هم اعضاي تحکيم بکلي دستگير و سالگرد 18 تير با تکرار آن برگزار شد، بخشي از نمونه هاي مشخص و روشن و بارز و درخشان ( با شريعتمداري اشتباه نشود) اين مديريت علمي، بشرح زير عنوان مي گردد:

مديريت علمي دانشجويان: ما تعدادي دانشجو داريم در تشکيلاتي به نام دفتر تحکيم وحدت که اين افراد با دولت مخالفند، بهترين راه مديريت علمي براي برخورد علمي با اين دانشجويان چيست؟
پاسخ: همه شان را دستگير مي کنيم، اگر مادر يکي شان هم براي اعتراض به دستگير شدن پسرش آمده بود، مادرش را هم دستگير مي کنيم و دفترشان را هم مي بنديم، اگر هم کسي اعتراض کند از طريق علمي او را کتک مي زنيم.

مديريت علمي رسانه ها: ما پنج رسانه مخالف دولت و سيصد و بيست رسانه تحت اختيار دولت داريم، از طرفي رئيس جمهور معتقد است رسالت رسانه آگاهي بخشي است، دولت با اين رسانه ها چگونه بايد علمي ترين نوع برخورد را بکند؟
پاسخ: دولت براي برخورد علمي با رسانه ها، اول دو تا از رسانه هاي مخالف را تبديل به رسانه موافق مي کند، بعد سه تاي ديگر را که هنوز مخالفند مي بندد، بعد براي برخورد علمي در کنار 320 رسانه طرفدار دولت، پنج رسانه جديد طرفدار دولت هم ايجاد مي کند که فضاي نقد کاملا علمي شود.

مديريت علمي معلمان: تعدادي معلم مدتي است که به ميزان حقوق و دستمزد خود اعتراض جدي دارند و بخاطر آن تحصن کرده اند، براي برخورد علمي با آنها بايد چه کنيم؟
پاسخ: کساني که تحصن کردند دستگير مي کنيم و مي اندازيم زندان و به آنها بطور علمي اتهام مي زنيم که عامل خارجي هستند، در نتيجه مشکل معلمان حل مي شود.

مديريت علمي تورم و گراني: قيمت کالاها و مسکن و غيره به دليل سياستهاي دولت بالا رفته و ميزان تورم به جاي اينکه في المثل 14 درصد باشد، 20 درصد شده است، چگونه از طريق استفاده از مديريت علمي مي توانيم تورم را کاهش دهيم؟
پاسخ: يک کنفرانس برگزار مي کنيم و اعلام مي کنيم که ميزان تورم 21 درصد نيست و 12 درصد است، و اگر کسي با حرفمان مخالفت کرد، به مطبوعات دستور مي دهيم نظر او را سانسور کنند، در نتيجه تورم ديگر 21 درصد نيست، بلکه 12 درصد است.

مديريت علمي نامه ها: در طول دو سال 9 ميليون نامه براي رئيس جمهور رسيده است، اکثر کساني که اين نامه ها را فرستاده اند، مشکلات شغلي و مادي و اقتصادي دارند، بهترين راه مديريت اين نامه ها چيست؟
پاسخ: خيلي ساده است، براي هر کدام از فرستندگان نامه بطور علمي 40 هزار تومان پول مي فرستيم، اگر مشکل شان حل شد که چه بهتر، اگر حل نشد هم پول مان جاي دوري نمي رود، فقط بطور علمي نابود مي شود.

مديريت علمي سياست خارجي: ما تعداد زيادي دشمن در جهان داريم که به ما بدبين هستند و ما قصد داريم از طريق مديريت علمي سياست خارجي مان را فعال کنيم و با فعال کردن سياست خارجي مديريت جهان را برعهده بگيريم، چه بايد بکنيم؟
پاسخ: پس از يک بررسي دقيق کشورهايي که با ما منافع مشترک دارند، پيدا مي کنيم، بعد با کشورهايي که با ما هيچ منافع مشترکي ندارند دوست مي شويم و با کشورهايي که با ما منافع مشترک دارند، درگير مي شويم، بعد دنبال يک راه مي گرديم که چگونه از اين درگيري نجات پيدا کنيم.

نتيجه گيري اخلاقي: اصولا مديريت علمي مثل حل مساله رياضي است، وقتي بلد نيستي آن را حل کني به قول مرحوم گل آقا صورت مساله را پاک کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

هجده تیر یوم الشیطان است

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 18 تیر 1386 [2007.07.09]

سید محمد خاتمی به شیراز رفت و همانطور که بنا بود باشد، با استقبال عمومی مردم مواجه شد. روزنامه کیهان عزای عمومی اعلام کرد و نوشت که « کمتر از هزار نفر در استقبال از خاتمی اجتماع کرده بودند.» شب هم صدا و سیما اقدام به ضایع کردن خاتمی کرد و ظاهرا قضیه نتیجه معکوس داد. به نظر می رسد سفرهای استانی راه خوبی برای رفتن به استقبال انتخابات است. وزارت کشور هم ایکی ثانیه و در کمال عسر و حرج اعلام کرد که فقط چهار روز دیگر برای استعفای کسانی که می خواهند نامزد انتخابات شوند، وقت باقیمانده است. فعلا با این اوضاع کمتر از شش ماه تا ثبت نام داوطلبان و هشت ماه تا رای گیری وقت است. داوود سلیمانی از نیروهای اصلاح طلب گفت: « همگرایی محور کار و استراتژی آینده اصلاح طلبان است.» آگاهان از کلیه اصلاح طلبان خواستند از هرگونه عصبی شدن، زدن توی جاده خاکی، بار سنگین برداشتن، باز کردن در به روی هر نوع موجود ناشناخته و دست دادن جلوی هر نوع دوربین و موبایل دوربین دار خودداری کرده و یواش یواش راه بروند، بلند بلند حرف نزنند. مرتضی نبوی در نقش « عسس بیا اینو بگیر» گفت: « اصلاح طلبان دست از افراطی گری برنداشته اند.» در عوض تاجرنیا هم در کمال رافت اسلامی و « ما بچه های نازنازی» گفت: « اصلاح طلبان تندرو واژه غلطی است.»

سعه صدر و سعه ذیل
عماد افروغ گفت: « دولت در برخورد با نقد سعه صدر ندارد.» آگاهان گفتند: در عوض برای اداره کشور تا دلتان بخواهد سعه ذیل دارد. در همین راستا یا در یک راستای دیگر، احمدی نژاد که پس از نامه 57 اقتصاد دان آنها را به همه چیز جز جاسوسی مستقیم متهم کرده بود، قرار شد دیروز با آنها گفتگو کند. البته دفتر امور رسانه ای رئیس جمهور اعلام کرد که این ملاقات که قرار بود دیروز اتفاق بیافتد به روز پنجشنبه موکول شده است. فکر می کنم روز پنجشنبه احمدی نژاد برای یک سفر سرزده به گامبیا یا توگو برود و به این زودی نیاید.

وزیری که به غریبه جایزه می دهد
همزمان با افزایش موج دستگیری دانشجویان دانشگاهها که احتمالا از امروز که هجدهم تیر است، تشدید خواهد شد، وزیر علوم در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان خارجی مقیم ایران شرکت کرد. وزیر علوم که یکی از چهره های برجسته علمی جهان به مبلغ 195 دلار است، از این فارغ التحصیلان خواست که تا می توانند پسرخاله ها و دخترعمه های خودشان را به ایران دعوت کنند تا به جای دانشجویان ستاره دار ایرانی مشغول تحصیل در ایران شوند. وزیر علوم در این مراسم می خواست به پیشرفت های بزرگ علمی کشور اشاره کند، ولی چیزی یادش نیامد.

هجده تیر یوم الشیطان است
امروز هجدهم تیر است و در همین راستا بحث بر سر انگیزه های وقوع هجده تیر و علل آن در مطبوعات و رسانه های گروهی داخلی و خارجی در گرفت. سین کریمی یکی از مهم ترین روزنامه نگاران ایرانی که برای اولین بار نامش را فاش کرده، چیزهایی را که از واقعه هجده تیر دیده بود، افشا کرد و گفت: « روزنامه های زنجیره ای ستاد فرماندهی غائله 18 تیر بودند.» وی گفت: در این روز گروهی که نه دانشجو بودند و نه طرفدار دانشجویان بودند، نه به دنبال انقلاب فکری بودند و نه اصلا جنبش دانشجویی بودند، اتوبوس ها را آتش زدند و بانکها را غارت کردند. وی که محکم به میکروفون چسبیده بود، گفت: آنها را با مینی بوس از اطراف کالیفرنیا آوردند و بعد از آموزش در دفتر روزنامه های زنجیره ای به نیروهای مظلوم انتظامی حمله کردند و حتی یکی از آنها برای از بین بردن پلیس خودش را از طبقه سوم روی یک پلیس مظلوم که فقط یک ریش تراش در دستش بود، انداخت که باعث شد تا این پلیس ریش تراش را در جیبش بگذارد. کاف کریمی 21 ساله نیز گفت: من در آن زمان تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم که دیدم عده ای موبور دارند با تعدادی تانک و نفر بر به طرف تلویزیون می روند، آنها مرکز صدا و سیما را اشغال کردند و استودیوی پخش را در دست گرفتند و یکی از آنها اعلام کرد که نیروی انتظامی به خوابگاه حمله کرده است، در حالی که در آن سال نیروی انتظامی داشت محاصره آبادان را در هم می شکست. ح. دال گفت: در آن زمان من هنوز نمی فهمیدم که نئوکان ها می خواهند چکار کنند، ولی خودم دیدم که زنی به نام فرح کاف که با لهجه غلیظ هلندی داشت انگلیسی حرف می زد، دو میلیون دلار را به دانشجویان داد. مسعود خوش نمک گفت: من هم اصلا در جریان نبودم، تازه داشتیم برای فیلم تدارک می کردیم که چند نفر محکم خوردند به چوبی که در دست یکی از دوستان من بود. روزنامه توپخانه نوشت: روز هجده تیر کودتایی که با استریپ تیز اکبر گنجی در برلین آغاز شده بود، با نیروی عظیم ملت مهار شد. یکی از اعضای اتحاد بزرگ جمهوری طلبان نیز در برلین گفت: روز هجده تیر روز بزرگی بود که نافرمانی مدنی که توسط باقرخان از تبریز آغاز شده و پیام آن را صمد بهرنگی از طرف حزب برای دفتر تحکیم برده بود، پایه های رژیم را لرزاند و صدای آن چندی بعد به برلین رسید. الف باطبی که ادعا می کند در آن روزها در تهران بوده است، گفت: « این هایی که گفتین من نمی دونم، فکر کنم شما دارین در مورد 28 مرداد یا 22 بهمن حرف می زنید، در هر حال من اهل این محل نیستم.»

کار بزرگی در بدن زنان
آقای حائری امام جمعه شیراز که 25 سال است بطور متوالی به این اقدام پرداخته است، در یک اظهار نظر سکسی عبادی اعلام کرد: « خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است.» در همین راستا سووالات زیر مطرح و گزینه های زیرتر در نظر گرفته شد.

سووال اول: منظور از « کار بزرگ» در جمله خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است، کدام است؟
1) هر نوع کاری که برجسته باشد؟
2) هر نوع کاری که به نظر برجسته بیاید؟
3) ممکن است خیلی هم برجسته نباشد، اما به نظر برجسته بیاید؟
4) ممکن است بزرگ باشد، ولی برجسته نباشد.

سووال دوم: آیا خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است؟
1) در اکثر موارد کار بزرگی کرده است؟
2) ممکن است بزرگ یا متوسط یا کوچک باشد؟
3) ممکن است در بعضی موارد کوچک باشد، ولی بعدا بزرگ شود؟
4) هر سه حالت صحیح است.

سووال سوم: فاعل جمله « خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است» چه کسی است؟
1) خداوند متعال؟
2) امام جمعه شیراز؟
3) شوهر زنانی که در بدن شان کار بزرگی انجام شده است؟
4) هرکسی آن کار را بکند، فاعل است؟

سووال چهارم: اگر در بدن یک زن خداوند کار بزرگی نکرده بود، آن زن باید چکار کند؟
1) جراحی پلاستیک با نظر شوهرش
2) جراحی پلاستیک بدون نظر شوهرش
3) مواظب رابطه شوهرش با کسانی که خداوند در بدن آنها کار بزرگی کرده است، باشد؟
4) خیلی هم لازم نیست بزرگ باشد؟

سووال پنجم: اگر در بدن یک زن کار بزرگی انجام نشده باشد، چه حالاتی ممکن است؟
1) او را خداوند خلق نکرده است؟
2) آقای حائری تا به حال متوجه کارهای کوچک نشده؟
3) باید منتظر بماند تا بزرگ شود؟
4) از این بزرگ تر نخواهد شد؟

بقیه سووالات به دلیل مشکلات مربوط به سن پاسخ دهندگان حذف شد.

مسلمانی که لیبرال شد
کیهان پریروز به نظرات خاتمی در مورد لیبرالیسم گیر داد. البته آقای خاتمی نظراتش را در قالب سووالی مهم مطرح کرده است که « چگونه یک مسلمان واقعی می تواند لیبرال واقعی باشد؟» در همین راستا چند راه حل به ذهنم می رسد که فکر می کنم از آن طریق یک مسلمان واقعی بتواند لیبرال واقعی هم باشد.
راه حل یوسف اسلام: من که باورم نمی شود آدمی مثل کت استیونس با آن همه محبوبیت، همه چیز را رها کند و مسلمان بشود و مسلمان واقعی نباشد، ضمنا لیبرال هم باشد.
راه حل بن لادن: من اصلا باورم نمی شود کسی تمام دنیای راحت و پول و زن و بچه و زندگی را برای خدا رها کند و مسلمان واقعی نباشد، منتهی این یکی مسلمان تروریست است.
راه حل دکتر شریعتی: من که باورم نمی شود، آدمی مثل شریعتی با آن همه زحمت های بی دریغ و کلمات زیبا و اندیشه های غلط، مسلمان واقعی نباشد، منتهی او یک مسلمان سوسیالیست انقلابی بود.
راه حل سید قطب: من که باورم نمی شود سیدقطب با آن همه قدرت و احاطه به مسائل دینی یک مسلمان واقعی باشد، منتهی او یک مسلمان ضدآمریکایی و ضد لیبرالیسم بود.
و هزاران راه حل دیگر. اصولا به تعداد اندیشه های فلسفی و ایدئولوژی های مختلف مسلمان واقعی داریم، که هر کدام شان یک جوری مسلمان واقعی اند.


از لاک سکوت خارج شدند
همزمان با تشکیل سه وب سایت بودار متوالی برای افشای اصلاح طلبان، میانه روها، روشنفکران، نویسندگان، افرادی که در طول زندگی شان گاهی اوقات اقدامات شرافتمندانه ای مرتکب شده اند و غیره، دفتر احمدی نژاد اعلام کرد: « از لاک سکوت و انفعال خارج شدیم» این دفتر اعلام کرد از این به بعد اقدامات صدادار زیادی انجام خواهند داد.


یک سنگسار اتفاق افتاد
در تاکستان قزوین یک مرد سنگسار شد. وی هفده سال زندانی بود و به نظر می رسید در این هفده سال به اندازه کافی مرده باشد، با این وجود سنگسار شد. زنی که با وی رابطه داشت نیز منتظر اجرای حکم سنگسار است. به نظر می رسد حکومت تصمیم خودش را برای بدنامی بیشتر در جهان گرفته است. دیگر چه می توان گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 5:14  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 18 تیر 1386

خداوند و بدن زنان

آقای حائری امام جمعه شیراز که 25 سال است بطور متوالی به این اقدام پرداخته است، در یک اظهار نظر سکسی عبادی اعلام کرد: « خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است.» در همین راستا سووالات زیر مطرح و گزینه های زیرتر در نظر گرفته شد.


یک زن که خداوند روی بدن او کار بزرگی کرده است( آیت الله حائری)

سووال اول: منظور از « کار بزرگ» در جمله خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است، کدام است؟
1) هر نوع کاری که برجسته باشد؟
2) هر نوع کاری که به نظر برجسته بیاید؟
3) ممکن است خیلی هم برجسته نباشد، اما به نظر برجسته بیاید؟
4) ممکن است بزرگ باشد، ولی برجسته نباشد.

سووال دوم: آیا خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است؟
1) در اکثر موارد کار بزرگی کرده است؟
2) ممکن است بزرگ یا متوسط یا کوچک باشد؟
3) ممکن است در بعضی موارد کوچک باشد، ولی بعدا بزرگ شود؟
4) هر سه حالت صحیح است.


روی بدن این زنان خداوند کار بزرکی انجام داده است

سووال سوم: فاعل جمله « خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است» چه کسی است؟
1) خداوند متعال؟
2) امام جمعه شیراز؟
3) شوهر زنانی که در بدن شان کار بزرگی انجام شده است؟
4) هرکسی آن کار را بکند، فاعل است؟


زنی که خداوند روی آن کار بزرگی انجام نداده است.

سووال چهارم: اگر در بدن یک زن خداوند کار بزرگی نکرده بود، آن زن باید چکار کند؟
1) جراحی پلاستیک با نظر شوهرش
2) جراحی پلاستیک بدون نظر شوهرش
3) مواظب رابطه شوهرش با کسانی که خداوند در بدن آنها کار بزرگی کرده است، باشد؟
4) خیلی هم لازم نیست بزرگ باشد؟


مردی به سراغ زنی با کارهای بزرگ می رود.

سووال پنجم: اگر در بدن یک زن کار بزرگی انجام نشده باشد، چه حالاتی ممکن است؟
1) او را خداوند خلق نکرده است؟
2) آقای حائری تا به حال متوجه کارهای کوچک نشده؟
3) باید منتظر بماند تا بزرگ شود؟
4) از این بزرگ تر نخواهد شد؟


این زن را خداوند خلق نکرده است و کار بزرگی برایش انجام نداده.


بقیه سووالات به دلیل مشکلات مربوط به سن پاسخ دهندگان حذف شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 5:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 18 تیر 1386

شادی عزیز! من که به تو گفته بودم سنگسار نمی کنند

شادی صدر عزیز و گرامی!
از میان تمام فعالان جنبش زنان من همیشه تو و روش کارت را پسندیده‌ام و آن را به روش بخش دیگری از جنبش زنان که می‌‌خواهد کارش را در خیابان و شلوغ‌بازی رسانه‌ای در اینترنت و رسانه‌های خارجی پیش ببرد ترجیح داده‌ام.

چندبار هم آشکارا از کمپین ضد سنگسار تو و دوستانت حمایت کرده‌ام که سعی می‌کنید با تعامل با دفتر آقای شاهرودی و بدون سروصدا زنان مظلوم ایرانی را نجات دهید. ولی می‌خواهم سوالی درباره‌ کمپین رسانه‌ای که از دیروز برای نجات دادن یک زن و یک مرد در شهر کوچک تاکستان شروع کردید، بپرسم.

شادی عزیزم!
تو که می‌دانستی آقای شاهرودی به دادگستری تاکستان نامه رسمی داده و تقاضای توقف حکم سنگسار را کرده است. تو که می‌دانستی این نامه در راه است و به زودی رسما توسط دادگستری تاکستان دریافت و اجرا می‌شود و بر مبنای آن حکم سنگسار به دستور مستقیم آقای شاهرودی متوقف خواهد شد. پس چرا این کمپین رسانه‌ای را در اینترنت راه انداختی؟ می ترسیدی این دو نفر سنگسار شوند؟ اگر می خواستی جلوی سنگسار شدن آنها را بگیری، چرا کمپین را به زبان انگلیسی راه انداختی که من مجبور شوم به ده تا طرفدار احمدی نژاد که از قول من شنیده اند که سنگسار در ایران متوقف شده و کمپین رسانه ای تو به زبان انگلیسی باعث بدبینی آنها به دولت شده است، جواب بدهم؟ چرا خبر از احتمال سنگسار در روزهای آینده دادی؟ تو که میدانی الان تمام رسانه‌های اروپا و آمریکای شمالی منتظرند که کوچکترین خبر نقض حتی احتمالی حقوق بشر در ایران را توی بوق کنند و تا سه سال توی سر من و تو بزنند. تو که میدانی وقتی مثلا دیده‌بان حقوق بشر یا عفو بین‌الملل یک اعلامیه بدهند، در عرض چند ساعت تمام دنیا را پر می‌کنند؟ یعنی واقعا برای تو جان یک آدمی که قرار است با سنگ کشته شود و لابد جرمی کرده بود وگرنه بدون دلیل او را سنگسار نمی کردند، ارزشش از حیثیت کشورمان که من برایش جان می دهم و تو به آن خیانت می کنی، بیشتر است؟

شادی جان!
تو که می‌دانستی این حکم تا چند ساعت دیگر بالاخره به تاکستان می‌رسد و امکان ندارد که آنها دستور شاهرودی را نادیده بگیرند. پس چرا به این راحتی به دشمنان من و خودت و همان زنانی که از آنها دفاع می‌کنی بهانه‌ پروپاگاندای ضد ایرانی دادی؟ حالا ببین با این بهانه چه می‌کنند. در یکی دو روز آینده ده‌هزار رسانه‌ در تمام دنیا خبر مربوط به سنگسار این زن و مرد را طوری می‌نویسند که انگار سنگسار شده اند. البته امروز شنیدم که جعفر، یکی از همانها که تو می گفتی سنگسارش می کنند، سنگسار شده است و قرار است مکرمه را هم سنگسار کنند، ولی چه فرقی می کند، تو چطور راضی می شوی وقتی در ایران کسی را سنگسار می کنند، تلاش کنی جلوی آن را بگیری، در حالی که این کار باعث بدنامی کشور می شود؟ واقعا یک آدمی که نه من او را می شناسم و نه تو او را می شناسی، ارزش این کارها را دارد؟ اصلا به من و تو چه که کسی را سنگسار می کنند؟ برای ما آزادی ایران ارزش داشت که فعلا آن هم ارزش ندارد، مساله مهم تر نجات ایران از زیر فشار آمریکاست. شادی عزیز که می خواهم سر به تنت نباشد، تو به چه دلیل با انتشار خبر سنگسار یک زن و مرد( فقط دو نفر) خودت را راضی کردی که چنین جنایتی علیه وطن عزیزمان که من و دوستم خودمان را برایش جر می دهیم و من حاضرم بخاطرش صد بار اسرائیل بروم، انجام دهی. بی وجدان! این چه کاری بود کردی؟ حالا من جواب این خوانندگان آمریکایی ام را که از احمق های چاق کثافت از سنگسار بدشان می آید و فکر می کنند این کار غیر انسانی است، چه بدهم؟ تو به فکر حیثیت من نبودی؟ و فقط به جان یک زن و مرد( بخوانید فقط دو نفر) فکر کردی؟

شادی عزیز!
من الآن خبر سنگسار یکی از آن دو نفر را که تو در موردشان هشدار دادی شنیدم، البته من خیلی از این موضوع ناراحت شدم و حتی نزدیک بود بروم بیرون با بچه ها که حالم بهتر بشود، ولی از تو خواهش می کنم که بنشین و بدون پیش‌داوری یک لحظه با خودت فکر کن. خودت را از دعواهای داخلی سیاسی و حزبی ایران رها کن و بی‌طرفانه به این کاری که کردی نگاه کن و از خودت بپرس: سود این کار در نهایت به چه کسی رسید؟ ضررش چطور؟ آیا تناسبی بین این سود و ضرر می‌بینی؟ آیا حواست بود که ناخواسته داری بهانه‌ای جدید برای جنگ‌طلبان دنیا تولید می‌‌کنی؟ تو فکر نمی کنی وقتی داری با کشتن آدمها آن هم به صورت سنگسار مخالفت می کنی، ممکن است جنگ طلبان بهانه پیدا کنند؟

شادی عزیز!
همان طور که برایت نوشتم، مطمئن باش که حالا که یکی از آن دو متهم را سنگسار کردند، مطمئنا دیگری را سنگسار نمی کنند. تو می دانی که مرا در اینترنت سنگسار کرده اند و گاهی علیه من کامنت هایی می نویسند، تو اگر واقعا با سنگسار مخالف هستی چرا با سنگسار من مخالفت نمی کنی؟
خودم( از طرف ح دال)

این هم نامه قبلی که یادت نرفته باشد
:(در سایت :سر دبیر خودم--حسین درخشان)

این نامه صبح امروز بطور خصوص برای شادی صدر و چهارتن از دوستان نزدیک فرستاده شد. هنوز جوابی از طرف شادی نیامده است. ولی به محض گرفتن جواب، آن را در پایین همین متن اضافه خواهم کرد.

شادی صدر عزیز و گرامی،

از میان تمام فعالان جنبش زنان من همیشه تو و روش کارت را پسندیده‌ام و آن را به روش بخش دیگری از جنبش زنان که می‌‌خواهد کارش را در خیابان و شلوغ‌بازی رسانه‌ای در اینترنت و رسانه‌های خارجی پیش ببرد ترجیح داده‌ام.

چندبار هم آشکارا از کمپین ضد سنگسار تو و دوستانت حمایت کرده‌ام که سعی می‌کنید با تعامل با دفتر آقای شاهرودی و بدون سروصدا زنان مظلوم ایرانی را که در دو لایه (ساختار اجتماعی قدرت مردانه و ساختار قانونی) همیشه مورد ستم قرار گرفته‌اند نجات دهید.

همین‌طور به نظرم کاری را که در نوشتن «منشوری از آن خود» شروع کرده‌اید به شدت تحسین می‌کنم و همه جا از آن حمایت کرده و خواهم کرد.

ولی می‌خواهم سوالی درباره‌ی کمپین رسانه‌ای که از دیروز برای نجات دادن دو زن در شهر کوچک تاکستان شروع کردید بپرسم.

تو که می‌دانستی آقای شاهرودی به دادگستری تاکستان نامه‌ی رسمی داده و تقاضای توقف حکم سنگسار را کرده است. تو که می‌دانستی این نامه در راه است و به زودی رسما توسط دادگستری تاکستان دریافت و اجرا می‌شود و بر مبنای آن حکم سنگسار به دستور مستقیم آقای شاهرودی متوقف. پس چرا این کمپین رسانه‌ای را در اینترنت راه انداختی؟

اگر هدفت فشار روی خود شاهرودی بود که خودت میدانی آنها نیازی به این فشار نداشتند، چون آقای شاهرودی حتی قبل از کمپین رسانه‌ای تو هم به تاکستان دستور توقف داده بود.

اگر هم هدفت دادگستری تاکستان بود که باید بگویم حتی در کانادا که یکی از الکترونیک‌ترین دولت‌های دنیا را دارد، روسای دادگستری‌اش در شهرهایی چنین دورافتاده هنوز فرق ماوس و کی‌برد را خوب نمی‌فهمند. تو واقعا انتظار داشتی کارمندان دادگستری تاکستان مطالب «روز» و «وبلاگ‌های فارسی» را بخوانند و حتی قبل از رسیدن دستور شاهرودی از ترسشان سنگسار را متوقف کنند؟

حالا فرض کنیم هر دوی این اهداف قابل قبول است. ولی دیگر چرا کمپین رسانه‌ای‌ات را به فضای انگلیسی‌زبان رساندی؟ چرا اعلامیه‌ی رسمی به انگلیسی صادر کردی و در آن از سنگسار شدن دو زن در ایران در روز آینده خبر دادی؟

تو که میدانی الان تمام رسانه‌های اروپا و آمریکای شمالی منتظرند که کوچکترین خبر نقض حتی احتمالی حقوق بشر در ایران را توی بوق کنند و تا سه سال توی سر من و تو بزنند. تو که میدانی وقتی مثلا دیده‌بان حقوق بشر یا عفو بین‌الملل یک اعلامیه بدهند، در عرض چند ساعت تمام دنیا را پر می‌کنند.

شادی جان، تو که می‌دانستی این حکم تا چند ساعت دیگر بالاخره به تاکستان می‌رسد و امکان ندارد که آنها دستور شاهرودی را نادیده بگیرند. پس چرا به این راحتی به دشمنان من و خودت و همان زنانی که از آنها دفاع می‌کنی بهانه‌ی پروپاگاندای ضد ایرانی دادی؟

حالا ببین با این بهانه چه می‌کند. در یکی دو روز آینده ده‌هزار رسانه‌ در تمام دنیا خبر مربوط به سنگسار این دو زن را طوری می‌نویسند که انگار قطعی بوده و این زن‌ها، موقعی که آن مرد آمریکایی کم‌سواد طرفدار بوش دارد خبر آن را در فاکس‌نیوز یا سی.ان.ان می‌بیند، ساعتها است جان باخته‌اند. میلیون‌ها نفر در دنیا با خود می‌گویند: عجب رژیم بی‌رحم و غیرانسانی‌ای است این ایران. باید این زنان بی‌گناه را از چنگ این رژیم قرون وسطایی نجات داد.

ولی می‌دانی که فقط درصد کوچکی از این رسانه‌ها پس‌فردا خواهند گفت که: ببخشید بیننده‌های عزیز. راستش سنگسار این زنها به دستور رییس قوه قضایی ایران متوقف شده است و آنها هنوز زنده هستند. در نتیجه از میلیون‌ها نفری که یک قدم در ذهنشان برای حمایت از حمله احتمالی به ایران نزدیک شده‌اند، تنها چند هزار نفر متوجه می‌شوند که این اتفاق ننگین و سیاه را خود همین جمهوری اسلامی «شیطانی» مانع شده است.

بنشین و بدون پیش‌داوری یک لحظه با خودت فکر کن. خودت را از دعواهای داخلی سیاسی و حزبی ایران رها کن و بی‌طرفانه به این کاری که کردی نگاه کن و از خودت بپرس: سود این کار در نهایت به چه کسی رسید؟ ضررش چطور؟ آیا تناسبی بین این سود و ضرر می‌بینی؟ آیا حواست بود که ناخواسته داری بهانه‌ای جدید برای جنگ‌طلبان دنیا تولید می‌‌کنی؟

متاسفم که این را به تو که از همه بیشتر کارها و روشت را قبول دارم می‌گویم. ولی ماجرای خبر دروغ امیر طاهری را درباره‌ی اینکه ایران یهودیان را مجبور به پوشیدن بازوبند مخصوص کرده است یادت هست. لابد به خاطر می‌آوری که این خبر دروغ را چند صد میلیون نفر در دنیا شنیدند و چقدر از آنها روز بعدش از دروغ بودن این خبر مطلع شدند.

شرمسارم که بگویم با وجود تمام حسن نیت‌ات این کمپین رسانه‌ای ۲۴ ساعته‌ی اخیر تو و دوستانت تاثیر منفی مشابهی خواهد داشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 4:57  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

معلم اخلاق، دستمال کاغذی و اون جای بچه

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 17 تیر 1386 [2007.07.08]

برای هزارمین بار در طول چند سال گذشته مطبوعات که عامل دشمن، عامل گرانی، عامل خارجی، عامل سیاه نمایی و عامل چیزهای دیگر قلمداد شده بود، توسط صفارهرندی وزیر ارشاد، که قرار است مدافع مطبوعات باشد مورد حمله قرار گرفت. صفار هرندی گفت: « نشانه های موجود بیانگر کودتای خزنده در مطبوعات است.» آگاهان اول نفهمیدند که ایشان منظورش چیست، آیا منظور این است که در مطبوعات کودتای خزنده شده است؟ به عبارت دیگر آیا منظور وزیر ارشاد از کودتای خزنده، اقدام ارشاد در مورد تغییر روزنامه ایران از یک روزنامه اجتماعی خوب به یک روزنامه آشغال راستگرا بوده است؟ نه، این نیست، چون کودتای خزنده توسط دشمن انجام می شود. بنا براین احتمالا توقیف روزنامه « هم میهن» به عنوان کودتای خزنده قلمداد شده است، در حالی که این هم نمی تواند منظور باشد. به هر حال آگاهان پس از ساعتها فشردن انگشت بر پیشانی تلاش کردند که شباهت هایی را بین نشانه های موجود و کودتای خزنده در مطبوعات پیدا کنند. این نشانه ها بشرح زیر است:
اول: معمولا در کودتای خزنده هیچ نشانه مشخصی از فعالیت کودتاچیان وجود ندارد، در مطبوعات کنونی نیز نمی گذارند نشانه ای از فعالیت مطبوعاتی وجود داشته باشد .
دوم: معمولا کودتای خزنده به آرامی اتفاق می افتد، چون خزنده است و درنده نیست، مطبوعات هم کارشان را به آرامی انجام می دهند.
سوم: معمولا در کودتای خزنده گروهی از نظامیان بتدریج قدرت را در دست می گیرند و بعد از مطبوعات را توقیف می کنند، الآن هم گروهی از نظامیان دارند همین کار را می کنند، منتهی ربطی به مطبوعات ندارد.
چهارم: معمولا در کودتای خزنده مطبوعات و رادیو و تلویزیون دائم علیه دولت حرف می زنند، در حال حاضر دولت و رادیو تلویزیون علیه مطبوعات حرف می زنند.
نتیجه گیری اخلاقی: مطبوعات برای اینکه کودتای خزنده بکنند، باید وجود داشته باشند.

معلم اخلاق و اون جای بچه
حالا این طرف معلم اخلاق هست و این جوری حرف می زند، ببین اگر معلم ورزش بود چکار می کرد؟ حجت الاسلام مرتضی آقا تهرانی، استاد اخلاق هیات وزیران در یک اظهارنظر کاملا اخلاقی اظهار داشت: « اصلاح طلبان، این نکبت ها مثل دستمال کاغذی هستند که باهاش پشت بچه ها را تمیز می کنند و می اندازند اون ور، بیاندازید اون ور، خودتان هم اون ور نروید.» وی برای اینکه اصلاح طلبان را از نظر اخلاقی آموزش دهد گفت: « برین گم شین مادر فلان های [...]عوضی». در پی این واقعه اخلاقی مهم، آگاهان موارد زیر را توضیح دادند:
اول: اخلاق موضوع مهمی است که باید مورد توجه خاصی قرار بگیرد.
دوم: برای پیشبرد اخلاقی معلم اخلاق خیلی مهم است.
سوم: طبیعی است که وقتی معلم اخلاق رئیس جمهور فحش می دهد، خود رئیس جمهور هم دروغ می گوید.

سگ ها و گرگ ها
هاشم آقاجری بخاطر اینکه گفته بود که "تقلید کار میمون است" و میمون هم نوعی جاندارست و تقليد را از مراجع می کنند بنابراين از نظر قاضی عادل مرجعیت را به حیوان تشبیه کرده بود، اما معلوم نشد که چرا سب نبی، چون او که سخنی درباره پیامبر اسلام نگفته بود. اما نزديک بود شوخی شوخی اعدام شود. دیروز آقای صفار هرندی وزیر ارشاد گفت: « ائمه مانند گوسفندان هستند و بنی امیه همانند سگ می باشند... گوسفند برای مردم سودهای فراوانی دارد و تمام قسمت های آن مورد استفاده است، ائمه نیز این چنین هستند.» وی گفت: « نسل سگ در حال منقرض شدن است و آمریکا و اسرائیل دارند نابود می شوند.» احتمالا اگر هر کسی در هر جای دنیا این جمله را گفته بود، تا همین ساعت حداقل ده هزارتا پرچم آتش گرفته بود و کلی عملیات انتحاری انجام شده بود و دو هزارمتر کفن دور امت شهید پرور پیچیده شده بود و صدها نفر در تظاهرات در سراسر جهان زخمی و احتمالا چند نفری هم کشته شده بودند. ولی فعلا هنوز اتفاقی نیفتاده است. در همین راستا، یعنی اهانت به ائمه اطهار، تفاوت های زیر بین رفتار با هاشم آقاجری و صفار هرندی اعلام می شود.
تفاوت اول: صفار هرندی به ائمه اهانت کرده، به روحانیون که چیزی نگفته است، در حالی که هاشم آقاجری به روحانیت اهانت کرده بود، بنا براین به ائمه اهانت کرده بود، پس معلوم شد منظورش پیامبر است.
تفاوت دوم: هاشم آقاجری در هر حال باید زندان را می رفت، در حالی که صفار هرندی در هر حال نباید زندان برود.
تفاوت سوم: هاشم آقاجری تحصيل کرده بود و شعورش می رسید چه می گوید، بنا براین باید مجازات می شد، اما کسی از صفارهرندی انتظار ندارد که حرف دهانش را بفهمد.
تفاوت چهارم: هاشم آقاجری به ائمه توهین نکرده بود، ولی قصدش این بود که به ائمه اهانت کند، اما صفار هرندی به ائمه اهانت کرده بود، در حالی که لابد قصدش این نبود که اهانت کند.
تفاوت پنجم: چاقو که دسته خودش را نمی برد، دسته دیگران را می برد.
و چند توضیح درباره سگ ها و گرگ ها:
توضیح اول: اگر قرار است ائمه نعوذبالله به گوسفندان تشبیه شوند، حتما باید بنی امیه را به گرگ تشبیه کرد، نه به سگ، چون سگ نه تنها دشمن گوسفند نیست، بلکه سگ ها از گوسفندان مراقبت می کنند.
توضیح دوم: اینکه نسل سگ در حال انقراض است، چون آمریکا و اسرائیل در حال نابودی است، یکی از شاهکارهای جانورشناسی سیاسی است، نسل سگ در حال انقراض نیست. می توان حدس زد که احتمالا منظور وزیر ارشاد موهن از سگ، همان دایناسور است.

مرد 120 میلیارد دلاری
این روزها یکی از سووالات مهمی که در مورد وضع کشور مطرح است این است که این احمدی نژاد با فسقلی قد، 120 میلیارد دلار ارز خارجی را در کجا مصرف کرده است؟ در همین راستا به برخی منابع مهم و اقداماتی که با این 120 میلیارد دلار در این دو سال صورت گرفته است، اشاره می کنیم.
10 میلیارد دلار هزینه شده تا مردم جهان که تا دو سال مثلا قبل 30 درصد از ایرانی ها متنفر بودند، با تبلیغات دولت احمدی نژاد مثلا 45 درصد متنفر شوند. اصولا دولت برای این کار انصافا هم خرج زیادی نکرده، چون اگر آمریکا می خواست همین میزان تنفر را ایجاد کند، حتما 300 میلیارد دلار هزینه باید می کرد.
10 میلیارد دلار هزینه شده تا اشتغال ایجاد شود، و همین کار باعث شده مثلا سالی پانصد هزار نفر بیکار تولید شود، و اصولا دولت زحمت زیادی کشیده، چون تولید سالی پانصد هزار بیکار هزینه اش از ده میلیارد تومان بیشتر است.
10 میلیارد دلار هزینه شده تا از میزان تورم کاسته شود، در نتیجه میزان تورم افزایش یافته است. دولت کار خودش را کرده، فقط به نتیجه نرسیده است.
10 میلیارد دلار هزینه شده تا مردم آمریکای لاتین و آفریقا و لبنان که از ایران دور هستند، به ایران نزدیک شده و به احمدی نژاد علاقمند شوند، در نتیجه مردم بقیه کشورها که به ایران نزدیک هستند، از ایران دور شده و از کشور ما و رئیس جمهورش متنفر شده اند.
10 میلیارد دلار صرف شده تا از انکار هولوکاست دفاع کنیم، بعد 10 میلیارد دیگر صرف شده که اعلام کنیم که منظورمان این نبود که هولوکاست را انکار کنیم.
10 میلیارد دلار مصرف شده تا جلوی غارت 1 میلیارد دلار توسط مفسدین بیت المال گرفته شود.
10 میلیارد دلار مصرف شده تا جلوی اینترنت و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره ها گرفته شود تا مردم مجبور شوند تلویزیون جمهوری اسلامی را هر روز ببینند و تازه متوجه بشوند که در چه وضعيتی به سر می برند.
8 میلیارد دلار هزینه شده تا برای دو میلیارد دلاری که دولت به بهانه عمليات عمرانی به سپاه داده، فعالیت تبلیغاتی شود.
30 میلیارد دلار هم مصرف شده تا موجودی به نام احمدی نژاد را به عنوان رئیس جمهور به مردم خودمان و دیگران بقبولانیم، واقعیت این است که اگر قرار بود احمدی نژاد حتی به عنوان رئیس جمهور بورکینافاسو یا گامبیا هم نصب شود و برای حفظ او هزینه شود، حداقل سالی صد میلیارد دلار خرجش می شد، طبیعی است که دولت واقعا هزینه ها را کنترل کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:11  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 17 تیر 1386

هفت پرده

پرده اول
همیشه می خواست بداند پشت پرده چه خبر است. پرده را بالا زد و همه چیز را فهمید. وی در جریان تصادف با یک موتورسیکلت بشدت آسیب دید و کشته شد.


پرده دوم
پرده ها بسته بودند، مردم احساس خفگی می کردند.
پرده ها را کمی باز کردند، مردم شدیدا کنجکاو شدند.
پرده ها را کنار زدند، بوی گند مردم را خفه کرد.

پرده سوم
رفت پشت پرده، حالا دیگر همه چیز را می دانست
ماند پشت پرده، به او گفتند همیشه باید همانجا بماند
از پشت پرده فرار کرد، تماشاگران او را تشویق کردند
جلوی پرده در کنار تماشاگران نشست و منتظر ماند تا پرده کنار برود

پرده چهارم
مردم هم پرده ها را کنار زدند، تازه متوجه شدند پشت همه پرده ها دیوار است.

پرده پنجم
روزهای اول خانه شان پرده نداشت، خجالت می کشیدند همدیگر را ببوسند.
چند روز بعد یک پرده توری خریدند تا عشق شان را از مردم پنهان کنند.
چند سال بعد یک پرده ضخیم خریدند که مردم خیابان شاهد دعوایشان نباشند.
بعدا پرده را کنار زدند تا بتوانند مردم را در خیابان ببینند.
پرده ها مدتی بود که کثیف و پاره شده بود، حوصله نداشتند عوضش کنند.

پرده ششم
آنها خوشبخت بودند، هروقت می خواستند پرده ها را می بستند و اگر دوست نداشتند باز می کردند.
انقلاب که شروع شد، پرده ها را کنار زدند و پشت پنجره ها به همدیگر سلام کردند.
وقتی صدای گلوله ها آمد، همه ترسیدند و پرده های ضخیم خریدند.
جنگ آغاز شد، مردم اشکهایشان را پشت پرده های خانه ها پنهان کردند.
سیاهپوشان آمدند و در خیابانها کشیک دادند و به خانه هایی که پرده داشتند مشکوک شدند.

پرده آخر
برای خریدن پرده مجوز ویژه سازمان امنیت ضروری شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

يک جفت ادله شماره 43

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 14 تیر 1386 [2007.07.05]

واقعا چه مسوولان فداکاری در کشور داشتیم و نمی دانستیم، خاک بر سرمان که این قدر قدرناشناس هستیم. امروز شهر تهران یک پارچه شور و شوق و شادمانی شد، حداد عادل همراه با محافظانش یک واگون مترو را دربست در اختیار گرفت و برای کاهش مصرف سوخت کشور با این وسیله سرکار رفت. آگاهان اظهار امیدواری کردند که اگر متروهای تهران از ساعت 6 صبح تا نه صبح برای انتقال هیات وزیران و مقامات کشور که هر کدام هشت متر محافظ همراه دارند، اختصاص داده شود، از هزینه سوخت هیات دولت به میزان دو میلیون تومان در ماه کم می شود و در عوض به هزینه سوخت ملت چهار میلیارد تومان اضافه می شود. به گزارش خبرگزاری مهر، حضور حداد عادل در مترو باعث یک وقفه بیست دقیقه ای در حرکت مردم شد. مردم تهران ضمن دعای خیر برای آقای حداد عادل قرار شد کارت های هوشمند و پول کافی را در اختیار ایشان قرار بدهند که برای صرفه جویی بیشتر، با همان ماشین خودش سرکار برود.

یکی بیاد منو فیلم کنه
آقا! این پسر مرد، یکی به دادش برسد. یک کارگردان ایرانی سریعا مشغول ساختن فیلم از احمدی نژاد بشود، وگرنه روس ها او را می دزدند و فیلمش را می سازند و پولش را هم مثل نفت دریای خزر غلفتی می کشند بالا. فعلا معلوم نیست قرار است شخصیت « زورو» را برای او بسازند یا شخصیت « سوپر من» یا شخصیت « اسپایدر من» یا « لرد ولدمورت» و شاید هم « رینگو». محمد آفریده که از زمان کشف سینما توسط برادران لومیر مسوول سینمای تجربی و یک چیزی در همین حدودهاست، گفت: « مایکل مور را احتمالا در تهران خواهیم دید.» اما مایکل مور گفت: « سفرم به تهران شایعه تندروهاست.» البته منظور مایکل مور شایعه تندروهای ایرانی نیست، بلکه شایعه تندروهای آمریکایی است. به نظر من فیلم احمدی نژاد را یا باید « وودی آلن » بسازد یا « مل بروکس».

صد در صد؟
البته من می دانم که زیاد بوده، ولی رقم صددرصد هم درست نیست، نمی شود که صددرصد باشد، ممکن است مثلا 83 درصد یا 97 درصد یا 102 درصد باشد، دقیقا که نمی شود صددرصد باشد. من فکر می کنم این اعداد نمی دانند از دست مسوولان جمهوری اسلامی به کجا پناه ببرند. یکی از مسوولان محترم گفت: « فعالیت های عمرانی در دولت نهم افزایش 100 درصدی داشته است.» وی حتی حاضر به دادن یک درصد تخفیف هم نشد.

ادله شماره 43
بالاخره همزمان با سفر چاوز به تهران و برای نشان دادن برادری میان دو دولت دوست و هم پیمان، روزنامه هم میهن بعد از چهل و چند شماره توقیف شد. همزمان با همین اقدام که توسط قاضی مرتضوی که مدتی مشغول اراذل و اوباش شده بود و به همین دلیل احتمالا احساس قدرت بیشتری هم می کند، صورت گرفت، خبرگزاری ایلنا هم موقتا در اثر ضربات وارده تعطیل شد. آگاهان اعلام کردند که علت آن توقیف و این تعطیل آن است که بناست انتخابات خوب و متعادل و مناسب و عادلانه ای برگزار شود. البته کامبیز نوروزی گفت: « ادله ارائه شده برای توقیف « هم میهن» کافی نیست.» به دنبال این اظهار نظر قاضی مرتضوی یک جفت ادله شماره 43 خودش را که قبلا در بازجویی از مرحوم زهرا کاظمی از آن استفاده کرده بود، به عنوان ادله کافی نشان داد.

شکست شانزده ساله
تا به حال خیلی به این موضوع فکر کرده بودم این که همیشه گفته می شود ما پیروز شدیم و آمریکا شکست خورد، یعنی چی؟ نه اینکه به شکست آمریکا خدای ناکرده اعتقاد داشته باشم، اصلا، موضوع این بود که به نظرم نمی آمد که اصولا جمهوری اسلامی حکومتی باشد که بتواند در موردی موفق شود. جهت توضیح همین موضوع آقای سلیمی نمین گفت: « سوم تیر، شکست 16 سال سرمایه گذاری آمریکا در ایران است.» یعنی در حقیقت این آقای هاشمی رفسنجانی و آقای خاتمی که در شانزده سال رهبری آیت الله خامنه ای تا به حال به نظر می رسید که آمریکا با آنها دشمن است، در حقیقت خودشان عوامل آمریکا بودند. حتی موقعی که در همین شانزده سال آمریکا ایران را جزو محور شرارت اعلام کرد، منظورش از ایران، کوبا بود، وگرنه ایران در این شانزده سال که ما فکر می کردیم دست خودمان است، دست خودشان بود. البته به این جمله سلیمی نمین یک بار دیگر توجه کنید: « سوم تیر، شکست 16 سال سرمایه گذاری آمریکا در ایران است.» شما فکر می کنید علت اینکه ایران در جلب سرمایه گذاری خارجی ناموفق بوده چیست؟

پنجمین الهام
غلامحسین الهام پس از نوشتن کتاب « احمدی نژاد، معجزه هزاره سوم» توسط شمسی پهلوون معروف به فاطی رجبی وزیر دادگستری شد، پس از اینکه فاطی رجبی گفته بود که « اگر برای این تحفه الهی هزار بار هم جان بدهم کم است» چهارمین شغلش یعنی ریاست ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا را گرفت، و باعث شد که حتی سروصدای کیهان هم دربیاید، همسر الهام در یک اظهارنظر حاوی برخی کلمات مشکوک، اعلام کرد: « بارها دیدم احمدی نژاد روی کاپوت ماشین یا پشت ماشین دستور می دهد.» آگاهان این پدیده شگفت انگیز را به عنوان انقلابی در مدیریت علمی به شمار آوردند و اظهار امیدواری کردند که در آینده نزدیک هیات دولت در حال هل دادن کامیون تشکیل شود. پس از این اظهار نظر مربوط به کاپوت ماشین، احمدی نژاد فعلا پیشنهاد کرده است که الهام احتمالا در وقت اضافی خودش وزیر صنایع سنگین هم بشود. فاطی رجبی در سخنرانی شهرستانی خودش گفت: « امروز اثرات اعتقادات احمدی نژاد را در سخنان چاوز می بینیم.» هوگو چاوز پس از شنیدن این جمله تکبیر فرستاده و اعلام کرد که بزودی دعای فرج را برای گشایش دائمی در صندوق ذخیره ارزی ایران به روی آمریکای لاتین خواهد خواند.
ما اساسا با نظرسنجی یک مشکل مهم داریم، معمولا موسسات نظرسنجی خارجی موسساتی هستند که نظرسنجی می کنند و طبعا اگر نظری هم نداشته باشند، با نظر ما مخالفند و به همین دلیل اگر هم به موساد مربوط نباشند، حداقل به سیا مربوطند یا به فرموده مقام رهبری نظرسازی می کنند. موسسه نظرسازی چند ملیتی PEW در یک نظرسنجی که در سراسر جهان انجام داده و مربوط به همه کشورها بود، اعلام کرد که محبوبیت ایران جز در کشورهای پاکستان و مالزی و اندونزی بنگلادش، در سایر کشورهای جهان نسبت به یک سال قبل کاهش پیدا کرده است. در همین نظرسنجی معلوم شد که محبوبیت احمدی نژاد بیش از محبوبیت ایران کاهش پیدا کرده است. البته نکته جالب اینکه میزان محبوبیت احمدی نژاد در کشورهای مختلف با عامل سواد و تحصیلات رابطه مستقیم دارد. وی در بنگلادش و پاکستان محبوبیت سال قبل را حفظ کرده و در سایر کشورهای جهان محبوبیتش افت کرده است. حالا اینها به کنار، خیلی مهمان کم داشتیم، دیروز ننه و بابای حسن( اینقدر صمیمی شدیم که حسن نصرالله را هم حسن صدا می کنیم) آمده بودند تهران. فعلا بروبیایی است که بیا و ببین. به نظر می رسد احمدی نژاد برای اینکه نشان بدهد که در دنیا دوستانی دارد، آنها را دعوت می کند و هر هفته یک معرکه گیری داریم. به احتمال زياد قرارداد پایاپای هم بسته شده و به همین زودی ها نه نه و بابا احمدی نژاد و قصاب نارمک که مشاور اقتصادی اوست به ونزوئلا و کوبا و البته سوريه مشرف خواهند شد.

ای شیر، ای ماست، برو عقب
وزیر کشاورزی در یک اظهار نظر تند و تهدید آمیز اعلام کرد: « لبنیات به قیمت قبل برگردد.» در پی این تهدید تعداد زیادی از گاوها ماست ها را کیسه کردند و تعدادی از گوسفندان شیرشان خشک شد. یک شیرپاکتی به خبرنگار ما گفت: « همه چی گرون شده، فقط به ما گیر دادن» یک کاسه ماست نیز در اثر شدت برخورد با مفاسد مالی ترش شد.

خاتمی مامان و ناناس و جیگر
سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق کشور در یک اظهار نظر مامان و ناناس( یک درجه عمیق تر از ناناز) گفت: « اسلام لیبرالیسم را نقد و فاشیسم را رد می کند.» یکی از آگاهان که خودش هم خیلی مامان و ناناس بود، از ایشان پرسید: جدا، آقای خاتمی راست می گین! اسلام همه این کارها رو می کنن؟ وای! چه ماه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پيشنهاد فيلمنامه براي احمدي نژاد

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 13 تیر 1386 [2007.07.04]

 

در راستاي اهميت سوال و جواب در جمهوري اسلامي ايران و با توجه به اينکه روزنامه هم ميهن ديروز تعطيل شد و کلي از ملت حال شان گرفته شد و همزمان با تعطيل هم ميهن دولت پرس تي وي را براي دفاع از دولتي که کسي به آن حمله نمي کند، راه انداخته است، لذا گزينه صحيح را براي سووالات زير پيدا کنيد و اگر پيدا کرديد ديگر آن را گم نکنيد.

چرا غلامحسين الهام چند شغل دارد، ولي تعداد زيادي از مردم هيچ شغلي ندارند؟
1) چون همه کارهاي قبلي اش را خوب انجام داده است.
2) چون همه در جريان زلزله مرده اند و هيچ کسي نيست.
3) چون کارهايي مثل وزارت دادگستري وقت زيادي نمي گيرد.
4) چون دولت توسط نخبگان اداره مي شود و نخبگان يعني الهام.

چرا هوگو چاوز تا به حال شش بار به ايران سفر کرده است؟
1) چون فيدل کاسترو مريض است و فعلا چاوز نايب الزياره اوست.
2) چون چاوز دو تا ماچ مي کند و يک ميليارد مي گيرد و اين تجارت خوبي است.
3) چون وقت نداشت بيشتر سفر کند.
4) چون قصد دارد کارهاي خوبي مثل جلوگيري از آزادي بيان و تراکتورسازي را ياد بگيرد.

چرا دولت احمدي نژاد احتياج به يک تلويزيون 24 ساعته جديد دارد، ولي روزنامه هم ميهن توقيف شد؟
1) چون دولت احتياج دارد که 24 ساعته مخ مردم را کار بگيرد؟
2) چون آزادي بيان براي مردم آمريکا خيلي مهم است، ولي مردم ايران به آن نياز ندارند.
3) چون بعضي روستاها در دوردست هستند که فقط روزي 12 ساعت احمدي نژاد را مي بينند.
4) چون بعضي از مردم هم ميهن را دوست دارند و آن را مي خواندند.

چرا احمدي نژاد گفته است: ما با ونزوئلا دنياي جديدي خواهيم ساخت؟
1) چون کار ساختن ايران و ونزوئلا تمام شده و چاوز و احمدي نژاد نمي توانند بيکار بنشينند؟
2) چون توهم و تخيل معمولا وجود دارد.
3) چون ايران و ونزوئلا نقش خيلي تعيين کننده اي در سرنوشت بشر در حال حاضر دارند.
4) در مورد حرف هاي احمدي نژاد لازم نيست دنبال دليل بگرديم، معمولا دليلي هم ندارد.

چرا بنا به گفته وب سايت بازتاب محبوبيت احمدي نژاد 62.5 درصد کاهش پيدا کرده است؟
1) چون کاهش پيدا کرده است.
2) چون بازتاب خيلي احمدي نژاد را دوست دارد و از او طرفداري مي کند، وگرنه مي گفت 70 درصد.
3) چون بازتاب از آمريکا و اسرائيل و هلند پول مي گيرد.
4) چون در اين دو سال خيلي به مردم خوش گذشته است؟

پيشنهاد فيلمنامه براي احمدي نژاد

ظاهرا گفته شده است که اليوراستون که فکر مي کرد ارادان هم براي خودش شهري شده است، پيشنهاد کرد که در مورد زندگي احمدي نژاد يک فيلم بسازد، و بنا به گفته مهدي کلهر مشاور احمدي نژاد در امور مربوط به لس آنجلس آقاي رئيس جمهور محترم علاقه دارد يک فيلمساز ايراني فيلم او را بسازد، و با توجه به اينکه فيلمسازان ايراني در ساخت فيلمهاي علمي تخيلي چندان موفق نيستند، من براي نوشتن فيلمنامه در مورد زندگي احمدي نژاد اعلام آمادگي مي کنم. البته راستش را بخواهيد طرح فيلمنامه ام به نام « نذر» آماده است و قسمت اول رمان آن را هم يک سال قبل در وب سايت خودم منتشر کردم و تقريبا نوشتن رماني که براساس آن مي شود براحتي فيلمنامه نوشت تمام شده است. فعلا دوستاني که علاقه دارند، مي توانند قسمت اول اين رمان را بخوانند و در روزهاي آينده قسمت هاي بعدي آن را هم منتشر مي کنم، اتفاقا محسن مخملباف يا بهمن قبادي هم براي ساختن چنين فيلمي مناسب هستند.

در وب سايت دوم دام دات کام مي توانيد قسمت اول رمان را بخوانيد، تا فردا هم تلاش مي کنم خلاصه فيلمنامه کامل را در اينترنت بگذارم.

www.doomdam.com


توضیح:

جهت استفاده دوستانی که به فیلتر شکن دسترسی ندارند مطالب در وبلاگ نیز درج خواهد شد.

مدیر وبلاگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:28  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 13 تیر 1386

دیگر جدی نمی نویسم، هرگز

برای احمد زیدآبادی عزیز
اینجا اوضاع خیلی وحشتناک و آشفته است. گاهی آدم نمی فهمد که دارد چه می کند و تقریبا هرگز در معرض نقد جدی نیستی. نوشته ات را درباره طنز و جد خودم خواندم و درباره آن فکر کردم.

تا چندی قبل قصدم این بود که از سن پنجاه سالگی، یعنی یک سال دیگر اساسا ژورنالیسم را ترک کنم و فقط طنز آن هم نوع غیر روزانه آن و کتاب های رمان و داستان کوتاه طنز کار کنم. انچه نظر داده ای را می فهمم و می پذیرم، جدی نوشتن برای طنزنویس فقط تلف شدن زمان طنز است.

اگرچه از آدمهایی هستم که گاه بر سر پیمان می روند و بیگاه پیمانه می شکنند، تصمیم گرفتم که دیگر چیزی جز طنز ننویسم. و چیزی جز طنز نگویم. ببین چقدر پسر خوبی هستم که فورا حرفت را گوش کردم، هرچه باشد، پیش همه ماها کلی ارزش داری، اگرچه هنوز هم از اینکه مسابقات فوتبال را دنبال نمی کنی و مطالعه درباره اسرائیل و فلسطین را به فوتبال ترجیح می دهی کمی دلخورم، راستی بهتر شدی؟

بدینوسیله اینجانب سید ابراهیم نبوی؛ رسما و در کمال شعور و اختیار اعلام می کنم که دیگر هرگز مطلبی غیر طنز، جز در حوزه تحقیقات طنز و تحقیقات ادبی و داستان نخواهم نوشت، به عبارتی دیگر از این پس مقاله ژورنالیستی جدی از من نخواهید خواند.

ابراهیم نبوی
12 تیر 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 13 تیر 1386

رمان نذر، فصل اول

پیشنهاد فیلمنامه برای احمدی نژاد

ظاهرا گفته شده است که الیوراستون که فکر می کرد ارادان هم برای خودش شهری شده است، پیشنهاد کرد که در مورد زندگی احمدی نژاد یک فیلم بسازد، و بنا به گفته مهدی کلهر مشاور احمدی نژاد در امور مربوط به لس آنجلس آقای رئیس جمهور محترم علاقه دارد یک فیلمساز ایرانی فیلم او را بسازد، و با توجه به اینکه فیلمسازان ایرانی در ساخت فیلمهای علمی تخیلی چندان موفق نیستند، من برای نوشتن فیلمنامه در مورد زندگی احمدی نژاد اعلام آمادگی می کنم. البته راستش را بخواهید طرح فیلمنامه ام به نام « نذر» آماده است و قسمت اول رمان آن را هم یک سال قبل در وب سایت خودم منتشر کردم و تقریبا نوشتن رمانی که براساس آن می شود براحتی فیلمنامه نوشت تمام شده است. فعلا دوستانی که علاقه دارند، می توانند قسمت اول این رمان را بخوانند

این تصویر طبعا ربطی به داستان ندارد.

آشنایی ما با فرهاد آرامش و لیلی گلستان مشکلی را حل نمی کند. فقط می توان گفت که این دو زوج خوش بخت سالهاست با هم زندگی می کنند و هرگز جز زیبایی و شادی چیزی در زندگی شان نبوده است. البته من هم به یاد دارم که در دو سال اول زندگی آنها، بارها رفتارهای کودکانه هر دو نفر، که نمی توان تقصیر را به گردن یکی شان انداخت، زندگی شان را تا مرز جدایی پیش برد و حتی یک بار رفتند تا از همدیگر طلاق بگیرند و چیز را تمام کنند. لیلی، بانویی زیبارو، خوش لباس و تحصیلکرده در دانشکده معماری دانشگاه ملی است و فرهاد فارغ التحصیل رشته راه و ساختمان از دانشگاه لیژ بلژیک و مدیر یک شرکت مهندسین مشاور است. فرهاد اخیرا موفق به اجرای یک پروژه بزرگ شهری در تهران شد و همین بود که با درآمد همین پروژه یک اتومبیل مرسدس بنز 2004 صفرکیلومتر مشکی رنگ بسیار زیبا خرید و از آن پس تلاش کرد تا در خیابانها و بزرگراههای جنگلی از اتومبیل به نام تهران کاری کند تا اتومبیل های دیگر به عقب و جلو و بغل ماشینش نمالند. اگر بخواهید از سن و سال این زن و شوهر جوان آگاه شوید باید بگویم که فرهاد آرامش حدودا سی و پنج ساله و لیلی گلستان حدودا سی و یک سال دارد. آنها هشت سال قبل، بعد از یک ماجرای عاشقانه و نسبتا معقول با طی تمام مقدمات یک ازدواج آبرومند، با همدیگر وصلت کردند و اکنون دو فرزند به نام نیما و نینا دارند. در حال حاضر، یعنی امروز، بچه ها پیش مادربزرگ و پدربزرگ شان هستند. صبح امروز، لیلی کلیه سفارش ها را به مادرش کرد و از خانه بیرون آمد، در حالی که حداقل ده دوازده بار دختر و پسر دوست داشتنی و شیطانش را بوسیده بود.

اولین بار یک دوست قدیمی آدرس هتلی را در ارومیه به فرهاد داد. فرهاد می خواست ماه عسلش را در یک جای آرام و زیبا و دور از تلفن و شهر بگذراند. محل هتل نزدیک ارومیه و جایی آرام بود. حالا دیگر اعضای هتل همه شان فرهاد و لیلی را می شناختند، و متاسفانه باید بدانید که آقای گونیلو، سرپرست آشپزخانه هتل که دستپختش هرسال باعث می شد لیلی حداقل سه کیلو در یک هفته چاق بشود، یک ماه قبل، به دلیل تصادف با یک موتورسوار بی احتیاط جان باخته بود. اما آشپزخانه بدون آشپز نمانده بود و بعد از اینکه مثل تمام این ده سال یک هفته قبل فرهاد تلفن می زد و هتل را رزرو می کرد، امسال هم آقای اوهانیانس، مدیر ارمنی هتل ارومیه، منتظر بود تا فرهاد از راه برسد و همه چیز مثل سالهای قبل تکرار شود. آنها هر سال ماه عسل را در همان هتل تکرار می کردند.

محمود بربری و همسرش فاطمه هر دو جوان بودند. جوان و ساده دل. گفته می شد، منظورم این است که در میان روستائیان گل تپه گفته می شد که محمود بسیار آدم زرنگ و باهوشی است و شاید یک روز فرماندار و یا حتی استاندار هم بشود. محمود و فاطمه هر دو دبیرستان را تمام کرده بودند و هر دو فارغ التحصیل دانشگاه بودند، محمود مهندسی نساجی خوانده بود و فاطمه فارغ التحصیل رشته مامایی بود. اما آنها برای داشتن یک زندگی آرام، به شهرستان آوج رفته بودند و در این شهرستان به دانش آموزان درس می دادند و در سایر اوقات شان به دامداری کوچکی که در روستای گل تپه داشتند، می رفتند. محمود بربری یک وانت قدیمی و یک موتورسیکلت یاماها 250 جدید و دو پسر و یک دختر داشت. البته در مورد پدر و مادر محمود اینجا حرفی نمی زنیم، چون در جای دیگری مجبوریم در مورد آنها توضیحات زیادی بدهیم. ساعت 11 و بیست و یک دقیقه بود که محمود و زنش سوار موتورسیکلت یاماها شدند، فاطمه چادرنمازش را مرتب کرد و از پشت محکم محمود را بغل کرد و در خیابان امام خمینی که مهم ترین خیابان شهر آوج و سایر شهرهای کشور بود، به راه افتاد.

دنی اسرائیلی، عینک دودی را روی دماغ طولانی و نوک تیزش گذاشت و به جاده نگاه کرد. هنوز خبری نبود. ساعت عجیب و غریبش که چهار عقربک زمان، تعریف جغرافیایی مکان و فاصله زمانی با مرگ و در اینجا منظور ماشین بنز سیاه است، را نشان می داد. به ساعتش خیره شد و به راننده گریدر بزرگی که پشت پیچ جاده کوهستانی کمین کرده بود، نگاهی کرد و گفت: دوازده دقیقه دیگه می رسند. راننده با نگرانی سووالی را که 37 بار از صبح پرسیده بود، تکرار کرد: آقا! من گیر نمی افتم؟ دنی اسرائیلی گفت: نه، هرگز. همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت. دنی برای اطمینان خاطر عصایش را به سوی مرد راننده تکان داد و وردی خواند. مرد راننده در یک لحظه احساس آرامش و اطمینان خاطر کرد. مثل اینکه همه چیز از حافظه اش پاک شده باشد.

ساعت 11 و بیست و سه دقیقه بود که ماشین بنز مشکی آخرین سیستم، وارد شهر آوج شد. فرهاد این خیابان را مثل کف دستش می شناخت. خیابانی که یک چراغ قرمز داشت و معمولا کسی پشت آن چراغ قرمز نمی ایستاد. فرقی نمی کرد، چه وقتی زرد بود، چه وقتی سبز بود و چه وقتی قرمز بود. مردم آوج می دانستند که وقتی چراغ قرمز می شود باید به دو طرف نگاه کنند و اگر ماشینی آنسوی چهارراه نبود، به مسیرشان ادامه دهند. اما معمولا غریبه هایی که با ماشین شان از آن شهر می گذشتند، این موضوع را نمی دانستند. آنها پشت چراغ قرمز توقف می کردند، چراغ قرمزی که گاهی تا پنج دقیقه هم سبز نمی شد. واقعیت این بود که سروان کلاهی رئیس اداره راهنمایی و رانندگی شهر آوج به این فکر کرده بود که وجود این چراغ قرمز و رانندگانی که حوصله شان سرمی رود و از چراغ قرمز عبور می کنند، یکی از مهم ترین منابع درآمد اداره راهنمایی و رانندگی شهر است. به همین دلیل طول مدت قرمز شدن چراغ را کمی طولانی کرده بود.

ماشین بنز مشکی آخرین سیستم مدل 2004 که دو ماه قبل به قیمت هفتاد و هشت میلیون تومان خریداری شده بود، رسید پشت چراغ قرمز. فرهاد ایستاد و با کمال آرامش به شهری که ساکت بود نگاه کرد. شهری که بندرت وانت های قدیمی در آن حرکت می کردند و طبیعی بود که از وقتی ماشین بنز او وارد شهر شده بود، همه ساکنین شهر با نگاهی میان ناباوری و حسرت به ماشین بنز مشکی او نگاه می کردند. جز زمانی که آقای استاندار می آمد، کسی بنز مدل جدید در شهر نمی دید. صدای اگزوز موتورسیکلت، لیلی را به خود آورد. محمود و فاطمه نیز وقتی دیده بودند که یک بنز مشکی آخرین سیستم که با پول آن می شد چهار ساختمان در شهر آوج خرید، پشت چهارراه ایستاده است، آنان نیز پشت چراغ قرمز توقف کردند. فاطمه نگاهی به ماشین بنز و نگاهی به لیلی کرد و به محمود گفت: چوخ گوئچه دی. محمود نگاهی از سر بی اعتنایی به ماشین بنز کرد و گرمای تن گوشتالوی فاطمه را با پشتش احساس کرد و گفت: پولدار اولارام، بی دنه بوننان سنه آلارام. لیلی که خود ترک و ترک زبان بود، نگاهی به زن و شوهر کرد و به فرهاد گفت: آخیش! فهمیدی چی گفت؟ فرهاد گفت: نه عزیزم، متوجه نشدم. لیلی گفت: زنه گفتش که چقدر ماشین شون قشنگه، مرده هم گفت غصه نخور پولدار می شم، یکی مثل همین رو برات می خرم. فرهاد کمی غمگین شد. همیشه مردم فقیر او را غمگین می کردند. فرهاد گفت: بیا دعا کنیم پولدار بشن. لیلی از جیبش یک هزارتومانی درآورد و روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت: خدایا! من نذر می کنم که این زن و شوهر پولدار بشن و یک ماشین مثل ماشین ما بخرند. هزارتومانی سبز، در حالی که آیت الله خمینی با حالتی میان اخم و خنده از روی آن به لیلی نگاه می کرد، روی داشبورد قرار گرفته بود.

ناگاه، به شکلی که فقط ما دیدیم، بدون اینکه لیلی و فرهاد این صحنه را دیده باشند، اسکناس هزارتومانی از روی داشبورد بلند شد، از شیشه اتومبیل رد شد و به سرعت به سوی بالا رفت. از جو زمین گذشت. از شش آسمان شناخته شده بشری به سرعت عبور کرد و دستی که از پنجره ای در اداره امورات آسمانی بود، بیرون آمده بود، اسکناس را برداشت، روی کاغذی سنجاق کرد و روی آن یک مهر به رنگ سبز فرود آمد: نذر قبول شد.

آقای دودی ملائک در حالی که کلاه شاپوی کهنه و چرکمرده اش را کج بر سر گذاشته بود، و سیگار برگی با مارک هاوانا زیر لبش بود، از لای میزهای اداره گذشت و در کهنه واحد اطلاعات و پردازش را باز کرد و کاغذ را روی میز خانم پیری که کلاه درازی سرش گذاشته بود، گذاشت. اسم این خانم پری ملائک بود. پری نگاهی به کاغذ کرد و بسرعت دکمه قرمزی را که زیر میزش بود فشار داد و در حالی که اطلاعات را وارد کامپیوترش می کرد، گفت: باید به واحد اطلاعات و عملیات اعلام وضعیت اضطراری کنیم. دودی گفت: واسه چی آبجی؟ اینقدر خطری یه؟ پری خانم گفت: آره، دنی تا ده دقیقه دیگه قراره وسط جاده ترتیب شو بده، شانس آورده بلیطش برده، البته من می دونم دنی تا یه هفته غرغر می زنه، ولی چه می شه کرد، قانون قانونه. و بعد رو به دودی کرد و گفت: دودی جون! بدو برو واحد اطلاعات و عملیات، بهشون بگو زودی ترتیب این ماجرا رو بدن. دست گلت درد نکنه.

دنی اسرائیلی منتظر بود، به ساعتش نگاه کرد. هنوز شش دقیقه مانده بود. تازه، این کارش اگر تمام می شد باید می رفت کنیا، یک توریست پنجاه و شش ساله قرار است یک دفعه از اتوبوس توریست ها بپرد بیرون و بوسیله شیری که در باغ وحش طبیعی کنیا در حال زندگی است خورده شود. اصلا از این جور قتل ها خوشش نمی آمد، صدبار گفته بود که ترجیح می دهد آدمها سکته کنند. دنی اسرائیلی از ایدز هم خوشش می آمد، همه چیز معلوم است و احتیاج به این همه رفت و آمد و حادثه سازی نیست. واقعیت این است که مدتها بود که ماموریت های ایران را قبول نمی کرد، چون برای هر مرگی باید یک حادثه جور می کرد. و هر حادثه ای کلی هزینه و دردسر و هماهنگی لازم داشت. برای راننده گریدر دستی تکان داد و اطمینان خاطر داد که همه چیز خوب پیش خواهد رفت. دلش برای راننده گریدر می سوخت. دنی اسرائیلی می دانست که راننده گریدر قرار است سه ماه و ده روز بعد بمیرد و اصلا روحش هم از این ماجرا خبر نداشت. دنی نقشه مرگ او را یازده سال قبل کشیده بود.

در سلول انفرادی زندان اوین داریوش خان که 38 قطعه چک بلامحل داشت. او باید هفت میلیارد پول به عنوان جریمه می پرداخت تا آزاد شود، بعد از دو ماه انفرادی بالاخره تصمیم گرفت دعای خلاصی از زندان را بخواند. سید، نگهبان سلولش همیشه به او می گفت: حالا یک بار هم شده دعای خلاصی از زندان رو بخون، شاید فرجی شد. حالا چند دقیقه ای بود که دعای خلاصی از زندان را خوانده بود و احساس می کرد دلش روشن است.

در اتاق واحد اطلاعات و عملیات همه چیز به هم ریخته بود. کامپیوتر مرکزی نشان می داد که فرهاد و لیلی باید تا هشت دقیقه دیگر کشته شوند. همه چیز هم برنامه ریزی شده است، اما این نذر همه کارها را خراب کرد. مسوول واحد داشت زور می زند تا با دنی تماس بگیرد. همیشه در ایران هر چیزی با مشکل مواجه می شد. اینقدر امواج عجیب و غریب وجود داشت که نمی شد هیچ کاری را راحت انجام داد. یادش افتاد به روزی که قرار بود یک زندانی را از زندان اوین در ایران آزاد کنند. وقتی مامور مربوطه رفته بود، می گفت اینقدر دعای خلاصی از زندان خوانده شده است که مامور ما نمی داند باید چه کسی را آزاد کند. بالاخره دنی را پیدا کردند.

مسوول واحد گفت: های! دنی! ماموریت امروز منتفی شده.
دنی اسرائیلی: چی؟ مزخرف می گی؟
مسوول واحد: خودت هم می دونی که من هیچ وقت مزخرف نمی گم. ماموریت تو ده دقیقه قبل منتفی شده. همین. زودتر همه چیز رو به حال عادی برگردون.
دنی اسرائیلی: حالم از کارهای شما به هم می خوره. من هفت سال قبل دقیقا سه روز و اگر بخوام دقیق تر بگم هشت ساعت و هفده دقیقه وقت تلف کردم، برای ترتیب دادن یک تصادف بدون عیب و نقص، اون هم توی این مملکت که هر کاری هزار تا دردسر داره.
مسوول واحد: در هر حال یک نذر قبول شده و تو تا یک سال بعد حق نداری طرف این زن و شوهر بری. اونها به سلامت به ماه عسل خودشون می رن و اونجا هم بچه دار می شن. می فهمی؟ زود کاسه کوزه تو جمع کن و برو.
دنی اسرائیلی: مرده شور خودشون رو ببره با بچه هاشون. فقط از طرف من به « رئیس» بگو که از این به بعد باید همه برنامه های من از 24 ساعت قبل کانفرم بشه و بعد از 24 ساعت دیگه من عملیات رو کنسل نمی کنم. فهمیدی؟
مسوول واحد: خودت خوب می دونی که من این حرف ها رو از قول تو به « رئیس» نمی زنم. فکر هم نمی کنم رئیس زیاد از تو خوشش بیاد. به همین دلیل خودت می تونی بعدا هرچی دلت می خواد به رئیس بگی. فعلا عملیات رو کنسل کن و هر چه زودتر برو به کنیا. شیری که اونجا منتظر توست، اگر یه آهویی چیزی گیرش بیاد دیگه این ویل اسمیت رو نمی خوره. زود بجنب تنه لش.
دنی اسرائیلی: باشه. شاید استعفا بدم، دیگه از این کار خسته شدم.
مسوول واحد: تو تازه سه هزار و هفت ساله که اینجا داری کار می کنی، هنوز دو هزار سال دیگه از ماموریتت مونده. اگه می خوای بفرستمت سودان که هر روز دو روز کار برات حساب می شه.
دنی اسرائیلی: سودان نه، هرگز. داره ماشینش می آد. خداحافظ

دنی به راننده گریدر گفت که ماموریت منتفی است. فرهاد و لیلی در حین عبورشان از سر پیچ فقط احساس سرمای شدیدی کردند. گریدری را دیدند که سرجایش ایستاده و راننده اش با چشمان گشاد به آنها نگاه می کند. فقط همین. بنز مشکی آخرین سیستم از آنجا گذشت و به سوی ارومیه رفت. دنی از میان کیسه پولهایش که پر بود از دلار و یورو و دینار و پزوتا و ریال، یک دسته اسکناس سبز هزارتومانی بیرون آورد و به راننده داد. راننده هزار بار از او تشکر کرد و از اینکه مرتکب قتل نشده، خدا را شکر کرد. وقتی سرش را برگرداند، دید که مسعود خان، نامی که دنی برای خودش انتخاب کرده بود، آنجا نیست. سرش را به نشانه حیرت تکان داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چاوز! مگه خونه زندگی نداری؟

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 12 تیر 1386 [2007.07.03]

من که نمی فهمم چه چیز اینها چپ است؟ و اگر چپ باشند، چه چیزشان خوب است؟ دیکتاتور که هستند، به حقوق بشر هم که احترام نمی گذارند، در تمام دنیا با تروریست ها و جنگ طلب ها رابطه دارند، در داخل کشور خودشان هم جلوی آزادی بیان را می گیرند. با رای اکثریت مردم سرکار می آیند و اولین کاری که می کنند یا جلوی انتخابات آزاد را می گیرند یا دائم العمر می شوند. از وقتی هم که روی کار می آیند همه این مصائب را به مردم تحمیل می کنند تا فقر را از بین ببرند، اما دائما مردم فقیرتر می شوند. در هر حال، آقای هوگو چاوز، آخرین خارجی که قبل از سربازان آمریکایی رسما با صدام دیدار کرد، برای ششمین بار در هشت سال گذشته، به ایران سفر کرد. فعلا که ایران تبدیل به کمیته جهانی امداد شده است. قرار است بعد از چاوز هم مورالس بیاید ایران. چاوز در دیدار با احمدی نژاد گفت: « توانمندی های ایران به سبب الهام گیری از وجود پیامبر اعظم است.» حاضرین گفتند: اللهم صل علی محمد و آل محمد. وی قرار است در سفر بعدی نوحه « کربلا کربلا ما داریم می آئیم» را به فارسی بخواند. احمدی نژاد که با دیدن چاوز احساس خارجی بودنش گل کرده بود، با حالتی بین سالسا و باباکرم جلوی دوربین ادا درآورد و گفت: « با ونزوئلا دنیای جدیدی خواهیم ساخت.» وی توضیح نداد که اول دنیا را خراب می کند و بعد دنیای جدید را می سازد، یا قبل از اینکه ایران را نابود کند دنیای جدید را می سازد. احمدی نژاد با تعارف و در حالی که سند ششدانگ تهران را به اسم کنسوئلا، عمه چاوز می زد، گفت: « ایران خانه دوم چاوز است.» آگاهان توضیح دادند: چرا می گی خانه دوم؟ این که همه اش اینجاست. هوگو چاوز گفت: « با اتحاد خود امپریالیزم آمریکای شمالی را شکست خواهیم داد.» آگاهان گفتند: چشم! حتما. ضمنا فدائیان خلق طی نامه ای به چاوز در مورد وضع ایران هشدارهایی را به چاوز دادند که فکر نمی کنم چاوز آن نامه را بخواند، چون هنوز فارسی اش خوب نیست.

مشنگ سالاری

در حالی که چاوز گفته است « توانمندی های ایران به سبب الهام گیری از وجود پیامبر اعظم است.» لیلا فروهر هم گفت: « وقتی احمدی نژاد موضع گیری هایی چنین قاطع می کند، احساس عزت و شادی می کنم.» سردار احمدی مقدم هم گفت: « تولید مواد مخدر از زمان اشغال افغانستان 30 برابر شده است. » آگاهان توضیح دادند که یا سردار احمدی مقدم معنی سی برابر را نمی داند یا نمی داند افغانستان چه زمانی اشغال شده است.

پرس تی وی
خدا وکیلی این پرس تی وی که سایتش را دیدم خیلی کار شیک و تمیز و حرفه ای به نظرم آمد، واقعا خوب کار کرده اند. مهم نیست که چه حرفی می زنند، ولی به نظرم کارشان درست و حسابی و تمیز آمد. البته احمدی نژاد، در مراسم افتتاح شبکه خبری پرس تی وی یک جمله عجیب و غریب گفت: « رسالت رسانه عدالت خواه آگاهی بخشی است که جزء رسالت انبیاء به شمار می رود.» آگاهان پرسیدند: عدالت خواهی چه ربطی به رسانه دارد؟ و آگاهی بخشی چه ربطی به احمدی نژاد؟ از طرف دیگر عزت الله ضرغامی گفت: « پرس تی وی تریبون اکثریت خاموش جهانی است.» اکثریت خاموش جهانی هم طبیعتا چیزی نگفتند، چون خاموش هستند و هر کسی می تواند به جای آنها حرف بزند. ضمنا آگاهان از ضرغامی درخواست کردند یک رسانه هم برای اکثریت خاموش ایرانی ایجاد کند. از طرف دیگر گفته شده است که دولت در نظر دارد علاوه بر این هفت شبکه تلویزیونی و دهها شبکه رادیویی و پرس تی وی، یک شبکه تلویزیونی 24 ساعته برای دفاع از برنامه های دولت ایجاد کند. در این شبکه قرار است اقدامات زیر صورت بگیرد:
اول: یک دوربین به احمدی نژاد وصل کنند و 24 ساعته تصویر او را پخش کنند.
دوم: قرار است در شبکه های تلویزیونی دیگر یک برادر حزب اللهی را با اسلحه رو به دوربین بگذارند که به محض اینکه کانال را از دولت عوض می کنی، هشدار بدهد: برو کانال دولت، وگرنه شلیک می کنم.
سوم: با توجه به اینکه وجود این تلویزیون برای بقای دولت احمدی نژاد ضروری است، اسم کانال را می توان گذاشت راز بقا یا هر چیز دیگر.

دارند قاط می زنند
خبرهای خطرناک ریز ریز دیده می شود، ديروز برای اولین بار در این سالها بی بی سی و روزنامه سان خبر دادند که در دستگیری های لندن، یک دکتر ایرانی مظنون به تروریسم دستگیر شده است، در دلم گفتم خدا بخیر بگذراند، کسی نیست که به این انگلیسی ها بگوید که ایرانی هرگز خودش وارد کارهای خطرناکی مثل ترور و این جور چیزها نمی شود. آمریکا هم اعلام کرد که « ایران در عراق از حزب الله استفاده می کند.» و گویا این چشم چپ ها صدای مرا که یواشکی با خودم صحبت می کردند شنیدند و در بخش های بعدی خبری اعلام کردند که ایرانی نبوده بلکه لبنانی بوده و دقایقی بعد این را هم عوض کردند و گفتند اردنی بوده است. حالا به ما مربوط نیست هر که باشد ایرانی نباشد. ولی به هر حال نمی دانم چه خبر است، فقط این خبرها بوی خوبی نمی دهد.

الهام اینجا، الهام اون جا، الهام همه جا

باز خدا را شکر این خانواده محترم اثبات کردند که هم « قحط الرجال» نداریم، هم « وفور النسوان» داریم. غلومحسین شوهر فاطی علاوه بر مشاغل قبلی یعنی وزارت دادگستری، عضویت در شورای نگهبان، سخنگوی دولت که هر کدامش کار چهار نفر است، به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب شد. آگاهان علت این انتصاب را اعتقاد رئیس جمهور به مدیریت علمی و استفاده از مدیران لایق در دولت دانستند و اعلام کردند چون مدیر لایق دیگری در کشور نبود، ایشان مورد بهره برداری مجدد قرار گرفتند.

وقت مطالعه؟
به دنبال اظهارات غیبی و پاشنه ای و سوم تیری آیت الله جنتی امام جمعه جیغ تهران، یکی از اعضای جامعه روحانیت مبارز گفت: « آیت الله جنتی وقت کافی برای مطالعه در مورد مسائلی که باید در نمازجمعه بیان کند، نمی گذارد.» آگاهان هیچ توضیحی در این مورد ندادند، چون موردی نداشت.اما به نظر می رسد جناح راست تصميم گرفته هر چی گلاب دارد به ريش جنتی بجسبانند. چون او که رفتنی است و در عين حال دیگر حواسش هم کار نمیکند. او می گوید ما هم می گوییم به ما چه مربوطه به کسی بگویئد که منصوبش کرده است.

اگر خاطرات هاشمی رفسنجانی را بخوانید به جز ترشی انداختن عفت خانم تنها موضوع دیگری که مکشوف می شود این است که پشت هر فتنه ای از روز اول این آقای جنتی بوده است. بخوانید فصل کشتارهای سال 67 را که سپاه پاسداران مقاومت می کرده و اسدلله لاجوردی اصرار بر کشتن ها داشته و امام هم در این وسط مانده بوده و با همه مقاومتی که داشته آن قدر جنتی رفته و آمده که ایشان هم به ستوه آمده و با تائید موسوی تبریزی و دادن مهلتی یک هفته ای به او با کمال استیصال نظر جنتی را پذیرفته این خودش یعنی هفت هشت هزار اعدام که به پای جنتی نوشته شده است. و اين تازه یکی از شاهکارهاست. بنابراین بازاری ها حساب کرده اند که این که چوب خطش همه جا پرست بگذار این چند تا هنر آخر را هم به خرج دهد و بعد.

انتخابات گاماس گاماس می رود
به نظر می رسد طرفین انتخابات اعم از اصلاح طلبان و اصولگرایان و دولت و غیره یک جورهایی دارند حرکت می کنند که دولت انتخابات را از بیخ ریشه کن نکند. البته یک کمی هم زیادی امیدواریم، چاره ای هم نیست. رئیس دوره ای شورای هماهنگی جبهه اصلاحات گفت: «کمیته انتخابات این شورا تشکیل شد.» مصطفی تاج زاده هم اعلام کرد: « مشروعیت مردمی خود را با وجود خاتمی کسب شده می دانیم.» البته فکر می کنم آقای خامنه ای در اظهارات دو روز گذشته خودش، هم جلوی حمله تند به خاتمی را در ماجرای دست دادن و انگشتر و مونتاژ و رم و این قضایا را گرفت، هم از بیخ از احمدی نژاد حمایت کرد، فعلا هاشمی نشسته است توی خانه پهلوی عفت خانم و نوار دلکش را گذاشته و دارد با همان لهجه و لحن دلپذیر و محزون می خواند: تنها ماندم، دادادادام..... در همین حال محسن رضایی که سالهاست دیگر به متجاوزران نگفته است متجاوزگرها، اعلام کرد: « محافظه کاران، صاحبخانه اصولگرایان شده اند.» آگاهان گفتند: وقتی آدم بالاخانه اش را اجاره می دهد به آدم کم عقل همین می شود.

ننه راننده تاکسی
آقای جنتی هفته قبل در نماز جمعه گفته بود که یک راننده تاکسی مادرش را در خواب دیده بود و مادر طرف گفته بود که « برو در انتخابات به احمدی نژاد رای بده» خبرنگار ما این راننده تاکسی را که آقای جنتی اختراع کرده بود، کشف کرد و با وی به گفتگو پرداخت:
خبرنگار ما: چی شد که مادرتون رو خواب دیدید؟
راننده تاکسی: هر شب خواب می دیدمش، آخه خیلی دوستش داشتم، خب، ننه ام بود دیگه!
خبرنگار ما: مادرتان چگونه با شما در مورد انتخابات حرف زد؟ و دقیقا چی گفت؟
راننده تاکسی: ننه مون وقتی زنده بود با ما همیشه دعوا می کرد، آخرش هم وقتی بهش می گفتیم ننه حق با شماست، حالا چی کار کنم، جواب می داد برو هر غلطی می خوای بکن. منم اون شب خواب دیدم که در مورد انتخابات با ننه ام دارم بحث می کنم، آخرش بهش گفتم ننه حق با شماست، حالا می گی من توی انتخابات چی کار کنم؟ گفت: برو هر غلطی که دلت می خواد بکن، منم فهمیدم منظورش اینه که به آقا احمدی نژاد رای بدم.
خبرنگار ما: خیلی ممنون از لطف شما، آیا پیامی برای امت شهیدپرور ایران ندارید؟
راننده تاکسی: چرا، یک پیام مهم دارم، از وقتی بقیه راننده ها و مردم خبردار شدند که ننه ام باعث این قضیه شده خیلی با ما برخورد بد می کنن و هر کی ما رو توی خیابون می بینه، می گه: ای راننده تاکسی! مادرتو...!

قبیله من و مسعود نقره کار
در این روزهای سخت که آدم دائما خبرهای بد می شنود و درگیر با موضوعات آزاردهنده است، یک خبر خوب پیروزی هشت بر صفر تیم ایران بر جامائیکا بود که کلی دودورودودود، و از دو روز قبل هم دارم رمان قبیله من مسعود نقره کار را می خوانم و جدا نوشته زیبایی است. کلی دارم حال می کنم. فصل انقلابش در سال 1357 عجیب است، یک جمله اش این است: « همه چیز دوروبرش بوی گه و گلاب گرفته بود...»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:3  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 13 تیر 1386

حسین! چی شد چپ شدی؟

آقای درخشان نسبتا عزیز!

مستقیما می رویم سر اصل قضیه. من چند سووال از تو دارم:


اول: چگونه می شود که به یک باره بسیاری از چهره های دموکرات و اصلاح طلب و فرهنگی کشور و آنان که در طول یک سال گذشته همواره توسط حسین درخشان مورد ستایش قرار می گرفتند، با تغییر نگاه ایشان، همگی تبدیل به جاسوس و مزدور شوند؟

دوم: چه اتفاقی افتاد که حسین درخشان ابتدا به بهانه اختلاف مالی وب سایت روزآنلاین را از بین برد و بعد از مدتی متوجه شد که بودجه هلندی که ایشان حداقل در سه یا چهار پروژه آن درخواست همکاری با پروژه ها را داده بود، بودجه ای نجس است و بعد برای گرفتن پول از همین بودجه نجس افراد را تهدید کرد و عده ای را با پرونده سازی زیر فشار قضایی قرار داد؟ آیا بودجه هلندی از اول نجس بود و حسین چون به نجاست و طهارت اعتقاد نداشت، از آن استفاده می کرد، یا شش ماه قبل یکباره این بودجه نجس شد؟

سوم: ظاهرا یکی از مهم ترین دلایل نجاست بودجه هلندی این است که یکی از وب سایت هایی که از این بودجه استفاده می کند، با فریدام هاوس کار می کند. و به همین دلیل همه این بودجه نجس است، آیا کسانی مانند اکبر گنجی و سید محمد خاتمی و شیرین عبادی و نوشین احمدی خراسانی و علی شاکری که از بودجه نجس هلندی استفاده نمی کنند هم مساله دارند و می توان به همین دلیل آنها را در گوزآنلاین و چلغوز و سردبیر خودم و صبحانه مورد اتهام و تمسخر قرار داد؟ یا اصولا هرکسی که با دولت احمدی نژاد مخالف باشد، از بودجه نجس هلندی پول می گیرد؟

چهارم: من طنز نویس هستم و در موارد متعددی با دیگران شوخی کرده ام و برای آنان طنز نوشته ام. یک سالی هم وب سایتی درست کرده بودم به نام « سردبیر عمه ام» که در آن وب سایت « سردبیر خودم» را دست می انداختم. تمام آن نوشته ها را حسین خوانده است، آیا در آن نوشته ها به ایشان و دیگران با واژه های رکیک و شوخی های زننده و الفاظی کشدار و بو دار برخورد می کردم؟ حتما یادت هست که پس از اینکه سردبیر عمه ام را راه انداختم، گفتی که از این شوخی ها ناراحت می شوی، من هم تعطیلش کردم و دیگر چیزی ننوشتم. آیا آن نوشته های سردبیر عمه ام رکیک و هجو و مستهجن بود؟ و آیا نوشته های طنزی که در روزآنلاین و جاهای دیگر می نویسم، با این نوع طنز« گوزآنلاینی» تو یکی است؟ آیا طنزی که برای برخورد با مستبد و زورگو هم ادب را رعایت می کند، با طنزی که در برخورد با یک اندیشمند و نویسنده و خردمند هم ادب را رعایت نمی کند، یکی است؟ آیا به همین راحتی می شود از طنز برای برخورد با کسی که زیر پا له می شود، استفاده کرد؟ طنز نوشتن ظرافت و احساس طنز می خواهد، فحاشی کردن هیچ ربطی به طنز ندارد. وب سایتی که خودت هم در لینک دادن نمی توانی اسمش را بیاورد و می نویسی« هجویه روزآنلاین» طنز است؟ طنز با هجو و شوخی فرق می کند، پشت طنز دفاع از اصول و ارزش های انسانی است، اگر بنا باشد که مثل سوزنی سمرقندی هجویه ای برای فلان آدم بفرستی و بگویی که برایم شراب بفرست، وگرنه آن را منتشر می کنم این که دیگر طنز نیست.

پنجم: چگونه می شود که دولت هلند که مثل بسیاری از دولت های جهان، بخاطر بودجه ای که برای دفاع از دموکراسی در ایران هزینه می کند و این کار را بسیاری از دولت های جهان آزاد در مورد بسیاری از کشورهای جهان که در آن حقوق بشر و دموکراسی نقض می شود می کنند، یک باره تبدیل می شود به دولتی که انگار با دولت ایران در حال جنگ است؟ و در حالی که دولت ایران رابطه اش با هلند تغییری نکرده است، یکی پیدا می شود در کانادا که از موضع وزیرخارجه ایران، اعلام تخاصم با هلند بکند. آیا فقط استفاده از رسانه ای که با بودجه هلندی اداره می شود، اشکال دارد؟ یا فقط بعضی از کسانی که با هلندی ها کار می کنند ایراد دارند؟ و بعضی از آنها چون رفیق حسین درخشان هستند، نجس نیستند؟ آیا تلویزیون صدای آمریکا یک سال قبل که شما با یک ماه سروصدا با هیجان خبر می دادی که قرار است در آن حاضر شوی و از همه دعوت می کردی که تصویر حضرتعالی را در صدای آمریکا ببینند، نجس نبود؟ چگونه می شود رسانه ای که با بودجه یک ان جی اوی هلندی اداره می شود نجس است، ولی تلویزیونی که متعلق به دولت آمریکاست، پاک و مطهراست؟

ششم: گناه ما در انتخابات قبلی این بود که مثل اکثر روشنفکران کشور در مقابل احمدی نژاد از هاشمی رفسنجانی حمایت کردیم، این کار را به این دلیل کردیم که می گفتیم اگر احمدی نژاد سر کار بیاید ایران به سوی استبداد، سانسور، محدودیت آزادی های اجتماعی، بحران اقتصادی و بحران بین المللی و جنگ می رود، احمدی نژاد روی کار آمد و همه آن چیزهایی که پیش بینی می کردیم اتفاق افتاد. حالا ما متهم می شویم که طرفدار هاشمی رفسنجانی هستیم. آقای محترم! شما خودت هم که مثل ما بودی؟ چه شد که حالا چون باد تغییر جهت دولتی داده است، تو هم به کشف دیدگاههای جدید ضدامپریالیستی و چپ نائل شدی؟ به نظر خودت اگر کسی از یک دولت زورگو و بی عرضه با زبان و اصطلاحات نوین دفاع کند، اسمش را باید چه گذاشت؟ آیا فرقی می کند که تو با کت و شلوار و کراوات از فقر و استبداد و احمدی نژاد دفاع کنی یا با پیژامه و دمپایی؟

هفتم: بخش وسیعی از دیکتاتورهای جهان در طول پنجاه سال گذشته، برای جذب افکار روشنفکران اروپایی و آمریکایی و برای حفظ قدرت داخلی شان در مقابل قواعد جهانی مانند حقوق بشر و قوانین بین المللی دیگر، موضع چپ و ضدامپریالیستی می گیرند، در حالی که در کشورشان هم آزادی ها نقض می شود و هم مردم فقیر و گرسنه می شوند. چنین است وضع کوبا و ونزوئلای چاوز و سوریه و لیبی و ایران احمدی نژاد. تو مگر نمی دانی که در چین و کوبا و ونزوئلا و سوریه و لیبی اینترنت و سایر رسانه های گروهی تحت سانسور است؟ چگونه است که از آنها دفاع می کنی؟ تو مگر خودت بدون اینترنت می توانی زنده باشی؟ البته گفته ای که در همین سال گذشته یکباره کشف کردی که امپریالیسم آمریکا موجود خطرناک تری است. آیا این کشف قبل از اینکه جلوی ورودت به آمریکا گرفته شود، اتفاق افتاد یا با خواندن کتاب های مهم و پس از آشنایی با اندیشمندانی چون چامسکی و دادابیس به این درک نائل شدی؟

هشتم: وقتی خواستی برای بار دوم وارد آمریکا بشوی، مامور گمرک از تو پرسید که چه مدت می خواهی به آمریکا بروی، و تو برای اینکه مشکل پیدا نکنی به او گفتی که می خواهی مدتی کوتاه در آمریکا بمانی، بعد برای اینکه نشان بدهی که آدم شناخته شده ای هستی، وبلاگ انگلیسی ات را به مامور گمرک نشان دادی. ایشان هم وبلاگ را خواند و دید نوشته ای که می خواهم در آمریکا بمانم و بعد هم طبعا اجازه ورود به تو را نداد. تو در این مورد اشتباه کردی و برای خودت دردسر درست کردی و همین باعث شد که نتوانی وارد آمریکا شوی. در این اشتباه تو بقیه چه تقصیری دارند که هرکسی را که وارد آمریکا می شود متهم می کنی که حتما عامل نئوکان هاست؟ و تازه عده ای آدم ساده دل هم پیدا می شوند و برایت می نویسند که تو باید افتخار کنی که تو را به آمریکا راه ندادند. چه افتخاری دارد! حواست پرت بود. می توانستی اصلا وبلاگت را به مامور گمرک نشان ندهی. حالا اگر آن یک نفر مامور گمرک حسین درخشان را نمی شناخت، می مردی؟ حواس ات را اگر جمع کرده بودی، الآن رفته بودی به نیویورک و اسرائیل هم نمی رفتی، نئوکلنیالیسم را هم کشف نمی کردی و این بدبختی ها هم سرت نمی آمد. بین ملت هم احترامت سرجای خودش بود و اینطوری به دست و پای خودت خیره نمی شدی که ببینی کی داری محو می شوی. حالا تو ساده لوحی کردی، بقیه چه گناهی دارند؟

نهم: تو به اسرائیل رفتی و چنان نوشتی که انگار برای این به اسرائیل سفر کردی که می خواستی از مظلومیت ایران در دل نئوکلنیالیسم دفاع کنی، حالا برای دفاع کردن از ایران نمی شد الفاظ جنسی را به یک دخترک مظلوم بدبخت یاد ندهی که او فکر کند که همه ایرانی ها فقط از این کارهای عنیف می کنند؟ تو برای دفاع از ایران فقط از همین راه بلدی عمل کنی؟ این راه مناسب آشنایی با زبان فارسی است؟ حالا این کار را هم کردی، اشکالی ندارد، چرا فیلمش را در اینترنت منتشر کردی؟ در آن زمان که هنوز تا به امروز بیش از یک سال و نیم نمی گذرد، فکر نمی کردی قرار است طرفدار احمدی نژاد و دولت مستبد و بی عرضه او بشوی؟ نمی دانستی که قرار است امام خمینی را در ماه شب های پاریس ببینی؟ مشکل بزرگ تو این است که یادت رفته که همه آنچه را که اکنون داری لجن مال می کنی، قبلا برای دفاع از آنها کلی کار می کردی و همه دوستدارانت تلاش های تو را در خاطر دارند. امیدواری که مردم همه چیز را فراموش کرده باشند؟

دهم: تو برای اینکه مشکلات خودت را حل کنی اول اعلام کردی که با براندازی به هر نحو مخالفی و بعد شروع کردی به آوردن دلایلی که بقیه برانداز هستند. از فرح کریمی که مثل همه ماها در جوانی هوادار سازمانی بوده که حالا اصلا یادش نیست که آن زمان چگونه بوده است، تا رامین جهانبگلو و نشریه روزآنلاین و هر کسی که مخالف دولت بود. این چه منطقی است که وقتی من خودم می گویم که با براندازی مخالفم، تو به من اتهامی می زنی که تو برانداز هستی؟ تو برای دیگران پاپوشی می دوزی و در نتیجه آنها در ایران مشکل پیدا می کنند، بعد وقتی کیهان به خودت اتهام می زند که جاسوس اسرائیل هستی، ناراحت می شوی از اینکه دیگر نمی توانی به ایران برگردی.

پسرجان! می دانی کجای قضیه را اشتباه رفتی؟ تو در شرایطی تمام حیثیت خودت را روی دولت احمدی نژاد شرط بستی، در حالی که این اسب در این مسابقه قطعا بازنده است. تو روی مهره سوخته و اسب لنگ شرط بستی، نتیجه اش همین مکافاتی است که داری می کشی.

راستش را بخواهی فعلا که قصد محو کردن تو را ندارم، می بینی که در این روزها تبدیل به یک چهره مورد بحث شده ای، من هم بدم نمی آید بجای اینکه تو به جان چهار تا زندانی بدبخت بیفتی، فعلا سرگرم بحث با خودم باشی، بالاخره من اینقدر توانایی دارم که هم امورات تو را اداره کنم و هم نوشته های روزانه ام را بنویسم. آنچه نوشتم ادامه دارد، اگر خواستی می توانیم حرف بزنیم، وگرنه من کار خودم را می کنم.

امیدوارم خداوند به تو کمک کند که بیش از این ادامه ندهی
ابراهیم نبوی
12 تیر 1386

درخواست عاجزانه: از کلیه دوستان درخواست می کنم که این مطلب را در بالاترین قرار ندهند. از مسوولان بالاترین هم می خواهم برای حفظ حقوق مولف جلوی این کار را بگیرند. این یک درخواست جدی است. هرکسی دوست داشت نوشته را در همینجا بخواند و من هم قول می دهم که کامنت ها را از چند ساعت دیگر بدون سانسور( بجر کامنت های آقای سالمی) منتشر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 12 تیر 1386

آقای درخشان! وقت شما تمام شد!

وقت شما تمام شد و اتفاقی که باید می افتاد نیفتاد. مشکلی که من با تو و کارهای یک سال گذشته ات دارم این است که تو به شریف ترین و اصیل ترین نیروهای فرهنگی و سیاسی و نخبگانی که برای آزادی و عدالت و استقلال ایران و حقوق بشر تلاش می کنند، اهانت می کنی و در شرایطی که آنها زیر فشار بازجویی و زندان قرار می گیرند، برای آنان پرونده سازی می کنی و آنها را به بازجو می فروشی، و در عین حال چنان نشان می دهی که این رفتارها دلایل فلسفی دارد و به بنیادهای فکری تو بازمی گردد. بنیادهای فکری نوینی که با یک سفر به اسرائیل تغییر کرده و در سفر اسرائیل کشف کرده ای که مرحوم آیت الله خمینی مهم ترین پیشرو مبارزه با پست کلونیالیزم بوده است.

این دو موضوع مستقل « آدم فروشی» و « فلسفه»، جدا ازهم قابل تحمل است. تو می توانی آدم فروش باشی که چون مشکل مالی پیدا کرده، به هر کاری دست می زند. مردم هم می توانند فکر کنند که با یک آدم فروش طرف هستند و طبعا تو را بایکوت کنند. من هم طبعا دلم برای تو خواهد سوخت و به عنوان یک قربانی به تو نگاه خواهم کرد. از طرف دیگر تو می توانی مثل فریبرز رئیس دانا که از دنده چپ به دنیا آمد، اصولا چپ باشی و اصلاحات را لیبرالیستی و حتی احمدی نژاد را انقلابی بدانی و اصولا ضدآمریکایی باشی. این هم یک نوع از انواع آدمهای سیاسی در شرایط کنونی است. اما فی المثل رئیس دانا حق ندارد حالا که چپ شده، دوستان سابقش را بفروشد و وقتی آنها را به جرم اینکه به چیزی اعتقاد دارند یا با سیاستی مخالفند زندانی می کنند، برود پیش بازجو یا در اینترنت مصاحبه کند و کسی را که زندانی شده است، بفروشد.

تو می توانی آدم فروش باشی ولی لطفا ژست فیلسوف بودن و اندیشمند بودن را نگیر. تو حسین درخشان هستی، نوآم چامسکی نیستی، تمام نوشته های اینترنتی تو را اگر سرجمع کنند و دست یک ویراستار بدهند، یک کتاب قابل تحمل 300 صفحه ای از آن حاصل نمی شود، در حالی که تو به کسانی اتهام جاسوسی داری می زنی که حداقل سه برابر وزن تو کتاب نوشته اند و در کارشان موفق بوده اند و هستند.

تو در بحرانی ترین روزهایت و به دلیل مشکلات مالی و به دلیل بازی خوردن توسط دوستان عزیز، روزآنلاین را به این دلیل تعطیل کردی که نزدیک به روزهای انتخابات بود و می خواستی روزآنلاین را که کلی خواننده داشت و در سیاست کشور تاثیر داشت و دارد، فلج کنی. این در حالی بود که از همان بودجه نجس هلندی تمام دستمزدت را برای طراحی سایت روزآنلاین گرفته بودی. تو لیست ای میل هایی را که حاصل اعتماد چند هزار مشترک روزآنلاین بود، بعد از اینکه حق السکوت گرفتی باز هم پس ندادی و از دو روز قبل، گوزآنلاین را به عنوان حاصل اعتقادات کنونی ات، از آن طریق برای مشترکین فرستاده ای.

معنی کارتو این است که هم از بودجه نجس هلندی پول می گیری، هم چیزی را که بخاطرش هم دستمزد و هم حق السکوت گرفته ای، نابود می کنی. محضا لله هم اسم آن فیدل کاستروی بدبخت را هر روز به ما می تپانی که تازه بعد از این همه سال که چپ نابود شده تو چپ شده ای و سالها بعد از اینکه آیت الله خمینی به رحمت ایزدی رفته، تو در کانادا ایشان را کشف کردی و یک دفعه در عرض سه روز وبلاگی که زمانی مثل فرهنگسرای بهمن محل بهترین کارهای نمایشی و فیلمها و سخنرانی ها بود، به یمن موهبت احمدی نژاد تبدیل می شود به تکیه حضرت ابوالفضل که از در و دیوار آن عکس امام خمینی آویزان است.

هیچ اشکالی ندارد که تو به آیت الله خمینی معتقد باشی، ولی ما چه گناهی داریم که تو چیزی را سی سال دیر فهمیدی؟ ما چه گناهی کردیم که تو شصت سال دیر چپ شدی؟ تو به دیگران اتهام می زنی که از آمریکایی ها پول می گیرند، طرفدار رفسنجانی و خاتمی اند، از بودجه نجس هلندی پول می گیرند، طرفدار براندازی هستند و هزار اتهام دیگر، کارهایی که هزار بار بدتر از آن را تا همین سه ماه قبل خودت انجام دادی. لااقل قبل از زدن این اتهامات آرشیو وبلاگت را پاک کن تا معلوم نشود که شش ماه قبل از چه موضعی برخورد می کردی.

در هر حال، من نه به نابودی تو علاقمندم و نه دوست دارم تو آدم فروش باشی و نه برخلاف اکثر دوستانم که معتقدند من نباید با تو بحث کنم چون باعث می شود که تو مورد توجه قرار بگیری، من نمی خواهم تو در بی توجهی قرار بگیری و در گوشه ای بمیری و کسی هم نباشد که جسدت را بردارد. من این آرزو را برای دشمنم هم ندارم، چه رسد به تو که همچنان دلم می سوزد که چرا باید حسین درخشان که روزی همه ماها به او افتخار می کردیم، تبدیل به چنین موجودی شود.

من به تو فرصت می دهم. یک 24 ساعت دیگر. من حاضرم در محدوده موضوعات مشخص، و نه هیچ مساله ای که منجر به ایجاد مشکل برای بچه های داخل کشور شود، با تو در مورد ادعاهایی مانند پول خارجی و نجس بودن آن، حقوق بشر و آمریکا و وضع فعلی ایران، یا هر موضوع دیگری بحث کنم. شرطش این است که مطالبی را که در مورد آدمهایی که زیر فشار هستند نوشته ای پس بگیری و از موضع فیلسوف حرف بزنی نه از موضع آدم فروش. راستی در مورد داستان آدم فروش هم توضیح بدهم که آن داستان موضع من در مورد تو نیست، یک داستان است، داستانی است که مثل همه داستانها جمع خیال و واقعیت است.

حالا دو راه را پیش پایت می گذارم:
اول: وارد دیالوگ می شویم و تو مانند یک انسان اهل خرد بحث می کنی
دوم: من آنچه را که بطور خلاصه در این مختصر گفتم باز می کنم و هرآنچه که باید، می گویم.

ضمنا با توجه به اینکه سایت بالاترین محل درگیری من و تو شده است، و ممکن است صاحبان سایت یا مخاطبان آن دوست نداشته باشند، به جای تنوع و رنگارنگی بالاترین که خیلی ها به این دلیل به آنجا می روند، من و تو مثل عکس احمدی نژاد هر جا که ملت نگاه می کنند، توی چشمشان باشیم، اولا می شود که اصلا این لینک ها را در بالاترین نگذارند و فقط در وب سایت ثالث باشد و ثانیا نوشته های من و تو باید تحت نظر یک داور مورد توافق که پاسخ های هر دو نفرمان را کنترل کند، منتشر شود.

ابراهیم نبوی
11 تیرماه 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 11 تیر 1386

آدم فروش

توی آینه به خودش نگاه کرد. به صورتش که داشت چروک می خورد. احساس کرد دیگر مثل چند سال پیش که پر از قدرت و توانایی است، نیست. خسته بود. خسته و آشفته. شروع کرد به نوشتن. یک چیزی باید می نوشت که مثل بمب صدا کند. چیزی که دوباره نامش را مطرح کند. باید به یک سفر می رفت تا در آن سفر با آدمهای تازه مواجه شود. آدمهایی که او را نشناسند و به او اطمینان کنند. جایی که دیگران او را ببینند.

از وقتی از خانه بیرون آمد و در پشت سرش بسته شد، احساس ناامنی می کرد. تمام زندگی اش را توی چمدان کوچکی جا داد و رفت. مامور فرودگاه گفت: شما اجازه ورود ندارید. هر چه دلیل آورد فایده نداشت. درها یکی پشت سر هم به رویش بسته می شد. بسته شده بود. به دخترک چشم آبی ای که به او گفته بود می تواند یک هفته از او پذیرایی کند زنگ زد. دخترک پای اینترنت دلش را برده بود، نه آن طور که حاضر بشود همه چیز را برای او بدهد. جوری که بتواند یک هفته با او خوش بگذراند. یک هفته پر از هیجان و تازگی. تلفن دخترک جواب داد. گفت که وقت ندارد. آقای قرمز برایش توضیح داد که فقط برای دیدن او به لندن آمده است. داشت حرف می زد که تلفن قطع شد. دوباره زنگ زد. دخترک در دسترس نبود. تا ساعت ها در دسترس نبود. جیبش را گشت، پول هایش را شمرد. نمی توانست پول هتل بدهد. همان پنج تا اسکناس برایش مانده بود. با کارت بانکی که می دانست خالی است. یک در بسته.

توی آینه نگاه کرد. باید یک کاری می کرد. تلفن زد به پدر. آقای قرمز به او می گفت پدر. پرسید: هان؟ گفت: پول لازم دارم. پدر گفت: خب؟ گفت: هزار دلار لازم دارم. پدر گفت: حالت خوبه؟ گفت: جدی می گم، پول لازم دارم، هیچی پول ندارم. پدر گفت: تو همه پولت رو گرفتی، تا سنت آخرش رو ریختم به حسابت، مگه نه؟ گفت: شاید، ولی هیچ کس رو ندارم. پولم تموم شده. باید یه پولی برام بفرستی، گرفتارم. پدر گفت: همه مون گرفتاریم، تو اولیش نیستی. گفت: عکس هات پیش منه، عکس خودت و دخترت و همه بچه های شرکت. عکس همه رو دارم. پدر گفت: تهدید می کنی؟ گفت: دختره به من گفت برم لندن، حالا که اومدم به تلفنم جواب نمی ده، کلی پول هواپیما دادم. پول هام ته کشیده، خیلی نامردی کرد. پدر گفت: اگه بهت اطمینان داشتم عکس ها رو ازت می خریدم، ولی می دونم که دیگه نمی شه بهت اطمینان کرد. گفت: ولی شاید خیلی ها پول خوبی برای عکس ها بهم بدن. خیلی ها. فکر نمی کنی؟ پدر گفت: می تونی عکس ها رو به اونها بفروشی، ولی اگه این کار رو کردی دیگه هیچ کس بهت اطمینان نمی کنه. هیچ کس به آدم فروش اطمینان نمی کنه. گفت: من آدم فروش نیستم، من فقط پول می خوام، برام ویزای کار بگیر، وقتی سرپا اومدم پولت رو پس می دم. می خوام نسخه اصلی عکس ها رو به خودت بدم و همه چیز رو از بین ببرم، قول می دم. بهم اطمینان کن. پدر گفت: به کسی که عکس دخترم و زنم رو توی خونه ام گرفته و می خواد منو بفروشه اطمینان کنم؟ به نظرت این قدر احمق می آم؟ گفت: من می آم همونجا، همه عکس ها رو بهت می دم، فقط شیش ماه منو جمع و جور کن، وقتی اوضاع میزون شد، پولت رو پس می دم. قول می دم. پدر گفت: چطوری بهت اطمینان کنم؟ گفت: قول شرف می دم. پدر خندید. آقای قرمز گفت: واسه چی می خندی؟ پدر گفت: داشتم در مورد شرف فکر می کردم، خنده ام گرفت.

مرد از آن ایرلندی هایی بود که سی سالی را در آفریقا گذرانده بود، می گفتند رفیق ماندلاست. نمی گفت ایرلندی است، می گفت من اهل زیمبابوه ام. اگرچه از آنجا هم تبعید شده بود. مرد ایرلندی گفت: من نمی فهمم موضوع چیه، برام دقیقا توضیح بدین. قرمز گردنش را تکان داد و نگاهی به دخترهایی که با دوچرخه از خیابان پشت شیشه رد می شدند، انداخت و گفت: شما یک موسسه غیر دولتی هستید که برای کمک به روزنامه نگاران تلاش می کنید، درسته؟ مرد گفت: بله، همین طوره. قرمز گفت: من یک روزنامه نگار هستم و دوست دارم با شما همکاری کنم. مرد ایرلندی گفت: ولی ما فقط به روزنامه نگارانی کمک می کنیم که در داخل کشورشون کار می کنند و تحت فشارهای غیرقانونی هستند. قرمز گفت: من مهم ترین کمک ها رو به روزنامه نگاران داخل کشورم می کنم، سالهاست و من نیاز به کمک دارم. ایرلندی گفت: شما در کجا زندگی می کنید؟ مرد گفت: من در پاریس زندگی می کنم، ولی زندگی من در همه جاست، من وقتی در اینترنت هستم، یعنی در همه جا هستم، در تهران، تل آویو، بیروت، لس آنجلس، پاریس، همه جا. ایرلندی گفت: ببینید! من نمی دونم چطوری باید توضیح بدم، ما یک موسسه غیردولتی هستیم، ما از موسسات اقتصادی بزرگ بخشی از مالیات شون رو می گیریم و اون رو برای کمک به آزادی اندیشه و حقوق بشر در آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین و کارائیب خرج می کنیم، ما فقط به کسانی که در کشور خودشون هستند کمک می کنیم و همه چیزمون هم علنی و قانونی هست، ما سه بار برنده جایزه دفاع از آزادی بیان شدیم. می فهمی؟ ما نمی تونیم به کسی که در اروپا زندگی می کنه پول بدیم. قرمز گفت: ببینید! من برای همه اون روزنامه نگارهای لعنتی کثافت که دارن توی اون مملکت مسخره کار می کنند، کمک کردم و می کنم، شما باید به من کمک کنید، من حتی پول برگشتن به پاریس رو هم ندارم، می فهمی! من گرسنه ام. ایرلندی ساکت ماند. لحظه ای از اتاق بیرون رفت. وقتی برگشت، قرمز سی دی را گذاشت روی میز مرد و گفت: متاسفم که باید بهتون بگم، این فهرست همه کسانی است که در کشور من از شما کمک مالی برای پروژه های مطبوعاتی گرفتند، من تا دو هفته به شما مهلت می دم، اگر ده هزار یورو به من ندین من همه این اسم ها رو منتشر می کنم. ایرلندی انگار که برق گرفته باشدش. گفت: می دونی یعنی چی؟ یعنی فرداش همه شون رو می گیرند. قرمز گفت: کسی که پول خارجی می گیره، همین کار رو باید باهاش کرد، مگه نه؟ ایرلندی گفت: تو خودت هم که از من پول خارجی می خوای، می دونی کاری که تو می کنی یعنی حق السکوت و من می تونم از تو برای همین موضوع شکایت کنم؟ قرمز گفت: تا اون موقع حداقل 35 نفر از اونها توی زندان هستند، من در فرانسه بعد از چند ماه می آم بیرون، ولی معلوم نیست سرنوشت اونها در زندان ایران چی می شه. قرمز از جایش بلند شد و گفت: تا دو هفته بعد من حسابم رو چک می کنم، باید بدون ذکر نام شما پول به حساب من اومده باشه، همین. وگرنه اسم ها رو منتشر می کنم. ایرلندی گفت: نمی دونم چی بگم. قرمز خندید و گفت: اصطلاحا در زبان انگلیسی بهش می گین مادرقحبه، اگر راحت می شی می تونی همین رو بگی. مرد ایرلندی غرید و گفت: خدا لعنتت کنه. قرمز داشت از در بیرون می رفت که ایرلندی صدایش کرد و پاکتی را به او داد. این سیصد یورو هست، برای رفتن به پاریس. لازم نیست جایی رو امضا کنی. قرمز پاکت را گرفت و بیرون رفت.

توی آینه نگاه کرد. موهایش را مرتب کرد. دکمه پیراهنش را بست و از دستشویی بیرون آمد. مرد موخاکستری داشت قهوه اش را می خورد. دلش می خواست دو تا لیوان بزرگ آبجو پشت سرهم بخورد، اما جلوی مرد موخاکستری نمی شد. باید کار را تمام می کرد و بعد خودش می رفت و حسابی مست می کرد، دلش یک فراموشی حسابی می خواست. مرد موخاکستری گفت: سی دی عکس ها رو باید نگاه کنم، اگه چیز بدرد بخوری توش باشه شاید یک فکر درست و حسابی برات بکنم. گفت: مطمئن باشین که چیزهای بدرد بخوری توش هست وگرنه وقت شما رو نمی گرفتم. مرد موخاکستری گفت: مهم نیست که عکس ها به چه دردی می خوره، ما همه چی رو در مورد شما می دونیم، مهم اینه که مطمئن بشیم دوباره نمی خوای نارو بزنی، باید ثابت کنی که می تونیم بهت اطمینان کنیم. دفعه قبل که یادت نرفته؟ یادش نرفته بود. قول داده بود که اگر ولش کنند، با هیچ کس حرف نزند. ولش کرده بودند و او هم همه چیز را نوشته بود و حداقل در چهار کنفرانس مطبوعاتی همه مسائلی را که اتفاق افتاده بود، گفته بود. گفت: مطمئن باشید، اگر می خواستم نارو بزنم، بعد از اون همه کارهایی که کردم، نمی اومدم اینجا. می فهمین که؟ مرد موخاکستری سی دی را گذاشت توی کیفش و توی صورتش خندید و گفت: بهت زنگ می زنم، می دونم قاطی کردی و اوضاعت خرابه. اداره به آدمهایی که قاطی می کنن زیاد نمی تونه اطمینان کنه، بخصوص آدمی که قبلا نارو زده باشه. گفت: مطمئن باشین، حواسم هست. مرد موخاکستری بلند شد و پاکت سفید را دست او داد و رفت. نشست سرجایش. آنقدر که مطمئن شود هیچ کس آن دور و بر نیست. رفت توی توالت و توی پاکت را نگاه کرد. وقتی به سالن برگشت به گارسون گفت یک آبجوی بزرگ. آبجوی گینس. لیوان را یکباره بالا رفت.

توی آینه را نگاه کرد. از قیافه خودش خوشش آمد. چرا خوش عکس نبود؟ در میان صدها عکسی که از خودش داشت، هیچ وقت از هیچ عکسی خوشش نیامده بود. انگار دوربین ها با او دشمن بودند. از دستشویی بیرون آمد و به سالن پذیرایی رفت. پدر توی مبل راحتی فرو رفته بود. گفت: روی پیشنهاد من فکر کردی؟ پدر سرش را تکان داد. گفت: من حاضرم قول بدم که تمام کارها رو براتون راه بندازم، فقط یک هفته وقت می خوام. پدر گفت: اول عکس ها رو تحویل بده، بعد روی ادامه کار فکر می کنیم. یک هفته بعد بهت جواب می دیم. گفت: باشه، ولی من احتیاج به یک حقوق ماهانه دارم، با یک اجازه کار. می خوام بمونم همین جا. پدر گفت: تا زمانی که قضیه عکس ها تموم نشه ما در مورد کار حرف نمی زنیم، می دونی که؟ گفت: باشه. از توی کیفش سی دی عکس ها را درآورد و گفت: این سی دی عکس ها، قسم می خورم که هیچ نسخه دیگری از این ها ندارم. به روح پدرم قسم می خورم. پدر سی دی را کنار گذاشت و به روح پدر آقای قرمز فکر کرد. گفت: تا یک هفته دیگه هزار تا می ریزیم به حسابت، بعدا در مورد بقیه کار با هم حرف می زنیم، یک هفته بعد. گفت: باشه، من هفته دیگه حسابم رو چک می کنم و بهت زنگ می زنم. پدر گفت: خودم بهت زنگ می زنم، این طوری بهتره.

پسر ریشو بود، وقتی لیوان آبجو را می خورد آبجو راه می افتاد لای موهای ریشش، داشت قاه قاه می خندید. وقتی آقای قرمز وارد مهمانی شد، همه دخترها و پسرها با او دست دادند و روبوسی کردند. آرمن گفت: واو! خیلی باحاله که تو رو می بینم. پسر ریشو هم با قرمز روبوسی کرد و به او گفت: خوشحالم می بینمت، خوب کردی اومدی. قرمز گفت: اینجا خیلی شلوغه، قراره همینجا حرف بزنیم؟ ریشو گفت: آره، چرا که نه، اون پشت هم یک اتاق دارم. همیشه آرزو داشتم تو رو ببینم، دلم می خواد با هم یه عکس باحال بگیریم. قرمز گفت: آره، با هم عکس می گیریم، من دوست دارم از همه بچه هایی که اینجا هستند عکس بگیرم، بعدا عکس ها رو برای همه تون می فرستم. همه عکس ها رو. خانه ریشو بزرگ بود و مهمانی حسابی شلوغ بود. قرمز گفت: فکر کنم خوب پولی در می آری، نه؟ ریشو گفت: آره، خوب هم خرج می کنم، ولی برای کارهای خودم احتیاج دارم معروف بشم، نه به اندازه تو، ولی همین قدری که ایرونی ها مشتری گالری بشن. قرمز گفت: توی اینترنت روی من می تونی حساب کنی، من همه چی رو برات راه می اندازم، به اسم تو می نویسم، به اسم تو عکس می گیرم، فقط پولش رو باید بدی. ریشو گفت: پول دارم، زیاد. و آبشار آبجو راه افتاد لای ریشش که بوی توالت بارهای پیگال را گرفته بود. قرمز گفت: پس گفتی من خیلی معروف هستم؟آره، در این مورد یک کمی توضیح بده، برام جالبه. ریشو خندید و در حالی که گوشت های شکمش تکان می خورد، گفت: آره پسر، هر چیزی رو که تو گوگل سرچ می کنی اسم تو می آد، مثل کفران ابلیس می مونی. قرمز گفت: کفر ابلیس. ریشو گفت: آره، ابلیس هم مثل من کافر بود، هم کافر و هم چپ. ولی من الآن عاشق حزب الله لبنان شدم، خیلی توپه، خوار بوش رو سرویس کرد. خوشم اومد. به سلامتی حزب الله.

قرمز، تمام شب حواسش بود که از همه پسرها و دخترها عکس بگیرد. از همه آنها باید عکس می گرفت. او عاشق عکس گرفتن بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:39  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 11 تیر 1386

یک فرصت 24 ساعته برای حسین درخشان

تا دیروز تردید داشتم که حسین درخشان آدم بدبختی است و بخاطر این که گرفتار شده است، دارد همه را به لجن می کشد، یا اینکه تبدیل به لجنی شده است که برای رد شدن از مشکلاتی که خودش برای خودش ایجاد کرده است، آدم فروشی می کند.


امروز یقین کردم که حسین درخشان به جانور هولناکی تبدیل شده که می تواند هر ارزش انسانی مثل دموکراسی و حقوق بشر و هر انسان شریفی مثل اکبر گنجی و هاله اسفندیاری و شیرین عبادی و علی شاکری را زیر دست و پایش له کند. حسین درخشان الآن از نظر من سگ هار خطرناکی است که برای نجات دیگران از دست او باید شدیدا با او برخورد کرد. من 24 ساعت به حسین فرصت می دهم تا رفتارش را درست کند و معنی آن این است که با تمام قدرتی که دارم با او برخورد می کنم.

یک پیشنهاد آبرومندانه هم برای این 24 ساعت به او می دهم که بسرعت همه نوشته های کثیف این روزهایش را از روی وبلاگ خودش و صبحانه و هر خانه عفاف دیگری که دارد پاک کند و رسما اعلام کند که بعد از پاک کردن آنها قصد دارد مثل آدم وارد بحث بر سر چیزهایی بشود که مدتی است مرا زیر فشار گذاشته است تا با او وارد مناظره و گفتگو شوم.

هفته قبل با خودم فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که من به عنوان یک طنزنویس که وقتی من به خودم حق می دهم که با هر کسی شوخی کنم، دیگران هم حق دارند هر جوری دوست دارند با من شوخی کنند، حتی اگر در مقابل طنز ملایم و مودب من، به جای جواب دادن بگوزند و شلوارشان را برای جلب توجه دربیاورند. من در مورد خودم به همه حق می دهم، اگر کسی نمی تواند به طنز من جواب بدهد، از طرف من حق دارد هجو کند. ولی کسی حق ندارد به انسانهای شریفی مثل اکبر گنجی و شیرین عبادی که من هم با آنها نقطه نظر مشترکی ندارم، ولی آنها را به گند نمی کشم، توهین کند.

اگر در این 24 ساعت حسین نوشته های کثیف این روزها را از روی سایت و وبلاگ و هر کثافتکاری دیگری که دارد پاک کرد، من یک گفتگو با او را بر اساس همان توافقی که با آن دو دوست مان کرده است، می پذیرم، وگرنه، فرض را بر این می گذارم و چنین هم هست که حسین درخشان هم مثل شریعتمداری و حسن شایانفر و لجن های دیگری که آدم می فروشند و با زندگی آدم ها بازی می کنند، می خواهد با هم وارد بازی هجو و طنز و این چیزها که من بدترین نوع آنها را هم می شناسم، بشود.

من از حالا به ساعتم نگاه می کنم، دیگر مهم نیست که جانور هاری به اسم حسین درخشان تمام حیثیت مورد احترام قبلی اش را می خواهد به گوز آقای سالمی یا هر عقب مانده دیگری بفروشد یا نه، من برای حفظ تمام ارزش های انسانی که سالها بخاطرش مبارزه کرده ام و نوشته ام، مجبورم که حتی به قیمت مطرح شدن درخشان به عنوان یک « ترین» اگرچه « پفیوزترین» نویسنده اینترنتی ایرانی با او وارد دعوا شوم. اگر حسین درخشان به مبارزه اش با سانسور و استبداد احترام نمی گذارد، من به آن آن مبارزات احترام می گذارم، ولی این حسین آن حسین نیست. خودش خواست که با قیمتی ارزان خودش را بفروشد. من مخالف این موضوع نیستم، آدمها می توانند خودشان را بفروشند، ولی او نمی تواند همه ماها را بفروشد. در این 24 ساعت حسین این دو کار را می تواند بکند:

1) کلیه نوشته هایی که علیه نیروهای آزادیخواه و خردمند و مبارز با استبداد و زندانیان سیاسی در سایتش در ماههای اخیر نوشته حذف کند و اعلام کند که از همه آنها عذرخواهی می کند، بعد ما در هر جایی که با هم توافق کنیم، خودش می داند منظورم کجاست، با هم وارد دیالوگ شویم.
2) در صورتی که از 24 ساعت دیگر این اتفاق نیفتد، با شرمندگی از همه دوستانی که به آنها قول داده بودم که من در مورد این موجود آزاردهنده دیگر چیزی نمی نویسم، مثل موریانه شروع می کنم به نوشتن و تا ته داستان هم می روم.

قبلا از دوستانی که قصد داشتند که با حذف درخشان از طریق اینترنتی خیال شان را راحت کنند، عذر می خواهم و چون معتقدم حسین درخشان و آن چهار تا حیوان عقب مانده ای که دارند ایشان را اداره می کنند، تبدیل به موجودات درنده ای شده اند، مجبورم با او برخورد کنم. ضمنا درخشان به من یاد داد که کامنت ها را باز بگذارم، من همین کار را می کنم، دوستان عزیز می توانند نظرشان را در مورد این مجادله بنویسند.

ابراهیم نبوی
12 تیر 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سوپرمن و سپورمن

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 11 تیر 1386 [2007.07.02]

در پي اعلام اين خبر از سوي سجادپور که « اليور استون براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد به ايران سفر مي کند.» و تکذيب اين خبر از سوي اليور استون که گفته است: « نمي خواهم در مورد احمدي نژاد فيلمي بسازم، چون انگيزه اي براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد ندارم.» آگاهان فرض کردند که اگر کارگردانان بزرگ تاريخ سينما مي خواستند در مورد احمدي نژاد فيلم بسازند، چه اسمي را براي آن انتخاب مي کردند:

آلفرد هيچکاک: « خرابکاري» يا « مرد عوضي»
فرنسيس فورد کاپولا: « پسرخوانده، قسمت آخر»
مارتين اسکورسيزي: « راننده تاکسي بار»
استنلي کوبريک: « چشمان مطلقا بسته»
استنلي کرامر: « چه کسي سرزده براي شام مي آيد؟»
باب رافلسون: « پستچي اصلا زنگ نمي زند»
مارتين برست: « بوي خوش مرد»
اينگمار برگمان: « گوجه فرنگي هاي وحشي»
استيون اسپيلبرگ: « برخورد سيخکي از نوع سوم»
چارلي چاپلين: « ديکتاتور کوچک»
آميتاباچان: « مرا دل مهروزي کرتاهه»
مايک نول: « هري پاتر و مشنگ نوراني»
وودي آلن: « پول رو بردار و بريز دور»
ويکتور فلمينگ: « برباد داده»
برايان سينگر کارگردان سوپرمن: « سپورمن»
امير کوستاريکا: « بابا به ونزوئلا رفته است.»

احمدی نژاد در حال بازی یک صحنه از فیلم « مرد عوضی» آلفرد هیچکاک

و اگر کارگردانان داخلي مي خواستند براي احمدي نژاد فيلم بسازند، احتمالا نام آن را چنين مي گذاشتند:
داريوش مهرجويي: « ميهمان سرزده مامان»
بهرام بيضايي: « قطعا، هيچ وقت»
محسن مخملباف: « خداحافظ سينما»
بهمن قبادي: « زماني براي قاطي کردن اسبها»
ابوالحسن داوودي: « نان و نفت و موتور هزار»
مسعود کيميايي: « ميخ و ابريشم»
ايرج قادري: « فتنه چکمه پوش»
جعفرپناهي: « بادکنک قرمز»

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 7:33  توسط سید ابراهیم نبوی  |