تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

دوشنبه 31 اردیبهشت -1386

برف سیاه

این مقاله یکی دو سالی قبل نوشته شد. امروز به بخش وسیعی از آن اعتقاد دارم. گمان می کنم ما داریم تمام اشتباهات مان را به عنوان مردمانی که نابخردی را در بسیاری موارد به عنوان یک شیوه تجربه شده تاریخی می پذیریم، تکرار می کنیم. در دو سالی که دولت آقای احمدی نژاد برسرکار آمده است، ما فرصتی دیگر یافته ایم که بازهم و به شیوه ای مقبول ضعف های پنهان مان را پشت اشتباهات آشکار این دولت نهان کنیم. بازهم همان داستان قدیمی. دلم می خواهد این موضوع را به بحث بگذارم، اگر نظری دارید برای من بفرستید، اگر نظرتان مفصل است، آن را به آدرس ابراهیم دات نبوی ات جی میل دات کام ای میل کنید تا آن را در همین جا منتشر کنم.

نکته: یک سال قبل در آمریکا محسن سازگارا به من گفت که نباید به مردم بگوئیم این همه ضعف دارند و آنها را در مقابل مشکلات شان ناتوان کنیم، اما من معتقدم که ما نمی توانیم با بدنی رنجور و روحی بیمار وارد چنین جنگی شویم، حداقل باید بدانیم که در کنار اصلاحات سیاسی و اقتصادی، نیازمند اصلاح اخلاقیات خود و ناکارآمدی روش های رفتاری خود هستیم. این را اگر امروز مراعات نکنیم، فردا در شرایطی بسیار بدتر و تلخ تر و سیاه تر گریبان ما را خواهد گرفت.

برف سیاه

یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود......

دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟

سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟

چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟

پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم:
- در انفجار یک قطار باربری در خراسان( نیشابور) سیصد نفر جان باختند، فاجعه این که صدها نفر جان باختند و فاجعه بزرگتر اینکه در هیچ جای دنیا جز هند تصادفاتی چنین مرگبار برای قطار رخ نمی دهد، اما نکته مسخره این است که این قطار اصلا قطار مسافری نبود که سیصد مسافرش بمیرند، در اثر انفجار محموله سوخت موجود در قطار مردمی که در اطراف زندگی می کردند جان باختند. می گوییم جان باخته بودند، چون به واقع این افراد در قماری که به نام زندگی در ایران جاری است جانشان را باختند، قماری که فقط بازنده دارد. واقعیت این است که جان آدمی در سرزمین من به همین راحتی در قمار بی پیروزی و بی سرنوشت زندگی ایرانی نابود می شود. این حادثه سومین حادثه مرگبار سال گذشته و یکی از چهارصدهزار تصادف جاده ای سالانه است که در سال گذشته 26 هزار نفر در این تصادفات کشته شدند.
- در تصادف دو تانکر نفتکش در اطراف زاهدان بیش از صد نفر کشته شدند و بیش از صد وپنجاه نفر مجروح شدند، دو تانکر نفتکش با همدیگر تصادف کردند و به شش اتوبوس که در پاسگاه پلیس متوقف شده بودند، برخورد کردند و باعث تلفات سنگین شدند. نکته این که علل این تصادف را می توان چنین دانست: نامناسب بودن محل پلیس راه( بی فکری)، توقف بی دلیل و طولانی اتوبوس ها برای بازرسی( رفتار غلط ماموران پلیس)، بی احتیاطی راننده( رفتار غلط مردم)، ناامن بودن روش حمل سوخت( مشکل بی احتیاطی و سهل انگاری). به عبارت دیگر اگر پلیس رفتار درستی داشت و اگر تصادف دو تانکر حامل سوخت در جایی غیر از ایران رخ داده بود، احتمالا تلفات آن حداکثر به سه یا چهار نفر می رسید و نه دویست و پنجاه کشته و مجروح.
- ایران ناامن ترین جاده های دنیا را دارد، میزان تلفات جاده ای ایران به نسبت بیش از ده برابر ایالات متحده آمریکاست، میزان قربانیان جاده ای ایران در سال 2003 حدود 25 هزار نفر و در هند با جمعیت یک میلیاردی حدود 60هزار نفر بوده است( به نسبت جمعیت ما پنج برابر هندی ها تلفات جاده ای می دهیم). نکته مهم این است که ما تصادف هم که می کنیم مثل آدم تصادف نمی کنیم، به جای اینکه مجروح شویم بلافاصله می میریم. در سال 2003 در کویت با جمعیت 2.5 میلیون نفر و یک میلیون اتومبیل 45 هزار تصادف اتفاق افتاده و در نتیجه این تصادفات 372 نفر کشته شده اند. در الجزایر در سال 2003 تعداد چهارهزار نفر قربانی تصادفات رانندگی شده اند.
- در آتش سوزی مدرسه سفیلان بیش از 20 دانش آموز قربانی شدند، در آتش سوزی مسجد ارگ بیش از شصت نفر کشته شدند، در آتش سوزی یک اتوبوس 14 نفر کشته شدند، این اتفاقات دائما در ایران رخ می دهد.
نکته مهم اینجاست که ما هم نا امن ترین جاده های دنیا را داریم و هم در ناامن ترین خانه های دنیا زندگی می کنیم، به نادرست ترین شکل از انرژی استفاده می کنیم و در وضعی سیاسی زندگی می کنیم که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که در سال آینده در ایران چه حکومتی وجود خواهد داشت. براساس آمارهای قوه قضائیه ایران سالانه ششصد هزار ایرانی به زندان می روند و بطور ثابت 120 تا 150 هزار ایرانی زندانی اند. این وضع امنیت مردم ایران است.

شش: خبرهایی که می خوانیم دلالت بر این دارند که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی گروههایی از مردم جان شان را از دست می دهند، به اینها اضافه کنیم تلفات مربوط به سقوط هواپیماهای مسافربری و نظامی که براساس آمارهای موجود بیشترین سقوط هواپیماها مربوط به میهن عزیز ما ایران است و به خاطر داشته باشیم که تعداد تلفات سقوط هواپیماهای ما از تلفات بمباران های جنگی هم بیشتر بوده است و یادمان باشد که فرمانده نیروی هوایی، فرمانده هوانیروز، رئیس سازمان هواپیمائی ملی، وزیر راه و کلیه افراد دیگری که مسوولیت پرواز بر آسمان را دارند خودشان در جریان سقوط هواپیماهای ایرانی کشته شده اند. به همه این قربانیان اضافه کنیم بیش از پنجاه هزار کشته زلزله بم و نابود شدن یک نسل از مردم ایران و یک گونه ایرانی و میراثی بجا مانده از سه هزار سال پیش را. این نکته را از خاطر نبریم که میزان بالای کشتگان زلزله در ایران نیز به دلیل شدت زلزله نیست، بلکه به دلیل استاندارد نبودن بناسازی و عدم توانایی در جلوگیری از تلفات پس از زلزله است، همانطور که میزان بالای کشتگان ناشی از تصادف در ایران به دلیل استفاده غیر استاندارد از اتومبیل، استاندارد نبودن جاده ها، استاندارد نبودن رانندگان، استاندارد نبودن پلیس و استاندارد نبودن حکومت ایران است. این نکته را به ذهن بسپاریم که میزان قربانیان تصادفات جاده ای ایران از تلفات هر جنگی بیشتر است، خوشحال نباشیم که مثل عراقی ها در جنگ قربانی نمی شویم، ما هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ دائمی را به دلیل حماقت و بلاهت می دهیم، با این تفاوت که در این تلفاتی که می دهیم، در جنگی که نکرده ایم، فقط شکست خورده ایم. بدانیم و آگاه باشیم که در هیچ خراب شده ای این همه مردم قربانی زندگی غیراستاندارد نمی شوند و این حجم سنگین قربانیان در هیچ جای دنیا طبیعی نیست. نه تنها طبیعی نیست بلکه در مخیله کسی در دنیا نمی گذرد که آدمهایی در دنیا زندگی کنند که این همه برای قربانی کردن خود شجاعت و شهامت داشته باشند. واقعیت این است: جان مردم ایران قربانی بلاهت می شود. بلاهتی که امنیت شهروندان در آن نابود می شود. قبرستانهای ایران پر است از اجساد آدمهایی که نه بیمار بودند و نه پیر شده بودند و نه برای خطر کردن وارد ماجرایی شده بودند، این آدمها به دلایلی کاملا احمقانه قربانی زندگی غیراستاندارد شده اند. سووال این است: پاسخگوی این همه مرگ کیست؟

هفت: آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل تاریخ و دورانی است که در آن بسر می بریم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل زیستن در جغرافیا و سرزمینی است که در آن زندگی می کنیم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل حکومتی است که در آن گرفتار شده ایم؟ آیا همه کسانی که در شرایط تاریخی مشابه ما زندگی می کنند این همه بخاطر بلاهت و نابخردی قربانی می دهند؟ آیا همه کسانی که در سرزمینی مانند جغرافیای ما زندگی می کنند( مثلا در همسایگی ما) این همه قربانی می دهند؟ آیا اگر یک هفته دیگر مردم در یک شورش سفید یا نارنجی یا سرخ جمع شوند و حکومت تغییر کند و در یک انتخابات کاملا دموکراتیک و آگاهانه نمایندگان واقعی ملت بر کشور ما حاکم شوند، از فردای آن انتخاب، یا از یک ماه بعد از آن، یا از دو سال بعد از آن دیگر بارش دومتر برف باعث ویرانی یازده هزار خانه نخواهد شد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند دیگر هواپیماهای ما سقوط نمی کند و مسجد و مدرسه و اتوبوس آتش نمی گیرد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند ما هم شیوه رانندگی مان تغییر می کند یا براساس شیوه رانندگی مان حکومت انتخاب می کنیم؟ کدام یک از این عوامل که برشمردم باعث این همه مرگ ناشی از زندگی غیراستاندارد است؟ آیا ممکن است فرض کنیم که حکومت و دولت و نظام و سیستم موجود رفتارش چندان با عموم مردم متفاوت نیست؟ آیا می شود فرض کرد که ما از قانون متنفر باشیم ولی حکومت قانونی رفتار کند؟ آیا می شود انتظار داشت که در روابط شخصی و تصمیمات فردی دیوانه وار رفتار کنیم اما حکومت مان یک حکومت دموکراتیک و معتدل و متعادل باشد؟ آیا می دانید اگر جملاتی را که در یک ساعت بر زبان می رانیم و همه ناشی از اندیشه ایرانی امروز ماست در هر دادگاهی در دنیا به قضاوت بگذارند براحتی به عنوان نژادپرست، مخل در آزادی دیگران، دشمن زندگی اجتماعی دیگران، تروریست، دشمن آزادی و دموکراسی محکوم خواهیم شد؟ آیا می توانید حدس بزنید اگر رفتاری که در طول یک هفته انجام می دهیم توسط پلیس هر کشور متمدنی که ما علاقمند هستیم چنان پلیسی داشته باشیم مورد بررسی قرار بگیرد براساس قوانین دنیای متمدن حداقل به ده سال زندان محکوم می شویم؟ چه کسی مقصر است؟ حکومت؟ تاریخ؟ جغرافیا؟ مردم؟ بیائید جستجو کنیم.

انگشت مان را به سوی تاریخ بگیریم و اشاره کنیم به حکومت هایی که با زور و ستم بر ما حکم راندند و مرگ آفریدند. ببینیم آیا عامل این همه مرگ و میر حکومت های تاریخ ایران هستند؟
رضاشاه که همیشه به عنوان قلدر و روستایی بی سواد نامیده شده است، وقتی برکشور حاکم شد به شهادت تمام تاریخی که علیه او نوشته شده است، در تمام دوران حکومتش که حکومت جبار و ستمگر خوانده شده است، حتی صد نفر هم به دلایل سیاسی و مخالفت با او کشته نشدند. به خاطر بیاوریم که تمام تاریخ دوران رضاشاه علیه او نوشته شده و ممکن نیست یک نفر در دوره او و به دستور او کشته شده باشد و صدبار نامش در تاریخ تکرار نشده باشد. انگشت اشاره مان را به سوی محمدرضا پهلوی بگیریم که همواره در تاریخ ایران به عنوان جلاد و دیکتاتور خونریز نامیده شده است. دوران حکومت او را روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بگردیم و ببینیم چند نفر قربانی سیاست های او شدند. ببینیم چند نفر توسط او یا به دستور او کشته شدند. کشته های سالهای قبل از کودتای 28 مرداد را اضافه کنیم به کشته های کودتا و اعدام های ساواک و کشته های پانزده خرداد 1342 و کشته های واقعه فرقه دموکرات و کشته های سالهای انقلاب و ببینیم همه این کشته ها در 37 سال حکومت محمد رضا پهلوی سر به هزار نفر می زند؟ می توانیم کشته های جنگ ظفار و جنگ چند روزه میان ایران و عراق را هم درسال 1353 به آن اضافه کنیم. همه این گروه قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم هستند. بگذارید تاکید کنم که کشته شدن حتی یک نفر هم به اندازه مرگ هزاران تن تلخ و زشت و بیرحمانه است، از مقایسه کشته های سیاست قصد ندارم نتیجه بگیرم که کدام حکومت بهتر بود یا بگویم که کدام حکومت بیگناه بود. می خواهم سرفروکنیم به پستوی باورها و تصورات سیاسی و تاریخی مان و کمی بیرحمانه به تاریخ و جغرافیا و منش و رفتارمان در حوزه سیاست نگاه کنیم. بازهم یادآوری می کنم که در این بیست و پنج سال که در داخل و خارج از ایران دهها و صدها کتاب در بازنگری و تاریخ نویسی دوران پهلوی منتشر شده است، بی تردید هشتاد درصد آنها علیه حکومت محمدرضا پهلوی نوشته شده و بی تردید می توانیم مطمئن باشیم اگر تعداد کشته های حکومت پهلوی بیشتر از واقع نوشته نشده باشند، کمتر از واقع نوشته نشده اند. با همه این توضیحات گمان من بر این نیست که قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم و اول بیشتر از هزار نفر باشند. در دوران حکومت آن دو پهلوی نه جنگ بزرگی برپا شد که هزاران یا صدها قربانی بگیرد و نه در شورش های منطقه ای صدها و هزاران تن کشته شدند. فقط یک توضیح را ضروری می دانم و آن اینکه قربانیان مرگ و میر ناشی از بی برنامگی و نبودن حکومت و نازل بودن سطح بهداشت و قحطی در اواخر حکومت قاجار که هرج و مرج وجود داشت، نه دهها و صدها برابر بلکه چندهزار برابر کل قربانیان سیاست در دوران حکومت دو پهلوی بود. فرض می کنیم که به هر دلیل در دوره حکومت رضاشاه یا محمدرضا پهلوی جنگی در می گرفت، مثلا ایران وارد جنگ دوم جهانی می شد، یا ایران و عراق در سال 1353 جنگی طولانی را آغاز می کردند و در اثر جنگ هزاران تن کشته می شدند، در این صورت قربانیان حکومت پهلوی دیگر در حد هزار نفر خلاصه نمی شدند. می خواهم تردید کنم که اگر یک حکومت یا یک جنبش سیاسی برای رسیدن به یک آرمان بزرگ بشری صدها قربانی بدهد، از جان این قربانیان بتوان چشم پوشی کرد، اما اگر حکومتی در یک سرکوب خیابانی بیست نفر را بکشد نباید از آن چشم پوشی کرد. در یک نگاه کاملا غیرایدئولوژیک و حتی غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که اگر بخاطر نابخردی و بلاهت یک حکومت هزار نفر در اثر بیماری مالاریا بمیرند، تعداد این هزار نفر صد برابر آن ده نفری است که توسط حکومتی دیگر تیرباران می شوند. از نگاه کاملا غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که قربانیان یک حکومت و یک دولت فقط کسانی نیستند که در اتاق های شکنجه و سالن اعدام یا در شورش خیابانی کشته می شوند، بلکه قربانیان تصمیمات غلط و نابخردی و ناتوانی و نادانی نیز جزو قربانیان سیاست های یک حکومت و دولت هستند.

انگشت اشاره را به تاریخ 25 ساله جمهوری اسلامی بازمی گردانم، در طول این 25 سال ما حکومت جمهوری را جانشین نظام سلطنتی کردیم و اراده و آرزوی صدساله مان را برای رسیدن به آزادی و عدالت در انقلاب 1357 به حکومت تبدیل کردیم. قربانیان مستقیم این انقلاب یعنی افرادی که توسط حکومت جمهوری اسلامی و به عنوان مخالفان این نظام کشته شدند حداقل ده برابر تمام کشتگان توسط حکومت پهلوی است. لابد به من خواهید گفت که راه جانبداری از حکومت پهلوی را رفته ام، اما چنین نیست، من فقط و فقط گفته ام که تعداد قربانیان مستقیم این نظام انقلابی ده برابر قربانیان آن نظام دیکتاتوری بوده است. اما از نظر من قربانی اصلی و مهم حکومت جمهوری اسلامی قربانیان تابستان 1367 نیستند، قربانیان 1367 فقط کسانی هستند که به چشم آمده اند، چون بی رحمی شیوه مرگ آنان چنان آشکار است که نام قربانی بلافاصله تصویر آنان را به ذهن ما متبادر می کند، اما تعداد قربانیان جنگ ایران و عراق بسیار بیشتر و نوع مرگ آنان بسیار وحشتناک تر و آثار اجتماعی آن بسیار عمیق تر از مرگ قربانیان 1367 است. خواهند گفت که رزمندگان جنگ شجاعانه جنگیدند و به شهادت رسیدند. اما من می خواهم سووال کنم با فرض اینکه کشتگان جنگ ایران و عراق با شهامت روی مین رفته باشند، یا شجاعانه پس از کشتن دشمن به شهادت رسیده باشند، یا در هنگام فرار از جنگ کشته شده باشند، یا در پناهگاه و از ترس سکته کرده باشند، آیا چیزی عوض می شود و آیا شماری از کشتگان سیاست این سالها کم می شود؟ آیا اگر کشتگان جنگ ایران و عراق مرگ خود را آگاهانه انتخاب کرده باشند نام آنان دیگر در شمار قربانیان ثبت نمی شود؟ وقتی کسی قربانی خشونت سیاسی است چه فرقی می کند ترور کرده باشد و اعدام شده باشد یا ترور شده باشد؟ چه فرقی می کند که مرگش را آگاهانه انتخاب کرده باشد یا ساده دلانه قربانی تبلیغات شده باشد؟ چه فرقی می کند نامش شهید باشد یا معدوم؟ بگذارید تردیدها را کمی بی رحمانه تر ادامه دهم. من مدعی ام تعداد کسانی که در جنگ ایران و عراق به دلیل نابخردی، اشتباه عملیاتی، لو رفتن عملیات جنگی ناشی از نبودن سیستم ضداطلاعاتی در جنگ و ندیدن آموزش نظامی کشته شدند، بسیار بیشتر از کسانی هستند که بطور طبیعی در یک عملیات جنگی کشته می شوند. این افراد قربانیان بلاهت و بی برنامگی شدند. دهها هزار کشته عملیات کربلای چهار و پنج کسانی بودند که در اثر اشتباه عملیاتی کشته شدند. ممکن است بگوئید که جنگ ایران و عراق در حقیقت مقاومت در برابر تجاوز دشمن بود، می پذیرم، اما ادعا می کنم که تعداد کسانی که به دلیل مقاومت در برابر متجاوز کشته شدند یک دهم کسانی که برای آزاد کردن کربلا و تجاوز به خاک عراق رفتند یا انگیزه های ماجراجویانه داشتند یا به اجبار در جنگ حضور یافتند هم نیست. و می خواهم ادعا کنم که اگر اشتباه در برآورد سیاسی و نظامی در رهبری مجاهدین خلق نبود، این همه جوان در جریان سی خرداد و عملیات فروغ جاودان قربانی خشونت نمی شدند. بلاهت و خریت و بی برنامگی و ارزیابی های غلط خاص یک گروه سیاسی نیست. می خواهم نتیجه بگیرم که اولا قربانیان انقلاب پرشکوه ملت ما بسیار بیشتر از قربانیان دیکتاتوری رژیم وابسته شاه بوده است و می خواهم نتیجه بگیرم که کشتگان ناشی از نابخردی و بی برنامگی سیاسی و ارزیابی غلط سیاسی بسیار بیشتر از آرمانخواهان و مردان باشهامتی بوده است که برای رسیدن به آرمان شان جان از دست دادند. فارغ از اینکه لازم است بگویم که آرمانهای سیاسی گروهها و احزاب در قدرت یا در جستجوی قدرت ما در صد ساله اخیر برای ما چیزی جز مرگ و نیستی و عقب ماندگی نداشته است. نتیجه تلخ تر و دشوارتر اینکه اگر کشته های مبارزه مسلحانه علیه شاه در دهه پنجاه می دانستند که ممکن است زنده بمانند و پانزده سال بعد توسط حکومتی که حاصل مبارزات آنهاست کشته شوند، هرگز حاضر نمی شدند به راه شان ادامه دهند. و این که اگر شهدای هویزه و شلمچه و دوکوهه می دانستند با شهادت شان راه کربلا باز نمی شود، بلکه بیست سال بعد آمریکایی ها کربلا را از دست صدام آزاد می کنند و آنرا در یک انتخابات آزاد به دست نخست وزیر مورد نظر آیت الله سیستانی می دهد حتما در کارشان تجدید نظر می کردند و حاضر نمی شدند برای آزاد کردن کربلا بمیرند. اما فاجعه به همین جا خاتمه نمی یابد، فاجعه این است که ما برای داشتند تصویری زیبا از تاریخ مبارزات مان به خودمان و دیگران و تاریخ دروغ می گوئیم، و این دروغ ها را همواره تکرار می کنیم. ما به دروغ از انقلاب مشروطه به عنوان انقلابی پیروز نام می بریم، در حالی که اگر رضاشاه به عنوان عامل انگلیس روی کار نیامده بود و به زور و برخلاف نظر رهبران مشروطه ایران به سوی ترقی و تجدد نمی رفت، ما تا سالها در همان گند و گه قاجار دست و پا می زدیم. ما دروغ می گوئیم که جنبش ملی شدن نفت یک قیام ملی بود، اصلا از این خبرها نبود، تمام این ماجرا یک عمل حقوقی از سوی دولت وقت بود که با پشتیبانی پادشاه وقت و حمایت مجامع بین المللی به نتیجه رسید و جنبش ملی شدن نفت به دلیل رفتارهای غلط مصدق و کابینه اش شکست خورد و امکانی که برای ایجاد یک حکومت ملی بوجود آمده بود به دلیل عشوه های مصدق و تندروی های فاطمی و اشتباهات توده ای ها نابود شد. ما دروغ می گوئیم که کودتای 28 مرداد 1332 قیام ملت برای حفظ سلطنت بود، بحران حکومت ناکارآمد مصدق به جایی رسیده بود که با آمدن دویست نفر به خیابان و حمایت و برنامه ریزی آمریکا همه جنبش ملی در عرض سه روز دود شد و به هوا رفت. ما دروغ می گوئیم که انقلاب مسلحانه مجاهدین و فدائیان رژیم شاه را تحت فشار قرار داد و باعث قیام مردم شد، حرکت مسلحانه دهه پنجاه به دلیل بی سوادی تعدادی دانشجوی کتاب نخوانده و هیجانزده به سرعت آغاز شد و بدلیل ناشیگری این چریک ها به سرعت توسط ساواک کنترل شد و در سال پنجاه و هفت اثری از فدائیان و مجاهدین باقی نمانده بود. ما دروغ می گوئیم که انقلاب ایران انقلابی علیه دیکتاتوری و بی عدالتی بود، انقلاب ایران واکنش ملتی خیالپرداز نسبت به حکومتی پر از اشتباه بود و نتیجه اش در هر زمینه ای که حساب کنیم به زیان سرنوشت ملت ایران بود. ما دروغ می گوئیم که جنگ عراق صرفا حاصل تجاوز آمریکا و عراق به ایران بود، اگر حکومت بعد از انقلاب آن همه پراشتباه رفتار نکرده بود هرگز تاوانی مانند جنگ را نمی داد. ما دروغ می گوئیم که مقاومت رزمندگان ایران علیه دشمن پیروز شد، ما در جنگ عراق با بی عقلی و بی کفایتی تمام فرصت های پیروزی را از دست دادیم و چه در میدان نبرد و چه روی کاغذ شکست خوردیم. ما دروغ می گوئیم که در جریان سرکوب های خرداد 1360 تا اعدام های 1367 حکومت جمهوری اسلامی با خشونت مخالفانش را کشت، در خرداد شصت اگر مجاهدین پیروز شده بودند ده برابر لاجوردی آدم می کشتند، تنها تفاوت این بود که مجاهدین پیروز نشدند. این ها همه فاجعه است. اما همه فاجعه این نیست، فاجعه بزرگتر این است که قربانیان تصادفات رانندگی در ایران از کل قربانیان جنگ و سیاست هم بیشتر است. فاجعه این است که قربانیان تندروی در جاده های ایران صدها برابر قربانیان تندروی های سیاسی جامعه ماست. فاجعه این است که زندانیان تصادفات رانندگی صدها برابر زندانیان سیاسی کشور است. ما قربانیانی بی خردی و اشتباه هستیم، فاجعه این است!

فاجعه این است که در یک روز در بیروت و تهران دو حادثه اتفاق می افتد. در بیروت رفیق حریری در جریان انفجاری عظیم همراه با ده تن دیگر در جریان یک توطئه کشته می شود و دهها ساختمان ویران می شود و دهها اتومبیل آتش می گیرد، روابط بین المللی تغییر می کند و سیاست خاورمیانه نسبت به حضور سوریه در لبنان دگرگون می شود. بدنبال ترور رفیق حریری به مدت یک هفته لبنان در صدر اخبار جهان قرار می گیرد. در همان روز در اثر یک آتش سوزی احمقانه شصت نفر در مسجد ارگ تهران کشته می شوند. نه توطئه ای در کار بوده است و نه دست دشمنی دیده می شود، این خبر جز چند ساعت در رسانه های داخل و خارج منعکس نمی شود و هیچ چیزی هم در هیچ جایی تغییر نمی کند، فقط شصت نفر در آتش بلاهت می سوزند، بلاهتی که هر روز تکرار می شود و آتشی که هر روز به یک دلیل ابلهانه افروخته می شود. همین! فاجعه این است!

دو سال است که همه نیروهای سیاسی تلاش می کنند تا حکومت را وادار سازند که از اعدام های سیاسی خودداری کند. حتی ماجرای خانم افسانه نوروزی که ربطی به سیاست هم نداشته است در اثر فشار نیروهای سیاسی تبدیل به یک پروژه سیاسی می شود و سرانجام در اثر واکنش مثبت و انسانی افکار عمومی افسانه نوروزی آزاد می شود و به خانه می رود. هاشم آقاجری که تا پای اعدام رفته است سرانجام با فشار افکار عمومی آزاد می شود و به خانه می رود و فعالیت سیاسی اش را از سر می گیرد. می توانیم بگوئیم که در سال گذشته حتی یک نفر هم به دلیل سیاسی در ایران اعدام نشده است، اما آیا می توانیم از صدها قربانی بلاهت و عقب ماندگی مدیریت که مستقیما ناشی از طرز فکر سیاسی ماست، چشم پوشی کنیم؟

این همه قربانی ناشی از چیست؟ این همه مرگ به چه دلیل اتفاق می افتد؟ آیا این همه فاجعه و قربانی ناشی از حکومت است؟ میان آنچه خاتمی قانونگرایی می نامد و این همه کشته های ناشی از عدم رعایت قانون در رانندگی چه رابطه ای وجود دارد؟ میان آنچه کرامت انسانی نامیده می شود و این همه آدمی که در آتش سوزی مدرسه و مسجد و اتوبوس کشته می شوند چه رابطه ای وجود دارد؟ ایا احترام به انسان فقط برای این است که انسان موضوع سخنرانی قرار بگیرد؟

هشت: غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. همانطور که برای ما هیچ اهمیتی ندارد که در دوران حکومت امیرکبیر دولت و دیوان سر وسامانی پیدا کرد و در دوران رضاشاه سطح زندگی و مدنیت در ایران بالا رفت و جلوی مرگ و میر و هرج و مرج گرفته شد و در دوران نخست وزیری هویدا وضع اجتماعی و اقتصادی مردم به تعادل رسید و در دوران هاشمی رفسنجانی فضای اجتماعی و مدیریت کشور بهبود پیدا کرد و در دوره خاتمی فرهنگ و سیاست خارجی و آزادی بیان و وضع اقتصادی جامعه بهتر شد. برای ملت ما بهبود مدیریت هیچ اهمیتی ندارد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد، چون همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند، اما چون کرباسچی در جریان محاکمه اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد. برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راهسازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد.

نه: در اثر بارش برف گیلان یازده هزار خانه ویران شد. در اثر زلزله بم بیش از پنجاه هزار نفر کشته شدند. در اثر تصادفات رانندگی هر ساله بیش از بیست هزار نفر در تصادفات رانندگی می میرند و برای ما اینها هیچ اهمیتی ندارد. اما برای ما یک اعدام سیاسی یعنی همه چیز. برای ما صد و پنجاه هزار زندانی مالی که در زندان های جمهوری اسلامی می پوسند به اندازه صد زندانی سیاسی ارزش ندارند. مشکل اصلی امروز ما قبل از استبداد و وابستگی و بی عدالتی مشکل زندگی غیر استاندارد است، مشکل این است که حتی اگر آزادی بیان هم داشته باشیم ممکن است در جریان زلزله یا تصادف بمیریم. فاجعه عقب ماندگی و نابخردی هر ساله دهها برابر دیکتاتوری از ما قربانی می گیرد. ممکن است بگوئید تا زمانی که این حکومت برسرکار است نمی توان انتظار بهبود اوضاع را داشت. و ممکن است بگوئید برای هر تغییری نخست باید این حکومت برود. صد سال قبل مشروطه خواهان می گفتند حکومت ناصرالدین شاه برود، هر کس می خواهد بیاید، وقتی رضاشاه سرکار آمد ملت ایران فقط یک آدم زورگو می خواستند تا کشور را اداره کند، اما وقتی رضاشاه به تبعید رفت تا سالها حتی اجازه نمی دادند جسدش را در ایران دفن کنند. وقتی انقلاب شد مردم می گفتند شاه برود، هر کسی می خواهد بیاید. امروز بخش وسیعی از مردم براین اعتقادند که اگر این امکان وجود داشت که به جای یک انقلاب، حکومت پهلوی خودش را اصلاح کند این همه فاجعه به سر ملت ما نمی آمد. امروز بخش وسیعی از مردم ایران می گویند این حکومت برود، هرکس بیاید بهتر است. چرا ما با هر حکومتی مخالفیم؟ و چرا ویرانگری یک خصوصیت ایرانی است؟ من سووال می کنم: در حال حاضر کدام جریان برانداز عاقل تر، کارآمدتر و منطقی تر از همین حکومت نکبت است؟ یک دلیل مهم که براساس آن من معتقدم براندازی حکومت ایران کار غلطی است این است که هیچ نیرویی جز مردم وجود ندارد که بتواند این حکومت را تغییر دهد. کسانی که روش اصلاح را نادرست و براندازی را تنها راه ممکن می دانند جز اینکه روش شان غلط است مشکل شان این است که دروغ می گویند و توان برانداختن حکومت را ندارند. این گروه مجانینی که تلویزیون های لس آنجلسی را در کنترل دارند نماد شاخص جریان اپوزیسیون برانداز هستند، باشعورترین و عمیق ترین و دانشمندترین شان آقای اهورا پیروز یزدی است. چنین مجنونی اگر در ایران برسرکار بیاید چه فاجعه ای اتفاق می افتد؟ مشکل این است که اگر هر کسی برسرکار بیاید بهتر از این وضع نیست. ما دیگر بعد از این همه سال و این همه تجربه تلخ نمی توانیم با چشم بسته به استقبال حکومتی برویم که نمی دانیم چیست و بعدا چه خواهد کرد.

ده: و نکته آخر اینکه من معتقدم بخش وسیعی از مشکلات ما ناشی از ملت ایران است و تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود. دیوانه ای مانند حسن عباسی هم همین حرف را می زند، او هم معتقد است ایران باید تمام جهان را کنترل کند، منتهی او می خواهد همه دنیا را مسلمان کند، اما ما با حکومت دینی مخالفیم. تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. راستی چرا ما انتظار داریم اپوزیسیون و نیروهای پیشرو کشور بتوانند حکومت را از بین ببرند؟ وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟

می دانم از خواندن این حرف ها عصبانی خواهید شد، اما لازم است یکبار با بیرحمی به خودمان نگاه کنیم. حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم. حکومت ایران باید خودش را اصلاح کند، اما این تنها در صورتی ممکن است که ما بتوانیم حکومت را وادار به اصلاح کنیم. و این در صورتی ممکن است که ما بتوانیم افکار عمومی جهان را برای وادار کردن حکومت ایران تحت فشار قرار دهیم. آیا ما توانایی این کار را داریم؟ اپوزیسیونی که به عنوان اپوزیسیون خارج از کشور تعریف شده است قدرت تحت فشار قرار دادن حکومت را ندارد، این اپوزیسیون علیل و پیر و درمانده و بی سازمان است. به عبارت دیگر نجات دهنده ما خودش بیمار است. اما من معتقد نیستم که نجات دهنده در گور خفته است. من معتقدم نبض تحولات در داخل ایران همچنان می تپد. اما معتقدم ما بیش از هر زمانی به نقد جدی خود محتاجیم. بیش از هر زمانی نیازمند آن هستیم که از فریب دادن همدیگر و رویا بافی و ساختن تصورات غیرممکن و غیرواقعی پرهیز کنیم. افغانستان تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. عراق تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. ایران همچنان در وضعی اسفبار قرار دارد. سیاستمداران جهان می دانند که تغییر وضع ایران تنها با رفتاری که ملت ایران باید انجام دهد ممکن است. و ملت ایران اگر سرنوشت اسفبار و تلخ خود را نمی خواهد باید در رفتار تاریخی اش تجدید نظر کند. یک بار هم شده بعد از صد سال تلاش کنیم تجربه های تلخ گذشته را تکرار نکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

خاتمی، اولشی! آخرشی!

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 [2007.05.21]

تذكر ماموران نيروي انتظامي به دختران جوان در مورد بدحجابي باعث درگيري در ميدان هفت تير تهران شديك پليس زن سعي داشت با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند." .

بالاخره هرجا که باشد، به هر ترتیب که باشد، هر جوری که باشد، دوباره همه راهها به رم ختم می شود. فردا سالگرد دوم خرداد است و قرار است خاتمی در این مورد سخنرانی کند. از همه دوستان درخواست می شود که اگر بچه شان هم روی گاز است، ابریشم شان هم روی آتش است، لیوان وسط مهمانی توی دست شان است، بگذارند کنار و حتما به این مراسم بروند. ضمنا پیشنهاد می کنیم آدمهایی مثل هاشمی رفسنجانی و کروبی و غیره هم در برنامه شرکت کنند، یک دفعه آقای کروبی دوباره خوابش نبرد آرای انتخابات زیر و رو شود. مطبوعات اعلام کردند که اصلاح طلبان برای کاندیداتوری سید محمد خاتمی در مجلس هشتم در حال تلاش جدی هستند. به نظر من اگر خاتمی برای انتخابات نامزد شود و رای اول تهران را بیاورد، بهترین موقعیت برای آماده شدن او برای ریاست جمهوری بعدی است. سعید حجاریان گفت: « مردم به اصلاح طلبان اعتماد دارند.» البته آگاهان گفتند: اعتماد که مدتی است گم شده و پیداش نیست، اما احتمالا یک چیزهایی دارند. در همین راستا نهضت آزادی ساعت صفر شروع فعالیت های انتخاباتی را اعلام کرد و گفت: « اپوزیسیون قانونی متحد شوند.» از طرف دیگر اصلاح طلبان در انتخابات خانه احزاب هم پیروز شدند. فعلا هوا خوب است و کارها دارد گاماس گاماس پیش می رود. شلوغ نکنیم و صف را به هم نزنیم.

مجلس برود یا به روانکاو مراجعه کند؟

اکبر اعلمی، نماینده غیور تبریز که اسامی 35 نفر از سووال کنندگان از رئیس جمهور را اعلام کرده است، برخی دلایل و علل سووال یا استیضاح را چنین گفت: « خودمحوری و خود شیفتگی احمدی نژاد از یک سو و در مواردی غلبه احساس بر عقل و منطق از دیگر سو، باعث به هم ریختگی سیستم و آشفتگی امور گردیده است.» آگاهان توضیح دادند که معمولا چنین مشکلاتی با مراجعه به روانکاو و مدتی بستری شدن حل می شود و نیازی به استیضاح نیست، اما برخی دیگر از آگاهان گفتند کار از محکم کاری عیب نمی کند، اول برود به مجلس بعد سری به بیمارستان بزند.

عوامل امیرکبیر دستگیر شدند
بالاخره یک ماه بعد از اینکه دانشگاه امیرکبیر به هم ریخت و اول یک نفر، بعد سه نفر، بعد پنج نفر، بعد شش نفر و بعد هشت نفر از بچه های امیرکبیر دستگیر شدند، وزارت اطلاعات تازه امروز اعلام کرد که عوامل انتشار متون موهن در نشریات دانشگاه امیرکبیر دستگیر شدند. به نظر می رسد وزارت اطلاعات در دستگیری ها به روش زیر عمل می کند:
اول: سه نفر دانشجو را که کاملا با هم فرق دارند به شیوه تصادفی دستگیر می کنند.
دوم: با بازجویی از آنها یکی را که بیشتر از دو نفر دیگر به نظر می رسد شبیه کسی است که این کارها از او بعید نیست، نگه می دارند و دو تای دیگر را آزاد می کنند.
سوم: سه تا شبیه اولی دستگیر می کنند و خانه های شان را می گردند تا شاید یک چیزی از خانه پیدا کنند.
چهارم: کسانی که از خانه شان چیزهای جالبی پیدا شده جدا می کنند و کسانی که هیچ چیزی برای متهم کردن آنها نیست به عنوان اقدام کننده علیه امنیت ملی به دادگاه انقلاب می سپارند.
پنجم: از کسانی که چیزهای جالبی در خانه شان پیدا شده، اسامی همکلاسی های شان را می پرسند و سه نفر از همکلاسی ها را دستگیر می کنند و بازجویی می کنند.
ششم: در مورد خانواده همکلاسی های دستگیر شده بازجویی می کنند و احتمالا ده بیست نفر مشکوک، مثل بقیه مردم ایران در خانواده آنها پیدا می کنند و آنها را هم احضار و بازجویی می کنند.
هفتم: یکی از کسانی که واقعا مرتکب جرم شده، اشتباها در جایی از دهانش درمی رود و خودش را لو می دهد و وزارت اطلاعات وی را دستگیر می کند.
هشتم: وزارت اطلاعات اعلام می کند که در اثر پیگیری های مستمر عوامل مذکور را دستگیر کرد.

بازی های نیکلا کوچولو
فعلا فرانسه در تب و تاب این سیاستمداری که همه از او متنفرند، ولی تنها راه باقی مانده برای آینده است، دارد جلز ولز می کند. نیکولا کوچولو یک وزیر دادگستری زن مراکشی مسلمان جوان را به کابینه اش آورد. در کابینه اش 10 مرد و 7 زن عضویت دارند. نکته مهم این که ظاهرا مجاهدین خلق می خواستند بروند پیش او، ولی فعلا راهشان نداده. شر این آشغال ها را از فرانسه بکند، خوب است. در همین راستا، در جنوب فرانسه فستیوال فیلم کن آغاز شد و فیلم پرسپولیس که از روی اثر پرفروش مرجانه ساتراپی ساخته شده به این فستیوال رفت. رسانه های درپیتی مثل بازتاب فعلا اسم فیلم « ضدایرانی» را روی پرسپولیس گذاشته اند. اگر فیلم مثل کتاب باشد، اصلا هم ضدایرانی نیست، بلکه خیلی هم فیلم خوبی است. وسط این همه نویسنده بین المللی ایرانی تبار، ساتراپی از آنهایی است که به عنوان گزارشگر فضای ایران در جهان کارش واقع گرا و جالب بوده. وزارت ارشاد اسلامی به نمایش این فیلم در کن اعتراض کرد. آگاهان گفتند: وزارت ارشاد اسلامی غلط کرد.

جنگ اعراب با اسرائیل یا متکی؟
اوضاع مذاکره ایران و آمریکا فعلا در وضعیت شیرتوشیر به سر می برد. روزنامه کیهان شمشیر را از رو بسته که مذاکره نباید بشود. آقای خامنه ای هم در حالی که تصویرش نشان می داد که با مذاکره مخالف است، اما صدایش اعلام کرد که طرفدار مذاکره است، در مشهد رویت شد. از طرف دیگر ماست مالی داستان هولوکاست توسط متکی و جواد لاریجانی، که یک هفته است وارد صحنه شده است، شروع شد. م. ن.چ. وزیر خارجه پریروز اعلام کرد: « هر دانش آموزی می داند که هیچ کشوری از روی نقشه جهان حذف شدنی نیست.» اما ظاهرا رئیس جمهور شب زنگ زد و به منوچهر گفته که: « بی مرام! خوبه من جمعت کردم از خیابون و به اینجا رسوندمت، حالا دیگه ما رو ضایع می کنی؟» در همین راستا م.ن.چ. دیروز مواضع خود را راست کرد و گفت: « منظورم این بود که فلسطین حذف شدنی نیست، نه اسرائیل.» در همین راستا کشورهای عرب علیه دخالت متکی در اختلاف اسرائیل و فلسطین اعتراض کردند و گفتند: « ایها الاخوی! انت راس البصل او تحت البصل؟ روه روه اهنا، اصلا خودش یعنی به عرب تشی کار داری؟» و اما بشنوید از جواد لاریجانی که ظاهرا بطور اشتباهی با جروزالم پست مصاحبه کرد و مورد انتقاد خفنگ و شدیداللنگ کیهان قرار گرفت. به دنبال انتقاد کیهان از مصاحبه جواد لاریجانی با جروزالم پست؛ ستاد حقوق بشر قوه قضائیه گفت که اصلا چنین مصاحبه ای صورت نگرفته است. و راوی آن از بیخ جزو اعراب محسوب می شود. جواد لاریجانی نیز در ادامه سیاست ماست مالی هولوکاست گفت: « محو اسرائیل از نقشه زمین ساخته پرداخته رسانه های غربی است.» من فکر می کنم جواد لاریجانی کیهان و رسالت و دکتر رامین را جزو رسانه های غربی حساب کرده است. جواد لاریجانی همچنین با گریه تمام گفت: « کشورهای عربی باید برای پیشرفت اتمی ایران ارزش قائل شوند.» آگاهان گفتند: آقا جوات! اینها اصلا حالی شون نیست، ول شون کن بریم اطراف ارادان، اون ها انرژی هسته ای خیلی واردن. وسط این بکش بکش معاون طالبانی گفت: « ایران به دخالت در عراق پایان دهد.» فعلا مذاکره معلوم است و طرف آمریکایی هم تعیین شده، ولی طرف ایرانی معلوم نیست. سخنگوی وزارتخارجه گفت: « نماینده ایران در مذاکره با آمریکا هنوز مشخص و قطعی نیست.»

دروغ های رئیس جمهور
مصاحبه رئیس جمهور عجیب بود. انگار چیزی به اسم واقعیت وجود ندارد و اصلا بنا نیست فکر کنیم که ممکن است غیر از « من» کسی وجود داشته باشد که بتواند در مورد واقعیت حرف بزند. رئیس جمهور و رهبر جنبش عددسالاری معاصر، رسما اعلام کرد که تورم امسال 13 درصد است. احمد مجتهد، مشاور بانک مرکزی هم اعلام کرد که تورم امسال 17 درصد و افزایش نقدینگی 40 درصد است. البته رئیس جمهور یک حرف مهم و جالبی زد که به نظر می رسد بخش « دپرسیو» بیماری اش بر بخش « مانیای» آن غلبه کرده است. وی گفت: « اگر از من خوشتان نمی آید، حداقل دروغ نگوئید.» آگاهان توضیح دادند که از رئیس جمهور خوششان نمی آید، ولی این دلیل نمی شود که دروغ بگویند. معلوم نیست چرا رئیس جمهور فکر می کند منتقدان دولت نمی توانند این دوتا کار را با هم بکنند، هم از رئیس جمهور خوش شان نیاید و هم آمار درستی بدهند؟

و مشکلات اساسی ایران

گاهی اوقات آدم در می ماند که این دولت عزیز و محترم به کدام دلیل منطقی و حتی غیرمنطقی یا هر اصولی یا اصلا بدون هیچ اصولی، فلان کار را می کند؟ شما یک خیابان دارید به اسم « خالد اسلامبولی» که این آقای محترم رهبر و رئیس جمهور یک کشور مثل مصر را ترور کرده است. بعد التماس می کنید که آهای مصر! بیا با من رابطه برقرار کن که من به تولید انبوه خالد اسلامبولی در مصر بپردازم، آن کشور هم می گوید اسم خیابان را عوض کن، تا رابطه برقرار کنیم، شما هم این کار را نمی کنید. به نظر شما رابطه با یک کشور مهم تر است یا اسم یک خیابان؟ یا مثلا در مورد کانادا. در تمام این دنیای عظیم، یک کشور بود که مثل آدم با ایران رابطه داشت، معلوم نشد لنگه کفش مرتضوی بود یا چه کسی که زد و این زهرا کاظمی را که با اجازه رسمی دولت وارد کشور شده بود، و تنها گناهش این بود که یادش رفته بود که ایران چه جور کشوری است، را کشت. حالا دولت حاضر است رابطه اش با کانادا تا ابد به هم بریزد، ولی یک تحفه نورچشمی را حداقل از کار برکنار نکند. از طرف دیگر در تمام این دنیا یک آقای نوام چامسکی زبان شناس که من واقعا اقرار می کنم زبان شناس بزرگی است، چون توانسته زبان احمدی نژاد و گنجی را همزمان بفهمد، از ایران طرفداری می کند. دولت محترم هم خانم هاله اسفندیاری که احتمالا ایرانیان دوروبرش در آمریکا به او می گویند جاسوس جمهوری اسلامی، دستگیر کرده و به او می گوید جاسوس آمریکا. همین می شود که آقای چامسکی هم شاکی می شود که بابا اینا دیگه کی ان؟ دیروز نوام چامسکی بازداشت هاله اسفندیاری را محکوم کرد. فقط همین مانده که فردا همه استادان ایرانی مقیم آمریکا در هاروارد و برکلی و استنفورد ایران را محکوم کنند. من فقط یک چیز را هرگز نخواهم فهمید و آن اینکه این آقایان که تا یک هفته دیگر هاله اسفندیاری را آزاد می کنند و دیگر حتی اسمش را هم از زبان وزیر اطلاعات و قوه قضائیه نخواهیم شنید، چرا کاری را که هفته دیگر می خواهند بکنند، امروز نمی کنند؟ راستی کسی از رامین جهانبگلو خبری دارد؟

هفت تفاوت بین هاله اسفندیاری و فی ترنی
خیلی به این موضوع فکر کردم که تفاوت خانم هاله اسفندیاری و خانم فی ترنی ملوان که فکر می کرد قرار است به او تجاوز کنند و دارند در سلول بغلی برایش تابوت می سازند، چیست؟ به نظرم این تفاوت ها میان آنها وجود دارد که یکی را با سلام و صلوات و اهدای لباس و روسری و کادو و دیدار رئیس جمهور آزاد می کنند و این یکی را نگه می دارند.
اول: هاله ایرانی است و ممکن است عامل آمریکایی ها باشد که قرار است بعدا با ایران بجنگند، اما فی ملوانی است که انگلیسی است و به خاک ایران تجاوز کرده است.
دوم: هاله یک محقق مخالف جنگ است، فی یک جنگجوی در حال جنگ است.
سوم: فی چون مادر است خیلی برای ما ارزش دارد، اما هاله چون مادربزرگ است اصلا برای ما ارزش ندارد.
چهارم: فی وقتی به انگلیس برگشت هر چیزی هم که اتفاق نیفتاده بود گفت، اما هاله مطمئنا اگر به آمریکا برگردد چیزی جز آنچه اتفاق افتاده است نخواهد گفت.
پنجم: فی چشم سبز و موبور است و از خودمان است، هاله مومشکی و چشم سیاه است و از خودشان است.
ششم: هاله آدم تحصیلکرده ای است و ما هم که طرفدار علم هستیم و به همین دلیل کاری می کنیم که تمام ایرانیان تحصیلکرده با ما دشمن شوند و دیگر پای شان را به ایران نگذارند، اما فی تحصیل نکرده و ملوان است و این دفعه با عمه و خاله اش برای دیدار از رئیس جمهور عزیز ما می آید، البته احتمالا با ناو می روند ارادان.
هفتم: وقتی ما فی را دستگیر کردیم خیلی چیز عجیبی نبود، چون یک نظامی در منطقه جنگی یک نظامی را دستگیر کرده بود، ولی وقتی هاله را دستگیر کردیم، برای همه اتفاق عجیبی بود که فقط ممکن بود در ایران رخ بدهد.
نتیجه گیری اخلاقی: یادتان هست سالها قبل چیزی به اسم اخلاق وجود داشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

کی؟ کجا؟ تورم کجا بود؟

ابراهيم نبوي- یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 [2007.05.20]

در ادامه سیاست آمار درمانی و عددسالاری، جناب آقای دکتر نفتی در یک گفتگوی ویژه با ما شرکت کرد و دهان ما را با پاسخ های دقیق، روشن، و منطقی خود سرویس نموده، سالم به آشیانه خود بازگشت.
ما: جناب آقای دکتر! با توجه به افزایش قیمت نفت، چرا تغییرات زیادی در زندگی مردم اتفاق نمی افتد؟ و چرا ما این تغییرات را نمی بینیم؟
دکتر نفتی: برخلاف آمارهایی که ممکن است به گوش شما برسد، قیمت نفت در سال گذشته فقط به مدت یک ساعت و نیم بالا رفت و در حقیقت بعد از آن قیمت نفت شدیدا کاهش پیدا کرد که حتی براساس آمارهایی که من دارم، که حدودا دو کارتن ده کیلویی می شود، قیمت نفت رسید به هفت دلار که با محاسبه دلار هفت تومانی که از رژیم گذشته برای ما به ارث رسیده می شود چهل و نه تومان می شود که اصلا چیزی نیست، من خودم بقیه بودجه را تا 29 میلیارد دلار از یک جایی جور کردم. ولی تغییرات زیادی در زندگی مردم اتفاق افتاده که خیلی ها دوست ندارند این تغییرات باشد، که ما هم جواب شان را در خیابان دادیم.
ما: ولی گفته شد که دولت ذخیره ارزی را در سال گذشته مصرف کرده است، می خواستیم ببینیم این سی میلیارد دلار به چه مصرفی رسیده است؟
دکتر نفتی: ما سی میلیارد دلار داشتیم که چیز خاصی نبود و اگر حساب کنیم برای هر نفر می شود 500 دلار که چیزی نمی شود، یعنی ماهی 40 هزارتومان که جلوی گدا بگذاریم قهر می کند، اول ما با گداها حرف زدیم که قهر نکنند و بعد اقدامات اساسی را شروع کردیم. ما تصمیم گرفتیم عملیات عمرانی کنیم که برای فرزندان مان و فرزندان فرزندان مان بماند، چون این نفت متعلق به امروز نیست، به همین دلیل ما وام هایی دادیم که اینها به صورت چرخه هایی در حال چرخیدن است و هی دارد می چرخد و الآن می بینید که نسبت به سه سال پیش همه چیز عوض شده و ما توانستیم غول گرانی را از بین ببریم و مقدار زیادی هم صرف پیشرفت های علمی شده که در حال حاضر بیش از سه میلیون دختر 16 ساله در حال تحقیقات هسته ای هستند و این ثروت کلانی است برای آینده.
ما: قرار بود سهم دولت از درآمد نفت کاهش پیدا کند و دولت برای افزایش درآمد غیرنفتی تلاش کند، دولت در این راستا چه گامهایی بلندی مطمئنیم که برداشته است، ولی می خواهیم ببینیم که چقدر بلند بوده است؟
دکتر نفتی: دولت گامهای بسیار بلندی برداشته که همین باعث شد که حتی شلوار بسیاری از مسوولان جر بخورد که این یک فداکاری بزرگ بود. مثلا در سال 84 واردات کشور 35 میلیارد دلار بود که در سال 84 به 39 میلیارد دلار رسید و در واقع درست است که 4 میلیارد دلار افزایش پیدا کرد، ولی شیب آن، طوری بود که در حقیقت کاهش پیدا کرد. در مقابل صادرات حدودا ده برابر شد که خود ما هم مانده ایم که این آمار از کجا آمده، ولی نشانه پیشرفت بزرگی در کشور است که ما این گام ها را برداشتیم.
ما: آیا وابستگی دولت به نفت کاهش پیدا کرد یا نه؟
دکتر نفتی: سهم نفت در سال های اخیر با یک شیب عجیب و بسیار تندی کاهش پیدا کرد که قبلا 98 درصد بود، ولی الآن به 50 درصد رسیده که احتمالا در سال 86 باید به 2 تا 3 درصد برسد که ما این وابستگی را هم از بین می بریم و دولت دیگر اصلا نفت نمی فروشد و قصد داریم با صادرات خرما که قرار است از عراق وارد کنیم و آن را به ونزوئلا صادر کنیم، تغییرات زیادی در زندگی مردم به وجود بیاوریم.

ما: عده ای می گویند که افزایش بیکاری یکی از نقاط ضعف دولت است که البته ما تعدادی از کسانی که این حرف ها را می زدند ادب کردیم، ولی از شما هم می خواهیم در این مورد اگر دوست دارید توضیحاتی بدهید.

دکتر نفتی: البته من خودم یک آمارهایی شنیدم که مثلا گفته اند که دولت مثلا 60 میلیارد دلار واردات داشته، به آنها پاسخ می دهم که اولا واردات چیز بدی نیست، داریم، وارد می کنیم، به کسی هم ربط ندارد، ولی این دلیل نمی شود که آمار واردات مان بالا برود. حتی خیلی از دانشمندان جوان ما معتقدند که ما اگر بتوانیم همه چیز را وارد کنیم خیلی ارزان در می آید، و کار اصلی دولت که کسی به آن توجه نکرده این است که ما اصلا چیزی صادر نمی کنیم ولی وارد می کنیم و پولش را من خودم می دهم، و این دستآورد کمی نیست. باید ببینیم ما چی وارد کردیم؟ ما که کالای مصرفی وارد نکردیم، ما کالاهایی مثل برنج و شکر وارد کردیم که این کالاها اصولا برای مصرف نیست، بلکه برای پروژه های عمرانی و سدسازی و ساخت تونل های کشور است. در حال حاضر کسانی با ما رقیب هستند، و امانتدار نیستند و وزارت اطلاعات هم در جریان است. اینها می گویند ما 60 میلیارد وارد کردیم که البته رقمش درست است، ولی آمارش درست نیست، چون آمارهایی ما می دهیم که روی آن کار عملیاتی شده.

ما: پس فرمودید نرخ بیکاری کاهش پیدا کرده است که این بسیار امیدوار کننده است و مردم دوست دارند این را از دهان خودتان بشنوند.

دکتر نفتی: نرخ بیکاری در گذشته 12 درصد بود که ما یک درصد آنها را سرکار گذاشتیم و الآن 11 درصد بیکار داریم که چیز مهمی نیست. وقتی من سرکار آمدم معلوم شد که حدود 3 میلیون بیکار را دو دولت قبلی در جایی قایم کرده بودند که اصلا محاسبه نشده بود و درست دو روز بعد از روی کار آمدن ما اینها را آزاد کردند که خب، ما هم بلافاصله آنها را سرکار گذاشتیم و الآن بیکاری نداریم، یک مقداری هم از سال 57 بیکار بودند که این هم از آنها به ارث رسیده بود که ما الآن آنها را هم حل کردیم. در دوران خاتمی آنها جمعیت 15 ساله را هشت سال در همان سن 15 سالگی نگه داشته بودند که اینها وارد بازار کار نشدند، و یک دفعه ما متوجه شدیم که این افراد یک دفعه هشت نه سال رشد کردند که این هم یکی از مشکلات ما بود. در حال حاضر نرخ بیکاری در کل 11 درصد است، در میان آقایان 23 درصد و در میان خانم ها 16 درصد است که اگر جمع کنیم می شود 11 درصد که ما از برنامه هشت سال آینده هم جلو زدیم و سعی ما براین است که تا وقتی این مصاحبه تمام می شود، بیکاری را به صفر برسانیم که این یک حرکتی است در جهت مثبت.

ما: گفته می شود که نرخ تورم در دولت گذشته 13 درصد بود که در حال حاضر به 16 درصد رسیده است. تلاشهای موفق شما برای کاهش این نرخ تورم چیست و دولت چه کارهایی در این مورد می کند؟

دکتر نفتی: نرخ تورم در دوران خاتمی 15.7 درصد، در دوران هاشمی 25 درصد، در دوران موسوی 30 درصد، در زمان هویدا 60 درصد و در زمان ناصرالدین شاه در حدود 86 درصد بود که از سال 84 ما موفق شدیم آن را به 12 درصد برسانیم و در سال 85 که قرار بود تورم به 11 درصد برسد به 14 درصد رسید که اگر درست نگاه کنیم عملا همان 10 درصد است، نرخ تورم در سال 86 در ماه گذشته 9 درصد شد که ما حدس می زنیم که در پایان سال به 5 درصد و در سال 87 به صفر برسد که ما برای اولین بار شاید تورم منفی داشته باشیم که من به صفر رسیدن این تورم را به همه تبریک می گویم و واقعا این اتفاق بزرگی است.

ما: شما چگونه موفق شدید تورم را به صفر برسانید؟

دکتر نفتی: این یک کار بزرگ بود که چند نفری انجام دادیم که آن را با جابجایی عملیاتی کردیم. چون در این سبد تورم ما آنها هرچیزی که گران می شد، می گذاشتند و ما سه نفر بودیم که اینها را دور می انداختیم، چون سبد تورم از نظر ما نباید در آن چیزهایی که گران می شوند، قرار بگیرند که ما به جای این سبد یک تشت گرفتیم و چیزهایی که ارزان می شد از همین میدان تره بار پشت خانه مان خریدیم و خیلی چیزها را هم خودم با قیمت ارزان دادم به سازمان برنامه و موفق شدیم نرخ تورم را در سال آینده به صفر برسانیم.

ما: آمارهاى غير رسمى درباره چشم‌انداز اقتصاد كشور با آمارهايى كه جنابعالى اعلام كرديد، هيچ سنخيتى ندارد، چه اقدامى بايد انجام داد كه اين آمار در ذهن عموم يك شكل شود؟

دکتر نفتی: اصولا ما یک مراکز آمارگیری داریم که اینها از گذشته به ارث رسیده و می توانیم آنها را با بولدوزر خراب کنیم، چون واقعا ساختمان آنها مناسب با شئونات کشور نیست. این آمارها غلط است و اساس این آمارها هم این است که قیمت ها در بازار چیست، در حالی که قیمت ها را ما گفتیم، باز می روند از جای دیگر می پرسند که ما کاری نمی توانیم بکنیم. مثل واردات که ما درست است که 60 میلیارد وارد کردیم ولی همین 60 میلیارد از 25 میلیارد سال 83 به دلایل مختلف کمتر است.

ما: شما فکر می کنید چرا آمارهای شما با آمارهای مراکز آمارگیری فرق می کند؟

دکتر نفتی: مشکل ما این است که اداره گمرک ما مال 100 سال قبل است، در حالی که اگر صد سال قبل اداره گمرک نداشتیم و الآن خودمان درست می کردیم اینطوری نمی شد. من و تمام خانواده می گوئیم که تورم کاهش پیدا کرده، بعد آنها می روند از بانک مرکزی نرخ تورم را می پرسند، مثلا می گویند که سهم نفت در بودجه 100 درصد اضافه شده، در حالی که ما می گوئیم کم شده، بعد وقتی می پرسیم به چه دلیل، دلیل می آورند، در حالی که سیاست ما این نیست که دلیل بیاوریم. بدون هیچ دلیلی می گویند قیمت مسکن افزایش یافته و از آن برای نشان دادن افزایش تورم استفاده می کنند، در حالی که مگر آدمی مثل من روزی چند ساعت در خانه هستم، من اصلا مسکن را قبول ندارم.

ما: شما موفق شدید مشکل مسکن را در روستا حل کنید و در حال حاضر ما مشکلی در مسکن روستایی نداریم، برنامه موفق شما برای حل مشکل مسکن شهرها چیست؟

دکتر نفتی: یکی از مشکلات مهم ما این است که عده ای دنبال خرید یا اجاره یا ساخت مسکن هستند، در حالی که از نظر ما لزومی ندارد، ما باید تعداد متقاضیان مسکن را کم کنیم، این راه حل پایدار است، اگر تعداد متقاضی مسکن کم شد، خانه ها خالی می ماند و بعد قیمت پائین می آید. ما یک طرح خوبی تهیه کردیم که فکر می کنم تا نیم ساعت دیگر مشکل مسکن شهرها هم حل شود. روش ما این است که اگر قیمت زمین و ساخت و چیزهایی مثل دستشویی و آشپزخانه و اتاق و سالن غذاخوری و حیاط را از مسکن حذف کنیم، قیمت تمام شده پائین می آید، بعد قیمت مسکن می شود یک سوم زمان خاتمی و یک پنجم زمان هاشمی که این پیروزی بزرگی است که دولت به آن دست پیدا کرده است.

ما: دولت چه اقداماتی برای جذب سرمایه گذاری خارجی انجام داده است؟

دکتر نفتی: یک اتفاق مهمی که افتاده است این است که الآن در دنیا معروف است که ایران امن ترین کشور برای سرمایه گذاری خارجی است. که یک شیب تندی هم در این مورد اتفاق افتاده که البته تلاشهای زیادی شده، حتی تعدادی از این سرمایه گذاران خارجی را در فرودگاه کتک زدند که همین باعث شد آنها بفهمند موضوع جدی است و بیایند و سرمایه گذاری کنند که ما داریم در یک شیب تند می افتیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:22  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 29 اردیبهشت 1386

تکیلا تاریا

در پاسخ به نوشته ای که تحت عنوان « برای ان که رفت و برای آن که ماند» نوشته بودم، دهها پاسخ و نظر دریافت کردم. پاسخ ها و نظراتی که هر کدام شان می تواند آن نوشته را کامل تر کند یا اشتباهات آن را کم تر کند.

یکی دو نوشته نیز منتشر شد که چون آنها را نماینده گروه مهمی از ایرانیان آن سو و این سوی آب نمی دانم، بطور خاص پاسخ شان را نمی دهم. در حقیقت این نوشته تکمله ای است بر « برای آن که رفت و برای آن که ماند»، این توضیحات را بخوانید:

ایرانیان بیرون مرز اگر بنا باشد به حسب نسبت شان با تغییرات سیاسی کشور تعریف شوند، بر چند گروه اند:

اول، ایرانیانی که ایران در حقیقت سرزمین مادری و در حال حاضر تفریحگاه آنهاست، یا شاید آلبومی از عکس های قدیمی که هر سال یکی دوبار یا دو سالی یک بار آن را ورق می زنند و به عکس های آن نگاه می کنند. این ایرانیان به ایران سفر می کنند تا فامیل و دوستان شان را ببینند، حالی کنند، یا در شکل نه چندان جالب آن شنیده ایم که می گویند هیچ جایی برای حال کردن مثل ایران نیست، دست رو هر کی بگذاری نه نمی گه. این شکل وحشتناک برخورد برخی از ایرانیان مهاجر با ایران است. این افراد هم فالی می گیرند و هم حالی می برند و هم تماشایی می کنند. این افراد یا مهاجران تازه اند، یا تاجران قدیمی یا انقلابی هایی که مثل همه در بیست سالگی در ایران چپ شدند، اما در چهل سالگی وقتی مثل همه چهل ساله ها محافظه کار می شدند، در ایران نبودند، بلکه در سوئد یا آمریکا یا فلان شهر اروپا بودند. این افراد در مدت اقامت شان فهمیدند که همه زندگی سیاست نیست و فهمیدند که اصولا زندگی داستانی نیست که از سمت چپ صفحه نوشته شود. این افراد در اروپا یا به زبان های اروپایی کتاب خواندند یا به زبان فارسی از آثار ترجمه شده دهه اخیر ایران بهره مند شدند و از توهمات جزوات سی صفحه ای چاپ مسکو در سن بیست سالگی درآمدند. اینها فهمیدند که چپ لزوما لنینیسم نیست و سوسیال دموکراسی تنها ارثیه ماندگار چپ برای دنیای متمدن امروز است. این مهاجرین، به ایران می روند و می آیند، در یکی دو سفر اول چند ساعتی سین جیم شده اند و حالا دیگر می دانند که پیرمردهای دهه شصت برای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی موضوع مهمی به شمار نمی آید. آنها ایران را می فهمند و زیاد درگیر سیاست نیستند، بلکه بیشتر به فکر روابط خویشاوندی و دوستی با دوستان شان در ایران هستند.

دوم، ایرانیانی هستند که به اصلاح ایران فکر می کنند و می دانند که هر اتفاقی بیفتد، در داخل کشور رخ می دهد. این افراد به جای آن که برای مردم تعیین تکلیف کنند و در قالب کلمات پیچیده و عجیب و غریب به عموم مردم ایران اهانت کنند، به کسانی که در ایران تلاش می کنند وضعیت را بهتر کنند، کمک می کنند. این گروه بسیارند و جریان قالب و قدرتمند اپوزیسیون خارج از کشور نیز همین گروه اند. این گروه می دانند که حمله آمریکا به ایران حکومت را نابود نمی کند، بلکه ایران را از بین می برد. این افراد می دانند که انقلاب در ایران اگر تنها به پشتوانه شورشهای کور باشد، نه تنها وضع ایران را بهتر نمی کند، بلکه هرج و مرجی را حاکم می کند که حتی دوره احمدی نژاد هم در مقابل آن بهشت است. این افراد معمولا به آزادی و سوسیالیسم اعتقاد دارند و سیاست ورزی می کنند و با براندازی مخالفند. همین ها هستند که به شکل گیری رسانه های موثر کمک می کنند و تلاش می کنند صداهای قدرتمند بوجود بیاید تا چون آینه ای در خبررسانی به ایران تحت سانسور منعکس کننده واقعیات ایران باشند. تقریبا مدیریت تمام رسانه های فارسی زبان غیر لس آنجلسی دست این افراد است. این افراد می دانند که هیچ دولتی در جهان، حتی دولت آمریکا و اسرائیل هم برای اپوزیسیون برانداز تره خورد نمی کنند. برخی از این افراد با زحمت به ایران می روند و همیشه هم زیر نظر هستند و اگر شرایط امروز ایران در رسانه های جهان منعکس می شود با کوشش این گروه است.

سوم، ایرانیانی هستند که بازگشت شان به ایران را موکول به زمانی کرده اند که حکومت تغییر کند. این افراد می خواهند حکومت تغییر کند، چون فکر می کنند از وقتی آنها در ایران نبودند، چیزی تغییر نکرده است. این افراد باور نمی کنند که ممکن است بدون حضور آنها زندگی مردم ایران تغییر کرده باشد. از نظر آنان مشکل ایران حکومت جمهوری اسلامی و دین و ملاهاست، دقیقا ملاها. آنان باور نمی کنند که مردم در ایران دارند زندگی می کنند و در دوره هایی مانند اصلاحات هم زندگی شان جالب و زیبا گذشته است. آنان باور نمی کنند که در ایران ادبیات و شعر و سینما و نمایش و زبان و روابط اجتماعی پیش رفته است و هیچ دولتی هم نمی تواند جلوی پیشرفت و زایش آن را بگیرد. آنها باور نمی کنند که در همین امروز ایران آدمهایی بسیار باشعور و بافرهنگ و باسواد و آزاده هستند که به هیچ قیمتی حاضر نیستند از ایران بروند، دردش را به جان خریده اند و ذره ذره همه چیز را تغییر می دهند. این گروه از ایرانیان معمولا نه خواندن به زبان های دیگر را لازم می دانند و نه از چشمه غنی تولید فکر و اندیشه و فرهنگ و ترجمه داخل ایران استفاده می کنند. این افراد هشت سال تولید فکر و کتاب و موسیقی و سینما و اندیشه سیاسی و ژورنالیسم را در کشور در دوران خاتمی نمی بینند، اما دو ماه فشار احمدی نژاد بر حجاب و کتاب را می بینند. البته در نهایت آنها حکومتی مانند احمدی نژاد را بر دولتی مانند خاتمی ترجیح می دهند، چرا که احمدی نژاد از بسیاری نظرات جلوه دیگری از خودشان است، چپ، تندرو، ضدآمریکایی، مخالف تولید ثروت. برای آنها احمدی نژاد و هاشمی و خاتمی فرقی نمی کنند، کما اینکه نارمک و ونک و نازی آباد و پونک هم فرقی نمی کند. این افراد می توانند بفهمند که چرا در عراق و افغانستان حجاب وجود دارد، ولی نمی فهمند چرا گروهی از مردم ایران واقعا به حجاب اعتقاد دارند. از نگاه این افراد، مردم ایران مشتی آدم بی همت و ناتوان، روشنفکران ایران مشتی خود فروخته، اصلاح طلبان مشتی سازشکار و عوامل خود نظام و بقیه ایرانی هایی که تازه از ایران مهاجرت می کنند یا فرار می کنند، مشتی جاسوس سفارت ایران اند. این افراد که اکثرا تاریخ مبارزات شان در ایران در ربع قرن پیش به یک سال هم نمی رسد، و تقریبا اکثرشان سابقه دو ماه زندان را هم ندارند، آدمی مثل گنجی را که شش سال زندان را تحمل کرده، جاسوس جمهوری اسلامی می دانند. این افراد وقتی سعیدی سیرجانی و شاملو و محمد مختاری و فروهر و پروانه اسکندری در فرنگ جلساتی برگزار می کردند، به آنها می گفتند مزدور جمهوری اسلامی و جلسات آنها را به هم می زدند و بعد، وقتی همین افراد زندانی می شدند و کشته می شدند، پشت جسد آنها پنهان می شدند و قتل همین مزدوران را نشانه اصلاح ناپذیر بودن نظام می دانستند. این افراد گوگوش و شجریان و گروه آریان و شهرام ناظری را هم جاسوسان جمهوری اسلامی می دانند. این گروه، حتی اگر سرشناس ترین شان هم به ایران برگردند، هیچ مشکلی با حکومت و وزارت اطلاعات پیدا نمی کنند. حتی اگر خودشان هم دم در وزارت اطلاعات بروند و اطلاعیه هایی را که زیرشان را امضا کردند( مهم ترین آثار این گروه اطلاعیه هایی با امضای دسته جمعی است) وزارت اطلاعاتی که یک دختر 23 ساله فعال زنان را شش ماه زندانی می کند، آنها را 20 دقیقه هم بازجویی نمی کند. برای اینکه این افراد جز ایجاد دردسر برای جنبش آزادی ایران کاری نمی کنند. تنها یک چیز را ثابت می کنند و آن اینکه حکومت ایران با نمایش دادن آنان به ایرانیان داخل می گوید: « ببینید! اگر بروید خارج این شکلی می شوید!» این گروه فقط از توده ها و جمعیت ها حمایت می کنند، از کسانی که نام شان معلوم نیست، از جنبش کارگران حمایت می کنند، چون جنبش کارگران عکس ندارند و معلوم نیست چه کسانی هستند. از جنبش معلمان حمایت می کنند، در حالی که عملا رهبران جنبش معلمان که تقریبا همه شان افرادی مذهبی هستند و با تعریف این گروه دشمن به شمار می آیند، اما جنبش معلمان عکس دسته جمعی دارند و می شود از عکس دسته جمعی آنان حمایت کرد. این گروه مشکل کتاب نخواندن دارند و دور زدن در میدانی که سی سال قبل وارد آن شده اند و حالا دیگر فقط می توانند دور بزنند.

چهارم، گروه دیگر ایرانیانی هستند که در سالهای اخیر از ایران مهاجرت کرده و یا با وجود سالها زندگی در فرنگ هنوز در فضای ایران زندگی می کنند، این افراد از تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند، خبرهای ایران را دنبال می کنند و خیلی از آنها مذهبی هستند و از نظر سیاسی هم بسیاری از آنها ممکن است اصلاح طلب، اصولگرا، لائیک یا اصلا غیرسیاسی باشند. این افراد از رفت و آمد با گروههای سیاسی اپوزیسیون کاملا حذر می کنند و زندگی خودشان را دارند. مسجد دارند، سفره امام حسن و دعای کمیل دارند و عزاداری می کنند. تعدادشان هم کم نیست. برای برنامه هایی مثل سخنرانی آقای الهی قمشه ای دو سه هزار نفر در بسیاری شهرها جمع می شوند، در حالی که در همان شهر برای سخنرانی مسعود بهنود 300 نفر و برای برنامه هادی خرسندی 500 نفر و برای کنسرت ابی 800 نفر و برای سخنرانی حزب کمونیست کارگری 17 نفر جمع می شوند. در مونترال 90 مسجد وجود دارد که بسیاری از آنها ایرانی است. این هم بخشی از واقعیت ایرانیان مقیم فرنگ است. این افراد به ایران می روند و بازمی گردند و رابطه شان با کشور قطع نمی شود، اما زندگی در فرنگ برای آنها یا از نظر تحصیلی یا شغلی جذابیت بیشتری دارد.

پنجم، ایرانیانی که فقط ایرانی هستند، سنت های ایرانی را دارند، در فضای فرنگ زندگی می کنند و اصلا سیاسی نیستند و به دلیل سیاسی هم مهاجرت نکرده اند. این گروه فقط در تفریحاتی مانند نوروز یا کنسرت های ایرانی بقیه ایرانیان را می بینند، گاهی از تلویزیون های لس آنجلسی و تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند و گاهی از تلویزیون های بومی کشور محل اقامت شان. معمولا نسل اول این مهاجرین دچار دوگانگی نسبت به ایرانی بودن شان هستند و نسل دوم شان معمولا فرنگی اند، نسل دوم این گروه براحتی زندگی می کنند و تعادل روانی دارند و در فضای ایرانی زندگی نمی کنند. و اگر هم به فضای ایرانی بروند، برای خوش گذراندن می روند. این گروه زیاد به ایران می روند و می آیند و مشکلی هم برای ماندن در ایران ندارند. بسیاری از این گروه در سنین پیری به ایران برمی گردند.

تقسیم بندی ایرانیان به سلطنت طلب و جمهوری خواه و لائیک و اصلاح طلب فریب خورده و عامل نظام، موضوعی است که فقط برای یک گروه بیست درصدی از ایرانیان مهاجر صدق می کند. این تقسیم بندی معمولا ویژه کسانی است که « مجبور شدند که بروند» چه آنها که در سال 57 تا 61 مجبور شدند بروند و چه آنها که در سالهای پس از اصلاحات مجبور به رفتن شدند. این تقسیم بندی را ایرانیان داخل کشور یا نمی دانند یا برای شان اهمیت ندارد، چون اساسا موضوع زندگی اکنون ایرانیان نیست.

توتالیتاریسم ایرانی: یکی از تئوری هایی که حلال مشکل بدفهمی ایرانیان خارج از وضع داخلی ایران است، تئوری توتالیتاریسم اسلامی است. کتابی که آقای ناصحی با همین نام منتشر کرده این تئوری را توضیح می دهد. براساس این تئوری، جمهوری اسلامی یک حکومت توتالیتر است. این کتاب البته در سال گذشته که احمدی نژاد سرکار آمده و موضوع حجاب عمده شده است و تغییراتی در ایران رخ داده است، چاپ نشده، بلکه در دوران خاتمی چاپ شده است. من معتقدم اساس این تئوری اشکال دارد. چرا که اگر فرض کنیم که توتالیتاریسم مبتنی بر چهار خصوصیت « حاکمیت ایدئولوژی فراگیر»، « حاکمیت وحشت مطلق و جلوگیری از هر نوع آزادی بیان»،« از بین بردن حوزه عمومی و تجاوز به حوزه خصوصی» و « حکومت بوروکراتیک هیچ کس» است، اصولا با این فرض، حکومت جمهوری اسلامی توتالیتاریستی نیست. از نظر من دیکتاتوری جمهوری اسلامی نوعی دیکتاتوری منحصر بفرد است نه دیکتاتوری پرولتاریاست، نه توتالیتاریستی است، می شود اسمش را گذاشت تکیلاتاریا، شاید اینجوری بتوانیم منحصر بفرد بودن آن را نشان دهیم. به اعتقاد من به چند دلیل جمهوری اسلامی توتالیتر نیست.

اولا: این که شاید گروههایی در حکومت ایران می خواهند ایران تبدیل به حکومت توتالیتر شود، اما این افراد تاکنون موفق به ایجاد چنین چیزی نشده اند، بخصوص اینکه در دوران خاتمی و در بخش وسیعی از دوران هاشمی اصلا چنین وضعی وجود نداشت. در ایران کمدی توتالیتاریسم وجود دارد، نه تراژدی آن. در دوران خاتمی چیزی به اسم حکومت وحشت وجود نداشت، در یک دوره دو ماهه در قتل های زنجیره ای وحشتی عمومی به وجود آمده بود، سه روز پس از 18 تیر نیز به مدت یک هفته چنین وضعی وجود داشت، ولی در آن هشت سال، وحشت عمومی وجود نداشت. اصلا ایران برای ایجاد چنین وضعی جامعه خوبی ندارد. به قول سعید حجاریان« ممکن است مردم ایران شهروندان خوبی برای دموکراسی نباشند، اما به هیچ وجه زیر بار دیکتاتوری هم نمی روند.»

دوما: نظام اداری دولت ایران در سالهای پس از هاشمی نظام اداری ای نبود که با آن بشود دیکتاتوری اداره کرد. اداره دیکتاتوری یک نظام اداری آسیب ناپذیر و مستحکم مانند حکومت صدام و نظام هیتلری و استالین می خواهد، چنین چیزی نه امروز بلکه در دوره پهلوی هم وجود نداشت. در دیکتاتوری رضاخانی هم ملک الشعرای بهار وزیر فرهنگ بود، با ملک الشعرای بهار که نمی شود توتالیتاریسم اداره کرد. در دوران پس از مرگ آیت الله خمینی و روی کار آمدن هاشمی نیز در کشور ایدئولوژی زدائی شد و اصولا سیستم بوروکراسی از وضع پیشین به درآمد و حکومت بوروکراسی وجود نداشت. شاید بسیاری از طرفداران استبداد در ایران ناراحتند که چرا نمی شود با این مردم یک سیستم توتالیتر را اداره کرد، ولی همین است. ایرانی بی نظم و غیرجدی و اهل تسامح که تغییر نکرده است. با چنین اخلایق از ایرانیان، هر چیزی در ایران مدتی جدی است، بعد تبدیل به کمدی می شود. کمدی سلطنت، کمدی جمهوری اسلامی، کمدی اپوزیسیون، کمدی اصلاحات، کمدی توسعه سیاسی و حالا کمدی بنیادگرائی. البته این وجه از جامعه شناسی ایرانیان، ممکن است از این منظر مفید و خوب باشد، چون وقوع توتالیتاریسم را ناممکن می کند، اما همین غیرجدی بودن است که هر کار تشکیلاتی و همکاری ملی و کار اساسی را تقریبا ناممکن می کند.

سوما: حکومت در ایران در بسیاری از دوره ها می خواهد جلوی حوزه عمومی را بگیرد و وارد حوزه خصوصی شود، اما در اینجا هم همان کمدی حاکم است. در دوران اصلاحات زندانی را به زندان می بردند، در حالی که کتاب خاطرات زندانش در خیابان و توسط همان دولت مجوز چاپ گرفته بود. ناصر زرافشان زندانی همین حکومت توتالیتری بود که صبح از زندان بیرون نیامده عصر با رادیوهای خارجی مصاحبه می کرد. اگر فرض کنیم که در ایران حکومت توتالیتر حاکم است، باید به این سووالات جواب بدهیم: در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مرخصی می رود و چون حالش را ندارد، دو سه روز بعد خودش را به زندان معرفی می کند؟ در کدام حکومت توتالیتر، اکبرگنجی زندانی، عکس اش در زندان در تمام جهان پخش می شود، در حالی که هیچ ملاقاتی هم با هیچ کس نداشته؟ در کدام حکومت توتالیترکتابهای کسی که زندانی می شود، از وزارتخانه دیگری از همان « بوروکراسی هیچ کس» جایزه می گیرد؟ در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مانند هاشم آقاجری که تا یک ماه قبل حکم اعدامش صادر شده بود، در پاریس سخنرانی می کند و دوباره به ایران برمی گردد و بازهم به کارش ادامه می دهد؟ در کدام حکومت توتالیتر آقایی به اسم سید حسین خمینی از ایران به آمریکا می رود و با رضا پهلوی و فرمانده نیروی نظامی آمریکا ملاقات می کند و از آنها می خواهد حکومت ایران را تغییر دهند و بعد به ایران برمی گردد و به زندگی اش ادامه می دهد؟ در کدام حکومت توتالیتر انتخاباتی مثل انتخابات احمدی نژاد برگزار می شود و تقریبا هیچ کسی تا ده روز قبل نمی تواند پیش بینی کند که چه کسی رئیس جمهور می شود؟ اینها که گفتم اگرچه نشان می دهد که حکومت ایران توتالیتر نیست، اما اصلا چیز خوبی نیست. اینها نشان می دهد که ما در یک وضع نابسامان کمدی زندگی می کنیم، امروز رئیس جمهور ایران تصادفا با رئیس جمهور اسرائیل عکس می گیرد و یک سال بعد، رئیس جمهور بعدی ایران خواستار محو اسرائیل از روی نقشه جهان می شود. امروز گروهی از ایرانیان مثل آقای ناصحی می خواهند که انتخابات تحریم شود تا اوضاع کشور یکسره شود و آمریکا تکلیف ایران را یکسره کند و مثلا آقایی مثل ناصحی می گویند « حضور آمریکا در منطقه، امنیت ملاها را تهدید می کند و این به سود مردم ایران است.» و همین مردم عزیز بلاتکلیف تازه وقتی جنگ جدی می شود، تازه یادشان می افتد که با امپریالیسم مخالفند و تصمیم می گیرند که جلوی حمله آمریکا را بگیرند یا اگر آمریکا به ایران حمله کرد بروند به ایران و شهید بشوند. جان مادرتان! این وضع توتالیتاریستی است؟

چهارما: تنها فرضی که برخی از ایرانیان گرفتار تصاویر آستیگمات از ایران، به استناد آن حکومت توتالیتر را از روی « وردی که از هانا آرنت از برکرده اند»، « ولی چون نمی دانند سوراخ دعای مذکور در کدام منطقه تهران است» توتالیتر می خوانند، موضوع ورود دولت به عرصه خصوصی زندگی آدمی است. واقعیت این است که جمهوری اسلامی 28 سال تلاش کرد تا پوشیدن و نوشیدن و خوردن و زندگی شخصی آدمها چنان باشد که شریعت دینی می گوید، حتی برای برخی از این تجاوزات به عرصه خصوصی، مجازات های سختی هم در نظر گرفته شد. اما ما نگذاشتیم. از آن رفیقی که پس از چند سال مبارزه در زندان برید و منتقد سینما شد، تا آن خانم محترمی که در رژیم پهلوی ارج و قربی داشت و بعد از انقلاب ماند تا به مشکلات زنان و کودکان برسد، تا من انقلابی که انقلاب و ایدئولوژی را رسما رها کردم و رسما از گذشته خودم عذرخواهی کردم و علیه ایدئولوژی جنگیدم، تا آن روحانی ای که دموکراسی را در قم آموخت، تا آن فیلمساز و بازیگری که پس از 20 سال موفقیت در آمریکا برگشت تا در ایران محبوب ترین کارگردان و پرکار ترین بازیگر سینمای ایران شود، تا آن دخترکی که پس از انقلاب به دنیا آمد و در دبستان شهید رجایی و دبیرستان شهید صدر و دانشگاه شهید بهشتی درس خواند و حالا مدافع سفت و سخت حقوق زنان است و حالش هم از تندروهای اپوزیسیون خارج از کشور به هم می خورد، همه ما ها نگذاشتیم. ما ها ایستادیم. من نمی فهمم جمهوری اسلامی چگونه خوردن و نوشیدن و پوشیدن را به ملت ایران تحمیل کرده است؟ اگر فرض کنیم که ایران در همسایگی سوئیس و فرانسه نیست، بلکه در همسایگی پاکستان و امارات و عراق و عربستان و ترکیه است، به من بگوئید در کدام یک از این کشورها زنان مسلمان در پارتی هایی شبیه پارتی های ایران، لباس می پوشند و می رقصند؟ به من بگوئید در کدام یک از کشورهای منطقه مصرف الکل سنگین بالای 40 درصد مثل ایران است؟ حتی در سوئیس هم مصرف الکل 40 درصد به اندازه ایران نیست. نیروی انتظامی رسما اعلام کرد که کشفیاتش در سال گذشته 4 میلیون بطری مشروب خارجی بوده. دولت ایران چه چیز دیگری را در خوردن ایرانیان کنترل کرده؟ نکند فکر می کنید مثلا مصرف سوسیس و کالباس و خیارشور و آناناس هم در ایران ممنوع است؟ در ایران انواع ودکای ابسولوت، انواع آبجوی خارجی، انواع ویسکی، جین، تکیلا و تولیدات برادران عزیز ارمنی توزیع و مصرف می شود. البته من خیلی علاقه ندارم که این مصرف که گاهی دیوانه وار می شود، بالا برود، ولی اگر ایران همان کشوری است که من چهار سال قبل متاسفانه مجبور شدم آن را ترک کنم، نمی توانم بفهمم جمهوری اسلامی توتالیتر چه چیزی را به خوردن مردم تحمیل می کند؟ یا شما فکر می کنید مردم ایران یک مشت گاو هستند، یا اصلا نمی دانید در مورد چه کشوری حرف می زنید. البته این احتمال هم وجود دارد که دل تان بخواهد که اوضاع چنین باشد که شما تحلیل اش می کنید، ولی خوشبختانه چنین نیست. جمهوری اسلامی در این ده سال آخر، تا قبل از احمدی نژاد، شاید دلش می خواست که جلوی مصرف مشروبات الکلی را بگیرد، و حتما هم می خواست، ولی نتوانست. شاید دلش می خواست مردم همه شان نماز بخوانند، ولی نتوانست. شاید دل شان می خواست که همه زنان با حجاب باشند، و این یکی را فقط در حوزه عمومی کنترل کرد، اما عکس های زنانی که در همین دوره احمدی نژاد در تهران در خیابان ها راه می روند نگاه کنید، چه ربطی دارد به عربستان و امارات و افغانستان و پاکستان و سایر کشورهای منطقه؟ از نظر من جمهوری اسلامی 28 سال تلاش ناموفق کرد تا زنان ایرانی بپذیرند که باید حجاب بگذارند، زنان ایرانی هم نپذیرفتند. امسال دولت برای پوشاندن ناکامی هایش در اداره کشور و در عرصه بین المللی فشار بر حجاب را افزود، اما کمی صبر کنید، بگذارید جوجه های احمدی نژاد را آخر پائیز بشماریم. هر سال با فرارسیدن بهار و افزایش گرما، برادران حزب الله هار می شوند و به جان زنان می افتند، زنان هم می فهمند که این موضوع یک داستان موقت است و تمام خواهد شد. برای تو که بیرون نشسته ای این آخر کار است، مثل پارسال که فکر می کردی آخر کار است، مثل سه سال پیش که همین را فکر می کردی، مثل ده سال پیش و مثل دو ماه پس از آن که مجبور شدی بروی. مشکل این است که شما فکر می کنید هفتاد میلیون گاو در ایران زندگی می کنند، نه رفیق من، در ایران هفتاد میلیون انسان زندگی می کنند که زندگی شان را دوست دارند، بعضی از آنها بسیار سنتی هستند و بعضی بسیار مدرن. آنها درهای خانه شان را با همه توان به روی هجوم حکومت به عرصه خصوصی بسته اند و در عرصه عمومی هم تا زورشان می رسد، سعی می کنند فضای زندگی را در اختیار بگیرند.

وقتی احمدی نژاد سرکار آمد، بسیاری از افراد گفتند که او آمده است تا فضای ایران را ببندد، من نیز همین اعتقاد را داشتم و دارم، اما تلاش دولت احمدی نژاد به نتیجه نمی رسد. چرا که اگر وی بخواهد بماند، باید محبوب القلوب باشد و این ممکن نیست، مگر اینکه وارد حیطه خصوصی مردم نشود، چنان که یک سال و نیم کاری به پوش و نوش مردم نداشت، حالا تجاوز دولت به حریم خصوصی افراد اگرچه دولت را در قم و نزد برخی اهل شریعت محبوب می کند، اما، بی تردید دست و پای دولتی که زندگی اش با کف و هورای پوپولیسم می چرخد، می بندد. دولت احمدی نژاد شش ماه وقت دارد تا هرچه می خواهد فضا را ببندد به این امید که مردم در انتخابات بعدی یا به دولت تندروی او رای بدهند، اما پاگذاشتن روی سیستم عصبی مردم دور از سیاست، فقط دست احمدی نژاد را رو می کند و مردم را به سوی مخالفان وی می کشاند. مردم ایران سالها زجر کشیده اند تا قبای ایدئولوژی را از قامت حکومت دربیاورند، ایدئولوژیزه کردن جامعه ایران حتی احتمال ضعیف هم ندارد، بلکه ناممکن است.

لابد از من می پرسید اگر ایران به این خوبی است، چرا آنجا نماندی؟ پاسخ این است که مجبور شدم و در شرایط سختی بودم، و اگر بپرسید که چرا به ماندن ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی برنمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!

29 اردی بهشت 1386
ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:20  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 29 اردیبهشت 1386

لکه سارکو بر شلوار ناپلئون

آی سوکولو، سکینو، سکینه، آی سگولن
دیروز سکینه من، امروز سگولن برای همه مردم
دیروز رویای من، امروز رویال مردم
آی سگولن رویال!
چرا انتخابات را نبردی؟
مگر 47 درصد چقدر کمتر از 53 درصد بود؟

این هفته نیز نازلی شعری برای من فرستاد، من این شعر را در برنامه « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه خواندم. به این سایت بروید و شعر این هفته نازلی را گوش کنید.

لکه سارکو بر شلوار ناپلئون

تو زیباترین بودی
شیرین ترین
و هرگز هیچ مادری هیچ دختری همچون تو نخواهد زائید
آی سوکولو، سکینو، سکینه، آی سگولن
دیروز سکینه من، امروز سگولن برای همه مردم
دیروز رویای من، امروز رویال مردم
آی سگولن رویال!
چرا انتخابات را نبردی؟
مگر 47 درصد چقدر کمتر از 53 درصد بود؟
همه اش 6 درصد؟
من فکر می کردم حداقل 99 درصد به تو رای می دهیم
چون، بچه ها می گفتند

و تو....
نیکولای کثیف
تزار نیکولا، سارکوزی!
تو لکه ای هستی بر شلوار ناپلئون
جایش را نمی گویم، خجالت بکش
و تو جغرافیای دامن سگولن را
که بوی عدالت و احساس می داد
لکه، لکه، لکه، لکه دار کردی
پیچ و مهره و احساس
پرچم سرخ غمزده

نیکولا! تو یائسه ترینی
( البته یائسه را برای مرد بکار نمی برند)
ولی همینی
تو بالنده نیستی که بال بال بزنی
تو میرایی، بمیر
من مثل همه جریانهای سیاسی دیگر تناقض های تو را کشف می کنم
و علیه تو شعری می سرایم
چون بعد از کنگره جمهوریخواهان دیگر مقاله نمی نویسم
فقط شعر
فقط عشق

نیکولا!
تو قلب فیدل را پاره پاره پاره
و دل بیدل دهلوی بیچاره را بیچاره بیچاره

بر بام های پاریس
کبوترهای بیچاره
فضله های عاشقانه خشم خود را
بر پیشانی ظالمان پرتاب می کنند
آه پاریس!
( نازلی! لطفا از ایران چیزی بگو، هر چه که باشد...)

و من قلبم نه در پاریس که در آبی ترین جوادیه
که در میدان هفتم سرخ آریاشهر
که در فاصله ابهر و سمنان، در سپید نوشهر
که در سیاهی شهر
می تپد
و من شعرم را به تو می تپانم

و تو در تهران....
ای دشمن خلق و زیبایی و احساس
دستمال کاغذی ات را بکش کنار
از گونه های عاشقانه شیرین
و صدای فریاد را بشنو
ازگل عوضی! نمی شنوی؟

شعری از نازلی احساس( معصومه مستشار)
اردیبهشت 1386

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 5:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مرد 160 کیلومتری

ابراهيم نبوي- پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386 [2007.05.17]

باهنر، نایب رئیس مجلس گفت: « احمدی نژاد می گوید سرعتش 160 کیلومتر در ساعت است.» در همین راستا از داوطلبان درخواست می شود، به ده سووال زیر پاسخ داده و بهترین گزینه را تا قبل از تصادف انتخاب کنند و پاسخ آن را به این آدرس بفرستند: میدان انقلاب، بطرف پائین، بعد از چهارراه لشگر، به سمت بهشت زهرا.

سووال اول: اگر یک قطار سرعتش 160 کیلومتر در ساعت باشد، و ترمز نداشته باشد، چه اتفاقی می افتد؟
1) اول سوت می کشد، بعد با کوه برخورد می کند و از خط خارج می شود.
2) اول از خط خارج می شود و سپس در حالی که سوت می کشد با کوه برخورد می کند.
3) چون ریل داغ می شود، صندلی راننده هم داغ می شود در نتیجه در برنامه صندلی داغ تلویزیون شرکت می کند و در حالی که به سووالات، جواب های نامربوط می دهد، با کوه برخورد می کند.
4) راننده وسط راه دوست ونزوئلایی خودش را می بیند و خودش را از قطار پرت می کند بیرون و قطار بدون اینکه سوت بکشد، وسط کوه می رود

سووال دوم: یک خودرو ساعتی 160 کیلومتر می رود و پس از یک سال، دو هزار کیلومتر عقب مانده است، علت این موضوع به کدام یک از دلایل زیر است؟
1) خودروی مذکور در مسیر مشخصی حرکت نمی کند، بلکه هر روز و هر هفته به یک طرف متفاوت با قبل با سرعت 160 کیلومتر می رود.
2) خودروی مذکور با سرعت به سمت عقب در حال حرکت است، به همین دلیل هرچه سریع تر برود، بیشتر دور می شود.
3) خودروی مذکور چون دچار مشکل فنی است، به همین دلیل فقط وقتی راه می رود با سرعت 160 کیلومتر می رود، در بقیه مواقع یا به عقب می رود، یا ایستاده است.
4) هر سه جواب غلط است، چون جواب درست را باید سخنگوی راننده اعلام کند.

سووال سوم: اگر یک خودرو با سرعت 160 کیلومتر در جاده غیراستاندارد و نامطمئن حرکت کند، چه اتفاقی می افتد؟
1) همین اتفاقی که در یک سال و نیم گذشته افتاده است.
2) بعد از یک مدت ماشین و خودش و مسافران را نابود می کند.
3) زیاد گرد و خاک می کند و همه را می ترساند و احتمالا توی دره می افتد.
4) بعد از مدتی که از شهر خارج شد و به خارج رفت، توی گل گیر می کند، برای همین صاحب ماشین او را از رانندگی بیرون شهر منع می کند و یکی دیگر را به جایش می گذارد.

سووال چهارم: اگر یک راننده بطور سرزده با سرعت 160 کیلومتر به مدت یک سال مداوم حرکت کند، چه اتفاقی برای موتور خودرو می افتد؟
1) بعد از یک سال آب روغن قاطی می کند و جوش می آورد و راننده آن می افتد به جان زن و بچه و معلم و کارگر و روزنامه نگار.
2) چون تخت گاز می رود و لنت ترمز هم ندارد، دچار سوختگی هسته ای می شود و به فکر انرژی هسته ای می افتد.
3) موتورش از کار می افتد و تورم می کند و سرعت رشد آن پائین می رود.
4) موتورش داغ می کند و سیلندر می سوزاند و بقیه راه را پیاده می رود.

سووال پنجم: اگر در یک سفر دسته جمعی یکی از رانندگان با سرعت 160 کیلومتر حرکت نموده، اما بقیه رانندگان با سرعت پائین حرکت کنند، کدام یک از حالات زیر اتفاق می افتد؟
1) راننده مورد نظر از همه جدا می شود و مورد توجه قرار می گیرد و حال می کند و در حالی که دارد حال می کند و عکسش را می گیرند، با دیوار برخورد می کند.
2) بقیه جا می مانند و فراکسیون تشکیل می دهند و از ماشین او پیاده می شوند.
3) بسرعت و تنهایی می رود به کاراکاس و وقتی برمی گردد، می بیند تمام سوختش تمام شده.
4) بعد از مدتی به عنوان تندروترین راننده سال شناخته شده و مسافران از دست او از وحشت سکته می کنند.

سووال ششم: اگر اتومبیلی سوخت کافی و ارزان داشته و یک باک ذخیره ارزی هم داشته باشد و ماشینش هم متعلق به سی سال قبل باشد و با سرعت 160 کیلومتر حرکت کند، کدام یک از حالات زیر اتفاق می افتد؟
1) به دلیل سرعت بالا و عدم استفاده از عقل، سوختش را از دست می دهد و بعد از دو سال متوقف می شود و بقیه باید او را هل بدهند تا کارش تمام شود.
2) تمام سوخت را از دست می دهد و باید با انرژی هسته ای بقیه مسیر را برود.
3) مجبور به استفاده از ذخیره سوخت می شود و آن را هم تمام می کند و قیمت بنزینش بالا می رود.
4) هم خودرو را نابود می کند، هم سوخت را تمام می کند و هم به مقصد نمی رسد.

سووال هفتم: اگر اتومبیلی با سرعت 160 کیلومتر از وسط شهر عبور کرده و اتومبیلی با چراغ روشن از روبرو بیاید، چه اتفاقی برای راننده خواهد افتاد؟
1) اول چراغ ماشین روبرو را بصورت هاله نور می بیند و بعد تصادف می کند.
2) اول تصادف می کند و بعد احساس می کند هاله نور دیده است.
3) احساس می کند هاله نور دیده است و در اولین فرصت این موضوع را برای همه تعریف می کند.
4) خودش چیزی نمی بیند، اما کسی که کنار دست او نشسته است، احساس می کند هاله نور می بیند، به همین دلیل در حالی که از ترس می لرزند، موضوع را برای بقیه و راننده تعریف می کنند.

سووال هشتم: راننده یک خودرو با سرعت 160 کیلومتر در ساعت به مدت یک سال در جاده های کشورهای مختلف اروپایی و آفریقایی و آمریکایی و آسیایی حرکت کرده است. نتیجه این اتفاق چه خواهد بود؟
1) به دلیل تندروی علیه او یک قطعنامه صادر می کنند.
2) به دلیل تندروی و عدم رعایت قوانین بین المللی علیه او دو قطعنامه صادر می کنند.
3) به دلیل تندروی و عدم رعایت قوانین بین المللی و ایجاد خطر برای همسایگان علیه او سه قطعنامه صادر می کنند.
4) همین طوری زرت و زرت قطعنامه علیه او صادر می کنند.

سووال نهم: اگر یک خودرو با سرعت 160 کیلومتر با مانع برخورد کند، نام خیابان محل تصادف چیست؟
1) شهید احمدی نژاد
2) شهید محمود احمدی نژاد
3) خیابان شهدای سوم تیر
4) اتوبان شهید احمدی نژاد( دولت سابق)

سووال دهم: اگر راننده یک خودرو در حین حرکت با سرعت 160 کیلومتر معلم کلاس اول خودش را ببیند که دارد از خیابان رد می شود، چکار می کند؟
1) چون ترمز ندارد، هیچ کاری نمی تواند بکند.
2) ماشین را می زند به دیوار و عکاس ها را خبر می کند و یک دستکش می خرد و دست معلمش را ماچ می کند و به مسیر خودش ادامه می دهد.
3) به همراهانش می گوید که حواس شان باشد تا وقتی برگشت حتما دست معلم را ماچ کند.
4) در حالی که با سرعت 160 کیلومتر دارد وسط جمعیت پنج هزار معلم معترض می رود، دست معلم کلاس اولش را ماچ می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

اول مجلس پیچید یا دولت؟

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 [2007.05.16]

بالاخره معلوم نشد این مجلس در راس امور است یا دولت در راس امور است و مجلس در ذیل امور است و شاید هم اول مجلس در راس امور بود، بعدا که پیچید دولت رفت در راس امور، یا شاید هم بعد از اینکه مجلس پیچید، دولت رفت در راس امور. قضیه فرشیدی تقریبا اولین حرکت مجلس بعد از مدتی طولانی است. فراکسیون سوم هم که دو روز قبل تشکیل شد. دیروز جلسه ویژه موافقان عزل فرشیدی برگزار شد. یک آمار می گوید که 70 درصد نمایندگان موافق عزل فرشیدی هستند. از طرفی مرتضی تمدن هم از طرف فراکسیون اکثریت گفت: « نظر نمایندگان فراکسیون اکثریت نسبت به گزارش فرشیدی مثبت بود.» یعنی با این حساب 40 تا 50 درصد نمایندگان طرفدار ماندن فرشیدی هستند. ظاهرا توضیحات فرشیدی برای این نمایندگان قانع کننده بود. البته من کمی شک دارم، چون فکر نمی کنم فرشیدی بلد باشد توضیحات بدهد. ولی یک نکته را هم نباید فراموش کرد که خداوند متعال معمولا در و تخته رو با هم جور می کند، حالا ممکن است یک تخته اش هم کم باشد، ولی بالاخره جور می شود. سازمان معلمان اعلام کرد که « 90 درصد فرهنگیان، منتظر خداحافظی وزیر هستند.» واقعا که چه محبوبیتی! عجب توافق عمیقی!

مذاکرات ایران و آمریکا
هنوز قضیه مذاکره با آمریکا جدی نشده، سروصدای چپ و راست شروع شد. از یک طرف گاردین گفته که بوش قصد مذاکره ندارد و قصد جنگ دارد، اما از طرف دیگر به نظر می رسد که قصد مذاکره دارند، وگرنه نمی گفتند. من آدم ساده ای هستم؟ البته من فکر می کنم این دو تا، منظورم طبعا ایران و آمریکاست، به محض اینکه قضیه مذاکره جدی می شود، تازه یادشان می افتد که می خواستند با هم بجنگند. از یک طرف تونی اسنو، سخنگوی کاخ سفید گفته است: « مواضع ما در قبال ایران تغییر نکرده است.» جنبش عدالتخواه دانشجویی که گروهی از همان دوستداران احمدی نژاد هستند، قرار است جلوی ریاست جمهوری اجتماع می کنند. آنها هم اعلام کرده اند که: « ارتباط با آمریکا هم خیانت است و هم حماقت است.» الهام هم در پاسخ به این برادران و یا شاید در پاسخ به گروهی دیگر از برادران گفته است که: « دولت نهم مبانی نظام را در عرصه هایی چون مذاکره دور نخواهند زد.»، از طرف دیگر خود آمریکایی ها اعلام کردند که « مذاکره، پایان انزوای ایران نیست.» احتمالا به همین دلیل علی آقامحمدی گفته است که « با احتیاط وارد مذاکره با آمریکایی ها شویم.» در این وسط، خاله بازی های نمایندگان خاله خوش وردار مجلس شروع شد و ایکی ثانیه گروه دوستی پارلمانی با آمریکا را تشکیل دادند. عکس اعضای این گروه پارلمانی را اگر ببینید، از وحشت سکته می کنید. فقط اگر سعید کوچک زاده هم عضو این گروه پارلمانی شود، قضیه بکلی حل است. من فکر می کنم خیلی از این نماینده ها دارند چمدان شان را می بندند که بالاخره یک زیارتی از نیویورک بکنند. منتهی مشکل این است که هنوز معلوم نیست که مذاکره در مورد چیست و قرار است منوچ و کوندی این دفعه به هم چه چیزی بگویند. فعلا که صدر گفته است که: « مذاکرات ایران و آمریکا باید جامع باشد.» ولی خود آمریکا و ایران تاکید کرده اند که نباید جامع باشد، بلکه باید فقط در مورد عراق باشد. از آن یکی طرف آرمین گفته است که « شرایط برای مذاکره با آمریکا مطلوب نیست.» و ادامه داده است که « از بازی های روزگار این بود که تابوی مذاکره با آمریکا به دست کسانی شکسته شود که خود از سازندگان آن بودند.» البته آخر کار می بینی که هر کسی می خواهد این وسط مشکل خودش را حل کند. سخنگوی حزب الله لبنان، معلوم نشد به چه دلیل و منطقی گفته است که « مذاکره آمریکا با ایران کابینه سینیوره را به شکست خواهد کشاند.» چه ربطی دارد به کابینه سینیوره؟

زیر علم دیکتاتوری
مساله دقیقا همین است که سعید حجاریان گفته است و خیلی از آدمهایی که در فضای ایران به مدت طولانی زندگی نکرده اند، آن را براحتی نمی فهمند. ملت ایران از یک طرف از آن نظم و قانون گرایی که اساس دموکراسی است خوششان نمی آید، به همین دلیل همیشه جنبش های دموکراتیک در ایران یک چیز لوکس است، از طرف دیگر و به همان دلیل که آدمهای بی نظمی هستیم، دیکتاتوری هم در ایران پایدار نمی ماند و مردم ایران با دیکتاتوری هم آب شان توی یک جوب نمی رود. به قول آقای موسوی اردبیلی « نه این نه اون، هم این هم اون» در همین راستا سعید حجاریان گفت: « ایرانی ها ممکن است شهروندان خوبی برای دموکراسی نباشند، اما به یقین زیر علم دیکتاتوری هم سینه نخواهند زد.» حالا که بحث دیکتاتوری شد، این خبر هم امروز اعلام شد که « علی فرحبخش به سه سال زندان محکوم شد.» از سوی دیگر « میتینگ نهضت آزادی هم لغو شد.» و قضیه هاله اسفندیاری هم بیخ پیدا کرد و خانم رایس خواهان آزادی فوری هاله اسفندیاری شد. به نظر شما وزارت اطلاعات که قرار است چهار روز دیگر هاله اسفندیاری را بعد از کلی فحش و فضیحت آزاد کند، چرا همین حالا مثل آدم این کار را نمی کند؟

جهانی میان ترس و امید
فکر می کنم یک آنفلوآنزای مخصوص آمده که فقط به قسمت چپ اثر می کند. کاسترو که فعلا تاکسیدرمی شده و در حالت سینمای صامت به سر می برد. دیروز هم اعلام شد که معمر القذافی به حال اغما فرو رفت و دوستدارانش را در غمی جانکاه فرو برد. ماهاتیر محمد هم که این وسط آدم معقول و منطقی به نظر می آمد در بیمارستان بستری شد. اما حال راستگرایان در دنیای اسلام و کفر فعلا خوب است. ملک عبدالله با هاشمی رفسنجانی تلفنی حرف زد و « هاشمی رفسنجانی را از ذخائر جهان اسلام دانست.» هاشمی رفسنجانی هم گفت: « شرمنده می فرمائید، ذخیره گی از خودتونه.» از آن طرف هم احمدی نژاد مثل گربه ماست ریخته، به محض اینکه از در پاویون مهرآباد وارد ایران شد، به خبرنگاران گفت: « مصر جزو بدنه امت اسلامی است.» احمدی نژاد گفت: به حضرت عباس راست می گم، وگرنه این قدر طرفدار ما نمی شدند. حزب الله هم اول صبح دیروز در یک انتقاد شدیداللحن به احمدی نژاد در مورد تصمیمات شتابزده ای مانند برقراری روابط با مصر و تصمیم شتابزده در مورد شرکت بیمه ایران هشدار داد.

حجاب و تجاوز
یکی باید جلوی اینها را بگیرد. مثلا نیروی انتظامی و برادران حراست قصد دارند امنیت اخلاقی و اجتماعی ایجاد کنند. حالا ادعا بخورد توی سرشان. نیروی انتظامی تهران اعلام کرد که سه مامور نیروی انتظامی ورامین به یک دختر 28 ساله که به عنوان بدحجاب بازداشت شده بود، تجاوز کردند. یک دختر اصفهانی هم پس از آزاد شدن از بازداشت نیروی انتظامی خودکشی کرد. در کرمانشاه هم هفته گذشته معاون حراست دانشگاه به یک دختر دانشجو تجاوز کرده بود. به دنبال این فتوحات برادران رزمنده عزیز، سردار رادان گفت: « برخورد قاطع با اراذل و اوباش، مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی است.» ظاهرا در مرحله دوم قرار است به اراذل و اوباش تجاوز کنند. از طرف دیگر وزارت ارشاد هم اعلام کرد که طرح حجاب در ادارات به زودی آغاز می شود. معلوم نیست در آنجا هم قرار است تجاوز کنند یا فقط در این مورد قرار است حرف بزنند.

رشد رو به کاهش و تورم رو به افزایش
گوجه فرنگی گران می شود، دولت از خارج برنج وارد می کند. از طرف دیگر مشکل سیمان داریم، دولت پنج برابر نیاز داخلی شکر وارد کشور می کند. قیمت مسکن بالا می رود، دولت شروع به کاهش قیمت شیر و تخم مرغ می کند. به نظر می رسد هر کسی هر کاری بلد است دارد انجام می دهد. صندوق بین المللی پول اعلام کرد: « نرخ رشد در ایران رو به کاهش و نرخ تورم رو به افزایش است.» احتمالا احمدی نژاد تا فردا صبح اعضای صندوق بین المللی پول را برکنار و استاندار هرمزگان را به جای آنها منصوب می کند.

هم میهن و شرق
هم میهن با تیراژ بالا و کیفیت و مدیریت عالی رفت روی دکه. ظاهرا تیراژ شماره اول بالای 350 هزار نسخه بوده، شرق هم با وجود اینکه محمد قوچانی را در تیم تحریریه ندارد، خوب شروع کرده و با کیفیت مطلوبی به بازار رفته است. اگرچه دفعه های قبل هم خیلی از مطبوعاتی که توقیف شدند، چندان تندروی نکرده بودند، فقط گناه شان این بود که خواننده داشتند، اما خدا کند دوستان شرق و هم میهن یادشان نرود که ما بیش از هرچیز به روزنامه حرفه ای نیاز داریم، نه روزنامه افشاگر، به قول محمد قوچانی. برای هر دو روزنامه آرزوی موفقیت بسیار می کنیم. راستی چرا بقیه کسانی که امتیاز دارند، وارد صحنه نمی شوند؟ البته، فراموش نشود که امروز یکی دیگر از اعضای تحریریه کیهان، یعنی علیرضا ملکیان معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد شد. به نظرم کیهانی ها یکی دو نفر از کارگران چاپخانه و آبدارچی ها را نگه دارند که شایانفر و شریعتمداری حوصله شان سرنرود. تنهایی دل شان می پوسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:48  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 25 اردیبهشت 1386

برای آن که مجبور بود برود و آن ‌که مجبور نبود! رضا ناصحی

جناب ناصحی عزیز!
تقریبا منظور من در مقاله « برای آن که رفت، برای آن که ماند» همین است که شما نوشتید. من در آنجا می خواستم بگویم که ایرانیان وقتی از کشورشان دور می شوند، تصوراتی غیرواقعی از کشور پیدا می کنند، تقریبا همه مردم داخل را دشمن خود می دانند، و حتی گاهی به این نتیجه می رسند که بهتر است آن جامعه کاملا برای مثال توسط آمریکا مورد هجوم قرار بگیرد تا ملاها بروند، چون اگر آمریکا حمله کند، با مردم کاری ندارد، بلکه ملاها را کنار خواهد زد( نقل به مضمون از رضا ناصحی)

تقریبا تمام آن توهمات و بیماری های ناشی از دوری از واقعیات داخلی در مقاله شما هست. به همین دلیل من تصمیم گرفتم پیش از پاسخ دادن به شما، ابتدا یک روز مطلب شما را روی وبلاگ خودم بگذارم تا نظر دیگران هم در مورد نوشته شما دیده شود و آنگاه پاسخ دهم. با احترام. ابراهیم نبوی

 

نبوی در مقاله‌ای زير عنوان "برای آن که رفت، برای آن که ماند"، خطاب به خوانندگان نوشته اند "که هرجای مقاله را که گمان می‌کنيد درست نيست، با همديگر تغيير دهيم". چنين باد!
اما لغزش‌ها و تناقض‌ها در آن نوشته، چنان فراوان است که من از اين که زحمت نوشتن مقاله‌ای ديگر را به آقای نبوی تحميل کنم، نگران ميشوم!
پيش از آن که به لغزش‌ها و تناقض‌های آن نوشته بپردازم، لازم است به چند نکته اشاره کنم:
۱- جمهوری اسلامی يک نظام توتاليتر است، يعنی برخلاف نظام‌های ديکتاتوری «کلاسيک»، فقط به حفظ قدرت سياسی و سرکوب مخالفان حاکميت خود بسنده نميکند، بلکه ميخواهد به همه‌ی عرصه‌های حيات اجتماعی مسلط شده و چشم‌اندازی را که از يک جامعه‌ی ايده‌آل در سر دارد ﴿جامعه‌ی اسلامی يا مدينه‌النبی!﴾، متحقق گرداند. اوست که معيار خوب و بد، درست و نادرست را تعيين ميکند. اوست که ميگويد چه بايد پوشيد و چه نبايد پوشيد، اوست که تعيين ميکند چه بايد خورد و چه نبايد خورد و... اسلاميزم، يعنی اسلام سياسی شده، ايدئولوژی اين نظام است.﴿نبايد آن را با اسلام به عنوان يک دين که امر شخصی انسان و رابطه‌ی انسان با خدای اوست، يکی گرفت﴾. محور اصلی و مرکز ثقل نظام توتاليتر، ايدئولوژيست و متوليان اين ايدئولوژی، کسانی هستند که همه‌ی اهرم‌های اصلی قدرت را به دست گرفته‌اند. تفاوتی که نظام جمهوری اسلامی با نظام‌های توتاليتر، چه چپ و چه راست، دارد، اين است که ايدئولوژی اين نظام، نظر به گذشته دارد و الگوهای مقدسی که پيش روی اوست، به چند عراقی يا عربِ هزار و چهارصد سال پيش محدود ميشوند! و اين، توتاليتاريسم اسلامی را از استالينيسم و نازيسم، که به هر حال به دنيای مدرن تعلق داشتند، به مراتب هولناک‌تر ميکند.
يکی ديگر از ويژگيهای نظام‌های توتاليتر، دروغ فراگير است، تا آن جا که جامعه و فرد را دچار دوپارگی شخصيت ﴿شيزوفرنی﴾ ميکند. به گفته‌ی واسلاو هاول «زندگی در دروغ» در اين جوامع به امری عادی بدل ميشود. فرد نمی تواند از خواست‌های خود حرکت کند و در پی تحقق آمال و آرزوهای انسانی خويش باشد، و به تدريج توانايی «زندگی در راستی» را از دست ميدهد. فرد با نظام همدستی ميکند و خواسته يا ناخواسته در خدمت نظام قرار ميگيرد. و باز به گفته‌ی او، فرد، خودِ نظام ميشود. در اين ميان کسانی که به دفاع از شأن و شرافت انسان برميخيزند و با تکيه بر خواست‌ها و اهداف انسانی، از آزادی و حق تعيين سرنوشت خود سخن ميگويند، سرکوب ميشوند. نظام توتاليتر ناهمسازی و مخالفت با کليت و اساس نظام را به هيچ‌رو نميپذيرد. در دوران‌های «سخت» خود، دست به جنايات وسيع وهولناک ميزند ﴿هم چون سال‌های دهه‌ی شصت﴾، و در دوران‌های «نرم»، بی‌آن که دست از جنايت بردارد ﴿قتل‌های سياسی دوران خاتمی!﴾، روش‌های ديگری برای واداشتن مخالفان به سکوت، برميگزيند؛ زندانی ميکند، با قرار وثيقه‌های سنگين، شمشير را بالای سر معترضان نگه‌ ميدارد، مانع تحصيل جوانان ميشود، از مسافرت مخالفان جلوگيری ميکند، احضاريه ميفرستد و ....
۲- در نظام توتاليتر، برخلاف نظام‌های ديکتاتوری «کلاسيک»، خط فاصل ميان سلطه گر و زير سلطه ناروشن است. اين خط فاصل در نظام‌های ديکتاتوری، به آسانی قابل تشخيص است، اما در نظام توتاليتر، هم چون جمهوری اسلامی، اين خط از ميان جامعه و از تک تک افراد عبور ميکند. بسياری از ستم‌ديدگان، همدست و عامل ستم‌گران‌ ميشوند﴿درست مثل همسايه‌ی آقای نبوی!﴾.
۳- نظام‌های توتاليتر، قابل اصلاح نيستند. جمهوری اسلامی هم برخلاف نظر آقای نبوی، از اين قاعده مستثنی نيست. درگيری‌ جناح‌های حکومتی در اين نظام‌ها، البته ميتواند بسيار شديد و گاه حتا خونين باشد، اما هرگز تا بدان حد پيش نميرود که ايدئولوژی و اساس نظام را به خطر اندازد. در ساختارهای قدرت نيز همواره کسانی يافت ميشوند که به هر دليل، کم و بيش از منطق زندگی که آشکارا با ماهيت نظام‌ متضاد است، تأثير ميپذيرند. سرنوشت اينان در نظام توتاليتر از دو حال خارج نيست: يا در مقابل جان‌سختی ساختارهای قدرت و نيروی ثقل نظام، يعنی همان ايدئولوژی، عقب نشسته و خود را با آن هماهنگ ميکنند ﴿آقای خاتمی از اين جمله است﴾، و يا از ساختارهای قدرت، به عنوان يک جسم خارجی بيرون رانده ميشوند ﴿آقای منتظری و برخی از «اصلاح‌طلبان» در اين شمارند﴾. در هر دو حال، نتيجه‌ای که ميتوان گرفت يکسان است: در چارچوب اين نظام و قانون اساسی اسلامی که انواع تبعيض‌ها را به جامه‌ی قانون آراسته، هيچ‌گونه اصلاحی به سود حاکميت مردم و احترام به حقوق بشر امکان‌پذير نيست.
حال در پرتو نکته‌های يادشده، ميتوان به برخی از لغزش‌ها و تناقض‌های نوشته‌ی آقای نبوی پرداخت.
- آقای نبوی با يکدست دانستن ايرانيان اين سو و آن سوی آب، خطای مهمی مرتکب ميشود. نه آن و نه اين، هيچ‌يک مجموعه‌ی يکدستی نيستند. ما در هر دو سو با طيف‌های گوناگونی از مردم مواجه‌ايم. در ايرانی که «زندگی در دروغ» عادت همگانيست، کسانی هستند که تا جايی که ميتوانند و امکان دارد، در حقيقت و راستی زندگی ميکنند و در اين ۲۷ سال گذشته، همواره در اين راه مبارزه کرده‌اند. جنبش زنان، جوانان و کارگران که امروز سربلند کرده‌اند، طی اين سال‌ها، اگرچه نه به گستردگی کنونی، اما هيچگاه از پای ننشسته‌اند. از سوی ديگر، بسياری از ايرانيان برون مرز به گواه صدها نشريه و کتاب، در ترويج ايده‌های آزادی، رواداری، عليه خشونت و لغو اعدام و ... و نيز حمايت عملی از مبارزات آزاديخواهانه‌ی درون کشور و افشای جنايات رژيم اسلامی و بسيج افکار عمومی بين‌المللی همواره کوشيده‌اند. اگر رد پای ايده‌ها و بحث‌های مربوط به حقوق بشر و آزاديهای انسانی را در داخل کشور جستجو کنيد، سهم اين ايرانيان تبعيدی را ﴿ آقای نبوی اصرار دارد به جای تبعيدی از واژه‌ی مهاجر استفاده کند!﴾ مشاهده خواهيد کرد. آقای نبوی ميتواند در همه‌جا بر نسبيت تأکيد ورزد، اما نبايد اين نسبيت را شامل اصول و ارزش‌های جهان‌شمول انسانی کند. سردمداران و پادوهای رژيم، طی اين سال‌ها بسيار کوشيده‌اند، و بيهوده، تا حقوق بشر را به بهانه‌ی همين نسبيت، با مفهوم مضحک «حقوق بشر اسلامی» جايگزين کنند، مگر توانستند؟ امروز ميبينيم که جنبش زنان در ايران با رجوع به اعلاميه جهانی حقوق بشر و کنوانسيون‌های بين‌المللی حقوق سياسی و مدنی، و حقوق اجتماعی و فرهنگی ﴿که دولت ايران به عنوان امضاء کننده‌ی اين اسناد، موظف به رعايت آن‌هاست﴾، خواهان رفع تبعيض و برابری حقوقی زن و مرد ميشوند. آقای نبوی با توصيه‌های اخلاقی خود از ايرانيان اين سوی آب ايراد ميگيرد که «برای آنان عقلانيت دنيای فرنگ ملاک قضاوت است»! مگر انسان به جز عقل، ابزار ديگری هم برای قضاوت و سنجش امور دارد؟ عقلانيت فرنگی ديگر چه صيغه‌ايست؟ احکامی که آقای نبوی صادر کرده اند، فقط نشان‌دهنده‌ی کنار گذاشتن عقلانيت است، مثل:
«فقط يک تصادف است که باعث شده است که تو مجاهد شوی و آن يکی بازجوی دادستانی شود و آن ديگری ...».
خير آقای نبوی! مسئوليت خودِ افراد را نبايد ناديده گرفت. هر کس مسئول اعمال خويش است. هرچند در آغاز، تصادف نقش چه بسا تعيين‌کننده‌ای دارد، اما چندی بعد خود فرد است که انتخاب‌ ميکند. شکنجه‌گر يا حاکم شرع و يا حزب‌الهی يا آيت‌الله شدن محصول يک تصادف ناخواسته نيست، بلکه هريک از اينان خود مسئول انتخابی هستند که کرده اند. آن قاضی که گفته‌ايد «آدمی است که با او شوخی ميکنيد»، مسئوليت اِعمال قوانين ضدانسانی را پذيرفته و چه بسا، مسئول قتل هزاران نفر بوده است. خلخاليها، موسوی اردبيليها، موسوی تبريزيها، گيلانيها، نيريها و هم‌پالگيهايشان ده‌ها هزار تن از بهترين‌های اين مرز و بوم را در محکمه‌های چند دقيقه‌ای به کام مرگ فرستاده اند. شما بزرگوارانه اندرز ميدهيد که نبايد اين موجودات را «دشمن» يا «سرکوبگر» و ... ناميد! شما از آن مادرانی که هنوز پس از سال‌ها نميدانند فرزاندشان کجا دفن شده‌اند، بپرسيد آيا جنايت‌کاران حاکم بر ايران را دشمن خود ميدانند يا نه! خير آقای نبوی، اين سوی آب يا آن سوی آب بودن چيزی را عوض نميکند.
يک مثال ديگر: آقای نبوی ايرانيان ﴿کدام ايرانيان؟﴾ اين سوی آب را متهم ميکند به اين که «فاصله‌ی خبری و اطلاعاتيشان با ايران» زياد است و اگر اين فاصله را کم کنند بهتر ميتوانند احساس ايشان را درک کنند! برخلاف تصور آقای نبوی، مسئله بر سر داشتن و يا نداشتن اطلاعات نيست، که تازه در بيرون فراوان‌تر و قابل دسترس‌تر از درون کشور است؛ مسئله، تفاوت ديدگاه‌هاست. اگر آن چه که ايشان ميگويند درست باشد، هيچ‌کس در هيچ‌کجای جهان نميتواند نظر درستی جز درباره‌ی محدوده‌ی زندگی خويش داشته باشد! آقای نبوی هم ميداند که صد البته چنين نيست! ايشان ميگويند برای يک ايرانی در درون کشور «بسياری از توهين‌ها طبيعی است و بسياری از زشتيها عادی شده است»! و جای ديگر اضافه ميکنند که «برای من زندان اوين بخشی از تهران است.»
واداشتن فرد به اين که به پلشتی‌های نظام عادت کند، يکی ديگر از ويژگيهای نظام توتاليتر است. فرد در مقابل دستگاه عظيم سرکوب، احساس تنهايی ميکند تا سرانجام به اين نتيجه برسد که همين است که هست و کاری نميشود کرد. هدف نظام نيز همين است و از اين طريق است که همگان را وادار به سکوت ميکند. او ميخواهد به فرد بقبولاند که اگر ميخواهی زندگی «راحت و آسوده‌ای» داشته باشی، همرنگ جماعت شو! توهين‌ها را طبيعی بدان! به زشتيها عادت کن! زندان اوين بخشی از تهران است! و الی آخر. زمانی که فرد، توهين را طبيعی دانست، به زشتی عادت کرد و زندان اوين را بخشی از تهران ديد، کارش تمام است! حالا ديگر او همدست نظام است، او حالا خودِ نظام است!
درباره‌ی حکم‌هايی از قبيل اين که: «مردم در ايران شکيبا و ضدخشونت‌اند و در خارج، نابردبار و خشونت‌طلب» چيزی نميگويم و اميدوارم که آقای نبوی همان طور که در پايان مقاله‌شان عنوان کرده‌اند، نوشته‌ی خود را تغيير دهند و به ويژه قبل از تغيير، گزيده‌ای را که از نوشته‌ی ايشان ميآورم، بار ديگر و به دقت بخوانند:
«گاهی اوقات ايرانيان بيرون دوست ندارند تصوير ايران چنان تغيير کرده باشد که آنان هم بتوانند در آن زندگی کنند، چون در اين صورت فلسفه‌ی ادامه‌ی ماندن‌شان در فرنگ و دشمنيشان را با وضعيت کشور از دست ميدهند.»!
۱۳ مه ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پدیده جدیده و دیازپام 10

ابراهيم نبوي- سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 [2007.05.15]

من نمی فهمم اینها چرا زور می گویند. البته در اینکه چرا زور می گویند، مشکلی ندارم. هم می فهمم چرا، هم احساس می کنم چرا، اما مشکلم این است که چرا این جوری زور می گویند؟ یک زمانی یک نفر را می گرفتند که تروریست بود. آن قدر او را می زدند تا اعلام می کرد که من دیگر ترور نمی کنم. در صدر اسلام هم این مومنان محترم، وقتی می دیدند یکی کفر می گوید، آن قدر او را می زدند، آی می زدند ها، بدجوری می زدند، این قدر می زدند تا اعلام می کرد که مسلمان هستم و شهادتین خودش را جاری می کرد، حالا بعدش می بریدند یا نمی بریدند، من خبر ندارم. حالا قضیه برعکس شده، به جای شما یک روزنامه درمی آورند و به جای شما به کسانی اهانت می کنند، بعد شما را دستگیر می کنند، بعد وقتی می گوئید من این کار را نکردم، می زنند و می گویند نه، تو باید این کار را بکنی. تو باید اهانت کنی، ما این همه بازجوی بیکار داریم که هیچ کسی نمانده تا اینها بازجویی اش کنند، پس ما برویم از خارج یکی را بیاوریم که به مقدسات ما اهانت کند؟ اعضای دفتر تحکیم وحدت رسما اعلام کردند که « ما نشریات را انتشار ندادیم.» با این وجود قاضی حداد هشت نفر از آنها را دستگیر کرد و اعلام کرد تا زمانی که دفتر تحکیم به مقدسات اهانت نکند، این افراد را آزاد نمی کند. امروز هم اعلام شد که چهل نفر دیگر از دانشجویان پلی تکنیک احضار شده اند. قرار شد که اگر تعداد احضار شده ها بیشتر شود، از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف برای احضارهای جدید استفاده شود. آیت الله کروبی هم که با دانشجویان تحکیم ملاقات کرده بود، به آنها گفت: « عده ای سعی دارند فضای دانشگاه را متشنج کنند.» آگاهان برای آقای کروبی توضیح دادند که « عده ای سعی دارند» غلط است ، « عده ای سعی داشتند» درست است، چون الآن دانشگاه متشنج است. از طرف دیگر آیت الله منتظری هم در دیدار با اعضای تحکیم گفت: « در برابر فشارهای ناحق استقامت کنید.» اما فشارهای ناحق اعلام کردند که به دادن فشار ادامه خواهند داد. از طرف دیگر دانشجویان علوم پزشکی دانشگاه شیراز هم به نصب دوربین مداربسته در دانشگاه اعتراض کردند، اما مسوولان دانشگاه اعلام کردند که دوربین هایی که در راهروها نصب شده فقط برای کنترل سرعت مجاز و بستن کمربند ایمنی است و ربطی به مسائل سیاسی ندارد.

جزایر سه گانه حق مسلم ماست
امروز رئیس جمهور عزیز و تمیز و شیک و پیک مملکت مان سفر امارات را تمام کرد و به عمان رفت. احمدی نژاد در امارات مشغول حرف زدن بود که یکهو شنید دو نفر از مقامات امارات هی به هم می گویند« مبارک، مبارک» ظاهرا داشتند تعارف تکه پاره می کردند. احمدی نژاد هم یادش افتاد که مبارک رئیس جمهور مصر است و بطور کاملا « سرزده» تصمیم گرفت همانطور که مشکل بیمه ایران را در عرض سه دقیقه حل کرد، مشکل ایران و مصر را همین دیروز صبح تا پایان وقت اداری حل کند و گفت: « ما به شکل قاطع در پی تجدید رابطه با مصر هستیم و اگر دولت مصر اعلام آمادگی کند، تا پایان وقت اداری همین امروز سفارت ایران را در قاهره برپا می کنیم.» ظاهرا احمدی نژاد که خودش می داند که رابطه ایران و مصر از سوی ایران قطع شده است، فکر کرده بود که سفارت برپاکردن هم مثل چادر برپا کردن است، اوچ ثانیه، بچه ها همگی حمله، یکی این ور یکی اون ور، چادر برپا. الحمدالله ساختمان سفارت که هست، سفیر هم که توی جوب های ارادان ریخته، هواپیمای اختصاصی هم که داریم، یک سری هم می رویم و آن مثلث های مصر را که در آن فرعونان زمان دفن هستند، می بینیم. در همین سفر گروهی از ایرانیان که اگر با آن حجاب ها در تهران بودند حالا دستگیر شده بودند، به دیدار احمدی نژاد رفتند و شعار دادند: « جزایر سه گانه حق مسلم ماست» اما وزیر خارجه امارات که در این دیدار حضور داشت، گفت: « جزایر سه گانه مال ماست» احمدی نژاد هم گفت: « جدا می خواین شون یا دارین تعارف می کنین؟ چون من قبلا ده خسرو شیرین رو دادم به آباده، خیلی خوشحال شدند، الآن اگر اینها رو می خواین بگین، همین جا بدیم، بالاخره برادری باید یک جایی به کار بیاد.» اما وزیر خارجه امارات گفت: « نه، محمود جان! این قضیه خطرناکه، شما در جریان نیستی، شما برو تهران، با بزرگترها یک صحبتی بکن، بعد اگر راضی شدن به ما زنگ بزن.» متعاقب این دیدارها، احمدی نژاد ابوظبی را به قصد عمان ترک کرد و در دیدار با پادشاه عمان گفت: « ایران و عمان در برقراری صلح و آرامش در منطقه پیشقدم شوند.» پادشاه عمان نیز فکری کرد و گفت: « حالا چرا این چیزها رو به من می گی؟ من که حرفی ندارم، شما خودت باید پیشقدم بشی.» ولی احمدی نژاد گفت: نه، رفیق! ما با کسی که نون و نمک خوردیم دیگه تا تهش هستیم، اگر می آی باهم پیشقدم بشیم، اگرنه، می خوای با هم بریم بجنگیم، هر جور شما بگی.

عظمت و مرجعیت آمریکا
مشکل صلح ایران و آمریکا هم حل شد. در حالی که دیک چنی در دیدار با پادشاه اردن اعلام می کرد که: « مناقشه ایران و آمریکا از طریق صلح آمیز حل شود.» احمدی نژاد گفت: « ایران حمله آمریکا را تلافی می کند.» وزیر دفاع هم متعاقبا از راه دور جوش آورد و گفت: « آمریکا نگران عظمت اسلام و پایان مرجعیت خویش است.» از آن طرف، آقای ترقی از طرف موتلفه گفت: « مذاکره با آمریکا طبیعی است.» آگاهان در همین راستا یک توضیحاتی در مورد مذاکره و طبیعی بودن آن و گذشته و مهاجرانی و غلط کردن و لونه جاسوسی و این چیزها دادند که ما نفهمیدیم منظورشان چیست.

چراغ افروغ فروغ دارد یا نه؟
بالاخره این فراکسیون اصولگرایان مستقل تشکیل شد و امروز انتخاب دبیر موقت و سخنگوی این فراکسیون انجام گرفت. فعلا دکتر محمود محمدی دبیر موقت کمیسیون اصولگرایان مستقل و محمدهادی ربانی نماینده شیراز سخنگوی این فراکسیون شد.هسته اصلی این فراکسیون عبارتند از عماد افروغ، محمد خوش چهره، حسن سبحانی، سعید ابوطالب، سید محمود مدنی بجستانی، محمود محمدی و محمد هادی ربانی. من فکر می کنم این فراکسیون دو فرض جلوی راه خودش دارد، یا باید از همین ابتدای کار تلاش خودش را برای کنترل دولت نشان بدهد، مهم نیست که موفق بشود یا نه، بلکه باید تلاشش را بکند. اما اگر قرار است این فراکسیون وقت کشی کند و فقط موضوعی برای جدا کردن خرج گروهی از نمایندگان از دولت، برای انتخابات آینده باشد، آنوقت چراغ افروغ هم بی فروغ می شود، البته به نظرم قضیه جدی است. باید ببینیم فرشیدی تا یکی دو هفته دیگر هنوز وزیر آموزش و پرورش هست یا نه.

محموده احمد آوا در باکو ظهور کرد
به نوشته روزنامه گوندليگ آذربايجان چاپ باكو یک خانم محترم به نام نوشابه مصطفي‌اوا كارشناس زيست شناسي جمهوري آذربايجان اخيرا ادعاي پيامبري كرده است. این خانم محترم در جمع خبرنگاران باكو ادعا كرد که از استعداد و قدرت ذاتي و خدادادي براي هدايت و اداره كردن جهان برخوردار است. وی سران كشورهاي جهان و همچنين دبيركل سازمان ملل متحد را به گفت‌وگو درباره پيشرفت جهان فرا خواند. یکی از اطرافیان وی گفت که نوشابه خانم یک سال است که هر روز به نطق های احمدی نژاد گوش می دهد و مدتی است که دائما درباره رفتن به نیویورک حرف می زند. در پی ادعای پیامبر مذکور، منابع خبری در قم با استاد مصباح گفتگو کردند. استاد مصباح گفت: « من پیامبر بودن ایشان را تکذیب می کنم، ما او را نفرستادیم.»

فرار گیسوها
مبارزه با بدحجابی که تا خشتک آقایان هم ادامه یافته و فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرده است که شلوار فاق کوتاه مردان نیز یکی از مصادیق براندازی نرم است، با شدت تمام تا فرودگاههای کشور، منظور فعلا فرودگاه مهرآباد است، ادامه یافت و از پرواز پنجاه بانوی محترم نیز جلوگیری شد. آگاهان اعلام کردند که علت این اقدام این است که نیروی انتظامی تا آخرین لحظه ای که یک نفر در ایران هست، چنان با او رفتار کند که وقتی رفت دیگر برنگردد.

هکروا و هکروالله والله خیر الهاکرین
به فاصله یک روز از انتشار مقاله ای در مورد استاد مصباح در وب سایت انتخاب که طبیعتا باعث شد ملت شهیدپرور نظراتی در این مورد صادر کنند، یکی از گروههای هکری از قم که در کلیه علوم و فنون و مسائل رسانه ای جهان، فقط به همین هک کردن علاقه وافری دارند، به انتخاب حمله کرده و دو ساعتی سایت را زمین زدند، فعلا سایت قدیمی روی آدرس است. خدا به برادران منتخب رحم کند. این آقای فقیهی هم از وقتی یک کارهای بامزه ای می کند، مثل اینکه وارد فهرست شده است.

پس چرا هست؟
فرض کنید که شما یک قانونی داشته باشید که مثلا اگر چهار نفر گواهی بدهند که کسی در دستشویی به مدت نیم ساعت پشت سر هم جیش کند و این عمل بدون لحظه ای توقف ادامه داشته باشد و در این مدت، این چهار نفر چشم هم نزنند و ساعت شان را هم کنترل کنند که کمتر از سی دقیقه نشود، در آن صورت فرد متجاش( جیش کننده) باید دو ماه زندان برود و در طول تاریخ چنین اتفاقی نیفتد و چنین رکوردی هم در کتاب گینس ثبت نشود، چه مرضی است که این قانون را جزو قوانین اعلام کنیم و هرکسی هم با آن مخالف بود، پدرش را دربیاوریم. آخر این شد کار معقول؟ این ها همه به کنار. آیت الله صانعی گفت: « راه اثبات سنگسار هیچ گاه تحقق پیدا نمی کند.»

ترانه دیازپام 10
آقا! عجب موجود اسیدی بود این کار محسن نامجو، حال کردیم سنگینگ! کلی نوآوری داشت، از موسیقی ایرانی استفاده بسیار خوبی کرده بود، از کلمه ها برای ساختن ریتم بسیار نیکو استفاده کرده بود و شعر و موضوع و بقیه که جای خودش. اسم این آدم محسن نامجوست، اسم ترانه دیازپام ده، حتما گوش کنید و یادتان نرود. آقا! کشف بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 7:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مغز چیه؟

ابراهيم نبوي - دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 [2007.05.14]

فعلا اوضاع سیاست خارجی کشور در حالت توپ به سر می برد. فقط مانده بود با یمن و افغانستان و تاجیکستان مشکل پیدا کنیم و رئیس جمهورمان هم مثل برادران و خواهرانی که می خواهند یکی دو روز نفس راحت بکشند، به دبی می روند، فقط فعلا تا دبی حق رفتن دارد. در حالی که احمدی نژاد برای سفر به دبی رفته و مشغول دیدن ساختمان های طولانی است و قرار است مجانی به هتل « برج العرب» برود و از بالای آن به دریا نگاه کند، دولت افغانستان به دنبال اخراج دسته جمعی پناهندگان افغانی از ایران، به هم ریخت. ما هم ملت جالبی هستیم، این افغانی های بدبخت و سرگردان بیست سال در کشور ما سخت ترین کارها را کردند، جز اینکه تحقیرشان کنیم و به عنوان فحش از هویت آنها نام ببریم، هیچ کاری نکردیم، حالا اگر دو نفر پناهنده ایرانی را در هر کشوری بیرون کرده بودند، خودمان را جر داده بودیم و نه تنها خودمان، بلکه مردم آن کشور هم خودشان را برای ما جر می دادند. پارسال آمریکا می خواست مهاجرین غیرقانونی مکزیک را اخراج کند، مردم آمریکا چنان حمایتی از آنان کردند که دولت بلافاصله عقب نشست. واقعا حرف نداریم. از طرف دیگر، دولت یمن هم سفرای خودش را از تهران و طرابلس فراخواند و ایران و لیبی را متهم کرد که در شورش شیعیان این کشور علیه دولت نقش دارد. « محمود سرزده» هم زرتی رفت امارات، ظاهرا دلیلش این بود که رفتن به دبی ویزا نمی خواهد، احتمالا سفر بعدی اش به ترکیه خواهد بود. « محمود سرزده» در امارات گفت: « ما فرار مغزها نداریم.» آگاهان توضیح دادند که علت این گفته رئیس جمهور مسائل زیر است:
- نمی داند فرار چیست؟
- نمی داند مغز چیست؟
- قرار است فعلا هر چیزی مثل « پیشرفت علمی» که می گویند نداریم بگوید داریم و هر چیزی که مثل « تورم» و « فرار مغزها» که می گویند داریم، بگوید نداریم.

معلم خودش است
به دنبال اجرای طرح امنیت اخلاقی به 17135 نفر در فرودگاههای کشور تذکر داده شده است. همچنین 80 نفر زن و 50 نفر مرد دستگیر و از سفر 50 زن بدحجاب در پروازهای داخلی و خارجی ممانعت به عمل آمده است. یکی از کسانی که جلوی مامورین نیروی انتظامی داشت با شدت فراوان خانمی را می بوسید، دستگیر شد. ماموران نیروی انتظامی گفتند: خجالت نمی کشی؟ مرد گفت: به شما چه ربطی داره، معلم کلاس اول دبستان خودمه، بیست ساله ندیدمش، تازه عوض این که عکاس بیاری عکس بگیری، فحش می دی؟

مذاکره ایران و آمریکا
بالاخره عروس بی ریخت و داماد خنگ خدا، بله رو گفتند و قرار شد که بزودی مذاکره ایران و آمریکا در مورد عراق در بغداد در سطح وزرای خارجه انجام شود. از طرف آمریکا که معلوم است وزیر خارجه کیست، از طرف ایران هم قرار است علی لاریجانی و منوچ و ولایتی و غیره تاس بریزند، هر کس جفت شش آورد، برای مذاکره برود. آمریکا مذاکره با ایران درباره عراق را تائید کرد. و حسینی، سخنگوی وزارت خارجه ایران هم گفت که ایران پذیرفت که با آمریکا درباره عراق مذاکره کند. فعلا عروس راضی و داماد هم راضی است، گور بابای... راستی حسین شریعتمداری گفت: « مذاکره با آمریکا دست دادن با شیطان و رقصیدن با گرگهاست.» من دوسه روز است که دارم دقت می کنم که این حسنین هیکل ایرانی، تازگی ها اصطلاح « رقص با گرگها» را یاد گرفته و روزی شونصد دفعه از آن استفاده می کند. هوشیار زیباری، وزیر خارجه عراق هم موضع عجیب و غریبی گرفت و گفت: « مواضع ایران درباره عراق همان مواضع آمریکاست.» آگاهان توضیح دادند که احتمالا شباهت های زیر در مواضع ایران و آمریکا در مورد عراق وجود دارد:
اول: هر دو تاشان کنگر خوردند و لنگر انداختند و معلوم نیست کی می خواهند دست از سر عراق بردارند.
دوم: هر دوتاشان مورد علاقه قلبی مردم عراق هستند و مردم عراق عاشقانه دوست شان دارند.
سوم: هر دوتاشان سابقه سالها جنگ با عراق را دارند.
چهارم: هر دو تاشان با هم دعوا دارند و چون مکان برای اینکه ترتیب همدیگر را بدهند، ندارند، دائما کارهای شان را در عراق می کنند.

هم میهن، شرق بخوان
تبریک تبریک تبریک! دیروز اولین شماره هم میهن به سردبیری قوچانی عزیز و صاحب امتیازی کرباسچی عزیز تر و مدیر مسوولی عطریانفر بسیار عزیز منتشر شد. اولین شماره را دیدیم و کلی حال کردیم. امیدواریم همه چیز خوب پیش برود. از فردا هم شرق منتشر می شود و یک شورای سردبیری آن را اداره می کند. به نظرم می آید انتشار این دو روزنامه یک اتفاق مهم است. ما هم باید کم کم کاسه کوزه مان را جمع کنیم برگردیم تهران. اوی اکبر! با توام، منظورم مسعود هم هست.

هاله اسفندیاری محاکمه شد
در خبرها خوانده شد که وزارت اطلاعات ایران، هاله اسفندیاری یکی از طرفداران مذاکره با ایران را دستگیر کرده است. به دنبال انتشار این خبر متن بازجویی هاله اسفندیاری منتشر شد
بازجو: خودتان را معرفی کنید و علت دستگیری تان را شرح دهید.
هاله اسفندیاری: من هاله اسفندیاری هستم و علت دستگیری ام این بود که نمی دانم.
بازجو: طفره نروید و بگوئید که چرا ما شما را دستگیر کردیم؟
هاله اسفندیاری: من نمی دانم که چرا مرا دستگیر کردید، چون من یک استاد دانشگاه هستم و در شهر واشنگتن آمریکا مشغول کار علمی و تحقیقی هستم. به همین دلیل هم هرچه فکر کردم، متوجه نشدم که چرا مرا دستگیر کردید.
بازجو: پس شما اعتراف می کنید که در دانشگاه مشغول فعالیت علیه نظام بوده و در واشنگتن با عوامل آمریکایی ملاقات داشتید و مشغول کار تحقیقی بودید، با توجه به این جرایم، چرا گفتید که علت دستگیری تان را نمی دانید و دقیقا شرح دهید که با کدام یک از عوامل آمریکایی ارتباط داشتید؟
هاله اسفندیاری: من با عوامل آمریکایی هم ارتباط دارم، ولی من خودم عوامل آمریکایی هستم و برای دولت آمریکا کار می کنم.
بازجو: اینکه شما جزو عوامل آمریکایی هستید، به ما ربطی ندارد و جزو مسائل خصوصی شماست، اما دقیق و روشن پاسخ دهید که آیا با عوامل آمریکایی هم ارتباط داشتید؟
هاله اسفندیاری: بله، من هر روز در محل کارم با عوامل آمریکایی ارتباط دارم، چون همکار من هستند و من در آنجا کار می کنم.
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید که در محل کار خودتان با عوامل آمریکای جنایتکار ارتباط داشتید، اسامی دقیق این افراد را نوشته و ارتباط آنها را با سیا و تلویزیون های لس آنجلسی و رادیو فردا بگوئید.
هاله اسفندیاری: من با خانم رایس و هیلاری کلینتون و جرج بوش و شان مک کورمک و زلمای خلیل زاد به دلیل کارهای تحقیقی هر روز ارتباط دارم.
بازجو: شخص خانم رایس و جرج بوش و هیلاری کلینتون که اسم شان را بردید چه خویشاوندی با رایس و بوش و کلینتون دارند؟
هاله اسفندیاری: خویشاوندی ندارند، خودشان هستند.
بازجو: پس شما از طریق چه کسانی با رایس و بوش ارتباط برقرار کرده و چه قصدی از دریافت کمک های مالی و اقدام علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی داشتید؟
هاله اسفندیاری: من مستقیما با خودشان ارتباط داشتم و به عنوان یک محقق قصد داشتم واقعیات ایران را به آنها بگویم تا جلوی حمله به ایران را توسط آنها بگیرم.
بازجو: شما از طریق چه کسانی پیام های پنهانی خودتان را به این افراد رسانده و برای زدن ضربه به نظام چرا می خواستید جلوی حمله آمریکا به ایران را بگیرید، با توجه به اینکه نیروهای ما آماده جنگ با آمریکا بوده و شما قصد سازش میان ایران و آمریکا را به چه منظور ضدانقلابی داشتید؟
هاله اسفندیاری: من قصد ضربه زدن به ایران را نداشتم و اصلا با جمهوری اسلامی مخالف نیستم، من مخالف حمله آمریکا هستم.
بازجو: بطور روشن و صریح توضیح بدهید که چرا با جمهوری اسلامی مخالف نیستید و از طریق روشهای ضدانقلابی خود قصد جلوگیری از جنگ را داشته و از این طریق می خواستید با همکاری جبهه مشارکت و نهضت آزادی و دموکرات های خائن قصد داشتید تمام زحمات برادران سپاه را هدر داده و جلوی جنگ را بگیرید؟
هاله اسفندیاری: من معتقدم که جمهوری اسلامی یک حکومت اصلاح پذیر است و به همین دلیل آمریکا نباید با ایران وارد جنگ شود و بخصوص بوش بی شعور و احمق که با حمله به عراق باعث ناامنی در منطقه و زیر فشار قرار گرفتن ایران شد.
بازجو: شما به چه دلیل معتقد به اصلاح پذیر بودن نظام هستید، در حالی که ما که خودمان نظام هستیم، می خواهیم کاری کنیم که بقیه احساس نکنند اصلاح پذیر هستیم. و با توجه به اینکه در جریان حمله آمریکا به عراق که با همکاری ایران صورت گرفت مخالفت کردید، علت طرفداری خودتان از صدام حسین و منافقین کوردل را توضیح داده و از چه زمانی وارد تشکیلات سازمان شده و الآن مسعود و مریم رجوی کجا هستند؟
هاله اسفندیاری: من معتقدم که ایران یک جامعه پویا و با نشاط است و در آن امکان رشد سازمانهای مدنی و پیشرفت زنان وجود دارد و چون ایران را دوست دارم نمی خواهم به آن حمله شود، ضمنا من هیچ وقت با مجاهدین ارتباط نداشتم.
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید که می خواستید از طریق سازمانهای مدنی و روزنامه ها می خواستید در ایران براندازی نرم کنید، بگوئید که ارتباط تان با نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان چیست و هر چیزی در مورد محمد قوچانی می دانید دقیقا شرح دهید.
هاله اسفندیاری: من این افراد را تا به حال ندیدم، ولی در مورد خانم رایس و بوش و هیلاری کلینتون هر چه بخواهید می دانم.
بازجو: یعنی شما در مورد منوچهر محمدی و علی افشاری هم دقیقا نمی توانید اطلاعات روشن و مشخصی بدهید؟
هاله اسفندیاری: من اصولا معتقدم که اپوزیسیون خارج از ایران در مورد سیاست ایران نقش مهمی ندارد، به همین دلیل این افراد را نمی شناسم.
بازجو: پس شما به چه دردی می خورید؟ و دقیقا توضیح بدهید که اگر ما بخواهیم از شما اگر اطلاعاتی بگیریم باید چه سووالاتی از شما بکنیم؟
هاله اسفندیاری: من نمی دانم، ولی اسم من هاله اسفندیاری است و همه چیز در مورد من در اینترنت موجود است.
بازجو: پس حداقل اسم تان را عوض کنید.
هاله اسفندیاری: مگر اسفندیاری اشکالی دارد؟
بازجو: نه، ولی « هاله» فقط مخصوص رئیس جمهور محبوب و مردمی ماست، اسم تان را بسرعت عوض کرده و نام جدیدتان را بگوئید.
هاله اسفندیاری: اسم مادرم رایحه است، می شود اسم ایشان را روی خودم بگذارم؟
بازجو: نه، رایحه هم مخصوص طرفداران رئیس جمهور است.
هاله اسفندیاری: می توانم اسم نسیم را که اسم دخترم هست، روی خودم بگذارم؟
بازجو: نسیم هم مال تشکیلات آقای قالیباف است، نمی شود، یک چیزی توی مایه پانته آ و ماریا و رومینا بگذارید که مشکل امنیتی نداشته باشد.
هاله اسفندیاری: خب، حالا که موضوع روشن شد کی مرا آزاد می کنید؟
بازجو: فعلا که نمی شود، باید یک دلیلی برای آزاد کردن تان پیدا کنیم تا بعد.

48 درصد افزایش یافت
محض رضای خدا یک کاری شد که دولت بگوید می کنیم و بکند و یک کاری را بگوید نمی کنیم و بکند؟ یک خاتمی داشتیم مثل دسته گل، قیافه اش را نگاه می کردی خوشحال می شدی، حرف می زد یک چیزی می فهمیدی، در تمام هشت سال ریاست جمهوری اش یک بار به مردم دروغ نگفت، سفر هم که می رفت، یک فایده ای به حال ملت داشت. حالا ببین گیر چه مکافاتی افتادیم، طرف خیلی خوش پروپاچه است و قدوبالا و قیافه خوبی دارد، هر جا هم می رود یک وردار ورمالی می کند، یک جا تیپ عربی می زند، یک جا تیپ کردی می زند، یک جا لباس لری می پوشد، بعد از یک سال فدراسیون تکواندو یک لباس نوجوانان پیدا کرد که همقد آقا بشود که وقتی لباسش را پوشید آن وسط گم نشود، هزار تا چاقوی اقتصادی ساخته که یکی یکی اش فقط دست خودمان را می برد، سالی هم هشتاد میلیارد هزینه نگهداری اش باید بکنیم. روزی هم شش تا حرف را که علنا و جلوی دوربین گفته، می گوید نگفتم. این هم از شاهکار آخری اش. اعلام شد که 74 میلیارد تومان هزینه سفرهای خارجی مسوولان سه قوه در سال 85 بوده است و این میزان 48 درصد نسبت به سال 83 افزایش یافته است. این شمسی پهلوون کجاست که یک ماه قبل می گفت که دولت خاتمی میلیاردها هزینه سفر می کرد؟ یکی پیدا شود به این فاطمه خانم رجبی بگوید که من می خواهم با ایشان در هر جایی که در اینترنت ایشان می گوید مناظره کنم، موضوعش هم در مورد دروغگو بودن احمدی نژاد باشد. من معتقدم احمدی نژاد به عمد دروغ می گوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ممولی و بیمه و بورس

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 [2007.05.13]

با توجه به اهمیت ادبیات کودکان و در راستای حفظ و اشاعه اشعار کودکان و اهمیت رفتن بچه ها به حمام شعر زیر برای دوستداران ادبیات کودکان تقدیم می شود.

توی ده ارادون
ممولی اومد تو میدون
ممولی نگو، بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

نه خاتمی، نه هاشمی، نه بچه های تحکیمی
هیچکس باهاش رفیق نبود
نشسته بود با چمران، با چند تا آبادگران

بابای اولی اش می گفت:
ممولی می آی بریم حموم؟
نه نمی آم، نه نمی آم
خودت رو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
ممولی می خوای بیمه کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
- بیمه مال سوسولهاست
- کی مرده فکر فرداست؟
ممولی می خوای بورس بخری؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
- بورس مال پولدارهاست
- پولدار خر آمریکاست

ملت خوب بینوا
یواش می رفت تو کوچه ها
- مردم چرا یواش می رین؟
- داریم می ریم کار داریم
- بچه داریم، بار داریم
ممولی می گفت: ملت خوب نازنین
سر در هوا، پا در زمین
به من چار سال سواری می دین؟
- نه که نمی دیم، نه که نمی دیم
چرا نمی دین؟
- واسه این که ما تمیزیم
- پیش همه عزیزیم
- اما تو چی؟
جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی می خوای چی کار کنی؟
ممولی می گفت: می رم سفر
به این طرف، به اون طرف
به کابل و به بغداد، به توگو و ترینیداد
به شهربندرعباس، یه کم اون ور کاراکاس
با این همه کیا بیا، می رم به شهرگامبیا
اون جا همه سیاهن
حموم نرفته ماهن
عکس می گیرن تلق تلق
راه می برن، ترق ترق
همه جا منو نشون می دن
برای ممولی جون می دن

دانشجو داشت راه می رفت
- دانشجویی یا استاد؟
- دانشجوی فرانسه، توی بخش زبانم
- می آی با من بازی کنی؟
- نه جانم
- چرا نمی آی؟
- واسه این که من صبح تا شب، درس می خونم
- چیزهای خوب یاد می گیرم
- آخر می شم لیسانسه، شاید برم فرانسه
- اما تو چی؟
حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی می گفت:
می خوام برم به تبریز
بدو بدو عرق ریز
اونجا سخنرانی کنم
به کدخدا یاری کنم
- اولدورم و بولدورم
- سیزه رئیس جمهورم
- پول ندارم، وام نمی دم
- نون ندارم، شام نمی دم
- نه رقص داریم نه شادی
- نه حق و نه آزادی
- نه تخم مرغ شونه ای
- گوجه فرنگی دونه ای
- به جاش خرمای بسته ای
- فقط انرژی هسته ای

در وا شد و بیست تا زن
تو خیابون راه رفتن
شعار دادن، داد زدن
یه چیزی رو فریاد زدن
ممولی اومد پیش زن ها
- خواهر می آی شعار بدی؟
- شعار با هوار بدی؟
- باید بگی به ما راست
- انرژی هسته ای جق مسلم ماست
خانومه گفت: نه نمی گم، نه نمی گم
- چرا نمی گی؟
خانومه گفت: تو رو به خدا
تو رو به علی، تو رو به امام اولی
برو خونه تون، بیت ولی
دختر ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه
اما تو چی؟
وعده باد، مفت و زیاد، حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی با آه و فس فس
اومد رسید به مجلس
- آهای آقای حداد
- خدا تو رو به من داد
- آهای رئیس و سرور
- تو ای مرد باهنر
- می آین با من بازی کنین؟
- نه که نمی آیم
- چرا نمی آین؟
- چون که می خوایم وکیل بشیم
- رئیس دسته بیل بشیم
- من و حداد و عماد و عموم
هفته ای دو بار می ریم حموم
اما توچی؟
افروغه گفت: نگاش کنین
موضع زور، هاله نور، وعده باد، مفت و زیاد، حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی اومد تو پاستور
محافظاش با موتور
الهام رسید بهش گفت
ممولی می خوای بریم حموم؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
می خوای خودتو اصلاح کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
- چون که می خوام با ایرباس
- زودی برم کاراکاس
- با داداشم چاوز جون!
- می خوایم بریم ارادون
- می خوایم بشیم قهرمان
- گور بابای دیگران

بالا رفتیم، ماست بود
قصه ما راست بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 5:48  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 22 اردیبهشت 1386

براي آن كه رفت، براي آن كه ماند

این مقاله را شش سال قبل، زمانی که فقط یکی دو ماهی را در فرنگ گذرانده و البته صدها ایرانی را در این مدت دیده بودم، در تهران نوشتم و در نبوی آنلاین منتشر کردم. سالها بود که منتظر بودم تا به عنوان کسی که این سوی آب نشسته است، آن را بازنویسی کنم.


دو روز قبل همین مطلب و همین موضوع را برای گفتگو در برنامه « از این ستون به آن ستون» در رادیو زمانه انتخاب کردم. به نظرم می آید این موضوعی بسیار مهم برای فهم متقابل ایرانیان این سو و آن سوی آب است. واقعیت این است که هنوز نمی دانم که در این نوشته باید راوی، آن سوی آب باشد یا این سوی آب. بگذارید فرض کنم که آن سوی آب نشسته ام. منتظر نوشته ها و نظرات شما هستم.

مقدمه: به گمان من ايرانيان در دوران های مختلف تاريخي به سر مي‏برند، اين امر ناشي از تغييرات گسترده و فراوان فرهنگ ايران در صدسال اخير و بخصوص سي سال اخير است. بخصوص در ميان مهاجرين ايراني و ايرانياني كه در وطن زندگي مي‏كنند، فاصله‏اي عميق وجود دارد، فاصله در نحوه گفتگو و زبان و فاصله در نوع اندیشیدن و معیارهای قضاوت کردن. می شود گفت که اين فاصله معمولا به دشواري طي مي‏شود، تا آنجا که در خیلی موارد، طرفین تلاش می کنند گفتگو را با همدیگر آغاز نکنند، گویی زبان همدیگر را نمی دانند و انگار که این فارسی، که من با آن سخن می گویم، با آن فارسی که تو با آن می گوئی و می شنوی، دو زبان است. من گمان مي‏كنم ما ايرانيان در گفت‏وگو ميان اين سو و آن سوي آب بايد گفته‏هايمان را به فارسي همدیگر ترجمه كنيم. از نظر من ايرانيان اين سو و آن سوي آب در موارد زير اختلاف دارند:

1) مفهوم زمان: مفهوم زمان براي ما ايرانيان كه اينجا زندگي مي‏كنيم به‏كلي با آنان كه در بيرون مرزها زندگي مي‏كنند، متفاوت است. براي ما دو سال انتظار براي بهتر شدن وضعيت به معني بخشي از 25 سالي است كه در حكومت جمهوري اسلامي زندگي مي‏كنيم، به راحتي مي‏گوييم قرار است اوضاع بهتر شود، اما براي آنها كه بيرون از ايران هستند دو سال ديگر به معناي زماني طولاني و سخت و دشوار است، گاهی اوقات دو سال برای آنان بخشی از باقی مانده زندگی شان است. شايد تعارض فراواني حوادث و كندي تغييرات، پارادوكسي قابل هضم براي ما در درون مرز و ناسازه‏اي ناممكن براي آنان در بیرون مرز است.

2) مفهوم تحمل: ما روزهاي طولاني و دشواري از رنج را در ايران گذرانده‏ايم که همين ما را بردبار و شكيبا كرده است. در هنگام محاسبه دربارة از دست دادن و به دست آوردن، سخت مراقبيم كه آنچه را با فلاكت به دست آورده‏ايم، آسان از دست ندهيم و به دست آوردن ”چيزي“ تازه براي ما آنقدر غيرقابل باور است كه ترجيح مي‏دهيم با اطمينان و حسابگري چيزي از دست بدهيم تا حتما در مقابلش چيزي به دست‏آوريم. در‏حالي‏كه ايرانياني كه سال‏ها پيش از اين كشور رفته‏اند، ممكن است آخرين تصويرشان از ايران تصويري پر از رنج و خشونت و مرگ و دشواري باشد، اما 20 سال است كه هرروز رنج نمي‏كشند. براي آنان عقلانيت دنياي فرنگ ملاك قضاوت است. آنان نسبت به مسائل داخلی ایران كم تحمل و ناشكيبا هستند. اين كم تحملي ممكن است اصلاً در زندگي روزمرة آنان در فرنگ بروز نكند، بلكه تنها در زماني بروز مي‏كند كه دربارة ايران فكر مي‏كنند. آنان مطمئن هستند كه يك لحظه هم تاب زيستن در شرايط ايران را ندارند، اما ما مي‏دانيم كه شرايط بدتراز اين را هم مي‏توانيم تحمل كنيم. ما ياد گرفته‏ايم كه اهانت را نشنويم و توهين را باور نكنيم. این نه یک انتخاب منطقی بلکه یک شیوه برای بقا در این شرایط است.

3) مفهوم تغيير: ملاك تغيير براي ما بيرون از وضعيت نيست. در دوران اصلاحات ما احساس می کردیم آزادي در ايران بيشتر شده، احساس خشونت نمي‏كرديم. اکنون نیز احساس مي‏كنيم حوزة دريافت اطلاعاتمان گسترده شده ‏است. اينها احكامي است كه ما در مقايسة امروز و ديروز صادر مي‏كنيم. بيان اين احكام اگرچه ممكن است ما را در زمره تبليغاتچي‏هاي حكومت قرار دهد، اما تحمل اين اتهام نيز براي ما چندان سخت نيست. شايد به همين دليل است كه اگرچه تغييراتي را كه صورت گرفته‏است به ميزان آرزوهاي‏مان نمي‏بينيم، اما بوي خوش آن را تشخيص مي‏دهيم. اما ايرانيان آنسوي آب ملاك‏هايي بيرون از وضع موجود ایران را دارند. اين ملاك‏ها با وضع مطلوب( در تعريف آنان و يا حتي در تعريف خود ما) تعريف مي‏شود. به همين دليل هيچگاه تاب آنچه تغيير نكرده‏است را ندارند. ما به فكر آنچه تغيير كرده است، هستيم و آنان به آنچه تغيير نكرده‏است، فكر مي‏كنند. ما از اينكه به جاي دستگير شدن توسط گروهي گمنام و ضرب و شتم در جائي نامعلوم، قانوناً و رسماً بازداشت مي‏شويم، خوشحاليم و آنان از اينكه بازداشت دگرانديش غيرانساني است، ناراحتند. اين احساس ما يك احساس دروني است، اگرچه هميشه از آنچه مي‏كنيم چندان هم رضايت نداريم، اما مي‏دانيم كه اصلاحات جز به آرامي ميسر نيست. پس از دوران خاتمی، این احساس بشدت آسیب دید. از سوئی بازگشت به گذشته در برخی روندها باعث توسعه نومیدی در گروههایی از مردم شد و احساس تغییر و بهبودی اوضاع تا حدی آسیب دید. اما مشاهده ناتوانی های دولت در برخی زمینه های اجتماعی که علیرغم یکدست شدن دولت، بازهم بازگشت به گذشته در آن به سختی صورت می گرفت و می گیرد، همچنان میل مردم را به تغییرات نرم و ممکن جهت داده است.

4) مفهوم دشمني: آنان که آن سوی آب زندگی می کنند، به آسانی می توانند از کلماتی مانند دشمن استفاده کنند، چنانکه دولت و گروههایی از اقتدارگرایان هم براحتی این کار را می کنند، اما برای کسانی که در داخل ایران زندگی می کنند، استفاده از کلماتی مانند دشمن ساده نیست. برای من که در ایران زندگی می کنم، دشمن همساية خانه به خانة ماست. فرزندان ما با فرزندان او رفتاري دوستانه دارند، ما به هم سلام مي‏كنيم و با هم دست مي‏دهيم. او با نفرت به ما نگاه نمي‏كند و ما هم با نفرت به او نگاه نمي‏كنيم. ما مي‏دانيم كه بخشي از حقيقت نيز نزد اوست. ما گاهي به شوخي اورا سرزنش مي‏كنيم و گاهي او نيز با ما چنين مي‏كند. شايد اگر روزي بداند كه بلائي بر سر ما آمده، اشكي نيز بريزد. اما هردو مي‏دانيم كه با هم اختلاف نظر داريم. گاه نيز باهم به تندي حرف مي‏زنيم. اگر ايرانياني كه آنسوي آب زندگي مي‏كنند، فاصلة خبري و اطلاعاتي‏شان را با ايران كمتر كنند، اين احساس را درك خواهند كرد، اما انتقال اين حس توسط كلمات خيلي هم ساده نيست، اين احساس جزوي از اين خاك است ،به سختي به كلمه درمي‏آيد. ايرانيان آن‏سوي آب به راحتي مي‏تواننداز واژه‏هاي ”مزدور“ ،” پليد“ ،” سركوبگر“ و” دشمن خلق“ استفاده كنند. اما ما اين توانائي را نداريم . ما دوست نداريم همسايه‏مان مزدور باشد، حتي اگر در اوج عصبانيت اين را بگوئيم در دلمان شرم مي‏كنيم. به همين دليل است كه گاه با دشمن مفهومي ( ما در تلاش ترك چنين تلقياتي هستيم) نشست و برخاست هم ‏مي‏كنيم. براي من قاضي يك جلاد نيست، او آدمي است كه با او شوخي مي‏كنم و حرف مي‏زنم و مي‏پرسم كه آيا حالاحالاها مي‏خواهد مرا زندان بياندازد يا نه؟ ما كم‏كم داريم ياد مي‏گيريم كه در سياست هم كمي بهداشتي شويم. برای کسانی که در فرنگ زندگی می کنند، قاعده رایج این است که تلاش کنند تا دامن شان آلوده به ناپاکی حکومت و دولت نشود، آنان به حسب زمان و نحوه و انگیزه خروج شان از کشور، با مفهوم دشمنی ارتباط دارند. برای برخی از کسانی که با لرزش مرگ و ترس ناشی از کشته شدن از ایران گریخته اند، به دشواری ممکن است بتوانند کسانی را که سالها به عنوان کابوس به ذهن شان هجوم می آورد، به عنوان دوست یا همرزم و یا حتی اصلاح شده بپذیرند. چنین است که کسی که یک ماه زندان رفته و با ترس از کشور گریخته است، همچنان کسی را که شش سال در زندان گذرانده دشمن می پندارد. گروهی دیگر در آموزشگاه زندگی دموکراتیک غرب، موفق شده اند بیماری انقلابیگری و خشونت طلبی را نه به عنوان رفتاری از سوی دشمن شان، بلکه به عنوان نوعی عارضه زمانی خاص و غلبه ایدئولوژی بر سیاست بپذیرند. آنان می توانند ببخشند و فراموش کنند. و برخی دیگر واقعیت گرا تر شده اند و می دانند که حتی جایی برای بخشیدن وجود ندارد، اگر قرار است روزی ملاک های انسانی ملاک داوری باشد، در این صورت فقط یک تصادف است که باعث شده است که تو مجاهد شوی و آن یکی بازجوی دادستانی شود و آن دیگری در جبهه شهید شود و این یکی زندانی اصلاحات شود و آن دیگری تبعیدی خود خواسته یا ناخواسته شود. گاهی کار به اغراق نیز می کشد و آن که بیرون مرز است به تمامی هرکه در داخل زندگی می کند، زندانی و رنجور می داند و خود را فراری و گریخته و راحتی اختیار کرده، می شمارد.

5) مفهوم نسبيت: در داخل کشور، ما سال‏ها در مطلق زندگي كرديم. در مطلق خودمان و در مطلق ديگران. دشواری زيستن در اين شرايط ما را مجبور كرد تا نسبيت را درك كنيم و دوست بداريم. ما مفهوم نسبيت را در كتاب نخوانديم كه فراموش كنيم. ما دوستاني را ديديم كه در مواجهه با آتش واقعيت، فولاد عقل و قلبشان ذوب شد و به نرمي درآمدند. فهرست شاهدين اين مدعا طولاني است و تكرار آن مكرر. از اين رو بود كه نسبيت براي ما قاعده‏اي رايج شد. شما با ساك‏ها و ذهن‏هايي پر از مطلق‏ها به آن سوي آب رفتيد، اما زندگي معمول و رايج تان در بستر نسبي‏گرائي بود، به همين لحاظ وقتي غذا مي‏خوريد و راه مي‏رويد و كار مي‏كنيد نسبيت در شما بروز مي‏كند، اما وقتي دربارة ايران فكر مي‏كنيد، دوباره غول بدچهرة مطلق‏گرایی بروز مي‏كند. داريم ياد مي‏گيريم كه از واژه‏هايي مانند شايد، احتمالاً، ممكن است، بعيد نيست، بيشتر استفاده كنيم. البته شاید اینترنت به ما یاد داده باشد که با بروز خودمان به گونه ای که واقعا هستیم، بصورت آشکار یا پنهان، با نام واقعی یا مستعار و تماشای واقعیت دیگران، چنانکه هستند، در وبلاگ ها و یا در گفتگوهای اینترنتی، این سخت سری را کمتر کنیم و شاهد گسترش بیشتر نسبی گرایی باشیم.

6) مفهوم آزادي: شما وطن را مي‏خواهيد و ما در آن زندگي مي‏كنيم. ما آزادي را مي‏خواهيم و شما در آن نفس مي‏كشيد. ما گاه به وطن بي‏اعتنا مي‏شويم و شما گاه به آزادي، چه كسي براي آنچه دارد اهميت قائل است؟ براي ما آزادي يك نياز مبرم است ، شما اين را به‏خوبي نمي‏توانيد درك كنيد. چون آزادي داريد. مفهوم آزادي براي ما فقط دادن نظر و نوشتن در روزنامه نيست.. ما به آزادي در همه جا نياز داريم، در موسيقي، فيلم، كتاب، كار، لباس و همه چيز هاي ديگر. ما با لذتي غريب، نوار موسيقي پاپ يا راك را كه به زبان فارسي مجوز گرفته و به بازار آمده است و سازنده‏اش براي گرفتن اين مجوز دو سال در راهروهاي وزارت ارشاد مهاجراني و مسجدجامعي و صفار هرندی منتظر ايستاده را گوش مي‏كنيم و از اينكه اين ريتم به فارسي درآمده لذت مي‏بريم. از اينكه اشعار ”بون‏جوي“ و ”كوئين“ به فارسي چاپ شده غرق شادي مي‏شويم و در كمتر از دو ساعت تمام نسخه های آن كتاب را مي‏خريم. شما براي خريدن يك سي.دي. کوئین به فروشگاه فناک یا اچ ام وی یا فروشگاه زنجیره ای بزرگ دیگری در كلن يا تورنتو يا پاريس مي‏رويد و از ميان دو هزار سي.دي. يكي را انتخاب مي‏كنيد. اين بخشي از مفهوم آزادي است. ما به راحتي مي‏گوئيم احساس آزادي مي‏كنيم. چون شرايط امروز از پريروز بهتر است و شما دليل مي‏آوريد كه هنوز خيلي از چيزها وجود ندارد. حرف هردوي ما درست است، نه؟ در دوران پس از اصلاحات، برخی روندها معکوس شد و برخی آزادی های فرهنگی در این یکی دو سال کاهش یافت یا از بین رفت. این باعث شد تا ما به درکی تازه از آزادی دست پیدا کنیم، اینکه حضور در سرنوشت سیاسی تا چه حد با احساس آزادی در گوشه و کنار زندگی انسان سروکار دارد. آزادی صرفا یک مقوله سیاسی نیست، برای کسانی که داخل ایران زندگی می کنند، فهم تمامیت خواهی و توتالیتاریسم و نسبت آن با آزادی روز به روز و سال به سال قابل فهم است، ولی برای کسانی که بیرون ایران زندگی می کنند، این موضوع براحتی قابل فهم نیست.

7) نسبيت مفاهيم: واژه‏ها فرزند زمان و مكان‏اند. ايرانيان اين‏سو و آن‏سوي مرز در دو مكان مختلف و حتي در دو زمان تمدني متفاوت زندگي مي‏كنند. به همين دليل است كه واژه‏هاي ما مفاهيم مورد نظرمان را به مخاطب نمي‏رسانند. مفاهيمي مانند آزادي، استبداد، راست، چپ، ليبرال، فرهنگ و.... براي ما معنايي متفاوت دارد. مردم ما از اقتصاد دولتي، كوپن، تعاوني و اقتصاد جمعي بدشان مي‏آيد، چون خاطره خوشي از اين واژه‏ها ندارند. در خيلي از موارد اين خاطره تلخ ربطي هم به اقتصاد ندارد، بلكه خاطره تلخي از شرايط سياسي و اجتماعي است. همزماني كوپن و تعاوني با فشار سياسي و محدوديت‏هاي گسترده فرهنگي و اجتماعي باعث شده مردم با واژه توزيع عادلانه هم با كراهت برخورد كنند. اين در حالي است كه ما مي‏دانيم اقتصاد دولتي، كوپن و مفاهيمي از اين دست به عدالت اجتماعي نزديك‏ترند تا اقتصاد بازار آزاد. مردم ما از اقتصاد باز خوششان مي‏آيد، چون از جامعه باز و فضاي باز خوششان مي‏آيد. البته تمام اين گرايش احساسي و عاطفي نيست، بخشي از آن نيز ناشي از همنشيني مفاهيم است، اينكه عدالت اقتصادي و استبداد سياسي همسايه‏هاي ديوار به ديوارند. شايد به همين دليل است كه ما ليبرال و ليبراليسم را دوست داريم و از چپ و کمونیسم بدمان مي‏آيد. متأسفانه من سالهاست مقاله‏اي ننوشتم كه در آن اثري از اين گرايش ضدچپ نباشد، در حالي كه مي‏دانم آزادي و عدالت بدون آموزه‏هاي ماركس و بدون انديشه‏هاي سوسياليستی و بدون جنبش‏هاي چپ در جهان ما تحقق نمي‏يافت. اما وقتي عدالت اجتماعي بهانه سركوب مخالف مي‏شود، حالم از عدالت اقتصادی هم بهم مي‏خورد. ما با تلاشي فراوان آثار آلتوسر و لوكاچ و گرامشي و بلوخ و سوسيال دموكرات‏ها را دنبال كرده‏ايم، چرا كه دوست نمي‏داشتيم چپ تنها در حكومت رسمي خلاصه شود. ما هميشه با بهانه‏هاي چپ و ضدامپرياليستي محكوم شده‏ايم. چپ براي ما يعني كنترل فكر، زورگويي دولتي، بازجويي، لباس متحدالشكل، نفي رفاه و راحتي و شادي، براي ما چپ يعني مدير بداخم و زورگو. براي ما چپ هيچ جلوه زيبايي ندارد. براي ما ليبرال آدم تميز و مؤدب و منطقي است كه روزنامه كيهان هر روز به او فحاشي مي‏كند. براي كساني كه آن‏سوي آب زندگي مي‏كنند چپ موضوعي مقدس و آرماني است. آنان در دنياي سرمايه‏داري زندگي مي‏كنند، دور و برشان فضاي باز و ليبراليسم و دموكراسي است. و چپ براي آنان يعني عدالت و آگاهي و حق. برای آنان چپ یعنی آزادی، یعنی حمایت از فقرا، یعنی مهربانی. براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم، داشتن رابطه‏اي عادلانه با آمريكا در سياست خارجي يك ارزش سياسي است، در حالي كه براي كسي كه در فرانسه زندگي مي‏كند، رابطه با آمريكا چندان هم مطلوب نيست و چه بسا که نفرت انگیز باشد. براي شما تئوري‏هاي چپ و آرمان‏هاي چپ ملاك است، اما براي ما كه نابودي تئوري‏ها و آرمان‏ها را در عمل و جلوي چشم ديده‏ايم، واقعيت و گاهی اوقات عملگرایی واقعاً موجود ملاك درستی است. در این میان تبلیغات نیز نقش مهمی دارد. تلویزیون جمهوری اسلامی برخلاف آنچه بسیاری از ایرانیان خارج از کشور فکر می کنند، مامور نفرت انگیز حکومت 1984 ارول در خانه مردم نیست، بلکه گاهی اوقات، سرگرم کننده ترین و جالب ترین موضوعات روزمره در همین جعبه اتفاق می افتد، سریال ها، موسیقی و ورزش، خبر و فیلم های سینمایی دوبله شده، مهم ترین برگ های برنده تلویزیون جمهوری اسلامی است، البته صدا و سیما یکی دو سالی است که روز بروز وجه سرگرم کننده اش را از دست می دهد. اما هرچه که باشد برای بسیاری از مردم ایران، تلویزیون موجود دیدنی ترین و قابل فهم ترین تلویزیون فارسی زبان است. اما یادمان باشد که تبلیغات دائمی و حرفه ای جمهوری اسلامی مثل مسلسل مغز مردم را نشانه می رود، برای بسیاری از مردمی که در داخل ایران زندگی می کنند، تصور اینکه اروپایی ها و آمریکایی ها و کشورهای دیگر قصد دخالت و نفوذ و غارت ما را ندارند، تقریبا محال است. گاهی اوقات نتیجه برعکس می شود، یعنی برخی مردم به این دلیل از انگلیس خوششان می آید که می خواهد به ایران حمله کند، در حالی که ممکن است اصلا چنین قصدی وجود نداشته باشد، یا گاهی اوقات مردم از آمریکا به این دلیل متنفرند که فکر می کنند اگر واقعا آمریکایی ها قصد دارند ما را عقب نگه دارند و یا می خواهند ایران را به چند قسمت تقسیم کنند و دقیقا هم این کار را از روی کتابی که نیکسون 27 سال قبل نوشت می خواهند انجام دهند.

8)مفهوم ايران: هروقت سوار هواپيما مي‏شوم كه به ايران برگردم، قلبم به شدت مي‏زند و اضطراب پيدا مي‏كنم و هر وقت هواپيما از مرز ايران مي‏گذرد و از محدودة سياسي ايران بيرون مي‏روم به سرعت آرامش مي‏يابم. اما دو تجربه به من نشان داد كه پس از 20 روز غربت چنان دچار دلتنگي مي‏شوم كه حتي انتظار مجازاتي سخت نيز نمي‏تواند مانع بازگشت من به كشور شود. اين را در گفت‏وگوئي در پاريس با يوسفي اشكوري دريافتم. هردو نگران بوديم، من يك روز بعد آمدم و او دو ماه بعد. براي من و براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم ايران سرزميني است با همة بدي‏ها و خوبي‏ها كه رهايش نمي‏توانيم بكنيم، مثل پدري وظيفه‏نشناس و بداخلاق. اما برادر من! رفیق من! من شبي را به ياد دارم كه پدر تو را كتك زد و تهديد كرد كه سرت را مي‏گذارد كنار باغچه و گوش‏تاگوش مي‏برد. تمام شب بيدار نشستم و تا صبح دعا كردم كه ديگر به خانه برنگردي، حتي زماني كه پدر ديگر آنقدر هم بداخلاق نبود. اما حالا اگر بخواهي برگردي هم اين خانه با انتظاراتي كه در اين بيست سال براي خودت تعريف كرده‏اي، سازگار نيست. بچه‏هايت به آنجا عادت كرده‏اند و تاب اينجا را جز براي چند روز تفریح نمي‏آورند. من ظلم را در زندان اوين با تمام پوستم احساس كرده‏ام و هرگز آن را انكار نمي‏كنم، اما براي من زندان اوين بخشي از تهران است. شبي با دختر كوچكم به شهربازي در فاصلة پانصدمتري زندان اوين رفتيم، به او گفتم: آيدا! اونجا كه چراغه زندان اوينه. دخترم گفت: بابا! مي‏شه ديگه در اين مورد حرف نزني. مي‏داني چه مي‏گويم و مي‏دانم چه احساس مي‏كني، ولي اگر مطمئن هستي كه قصد نداري و نمي‏تواني به ايران برگردي وضع مارا بدتر از آنچه كه هست نشان نده، من هم قول مي‏دهم وضع اينجا را بهتر از آنچه كه هست نشان ندهم. روراست باشيم. براي هر مهاجر تصوير وطن آخرين تصويري است كه در هنگام خداحافظي در ذهنش ثبت شده، اما براي كسي كه اينجا زندگي مي‏كند اين تصوير هرروز تغيير مي‏كند. من سختي‏هايي را كه كشيدي انكار نمي‏كنم، تو نيز وضع مرا انكار نكن. تو بفهم من چه مي‏كنم، من هم مي‏فهمم كه تو چه مي‏كني. هيچكس قادر نيست ايران را در وضع موجودش ثابت نگهدارد و هيچكس هم قادر نيست ايران را چنان كند كه خود مي‏خواهد. واقعيت بسيار سخت و سنگواره است و زمان حتي كوه‏ها را هم جا به‏ جا مي‏كند.

7.5) تهران بروکسل است. چهار سالی است که در بروکسل زندگی می کنم. تا به حال چندین بار به اشتباه گفته ام: داریم برمی گردیم تهران و منظورم این بود که داریم برمی گردیم به خانه مان در بروکسل. در این چهار سال هنوز دلتنگ ایران هستم، دیگر مثل گذشته از دوری ایران احساس خفگی نمی کنم و چه بسا که نفس کشیدن در اینجا را هم دوست دارم، اما به درکی دیگر رسیده ام. دختر یکی از دوستانم به بروکسل آمده بود و وقتی در مورد دانشکده اش حرف می زد و در مورد روابط دخترها و پسرها با همدیگر، دوستی که سابقه چپ داشت و سالهاست که به ایران بازنگشته بود، باورش نمی کرد، گویی دخترک 22 ساله مامور حکومت است. کار به آنجا رسید که وقتی دوست چند سال به ایران نرفته، تصویر خودش را از ایران گفت، دخترک گفت: « من نمی فهمم شما در مورد چه کشوری حرف می زنید، اما جایی که شما از آن حرف می زنید، کشوری که من در آن زندگی می کنم و می خواهم به زندگی ام در آنجا ادامه دهم، نیست.» گاهی اوقات ایرانیان این سوی آب، در مواجهه با ایرانیانی که از ایران می آیند، تصویری از کشور ارائه می کنند که این تصویر اهانت به کسانی است که در داخل ایران زندگی می کنند. به این می ماند که به کسی که خودش از خانه اش راضی نیست، بگوئیم تو در طویله زندگی می کنی. این اهانت آمیز است. گاهی اوقات ایرانیان بیرون دوست ندارند تصویر ایران چنان تغییر کرده باشد که آنان هم بتوانند در آن زندگی کنند، چون در این صورت فلسفه ادامه ماندن شان در فرنگ و دشمنی شان را با وضعیت کشور از دست می دهند. و گاهی اوقات آنان که در ایران زندگی می کنند، برای دفاع از خودشان و پنهان کردن رخ زردشان که با سیلی سرخ نگه داشته اند، چنان از اوضاع داخلی کشور دفاع می کنند، گوئی که تمام آنچه در خبرهای این سو و آن سوی آب می شنویم دروغ است. به نظر من کسی که در ایران زندگی می کند، پوسته ای دفاعی به دور خودش ساخته است که این پوسته زندگی را برای او ممکن می کند، برای او بسیاری از توهین ها طبیعی است و بسیاری از زشتی ها عادی شده است، او به اینکه حقی را نمی تواند بگیرد ممکن است فکر نکند، چون اگر به آن فکر کند، دیگر نمی تواند زندگی کند. برای کسی هم که از ایران بیرون آمده و در پاریس یا زوریخ یا واشنگتن زندگی می کند، پوسته ای دفاعی در طول سالهای ماندن ایجاد شده است. پوسته ای ناشی از زبان و قانون و ویروس های معده و احساس سرما و گرما و احساس آزادی و امنیت، او ممکن است عاشق ایران هم باشد، اما دیگر سپر دفاعی اش را از دست داده است، او حتی اگر بخواهد هم دیگر نمی تواند در ایران زندگی کند.

8)مفهوم رفتن و ماندن: ما در اينجا دلتنگيم، هرجا برويم دلتنگ اين سرزمين هستيم، شما هم دلتنگ همين هوائيد. اما بدان و مي‏دانم كه نفرين اين سال‏ها نفريني بود كه سخت گرفت. ما مانديم و ذوب شديم و تغيير كرديم .از چند شكل محدود به هزار شكل متفاوت درآمديم. هركس كه تغيير كرد خوشحال شديم و او را همراهي كرديم و با هركس كه سخت و سنگ مانده بود حرف زديم تا يخ قلب او نيز ذوب شود. تو نيز رفتي و ماندي و سختي كشيدي و عادت كردي و پذيرفتي و حالا ديگر حتي فرش قرمز هم اگر قلبت را دعوت كند، عقلت نمي‏پذيرد. بيست سال كم نيست.
هشتاد درصد مهاجرين هرگز به ايران بازنخواهند‏گشت، در هيچ صورتي، حتي اگر تمام وجودشان عشق به ايران باشد. نسل جديد مهاجرين هم مي‏روند كه برگردند اما برنمي‏گردند. اين سرطان حاصل بيماري يك دورة خاص است. اگر اين را بفهميم زندگي كردن راحت‏تر مي‏شود.

9) به این فکر می کنم که این سرنوشت تلخی است که هر 20 سال یک بار ایران نخبه ترین فرزندانش را در روزهای وحشت و هراس به بیرون بریزد و یا آنان را از هراس ناامنی و بی آینده بودن به سوی جهانی ثروتمند رها کند و آنان بروند که دیگر برنگردند. این یعنی دائما ثروت مان را به باد می سپاریم و می مانیم تا نخبگان ما در غربت پیر شوند و بمانند و بمیرند. از سوی دیگر ماندن نیز سخت است، روزهای سیاه وقتی که می رسد، بسیاری از ایرانیان راه رفتن را آموخته اند و می روند، نمی توان گفت بمان، چون می خواهیم ایران بماند. خواهد پرسید: چرا من باید بمانم؟ و ما نمی توانیم به راحتی به او پاسخ دهیم. اینها همه هست، اما آنچه از این مهم تر است اینکه لازم نیست، من که در تهران زندگی می کنم، حتما تو را قانع کنم که درست فکر می کنم و کار همین است که من می کنم و یا تو که در پاریس زندگی می کنی، مرا قانع کنی که راهی که تو رفته ای درست است و حرفی که می زنی منطقی است. قبل از همه چیز باید بتوانیم با همدیگر حرف بزنیم. با زبانی که هر روز تغییر می کند، از جامعه ای که هر روز تغییر می کند و در مورد کشوری که هر روز در هراس از وحشتی باید تاریخ خودش را تکرار کند.

این نوشته را به گفتگو می گذارم، می خواهم در رادیو زمانه باب این بحث را بگشایم و مایلم که هرجای مقاله را که گمان می کنید درست نیست، با همدیگر تغییر دهیم. منتظر نوشته و نظرات شما هستم.

متن اولیه در بامداد 28 آذر 1380 در تهران نوشته شد و در بروکسل در تاریخ 20 اردی بهشت 1386 بازنویسی شد.
سيد ابراهيم نبوي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 6:31  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 22 اردیبهشت 1386

شلوار مظلوم تو، شعری از نازلی احساس

« نازلی احساس» یکی از ماهاست، یکی از میلیونها ایرانی که با احساس اش شعر می گوید، با احساس اش نظر می دهد و با احساس اش قضاوت می کند. نام دیگرش « معصومه مستشار» است.


او از 18 تا 38 سالگی نام معصومه مستشار را به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرد و « نازلی احساس» نام مستعارتر اوست. « نازلی» دنیا را با زیبایی و از سولاخ عدالت و رنج می بیند. در استعاره های شاعرانه او شلوار، دامن، پرچم و پر معانی ویژه ای دارند. او شعر را پرچمی می داند که باید بلند کرد و کش رفت و پولش را نداد، چون پرچم سرزمین من است. در خانه اش هزار پرچم را می توانی ببینی که هر کدام نشانه غربتی و کش رفتنی است.

نازلی، سالها قبل یک هوادار ساده یک گروه چپ و آرمانگرا بود، یک چریک سابق، اما امروز می گوید « احساس می کنم دیگر نمی توانم احساس های خودم را پنهان کنم. من دیگر نمی توانم نازلی نباشم، معصومه مردنی است، نازلی را بخاطر بسپار. همانطور که پرواز را بخاطر سپردی، چون به قول فروغ فرخزاد پرنده مردنی بود.»

این هفته شعری را می شنوید و می خوانید از نازلی احساس با نام « شلوار مظلوم تو» یا « در آستانه تجاوز حراست».

شلوار مظلوم تو

من درآمد کوچک احساسم را
با جیب کهنه شلوار مظلوم تو
تقسیم می کنم
در لحظه تجاوز معاون حراست دانشکده
در این سده

اخبار را نخوان، نترس
خیابان نعره می کشد، « قاره» می کند
در گویش کرمانی مادر من
و یا « شافتک» می کشد
از زبان پدر پیر شیرازی ام
که زیر تریلی جان سپرد، پرچم سرخ
در لحظه خیانت فرخ نگهدار
به یاد آر
ای جز جگر زده

تیمارستان قدرت گرفته است
زندان، عشق را مثل گل سرح، پر پر پر پر
عشق پر، نگاه پر، زمزمه پر
فقط کلاغ های سیاه، کلاغ پر
و کودکی و تجاوز

من از پس پشت عقب بان هوف فرانکفورت
با شوش ترین خیابان های شهر حرف می زنم
لب های من با گوش های تو حرف می زند
با تو که جوادیه ترین جوادهایی
و مفت ترین مفت آبادها
گوگوش را به خاطر بسپار، بیاب
من یافتم
من یافت آباد را یافتم، یافتم، یافتم

همه همدیگر را بی صدا تف می کنند
تو مرا و من تو را
که زمانی عاشق ترین بودی، عاشق ترین بودم
و پس از ازدواج تو با نوشین
ای تف به روی تو

من اکنونم
و اکنون به تجاوزی در حراست افسوس می اندیشم
و می خواهم تفی به بزرگی دریاچه مازندران
به زلالی تف ترین تف ها
به صورتت بیندازم، ای متجاوز
خاک بر سرت! تو مثلا مردی؟
عوضی نامرد بی شعور

احساس من طلائی است
فقط همین
همین
این

نازلی احساس( معصومه مستشار)
اردی بهشت 86

فایل صدای این شعر و بخش های دیگری از مطالب من در برنامه این هفته از این ستون به آن ستون رادیو زمانه پخش شد. از فردا می توانید فایل تصویر چهارمین برنامه از این ستون به آن ستون را از رادیو زمانه ببینید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 6:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

اعترافات حسین موسویان

ابراهيم نبوي- جمعه 21 اردیبهشت 1386 [2007.05.11]

حسین موسویان که جاسوس بود و اقداماتی علیه امنیت ملی انجام داده بود و با یک دیپلمات آمریکایی از بیست سال قبل روابط مشکوک داشت و معلوم نبود چرا دائم خارج می رود و می آید و پرونده مشکوک اقتصادی داشت و هزارتا جرم دیگر، دیروز بعد از شش ساعت « چه کنم چاره کنم، پرونده شو پاره کنم» توسط وزارت اطلاعات و قوه قضائیه و غیره، آزاد شد و به خانه شان رفت. خبرگزاری فارس نوشت: « موسویان از کارهای خود اظهار ندامت و پشیمانی کرده است.» آگاهان گفتند که ظاهرا در همین دوسه روزی که موسویان زندانی بود، به اندازه یک سال به او فشار آمده و دهها ساعت اعتراف کرده و از کارهای زیر ابراز ندامت کرده است:

النظافه من الایمان( النجات فی الصدق سابق)
اینجانب حسین موسویان از اینکه هشت سال سفیر جمهوری اسلامی بودم ابراز ندامت و پشیمانی می کنم. من در این هشت سال گول خوردم و توسط هاشمی رفسنجانی و ولایتی فریب خوردم. من از این که هشت سال بعد از سفارت مسوول امور بین المللی شورای امنیت ملی بودم، بشدت پشیمانم و قول می دهم دیگر چنین کار اشتباهی نکنم. شاید بهتر بود به جای اینکه وارد شورای امنیت ملی شوم، اقدام علیه امنیت ملی می کردم. من از اینکه با کمال شرمندگی برای مدت چند سال یکی از مسوولین هیات مذاکره ایران بودم، بسیار ابراز ندامت می کنم، واقعیت این است که من گول حسن روحانی را خوردم، وگرنه به جای اینکه عضو هیات مذاکره ایران باشم، می رفتم عضو هیات مذاکره آمریکا می شدم. حسین موسویان از اینکه عضو مرکز مطالعات استراتژیک مجمع شده است، ابراز ندامت و پشیمانی کرد و گفت که من نمی خواستم این کار را بکنم، ولی فریب خاتمی و هاشمی و روحانی را خوردم. این مزدور استکبار جهانی و عنصر نادم و فریب خورده همچنین از اینکه با سیروس ناصری ارتباط داشته و به او گفته است که به ایران نیا، چون ممکن است تو را بگیرند، ابراز ندامت کرد و گفت که دفعه بعد خودم هم پیش او می روم تا در این راستا خدمتی به نظام کرده باشم.

نیکلا سارکوزی نژاد
این چپولی چیپولی های هموطن هم واقعا نبوغ عجیبی از خودشان در می کنند که هرجوری فکر می کنی معنی آن را نمی توانی بفهمی. یکی از برادرانی که در عنفوان طفولیت دچار چپ زدگی شده، از اصطلاح سارکوزی نژاد برای نیکلا سارکوزی استفاده کرده است. در همین راستا برخی شباهت های اساسی سارکوزی و احمدی نژاد، که جمعا می شود نیکلا سارکوزی نژاد، برای شما شرح می دهیم.
اول: با توجه به اینکه سگولن رویال با حزب الله و حماس دیدار کرد و سارکوزی اعلام کرد که دوست آمریکاست، و احمدی نژاد هم با حزب الله دوست است و هم با آمریکا دشمن است، طبیعی است که احمدی نژاد، شبیه سارکوزی است و فقط یک احمق این را نمی فهمد.
دوم: سارکوزی از نظر اقتصادی طرفدار راست هاست و چپ ها با او مخالفند، وقتی هم که روی کار آمد تمام راست ها خوشحال شدند و چپ ها ناراحت شدند، احمدی نژاد هم طبیعتا با سرمایه داری مخالف است و تمام رفقایش در جهان چپ ها هستند و همه راست ها هم با او دشمن هستند، طبیعی است که سارکوزی و احمدی نژاد شبیه هم هستند.
سوم: مخالفان سارکوزی فقرا و تهیدستان هستند، طرفداران احمدی نژاد هم فقرا و تهدستان بودند، طبیعی است که از این نظر هم به همدیگر شباهت دارند.
چهارم: تا یک هفته قبل از انتخابات پیش بینی می شد که سارکوزی 52 درصد رای بیاورد و پیروز شود، در روز انتخابات هم 53 درصد رای آورد و برنده شد. در مورد احمدی نژاد تا یک هفته قبل از انتخابات پیش بینی می شد که 25 درصد رای بیاورد و شکست بخورد، ولی یک دفعه 60 درصد رای آورد و پیروز شد، بنابراین نتیجه می گیریم که انتخاب هر دو اینها غیرمنتظره و با تقلب صورت گرفت.
نکته مهم: بعضی چپ های هموطن ما نمی توانند قبول کنند که ماهیت فکرشان در ابعاد جهانی همانی است که احمدی نژاد می گوید، فقط مشکل این است که دوست ندارند شبیه احمدی نژاد باشند، ولی چه می شود کرد، خدا آفریده است. جهت توضیح عرض می شود که منظور ما سوسیال دموکرات ها نیستند و آنها را حیلی دوست داریم، ولی از چپ هایی مثل چاوز و کاسترو که نهایتا همان استالین هستند اصلا خوشمان نمی آید.

قالیباف شهردار تهران شد
در عرض یک روز هفت هشت مشت محکم توی دهان احمدی نژاد خورد، اولا شهرداری تهران دست قالیباف افتاد و کلاغها خبرآوردند که احمدی نژاد شدیدا با این موضوع مخالف بود. ثانیا موسویان که قرار بود جهت نسق گرفتن و رو کم کنی و حال گیری از هاشمی در اوین یک چندی تروخشک شود، آزاد شد و رفت خانه شان. از طرف دیگر فراکسیون اصولگرایان مستقل بعد از چند ماه قرم قرم بالاخره اسم شب را گفتند و از مانع رد شدند و در یک کنفرانس مطبوعاتی که دیروز تشکیل شد، دلایل جدایی شان را از فراکسیون اکثریت اعلام کردند. در همین روز هم طرح تجمیع انتخابات که مورد حمایت فراکسیون اکثریت بود در شورای نگهبان رد شد و طرح کاهش سن رای دهندگان که توسط دولت برای جلب نظر هم سن و سال های رئیس جمهور به مجلس رفته بود، رای نیاورد. به نظرم می آید که امروز آن روزی بود که پشت احمدی نژاد در کشتی اش با طرف مقابل شکست و فعلا طرف رفته توی خاک و دارد به قول نیکان فتیله پیچ می شود. البته من که خیلی از قالیباف خوشم نمی آمد، ولی هرچه فکر می کنم می بینم یک پدرسوخته قرتی مسلک منظم و اهل معامله، قطعا از یک انقلابی کله خر دیوانه هزار بار بهتر است. به یک نکته دقت کنید که ما تا شش ماه دیگر شدیدا روزهای سخت و تلخ را خواهیم گذراند، اما طرف هم دارد آخرین مقاومتش را می کند، طبیعتا منظورم احمدی نژاد است نه جمهوری اسلامی.

معاون حراست و ارتباط با نهادها
به دنبال دستگیری یک دانشجوی پلی تکنیک در دو هفته قبل و اعلام دستگیری دو نفر دیگر از دانشجویان پلی تکنیک در روز شنبه گذشته و اعلام دستگیری یک نفر دیگر از دانشجویان همین دانشگاه در روز یکشنبه گذشته و اعلام خبر دستگیری چند نفر دیگر از همین دانشگاه در روز دو شنبه گذشته، دیروز اعلام شد که سه نفر دیگر از دانشجویان پلی تکنیک دستگیر شدند. به نظر می رسد اگر همین روند ادامه پیدا کند احتمالا امتحانات امسال پلی تکنیک باید در اوین برگزار شود. یکی از دانشجویان گفت: فعلا پانزده نفر دیگر باقی موندیم که دستگیر نشدیم که منتظریم که نوبت مون برسه. در همین راستا، مسوول حراست دانشگاه کرمانشاه در مورد معاون متجاوزش که هفته قبل به علت تجاوز به یک دختر دانشجوی این دانشگاه دستگیر شد، با یک توضیح دقیق همه مشکلات را حل کرد و گفت: « ما از یک سال قبل از فساد این فرد مطلع بودیم، ولی بخاطر ارتباط بعضی نهادها نمی توانستیم وی را احضار کنیم.»

پا توی کفش شان کردیم
احمدی نژاد در جمع فرماندهان بسیج حاضر شد و بعد از مدتها با استقبال گروهی که از او چیزی غیر از برق و آب و ارزانی می خواستند مواجه شد و اعلام کرد که « پیغام می فرستند پا در کفش ما نکنید.» آگاهان و کارشناسان کفش و امور بهداشتی توضیح دادند که این موضوع اصلا به سیاست مربوط نیست، بلکه به بهداشت مربوط است. یکی از آگاهان گفت: شما پای تان را بشوئید، جوراب تان را هر هفته یک بار عوض کنید، گاهی هم امشی بزنید، مشکل بوی پا که حل شد، پای تان را در کفش هرکسی خواستید بکنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386

از این ستون به آن ستون

سه هفته است که برنامه از این ستون به آن ستون را در رادیو زمانه آغاز کرده ام. این برنامه اگرچه ممکن است لحن طنز داشته باشد، اما لحن طنز آن به آنچه در کتاب هایی مانند « قصه کوتوله ها و درازها» و « پارادوکس» و « دائره المعارف ستون پنجم» نوشتم نزدیک تر است. می خواهم این برنامه به طرف آن نوع طنزی برود که با فضای طنز ژورنالیستی کمی فاصله دارد و خنده هایی عمیق تر را ایجاد می کند.

از بچه های زمانه و مدیرش اجازه گرفتم که برنامه را ضبط کنیم تا هم بتوانیم یک نسخه تلویزیونی نسبتا قابل قبول از آن دربیاوریم و هم بشود برنامه رادیویی شنیدنی را برای شنوندگانش ایجاد کرد. از سوی دیگر می خواهم در هر برنامه موضوعی را انتخاب کنم و به سووالاتی که در این مورد مطرح است پاسخ دهم. از شما می خواهم نظرتان را در مورد این برنامه برایم بنویسید و سووالاتی را که دارید از همین جا برایم پست کنید. اگر سووال تان مفصل است به آدرس ابراهیم دات نبوی ات جی میل دات کام بفرستید.

در برنامه فردا، پنجشنبه، می خواهم به موضوع قضاوت ایرانیان داخل و خارج در مورد همدیگر اشاره کنم. چرا کسانی که در ایران زندگی می کنند، حرف آنهایی که بیرون از ایران هستند، نمی فهمند و بالعکس. چرا کسانی که در ایران زندگی می کنند فکر می کنند آنهایی که بیرون کشور زندگی می کنند، زبانی کهنه دارند و مشکلات مردم داخل ایران را نمی فهمند و چرا ایرانیانی که این سوی آب زندگی می کنند، گمان می کنند کسانی که در داخل کشور هستند، مردمی بی تفاوت نسبت به مشکلات خودشان، با زبانی عجیب و غریب و لحنی مهاجم اند؟

اینها که گفتم فرضیاتی است که کامل و دقیق نیست. شما که در داخل یا خارج از ایران هستید بگوئید که آیا کسانی که ایرانیانی که آن سوی آب هستند، می فهمید؟ سووالات تان را برای من بفرستید. ضمنا اگر خواستید انتقادات تند و بی ملاحظه تان را هم در مورد این برنامه برای من بگوئید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

موسویان آزاد شد، نشد، شد، نشد

ابراهيم نبوي - چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 [2007.05.09]

ظاهرا دم در اوین سنگربندی شده و درگیری شدید است. گروهی مشغول درآوردن موسویان از زندان و گروه دیگری مشغول بازگرداندن او به سلول زندان هستند. دو روز قبل وزارت اطلاعات جرم موسویان را جاسوسی برای یک کشور متخاصم اروپایی اعلام کرد و امروز وزیر اطلاعات گفت که جرم وی امنیتی است و قرار است دو نفر دیگر هم در همین رابطه دستگیر شوند. اما با واکنش هشت ریشتری بسیار شدید و تکان دهنده ای که هاشمی دو روز قبل نشان داد و گفت که « حقیقت در مورد موسویان بزودی معلوم می شود» وزیر اطلاعات در حالی که از ترس فرار می کرد، گفت: ای خاک به سرم! تو رو خدا یکی جلوی اینو بگیره، این چرا اینقدر واکنش خشن نشون می ده؟ در همین راستا، سخنگوی قوه قضائیه اعلام کرد که قرار وثیقه موسویان بزودی صادر می شود. منابع نزدیک به رئیس جمهور خبر دادند که وی گفته است یا باید موسویان در زندان بماند، یا.... همه پرسیدند: یا چی؟ استعفا می دی؟ تو رو خدا راست می گی؟ اما رئیس جمهور گفت: نه، نمی تونم استعفا بدم. یکی از اطرافیان پرسید: چرا نمی تونی؟ تو می تونی می تونی می تونی، ما می دونیم که تو می تونی، سعی تو بکن. اما احمدی نژاد گفت: اگر استعفا بدم و موافقت بشه، اون وقت دیگه رئیس جمهور نیستم، هستم؟ همه گفتند: نه. وی اظهار داشت: خب، منم از همین می ترسم.

همه عزل شوند

محمود احمدی نژاد در نامه ای به داوود دانش جعفری با توجه به تخلفات مالی دستور داد که « تمامی اعضای هیات مدیره و مدیرعامل شرکت بیمه ایران عزل شوند.» وی گفت: اگر لازم شد کلا هر نوع بیمه را تعطیل می کنیم و به جای بیمه به همه روستائیان وام ازدواج می دهیم. وی تاکید کرد: همه را عوض می کنم تا بالاخره چیزی عوض شود. احمدی نژاد اعلام کرد که بزودی قصد دارد همه مدیران کشور را از کلیه مشاغل صنعتی به کارهای فرهنگی منصوب و مدیران فرهنگی را برای اداره کارخانه ها بفرستد. وی گفت: اینطور نیست که یک نفر را عوض کنیم، همه را عوض می کنیم.

برنامه ریزی دقیق و آرمین

کارشناسان اقتصادی گفتند که اقتصاد ایران رو به ویرانی است. دیروز هم محسن آرمین گفت: « در طول اين دو سال در تمامي عرصه‌هاي سياسي، اقتصادي سير قهقرايي داشته‌ايم» برخی کارشناسان پرسیدند: پس اوضاع فرهنگی و اجتماعی چی؟ آگاهان نزدیک به دولت گزارش دادند که قسمت به قهقرا رفتن کشور در زمینه های اقتصادی و سیاسی برنامه دو سال اول رئیس جمهور بود، قسمت به قهقرا رفتن فرهنگی و اجتماعی برنامه سال سوم و چهارم است که پانزده روز است شروع شده.

حاج منوچهر بازهم عصب زد
منوچهر متکی رفت سوئد. حالا برای چی سوئد؟ خب می رفت افغانستان یا پاکستان. منوچهر متکی در سوئد با تظاهرات ایرانیان مخالف مواجه شد. خب برای چی رفت سوئد؟ می رفت افغانستان یا پاکستان یا لبنان تا با تظاهرات ایرانیان موافق مواجه شود. منوچهر متکی رفت سوئد و از دست دادن با معاون نخست وزیر سوئد خودداری کرد. خب، برای چی رفت سوئد که معاون نخست وزیرش زن است؟ خب می رفت پاکستان و افغانستان که معاون نخست وزیرش زن نیست و با او دست که می داد هیچ، معانقه هم می کرد. من نمی فهمم، این همه جای مناسب مثل افغانستان و توگو و پاکستان و گامبیا، برای چی می روند سوئد که هرجای آن بروی یک تعداد خانم بدحجاب هستند که تا می روی به طرفشان فوری دستشان را دراز می کند؟

واحد حراست از دانشگاه حفاظت می کند
سه روز قبل اعلام شد که « معاون حراست دانشگاه کرمانشاه به دلیل تجاوز به یک دختر دانشجو دستگیر شد.» دو روز قبل اعلام شد که « یکی از مسوولان واحد حراست دانشگاه کرمانشاه به دلیل تعدی به یک دانشجو دستگیر شد.» یک روز قبل اعلام شد که « یک کارمند عادی حراست که ظاهرا بعد از تجاوز معلوم شد که قبل از تجاوز هم معاون حراست نبود، به دلیل برخی ارتباطات نامشروع که معلوم نیست با رضایت طرفین بوده یا نه، همراه با همان دختر دانشجو بازداشت شدند.» امروز اعلام شد که « یکی از کارکنان حراست دانشگاه کرمانشاه با یکی از دانشجویان دختر دانشگاه با همدیگر ازدواج کرده و مراسم ازدواج آنان بزودی برگزار می شود.» فردا اعلام خواهد شد که « مسوول حراست دانشگاه کرمانشاه ضمن تکذیب ازدواج یکی از دربانان دانشگاه که هرگز با حراست همکاری نداشته مورد تجاوز یکی از دانشجویان دختر دانشگاه می خواست قرار بگیرد که دختر مذکور دستگیر و دربان مذکور آزاد شد.»

گاوداری باستانی
بنا به گزارش منابع خبری یک اثر تاریخی در خراسان رضوی به دامداری تبدیل شده است. کارشناسان آثار تاریخی اعلام کردند که در شرابط کنونی این موضوع کاملا طبیعی است، چون وقتی تعداد زیادی گاو و تعداد کمی اثر تاریخی وجود دارد، معمولا چنین چیزی اتفاق می افتد. یک گاو که در این محل زندگی می کند، گفت: « ما به آنها گفتیم که این کار خوبی نیست، ولی آنها پاسخ دادند که شما گاو هستید و نمی فهمید.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

وارطان شریعتمداری

ابراهيم نبوي - سه شنبه 18 اردیبهشت 1386 [2007.05.08]

بعد از تبدیل مهاجرانی و پورنجاتی در میان اصلاح طلبان به رمان نویس، اسدالله بادامچیان در سال گذشته مجموعه شعر نوی خود را منتشر کرد و حسین شریعتمداری هم، اولین مجموعه داستان خود را با نام« او در میان ماست» منتشر کرد. پیش بینی می شود که حسین شریعتمداری تا سال دیگر مجموعه شعرنوی خودش را هم منتشر کند. اشعار زیر از مجموعه منتشر نشده شریعتمداری انتخاب شده و برای اولین بار رونمائی می شود.

وارطان غلط کرد

وارطان سخن نگفت
وارطان غلط نمود
باید سخن بگوید اگر بازجوئی اش

وارطان! سخن بگو
کلا به نفع تست
باید تو اعتراف کنی
اعتراف کن!
با من بگو که نیمه پنهان تو کجاست؟
چپ را رها کن و رو کن به سوی راست
وارطان بگو که از رفقای قدیم خود
هر آنچه دیده ای
الآن چگونه ای؟
در موضع خودتی یا بریده ای؟

وارطان! سخن بگو
اگرنه، من
محکم توی سرت بزنم
با دو دست خویش
اینجا منم و تو
نه راه پس برای تو مانده، نه راه پیش

وارطان سخن نگفت
منم تو سرش زدم
خوبم و یا بدم؟

در اینجا چار زندان است

در اینجا چهار زندان است
نه، یادم رفته، من یاد گذشته کرده ام گویا
در اینجا چار زندان نیست
اینجا دفتر من
توی کیهان است

مسابقه فرهنگی هنری سال
با توجه به انتشار مجموعه داستان حسین شریعتمداری به نام« او در میان ماست» مسابقه زیر برای علاقمندان هنر و ادبیات و بازجویی انجام می شود. لطفا گزینه مناسب را انتخاب کنید و بعد از پرکردن پاسخنامه، آن را به دفتر کیهان بفرستید، فقط یادتان باشد که اسم تان را ننویسید و قبل از ارسال نامه، اثر انگشت تان را هم پاک کنید:

سووال اول: منظور از « او» در عبارت « او در میان ماست؟» چه کسی است؟
1) عامل نفوذی دشمن
2) یکی از عوامل استکبار جهانی
3) یکی از سربازان گمنام امام زمان
4) روح مرحوم حاج سعید امامی

سووال دوم: منظور نویسنده از « میان ما» در عبارت « او در میان ماست» چیست؟
1) او لای ماست، ولی ما خبر نداریم
2) او یکی از ماهاست که باید یک نفر روی او کار اطلاعاتی کند
3) او وسط ما گیر کرده و باید رد شود، وگرنه بقیه را لو می دهد
4) میان ما، همان میان شماست، ولی خودتان خبر ندارید

سووال سوم: قبل از اینکه « او در میان ما باشد» چه کسی در میان ما بود؟
1) رژیم فاسد شاه خائن معدوم سابق
2) رژیم شاه خائن مخلوع معدوم سابق
3) رژیم شاه سابق و مسعود بهنود صهیونیست
4) رضا ربع پهلوی و بنی صدر زن نمای فراری

سووال چهارم: برای اینکه بفهمیم « او در میان ماست» باید چه کار کنیم؟
1) همه را بازجویی کنیم تا او را لو بدهند
2) همه را در انفرادی زندانی کنیم، تا « او» خودش اعتراف کند
3) از حسین درخشان بخواهیم هرچه در موردش می داند بگوید
4) قضیه را به وزارت اطلاع دهیم که کارها از کانال خودش پیش برود

سووال پنجم: پاسخ صحیح « او در میان ....» کدام است؟
1) « او در میان دوغ»
2) « او در میان شیر»
3) « او در میان پنیر»
4) « او در میان ماست»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:32  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

نبوی اعتراف می کند:صدام حسین

من که خودم این فیلم رو نداشتم، کسی گذاشته توی بالاترین...توضیح کاربر بالاترین چنین بود: چند سال پیش زمانی که بحث اعترافات سیامک پورزند مطرح بود. مجموعه ای طنز بنام اعتراف از تلویزیون صدای آمریکا پخش شد.این یکی از همان مجموعه است که به اعتراف صدام حسین مربوط است. این قسمت از صدای آمریکا پخش نشد.
*جان مادرتان اگر از مجموعه اعترافات من چیزی دارید برایم ارسال کنید و اگر هم ارسال نمی کنید،نکنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:25  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

افول چپ ها شروع شد

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 [2007.05.07]

بالاخره انتخابات فرانسه هم در میان شور و غوغا و شرکت فرانسوی هایی که کشورشان را دوست دارند و نمی خواهند به آشغالدانی تبدیلش کنند، انجام شد و سارکوزی با 53 درصد آرا برنده انتخابات فرانسه شد. ژان رنو که نقش پلیس خشن رمز داوینچی را بازی کرده بود و جانی هالیدی خواننده دوران جوانی کسانی که پیر شده اند، پیروزی سارکوزی را تبریک گفتند. نتیجه این انتخابات مشت محکمی بود توی دهان چاوز و مجاهدین خلق و القاعده و فیدل کاسترو و احمدی نژاد و چپ هایی که می خواهند دنیا را به توالت عمومی خودشان تبدیل کنند. نیکولا سارکوزی که اولین رئیس جمهور فرانسه است که پدرش مهاجر است و خودش یکی از ضدمهاجرترین روسای جمهور فرانسه است، گفت: « پیروزی امشب، پیروزی دموکراسی بود.» فعلا فرانسوی ها در خیابان های پاریس جمع شده اند و توی زیر زمین خانه شان عروسی است. تا به حال نشده بود که ببینم اینقدر فرانسوی ها بریزند توی خیابان و شادی کنند. به نظرم می آید که این انتخابات مسیر زندگی امسال جهان را عوض می کند. دو تا جمله در مورد سارکوزی می خواستم بگویم که نمی گویم. اما این را می گویم که تلویزیون داشت سخنرانی سارکوزی را برای فرانسوی ها پخش می کرد. سارکوزی گفت: « شانزده می روز پیروزی جمهوریت در فرانسه است. من به شما قول می دهم که به شما خیانت نخواهم کرد، به شما دروغ نخواهم گفت و ما باید به اینکه فرانسوی هستیم افتخار کنیم.» او در پایان سخنرانی اش گفت: « فرانسه به من همه چیز داده است و حالا روزی است که من بدهی خودم را به این کشور بپردازم.» در آخر سخنرانی هم میری ماتیو سرود « مارسیز» را خواند. من فکر می کنم حسین درخشان اگر پاسپورت و ویزایش درست شده باشد، احتمالا از پاریس رفته هاوانا و دارد رابطه اسرائیل، موسویان خائن و جهانبگلوی جاسوس و فیدل کاستروی عزیز را بررسی می کند.

لاریجانی: منوچهر رفته؟
آقا، مکافاتی است! منوچهر متکی فعلا دربدر دارد فرار می کند و علی لاریجانی دمپایی در دست به دنبالش. ظاهرا سرخود راه افتاده و رفته شرم الشیخ و به علی آقا خبر نداده. آگاهان گفته بودند که علی لاریجانی خبر شرکت متکی در اجلاس شرم الشیخ را از زبان خبرنگاران در بغداد شنید. همین آگاهان گفتند که بعد از شنیدن این خبر لاریجانی گفت: منوچهر؟ تنهایی؟ کی اینو فرستاده؟ از این گذشته، منوچهر که فعلا احساس « خود وزیر بینی» اش عود کرده، در مصاحبه با مجله تایم شرکت کرد و گفت: « ایران آماده مذاکره مستقیم با آمریکاست، اما هیچ نشانه ای بر حسن نیت آمریکا وجود ندارد.» به دنبال اعلام این خبر کاخ سفید تکان عجیبی خورد و یک دفعه همه به خودشان آمدند، البته دقیقا معلوم نیست که به خودشان آمدند یا در خودشان رفتند. یکی از آگاهان اعلام کرد که قرار است آمریکا برای اثبات حسن نیت خودش کارهای زیر را انجام دهد:
اول: از این به بعد به جای زن ویولونیست از مرد استفاده کنند، به جای ویولن هم از سه تار استفاده کنند، سه تار را هم ننوازند، بلکه به جای آن حاج رضا هلالی و امینم( خیلی که فرق ندارند؟) با هم در مراسم مذاکره نوحه رپ بخوانند.
دوم: قرار است آمریکا، از این به بعد فقط متکی را به عنوان وزیرخارجه ایران بشناسد.
سوم: قراراست آمریکایی ها برای نشان دادن حسن نیت شان، به القاعده بگویند که به الجزیره بگوید که از آیت الله سیستانی عذرخواهی کند و دیگر به ایشان و سابر مراجع اهانت نکنند و فقط ایرانی ها حق داشته باشند به مراجع تقلید اهانت کنند و به آنها بگویند شیخ ساده لوح.
چهارم: قرار است آمریکایی ها بسرعت و تا 24 ساعت دیگر برای اثبات حسن نیت شان به ایران، نتیجه انتخابات فرانسه را عوض کنند و سگولن روآیال به جای سارکوزی رئیس جمهور شود و روآیال هم قول بدهد که در یک هفته سکته کند و وقتی سکته کرد، ژان ماری لوپن رئیس جمهور فرانسه شود.
پنجم: قرار است آمریکایی ها برای اثبات حسن نیت شان به متکی، تا هفته دیگر از کودتای 28 مرداد علیه مصدق خائن و مرتد عذرخواهی کنند و به جای آن علیه شاه و مصدق کودتا کنند و آیت الله کاشانی را نخست وزیر کنند.
ششم: قرار است آمریکایی ها تا هفته دیگر جدول زمان بندی شان برای خروج از عراق و ورود به ترکیه و پاکستان را به ایران تحویل دهند و تا 14 روز دیگر حکومت ترکیه و پاکستان را تغییر داده و حق ندارند در این مورد به علی لاریجانی چیزی بگویند.
هفتم: آمریکایی ها باید برای اثبات حسن نیت شان تا هفته آینده طرح مبارزه با بدحجابی را در میان ایرانیان لس آنجلس اجرا کنند و پلیس لس آنجلس تا اطلاع ثانوی باید زیر نظر نیروی انتظامی تهران بزرگ فعالیت کند.
هشتم: آمریکایی ها باید طرح جداسازی ادارات را به موجب بخشنامه وزارت ارشاد اسلامی اجرا کرده و نتیجه آن را به ایران اطلاع دهند تا ایران از آن تجربیات برای اجرای طرح مذکور در ایران استفاده کنند.

شرایط شهردارتهران اعلام شد
یکی از اعضای شورای شهر هفت شرط را برای انتخاب شهردار تهران اعلام کرد. این هفت شرط شامل شروط زیر است: « دینداری و امانتداری، مدیریت توانمند، شناخت مسائل تهران، تعامل با شورای شهر و ارکان نظام، انضباط مالی و اداری، پای بندی به برنامه ها، عدم استفاده ابزاری از شهرداری» آگاهان اعلام کردند که احتمالا منظور این عضو شریف شورا این بود که قالیباف و اعضای موجود در شورا و کسانی که تا به حال در جمهوری اسلامی سابقه مدیریت دارند، نمی توانند شهردار شوند. به نظر می رسد یا می خواهند کرباسچی را شهردار کنند و روی شان نمی شود، یا برای ژاک شیراک نقشه کشیده اند، البته شیراک از نظر شناخت تهران خیلی با قالیباف و احمدی نژاد فرقی ندارد، فقط مشکل دینداری دارد که با یک هفته آموزش حل می شود.

بین 7 تا 8 سال آینده
به نظر شما اینها ما را سرکار گذاشته اند؟ یا واقعا فکر می کنند ما را سرکار گذاشته اند؟ قرار بود یک نیروگاه هزارمگاواتی فسقلی که این برق برای یخچال های فامیل احمدی نژاد در ارادان هم کافی نیست، با کلی رفت و آمد روس ها بعد از چند دهه و کلی مکافات درست بشود، و اول فروردین افتتاح شود، که چون نشده بود، تصمیم گرفتند که طرح مبارزه با بدحجابی را اجرا کنند. دیروز آقای سعیدی، معاون بین الملل سازمان اهن و تلپ اعلام کرده است که : « نیروگاه 360 مگاواتی بین 7 تا 8 سال آینده ساخته می شود.» شما فکر می کنید 7 تا 8 سال آینده ایران در چه وضعیتی است؟ ضمنا این آمار را هم داشته باشید که ما در حال حاضر 45 هزارمگاوات برق تولید و طبعا مصرف می کنیم.

آرش سبحانی روی صحنه سان فرانسیسکو

گروه کیوسک کنسرت خودش را برگزار کرد. کلی تبریک. آبجیز هم قبل از کنسرت آنها برنامه اجرا کرد. تبریک به آنها به ما مربوط نیست. آرش سبحانی دومین آلبومش را به نام عشق سرعت منتشر کرد. ما که خیلی دوستش داریم. احتمالا شما هم گوش بدهید همین وضع را پیدا می کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:21  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ما مزدوران هاشمی رفسنجانی

هیچکدام از نویسندگان «روز» هرگز از گل نازک‌تر به رفسنجانی نگفته‌اند. آنها کوچکترین مشکل داخلی را از کاه به کوه تبدیل می‌کنند و ایران را فاسدترین و ناکاراترین کشور دنیا نشان می‌دهند، ولی هرگز حتی اشاره‌ای گذرا به اخبار فساد مالی اطرافیان رفسنجانی نکرده‌اند


.... همان شبکه‌ی رسانه‌ای که موقع نامزد شدن رفسنجانی برای ریاست جمهوری برایش تبلیغ می‌کرد و مصاحبه و رپرتاژ آگهی جور می‌کرد، الان به دفاع از موسویان آمده....

واقعا از این نظر شانش آوردیم که رفسنجانی رییس‌جمهور نشد. او به رغم همه‌ی گندکاری‌هاش، با بی‌باکی تمام دست اغلب آدم‌های فاسد نزدیک به رفسنجانی را از قوه‌ی مجریه قطع کرد. رفسنجانی یک خطر بزرگ برای منافع ملی ایران است و اگر زندگی این همه روزنامه‌نگار و تبلیغاتچی وابسته‌اش را تامین نمی‌کرد، معلوم می‌شد چقدر به این مملکت و حرکت بی‌نظیر انقلابی‌اش در طول این سی سال ضربه زده است. هرچند که اگر این «روشنفکران»‌ را کنار بگذارید، مردم عادی خیلی خوب همه‌ی اینها را می‌دانند و اتفاقا برای همین هم احمدی‌نژاد رییس جمهور شد.
حسین درخشان شانزده اردیبهشت 86

با کسانی که بخاطر رییس جمهور شدن احمدی‌نژاد تحلیل می‌کنند که مردم ایران فرق کرده‌اند و به اصلاحات پشت کرده‌اند و اینها مخالفم.
حسین درخشان، 14 تیر 1384

آقایان و خانم های ژیگول باحال روشنفکر پولدار خارجی ساکن تهران که می گویید اینها همه اش بازی است و رای نمی دهیم و بگذار حکومت سرنگون شود و از این حرفها. شما را به خدا فکر جوان هایتان را بکنید و بروید به احمدی نژاد رای منفی بدهید. این جوان های بیگناه پشت سربازی و بیکاری گیرکرده همین جوری اش دارند پرپر می شوند. وای بحال وقتی که با آمدن احمدی نژاد دنیا همین یک ذره حالی را هم که به ایران می دهد ندهد و کم کم بر گردیم به شرایط زمان جنگ. منزوی و بیچاره و افسرده. خطرناک ترین چیزی که دولت چهار ساله ی احمدی نژاد (بخوانید مصباح یزدی که در واقع ایدیولوگ اصلی آن جریان است) برای قشر متوسط ایرانی خواهد آورد یک افسردگی همه گیر است. اگر به فکر آینده ایران نیستنید، به فکر آینده جوانتان باشید. افسردگی آنها را یا سرنگ به دست می کند یا طناب بر گردن.
حسین درخشان، دوم تیر 1384

ولی البته معنی رای دادن به رفسنجانی هم این نیست که او نمایندگی پیدا می کند هرکار خواست از طرف ما بکند. بلکه گروه های مختلفی که الان دارند زیر چتر او جمع می شوند باید بلافاصله پس از پیروزی او شفاف و آشکارا بگویند که در ازای حمایت از رفسنجانی چه چیز از او می خواهند. رفسنجانی اگر در دور دوم پیروز شود با دور اول خیلی فرق دارد. چون قبلا فقط باید به کارگزاران و پسران خودش جواب می داد. ولی حالا باید به از مشارکت گرفته تا ملی مذهبی ها جواب بدهد. امیدوارم خودش این را بفهمد و از آن سوء استفاده نکند. چون آن وقت خیلی بد می شود.
حسین درخشان، 31 خرداد 1384

جمع کنید تحلیل های مسخره تان را درباره ی دلایل محبوبیت احمدی نژاد و شکست ناگهانی اصلاح طلبی و میانه روی. این یک انتخابات عادی نبود که بشود نتایجش را اصولا تحلیل کرد. کم کم همه این را می فهمید. بخصوص شما عقب افتاده هایی که از ناف حوادث ایران دورید و حالیتان نیست که آن استراتژی احمقانه تحریم تنها به نفع برادر احمدی نژاد شد و بس.... میانه روها در همان دور اول هم با وجود میبدی و رضا پهلوی در مجموع شش میلیون بیشتر از اصول گرایان رای آوردند. ولی اگر این اختلاف را دو برابر نکنیم کار همه مان تمام است. هر کس باید یک نفر را که رای نداده به زور پای صندوق بیاورد و به زور هم که شده وادارش کند که به رفسنجانی رای بدهد. چاره است نیست. رفسنجانی هر چه باشد احمدی نژاد نیست و اگر این را درک نمی کنید لطفا دیگر فارسی حرف نزنید که شایسته اش نیستید. رای ندادن در دور دوم یعنی رای به کودتای 1384.
حسین درخشان، 30 خرداد 1384

نتیجه گیری اخلاقی: آدم وقتی خودش مشکل پیدا می کند، نباید یادش برود که در گذشته چه کسی بود.
نتیجه گیری فلسفی: آدم می تواند یک جور دیگر باشد، ولی نمی تواند بگوید که قبلا هم یک جور دیگر بودم.
پیام سیاسی: حسین جان! به قول حسین درخشان، رفسنجانی هر چه باشد احمدی نژاد نیست و اگر این را درک نمی کنی لطفا دیگر فارسی حرف نزن که شایسته اش نیستی.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/229

Comments

ها ها ها !!! عجب مچ گيري بود! از بالاي صفحه تا پائين صفحه180 درجه فرق فرمايشات !! اينارو كه آدم ميخونه ياد هواي فصل بهاري كه الان درش هستيم مي افته , آخه تو هواي بهاري هوا هر روز با روز قبل فرق ميكنه!. بدو بيا بهاره......... بهار !!! حسين آقا بهاره ...... بيا حراجش كرديم !! ها ها ها !!.

Posted by: mamali at May 7, 2007 05:21 PM

متاسفانه جدیداً مقاله های آقای درخشان را که می خوانم همان حس قدیمی که زمانی صبح، یا لثارات الحسین و کیهان را می خواندم به من دست می دهد. یعنی احساس تهوع.
خصوصاً این مقاله آخری ایشان در مورد بدحجابی و مقایسه پلیس نروژ با مشتی ...(مقصود لندهور، بی غیرت و بی شرف نیست، جان بر کف و شیر دل است اشتباه نشود.) که واقعاً شاهکاری بود که از عهده برادر حسین شریعتمداری هم ساخته نیست. فقط اگر کمی در مدح رشادت آن برادر غیور و شجاع که داشت آن دختر جنایتکار را به درون ماشین راهنمایی می کرد بهتر بود. نمیدانم اگر با مادر و یا خواهر ایشان هم چنین برخوردی می شد( کما اینکه با مادران، خواهران و همسران بسیاری شد) همین اراجیف را می نوشت؟
به همین دلیل برای آرامش اعصابم همان برخوردی را با ایشان هم می کنم که با کیهان و کیهانها کردم. یعنی آنها را از این پس نخواهم خواند چون ایشان نه تنها شایسته فارسی حرف زدن بلکه شایسته حرف زدن به هیچ زبان خاصی مگر زبان عصر حجر که احمدی نژاد نیز آن را بطور سلیس صحبت می کند، نیستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:19  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ویولن زن شرم الشیخ

ابراهيم نبوي- یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 [2007.05.06]

در پی دستگیری موسویان، اولین ملاقات ایران و آمریکا بین منوچ و کوندی در شرم الشیخ برگزار شد.
گزارشگران گفته اند در این دیدار که از دو ساعت قبل از آن کوندی داشت اشک می ریخت و انتظار دیدار منوچ را می کشید، کوندالیزا رایس هفت بار جلوی آینه رفت و یقه اش را مرتب کرد و هشت بار از مارگریت بکت پرسید: « به نظرت لباسم خوبه؟»
سرانجام در حالی که همه در سالن نشسته بودند، منوچ از در وارد شد و با صدای بلند به همه گفت: « السلام علیکم» و زیر چشمی نگاهی به کوندی کرد و گفت: « آبجی! یقه تو بپوشون!» ناظران آگاه گفتند که در همین هنگام کونالیزا رایس در حالی که پلک نمی زد و به منوچ خیره شده بود، و داشت پرتقال پوست می کند، دستش را برید. مارگریت بکت که به او نگاه می کرد، دستمالی به کوندی داد و گفت: « چی کار می کنی دختر؟ آبرومون رو بردی، اینقدر بروبر نگاش نکن!» و کوندی زیر لب گفت: « الهی قربون هیکلش بشم، دیدی چه جوری راه می رفت، باید براش اسفند دود کنم.»
ناظران آگاه که این ملاقات سه دقیقه ای را پس از 28 سال دوری و جدایی گزارش کردند، گفته اند که خانم رایس پس از چند دقیقه ای در حالی که به چشم منوچ خیره شده بود، به او گفت: « انگلیسی شما از عربی من بهتر است.» اما منوچ به این تعارف مودبانه رایس پاسخی نداد، فقط زیر لب گفت: « تازه ترکی استامبولی حرف می زنم که نتونی فرق من و ابراهیم تاتلیس رو بفهمی.» کوندی که متوجه زیر لب حرف زدن منوچ شده بود، گفت: « جان! چیزی گفتی عزیزم؟» منوچ در حالی که مواظب دوربین ها بود، گفت: « بسه دیگه، داره حالم یه جوری می شه، اینقدر به من خیره نشو.»
در هنگام شام یک خانم ویولون زن به سالن آمد، تا مثلا فضا را تلطیف کند، منوچ به محض دیدن این خانم ویولن زن که لباس مشکی کاملا بسته پوشیده بود، به اینکه چرا این خانم لباس قرمز باز پوشیده اعتراض کرد و هرچه برای او توضیح دادند که این لباس مشکی است و قرمز نیست، به حرف حضار گوش نکرد و رفت. مارگریت بکت، به دنبال این موضوع گفت که کوندی پس از خروج منوچ تعادل خودش را از دست داد. وی گفت: « اگه واقعا خاطرخواهش شدی پاشو برو دنبالش.» اما کوندی گفت: « عمرا! من آدمی نیستم که دنبال کسی برم، حتی اگر دو سال تو تاریکی کنج خونه بشینم و زار بزنم.»
پس از پایان این اجلاس منوچهر میم از پیشنهاد سوئیس در مورد ادامه گفتگو و بحث در مورد برنامه هسته ای ایران استقبال کرد. اما نماینده سوئیس در این دیدار گفت: « ما اصلا پیشنهادی ندادیم که ایشون استقبال کردن.»

جاسوسی برای مجاهدین یا اروپای متخاصم؟
داستان حسین موسویان بیخ پیدا کرد. به نظر می رسد که یا از او برای فشار آوردن برای هاشمی و تیمش استفاده می کنند، یا کاری می کنند که بزودی آزاد شود، از کشور بیرون برود و حالا حالاها برنگردد. مرتضوی اعلام کرد که پرونده موسویان دست وزارت اطلاعات است، با این حساب مشخص شد که بالاخره در یکی از همین روزها تا یکی دو سال دیگر تکلیفش مشخص می شود و اینطور نیست که مثل بقیه متهمین مرتضوی تا ابد بلاتکلیف باشد. وزارت اطلاعات هم رسما اعلام کرد که موسویان برای یکی از کشورهای اروپایی متخاصم جاسوسی می کرد. از طرف دیگر یکی از منابع نسبتا آگاه اعلام کرد که ما کشور اروپایی متخاصم نداریم. ظاهرا قرار است برای اینکه مشکل وزارت اطلاعات بزودی حل شود، ایران یک موشکی، چیزی به فرانسه یا انگلیس یا بلژیک شلیک کند تا ایران وارد تخاصم با اروپا شود و اتهام موسویان درست از آب دربیاید. اما آگاهان باوجود اینکه خودشان اطمینان نداشتند، اطمینان دادند که این کشور اروپایی متخاصم انگلیس نیست. چون احتمالا اگر موسویان جاسوس انگلیس بود، حتما تا یکی دو هفته دیگر برایش یکی دو دست کت و شلوار می دوختند و تصویر پینگ پنگ بازی کردنش را نشان می دادند و با رئیس جمهور ملاقات و از جاسوسی برای انگلیس ابراز ندامت می کرد و بعد هم می رفت خاطراتش را در لندن می فروخت به روزنامه ها. یکی دیگر از آگاهان نیز اعلام کرد که احتمال دارد وزارت اطلاعات، هنوز استقلال آمریکا را قبول نکرده و این کشور را جزو انگلیس حساب می کند و موسویان در حقیقت جاسوس آمریکاست، ولی آمریکا همان انگلیس است. از طرف دیگر وزارت اطلاعات گفت که موسویان متهم است که با یکی از دیپلمات های آمریکایی به مدت طولانی ارتباط داشته است. یک مقام آگاه گفت که اصولا دیپلمات های ایرانی نباید به مدت طولانی با مقامات آمریکایی ارتباط داشته باشند، بلکه باید وقتی کارشان را تمام کردند، زودی دربروند که جاسوس نشوند. اما موضوع بسیار مهم این که موسویان متهم است که به سیروس ناصری گفته است که به ایران برنگردد، چون می خواهند او را بگیرند، اما سیروس ناصری فعلا متهم به چیز خاصی نیست، چون وی به موسویان نگفته بود که زودتر بیا بیرون می خوان بگیرنت. در هر حال به نظر می رسد که جاسوسی موسویان موضوع زیاد جدی ای نیست، چون اگر واقعا جاسوس بود، حتما تا به حال ولش کرده بودند. همزمان با اعلام خبرهای مربوط به موسویان « یک کارشناس مرکز پژوهشهای مجلس که به جرم جاسوسی به سه سال حبس و دو میلیون و پانصد هزارتومان جریمه محکوم شده است به حکم صادره اعتراض کرد.» این جاسوس که برخلاف موسویان جاسوس حطرناکی نبوده، فقط اطلاعات مهم کشور را به مجاهدین خلق می داد و مجاهدین خلق هم به او تعهد کرده بودند که این اطلاعات را به کشورهای اروپایی متخاصم ندهند. یکی از سربازان کاملا گمنام امام زمان گفت که اگر موسویان اطلاعات را به جای دادن به اروپایی های متخاصم به مجاهدین خلق که اصلا متخاصم نیستند، داده بود، الآن ولش کرده بودند و می رفت سوئیس پیش سیروس ناصری که الآن در تهران است.

گاف رادیو فرهنگ
طبیعتا بدترین نمایشگاه کتاب تهران در 28 سال گذشته در مصلای تهران در حالی که جمعیت بسیار زیادی در خیابانهای دیگر تهران در حال رفت و آمد بودند، بدون هیچ حال و هوای خاصی برگزار شد. در اولین روز نمایشگاه، دعای باران وزیر ارشاد مستجاب شد و کتابهای موجود در نمایشگاه زیر آب رفتند و دیروز نیز کوتاه ترین بازدید آیت الله خامنه ای از نمایشگاه کتاب در سالهای گذشته صورت گرفت. وی به مدت دو ساعت از نمایشگاه کتاب بازدید کرد و چون از هرکدام از کتابهای موجود در نمایشگاه چند نسخه داشت، هیچ کتابی نخرید و رفت. رادیو فرهنگ پس از ذکر خبر دیدار رهبری از نمایشگاه کتاب، گاف داد و گفت: « البته احتمالا در آینده اتفاق در نمایشگاه افتاد، برای شما گزارش خواهیم کرد.»

دانشگاه اسلامی ایجاد باید گردد
به دنبال تصمیم قطعی و روشن و مشخص نظام مبنی بر حل مشکل دانشگاهها، قرار شد بسیج دانشجویی در مرحله اول مشکلات اساسی برای دانشگاهها ایجاد کند، بعدا وزارت علوم این مشکلات را حل کند. در همین راستا، و به فاصله یک هفته از اظهار نظر وزیر شبه محترم علوم مبنی بر اینکه دانشجویان سیاسی را نباید در دانشگاه بگیرند، صدرالدین شریعتی، رئیس دانشگاه علامه در حضور بسیج دانشجویی این دانشگاه که پس از سه هفته تبلیغات فقط 150 نفر در آن جمع شده بودند، گفت: « دانشگاه را برای مخالفین نظام ناامن خواهم کرد.» حاضران گفتند: « تکبیر». هاشم آقاجری نیز نسبت به عزم برخی جریان ها برای به راه اندازی انقلاب فرهنگی دوم هشدار داد. وی که قبلا یک بار دانشگاه را اسلامی کرده بود، گفت: مواظب باشید دوباره اسلامی نشود. در همین راستا، نورالدین زرین کلک، پدر انیمیشن ایران به اتهام توهین به حجاب از دانشگاه تهران اخراج شد. یکی از اعضای بسیج دانشجویی انیمیشن گفت: « ما پیرو قرآنیم، ما پدر نمی خواهیم» وزیر علوم نیز گفت: « استاد توهین کننده به حجاب اسلامی در دانشگاه تهران، حق هیچ گونه تدریسی ندارد.» در همین راستا یکی از مسوولین یک نشریه دانشجویی دانشگاه امیرکبیربازداشت شد و قرار شد اعتراف کند. بخشی از متن بازجویی وی که در هنگام بازداشت به او تفهیم شده بود، بدین شرح است:

بازجو: دقیقا توضیح دهید که چرا به رهبری اهانت کردید؟
دانشجوی مذکور: ما به رهبری اهانت نکردیم و اصولا این اقدام را محکوم می کنیم و خواستار شناسایی و مجازات عوامل آن هستیم.
بازجو: اولا که شما غلط می کنی این اقدام رو محکوم می کنی و ثانیا توضیح بده چرا کاریکاتور رهبری را با کمک عوامل آمریکایی و با گرفتن پول از موسسه هیفوس هلند چاپ کردید و قصد داشتید دست به عملیات انتحاری زده و آن را به گردن مسوولان کشور بیندازید و قبول دارید که این اقدامات را با تصمیم جمعی اعضای شورای مرکزی و با کمک استادانی که فهرست آن را در اختیارتان قرار خواهیم داد، انجام دادید؟

دانشجوی مذکور: من اصلا در جریان نیستم و ما اصلا این نشریات را چاپ نکردیم.
بازجو: پس قبول می کنی که در جریان چاپ این نشریات نیروهای امنیتی آمریکا و انگلیس با شبکه اینترنتی عنکبوت و روزنامه های زنجیره ای و حزب مشارکت و کارگزاران و چند سازمان سیاسی دیگر که بعدا فهرست آن تهیه می شود، انجام شده و شما قصد داشتید که از طریق چاپ این کاریکاتورها به کیان اسلام ضربه زده و از طریق ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی و با همکاری رادیوهای بیگانه اسلام را نابود کنید؟ قبول داری؟

دانشجوی مذکور: من اصلا در جریان نیستم، من به شعر و ادبیات مدرن و پائولو کوئیلو علاقمندم.
بازجو: پس اعتراف می کنی که بودجه چاپ این نشریات به میزان 75 میلیون دلار از طریق آمریکا پرداخت شده؟

دانشجوی مذکور: ولی ما فقط دویست هزار تومان در ماه و در سال 2 میلیون تومان هزینه می کنیم که معمولا از جیب خودمان می گذاریم.
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید که روزانه دو میلیون تومان یعنی حدود دو هزار دلار هزینه شماست که در سال می شود 730 هزار دلار، بقیه این پول را چه زمانی به تشکیلات زنان و کانون صنفی معلمان و انجمن صنفی مطبوعات تحویل داده و چه همکاری هایی در عملیات بلوچستان داشته و چرا می خواستید بین آذربایجان ایران و کشور جدایی انداخته و در راه جداسازی کردستان چه همکاری هایی انجام داده و قصد شما از دادن آدرس دفتر ایران در اربیل به نیروهای آمریکایی چه بود، پس قبول می کنید؟

دانشجوی مذکور: بله، قبول می کنم. حالا می شه ولم کنید کپه مرگم رو بگذارم و بخوابم؟
بازجو: زکی! فکر کردی خونه خاله است، اعتراف کردی، حالا دیگه آزادی، باید بری خونه خودتون بخوابی. برو گمشو بیرون. فردا صبح آدرسش رو می دم، باید بری خودت برای اعتراف کردن تلویزیون و بعد هم مستقیم می ری ایسنا. بیرون حاج رضا نشسته آدرس جاهایی که باید بری و اعتراف کنی، بهت می ده.

خطر را احساس کنید
فکر کنید در عرض یک ماه هم برف آمد، هم بوران آمد، هم ماه رمضان آمد. هم قرار شد بدحجاب ها تبعید شوند، هم ادارات زنانه و مردانه شوند، هم انقلاب فرهنگی شود. به این می گویند نهایت کارآمدی برای جلب رضایت مردم. البته خودمانیم این آقای ابطحی خوش تیپ هم واقعا بعضی اوقات حرف های بامزه ای می زند. به دنبال اعلام این که طرح عفاف در ادارات و کارخانه ها توسط شورای امنیت عمومی اجرا می شود و اینکه قرار است ادارات زنانه و مردانه می شود. و اجرای طرح مبارزه با بدحجابی و عرق خوری و مزاحمت نوامیس و جلوگیری از ماهواره ها و مبارزه با اینترنت و همه با هم، آقای زادسر گفت: « راه هدایت جوانان اول تذکر، بعد تشر است.» رئیس پلیس تهران گفت: چشم، بعد از اینکه کتک شون زدیم بهشون تذکر می دیم اگر اثر نکرد می گیم توی زندان بهشون تشر بزنند. ابطحی گفت: « خطر را احساس کنید، فشارها بر مردم زیاد است.» به دنبال اعلام این جمله احمدی نژاد نفس عمیقی کشید و در حالی که چشمهایش برق می زد گفت: « جان! دارم احساس می کنم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:16  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 15 اردیبهشت 1386

نازلی احساس

این شعر را به همه همرزمانم در کارخانه ها تقدیم می کنم



سوت کارخانه برای قلب من آوار می کشد
ترانه، ترانه
با پرچم نازهایی که پیچ و مهره احساسم
بر بدنه روغنکاری دامن تو
من تو

باد سالهاست گم کرده است
اول ماه مه
من گم شدم، گمشو، تو هم گمشو

دیگر سوت کار خانه غیژژژژژ نمی کند
در رویای خیس اعتصاب اعتراض

من دامن پوشیدم
و تو جغرافیای دامن من را می شناسی
و من جغرافیای شلوار تو را
که مظلومانه له می شود
و قطره قطره
میلی متر میلی متر
چکه می کند شیرهای زنگ زده
شیرهای سنگی مرده
پلنگ ها
جمهوری هم مرده است

گیج باد، کامپیوتر هنگ، جنون جنگ
کاش تیرخلاص را نمی زدند به پیشانی من، تفنگ
در اول ماه مه، بنگ

دامن من، شلوار تو، سوت کارخانه
اول ماه مه، نسرین، آیلین
غول، شتر، سد
همه چیز بد، بد بد بد
حتی من، حتی تو
فقط سوت کارخانه

کاش به من نمی گفتی
که طرح را اینگونه تمام کرده ای
و ما یعنی بلانسبت
من
چه سگی هستم
و می گذرم

تا باز اول ماه مه
سوت کارخانه

نازلی احساس
اول ماه مه 2006

« نازلی احساس» نامش معصومه مستشار است. او قبلا یکی از مبارزین چپ بوده که اکنون فقط به دامن عشق پناه برده و در پاریس همیشه به یاد دوستان گذشته خویش است.

این ترانه را در برنامه هفتگی رادیویی « از این ستون به آن ستون» با صدای من می توانید بشنوید

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:13  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دولت روی شیروانی داغ

ابراهيم نبوي - پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 [2007.05.03]

می خواستم طنز بنویسم، قضیه جدی شد، راستش را بخواهید نمی توانستم این حرف هایی را که می خوانید، نگویم.

نادرشاه هفت سال پادشاه خوبی بود، ملت دوستش داشتند، هفت سال پادشاه بدی بود، پدر مردم را درآورد. گاهی اوقات مسوولان مملکت ما هنوز به یک سال نرسیده به هفت سال دوم نادر می رسند. از سه چهار ماه قبل که بحران دولت شدید شد و مجلس و منتقدان اصولگرای دولت چاره ای جز برخورد با این دولت نداشتند، احساس خطر بوجود آمد. دولت هم که در رویای جهانی شدن احمدی نژاد به سر می برد، مجبور شد خودش را جمع و جور کند و به نظر می رسد فعلا دولت دارد خط عوض می کند. به نظرم این مشخصات در دولت احمدی نژاد وجود دارد:

1) در درون حاکمیت دولت احمدی نژاد به عنوان دولتی ناکارآمد شناخته شده است. این ناکارآمدی تقریبا در همه حوزه ها اثبات شده است، دولت توانایی عمل کردن به هیچ وعده ای را ندارد.

2) در میان مراجع و روحانیون و مذهبی های سنتی، دولت احمدی نژاد دولتی است که نمی تواند ظواهر جامعه را درست کند.

3) در سطح جهان، دولت احمدی نژاد به عنوان دولت خطرناک شناخته شده است.

4) در میان مردم، گروههای مختلف صنفی هر کدام به دلایل مختلف با دولت مشکل دارند. زنان مشکل دارند، چون خواسته هایی دارند که این دولت به دلیل همان خواسته ها سرکوب شان می کند، دانشجویان نه می توانند نفس بکشند و سوسول بازی دربیاورند، نه می توانند سیاسی بشوند و مخالفت کنند، نه می توانند چپ باشند و در کنار دولت چپ احمدی نژاد قرار بگیرند، چون متهم به توده ای بودن می شوند و نه می توانند راست باشند، چون متهم به آمریکایی بودن می شوند. معلمان مشکل مالی و حقوق و دستمزد دارند. رانندگان و کارگران مشکل صنفی دارند. از همه بدتر، احمدی نژاد تا دهان باز می کند، یک دردسر جدید به وجود می آید. مثلا در هفته گذشته مردم اقلید خود بخود دشمن احمدی نژاد شدند و از دیروز مردم اهواز و آبادان به دلیل تغییر ناگهانی رئیس منطقه آزاد اروند مخالف دولت شدند. قضیه ساده است، آقای الف نون دهان باز می کند، عده ای تمام زندگی شان در معرض خطر قرار می گیرد. این خبر کوچکی نیست که در ده روز گذشته 60 نفر از مردم اقلید که هیچ مشکل سیاسی نداشتند، توسط گلوله نظامیان زخمی شدند و دو نفر کشته شدند. فقط بخاطر اینکه احمدی نژاد در جمع هیجانزده شد و حرفی را زد که نباید می زد. دولت بدون اینکه هیچ نیازی به دشمن داشته باشد، به دلیل ماهیت ناکارآمد و غیرمردمی اش تولید دشمن( و نه مخالف) می کند، از طرفی هم دوستانش را ناامید می کند. مثلا دیروز احمدی نژاد توسط حزب الله به دلیل بوسیدن دست خانم معلم دوران کودکی اش شدیدا متهم شد که رفتار غیر اخلاقی دارد، در حالی که مردم عادی نیز به دلیل این رفتار احمدی نژاد طرفدار او نشدند، چون همزمان دارند کار او را در برخورد با بدحجابی می بینند. مساله این است که دولت مثل بیماری که دچار مشکل عدم کنترل مجاری ادراری و اداری خودش است، دائما دارد یک جای جدیدی را کثیف می کند.

5) دولت از رقبای خود می ترسد و می خواهد رقبا را تبدیل به مخالف و مخالفانش را سرکوب کند، اما هیچ مخالف شناخته شده ای جلوی چشم دولت نیست، به همین دلیل دولت دارد دشمن می سازد. مخالفان دولت هم دائما اعلام می کنند که نه طرفدار براندازی اند و حتی برخی از آنها اعلام می کنند که طرفدار دولتند، اما دولت به آنها اتهام می زند که جاسوس دشمن هستند، مثلا حسین موسویان به عنوان دیپلماتی که دو روز قبل بازداشت شد، چندی قبل کلی دلیل آورده بود که اعمال دولت در حوزه هسته ای چقدر خوب است. یا مثلا نوشین احمدی خراسانی یکی از کسانی که کمپین یک میلیون امضا را حمایت می کند، در مصاحبه اش کلی توضیح می دهد که حرف های ما اصلا خطرناک نیست. اما دولت و قوه قضائیه به زور به او می گویند که قصد براندازی دارد. یا همین حسین درخشان بدبخت بیچاره، این همه مقاله می نویسد که اثبات کند که طرفدار دولت و حتی وزارت اطلاعات است، اما به او اتهام می زنند که عامل اسرائیل است. دانشجویان کشور اصلا سیاست را رها کرده اند و یک صدم بحرانی که در دوره خاتمی ایجاد می کردند، نمی کنند، اما یک دفعه از طرف آنها نشریه چاپ می کنند و آنها را مجبور می کنند که به رهبری اهانت کنند که بعدا بشود سرکوب شان کرد. به نظر می رسد دولت مثل لات های مستی که وسط کوچه دنبال نفس کش می گردند، عربده می کشد که کسی نفس بکشد، اما کسی حرفی نمی زند، با این وجود به هرکسی که از کوچه رد می شود، حمله می کند. مشکل این است که دولت آماده جنگ بیرونی و سرکوب داخلی است و ابزارش را هم دارد، اما کسی نیست که بخواهد بجنگد یا مورد سرکوب قرار بگیرد.

6) یک بحران بزرگ دولت این است که اگر بخواهد حمایت عامه مردم را به دست بیاورد، حمایت نظامیان و مراجع را از دست می دهد و اگر حمایت مراجع و نظامیان را بدست بیاورد، حمایت عمومی را از دست می دهد. اگر اولی را از دست بدهد، در انتخابات اگر نگوئیم از اصلاح طلبان و میانه روها، حداقل از رقبای اصولگرای خودش شکست می خورد. و اگر بخواهد حمایت مراجع را از دست بدهد، باز هم در انتخابات شکست می خورد، چون حمایت سیستم دولتی و آرای ساخته شده را از دست می دهد. احمدی نژاد حالا دیگر نه می تواند ادعا کند ضدامپریالیست است، نه می تواند ادعا کند مدافع تهیدستان است، نه می تواند ادعا کند طرفدار علم است، نه می تواند ادعا کند طرفدار اخلاق است، شده است یک وضعی که از هر طرفش را بگیرند، از طرف دیگر بحران بوجود می آید.

7) در حال حاضر دولت به ابزارهای شناخته شده قدیمی پناه برده است، می گوید که ضد امپریالیست است، اما این ضدامپریالیست بودن را از طریق سرکوب عوامل آن اثبات می کند و نه از طریق مبارزه واقعی یا جنگ با امپریالیسم. دولت هرکسی را عامل امپریالیسم می داند و می خواهد سرکوب کند، از طرفی بازی های نمایشی مردمی بودن با حضور استانی و شهرستانی و با دادن پول برای کسانی که برای رئیس جمهور نامه بنویسند می دهد، و از طرف دیگر با کشاندن پلیس در خیابان به بهانه مبارزه با بدحجابی وحشت عمومی ایجاد می کند. این رفتارها معمولا فقط یک نتیجه دارد و آن اینکه مردم را روز بروز از دولت منزجرتر می کند.

8) در داخل حاکمیت نیز یک معادله دو جانبه وجود دارد، دولت اگر بخواهد با دشمنان بجنگد انتخابات را از دست می دهد، اگر نخواهد با دشمنان بجنگد و در فضای آزاد زندگی کند، از سوی رقبا به سقوط نزدیک می شود. به نظر می رسد که دولت مثل گربه ای است روی شیروانی داغ، هر کاری بکند، با بحران مواجه می شود. این وضع را در زبان فارسی استیصال می گویند، مردم ایران در این موارد اخلاق بسیار بدی دارند، وقتی می بینند کسی به چنین بحرانی افتاد از او دور می شوند، نگاهش می کنند و سعی می کنند ضربه نخورند تا طرف کاملا از حرکت بایستد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:39  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

کارگران جهان! قایم شوید

ابراهيم نبوي - چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 [2007.05.02]

فعلا همه راهها به شرم الشیخ ختم می شود. به نظر می رسد که علی لاریجانی و متکی دارند آماده می شوند تا رابطه با آمریکا را یک جوری به یک جایی برسانند. بالاخره یاواش یاواش به نتیجه ممکن است برسد. علی لاریجانی به عراق رفت و با آیت الله سیستانی ملاقات کرد. وی در حالی که مواظب بود که هیچ ایرانی متوجه جملاتش نشود، تند و تند گفت: « هیچ جای نگرانی وجود ندارد، آمریکایی ها خوب می دانند که ایران همواره از روند سیاسی عراق حمایت می کند.» یکی دو ساعت بعد علی لاریجانی گلویش را صاف کرد و گفت: « آمریکایی ها می دانند که هر کشوری که تروریست ها از آنجا می آیند، کشورهای دوست آمریکا هستند. ایران از دولت عراق حمایت می کند و در همین راستا در نشست شرم الشیخ شرکت می کند.» ظاهرا علی آقا به سولانا گفته است: « بابا جون! خودم با آقا صحبت کردم، ایشون هیچ حرفی نداره، قول می دم که راست می گم، فقط اینو یه جوری نگی محمود بفهمه» محمود هم زنگ زده به منوچهر و پرسیده: « منوچ! حیف نون! قضیه شما با سولانا چیه؟» منوچ هم گفته: « به حضرت عباس من در جریان نیستم، به همین سوی قبله.» بعد محمود زنگ زده به بیت و با رهبری صحبت کرده و گفته: « حاج آقا! اگر ما کمی زیادی این وسط گذاشتیم شما حلال کنید، می دونیم قابل نبودیم که ما رو برای شرم الشیخ بفرستید، ولی اگر می فرمودین روی مین هم می رفتیم.» آقا هم تلفن زده به علی لاریجانی و گفته است: « صد بار گفتم، اصلا اسم از من نیارین، وگرنه من دوباره سخنرانی می کنم.» علی لاریجانی هم دیروز بعد از همه این مسائل در عراق گفت: « دولت عراق بعد از سقوط صدام دستاوردهای زیادی داشته که قابل توجه است.» از طرف دیگر آمریکا اعلام کرد که « ایران در صدر فهرست حامیان تروریسم آمریکا قرار دارد.» اما بوش هم با رایس ملاقات کرد و به او گفت: « ببین!» رایس گفت: « چی رو ببینم؟» بوش گفت: « ببین! می شه وقتی می ری ملاقات با این متکی باهاش مودبانه برخورد کنی؟» رایس هم گفته: « برو بینیم بابا! هر کی تو رو نشناسه فکر می کنه سه تا دکترای سیاست بین الملل از هاروارد گرفتی، تو اگه راست می گی مواظب باش از هواپیما پیاده می شی جلوی صد تا دوربین زمین نیفتی.» و بوش ادامه داده: « خواهشا باهاش دست نده، بوس نکن، بغل نکن، این ایرانی ها عصبانی می شن از این کارها بکنی.» و رایس جواب داده: « حالا چیه؟ خوبه یارو براد پیت نیست، وگرنه می خواستی خفه ام کنی.» فعلا قرار است ملاقات در شرم الشیخ صورت بگیرد، البته یک خبر هم این است که قرار است ملاقاتی در کار نباشد و فقط از دور رایس و متکی برای هم سرشان را تکان بدهند.

نظرسنجی با اعمال شاقه
تلاشهای مخالفان دولت و استکبار جهانی برای از بین بردن ته مانده های طرفداران دولت ادامه یافت و طرح مبارزه با بدحجابی به شکلی جدی دنبال شد. در همین راستا، پلیس اعلام کرد که کراوات و پاپیون را ممنوع نکرده است. آگاهان نیز از کلیه امت شهیدپرور خواستند که کراوات های شان را هر روز حتی اگر می خواهند تا سرکوچه بروند و ساندویچ بخرند، استفاده کنند. همچنین یکی از صدها سخنگوی نیروی انتظامی اعلام کرد که با وجود اینکه « بی حجابی مرد از بی غیرتی زن اوست» اما برای پلیس هنوز معلوم نیست که پسران بدحجاب چه کسانی هستند. قرار است فعلا دستگیر کنند و بعدا بشمارند و ببینند با حجاب هستند یا نه. شاید برای شمردن همین چیزها یا چیزهای دیگر بود که سردار رادان رئیس پلیس تهران در تلویزیون حضور یافت و در یک مصاحبه زنده شرکت کرد. سردار رادان در مورد طرحی که مردم اجرای آن را با چشم خودشان دیده اند توضیحاتی داد و از مردم خواست که نظرشان را در مورد اینکه « آیا با امنیت اجتماعی بطور کلی موافقند یا نه؟» اعلام کنند. طبیعتا ملت ایران باید 95 درصدشان اعلام می کردند که با افزایش امنیت اجتماعی موافقند، ولی از بس مردم به طرح مبارزه با حجاب علاقمند شده بودند، 39 درصدشان اعلام کردند که با افزایش امنیت اجتماعی مخالفند. سردار رادان هم نتیجه گرفت که چون 61 درصد مردم با طرح اجرا شده مبارزه با بدحجابی و جمع آوری ماهواره ها و مبارزه با برداشتن زیر ابرو و عمل بینی و گذاشتن ساندویچ آسفالت وسط خیابان ها موافقند، بنابراین پلیس برای اجرای اوامر مردم از فردا ماهواره ها را هم جمع می کند و به ادامه طرح مبارزه با بدحجابی می پردازد.

توطئه در دانشگاه امیر کبیر
گیر می دهند ها! بابا جان! حالا که کسی کاری به شما ندارد، فضای دانشجویی کشور هم طوری شده که فعلا دوستان دانشجو در دوران یخبندان بسرمی برند، مرض دارید دردسر درست می کنید؟ ظاهرا برادران بسیج دانشجویی دانشگاههای کشور امسال بودجه کم داشتند، هیچ دلیلی هم برای دریافت کمک از دولت نداشتند، کسی هم در دانشگاه چیزی نمی گفت که آنها با وی مبارزه کنند، خودشان کاریکاتور رهبری را تولید و منتشر کرده و سپس به دانشجویان حمله کردند. عبدالله مومنی گفت: « توهین به مقدسات مستمسک فضاسازی علیه دانشجویان است.» معاون دبیرکل جبهه مشارکت هم تاکید کرد: «وقایع دانشگاه امیرکبیر سناریویی از پیش طراحی شده است.» ظاهرا بابک زمانیان را دستگیر کردند و براساس نوشته کیهان قرار است اعتراف کند که از طرف سازمان غیردولتی هلندی « هیفوس» می خواست عملیات انتحاری انجام دهد. گفتن این که هیفوس می خواست در ایران عملیات انتحاری انجام دهد، مثل این است که کسی ادعا کند که فروشگاههای دریانی منطقه ستارخان می خواستند خلیج خوکها را بگیرند و از آن طریق آمریکا را از بین ببرند. این حسین درخشان برای حل مشکل خودش جوری در مورد هیفوس حرف زده که آن دیوانه های پارانوئید هم چنین تصوراتی پیدا کرده اند. البته من فکر می کنم اصل قضیه این است که دولت چون مخالفت زنان و معلمان و کارگران و روزنامه نگاران را کافی نمی داند، بدش نمی آید دانشجویان را هم فعال کند تا حتی الامکان اگر کسی هم نمی خواهد حرف بزند، لال از دنیا نرود.

دست معلم ار بود زمزمه محبتی...
احمدی نژاد که یک سال قبل در ملاقات با همسر رئیس جمهور یا نخست وزیر مالزی یا اندونزی یا همسر یک کسی دیگر در یک جایی دیگر، وقتی آن خانم محترم دستش را دراز کرده بود، این آقای غیرمحترم دستش را گذاشت روی سینه اش و مثل چیز زمین را نگاه کرد، دیروز به مناسبت روز کارگر، در حالی که تصادفا خانم معلم مدرسه اش در دفتر ریاست جمهوری حاضر شده بود تا احتمالا ببیند چرا این درس هایی که به این بچه داده، هیچ فایده ای نکرده، بر دستکش معلمش بوسه زد و در حالی که سعی می کرد خیلی احساساتی بشود، گفت: « امروز با دیدن معلم خود تحت تاثیر قرار گرفتم، اگر شرایط جلسه نبود یک ساعت گریه می کردم.» آگاهان گفتند: قبول نیست، تا گریه نکنی ما قبول نمی کنیم. کارشناسان پیش بینی می کنند که وی بعدا اعلام کند: « من کی گفتم تحت تاثیر قرار گرفتم؟ تاثیر؟ اصلا. من هرگز نگفتم گریه می کنم. گریه؟ من؟» به دنبال عملیاتی شدن ماچ کردن دست معلم احمدی نژاد توسط وی، کانون صنفی معلمان کشور اعلام کرد که کلیه مشکلاتش حل شده و دیگر هیچ مشکلی برای معلمین وجود ندارد. احمدی نژاد همچنین همراه با حداد عادل در مراسم افتتاح بیستمین جشنواره کتاب که همراه با باران و آبگرفتگی و در غیاب ناشرین اصلی کشور برگزار شده بود، شرکت کرد. احمدی نژاد گفت: « نه تنها در منطقه، بلکه در دنیا هم اول می شویم.» برای اثبات همین موضوع « بر اساس گزارش اکونومیست، توان دیجیتالی ایران از مکان 65 در سال گذشته به مکان آخر، 69 منتقل شد.» همچنین احمدی نژاد برای اینکه دلیل آبگیری سد سیوند که وجود آن برای آثار باستانی منطقه پاسارگاد و تخت جمشید خطرناک است، گفت: « تخت جمشید افتخار بشریت است.» ظاهرا قبلا قرار بود دولت دستور انفجار طاق بستان را بدهد، اما در بررسی های انجام شده معلوم شد که طاق بستان افتخار بشریت نیست، به همین دلیل طرح سیوند عملیاتی شد.

کارگران جهان! قایم شوید
مراسم روز کارگر، یعنی همان روز اول ماه مه در تهران برگزار شد. در همین راستا، رهبر انقلاب گفت: « دولت کارگران را بیشتر زیر حمایت خود قرار دهد.» دولت هم برای حمایت بیشتر از کارگران، اولا منصور اسانلو را مجددا و برای چندمین بار دستگیر کردند و دوما در جریان برگزاری روز کارگر در میدان هفت تیر، نیروی انتظامی برای حمایت بیشتر از کارگران با آنان درگیر و گروهی از کسانی که خیلی مورد حمایت قرار گرفته بودند، زخمی شدند. بنا به گفته آگاهان مشکل از اینجا ناشی می شد که نیروی انتظامی دائما از کارگران می خواست علیه دولت شعار ندهند. به همین دلیل کارگران شعار دادند: حقوق کارگر ایجاد باید گردد. در همین راستا نیروی انتظامی اعلام کرد که این شعار توهین به وزیر کار است. کارگران شعار دادند: قانون کار اجرا باید گردد. اما نیروی انتظامی توضیح داد که این شعار مخالف شورای نگهبان و مجلس است. سپس کارگران شعار دادند که محیط کار تمیز حق مسلم ماست. اما نیروی انتظامی این شعار را توهین مستقیم به رئیس جمهور است. در پی این دستور کارگران شعار دادند: کارفرمای بی عرضه اخراج باید گردد. نیروی انتظامی هم با کارگران درگیر شد و این شعار را اهانت به کل نظام و کلیه وزرا و رئیس جمهور اعلام کرد. در پایان کارگران دیگر شعار ندادند و فقط تعدادی از آنها زیر لب گفتند بی شعور عوضی. نیروی انتظامی این افراد را به دلیل اهانت به رئیس جمهور کتک زد و اعلام کرد که دیگر نباید شعارهایی که مستقیما به رئیس جمهور مربوط می شود، بدهند. در همین راستا در ترکیه نیز روز کارگر با درگیری میان پلیس و کارگران برگزار شد و پلیس صدها کارگر را دستگیر کرد.

راستی و صداقت و کیهان
واقعا همین صداقت صفار هرندی ما را کشته است. اصلا شوهر و غریبه هم سرش نمی شود، جلوی همه حرفش را می زند. صفار هرندی وزیر ارشاد اسلامی گفت: « رسانه ها باید صداقت و راستی را پیشه کنند.» قرار شد برای اینکه این اتفاق بیفتد، دوره آموزشی صداقت و راستی زیر نظر آقایان حسین شریعتمداری، حسن شایانفر، محمد ایمانی، ازغدی و سایر همکاران کیهان برگزار شود و کسانی که لازم است در خارج دوره ببینند هم از طریق حسین دال دوره صداقت و راستی را ببینند که مشکلات مملکت بزودی و بکلی حل شود.

تجاوز و دوران جنینی
طبیعی است که همین طور می شود. انتظار دیگری هم نباید داشت. اگر عروس و داماد مثل آدم ازدواج کرده بودند و حاصل آن یک دختر مامانی یا خدای ناکرده یک پسر بی ریخت بود، طبعا از همان یک ماهگی زیر نظر دکتر بزرگ می شد، به موقع آزمایشگاه می رفت و مامانش برای خوشگل شدنش روزی سه تا سیب هم می خورد. الهام، سخنگوی دولت و وزیر دادگستری و شوهر شمسی پهلوون گفت: « دولت نهم از دوران جنینی مورد نقد قرار گرفت.» آگاهان گفتند: طبیعی است دولتی که حاصل تجاوز به حقوق ملت است، از دوران جنینی همین مصیبت را دارد و تازه کله گنده زیر لحاف است.

انتخابات فرانسه، روآیال و مجاهدین خلق
عده ای تازه کشف کرده اند که سرمایه داری کثیف است و مارکس بعد از 200 سال در آنها ظهور مجدد کرده است، جلوی صحنه را که می بینی پرچم قرمز چه گواراست که در آسمان بال بال می زند. به همین دلیل است که چاوز بغل دست احمدی نژاد قرار می گیرد و خانم روآیال کنار دست حماس و حزب الله و برادران اقلیتی سابق که حالا در احزاب سبز کار می کنند با یک واسطه کنار طرفداران عرب و ضد آمریکایی ضد یهودی القاعده ای هستند که به نظر می رسد باید دشمن شان باشند. طبیعی است که در منظر جهانی احمدی نژاد با یک واسطه کنار دست مجاهدین خلق قرار می گیرد، چرا که هر دوشان در تحلیل نهایی در قبر استالین دفن می شوند. با این حساب حسین دال خودمان هم که خودش را برای خانم روآیال جر می دهد، می شود سخنگوی کیهان تهران و همفکر مجاهدین خلق. مشکل این است که این دوستان موقعی که باید « دولت و انقلاب» لنین را می خواندند، داشتند با انرژی هسته ای شان ور می رفتند و حالا پس از اینکه گند اردوگاه چپ درآمد تازه یادشان آمده که باید ضدامپریالیست باشند. خبر اینکه سگولن روآیال معروف به مادموازل گاف از مجاهدین خلق حمایت کرد و مجاهدین خلق هم از روآیال حمایت کردند.

گل آقا، قلمی برای خدا و مردم
دیروز سالگرد درگذشت گل آقا بود و هر جا که می رفتی کسی در مورد مرحوم صابری چیزی نوشته بود. یکی از آرزوهایم این است که یک کتاب خوب در مورد گل آقا بنویسم، یک کتاب فنی خوب که بتواند ارزش های ادبی و استیل و شیوه هایش را در طنز سیاسی نشان دهد، دیروز نگاه کردم، تعدادی از یادداشت های خصوصی اش را با خودم دارم، از آخرین نوشته هایی که در آن دو سال همکاری بین ما رد و بدل شد. شاید مقاله ای چیزی از آن دربیاورم، یک جورهایی حالم بد می شود وقتی می بینم تصویری غیرواقعی از گل آقا نشان می دهند. اصلا این سنت بد سرزمین ماست، یکی را دق می دهند و بعد بالای قبرش دسته گل می گذارند. در سالگرد گل آقا از قول او گفته شد که « من این قلم را در خانه خدا، با خدا معامله کردم.»

بالاترین به جای صبحانه

خدا را شکر بالاخره از شر این صبحانه ای که یک روز باید در تیفانی می خوردیم، یک روز در تورنتو، یک روز در تل آویو و یک روز در کوچه پشت شهرداری نزدیک دفتر کیهان راحت شدیم. یک سالی بود که حسین دال اختیار صبحانه را داده بود دست حزب الداتکام های نامعلوم الحال. هیچ اساسی هم در کار نبود، کامنت ها را کنترل می کرد، خبرها را انتخاب می کرد و تنها عامل انتخاب رفیق بازی و این آخرها داستانی است که تشتش از بام های تورنتو فعلا کف کوچه های پاریس افتاده است. این بالاترین حداقل تکلیف دارد، آدم می فهمد کدام مطلب وجود دارد، کدام خواننده دارد و همه چیز بر اساس بازی منطقی و طبیعی اینترنتی پیش می رود، البته انشاء الله که دوستان در آن ایرونی بازی در نیاورند و دوباره چایی نخورده پسرخاله هم نشوند. راستی من نمی دانم چطوری می توانم بعضی از نوشته ها و تصاویر و فایل های صدای خودم را در جایی بگذارم و به بالاترین بفرستم، هنوز یاد نگرفتم، یکی به من کمک کند. ضمنا اگر کسی فایل های اعتراف صدای آمریکای مرا دارد، جان مادرش برای خودم بفرستد، ندارم. ضمنا اگر وقت کردید سری به دوم دام دات کام بزنید. روز پنجشنبه هم در رادیو زمانه برنامه دارم، به سووالات تان پاسخ می دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:25  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


جملات ناقص

ابراهيم نبوي- سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 [2007.05.01]

((متن عکس:گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام٬
و ساقه‌های جوان‌ام از ضربه‌های تبر‌هاتان زخم دارد.

با ریشه چه می‌کنید؟

گیرم که در کمین بنشسته پرنده‌ای٬ پرواز را علامت ممنوع می‌زنید٬
گیرم که می‌زنید٬
گیزم که می‌برید٬
گیرم که می‌کشید٬

با جوجه‌های بنشسته در آشیانه چه‌ می‌کنید؟))

 

نمی دانم تیترهای روزنامه ها و وب سایت ها اشکال دارد یا آنتن گیرنده ها اشکال دارد، در هر حال من ادامه جملات آقایان را از منابع نسبتا آگاه بدست آوردم و آنها را نوشتم.

سردار احمدی مقدم: لباس باید چهار مشخصه داشته باشد... پاره باشد، کثیف باشد و بو بدهد، دراز و پهن باشد که همه جا را بپوشاند، هیچی از هیچ جا بیرون نزده باشد.

حداد عادل: مجلس و دولت برای خدمت به معلمان آنچه می توانست انجام داد.... در نتیجه تعدادی از آنان دستگیر و زندانی شدند و وضع بقیه معلوم نیست.

احمدی نژاد: علم باید در زندگی مردم جاری شود... من خودم تلاش کردم تا می توانم علم را در زندگی مردم جاری کنم، البته بعد از اینکه کاملا جاری شد، بهتر است مردم خودشان را آب بکشند، چاوز هم در ونزوئلا علم را بر مردم این کشور جاری کرده است، ولی برای آنها نجس پاکی مهم نیست.

صفار هرندی: تاکنون کشور تا این حد یکدست نبوده است... نه، منظورم صرفا این نیست که همه کارها دست ایشان است، ولی فعلا کشور یکدست است.

احمدی نژاد: ما باید تا سال 1404 کشور نمونه منطقه شویم، ولی من معتقدم زودتر از آن هم می توانیم به این هدف برسیم. حتی می توانیم در عرصه جهانی نیز اول شویم... علتش هم این است که من دو سال دیگر که رفتم بالاخره یک آدم درست و حسابی می آید و تا سال 1404 ایران را کشور نمونه می کند.

رهبر انقلاب: گرایش اصلی نظام کمک به محرومان است... و ما برای کمک به محرومان، آنان را رئیس جمهور و عضو کابینه کردیم.

سردار رویانیان، معاون راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی: تلفات جاده ای ایران به زیر صفر رسید... حتی از سال آینده ما در جاده ها سالی حداقل 3 درصد افزایش جمعیت و زاد و ولد خواهیم داشت.

چمران: برای شهردار کردن احمدی نژاد 35 جلسه گذاشتیم... و در تمام این 35 جلسه این آدم یک کلمه حرف نزد که ما بفهمیم اینکاره نیست.

فرمانده ناجا: متاسفانه کسانی که لباس دینی برتن دارند، از طرح نیروی انتظامی حمایت نمی کنند... و وقتی می پرسیم چرا، می گویند می خواهیم آبروی لباس دینی را پیش مردم بیش از این از بین نبریم.

آیت الله موسوی اردبیلی: کاری نکنید مردم از دین زده شوند... البته من می خواستم این حرف ها را دو سال قبل بگویم، کمی دیر شد.

زاهدی: دانشجوی سیاسی بازداشت نشود، البته در دانشگاه،... بیرون دانشگاه هم که فاصله زیادی نیست، همان طرف خیابان که باشند، ما با انگشت اشاره می کنیم، مساله حل است.

توصیه بوش به رایس: با متکی مودبانه برخورد کن... ماچش نکن، بهش دست نده، گازش نگیر، زیاد بهش لبخند نزن و در مورد قزوین هم هیچی نگو.

خبرگزاری ها: الاغی در یاسوج دو بره را خورد و مرد... وی واقعا الاغ بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

آقای مرتضوی! حق مرا از استاندار خراسان بگیرید

ابراهيم نبوي - دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 [2007.04.30]


جناب آقای مرتضوی
ریاست سابق دادگاه مطبوعات و کلیه امور مربوطه و ریاست ستاد پیشگیری از جرائم خاص

احتراما اینجانب سید ابراهیم نبوی، فرزند عزیز، متولد 22 آبان 1337 در شهر آستارا، نویسنده مساله دار و عامل استکبار جهانی و طرفدار اصلاحات سابق و مخالف براندازی نرم، گرم، سرد و ولرم و عضو افتخاری شبکه عنکبوت در روزنامه کیهان، چنان که مستحضر می باشید مدتی است در بلاد فرنگ، به آدرس بلژیک، بروکسل، خیابان سن ژیل، کوچه لیسبون، شماره 34، روبروی مغازه عبدالناصر فهیم مراکشی، نسبت به چند مورد تضییقات و محرومیت اینجانب از حقوق مربوط به مولفان و مصنفان که قرار است قانون آن بزودی اجرا گردد و چون اینجانب شما را می شناسم و به هیچ کس جز شما اعتماد ندارم، خواهشمند است حقوق اینجانب را که دستم از مملکت کوتاه و در اینجا غریب و از ابن السبیل می باشم، در نظر گرفته، حق مرا از این مرتکبین جرایم ستانده و به اینجانب اعاده فرمائید. در همین راستا آقای نعمت احمدی، وکیل ثابت و دائم و غیرقابل تعویض خود را در کلیه امور معرفی و از آن برادر که ید بیضا داشته، خواهانم که حق مرا بدهید. توضیحا به عرض می رسانم که گاهی اوقات اینجانب نکاتی را به صورت طنز و شوخی( سازنده) نوشته و در اینترنت منتشر می نمایم و به عنوان مثال طرح ابتکاری در مورد انتقال اسرائیل به اصفهان داده که مورد توجه جهانیان از جمله آقای کوفی عنان ریاست سابق سازمان ملل متحد قرار گرفته، با رفتن وی حقوق من نیز توسط یان کی مون خائن به نفع یک نفر کروی جنوبی ثبت شد. و در حال حاضر ملاحظه می نمایم که برخی وزرا، وکلا، معاونین وزرا، استانداران و غیره طنزهای مرا به عنوان طرح ابتکاری خودشان مطرح می نمایند که فعلا در دو مورد شکایت صریح دارم که به آنها رسیدگی تا بعدا بقیه را اعلام نمایم:

مورد اول: اینجانب خواهان، در پی انتشار خبری مبنی بر اینکه استانداری استان خراسان شمالی طرح جابجایی یک کوه برای تسهیل در فرود هواپیما در بجنورد را مطرح کرده است، و آقای «موسی‌الرضا ثروتی» نماینده بجنورد گفته است که «منظورآقای همتی استاندار این بوده که ده متر از ارتفاع کوه بابا موسی که در هنگام فرود هواپیما مانع دید خلبان است، باید کوتاه شود.» اشعار می دارد که طرح کوتاه کردن و برداشتن کوه از جلوی هواپیما، به جای تغییر محل احداث هواپیما از جلوی کوه که کاری بسیار سخت است، و صرفه با این است که آدم کوه را بردارد تا این که فرودگاه را دو کیلومتر آنطرف تر بسازد، اولین بار در تاریخ 27 بهمن 1380 توسط اینجانب در روزنامه مرحوم و محترم « بنیان» تحت عنوان « گفت و گو با رئیس محترم هواپیما» مطرح شده است. لذا خواهشمندم این طرح را جزو ابتکارات اینجانب محسوب و دستور فرمائید استاندار محترم حقوق مربوطه را به وکیل اینجانب بپردازند. ضمنا اینجانب آمادگی دارم تا سایر طرحهای مربوط به حمل و نقل جاده ای هواپیما( برای کاهش سقوط آن) و طرح هواپیمای بدون سرنشین( برای جلوگیری از مرگ و میر در هنگام سقوط را نیز به ایشان تحویل نمایم.

مورد دوم: اینجانب خواهان، از آقای یوسفیان مخبر كميسيون حقوقي و قضايي مجلس هفتم که تهديد دادستان تهران( حضرتعالی) را مبني بر تبعيد زنان بدحجاب از پايتخت به لحاظ قانوني و قضايي بلاايراد خوانده است شکایت دارم. در حالی که اینجانب سه روز قبل از سخنان حضرتعالی موضوع تبعید خانمهای بدحجاب را هم به مناطقی از تهران و هم به شهرستانها و هم به سیبری در روسیه در طرح مبارزه با بدحجابی را اعلام نمودم، بنابراین حق این مطلب به عنوان حقوق مولف و مصنف متعلق به اینجانب است. ضمنا اینجانب قبلا طرح تقسیم ایران به شمال و جنوب را برای سکونت خواهران در شمال کشور و برادران در جنوب نیز در روزنامه طوس اعلام نمودم که مثل بسیاری از طرح های ابتکاری من مورد بی اعتنایی قرار گرفت، اما مطئنم بعدا همین آقایان بدون دادن حقوق مولف و مصنف از همان طرح ها استفاده می کنند.

لذا، خواهشمند است به شکایت اینجانب رسیدگی نموده و حق مرا احیاء و این نویسنده طنزنویس که شوخی هایش را به عنوان طرح های اجرایی جدی می گیرند، اما حق وی را نمی دهند، از مزدوری استکبار جهانی نجات دهید. لطفا در صورت دریافت حق اینجانب از اشخاص مورد شکایت( مدعی علیه) دریافت و به وکیل اینجانب آقای نعمت احمدی بدهید. زیاده جسارت است.

سید ابراهیم نبوی
فرزند سید عزیز، متولد آستارا، شماره شناسنامه 244 صادره از آستارا
هشتم اردی بهشت 1386


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 9 اردیبهشت 1386

فاطمه، دیگر فاطمه نیست!

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.




( برای تماشای فیلم به پایان این نوشته در بخش ادامه مطلب مراجعه کنید.)

روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.




اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.



تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»



رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟



من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟



آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.



می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.



این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟



آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.



روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.



آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت دهاتی عوضی آدم ندیده را از پشت کوه برداشتید آوردید به شهر، هنوز بوی پهن ماچه خر همسایه زیر دماغش مانده، طبیعی است که بوی عطر زنانه آنان را عصبی و روانی می کند. سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.



آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:59  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سعید سامورائی و آبجی ناجا

ابراهيم نبوي- یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 [2007.04.29]

در راستای این که جناب آقای علم الهدی، که هم علم دارد و ما می توانیم زیر علم ایشان سینه بزنیم و هم اهل هدایت کردن است، به عنوان امام جمعه مشهد گفت: « بی حجابی و بدحجابی از سرقت و آدم کشی هم بدتر است.» در همین راستا آگاهان توضیحاتی دادند که خواندن آن لازم است:

1) سارق مال آدم را می دزدد و باعث می شود که آدم جزو پابرهنه ها شود و احتیاج به دولت پیدا کند و طرفدار دولت شود و در راستای سیاست های نظام حرکت کند، بنابراین نتیجه عمل سارق به نفع حکومت است، در حالی که بی حجاب باعث می شود که مردم احساس کنند که زندگی کردن آنقدرها هم که دشمنان کشور می گویند بدنیست، به همین دلیل مردم امیدوار می شوند و وقتی امیدوار می شوند، دل شان می خواهد زندگی کنند، و وقتی دل شان می خواهد زندگی کنند، همه چیز می خواهند و دولت باید برای آنها همه کار بکند و چون دولت نمی تواند کاری بکند، بنابراین کشور ناامن می شود.
2) سارق بالاخره هرچه باشد از خودمان است، در حالی که بی حجاب و بدحجاب هرچی باشد از خودشان است. سارق را اگر نصیحت کنیم، متوجه رفتارهای زشتش می شود و بتدریج به جای دزدیدن تخم مرغ یواش یواش به دزدیدن شتر و در مرحله بعد، دزدیدن صندوق رای می پردازد، بنابراین جای امیدواری دارد، چون ممکن است آخرش به مقامات مهمی برسد، اما بی حجاب وقتی نصیحتش کنیم، جواب می دهد که اگر راست می گوئی برو دختر و خواهرت را نصیحت کن، و ما چون نمی توانیم این کار را بکنیم، به همین دلیل بدحجاب از دزد بدتر است.
3) سارق معمولا پدرومادر درست و حسابی ندارد، یا اگر هم داشته باشد با او رابطه خوبی ندارند، بنابراین چون آدم بی پدرومادری است، به او می توان اعتماد کرد. در حالی که بی حجاب یا بدحجاب معمولا خانواده دار است و خانواده اش هم از او حمایت می کنند، چون احتمالا یا مثل خود او هستند، یا مثل خودما، به همین دلیل بدحجاب قابل اعتماد نیست، چون به ما اعتماد ندارد.
4) سارق را وقتی دستگیر می کنیم معمولا دلیلی قانونی داریم در حالی که خیلی از کاری که کردیم خوشحال نیستیم، چون بالاخره هرچه باشد سارق است، اما وقتی بدحجاب را دستگیر می کنیم معمولا دلیل قانونی نداریم ولی از کاری که کردیم خوشحال هستیم، چون هرچه باشد بدحجاب است. دلیل از این محکم تر؟
5) آدم کش از بدحجاب بهتر است، چون آدم کش یک نفر را می کشد که مقتول به احتمال نود درصد اگر دست ما می افتاد یا باید زندانی اش می کردیم یا خودمان او را می کشتیم، به همین دلیل آدم کش معمولا زحمت دولت را کم و هزینه اش را کاهش می دهد، ضمنا می توان خودش را هم از بین برد، اما بی حجاب کسی را نه تنها نکشته است، بلکه احتمالا ممکن است بدنیا بیاورد و کسی که به دنیا می آورد به احتمال نود درصد برای ما دردسر درست خواهد کرد، به همین دلیل آدم کش در هرحال از بدحجاب بهتر است.
6) آدم کش معمولا قابل اصلاح است، و این موضوع در طول تاریخ انقلاب اسلامی دیده شده است، اما بدحجاب قطعا قابل اصلاح نیست، چون در طول تاریخ انقلاب اسلامی دیده نشده است.

سعید سامورایی مشاور رئیس جمهورمی شود
در پی انتصاب حجت الاسلام و المسلمین روح الله حسینیان، که زمانی برای توضیح دقیق گذشته خود گفته بود« ما خودمان زمانی آدمکش بودیم» و انتصاب اسماعیل احمدی مقدم که گفته است که انشاء الله امسال قرار است تعداد زیادی را اعدام کنند و با پیش بینی این که بزودی حجت الاسلام رازینی و سایر برادران دست اندرکار به عنوان مشاور منتصب شود، آگاهان ضمن پیشنهاد نام « گالری وحشت» به جای دفتر مشاورین رئیس جمهور، پیشنهاد کردند که افراد زیر نیز در صورتی که در قید حیات هستند، به عنوان مشاورین رئیس جمهور منصوب شوند.
سعید سامورائی، مشاور امور رسانه ها و تیغی و قمه
کامبیز ترکه، مشاور امور جوانان زیر هجده سال و امور فنچ
تقی بی ناموس، مشاور امور زندان ها و حقوق بشر
مجید قورباغه، مشاور امور میدان شوش و ژنو و کمیسیون اصل نود مجلس
اصغر لاشی، مشاور امور امنیت داخلی و سرپرست انتخابات کشور

طرح حجاب نقدی می شود
با توجه به اینکه درآمد نفت برای کشوری که رئیس جمهورش روزی صد تا گاف پر هزینه می کند، کافی نیست، مجلس پیشنهاد کرد که طرح مقابله با بدحجابی به صورت نقدی اجرا شود. در همین راستا موارد زیر از هفته آینده باید اجرا شود وگرنه دهان همه مان سرویس می شود:
روسری نازک و بدن نما، هر متر 15 هزارتومان
روسری کوتاه و زیر نیم متر، سرجمع 20 هزارتومان
روسری سوراخ دار بافتنی، برحسب گشاد بودن سوراخ، از 12 تا 25 هزارتومان
شلوار کوتاه گشاد، 5 هزارتومان
شلوار کوتاه تنگ چسبیده، بر حسب میزان تورم محل مذکور، از 20 تا 35 هزارتومان
شلوار کوتاه تنگ فاق کوتاه، برحسب میزان تورم محل مذکور، از 25 تا 40 هزارتومان
مانتوی کوتاه با دکمه باز کلفت جنس گلیم یا جاحیم، از 2 تا 5 هزارتومان
مانتوی کوتاه تنگ نازک، برحسب اندازه دورکمر و باسن، از 15 تا 30 هزارتومان
پیراهن داداشش که جای مانتو پوشیده باشد و تنگ باشد، از 20 تا 40 هزارتومان
چادر عربی با آرایش و عشوه، بر حسب میزان آرایش و عشوه، بین 10 تا 30 هزارتومان
چادر نازک، برحسب لباسی که زیرش پوشیده باشند، بین 20 تا 30 هزارتومان
آرایش غلیظ با رژ لب قرمز، کرم پودر، زیرابرو رنگی، با اکلیل اضافی، بین 25 تا 60 هزارتومان.
آرایش غلیظ با ابرونخی، برحسب اینکه ابرو چند میلیمتر باشد، بیت 40 تا 70 هزارتومان.
ابروتاتو، بطور کلی یکجا محاسبه شده، بین 25 تا 45 هزارتومان.
لب زنبوری با حط دور لب و رژ لب براق، 40 تا 50 هزارتومان اضافه بر جریمه.
پیراهن نازک برای مردان، بر حسب نوع هیکل و طرز راه رفتن، بین 15 تا 25 هزار تومان
شلوار فاق کوتاه سه دکمه و پنج دکمه( بر حسب ویو و دید شورت)، بین 25 تا 40 هزارتومان
کاکل با کلیپس بر حسب میزان خلافی ارتفاع از کف سر، سانتی 3 هزارتومان.
مدل تیفوسی با لب سیاه بطور کلی 20 تا 30 هزارتومان
مدل مو تیغی با تیپ متال و پشت پلک سبز و زیر ابرو برداشته و لنز اضافه، خداتومن

اداره تشخیص هویت آبجیناجا( واحد آرایش بدحجابان جریمه یی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران) اعلام کرد، در صورت مراجعه مردانی که قصد ازدواج داشته باشند، گواهی عدم خلافی صادر می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مناظره بوش و احمدی نژاد

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 [2007.04.26]

احمدی نژاد اعلام کرد که حاضر است در حضور رسانه های گروهی با جرج بوش مناظره کند. البته جرج بوش اول اعلام کرد که چنین مناظره ای را انجام نخواهد داد، اما پس از اینکه رایس و چند نفر دیگر به جای او فکر کردند تصمیم گرفته شد که مناظره صورت بگیرد، متن این مناظره به شرح زیر گزارش شده است.

گزارشگر: ما در حضور دو رئیس جمهور جنجالی جهان، مناظره ای را شاهد خواهیم بود که امیدواریم که در این مناظره دو دولت و دو ملت به همدیگر نزدیک شوند و در پایان به صلح و دوستی و آرامش جهان منجر شود. از دو رئیس جمهور می خواهم هر کدام در مهلت مقرر نظرات شان را بگویند و به سووالات احتمالی که در دیالوگ طرف مقابل است، پاسخ دهند.

احمدی نژاد: آقای بوش! من با تمام احترامی که برای ملت آمریکا قائل هستم، می خواهم به عنوان نماینده ملتم و از سوی پابرهنگان و گرسنگان آمریکایی از شما بپرسم که چرا نمی خواهید به راهی که حضرت مسیح و خداوند گفته است و ملت ها می خواهند، بروید؟ چرا در مقابل خواسته های ملت ها جز با زبان اسلحه سخن نمی گوئید؟ چرا در مسائل بین المللی دخالت می کنید و فکر می کنید دنیا بازیچه دست شماست و مردم جهان برده شما هستند، آیا می دانید مردم جهان از شما متنفرند؟

جرج بوش: من اصلا فکر نمی کردم شما اینجوری باشید، با این که عکس های مختلفی از شما را دیده بودم، خیلی به نظر عجیب تر می رسیدی. ولی این جوری که می بینم مثل اینکه خیلی هم آدم عجیبی نیستی. راستش رو بخوای به خودم هم گفتند که خیلی ها در دنیا از من متنفرند، ولی رایس می گه اکثر سیاستمداران همین طوری هستند، اخیرا که نظر سنجی کردند من و تو و اون یارو کره ای و یکی از آفریقایی ها از همه منفورتر بودیم، خب مردم اینجوری هستند. ولی خود تو هم در کشور خودت در انتخابات رای نیاوردی؟ ظاهرا توی انتخابات مجلس سنا بود، درست می گم؟

احمدی نژاد: البته من به اینجا نیومدم که با شما در مورد مسائل ایران و آمریکا حرف بزنم، اختلاف ما سرجای خودش، من می خوام به ملت آمریکا بگم که دولت ایران از شما حمایت می کنه، و همانطور که قبلا هم گفتم بسیاری از مردم آمریکا هر روز با ما تماس می گیرند و می گن که چقدر ما رو دوست دارند، حتی خیلی از ایرانی هایی که در آمریکا زندگی می کنند هم طرفدار ما هستند.

بوش: درسته، حرفت رو قبول دارم، ولی من هم به مردم ایرانی که هر روز با ما تماس می گیرند و از ما می خوان که به شما حمله کنیم خیلی احترام می گذارم، حتی شنیدم دوسه هزار سال قبل هم توی ایران روی سنگ در مورد حقوق بشر چیزهایی می نوشتند، چطوره که اگر آمریکایی ها تو رو دوست دارند، و ایرانی ها منو دوست دارند، تو بیا آمریکا من می رم ایران. اون جوری من به عراق نزدیک هستم و تو به چاوز، موافقی؟

احمدی نژاد: من حاضرم بیام آمریکا و مشکلات شما رو حل کنم، ولی تو نمی تونی بری ایران، چون ممنوع الورود هستی و ویزا نداری.

بوش: من که ویزا نمی خوام، من گذرنامه آمریکایی دارم، به هر کشوری می تونم مسافرت کنم، حتی می خواستم پاکستان هم برم، ولی چون کردی بلد نیستم نرفتم.

احمدی نژاد: ولی من کردی و انگلیسی بلد نیستم و اصلا هم مهم نیست، چون من وقتی ونزوئلا می رم هم با مترجم می رم و مترجم من گاهی اوقات یک ساعت بعد از اینکه من و چاوز با هم توافق کردیم تازه ترجمه می کنه که اون چی گفته. این فرق ما ایرانی ها با شما آمریکایی هاست.

بوش: حالا هرچی دلت خواست به من گفتی، لعنتی! این غنی سازی رو کی می خوای متوقف کنی، من بخاطر خودت می گم، چون اگر این کار رو نکنی من ممکنه نطنز و اصفهان و بوشهر رو با خاک یکسان کنم.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد غنی سازی حرف بزنم، چون این حق مسلم ماست، قبول داری؟ اگه قبول نداری بگو؟

بوش: فرض کن قبول دارم، کی می خوای دکمه استاپ رو بزنی، ببین، اگر متوقف کنی من کلی بهت نفت می دم. چند بار به این سولانا گفتم که این حرف ها رو به رفسنجانی که قبلا مدیر تلویزیون تون بود بگه، ولی انگار بهت چیزی نگفته.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد رابطه ایران و آمریکا حرف بزنم، ولی شما باید سر مصدق و کودتای 28 مرداد از ما عذرخواهی کنین. البته ملی کردن نفت رو آیت الله کاشانی انجام داد.

بوش: من نمی دونم مصدق کیه و در موردش چیزی هم نشنیدم، شاید کارتر این کار رو کرده، من می تونم ازش بپرسم، ولی آلبرایت گفت یک بار از شما عذرخواهی کرده، مگه تو کشور شما چند بار عذرخواهی می کنن؟ تازه کلینتون هم می خواست از خاتمی عذرخواهی کنه، ولی اون رفت توی توالت، نمی دونم بعدش کجا رفت.

احمدی نژاد: خاتمی به من مربوط نیست، مصدق رو شماها حمایت کردید و خودتون هم برش داشتین، این یعنی دخالت در امور کشورهای دیگه. ما می گیم شما باید از عراق برین بیرون، ولی شما نمی رین، برای چی؟ این سووال رو هر روز دانشجوها از من می کنن.

بوش: ببینم، تو اینقدر با دانشجوها سروکله می زنی و توی اون نامه هم نوشته بودی حوصله ات سر نمی ره، من چند بار دانشجوها رو دیدم همه اش حرف های عجیب می زنند، تازه، مگه دانشجوهای ایرانی تازگی ها عکس خودت رو آتیش نزدن؟ دیدی منم بلدم جوابت رو بدم؟ این یکی ، دوم هم این که ما نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون اگر ما بریم بیرون، شما می رین توش. اگر قول می دین که شما توی عراق نرین ما تا سال 2008 از عراق می ریم بیرون.

احمدی نژاد: ما که نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون عراق و آمریکا به هم چسبیده و ما هزار ساله که با عراق رابطه داریم.

بوش: ولی دولت عراق دوست نداره شما برین توی عراق، یکی از ملاهای عراقی خودش اینو به من گفت. طالبانی هم خیلی از دست شما ناراحته، تازه شما باید حقوق بشر رو رعایت کنید، من و لورا اصلا از قیافه فمینیست ها خوش مون نمی آد، ولی شما حق ندارین فمینیست ها و زنان ایرانی رو کتک بزنید، من خودم عکس هاش رو دیدم، رنگ بنزهای پلیس تون هم سفید و سبز هست.

احمدی نژاد: شما هم حق ندارین سیاهپوست ها رو تکه تکه کنین، ما تحقیق کردیم و یک گروه دویست سال در آمریکا سیاه ها رو تکه تکه می کردن.

بوش: همون هایی که رئیس شون اومده بودند تهران برای کنفرانس هولوکاست؟ کوکس کوکلوس کلان ها رو می گی؟

احمدی نژاد: نه، این هایی که می گی که با ما دوست هستند، مگه اون ها سیاه ها رو می کشتند؟

بوش: آره، البته الآن خیلی وقته این کار رو نکردن، ولی اگر بهشون چیزی نگیم بازهم می کنند. خب بگو ببینم، شما از کی می خواهید حقوق بشر رو رعایت کنید؟

احمدی نژاد: شما دیگه دم از حقوق بشر نزنین. شما خودتون حقوق بشر رو در گوانتانامو و ابوغریب نقض می کنید، ولی ما مسائل داخلی داریم با کسانی که تخلف می کنند و اونها رو مجازات می کنیم، شما برای چی از دشمنان نظام حمایت می کنید؟

بوش: اولا که ابوغریب تعطیل شد، خودم دستور دادم، توش عکس های پورنو می گرفتند و من وقتی دیدم خیلی ناراحت شدم، ولی شما هم زندان مخفی دارین، ما هم به زندان مخفی شما اعتراض داریم. در ضمن ما فقط از تلویزیون خودمون به فارسی حمایت می کنیم، من گفتم به اپوزیسیون شما پول ندن.

احمدی نژاد: ولی خودت خدائیش قبول داری من از تو محبوب تر هستم؟ من هرجا می رم پرچم شما رو آتیش می زنند و مردم می گن مرگ بر آمریکا. برای چی کاری کردید که مردم اینطوری بگن؟

بوش: من قبول دارم که محبوبیت من کم شده، ولی مال تو هم کم شده، مال نصرالله بالاست، الآن اوضاع همه خرابه، ولی من به این چیزها کار ندارم، من می گم شما نباید بمب اتمی بسازید.

احمدی نژاد: ببین جرج! تو چرا متوجه نمی شی؟ ما می گیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، اولی الامر یعنی ولی فقیه، یعنی ما از مقام ولایت دستور می گیریم و ایشون گفته که بمب اتمی حرامه.

بوش: قربون دهنش! دستش درد نکنه، پس اگر گفته حرامه، چرا بمب اتمی می سازین؟ چه فایده داره؟ الآن همه دنیا با شما دشمن شدند بخاطر همین. سی ان ان و ان بی سی و فاکس رو نگاه کن تا بفهمی.

احمدی نژاد: اتفاقا مردم دنیا همه شون ما رو دوست دارند و هر روز مصاحبه های من رو پخش می کنند، تو اگر راست می گی شبکه اول و دوم و سوم و شبکه خبر رو نگاه کن تا بفهمی دنیا دست کیه. حتی روشنفکران آمریکایی هم با شما مخالفند، کسانی مانند نوام چامسکی یا شان پن در بوستون و کالیفرنیا.

بوش: تو می فهمی این نوام چامسکی چی می گه؟ من چند بار از رایس خواستم برام توضیح بده که این یارو چی می گه، اون هم خیلی توضیح داد، ولی متوجه نشدم، در حالی که معمولا حرف های مایکل مور رو می فهمم، مرتیکه خیکی!

احمدی نژاد: آقای بوش! هیچ وقت ظاهر مردم رو مسخره نکن، خلقت خداست، این نوام چامسکی می گه شما باید از عراق برید بیرون، ایران غنی سازی بکنه و آمریکا و اروپا دائما اختلاف داشته باشند. اینها رو می گه. فهمیدی؟

بوش: ولی رایس چیزهای دیگه ای می گفت، کاش کشورهای ما و شما دوست بودند، تو می تونستی این جور چیزها رو به من بگی. چون بعضی اوقات فقط حرف های تو رو می فهمم، مثلا این اروپایی ها که دائما در مورد حقوق بشر زرت و پرت می کنند، من که نمی فهمم چه مزخرفی می گن، می خوان دنیا رو پر از گی و لزبین بکنند.

احمدی نژاد: البته من هم از دست اروپایی ها ناراحتم، ولی ما گیر کردیم دیگه، چه کنیم؟ این گی و لزبین کجایی هستند؟

بوش: اینها همه جا هستند. من فقط از تو یک سووال دارم، این رو به من بگو، بعدا وقت بگذاریم با هم از این حرف ها بزنیم، تو گفته بودی من از کاخ شیشه ای خودم بیام بیرون و مردم رو ببینم، من از اون روز دارم فکر می کنم که منظورت از کاخ شیشه ای چی بوده؟ من تنها چیزی که از حرف هات نفهمیدم همین بود.

مناظره در این مرحله به پایان رسید و ادامه آن به زمانی دیگر موکول شد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بدحجاب ها از ایران بروند

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 [2007.04.25]

دیروز من یک طرح مبارزه با بدحجابی را پیشنهاد کردم، اما یک آقای محترم و باحال و متفکر و اندیشمندی از اعضای ائتلاف آبادگران، به اسم سید مهدی طباطبائی روی دست من بلند شده و گفته است که « کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند.». ضمن تائید این پیشنهاد، روشهای عملیاتی کردن آن را به شرح زیر اعلام می کنیم.

اول: فرض می کنیم که با محاسبات طبیعی مربوط به وضع جامعه و تعریف اصولگرایان از حجاب و جمعیت شهرها و روستاها، احتمالا هفتاد درصد زنان این کشور بدحجاب هستند، یا دوست ندارند حجاب را رعایت کنند، اما من مطمئنم به محض این که این پیشنهاد اعلام شود، حداقل 85 درصد از زنانی که حجاب دارند هم فورا حجاب شان را برمی دارند، تا بتوانند هرچه سریع تر بروند، اما یک مشکل مهم وجود دارد.

دوم: فرض می کنیم که 70 درصد زنان ایران که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، جمعیتی در حدود 25 میلیون نفر بشوند و قرار شود این افراد از کشور بروند، کجا بروند؟ در این دنیای تنگ و تاریک و شلوغ چطوری برای 50 میلیون نفر جا پیدا کنیم؟ الآن جمهوری اسلامی شش میلیون اسرائیلی را می خواهد از کشورشان منتقل کند، جایی برای آنها پیدا نمی شود، این 25 میلیون نفر باید کجا بروند؟ تازه این 25 میلیون نفر اکثرا یا شوهر دارند، یا بچه دارند، یا نامزد دارند، یا دوست پسر دارند، یا پدرومادر دارند و در هر حال هر کدام حداقل یک نفر دیگر را هم می خواهند با خودشان ببرند، می شوند پنجاه میلیون نفر، فکر می کنید این پنجاه میلیون نفر را در کجای جهان می شود جاداد؟

سوم: فرض کنیم که این پنجاه میلیون نفر هم از کشور ایران بروند، یعنی ایران بشود یک کشور 20 میلیونی با یک جمعیت یکدست، مثل کابینه یکدست آقای احمدی نژاد، این پنجاه میلیون هم بروند یک کشور برای خودشان درست کنند، این بیست میلیون نفر باقیمانده چطوری می خواهند مملکت را اداره کنند و از گرسنگی نمیرند و روزشان را شب کنند؟ فکر می کنید اگر بدحجاب ها با خانواده شان از ایران بروند، در آن مملکت دیگر ماشینی راه می رود و تلفنی زنگ می زند؟ تازه، اکثر این افراد پولدار هم هستند، اگر بخواهیم اموال شان را مصادره کنیم، طول می کشد، اگر بخواهیم مثل اسرائیل یک دفعه بریزیم شان با کامیون از مملکت بیرون، آن وقت تا هشتاد سال دیگر باید جلوی برگشتن شان را به کشور بگیریم.

چهارم: فرض کنیم که هفتاد درصد جمعیت ایران که اکثرا هم جوان هستند و طبعا خوش تیپ و مامانی هم هستند، همه از ایران بروند، و یک کشور با بیست میلیون پیرمرد و پیرزن زشت و بدقیافه بمانند که از صبح تا شب با ماشین شان با هم تصادف کنند و روزی یک هواپیمای آن سقوط کند و وبا و طاعون و ههمه این بیماری ها هم همه گیر شود، چون احتمالا وقتی بدحجاب ها بروند، لابد فقط 2 درصد پزشکان در کشور باقی می مانند که آنها هم باید از داروخانه ها و بیمارستانها نگهبانی بدهند.

پنجم: نمی خواهد این فرضیات را ادامه دهیم، قبلا یک آقای محترمی به بیست درصد ملت که برای شان مهم بود که عضو حزب رستاخیز نشوند، گفته بود: « هرکسی نمی خواهد عضو حزب رستاخیز شود، گذرنامه اش را بردارد و از ایران برود.» خدا رحمتش کند، دو سال بعد از این اظهار نظر، این آقای محترم داشت در پاناما دنبال کشوری می گشت که به او پناهندگی بدهد تا بتواند شش ماه آخر عمرش را راحت بمیرد و چنین کشوری پیدا نمی شد.

ششم: فرض کنیم که بدحجاب ها، دگر اندیشان، پولدارها، مخالفان سیاسی، مهاجرین از کشور، کسانی که با سیاست های اقتصادی کشور مخالفند و در فقر بسر می برند، را جمع کنیم و اینها بشوند 90 درصد مردم ایران، آیا بهتر نیست که اگر قرار است کسی برود، آن نود درصد که می توانند همدیگر را تحمل کنند، بمانند و آن ده درصد یک سرمایه ای از آن نود درصد بگیرند و از کشور بروند؟

هفتم: حکومت ایران تصمیم دارد شش میلیارد نفر از مردم جهان را که 98 درصدشان بدحجاب یا بی حجاب هستند، از دست استکبار جهانی نجات دهد و آنها را اداره کند، اما 70 درصد جمعیت کشور خودش را نمی تواند تحمل کند.

هشتم: لطفا قبل از دادن حکم خروج بدحجاب ها از کشور، حداقل ممنوعیت خروج آنها را لغو کنید که بتوانید از شرشان راحت شوید.

نتیجه گیری اخلاقی: در صورتی که احساس کردید گنجشک هستید و خواستید مناری را که با مافوق تان مشکل دارد، به جای دیگری فرو کنید، لطفا به گنجایش خودتان هم فکر کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:23  توسط سید ابراهیم نبوی  |